ای بابقاء تو گوهر حکمت معرفت یتیم بمانده! و در میدان رخش کشان عشق تو گُردان زابل توحید فرومانده! اگر روزی برعنائی در مشهد خدمتی کردی، یا از شست تقدیر در بزم تدبیر ناوکی خوردی، از میان عابدان «و ما خلقت الجن و الانس الالیعبدون» بیرون شو، و از حجل توحید آدم، و از لباس حیث عبودیت برهنه شو، تقصیر نشناخت را «ربّنا ظلمنا»ئی بگوی، تا برگذرگاه تقدیر هیچ تر دامن تدبیر گریبان گیر توحید تو نشود.
ای آفتاب درخشنده بنور جاوید! از کوه بی بل بر روی خاوریان عشق برآی، نه از اُحُد احدیت، پیش از وجود فتح مکۀ جان میدیدی و در صحراء «انّی أنا اللّه» «ألستُ بربکم» میشنیدی، نه مسک خال «وعصی آدم» در خال دان خوبی تست؟ نه شکرّ شکر «و قلیل من عبادی الشکور» در منقار طوطی تست؟ دمی بصحراء ساسانیان ولایت شو. بگرز زابلی رستم معرفت صف آن هیولیان بشکن، که زُهره را زهره در قبض عشق بگسیختی. حیزوم عشق در چراگاه قدم بگذار، نه داغ فراق عشق بر ران اشهب وادهم کون نهادی؟ داغ حرمان بر پیشانی زمان بر نه، و در جبروت مرغ جهات را بیرون کن، تا چون لشکر عشق جانان آید، چنبر از فلک فرو ریزد و دهر از مدهر بگریزد. دبیران افلاک را از مراکب نجوم حکمت پیاده کن. معانی توحید از شواهد اعصار یگانه کن.
ای بلند همتی که منشیان عقول را طعمۀ کلک حکمت نویس خود دادی! هان که دُرج یاقوت حکمت پاشت از مُزن صفت قطر الهام گیرد، و هدف جان بلعجبت بی غلط از برگ تجلی سهام رشک قِدم پذیرد. ای حدیث در غارت! طراز رویان بزم جلال در صبح «فالق الاصباح» نور بقا چون ناوک اندازان حکمت خورد؛ ازین، درین سرای دل بی برگ عشقت خون جان آشامد.