قرآن کریمبه زبان فارسی

باب اول در ذکر مولد و منشأ شیخ قدس الله روحه العزیز

تحفة اهل العرفان — شرف‌الدین ابراهیم بن روزبهان ثانی

مولد مبارک شیخ کبیر سلطان الاولیا روزبهان قدس الله روحه، در پسا بوده است که قصبهای از قصبات شیراز است، و از قبیلۀ دیالمه بود، واین دیالمه قبیله ای معروف و مشهور است و ولادت میمونش در سنه اثنین و عشرین و خمسمائة بوده، و عمر عزیزش هشتاد و چهار سال بود، و در محرم سنه ست و ستمائة به عالم بقا رحلت فرمود، و در سراچه قرب ربانی منزل ساخت.

و اگر چه علوشان او و مرتبت عرفان او به جذبه عنایت ربانی و توفیق رعایت سبحانی بود، اما در ابتداء حال ریاضت بسیار و مجاهدات بیشمار باختیار کشیده.

امامبدأ حالش از مصنفات مبارکش چنان معلوم شد که شیخ فرموده: که اتفاق ولادت من در میان قومی بود که در غایت ضلالت و جهالت بودند، و شغل ایشان همه تباهی و مناهی بود. چون به سن تمیز رسیدم داعیۀ طلب در وجودم پیدا شد با خود میگفتم که: خداوند و پروردگار من کجا است؟ و در آن طفلی، از کودکان و همنشینان میپرسیدم در مکتب، که شما خداوند خود میشناسید؟ ایشان گفتند: میگویند از جارحه و جهات منزه است. از این سخن مرا وجدی حاصل میگشت.

چون به سن بلوغ رسیدم، حب طاعت و خلوت بر من غالب شد. مدتی مدید بدین طریق میگذرانیدم. قرآن را یاد گرفتم، و به تحصیل علوم مشغول شدم.

چون به سن بیست و پنج رسیدم، وحشتی عظیم از خلق، مرا ظاهر شد. گاهگاهی نسایم قدس برجانم میوزید، نمیدانستم که چیست. گاهگاهی هاتفی از غیب آواز دادی. تا شبی در صحرائی بودم، آوازی شنیدم به غایت خوش، چنانکه از آن آواز شوری عظیم و وجدی بر من غالب شد. از پی این میرفتم تا به سر تلی رسیدم، شخصی را دیدم نیکو روی بر هیأت صوفیان، سخنی چند در باب توحید تقریر فرمود. ندانستم که بود. تا ناگاه از چشمم غایب شد، سکر بر من غالب شد. روز دیگر هر چه داشتم بر انداختم.

بدین طریق مدتی میبودم تا روزی به خدمت سیدالابدال خضر علیه السلام رسیدم. سیبی به من داد، بعضی از آن تناول فرموده، گفت: این بستان، بستدم و تناول کردم. بسی نور و کشف از آن یافتم.

و از معتبران منقولست که از انواع ریاضات که شیخ، قدس الله روحه کشیده یکی آن بود که هفت سال در کوه بَمُوی که صبوی شهر شیراز است به یک خرقه بسر برده، چنانکه غسل و وضو در زمستان و تابستان در آن کرده بود، و آن خرقه از گردن بیرون نیاورده، و کس ندید که او تناولی فرمود. چنانکه مریدان انواع اطعمه به خدمتش میبردند، روز دیگر بر سر کوهها آن طعامها خورش وحوش و طیور بودی. و شیخ فرمودی گاهگاهی که: ای کوه بموی بس انوار تجلی بر تو یافتهام.

چنین منقولست که چون، از سکر به صحو آمد، در شیراز بناء رباط مبارک فرمود، در باب خداش بن منصور، رضی الله عنه در تاریخ ستة ستین و خمسائة، و ذکر آن فرمود که بناء این رباط برای اولیا حق است.

و از جملۀ کرامات شیخ قدس الله روحه العزیز در بناء رباط یکی آن بود که در پوشیدن بارگاه رباط که مرقد مبارک شیخ آنجاست چوبی بزرگ بر دیوار مینهادند، و کوتاه بود چنانکه به دیوار نمیرسید. در حضرت شیخ این حکایت عرضه داشتند. شیخ خود بر سر عمارت آمد و سجادۀ مبارک خود را بر سر چوب اندخت، چون برداشتند تمام بود، و از سر دیوار گذشته بود، و خلق در آن متحیر بماندند، و در این قضیه منکران مرید شدند. واین حکایت معروف و مشهور است میان اهل شیراز، و از آن چوب قدری مانده است. و هر که را مرضی یا تبی میگردد، قدری از آن چوب میسوزاند و آن زحمت زایل میشود. و عظیم مجرب است.

و از شیخ منقولست که فرمود که: سر تربت من از اولیاء حق تعالی خالی نباشد، و الحق چنین یافتیم.

فصل

شرح ریاضاتی که شیخ، قدس الله روحه العزیز، در ابتداء حال کشیده بیش از آنست که تعداد آن توان کرد یا در قلم توان آورد، از صیام و قیام و انواع ریاضات و اصناف اوراد که او را بوده است، و شبانروزی از معتبران چنان استماع افتاد که از نماز چاشت تا به شصت رکعت گزاردی، و احیاء شب ازو معروف و مشهور بود، و گریۀ بسیار کردی، و آه بیشمار زدی، و چنان گریه کرده بود که از آثار گریه بر روی عزیزش نشانی بود. چنانکه وقتی که ذوقی پیدا شدی و رقتی کردی، اشک چشم مبارکش به میانۀ آن نشانه فروآمدی. و گاهگاهی که غلبات شوق ظاهر گشتی، همچون فواره اشک از چشمش در افشان گشتی.

و نقل است از خادمی از خدام شیخ که شبی از شبها شیخ رحمةالله علیه درخلوت خانهای که معبد او بود ساکن بود، و من بر در آستانه خفته بودم، شب همه شب احساس چکیدن آب مییافتم، با خود میگفتم: مگر باران میبارد، تا هنگام اوراد شیخ در رسید، به عزم وضو بیرون آمد، من در اندرون رفتم، سجاده و جای شیخ تر شده بود. چون معلوم شد که باران نباریده بود، دانستم که آن همه اثر اشک چشم شیخ بود.

و بیشتر مشایخ، طریقت ایشان آن بود، که ابتداشان مجاهده بود، و انتهاشان الطاف مشاهده و لهذا قیل: المشاهدات مواریث المجاهدات. در ابتداء حال خرقه پوشیدهاند، و سالها ریاضت کشیدهاند. چون به مقام کمال و تمکین رسیدهاند، بعد از آن در الوان اطعمه و اکسیه و اشربه شروع فرمودهاند، و هیچ سد راه ایشان نشده، حال شیخ ما، قدس الله روحه العزیز، همین سبیل بود. و از جملۀ لطفها که حق جل و علا در شأن شیخ فرموده یکی آن بود که چهرهای به غایت خوب داشت، چنانکه هر که درو نگرستی روحی و راحتی به دلش رسیدی، و اثر ولایت در جبین مبینش بدیدندی،و از عکس پرتو اندرون مبارکش بودکه ظاهر میشد. چنانکه در دیوان معارف فرموده:

آنچه ندیدست دو چشم زمانو آنچه نبشنید دو گوش زمین
در گل ما رنگ نموده است آنخیز و بیا در گل ما آن ببین

و چنین منقولست که روزی مریدی از مریدان شیخ در خدمتش حاضر بود و نظارۀ جمال و کمال شیخ قدس الله روحه میکرد، و لطافت وجودش میدید. با خود اندیشه کرد که غذای شیخ باید که بسیار بود، تا این حسن و لطافتش باشد، شیخ این معنی به نور فراست بدانست، در حال دوات و قلم خواست و رقعهای نوشت به خواجه منتجب الدین وزیر که از جملۀ مریدان حضرت شیخ بود که: این درویش که آرندۀ رقعه است باید که سه شبانروز از بر خود دور نگردانی و با این درویش مصاحبت نمائی. رقعه به درویش داد، و فرمود که این رقعه پیش منتجب الدین بر. مرید آن رقعه برداشت و بر منتجب الدین برد. وزیر چون خط شیخ دید آن را ببوسید. و گفت: حکم شیخ راست. سه شبانروز چنانکه شیخ فرموده بود آن درویش را از خود جدا نکرد، چنانکه چون به خدمت پادشاه عهد میرفت او را با خود میبرد. بعد از سه شبانروز درویش به خدمت شیخ فرستاد شیخ از درویش پرسید که منتجب الدین را چون یافتی؟ گفت: ای شیخ مبارک خواجهایست خواجه منتجب الدین، روزگاری عزیز دارد، اما چیزی عجیب دیدم ازو. گفت: چه دیدی؟ گفت: غذای او در شبانروزی دو قرص نان بیش نیست. با غذای اندک ازو این سمن و لطافت تعجب مینمایم. شیخ فرمود که: درویش چون اندک میخورد، فربهی و لطافت او از چیست؟ گفت: شیخ مگر جاه حضرت پادشاه است که غذای او میشود. شیخ فرمود: چو شاید بود که به واسطۀ قرب پادشاهی مجازی قوت یابند، چه عجب اگر به قرب حضرت عزت قوت حاصل گردد. درویش این سر دریافت.استغفار کرد حضرت با عظمت شیخ را ، قدس الله سره، و از جملۀ مریدان مخلص شد.

فصل- در ذکر شجرۀ خرقۀ شیخ قدس الله روحه.

شیخ ما خرقۀ طریقت از خدمت شیخ الشیوخ سراج الدین محمود خلیفه رحمةالله علیه دارد، و او از امام زمان و یگانۀ جهان خطیب ابوالقاسم محمود بن احمدبن عبدالکریم، و او از قدوۀ المشایخ والمحققین خطیب ابوبکربن محمد، و او مرید قطب الاولیاء سید الابدال شیخ مرشد ابواسحق ابراهیم بن شهریار الکازرونی قدس الله روحه، و او مرید قطب الاولیا سیدالابدال حسین اکار، رحمةالله علیه و او از خدمت شیخ کبیر قطب الاولیا ابوعبدالله محمدبن الخفیف الشیرازی، رحمةالله علیه، و شیخ اوعبدالله صحبت شیخ المشایخ ابومحمدجعفر الحذاء، رحمةالله علیه، دارد، و او را یافته، و او صحبت شیخ ابوعمرواصطرخی یافته و او صحبت مقتدای ارباب طریقت ابوتراب نخشبی رحمة الله علیه یافته، و او صحبت قطب زمان شقیق بلخی رحمةالله علیه یافته ، و او صحبت داود طائی یافته، رحمةالله علیه، و او صحبت حبیب عجمی رحمةالله علیه یافته، و او صحبت موسی راعی، رحمةالله علیه، یافته، و او صحبت اویس قرنی، رحمةالله علیه یافته، و او صحبت امیرالمومنین عمر خطاب و امیر المومنین علی بن ابیطالب رضی الله عنهما یافته، و ایشان صحبت مبارک سید عالم محمدرسول الله علیه الصلوة و السلام یافتهاند.

و از طریقۀ دیگر: در صحبت شیخ کبیر ابوعبدالله صحبت رویم و جنید یافته، و جنید صحبت سری یافته، سری صحبت معروف کرخی یافته، و معروف صحبت داود طائی یافته، و او صحبت حبیب عجمی یافته، و او صحبت امام حسن بن ابی الحسن بصری، قدس الله روحه، یافته، و او صحبت سرور اولیا امیرالمومنین علی کرم الله وجهه، یافته، و او حضرت با نصرت سیدالانبیاء و قدوة الاصفیا محمد مصطفی، علیه افضل الصلوات و اکمل التحیات یافته.

ذکر مصنفات شیخ، قدس الله روحه:

شیخ کبیر سلطان العارفین روزبهان، روح الله روحه، با وجود آنکه در طریق الله مقتدای اهل طریقت و پیشوای اصحاب حقیقت بود، و او را شطاح فارس خوانند، در علوم ظاهر به غایت کمال بوده است، و متفنن و متبحر و با غزارت فضل جامع میان علوم وحقایق، و او را در فنون علوم مصنفات خوب مرغوبست، و استادان بزرگ یافته، و در خدمت ائمه کرام به تحصیل علوم مشغول شده.

از جملۀ ایشان یکی امام زمان فخرالدین مریم بود، رحمةالله علیه، که مصنفات خوب دارد، و یکی دیگر امام الائمه فقیه ارشدالدین علی بن محمد النیریزی صاحب مجمع البحرین در تفسیر.

اما مصنفات شیخ، استماع افتاد که شصت پاره کتاب از مصنفات اوست. به واسطۀ فترتی که واقع شد بعد از وفات شیخ، آن کتابها متفرق شد. اما آنچه یافته شد، ذکر آن ایراد کرده شود:

در تفسیر قرآن دو تفسیر ساخته، و یکی نام آن لطایف البیان فی تفسیر القرآن، و یکی دیگر عرایس البیان فی حقایق القرآن. در تفسیر لطایف البیان اقوال مفسران آورده مثل قول ضحاک و ابن عباس رضی الله عنهما و قتاده و کلبی و امثال ایشان، و در آخر قول خود فرموده. و در تفسیر عرایس البیان اقوال ائمة مشایخ آورده، مثل جنید و ابن عطا و شبلی و ابوبکر واسطی و سهل عبدالله تستری و عبدالرحمن سلمی، قدس الله ارواحهم، در آخر فرماید: و انا اقول کذی. و از دیباچۀ این تفسیر کلماتی چند محرر شد تا طالبان مصنفات شیخ قدس الله سره در علم حقایق طرز سخن او دریابند: بعد از تحمید و صلوات بر رسول چنین آورده که:

«اما بعد فان اطیار اسراری لما فرغت من الطیران فی المقامات والحالات و ارتفعت من میادین المجاهدات و المراقبات، و وصلت الی بساتین المکاشفات و المشاهدات، و جلست علی اغصان و ردالمدانات و شربت شراب الوصال و سکرت برؤیة الجمال وولهت فی انوار الجلال تلقفت من فلق الغیب شقایق القرآن و لطایف حقایق العرفان طارت با جنحةالوجدان و ترنمت بالحان الجنان فی احسن البیان».

و در شرح حدیث مشکل دو کتاب معتبر ساخته: یکی را نام مکنون الحدیث و یکی را نام حقایق الاخبار.

و در فقه کتابی تصنیف فرموده و نام آن موشح، مذاهب هر چهار امام که اعلام اسلاماند رضوان الله علیهم اجمعین جمع فرموده.

و در اصول کتابی معتبر ساخته نامش کتاب الارشاد.

و در مقامات مشایخ هزار و یک مقام ساخته و کتابی ساخته، شرح شطحیات مشایخ موازنت با شریعت فرموده نامش منطق الاسرار، اما به شرح طواسین معروفست.

و کتاب لوامع التوحید

و شرح طواسین به عربی

و دیوان اشعار به عربی

و اربعین مجالس

و کتاب العرفان فی خلق الانسان

و کتاب مشرب الارواح

و غلطات السالکین

و هدایة الطالبین

و مرصاد الاضداد

و سلوة القلوب

و ینابیع الحکم

و حقایق العقاید

و کتاب الانس فی روح القدس

و کتاب سیرالارواح

و کتاب العروس

و کتاب عبهر العاشقین

و کتاب شرح الحجب و الاستار

و کتاب تحفة المحبین

و کتاب کشف الاسرار

و کتاب مسالک التوحید

و کتاب صفوة مشارب العشق

و کتاب سلوة العاشقین

و کتاب منهج السالکین

و کتاب مقائیس السماع

و دیوان معارف

و رسالةالقدس: و ساختن این رساله را سبب آن بود که بزرگی بود از مریدان شیخ که او را ابوالفرج خواندندی، مردی بازرگان بود، به اسم تجارت به اطراف و اکناف جهان بدر رفتی. او چنین حکایت کرد که سالی به ترکستان رفته بودم و در شهری از شهرهای ترکستان به جهت معامله ای که کرده بودم چند روز در آن شهر اقامت ساخته بودم. روزی اهل شهر را دیدم که به اتفاق عزم جایی میکردند. از ایشان سؤال کردم که کجا میروید؟ جواب دادند که: ترکیست درین ولایت ما که دوازده سال است تا بر سنگی ایستاده است و حیرتی دارد، و با کس سخن نمیگوید، ما به زیارت او میرویم هر سال یکبار. و ابوالفرج گفت من با ایشان عزیمت زیارت آن بزرگ کردم. چون به آن صحرا رسیدم در دامن کوهی شخصی را دیدم بر سر سنگی ایستاده بود، ربودهای، صاحب ذوقی سیمای محبان حق داشت، چشم در آسمان رها کرده. خلق آن شهر را دیدم از دور همه دستها بر سینه نهاده و به طریق تواضع ایستاده. من نیز به موافقت ایشان به حسن ارادت بایستادم. و آن بزرگ چشم در آسمان رها کرده، و التفات به خلق نمیکرد. پرسیدم که این بزرگ با شما سخن نمیگوید؟ گفت: دوازده سالست تا هر سال بدین طریق به زیارت میآئیم و با کس سخن نمیگوید، زمانی توقف نمودیم. ناگاه روی باز طرف خلق کرد همه به تواضع درآمدند. ناگاه دست به طرف ما اشارت کرد. خلایق مرا گفتند: ترا میخواند، و این دولتی عظیم است ترا. من پیش او رفتم و سلام کردم. جواب فرمود. پس مرا گفت از کجایی؟ گفتم: از فارس. گفت: شیخ روزبهان را دیدهای؟ گفتم: بلی من چاکر و مرید او ام. چون این بشنید او سر سنگ فرود آمد، و چشمهای من ببوسید و گفت. خنک چشمهای تو که شیخ روزبهان را دیده است. مرا در خاطر بگذشت که شیخ من به ترکستان نیامده است. مگر این ترک به شیراز آمده است. به نور فراست بدانست. مرا گفت: من به صورت شیخ ترا ندیدهام و نه شیخ بدین طرف آمده، و نه من به شیراز آمده ام. بلی هر سحرگاه نوری می بینم از کنار بحر محیط به ساق عرش پیوسته است. سحر گاهی از حضرت سؤال کردم که این چه نوریست؟ خطاب آمد که: این نور نور نفس دوست ما روزبهان است از فارس. من شیخ ترا از آنجا شناسم. چون باز گشتم عزم طرف فارس کردم. چون به شیراز رسیدم با هزاران شوق و ذوق، آهنگ حضرت شیخ کردم. چون به رباط آمدم، شیخ در محراب نشسته بود. شرف دست بوس دریافتم. مرا گفت: ابوالفرج آن ترک دوست ما چون یافتی؟ فریاد از نهادم برآمد، گفتم: این از آن عجبتر. در قدم شیخ افتادم و حال باز گفتم. مریدان را وجدها و ذوقها حاصل شد. بعد از مدتی عزم آن طرف داشتم، به خدمت شیخ آمدم حال عرضه داشتم که: مشایخ آن طرف چه اهل خراسان و چه اهل ترکستان همه مشتاق حضرت تواند و خواهان سخن تو، شیخ این رساله بساخت، من بدان طرف بردم. به اول کتاب رسالةالقدس بر طریق نامه چنین فرموده است:

قال الشیخ قدس الله روحه العزیز: «شاهان عشق را رایت سعادت معرفت در عالم مشاهده افراخته باد، و زیر و بم شهرود صفات به زخمۀ اسرار نزد روح مقدسشان نواخته باد، و سرای عروس تجلی شان در وقت معاشرت جان با جانان از او باش طبیعت پرداخته باد، و چتر عصمت ازل بر سر خسرو روحشان در میدان ابد کشافته باد، و سدرۀ بقاشان پیش شاهد قدم به مقراض فنا شکافته باد،بازار اسرارشان در وقت مناجات به غرایب احوال آراسته باد».

در این طریق کلماتی چند فرموده و مشایخ اطراف را به عبارتی مطبوع مرغوب القاب لطیف خوب فرموده، و بدین عبارت آورده که:

«ما را در دعا قاعده آنست که چون مشکلی افتادی شاهان عرب و سروران عجم و اولیای شام و روندگان عراق و نهفتگان روم و تندان زنگبار و امیران خراسان و سلطانان سند و خلفای هند و سراندازان غزنین و چابکان بدخشان وعیاران ماوراءالنهر و پیران ترکستان وظریفان تبت و چین و عاشقان غور که در حیات ظاهر و باطن اند به شفاعت به درگاه آوردمی، تا مشکل را حل پدید آمدی، با آنکه به ظاهر از ایشان خبری نیافته بودمی، لکن دل ازین یافت بیگانه نبودی، تا درین وقت اخی ابوالفرج بلغه الله مقام الفقراء باین جانب رسید و ما را از یاران خراسان و برادران ماوراءالنهر و مشایخ ترکستان خبر داد، رضی الله عنهم».

مؤلف این کتاب الفاظ شیخ به یمن تبرک آورد، تا آنان که مطالعه کنند، این سیرت نامه مبارک را، از برکات الفاظ میمونش بهره تمام یابند این شاالله. و ارباب قلوب را معلوم که: مفتاح ابواب خزائن اسرار، و مخزن انوار جنان، و لسان مبارک شیخ کبیر روزبهان بود قدس الله سره. و مؤلف این کتاب که کمینۀ فرزندان اوست خود را مشرف کرده و در شأن او گفته:

سلام باد ز حق بر روان روزبهانکه بود مخزن اسرار جان روزبهان
ز خاک روضۀ او بوی عشق میآیدبرو به دیده بروب آستان روزبهان
یقین بدان که ز عالم فراغتت بخشنداگر نواله دهندت ز خوان روزبهان
مغیبات که از چشم خلق محجوب استز لطف حق شده عین العیان روزبهان
به نزد اهل حقیقت معینست که بودکلید گنج حقایق لسان روزبهان
مراد رمزاناالحق و سرسبحانینگشت کشف مگر از بیان روزبهان
شرف ز راه نسب گر چه هست فرزندشکمینهایست هم از چاکران روزبهان