ابوموسی شاگرد بایزید گوید که «با بایزید بودم در سمرقند. خلق شهر بدو تبرّک میکردند چون از شهر بیرون آمدیم، خلق در قفای او بیامدند، واقعاً نگه کرد. گفت: اینها کیستند؟ گفتم: متبرکاناند. ببالای تل برآمد. روی سوی آن قوم کرد. گفت: یا قوم! «أنا ربکم الاعلی». ایشان گفتند: ابویزید دیوانه شد. جمله ازو برگشتند. بکنار جیحون آمدیم؛ خواست که از جیحون بگذرد. هر دو شط نهر در یکدیگر آمد چندان بماند میان آب که یک گز. گفت: بعزتش که نگذرم الا بکشتی. پس بکشتی بگذشتیم.»
قال: ای دوست! این فعل ملامتیان است. نه هر که قرآن بخواند او دیوانه است. ممکن شود که در آن ساعت در رؤیت اتحاد بود، شجرۀ موسی شد، تا حق بزبان وی سخن گفت. «انّی أنا اللّه» برخوان، که نه جسم و جان آدم از شجرۀ زیتون کمتر بود. هر که نور کبریا در دلش برافروزند، از جان کرامتش ظلمت شب طبیعت بپردازند. عندلیب گم گشته در عشق نزد عروس قدم بر شاخ گل وصلت آواز صوت ازلیت در نوای «سبحانی» زند. چون عاشق محو گردد در عشق، جهان جان بر جان جان از نوای درد ازل جمله « أناالحق» گردد. اگر خفتهئی، برخیز، ای شاهد ممتحن! حُلۀ ناتمام آدم برکش. از جام جان شراب جان جان در جام قدم درکش. چون صفت گشتی، از تأثیر صفت شراب ده قدح یک رنگ شد. شعر: