ائمه و مشایخ واکابر که در عهد شیخ رحمةالله علیهم اجمعین بودهاند بدو قسم ایراد کرده میشود:
قسمی مشایخ اطراف که معاصر او بودند و میان ایشان مکاتبت و مراسلت بوده، اما ملاقات نبوده، و در واقعه از یکدیگر باخبر بودهاند. و قسمی دیگر که در حومۀ شیراز و حوالی آن بوده و به یکدیگر رسیده.
اماقسم اول در ذکر مشایخ اطراف.
از جمله شیوخ که به صورت شیخ روزبهان قدس الله روحه العزیز ندیده بودندو به مکاشفه اطلاع یافته: یکی قطب زمان شیخ شهاب الدین عمر سهروردی بود قدس الله روحه العزیز. و از خدمتش نقل چنین کرد شیخ بزرگوار و یگانۀ روزگار نجیب الملة و الدین علی بن بزغش رحمةالله علیه که: در آن زمان که در بغداد بودیم، در خدمت شیخ شهاب الدین رحمةالله علیه و جمعی از بزرگان در خدمتش حاضر، ذکرمناقب و فضایل شیخ کبیر روزبهان قدس الله روحه العزیز میرفت. شخصی از میان قوم کتابی از مصنفات شیخ روزبهان به خدمت شیخ شهاب الدین آورده بود، و در خدمتش میخواند، و سخنی به غایت بلند بود. شیخ شهاب الدین رحمةالله علیه در آن توقفی میفرمود، و تأملی مینمود. ناگاه فرمود که: این سخن بس عجیب و غریب است، بعد از آن برخاست. روز دیگر چون شیخ بیرون آمد اصحاب حاضر شدند فرمود که: سخن شیخ روزبهان بیاورید و بخوانید. کتاب به خدمتش آوردند، و میخواندند و شیخ شرح آن میفرمود، و به غایت پسندیده میداشت. اصحاب و مریدان از خدمتش سئوال کردند که دی روز در سخن شیخ روزبهان تعجب مینمودی و تأملی میفرمودی، امروز به شوقی هر چه تمامتر شرح آن میفرمائی، اگر اظهار این سر فرمایی سبب راحت دلها و آسایش روانها گردد. شیخ فرمود: دی روز درین سخن ما را تعجبی بود که سخنی به غایت دقیق بود، تا دوش چنان نمودند که در حضرت عزت مجمع اولیاء و محبان حق بود، همه را جان و دل مستغرق، تا از حضرت عزت چه خطاب میرسد. ناگاه خطاب آمد: لیقم العارف الواصل. از میان ایشان شیخ ابویزید بسطامی قدس الله روحه العزیز برخاست. زمانی دیگر بگذشت خطاب آمد: لقیم العارف الواصف. شیخ جنید قدس الله روحه العزیز برخاست. زمانی دیگر بگذشت خطاب آمد: لیقم العارف العاشق. شیخ روزبهان قدس الله روحه العزیز برخاست.بعد از زمانی دیگر خطاب آمد: لیقم العارف العارف. قوتی در من پدیدار آمد برخاستم. چون شیخ روزبهان را در حضرت عزت این تشریف رسد، و در مجمع اولیاء او را این خطاب کنند، سزدکه ارباب قلوب و مکاشفان عوالم غیوب گوش دل به سخن او دارند و طالب سخن مبارک او گردند.
حکایت- و یکی دیگر از مشایخ شیخ علی لالا بود. و این شیخ علی لالا از مشایخ خراسان بود، و صاحب خانقاه بود، آوازۀ بزرگواری شیخ روزبهان قدس الله روحه العزیز میشنید و به غایت معتقد شیخ بود. و چون اشتیاق از بهر حق بود، هر روز که بود آن شوق زیادت میشد: شیخ علی لالا را آرزوی حضرت شیخ غلبه کرد، برخاست و به طرف شیراز آمد. چون به رباط شیخ آمد، اتفاق شیخ آن لحظه بیرون رفته بود به طرف جهابی، شیخ علی لالا راه آن جهاب پرسید، و از پی شیخ روزبهان قدس الله روحه، برفت.چون به خدمت شیخ رسید شیخ او را بنواخت و پیش خود بنشاند بر کنار جوی. شیخ علی لالا گفت: بعد از زمانی مرا در خاطر بگذشت که آب جهاباندکست و برجا روگذر دارد، شیخ چگونه بدین آب وضو سازد. چون این معنی در خاطر من گذشت، شیخ دست مبارک به دوش من زد، و گفت: علی ترا نه برای تصرف آب و جارو فرستادهاند، برخیز که گشایش کار تو از پیش شیخ نجم الدین خوارزمی است. چون این سخن از خدمت شیخ بشنیدم فریاد از نهاد من بر آمد. برخاستم و دست بوس شیخ کردم، و روانه شدم. مدتی مدید در سیاحت بودم، در هر طرفی از اطراف جهان، تا که به خوارزم رسیدم، از مشایخ آن طرف پرسیدم که در این طرف شیخ کیست؟ گفتند: شیخ ما شیخ نجم الدین کبری است رحمةالله علیه. مرا سخن شیخ روزبهان قدس الله روحه العزیز یاد آمد که چون حوالت من بوی کرده بود. برخاستم و به رغبتی هر چه تمامتر آهنگ خانقاه شیخ نجم الدین کبری کردم چون به خانقاه رسیدم، مرا به خدمت شیخ بردند. شیخی بود با عظمتی هر چه تمامتر، جامه خوب در بر و عمامه قصب بر سر، بارگاهی خوب، و خانهای مرغوب شرف دست بوس یافتم، جوانی ماه روی پیش شیخ نشسته، و به شطرنج باختن مشغول. چون حال چنان دیدم، به اندرون انکار کردم، با خود گفتم: شیخ روزبهان حواله من باین شیخ کرده است! در حال نجم الدین به نور فراست بدانست. مرا گفت: علی در شیراز در خدمت شیخ روزبهان فضولی آب کردی، نوبت این طرفست که فضولی ما کنی. هیچ دانی که این پسر کیست؟ گفتم شیخ بفرماید. گفت این وزیر زادۀ شهر ماست، ما با او روزی دو مواسات میکنیم، تا در آید.و این پسر شیخ خلوت تو خواهد بود. بعد از دوسه روز موی برگرفت، و در طریقۀ مشایخ آمد، و بسطی عظیم یافت، و به مرتبۀ ای رسید که تحفة البررة فی اسولة العشرة که کتابی معتبر است در طریق تصوف، از مصنفات اوست، و او را مجد الدین بغدادی گویند. و بعد از آن شیخ علی را در خلوت نشاند. و بیرون ازین قضیه میان شیخ نجم الدین کبری وشیخ روزبهان قدس الله روحهم مکاتبات و مراسلات بوده.
حکایت- شیخی دیگر شیخ ارباب طریقت نجیب الدین عبدالخالق تستری بود، (رحمةالله علیه، که از کبار مشایخ ششتر بود،)و اخلاف بزرگ داشت و هنوز هستند و از وی منقولست که گفت: ابتداء حال ریاضت کشیدم، و سیاحت بسیار کردم، تا به خاک شام رسیدم. شنیده بودم که کوه لبنان پیوسته از اولیاء حق خالی نباشد. مدتی در آن کوه به سر میبردم. روزی جمعی از اولیاء بر من ظاهر شدند، زیارت ایشان دریافتم. هنگام رفتن گامی چند از پی ایشان برفتم، تا باشد که با ایشان مصاحبت نمایم بزرگ ایشان روی به من کرد و گفت: گشایش کارتو از پیش شیخ روزبهان است از فارس، باز گرد و به شیراز رو، او را دریاب. چون این سخن بشنیدم، اگر چه هرگز شیخ را ندیده بودم، اشتیاق حضرت شیخ، قدس الله روحه، بر من غالب گشت. از شام آهنگ فارس کردم. چون به شیراز رسیدم روی به آستانۀ مبارک شیخ نهادم، مرا گفتند: شیخ را نوبت تذکیر است. پرسیدم که تذکیر مبارک کجا میفرماید؟ گفتند: در مسجد اتابک سنقر همچنان با ِرکوه و عصا و اهبت سفر آهنگ مسجد اتابک سنقر کردم. چون قدم در مسجد نهادم، شیخ بر سر منبر بود، و خلق بسیار، و کثرتی عظیم بود، چنانکه راه نبود که به خدمت شیخ قدس الله روحه رفتمی. ناگاه نظر شیخ بر من افتاد.
مجلسیان را فرمود که: راه آن پیر تستری باز دهید که او را نشان به ما دادند. چون این سخن از لفظ شیخ بشنیدم بیطاقت شدم، همچنان با ِرکوه و عصا بر بالای منبر رفتم. شیخ از سر لطف مرا در کنار گرفت. چون سینۀ مبارک شیخ قدس الله روحه به سینۀ من رسید، آنچه میطلبیدم به دل و جانم فرود آمد. مرید خدمت او شدم، و مدتی ملازمت خدمتش نمودم. آنچه شرایط طریق الله بود از خلوت و غیره از خدمت او حاصل کردم، چون از خدمتش اجازه طلبیدم، و مراجعت کردم، چون به ولایت تستر رسیدم چند روزی اقامت نمودم، ناگاه آوازهای در شهر افتاد که در بغداد زنی پیدا شده که او را جوهریه خوانند، و اشرافی برخاطرها دارد. چنانکه هر کس که بر او میرود سرضمیر او آشکارا میکند، و خاطر او پیدا میگرداند. چون این سخن بشنیدم، غیرتی در نهاد من پیدا شد، که چگونه بود که زنی تصرف در اندرون مردان کند! برخواستم با نه تن، و آهنگ بغداد کردم. چون به بغداد رسیدم عزیمت خانقاه جوهریه کردم. چون به اندرون خانقاه رفتم، پردهای دیدم بسته و جوهریه از پس پرده نشسته، و خادمان استاده، از خدمت شیخ خود مدد طلبیدم، و از طریق معنی راه برو فرو بستم، و زمانی بگذشت و خادمان منتظر، تا جوهریه به قاعده در سخن آید، و آنچه در خاطر ماست آشکارا کند. ناگاه کسی را بیرون فرستاد از پس پرده و گفت: جوهریه میفرماید که در میان شما شخصی هست که سخن بر ما فرو بسته است.
من گفتم راست میگوید آن منم که رها نمیکنم که تصرف کند. جوهریه گفت: بگویند تا اجازه دهد. اجازت طلبید، خاطر متعلق این معنی شد، گفتم: او داند اجازت است. بعد از زمانی جوهریه گفت: بگوئید که خاطرات به نمودند چنان دیدم که این سطر بر دلت نبشته بود:
«انما انت منذرولکل قوم هاد». گفتم راست میگویی، که چون میآمدم این آیت در ضمیرم بود گفتم: اگر او را قوت ولایتی هست، این سر آشکارا گرداند. همچنان کرد. والله اعلم.
حکایت- شیخی دیگر قدوة المحققین و سلطان المتکلمین صدر الملة والدین محمد الاشنهی رحمةالله علیه چنین نقل فرمود که: پدرم شیخ الاسلام تاج الدین محمود رحمةالله علیه به غایت معتقد و مرید شیخ کبیر سلطان العارفین سید الاقطاب روزبهان قدس الله روحه العزیز بود، و از صادر و وارد احوال شیخ روزبهان پرسیدی. و چون مسافری از طرف شیراز برسیدی، بیشتر آن بودی که او را به خانقاه خود فرود آوردی و به انواع او را دلداری فرمودی.
روزی عزیزی از مریدان حضرت شیخ روح الله روحه بدو رسید و پدرم شیخ الاسلام آن عزیز را موقر داشت، و عظیم دلداری او کرد. چند روزی بر آمد، آن عزیز احوال پدرم شیخ الاسلام مطالعه فرمود. درویش را در خاطر آمد تا ازو خرقه تبرک بطلبید. این حکایت با خدمت شیخ تاج الدین بگفت شیخ تاج الدین رحمةالله علیه فرمود که: صبر کن. گفت حاکم شیخ است. چون شب درآمد و ساعتی چند بگذشت، شیخ تاج الدین بیامد و درویش را بخواند، و با خود به بام خانقاه برد، و گوش او بگرفت و گفت استماع کن تا چه میشنوی، و درویش گفت گوش فرا داشتم، آهی خوش میشنیدم. شیخ تاج الدین گفت: چه میشنوی؟ درویش گفت آهی میشنوم که به آه شیخ روزبهان که شیخ منست میماند. بار دیگر در گوشم گفت که: نیک بشنو. دیگر هم آواز و آه شیخ شنیدم گفتم: ای شیخ این آه آه شیخ منست. شیخ تاج الدین فرمود: این بیچاره ترا که شیخی چنین باشد که آواز او از ملکی به ملکی رسد شاید که خرقه تبرک از من طلبی؟ آن عزیز هم آنچا استغفار حضرت شیخ کرد. و شیخ صدرالدین محمد الاشنهی رحمةالله علیه بسیار به مزار متبرک شیخ روزبهان قدس الله روحه آمدی، و فرمودی که او سلطان عاشقانست و مراد خلایق از سر روضۀ او زود حاصل میشود. و اگر مشایخ دامن دامن میبخشند شیخ روزبهان خرمن خرمن میبخشد. و در مجلس تذکیر سخن شیخ روزبهان بسیار فرمودی، و گاهگاهی که در سخن گرم شدی و در خلق افتادی در ایراد سخن عشق فرمودی: اگر خاک آستانۀ شیخ روزبهان بروبند و ببویند از او بوی عشق آید.
حکایت- شیخی دیگر شیخ الشیوخ بهاءالدین یزدی بود، رحمةالله،علیه، که از جملۀ صدور زمان بود. آوازۀ شیخ کبیر روزبهان قدس الله روحه میشنید، و مستخبر احوال میبود تا جاذبۀ عنایت ربانی او را از میان شواغل بیرون آورد، عزیمت طرف شیراز کرد. چون به شهر آمد به خدمت شیخ روزبهان روح الله روحه رسید، مرید خدمت او شد، و مدتی مدید ملازمت خدمتش نمود. و شیخ او را خلوتها فرمود. چون از آن فارغ شد، از حضرت اجازت سفر طلبید، و از خدمت شیخ پرسید که شیخ ما رابه کدام طرف حواله میفرماید؟ شیخ فرمود: به طرف بغداد میباید رفت. شیخ بهاءالدین به اشارت شیخ به طرف بغداد رفت. اهل بغداد چون روزگار عزیز او دیدند، بدو تقرب نمودند، چنانکه تمامت اهل بغداد معتقد او شدند. ذکر مکارم اخلاق و محاسن افعال او به سمع خلیفۀ عهد رسانیدند، و از مصنفات او کتابی معتبر در تصوف به خدمت خلیفه بردند، خلیفه عظیم مرید او شد و معتقد گشت، گفت: او را بدارالخلافه باید آورد، تا ما را از خدمت او فایده حاصل شود. شیخ بهاءالدین را به خدمت خلیفه بردند. خلیفه کلمات او بشنید، تقریرش از تحریر خوبتر آمد. خلیفه شیخی اخلاطیه بدو حوالت فرمود، شیخ الشیوخ بغداد گشت.
و از معتبران استماع افتاد که شیخ بهاءالدین گفت: چون به شیراز آمدم، اسبی داشتم ابلق پیش کش حضرت شیخ کردم. آنچه از حضرت دارالخلافه عوض آن رسید بیست و پنج اسب با ساخت زر به تحفه بر من آوردند.
و چنین منقولست که چون خلیفه مرید شیخ بهاءالدین گشت: به انواع انعام او را مینواخت، و عطاهای بسیار و نعمت بیشمار او را ارزانی میداشت. طایفهای را آتش حسد در جسد افتاد، به قصد شیخ بهاءالدین برخاستند. هر غمزی که میکردند و هر کیدی که مینمودند، در شأن شیخ بهاءالدین در نمیگرفت. تا شبی اتفاق افتاد که جمعیتی ساختند و دعوتی نیکو، چنانکه طریقۀ اهل بغداد بود تکلفها کرده و الوان اطعمه و اصناف حلاوه ساخته. شیخ بهاءالدین در آن دعوت حاضر شد. به هنگام خان گستریدن شیخ بهاءالدین دستاچه خود بر گرفت و قدری از آن در دستاچه بست، و در آستین نهاد. جمع منکران چون آن حرکت بدیدند، عظیم خرم شدند، با یکدیگر گفتند در مذمت این شیخ دست آویزی بهتر ازین قضیه نباشد. رقعهای به خلیفه نوشتند که: این همه نعمت که تو این مرد را میدهی خساست او تا بدین حد است که زله میبندد. منهیان این حکایت به سمع خلیفه رسانیدند. خلیفه از حسن اعتقادی که داشت دربارۀ شیخ زود متغیر نگشت. جواب فرمود که این حرکت از ِسرّی خالی نباشد، او را بدارالخلافه باید آورد تا این معنی ازو پرسیم. بعد ازآن طایفهای را به خدمت شیخ بهاءالدین فرستاد که زمانی بدارالخلافه باید شد. شیخ برخاست و بدارالخلافه رفت. او را به خدمت خلیفه بردند، احترام خدمتش کرد. بعد از آن امیر المومنین گفت: ای شیخ نعمت ما چه کم شد که ترا حاجت به زله کردن باشد؟ شیخ بهاءالدین در جواب فرمود که: امیرالمومنین را نعمت کم نیست و بر مزید است. بلی این زله کردن بنا بر سرّیست مرا از حضرت شیخ و مقتدای من شیخ روزبهان قدس الله روحه العزیز. امیرالمؤمنین گفت: این سّر را بیان به یاد فرمود، و این رمز آشکارا باید کرد، تا ما رانیز بهرهای باشد. شیخ بهاءالدین فرمود: بر رأی امیرالمؤمنین عرضه میگردانم که: حال آن بودکه چون به خدمت شیخ روزبهان رفتم، و مرید حضرت او شدم، شیخ مرا تربیت میفرمود، و در خلوت مینشاند، همانا هنوز نخوتی از بقایای بزرگ زادگی در من مییافت، خواست تا آن تخوت و تکبر در من فرو شکند. روزی مرا فرمود: بهاءالدین میباید که تو زله کش درویشان باشی. هر کجا که شیخ رفتی صوفیان هر زله که کردندی به اجازۀ صاحب ضیف من آن زله را به اشارت شیخ برمیگرفتم و نفس من عظیم میشد و کسر نفس من در آن بود. چون بدین طرف آمدم، قربت امیرالمومنین یافتم، انواع نعمت مرا ارزانی داشت. دوش چون خان گستریدند، نفسم سرکشی کرد، که بغداد است و خدمت خلیفه. و چون وصیت شیخم یادم آمد زله کردم، تا بدانم که همان زله کش صوفیانم. خلیفه را به غایت خوش آمد، و این معنی پسندیده داشت، و ارادتش زیادت شد و در خدمتش بیفزود.
حکایت- و چنین استماع افتاد از خدمت شیخ و پدرم شیخ شیوخ الاسلام صدرالملة و الحق والدین روزبهان الثانی، روح الله روحه، که چون شیخ بهاءالدین یزدی، رحمةالله علیه، بعد از چند سال از وفات شیخ کبیر روزبهان قدس الله روحه العزیز به شیراز آمد به رسالت از دارالخلافه، چون به شهر رسید، اول به زیارت شیخ حاضر شد. روز دیگر به حق قدوم بر او رفتم، بر منظرهای نشسته بود، و اسبان تازی بر طویله بسته، و غلامان برابر ایستاده، چنانکه قاعده بود. پدرم شیخ الاسلام فرمود: مرا در خاطر آمد که این تجمل حجاب شود یا نه؟ شیخ بهاءالدین به نور فراست بدانست، روی سوی من کرد و گفت: شیخ زاده به حق خرقۀ جدت و روزگار مبارک او که این تجمل و آئین که تو میبینی در نظر من همچنان مینماید که عکسی در آینه، یعنی هست نمایند است که در حقیقت نیست.
حکایت- و هم از شیخ بهاءالدین منقولست که: وقتی در خدمت شیخ روزبهان رحمةالله علیه بودم، و مرا در خلوت نشانده بود وترک و تجرید فرموده و وصیت کرده که: خاطر نگاه دار. هر چه داشتم ایثار کرده بودم، از جمله اسبی ابلق داشتم آن را ایثار کرده بودم. شبی از شبها در میانۀ شب خاطرم به خَشَنی ارزق افتاد که از برای من دوخته بودند. برخاستم و عزم آن کردم، تا آن را بیرون آورم که، سخت به تکلف بود و به تبرک آورده بودند، تا آن را به بینم. درین حال بودم که کسی در خلوت خانه بکوفت. در باز کردم، شیخ روزبهان را دیدم، در قدمش افتادم. فرمود: بهاء. گفتم لبیک. فرمود: مرد چون از حق بازماند، چه به اسب ابلق و چه به خَشَن ارزق. به برکت نزهت شیخ خاطرم بعد از آن مجموع گشت و گشایش روی نمود.
حکایت- قضیتی دیگر قضیۀ اتابک محمد پهلوان بود و آن چنان بود که اتابکان سعید تکلۀ بن زنگی و سعدبن زنگی انارالله برهانهم، مرید و معتقد حضرت شیخ روزبهان قدس الله روحه بودند. جمعی هم از آل سلغر به مخالفت اتابک تکله بیرون آمدند، و به عراق رفتند، و اتابک محمد پهلوان را تحریص کردند و وعدههای مال دادند، و با لشکری به طرف شیراز آوردند، و در صحراء جعفرآباد فرود آمدند، و اهل شهر را در حصار گرفتند. شبانه اتابک سعید تکله به عزم زیارت به خدمت شیخ آمد. حال به خدمت شیخ بگفت. شیخ فرمود: تو بازگرد و خاطر مجموع دار که فردا سهل گردد. شیخ روز دیگر چون از نماز صبح فارغ شد، و از اوراد بپرداخت ،خادم را فرمود تا اسب را زین نهادند جمعی مریدان میان دربستند، تا در خدمت شیخ باشند، که پیوسته چهل تن از مریدان ملازم حضرت شیخ بودند، و به شب در رباط ساکن. شیخ اصحاب را فرمود تا دو خادم بیش نیایند. خادم شیخ با درویشی در خدمت شیخ بودند، شیخ خادم را فرمود تا سجاده و رکوۀ آب با خود بردارد، برداشتند. اهل شهر متر صد، شیخ برنشست، و خادمان در خدمتش. چون به دروازه رسیدند در بگشودند شیخ بیرون رفت تا به لشگرگاه ایشان رسید. حجاب در آمدند و حکایت کردند با اتابک محمد پهلوان که: شیخی آمده است پرسید: چه شیخی است: گفتند: شیخ روزبهان است. اتابک چون بشنید از تخت فرود آمد، گفت: سراپردهها را دامن بردارید. پرده برداشتند. و شیخ همچنان سوار میراند. اتابک محمد استقبال شیخ کرد، و شیخ را فرود آورد، دست بوس شیخ کرد و شیخ را برجای خودنشاند. شیخ فرمود: محمد پهلوان این ملک خدای به من داده است و آن کس نشیند که من خواهم. اگر به جنگ آمدهای اینک قدری آب با خود آوردهام تا طهارت سازم و جواب تو گویم ترا با تکله کاری نیست. اتابک محمد پهلوان چون این بشنید، گفت: ای شیخ به حق آن خدایی که ملک باقی اوراست و ملک او میدهد و او میستاند، که از طرف عراق چون عزیمت فارس میکردم خاص روی دلم در خدمت تو بود. و به عزم زیارت خدمت تو آمدم، چون بدین طرف رسیدم، اندیشه میکردم که با لشکر دراندرون شهر نتوان آمدن، که شهر به هم برآید، و عین بیادبی بودی به خدمت شیخ فرستادن که تَحَشُّم نمای و ما را به حضور مبارک مشرف گردان. شیخ به نور فراست دانست و تشریف حضور را ارزانی داشت، چنانکه شیخ فرماید. به اشارت شیخ کار بند شوم. شیخ فرمود که: تکله را نوازش میباید فرمود و او را تقویت میباید کردن، بعد از آن مراجعت فرمودن. اتابک محمد پهلوان چون این سخن از حضرت شیخ بشنید در حال فرمود تا سراپردۀ بارگاه بینداختند، و کسان را به خدمت اتابک تکله فرستاد و تشریف داد و بسیار دلداری کرد. و خرقه از خدمت شیخ در پوشید و به طرف عراق مراجعت نمود. والله اعلم.
حکایت- نقل است از معتبران که امام الائمة فخرالدین رازی، رحمةالله علیه، معاصر شیخ بود، و از صادر و وارد مستخبر احوال شیخ روزبهان بودی، و پیوسته فرمودی که: در خطۀ فارس قدم زنی و قلم زنی به غایت کمال هستند. قدم زن شیخ روبهانست و قلم زن خواجه عمید الدین وزیر است. و وفات شیخ و وفات خواجه امام فخرالدین رازی در سنۀ ست و ستمائة بوده. و هچنین نقلست از شیخ زمان فخرالدین فارسی رحمةالله علیه، که معاصر شیخ بود، از خدمتش سؤال کردند که: شما شیخ روزبهان را دیدهاید؟ فرمود: بلی من شیخ روزبهان را در سخن او دیدهام. و کمال ذات شریفش از سخن او معلوم کردهام. والله اعلم.
قسم دوم در ذکر اکابر و مشایخ که در شیراز و حومة آن بودهاند و با خدمت شیخ ایشان را ملاقات بوده و حسن ارادتی نموده.
یکی امام زمان قاضی القضاة شرف الملة والدین الحسنی بود، نورالله قبره که عظیم معتقد شیخ بود و گاهگاهی به پرسش شیخ آمدی. از جمله روزی فرزند خود قاضی القضاة عزالملة والدین رحمةالله علیه به خدمت شیخ فرستاد. اتفاق آن لحظه شیخ در خلوت خانه آسایش فرموده بود. خادمان رفتند تا شیخ را اعلام کنند. قاضی القضاة عزالدین رها نکرد و عزم مراجعت فرمود. هنوز از خانقاه بیرون نرفته بود که شیخ از خلوتخانه بیرون آمد، با هزار ذوق، و از پی او میرفت. چون او را بدید، یکدیگر را در بر گرفتند. قاضی القضاة فرمود: نخواستم که خواب بر خدمت تو بشورانم. شیخ فرمود: این لحظه رسول را، علیه الصلوة والسلام و التحیة، در خواب دیدم، فرمود: روزبهان برخیز که فرزند من حاضر است، و انتظار تو کند. و شیخ، قدس الله روحه، فرمودی که: بخششی که یافتم به برکت امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه، یافتم.
و در بعضی از مصنفات شیخ، قدس الله روحه، مسطور است که: در عالم مکاشفه دریایی عظیم دیدم، خاستم تا در آن دریا سباحت نمایم، تلاطم امواج آن دریا رها نمیکرد. شخصی را دیدم که در آن دریا سباحت مینمود، و دریا میبرید. من بر اثر او و به برکت رفتن او راه یافتم و دریا میبریدم، تا در این طریق به معنی سالها برفتم. چون بر کنار ساحل رسیدم، امیرالمومنین علی کرم الله وجهه دیدم، در قدم مبارکش افتادم، مرا بنواخت و فرمود که: روزبهان این دریا من بریدم و تو به برکت متابعت من بریدی. بشارت باد که نسل تو منقطع نخواهد بود والله اعلم.
و یکی دیگر امام الائمه قاضی سراج الدین فالی بود رحمةالله علیه که عظیم معتقد شیخ بود. و از خدمت قاضی القضاة رکن الملة والدین ابومحمدیحیی رحمةالله علیه چنین استماع افتاد که: از حسن اعتقادی و صدق ارادتی که امام سعید قاضی سراج الدین فالی را به خدمت شیخ روزبهان، قدس الله روحه بود، به شب بربام مدرسۀ زاهده خاتون رحمهاالله طوف کردی، تا آواز ذکر شیخ شنیدی، و آثار ذوق یافتی، و فرمودی که: اقامت درین مدرسه دوست تر دارم که در مدرسۀ خواجه عمید، که اینجا ذوق انفاس شیخ روزبهان مییابم و آثار این اعتقاد در خاندان مبارک ایشان مانده.
و از ائمۀ زمان فقیه ارشدالدین نیریزی رحمةالله علیه منقولست که: فرمود: فردای قیامت تلمیذان به وجود استادان فخر آوردند، و من به تلمیذی شیخ روزبهان فخر آورم. و اگر چه عظماء علماء در آن زمان بسیار بودند، اما سبب کمالی و رتبت حالی که شیخ را ارزانی داشته بودند، علماء تیمن و تبرک، را به قرب حضرت شیخ مینمودند.
چنانکه منقول است که شبی فقیه ارشدالدین رحمةالله علیه، با شیخ در سماعی بودند، شیخ را وقت خوش شد، امام با شیخ در حرکت آمد، حالی عظیم امام را روی نمود. روز دیگر در مسحد جامع نوبت تذکیر فقیه ارشدالدین بود، رقعهای نوشتند که دوش با شیخ روزبهان در سماع و چرخ بودی. امام را وقت خوش شد، گفت: اگر آنچه من از شیخ روزبهان دیدم، اگرملک مقرب دیدی در چرخ آمدی.
حکایت- و چنین نقلست که روزی در سر روضۀ شیخ کبیر قطب الاولیا ابوعبدالله محمدبن خفیف، قدس الله روحه، جمعیتی عظیم بود از علماء و مشایخ شیراز و غیر هم، از جملۀ ایشان یکی سرور علماء زمان شمس الدین ترک بود،رحمةالله علیه. و در آن مجمع استدعاء سخن سلطان الاقطاب شیخ روزبهان کرد و فرمود که شیخ فایده فرماید تا همگان را حظی باشد. شیخ روزبهان قدس الله روحه در جواب فرمود! شایسته این اسرار گوشی میطلبم. امام شمس الدین ترک که از جملۀ فصحاء زمان بود، گفت: شیخ روزبهان با شیخ ابوعبدالله بگوی شیخ برخاست و طیلسان مبارک بر سر انداخت، و روی با حضرت شیخ کرد، و سخن به جایی رسانید، که شور از خلق بر آمد. و بیشتر مشایخ که حاضر بودند خرقهها را چاک کردند، و هیچ کس در آن مجمع بیبهره نماند. والله اعلم.
حکایت- و از شیخ رشید صوفی چنین منقولست که گفت: وقتی مشایخ شیراز را جمعیتی بود، و در طریقۀ معرفت بحثی میکردند. و مشکلی افتاده بود، و هیچ کس از میان ایشان رفع آن اشکال و حل آن مسأله نمیکردند و اتفاق کردند که حل چنین مسائل شیخ روزبهان تواند کرد. رشید گفت: آن سئوال با من تقریر کردند، گفتند: برخیز و به خدمت شیخ روزبهان رو، و این سئوال کن. رشید صوفی گفت برخاستم و متوجه حضرت شیخ روزبهان شدم. چون از در رباط درآمدم، رباط را از اغیار خالی دیدم شیخ روزبهان را دیدم تنها در محراب نشسته بود. چندان هیبت شیخ در من اثر کرد که حرکت نمی توانستم کرد همچنان استاده بودم تا ساعتی بگذشت. بعد از آن شیخ مرا بانگ زد که: رشید بیا! دو گام پیش نهادم پایم به یکدیگر برآمد، خطر آن بود که از پای درافتم. شیخ دیگر باره مرا فرمود: رشید بیا! ازین نوبت قوتی در من پیدا شد. قدم در صفۀ بارگاه نهادم، می رفتم، شیخ میفرمود: پیشتر آی! . تا به کنارۀ سجادۀ شیخ رسیدم، دست بوس شیخ دریافتم. شیخ گوشم بگرفت، گفت: رشید برنگر! برنگریدم، سقف رباط را ندیدم، درهای آسمان را دیدم گشاده، متحیر شدم. فرمود: رشید سلام من بدان عزیزان رسان و بگوی: از پس پردۀ غیب ترکان ماه روی را میآورند، و زنگیان را میبرند. این جواب سئوال ایشانست. مرا حیرتی پیدا شد که من هنوز سئوال نکرده بودم، شیخ به نور فراست دانست و جواب ایشان فرمود. با خدمت مشایخ آمدم، حال چنان رفته بود بازگفتم. مشایخ همه انصاف دادند که این جواب سئوال ما است، و حل اشکال بود، و همه مرید خدمت گشتند. والله اعلم.
حکایت- از جمله معاصران شیخ، یکی شیخ المشایخ معین الملة والدین ابوذر بن الجنید الکتکی بود، رحمةالله علیه. شیخ معین الدین جوان بود، و آخر عهد شیخ یافته بود، و عظیم معتقد خدمت شیخ بود، چنانکه بعد از وفات شیخ روزبهان، قدس الله روحه، روزی جمعی از علماء و مشایخ در خدمت شیخ معین الدین بودند. ابومسلم نامی که از خادمان شیخ معین الدین بود، از خدمتش سئوال کرد که: شیخ روزبهان فرموده که: آبی که در رودخانۀ دل صد و بیست و چهار هزار پیامبر روان بود، امروز در جویبار دل روزبهان روانست.هیچ کسی نیست که از آن شربتی بیاشامد. مفتی زمانه و شیخ عهد تویی، درین سخن چه میفرمائی؟ شیخ معین الدین فرمود: من بر آنم که شیخ فرموده است. اشارت بدان معنی که آن آب معرفت و محبت بود.
حکایت- یکی دیگر که شیخ را یافته شیخ الشیوخ بقیةالاولیاء عزالملة والدین مودود المعروف به خواجه، از بقیت مشایخ بود، و از خویشان شیخ روزبهان بود، سالها صحبت شیخ یافته و خرقه ازو ستده. چنین فرمود که: از اول مکاشفۀ غیب که مرا پیدا شد، آن بود که روزی در حضرت شیخ روزبهان نشسته بودم در رباط، ناگاه شخصی از شبکۀ آهنین درآمد، و هیچ حجاب نگشت او را، و من تنها در خدمت شیخ بودم. شیخ با آن شخص در محراب رفت، و مشورتی دراز میان ایشان برفت. چون برخاست، شیخ مرا فرمود: مودود بیا و زیارت وی کن. زیارتش دریافتم. هم از مشبک آهنین بیرون شد! از خدمت شیخ سئوال کردم که: این چه کسی بود، که او را این مرتبت بود؟ فرمود که: خضر بود علیه السلام که به پرسش آمده بود. والله اعلم.
حکایت- و آنچه از حومۀ شیراز بود یکی زاهد ابوالقاسم حاوی بود، رحمةالله علیه، که از جملۀ مشایخ کبار بود، و خدمت شیخ یافته. چنین منقولست که: زاهد ابوالقاسم فرمود که: چون کمال و مرتبت شیخ مرا معلوم شد، از حسن ارادت برخاستم، و متوجه حضرت شیخ شدم، چون به رباط آمدم، مریدان شیخ کار گل میکردند. من نیز به موافقت ایشان در ایستادم. چون از آن فارغ شدیم، به خدمت شیخ آمدیم. چون زیارت دریافتم، از خدمتش طلب بخششی کردم. در زمان اثر بخشش در اندرون خود یافتم و سّری چند بر من کشف گشت. به صورت نیز بخششی فرمود و کفش خود به من داد و چهار جبه. دانستم که: آن قدمی بود در معنی که مرا بخشد و چهار جبه ملک فارس بود که مرا داد. آن کفش را در جیب نهادم، سالها با من بود، و از نگاهداشتن آن بسی آثار خیر یافتم. سالها سیاحت کردم، بعد از آن چون متوطن شدم، و جمع مریدان به ارادت برخاستند، سالی با جمعی مریدان به خدمت شیخ آمدم. شیخ فرمود: زاهد چونست حال؟ گفتم: ای شیخ هر چه یافتم صورتا و معنا از قدم شیخ یافتم.
حکایت- چنین منقولست که درآن زمان که سلطان العلماء و المشایخ قدوة المحققین فخرالملة والدین احمد، رحمةالله علیه، که فرزند صلبی شیخ بود، متوجه قریۀ حاوی که قصبهایست از قصبات فارس و خانقاه و مسکن زاهدابوالقاسم آنجا بودی، شیخ فخرالدین رحمةالله علیه فرمود که: در راه تشنگی یافتم، چندانکه آب طلبیدم در آن حوالی آب نبود. روی به اطراف شیراز کردم، گفتم: شیخ، عظیم تشنهام مرا دریاب. چون این بگفتم، بعد از لحظهای زاهد ابوالقاسم را دیدم کوزهای آب در دست داشت. گفت: آب بستان و بیاشام. چون آب باز خوردم، گفتم: زاهد به خدای بر توکه این حال را چگونه معلوم کردی؟ گفت: این ساعت در محراب به عبادت مشغول بودم، پدرت را دیدم، گفت: زاهد، احمد مرا دریاب که عظیم تشنه است. مرا از آنجا معلوم شد. چون باز خدمت شیخ آمدم، پیش از آنکه حکایت کنم شیخ فرمود: احمد، زاهدآب بیاورد؟ گفتم: آورد.
حکایت- یکی دیگر از معاصران شیخ روزبهان شیخ مبارک کمهری بود، رحمةالله علیهم، از بقیت مشایخ بود، و مجاهدات بسیار و ریاضات بیشمار کشیده بود، و از جمله چهل چهله بر آورده بود. و ازو منقولست که در اربعینات که میداشتم، نوری از خطۀ فارس میدیدم، که به آسمان پیوسته بود. چنان معلوم کردند از عالم غیب که آن نور نفس مبارک شیخ روزبهان بود. به خدمت شیخ روزبهان آمدم، و مدتی مدید در خدمت شیخ بودم، و بخششها یافتم، و بعد از آن مراجعت نمودم.
حکایت- یکی دیگر از معاصران شیخ کبیر روزبهان، قدس الله روحه، امام بزرگوار و یگانۀ روزگار شمس الدین محمد صفی کرمانی بود، رحمةالله علیه. روزگاری بس مبارک داشت، جامع میان علوم و حقایق، آخر عهد شیخ روزبهان یافته بود. و از خدمت او معتبری نقل کرد که: شیخ شمی الدین صفی فرمود که: روزی سخنی از سخنان شیخ روزبهان به من رسانیدند از حقایق. آن سخن نزد من دشوار بود، به اندرون انکار کردم.
هم در آن تفکر به خواب رفتم سیدالمرسلین محمدرسول الله را دیدم علیه الصلوة والسلام، سلام کردم، جواب فرمود، و از من اعراض فرمود. گفتم: یا رسول الله چه از من صادر شد که از چاکر خود اعراض میفرمائی؟ فرمود: تو انکار دوست من روزبهان میکنی گفتم: یا رسول الله نیک نکردم، و از آن بازگشتم. رسول فرمود علیه الصلوة والسلام که: برو و روزبهان را ببین و ازو عذر خواه. گفتم: یا رسول الله شیخ روزبهان را کجا یابم؟ فرمود: بروکه در مقصورۀ مسجد سنقر به نماز مشغولست. چون از آن واقعه باز آمدم، باشتیاقی هر چه تمامتر آهنگ مسجد سنقر کردم. شیخ را دیدم در محراب به نماز مشغول، توقف نمودم، تا از نماز و ورد فارغ شد. به خدمتش شتافتم، و زیارت خدمتش کردم. خواستم تا عذر خواهم، و این واقعه آشکارا کنم. به نور فراست بدانست، پیش از آنکه من حکایت کنم، مرا فرمود: محمد صفی چون در حضرت با نظرت سیدالمرسلین استغفار کردی تمام است. والله اعلم.
و از معاصران شیخ قدس الله روحهالعزیز، یکی امام زاهد ابوالحسن کردو بود، رحمةالله علیه، از اکابر عهد بود. و از وی منقولست که فرمود: روزی جمعیتی بود مشایخ شهر را، از جمله شیخ روزبهان، قدس الله روحه العزیز، حاضر بود. و من در احوال شیخ فکر میکردم، و بخششی که از حضرت عزت یافته بودم، در خاطرم بگذشت که مقام من به مرتبت مقام وی بود یا نه؟ چون این معنی در خاطرم بگذشت، شیخ به نور فراست بدانست، خادمی را بخواند، و با وی مشورت کرد. خادم بر من آمد و در گوش من فرو گفت که: شیخ سلام میرساند که ازین معنی بگذر، واین از خاطر خود دور دار، که امروز در روی عرصۀ زمین جز روزبهان را این مقام نیست. زاهد ابوالحسن گفت: برخاستم و در قدم شیخ افتادم، و از آن درگذشتم، و شیخ مناسب این معنی در دیوان معارف آورده:
و یکی دیگر از معاصران شیخ، قدس الله سره، شیخ بزرگوار جمال الدین ساوجی بود، رحمةالله علیه، اعتقادی عظیم با حضرت شیخ داشت. گفت: روزی مرا در خاطر آمد که اصحاب ریاضات و مجاهدات بسیار هستند، اما هیچیک را این کمال و بخشش حاصل نشده است که شیخ روزبهان را شده است، و این نیافته است الا به فیض ربانی چون این معنی در خاطر بگذشت، پس از آن بینالنوم و الیقظة چنان دیدمی که حلهای از آسمان روانه شدی به طرف زمین. مشایخ و اصحاب خلوات را دیدمی همه مترصد، تا آن حله به ایشان رسد، ناگاه از میان زمرۀ مشایخ که حاضر بودند آن حله، بیطلب شیخ روزبهان، به شیخ روزبهان فرودآمد. چون از آن واقعه باز آمدم، به خدمت شیخ رفتم، و به تازگی شرف دست بوس شیخ دریافتم، و ارادت من از آنچه بود هزار چندان زیادت تر شد. و مؤلف این کتاب در مدح شیخ گوید: