در ذکر حکایات وکرامات که ازو ظاهر شد
حکایت- چنین منقول است از امام زمان و یگانۀ جهان فقیه ارشدالدین نیریزی، رحمةالله علیه، که فرمودکه: در وقتی که مجمع البحرین میساختم در تفسیر قرآن، شبی از شبها به رسم تهجد برخاستم، و وضو ساختم، وبر سر سجاده آمدم، و دو رکعتی گذاردم. شانه را طلب کردم تا محاسن را شانه کنم، نمییافتم. چون نیک سعی کردم، در زیر سجاده بود. پای بر سر آن نهاده بودم، شانه را شکسته یافتم. خاطرم بهم برآمد، گفتم: تا روز شود، کسی را به بازار فرستم، و شانه آورد، و محاسن را شانه کنم. درین فکر بودم که همان وقت کسی حلقه بر در زد. چون در بگوشودم، مریدی از مریدان شیخ روزبهان را دیدم که شانهای به من داد. گفت: شیخ میفرماید: که این بستان و خاطر جمع دار. والله اعلم.
حکایت- شیخ را مریدی بود که او را ظهیرالدین کرمانی گفتندی، رحمةالله علیه. از جملۀ سالکان طریق الله بود، در خدمت شیخ روزبهان بود، قدس الله روحه، سالها بود، و شیخ او را در خلوت نشانده، و مرتاض النفس شده. روزی شیخ سرّی از اسرار حق با وی بگفت و فرمود که: این سخن با هیچ کس مگوی، تا من درقید حیات باشم. ظهیر الدین آن سخن نگاه نتوانست داشت، آشکارا کرد، و با طایفهای بگفت. شیخ ازو برنجید، او را از خدمت خود براند، و گفت:برو که رویت سیاه باد! ظهیر الدین را روی سیاه شد. سفر کرد، و مزارهای متبرک میرفت، و دعا میکرد، اثر اجابت نمییافت. مدتی در سیاحت بود. ظهیرالدین گفت: در سیاحت که میکردم به بسطام رسیدم، به سر روضه سلطان ابویزید، قدس الله روحه العزیز رفتم، و آنجا خلوتی برآوردم، گشایشی نیافتم. در خلوت دوم شروع نمودم، بعد از چند روزی شیخ ابویزید را، قدس الله روحه، در واقعه دیدم، فرمود: باز گرد که شفاعت تو به شیخ روزبهان کردم، و قبول کرد. گفتم ای شیخ نشان قبول چیست؟ شیخ ابویزید فرمود که : نشان قبول آنست که بامداد چون برخیزی رویت باز حال خود رفته باشد. روز دیگر چون برخاستم آینه را در روی داشتم، رویم سفید شده بود. زیارت شیخ ابویزید کردم، و روی باز طرف شیراز نهادم، به اشتیاقی هر چه تمامتر. چون به شیراز آمدم، به خدمت شیخ شتافتم. چون از در رباط درآمدم، شیخ را دیدم در محراب نشسته بود. سلام کردم. جواب فرمود. چون عزم دست بوس کردم، شیخ فرمود: ظهیر شفیعت بس بزرگ بود، از سر آن درگذشتم. والله اعلم.
حکایت- در عهد اتابک سعید سعدبن زنگی، انارالله برهانه، جمعی از منکران و حاسدان پیش اتابک غمازی شیخ کردند، و بدیها بسیار گفتند، و اتابک را با خدمت شیخ عظیم متغیر گردانیدند، چنانکه عزم آن داشت که رنجش خاطر شیخ کند. شبانه درگنبدی بر سر تخت خفته بود. نیم شب فریادی برآورد. غلامان به خدمتش رفتند. او را دیدند از سر تخت درافتاده، و به غایت حزین و متفکر. از خدمتش سوال کردند که: حال چیست؟ گفت: خفته بودم چنان دیدم که شیخ روزبهان از سر گنبد درآمد، و گوش من بگرفت، وگفت: ای ترک جایی نمینشینی و الا سزای خود بینی! فریاد در من افتاد، در حال خزینهدار بخواند، و زری چند بسیار به خدمت شیخ فرستاد، گفت: سلام من برسانید، و بگویید که ما مرید شدیم، و منکران ترا آنچه سزای ایشانست با ایشان کنیم. والله اعلم.
حکایت- چنین منقولست از معتبران که شبی شیخ کبیر روزبهان، قدس الله روحه العزیز، در بام رباط بود، و وقتش خوش بود. اتفاق طایفهای از جوانان میگذشتند، و سازی میزدند، و این دو بیت میگفتند:
شیخ را وقت خوش شد، همچنان چرخ زنان از روی هوا در آمد. چون به ایشان رسید، در حال ایشان همه سازها بر زمین زدند، و در قدم شیخ افتادند، و توبت کردند، و به رباط آمدند، و ملازمت خدمت شیخ نمودند، و از جملۀ سالکان طریق الله گشتند.
و همچنین نقل است که چون از روی هوا در آمد در رباط بکوفت. درویشی عزیز بودکه پیوسته در دهلیز رباط خفتی، و شیخ را با وی عنایتی بود، و او درویشی گرم رو بود. چنانکه شیخ در بکوفت، درویش گفت: شیخ هم از آن راه که آمدی باز گرد. شیخ فرمود: درویش تو آن وقت باز آور، تا من بدان راه باز گردم. والله اعلم.
حکایت- از قاضی سراج الدین، که قاضی ولایت شبانکاره بود، چنین استماع افتاد، و او حکایت کرد از پدر خود گفت: من با پدر خود به خدمت شیخ روزبهان آمدم به زیارت، و جمعی تمام باهم بودیم. شیخ سخنی چند در طریق معرفت میفرمود. اصحاب را وقت خوش شد. من جوان بودم، نیک فهم نمیکردم. تسبیحی در خدمت شیخ نهاده بود. و دانهای در میان آن تسبیح بود که در نظر من خوش آمد. با خود گفتم: اگر این شیخ صاحب کراماتست ای کاج ازین تسبیح این دانه به من دادی. چون مرا این در خاطر بگذشت، شیخ در تقریر سخن بود. بعد از آن زمانی بگذشت، ازین سخن فارغ شد. به هنگام آنکه برمیخاستم، پدرم با آن بزرگان یکان یکان میرفتند، و زیارت شیخ میکردند. من نیز موافقت کردم، و دست بوس شیخ دریافتم. خواستم تا باز گردم، مرا فرمود: توقف کن و امانت خود بستان. تسبیح بگسلانید، و آن یک دانه که خاطر من به آن میل بود بیرون آورد و به من داد. من متحیر شدم و در قدم شیخ افتادم و از جمله مریدان شیخ شدم.
حکایت- چنین آوردهاند که در زمان، شیخ قدس اللله روحه، دو رفیق بودند که پیوسته با یکدیگر تردد به حضرت شیخ کردندی. و شیخ را مریدان بسیار بود، و ایشان از ارادتی که در خدمت شیخ داشتند از هر جنس طعام و غیره به خدمت شیخ آوردندی. و شیخ از آن طعامها موافقت اصحاب را تناولی فرمودی. روزی این دو رفیق در خدمت شیخ بودند، عزیزی بیامد و سفرهای بیاورد. شیخ خادم را فرمود تا اصحاب را صلایی زد، و از آن تناولی کنند. و شیخ نیز موافقت فرمود. چون این دو شخص از خدمت شیخ بیرون آمدند، یکی ازین دو رفیق مر دیگر را گفت: مرا انکاری هست با شیخ روزبهان. گفت: چرا؟ گفت: سبب آنکه از هر طعامی خورد و احتراز نمیکند. رفیق او را گفت: ازین سخن بگذر که ایشان را لقمۀ حلال روزی بود، و آن رفیق استنکاری نمود. گفت: بیا تا برویم و امتحانی کنیم که حلال میخورد یا نه؟ با هم برفتند و آن مرد منکر به خانهای رفت، و مرغی را بدزدید و بیرون آورد، و بکشت و بریان کرد، و با نانی چند برگرفتند، و به خدمت شیخ آمدند. شیخ دست فراز کرد، و از آن تناول می فرمود، و آن رفیق که اندک انکاری داشت انکارش زیادت شد. برخاستند و از خدمت شیخ بیرون آمدند. و آن رفیق که منکر بود، دیگر را میگوید: دیدی که حق بر طرف من بود، که شیخ احتیاط لقمه نمیکند. آن رفیق گفت: من درین قضیه فروماندهام. درین سخن بودند که فریاد زنی شنیدند که نفرین میکرد. بر او رفتند، گفتند: ترا چه افتاده است؟ گفت: مرغی از آن من دزدیدهاند. آن کس که مرغ دزدیده بود گفت: این همه فریاد از بهر یک مرغ میکنی! زن گفت: نی، مرا مرغان هستند، آن مرغ از آنم سخت آمده است که به شیخ روزبهان داده بودم، و به نام او میپروریدم. ای کاج ده مرغ برده بودندی. ایشان چون این حکایت بشنیدند، به گریه در آمدند، و آهنگ حضرت شیخ کردند. چون به حضرت شیخ آمدند، شیخ آن شخص را که آن امتحان کرده بود، فرمود: ای فلان حلال خوار را حرام ندهند. آن شخص در قدم شیخ افتاد و توبت کرد، و از جملۀ مریدان و ملازمان خاص خدمت شیخ شد. والله اعلم.
حکایت- چنین آوردهاند که در زمان سلطان عاشقان جهان شیخ کبیر روزبهان، قدس الله روحه العزیز، شخصی بود از سر خامی و ناتمامی پیوسته ایذای شیخ کردی، و انکار شیخ میورزیدی، و این حکایت به سمع مبارک شیخ میرسانیدند. روزی شیخ خادمی را بر او فرستاد، که زبان نگه دار و به روزگار خود مشغول باش! آن مرد از سر افسوس گفت: مرا زخمی بزن. این حکایت به شیخ رسانیدند. شیخ گرم گشت، و دست مبارک بر زمین زد، و فرمود: ازو فارغ شدیم. این سخن از شیخ باو رسانیدند.او به استهزاء دست بر پهلوی خود نهاد، گفت: برین پهلو زده است. این بگفت، و بر نشست و به خدمت پادشاه عهد رفت. اتفاق پادشاه در خشم بود، و از وی چیزی در خاطر داشت، با وی در مکاوحت افتاد. پادشاه تیغی در دست داشت بروزد، بر آنجا آمد که او دست نهاده بود، و در حال هلاک شد. و آن روز غریو در شهر افتاد، و خلق به یک بار معتقد شیخ شدند. و هم از کلمات شیخ است که فرمود: حق تعالی تیغی به دست اولیاء خود داده است که قبضۀ تیغ در دست ایشانست، و سر تیغ از عرش برگذشته. گفتند: شیخ وای بر آن کس که شما این تیغ بر وی زنید! شیخ فرمود: حاشاللله، که ما آن تیغ برکس زنیم. وای بر آن کس که خود را بر آن تیغ زند. والله اعلم.
حکایت- چنین نقل است از ابوغالب پوستین دوز که او گفت: شبی در خانه خفته بودم، آواز شیخ روزبهان شنیدم که در ذوق بود، و آهی خوش میزد، و راحتی از نفس مبارکش به دلم میرسید. گوش فرا داشتم تا باشد که یک نوبت دیگر آه او بشنوم. درین بودم که شیخ آهی بزد، و نوری از نفس مبارکش در خانۀ من ظاهر شد، که گوئیا صد شمع و چراغ افروخته شد و سوزنی که در دیوار زده بودم، به نور نفس شیخ، آن سوزن را در دیوار بدیدم. چون شیخ خاموش شد، چندانکه دست در دیوار می مالیدم، آن سوزن را نمی یافتم با خود گفتم اگر شیخ را قربتی تمام در حضرت عزت هست، باری دیگر آهی زند، تا من این سوزن را برگیرم. و این معنی هنوز تمام در خاطر نیامده بود، که شیخ قدس الله روحه، آهی بزد، همان نور ظاهر گشت. من برخاستم و آن سوزن را برگرفتم. روز دیگر روی به آستانه شیخ نهادم، و خرقه ازو بستدم، و به خدمتش مشغول گشتم، و بسی سعادت و دولت دنیوی و اخروی از برکت آن نفس مبارکش به من رسید. والله اعلم.
حکایت- و از جملۀ مریدان حضرت شیخ روزبهان، رحمةالله علیه، یکی شیخ محمود شیرازی بود، نورالله قبره، که او را اسدالبادیه گفتندی. مشهور عرب و عجم بود. ازو استماع افتاد که ابتدای حال آمدن من به حضرت شیخ آن بود که در ابتدای جوانی داعیۀ سفر حجاز بر من ظاهر شد، و قراضهای به جهت خرج ترتیب کردم. چون عزیمت مصمم شد، مادرم برخاست و به خدمت شیخ آمد، و حال در خدمت شیخ عرضه داشت، که پسرم محمود عزم حج دارد، و من راضی نیستم. میخواهم که شیخ او را به خدمت خود خواند و نصیحت فرماید. شیخ خادمی را به طلب من فرستاد. به خدمتش رفتم. فرمود: محمود عزم سفر بادیه داری! گفتم: بلی، این در خاطر است، و زود خواهم رفت. شیخ فرمود: برو و آن زر که از بهر خرج راه نهادهای، بیاور و بi ابوشکر ده و ابوشکر خادم شیخ بود- تا ابوشکر به سفرۀ درویشان رباط سازد، که به بسی از حج قبول تر است، که توخواهی کردن. من گفتم: حاکم شیخست، برفتم و زر بیاوردم، و به خادم شیخ دادم. خادم سفرهای ترتیب کرد، و اصحاب همه حاضر کرد، و شیخ از آن تناولی فرمود. حق جل و علا به برکت لفظ مبارک شیخ که فرموده بود، پنجاه وقفۀ عرفات مرا روزی کرد، و آن همه از نفس مبارک شیخ یافتم.
حکایت- نقل است از شیخ ابوالبرکات پسایی، که از جملۀ ملازمان و مریدان حضرت شیخ بود، در سفر و در حضر، که: جمعی از اکابر پسا عزیمت حج کردند. شیخ روزبهان، قدس الله روحه، فرمود: ابوالبرکات ما نیز برویم، با قافله بیرون شدیم. چون یک دو منزل برفت، و پسائیان چنان تصور کردند که شیخ مراجعت فرمود. چون به کعبه رسیدند و روز عرفه، چون از نماز پسین فارغ شدند، شیخ را دیدند. به خدمت شیخ آمدند، و زیارت شیخ کردند. بعد از سه روز چون قافله باز میگردید، قصد خدمت شیخ کردند، تا به خدمت شیخ روانه شوند، شیخ را نیافتند، و همان روز شیخ را در پسا یافتند. بعد ازآن چون قافلۀ پسا برسید، احوال شیخ میگفتند، و طایفۀ منکران مرید و معتقد شیخ و حضرت او شدند. والله اعلم.
حکایت- از جمعی معتبران استماع افتاد، که یکی از اکابر پسا روزی در مجمعی حاضر بود، و ذکر شیخ روزبهان، قدس الله روحه، به میان آمد، و هر کس از فضایل شیخ سخنی میگفتند، و ذکر فضل و کرامت او تقریر میکردند. آن شخص از سر نخوت علم یا جاهی که داشت لفظی گفت، که موجب آن بود، که علم او چون باشد. اصحاب که حاضر بودند، منع کردند هم در آن شب شیخ روزبهان، رحمةالله علیه، به خواب دید، که گوش او بگرفت، و گفت: ای فلان تو صالح زادهای، و صالح زادگان چنین چیزها نگویند. بینندۀ خواب گفت: هم در خواب به دست شیخ توبت کردم. چون از خواب در آمدم، شیخ را در غیبت استغفار کردم، برخاستم، و آهنگ شیراز کردم. پدرم را خبر شد، جمعی را بفرستاد، تا مرا باز گردانیدند، فایدهای نداشت. پدرم چون دید که عزم مصمم شد، و باز نخواهم گشت، جمعی همراه من با زری چند بفرستاد. چون به شیراز رسیدیم، عزم رباط شیخ کردیم. چون به رباط آمدیم، خادمان شیخ گفتند، شیخ را به سماعی بردهاند. ما را به خدمت شیخ بردند. چون به خدمت شیخ رسیدیم. من عزم دست بوس شیخ کردم. شیخ گوش من گرفت و آهسته فرمود که: چون از آن گفتن توبت کردی، از سر آن برخاستیم. مرا حیرتی پیدا شد. در قدمش افتادم. چون از سماع فارغ شد، خرقه از خدمت طلبیدم و مرید گشتم. والله اعلم.
حکایت- آوردهاند که در همسایۀ رباط شیخ عصاری میبود، که او را جایی میگفتند، و منکر شیخ بود. و شیخ این معنی ازو میدانست و به حسن اخلاق بسر میبرد. روزی از روزهای زمستان شیخ با مریدان بر بام رباط نشسته بود. ناگاه خادم را برخواند، فرمود: برو و جایی را بگوی روزبهان میگوید: قدری خره و خرما بفرست، تا درویشان ما بخورند، و آن روز که ترا آویزند از بهر تو شفاعت کنند. خادم شیخ بیامد، و آن پیغام همچنان بگزارد، که شیخ فرموده بود. جایی از سرخشم گفت: خره و خرما خواستن نیک اما آویختن باری چرا؟ گفت: شیخ چنین فرمود. با آن همه که شنید قدری خرما و خره بفرستاد. آن را به خدمت شیخ آوردند، و اصحاب به کار بردند. و بعد از شش ماه ازو حرکتی صادر شد. پادشاه شهر حکم کرد، تا او را بیاویزند. غلبه در محلت افتاد، و گماشتگان و سرهنگان در آویختند، و او را میبردند. اهل محلت خبر به خدمت شیخ آوردند، شیخ فرمود: خرما و خَرَه خوردهاید، وعده وفا باید کرد، رقعهای به خدمت پادشاه نوشت و شفاعت فرمود، که او را به من بخش. پادشاه وی را به شیخ بخشید، و او را باز خدمت شیخ فرستاد. به خدمت شیخ آمد، و از جملۀ مخلصان شیخ گشت. والله اعلم.
حکایت- نقلست از فرزندی از فرزندان شیخ، قدس الله روحه، که شبی از شبهای زمستان بارانی عظیم میبود. شیخ بر بام رباط رفت، و ساعتی توقف فرمود. خاطرم متعلق گشت که بدین باران عظیم شیخ دربامست، مبادا که جامه وخرقۀ مبارکش تر گردد، و سرما در اواثر کند. برخاستم، و از پی او برفتم. اثر ذوق از نفس اویافتم، دانستم که وقتش خوش است با حضرت عزت. چون بر بام رفتم، دیدم که آن موضع که شیخ استاده بود به قدر سپری زمین خشک بود، و باران بر آن نباریده بود، و خرقه و جامۀ شیخ به حال خود بود، بعد از زمانی چون باز آمدم، از من بازخواست فرمود: که چه چیز ترا بدان داشت که از پی من آمدی؟ گفتم: محبت و شفقت تو. شیخ قدس الله روحه. فرمود: تو ندانستهای که دوست بر من مهربانتر است از تو بر من.
حکایت- چنین منقولست که: چون ظهیرالدین شفروه که از جملۀ اکابر عراق بود به شیراز آمد، در سر روضۀ شیخ کبیر ابوعبدالله خفیف، قدس الله روحه، مشایخ و علما را جمعیتی بود.اتفاق کردندکه شیخ روزبهان، قدس الله روحه، فایدهای فرماید. ظهیرالدین شفروه گفت: ما سخن عقلی و نقلی شنیدهایم، سخن بقلی نشنیدهایم. شیخ روزبهان، قدس الله سره، روی باوی کرد و فرمود: سخن بقلی با تو آنست که هر دو روشنائی چشمت برود، و دیده بر سر کار نهی، یعنی هر دو پسر. چون آن جمعیت به آخر رسید، هر کس با جای خود رفتند. ظهیرالدین را دو پسر بود در غایت خوبی در قرب هفتهای هر دو درگذشتند. بعد ازآن از سر عجز واضطرار به حضرت شیخ آمد، و عذر بسیار خواست. شیخ فرمود: تضرع این زمان چه فایده، چون تیر از کمان رفت.
حکایت- از خواجه امام فخرالدین مطرزی، رحمةالله علیه، که از جملۀ عظماء و علماء عالم بود، چنین منقولست که فرمود: وقتی به خدمت شیخ روزبهان رفتم، و شیخ نشسته بود، و جمعی درخدمت شیخ حاضر بودند. سلام کردم، جواب فرمود، و هیچ ترحیب نفرمود. و عادت شیخ آن بود که بسیار ترحیب فرمودی و اعزاز نمودی. آن روز هیچ نکرد. مرا عجب آمد، هیچ نگفتم، و در خدمتش بنشستم. تا ساعتی همچنان بود، ناگه فرمود: در حضرت ذوالجلال بودم، یوسف جمالان حاضر بودند، ناگاه تجلی فرمود و:«عنت الوجوه للحی القیوم». این بفرمود و اشک از چشم مبارکش ریزان گشت. چون باز آمد، نظرش بر من افتاد، برخاست، و مرا ترحیب فرمود. مرا معلوم گشت که: شیخ آن زمان از کون غایب بود. مرید حضرت شیخ گشتم، و دانستم که: اولیاء حق را طوریست ماوراء طور خلق، که به فهم هر کس نرسد. والله اعلم.
حکایت- از استاد حافظان فقیه حسن استماع افتاد، که گفت: از پدر خود شنیدم که روزی مرا با منکوحۀ خود خصومتی افتاد، و او را چنان رنجانیده بودم که قصد میکرد که به خانۀ پدر خود رود. ومن او را به غایت دوست میداشتم، و میترسیدم که مبادا که برود، و روی آن نداشتم که باز خانه روم. همچنان متردد و متفکر بودم، نمیدانستم که کجا می روم. ناگاه به در رباط شیخ روزبهان رسیدم، غلبهای دیدم، و آواز شیخ شنیدم که بر سر منبر بود، و تذکیر میفرمود. در اندرون رباط رفتم، وبه مجلس شیخ بنشتم، و خاطرم بهم برمیآمد که مبادا که منکوحهام به خانۀ پدر رود. درین فکر بودم، که شیخ در میانۀ سخن روی به من کرد، و گفت: خاطر آسوده دار که نرود. من چون این بشنیدم، فریاد در من افتاد، چنان شدم که عالم را فراموش کردم، فکیف زن و فرزند. چون مجلس به آخر رسید، شیخ به مبارکی از منبر فرو آمد، برفتم، و دست بوس شیخ دریافتم. فرمود: زمانی توقف کن. و در اندرون خانه رفت، و دَرَستی زر بیاورد، فرمود: این بستان به چیزی ده، و به خانه بر. و پس ازین به اخلاق حمیده بسر بر. من تعجب نمودم از اشراف او برخاطرها. چنان کردم که شیخ فرموده بود، و روزگار به ذوق میگذرانیم. والله اعلم.
حکایت-از معتبران استماع افتاد که وقتی از طرف عراق شیخی به شیراز آمد، او را شیخ ابوبکر میگفتند. چنانکه مشایخ شیراز استقبال کردند. چون به دروازۀ اصطخر رسیدند، شیخ روزبهان او را گفت: شیخ ابوبکر بیا تا به خانقاه رویم. شیخ ابوبکر در جواب شیخ گفت: شیخ روزبهان ما نه به سفره و شور با خوردن تو آمدهایم. شیخ روزبهان ازین سخن برنجید، و از وی اعراض فرمود، و بر زبان مبارکش رفت که اگر او را از در اصطخر تا به بازار بزرگ در طلب تایی نان نگردانم، مرا روزبهان مخوانید. این بفرمود و باز خانقاه شد. چند روزی بدین قضیه بگذشت. اهل شیراز او را بشناختندکه در عالم دعوی گرفتار بود، ازو کلی اعراض کردند، و هیچ خدمت او نمیکردند. یک دو روزی گرسنگی کشید. چون کار به سختی رسید، چیزی به روی فروگذاشت، تا کسی او را نشناسد، و از دروازۀ اصطخر دست فرا داشت و در یوزه میکرد. اتفاق مریدی از مریدان شیخ روزبهان که در روز استقبال کردن این سخن از خدمت شیخ شنیده بود، ابوبکر را در آن حالت دید، از دروازۀ اصطخر با او همراه بود، و او همچنان دریوزه میکرد، و هیچ چیز به وی نمیدادند. تا به بازار بزرگ رسید. بعد از آن شخصی تایی نان بوی داد. درویش که مرید شیخ بود چون آن قضیه بدید، گفت: شیخ ابوبکر این آن سخنست که شیخ روزبهان فرمود، و کرامت او ظاهر شد. انصاف داد، گفت ما را استغفار حضرت شیخ روزبهان میباید کرد. چون به حضرت شیخ رسید، او را دلداری فرمود، و از سر آن درگذشت. والله اعلم.
حکایت- از خدمت شیخ بزرگوار و یگانۀ روزگار نجیب الدین علی بن بزغش، رحميةالله علیه، سؤال کردند که: تو شیخ روزبهان، قدس الله روحه، دیدهای، و به خدمت او رسیدهای؟ شیخ نجیب الدین فرمود: من طفل بودم، و روزی جایی میرفتم، ناگاه محفِّهای را دیدم که خلق بسیار گرد آن در آمده بودند. پرسیدم که: حال چیست؟ گفتند: آن شیخ روزبهانست که در محفِّه است، وخلق به زیارت کردن او مشغولاند. شیخ نجیب الدین گفت: من از دور ایستاده بودم، نمیتوانستم که به زیارت شیخ روم، و دلم عظیم مایل آن بود که زیارت شیخ کنم. در میان آنهمه خلق شیخ روزبهان قدس الله روحه، نظر بر من افتاد، به نور فراست بدانست، به دست مبارک خود اشارت فرمود که راه آن طفل باز دهید که دلش مایل ماست. خلایق راه باز دادند. من به حضرت شیخ رفتم، و شرف دست بوس وی دریافتم، بسی دولت و فتوح دنیوی و اخروی از آن یافتم. والله اعلم.
حکایت- نقلست از خادم شیخ روزبهان، قدس الله روحه، که او را شیخ علی کواری، رحمةالله علیه، گفتندی که: مریدی از مریدان شیخ گفت روزی شیخ بر نشته بود و جمعی انبوه در خدمتش بودند، وشیخ کفشی سیاه در پای داشت. مریدی را در خاطر آمد که ای کاش شیخ اسب را بازداشتی تا من بوسه بر پشت پای شیخ دادمی. این معنی در خاطرم بگذشت. شیخ به نور فراست و کرامت بدانست. اسب را باز داشت، آن درویش را گفت: بیا، و آنچه درخاطر داری به جای آور. آن درویش برفت، و در قدم شیخ افتاد، و بوسه بر قدم شیخ داد. والله اعلم.
حکایت- از جملۀ عزیزان و گوشه نشینان شهر شیراز شخصی بود که او را حاجی محمد گفتندی. در طریق الله قدمی راسخ داشت، و از جملۀ مریدان شیخ روزبهان قدس الله روحه بود. ازو منقولست که گفت: روزی در خدمت شیخ بودم، نظر مبارک بر من انداخت، و فرمود: محمد چگونه باشی تو، چون ازین شهر بیرون روی به عزم حج، و شیران بیشه ترا زیارت کنند، و بعد از آن با شیراز آیی. من این سخن از خدمت شیخ بشنیدم. مرا خود داعیۀ سفر بادیه بود، و همه روز مترصد بودم تا که وقت سفر آید، و به اجازت شیخ راه کعبه برگیرم. شبی از شبها درویشی بیامد، و از من چیزی طلبید، و آن درویش به غایت فقیر بود و محتاج، و مرا قدری آرد در خانه بود، و زن رها نمیکرد که پارهای به وی دهم، و زبان درازی میکرد. چون به خدمت شیخ آمدم. فرمود: محمد هنگام رفتن آمد. من به خانه رفتم و قدری از آن آرد به درویش دادم، و ذوقی عظیم از آن اشارت که شیخ فرمود که: وقت رفتن است، در من پیدا شده بود، که صبرم نمانده بود. و از دروازه بیرون رفتم، نمیدانستم که چگونه میروم. تا چند روز برین طریق برفتم. شبی از خواب درآمدم خود را در خانهای یافتم عظیم با تجمل در صفه تختی زده، و زنی بر سر آن تخت نشسته، و خادمی برسم خدمت در برابر او استاده، و شمعها برافروخته. مرا تعجبی عظیم از آن قضیه حاصل شد. گفتم: این چه جاییست، و من آنجا چگونه افتادم؟ خادم گفت: در شهر ششتری و خانه خانه ملک است، و این حرم اوست، که بر تخت نشسته. گتفم آنجا من چگونه افتادم! جواب داد که: من به صید بودم، ترا دیدم در سجود، و شیران بیشه میآمدند، و تو را زیارت میکردند. تو را ذوقی پیدا شد، و بیفتادی من تو را برگفتم، و به آنجا آوردم. مرا سخن شیخ یاد آمد، و صحنی حلوا پیش من نهادند، و چند روز بود تا هیچ نخورده بودم. به اشتهاء هر چه تمامتر، دست فراز کردم، تا تناولی بکنم، شیخ را دیدم که در برابر من آمد، و فرمود: ای درویش چیست که تو میکنی؟ آرزوی نفس خواهی داد و لقمۀ سپاه خواهی خورد. چون شیخ این بفرمود، انگشتان من حرکت نکرد که چیزی بردارم. برخاستم تا بیرون روم، ملکه گریۀ بسیار کرد.خادم ملکه را گفت: مرا حقوق بسیار در خدمت تو هست، چه شود اگر مرا بدین شیخ بخشی، تا من و او هر دو به دعای تو مشغول گردیم. ملکه آن خادم را آزاد کرد، و به من داد. با هم عزم کعبه کردیم و وقفه دریافتیم، و روی با شیراز نهادیم. چون به حضرت شیخ روزبهان آمدیم، دست بوس شیخ دریافتیم. چون خادم دست بوس شیخ کرد، شیخ فرمود: مرحبا ای آزاد کردۀ درویشان. این حکایت به این لفظ آشکارا فرمود. آن خادم از خدمت شیخ خرقه درپوشید و خدمت شیخ میکرد. والله اعلم.
حکایت- عزیزی بود از جملۀ حفاظ شهر شیراز، او را گردانشاه میگفتند، و از جمله دوستان و مریدان شیخ روزبهان بود، قدس الله روحه العزیز. او حکایت کرد که شبی اطفال و عیان طلب طعمهای از من کردند، و مرا هیچ نبود. از خانه بیرون آمدم، تا طلب چیزی کنم و مراد ایشان حاصل کنم. چندانکه طلب چیزی کردم نیافتم، بازگشتم، و بر در خانه توقف کردم، تا فرزندان در خواب رفتند. در اندرون خانه رفتم، و سورة کهیعص و سوره طه و یس برخواندم، و در خواب رفتم. در خواب چنان دیدم که مرا به آسمان می بردند، تا به آسمان چهارم رسیدم، نظر کردم طایفهای را دیدم که نظر وظن من درشأن ایشان بود که از اهل صلاح بودند، به خلاف آن دیدم. و طایفهای دیگر که ظن من در شأن ایشان خلاف آن بود، در مرتبت بلند دیدم. از خواب درآمدم، با خود گفتم، نماز به رباط شیخ روزبهان برم، و آن خواب در خدمت شیخ بگویم. برخاستم و به رباط آمدم، و نماز از پی شیخ بگذاردم. بعد از آن چون نماز اشراق گذاردم، جمعی در خدمتش بودند، خواستم تا آن خواب بگویم، شیخ بانگ بر من زد که خاموش باش. بعد از آن فرمود من بالای سر تو بودم، آنچه تو دیدی من دیدم، سر خدای آشکارا مکن! من از آن حال متحیر شدم. شیخ در اندرون خانه رفت و چیزی بیاورد، و به من داد فرمود: برو و به خرج عیال کن، و آرزوی دوشینۀ ایشان بدیشان ده.
حکایت- شیخ محمد بختیار شیرازی در عهد شیخ کبیر روزبهان، قدس الله روحه العزیز، بود و او گفت که: ذکر کرامات شیخ بسیار میشنیدم، داعیۀ آن در من پیدا شد که خرقه از وی بستانم، و مرید او شوم. مدتی درین فکر بودم. یک روز به خدمتش رفتم. پیش از آنکه من سخن گویم، فرمود: تمناء خود از من مطلب، بر تو باد که خرقه از امیرشمس الدین حیدرهاشمی بستانی، که تو را حوالت بدوست. من از آن سخن عظیم کوفته شدم، از خدمتش بیرون آمدم. مدت یک سال به خدمت شیخ روزبهان نرسیدم. بعد از سال عزم خدمتش کردم، چنانکه چشم مبارکش بر من افتاد، مرا سخن اول فرمود که: تمنای خود از من مطلب، بر تو باد که خرقه از امیر شمس الدین حیدرهاشمی بستانی. این نوبت چون بازگشتم، این حکایت با خدمت امیر شمس الدین گفتم، خرقه در من پوشانید. مدتی در خدمتش بودم. روزی مرا گفت: محمد مرا عزم حج است، و زیارت حضرت نبی علیه الصلوة و السلام و التحیة. گفتم: حاکم تویی. چون از خدمتش بیرون آمدم، به خدمت شیخ روزبهان آمدم. چون شرف دست بوس دریافتم، شیخ فرمود: شیخت را بگوی که تو را اقامت شیراز بهتر که عزیمت حج درین وقت. چون این بشنیدم، بازگشتم، پیش شیخ خود رفتم، حال باز گفتم که: شیخ روزبهان چنین فرمود. جواب داد که: مرا این عزیمت مصمم است و میروم. بعد از چند روز عزیمت طرف حجاز کرد. چون به بغداد رسید، یک دو روزی در بغداد توقف نمود. روزی برنشست و به طرف صحرا بیرون رفت اسبش برمید، و از اسب درافتاد، و پای راستش شکسته شد، و مدتی در زحمت بود، و موسم حج فوت شد. بعد از آن نامه به خدمت شیخ روزبهان نبشت که: چه میفرمائی درین سفر باز گردم، یا توقف کنم تا موسم حج در آید؟ چون آن نامه به شیخ روزبهان آوردم، شیخ نامه بخواند، جواب نامه از خدمت شیخ طلبیدم. فرمود: نامۀ شیخت را جواب نمینویسم، تا از حضرت رسول علیه الصلوة و السلام والتحیة. بازپرسم تا چه میفرماید. ازین قضیه سه روز بگذشت. ابوالخیر خادم شیخ روزبهان بیامد و گفت: شیخ تو را میطلبد. گفتم سمعاً و طاعة. چون به خدمت شیخ رسیدم، فرمود: که حضرت رسالت شیخت را اجازت دادند، و میباید رفت. درین معنی رقعهای به امیر شمس الدین حیدر نوشت، و در نامه کلماتی چند در اجازت از حضرت رسول، علیه الصلوة و السلام و التحیة، درج فرمود که: تو را عزیمت کعبه و زیارت رسول علیه الصلوة و السلام میباید کرد. آن نامه به من داد. نامه را به بغداد فرستادم، پیش شیخ خود. چون نامۀ شیخ روزبهان بخواند، به وثوقی هر چه تمامتر عزیمت کعبه فرمود، و دو وقفه دریافت، و زیارت حضرت رسول علیه الصلوة و السلام بکرد، و به مراد باز گشت.
حکایت- نقلست از شیخ محمود شیرازی، رحمةالله علیه، که: اتابک سعید ابوبکر بن سعد، طیب الله ثراه، سؤال کرد که: ای پادشاه تو به خدمت شیخ روزبهان رسیدهای، و روی مبارک او دیدهای؟ گفت: بلی من کوچک بودم، روزی در شهر بر نشسته بودم، و به جایی میرفتم، ناگاه از دور جمعی را دیدم، مَحفِّهای برگرفته بودند، و شخصی نورانی در میان مَحفِّه، و خلقی انبوه به زیارت او مشغول. پرسیدم که: این شیخ کیست؟ گفتند: شیخ روزبهانست که در مَحفِّه است ، ومردمان شهرند که او را زیارت میکنند. من فرود آمدم و به کناره مَحفِّه شیخ رفتم، تا دست بوس شیخ کنم. چون دست بوس شیخ میکردم کلاه از سر من در دامن شیخ افتاد. شیخ به دست مبارک خود کلاه برگرفت، و بر سر من نهاد. سی سال پادشاهی ملک فارس به برکت دست مبارک شیخ یافتم. والله اعلم.
حکایت- نقلست از شیخ بهاءالدین یزدی، رحمةالله علیه، که فرمود: چون خدمت شیخ دریافتم، و از خلوت فارغ شدم، قراضهای جهت سفر بادیه نهاده بودم. شیخ به نور فراست بدانست، فرمود: بهاء این زر چرا نگاه میداری؟ گفتم: از بهر زوادۀ سفر بادیه نهادهام. فرمود: برو و بیاور. برفتم و آن زر به خدمت شیخ آوردم. فرمود: به خادم ده تا به سفرۀ درویشان سازد، و تو بیاو گرد من طوافی کن. من به اشارت شیخ چنان کردم، درخاطرم آمد که ای حال چونست. شبانه چون از اوراد فارغ شدم، در واقعه مصطفی علیه الصلوة السلام دیدم. فرمود: بهاء حجت قبول کردند، و هر چه گوید روزبهان راست گوید. چون از خواب بیدار شدم به خدمت شیخ آمدم. به نور ولایت دانسته بود که: من آن خواب دیدهام. والسلام.
حکایت- چنین منقولست از شیخ مبارک که از اقرباء شیخ ابوالحسن کردو بود، رحمهماالله، که: وقتی نشسته بودم، شخصی بیامد، و گفت: شیخ روزبهان به مسجد سلیمان، علیه السلام، رفته است. من برخاستم از سر اشتیاق عزیمت خدمتش کردم. چون به مسجدسلیمان رسیدم، گفتند: شیخ به ماءالطیر رفته است. از عقب شیخ رفتم. چون به خدمتش رسیدم، قریب هزار آدمی در خدمتش بودند، و آب چشمۀ ماءالطیر اندک بود. شیخ، قدس الله روحه، به عزم وضو ساختن بر سر آب رفت. زمانی اندک بگذشت، شیخ بیرون آمد، چندان آب ظاهر شد که آن همه خلق وضو ساختند، و آبدانها پر کردند، و باز گشتند. و آن نبود الا به کرامت شیخ روزبهان، قدس الله روحه. و بعد از آن در خدمت شیخ بودم، و به مسجد سلیمان علیه السلام آمدیم. سه شبانروز در مسجد سلیمان علیه السلام بودیم. درین سه روز که اقامت در مسجد فرموده بود، در محراب نشسته بود. ناگاه از نظر ما غایب شد، و ندیدیم که از محراب بیرون آمد. و ساعتی تمام غایب بود. باز شیخ را در محراب دیدیم. غریو در اصحاب افتاد. و با خدمتش باز گفتیم ذکر غیبت و حضور. شیخ را دیدۀ مبارک تر شد و اشک ریزان گشت، فرمود: بر شما بادا که با عجز و انکسار باشید، و خلاف هوای نفس کنید، تا حق جل و علا شما را صحبت نیکان ارزانی دارد. و از این سخن ما را معلوم بود که شیخ به صحبت خضرعلیه السلام مشغول بود. اصحاب و مریدان این سخن به مشورت با یکدیگر بگفتند. شیخ به نور فراست بدانست، فرمود که: فهم و ظن شما صوابست، برشما بادا مجاهده کشیدن، و از لقمۀ حرام احتراز کردن، و از توانگران دوری جستن، و در صحبت فقرا مجالست کردن، تا باشد که به برکت صحبت صالحان، شما را صحبت برگزیدگان، حق روزی کند. والله اعلم.
حکایت- چنین منقولست که در عهد شیخ روزبهان، قدس الله روحه العزیز، در ولایت شبانکاره بزرگی بود که او را امام الدین مه کردی گفتندی، رحمةالله علیه، و از جملۀ علما و اکابر زمان بود، و ارادتی عظیم باخدمت شیخ داشت، و پیوسته تردد به خدمت شیخ روزبهان کردی. و او را رفیقی بود هم از اکابر، و خواجه امام الدین پیوسته آن رفیق را دعوت میکرد به خدمت شیخ روزبهان، قدس الله روحه، و او قبول نمیکرد و به خدمت شیخ نمیآمد و انکار میورزید. روزی آن شخص پیش خواجه امام الدین آمد، و او را گفت: برخیز تا به خدمت شیخ روزبهان رویم! خواجه امام الدین او را گفت: چونست که تو را این داعیه باز دیدار آمده است؟ گفت حالتی پیدا شده است. گفت: بگوی! ابا میکرد، و نمیگفت. بعد از مبالغۀ بسیار گفت: دوش چنان دیدم که شیری قصد من میکرد، و من عظیم پریشان بودم. مرا گفت: انکار شیخ روزبهان میکنی! از خواب در آمدم ترسان و لرزان، و آن انکار بکلی از دل بدر کردم، و آمدم تا به خدمت شیخ روزبهان رویم. چون به خدمت شیخ آمدیم آن عزیز را در بر گرفت، و در گوش او گفت: تا شیر نیاید تو پیش ما نیایی؟ آن بزرگ را فریاد در نهاد افتاد، و در قدم شیخ افتاد، و مرید خدمت شیخ گشت، و پس از آن پیوسته به خدمت شیخ آمدی و الله اعلم.
حکایت- چنین نقل است از فقیه شمس الدین محمد غسال، رحمةالله، گفت: شبی از شبها در خواب دیدم، که کسی در خانه بکوفت. من برخاستم و در بگشادم شخصی دیدم ایستاده بود که او را نمیشناختم. گفت: شیخ روزبهان تو را میخواند گفتم: سمعاً و طاعة، با او روانه شدم. چون بدر رباط رسیدم، شیخ را دیدم ایستاده، و سر مبارک در پیش. سلام کردم. جواب فرمود، مرا گفت: امشب تو را با ما باید بود. گفتم حاکم شیخ است. در خدمتش بودم، از دروازۀ بیرون رفت، و من و آنکس که به طلب من آمده بود، از پی شیخ میرفتیم، تا به مصلی رسیدیم. بدین حضیره که قبر امام فخرالدین مریم است. شیخ در اندرون حضیره رفت، پنج تن دیدم نشسته، مرا گفتند: تو بیرون حضیره باش. و سورة الانعام میخوان، تاختم کردند. و چندانکه سورةالبقره برخوانند، همه خاموش شدند، و از خاموش بودند ایشان گریهای عظیم بر من افتاد. گفتم: این چه قوماند که از قرائت ایشان اثری چنین در دلم میکند. ناگاه شیخ بیرون آمد، مرا فرمود: در اندرون رو! و من در حضیره رفتم. شخصی دیدم خفته، و روح تسلیم کرده. شیخ فرمود : بر تو باد که او را غسل کنی نیکو، مرا ترسی عظیم پیدا شده بود. شیخ مرا بنواخت، فرمود: مترس که من بر در ایستادهام. و من او را غسل کردم. چون از غسل فارغ شدم، او را بنهادم. شیخ در پیش رفت، و بر وی نماز کرد. او را برگرفتند. و به پایین کوه بردند، و او را دفن کردند. مرا گفت: تو هم آنجا باش، تا من باز گردم. من آن جایگاه اقامت کردم، تا وقت صبح. ناگاه شیخ را دیدم پیشم ایستاده، و از خدمت شیخ سؤال کردم که آن میت که بود، و این طایفه چه قوم بودند؟ شیخ فرمود که: ایشان هفت تنانند که مدار و قرار جهان به وجود ایشانست، متوفی یکی از ایشان بود. گفتم: تا این زمان بر سر تربت ایشان بودی؟ فرمود: نی با ایشان رفتم، تا تل بیضاء و زیارت کردیم. ایشان به شام رفتند. بعد از آن شیخ فرمود: زینهار تامن در قید حیات باشم این حکایت باکس نگویی.
حکایت- از فقیه محمدبن احمد که از عزیزان شهر شیراز بود، نقلیست گفت: وقتی در خانۀ خود خفته بودم، ناگاه چوبی از سقف خانه شکسته شد و در افتاد، و من عظیم کوفته شدم که به غایت فقیر بودم، و به خرج اطفال و عیال باز مانده بودم.شب همه شب در آن فکر بودم ک بامداد چارۀ آن چگونه سازم، یا با که گویم، یا کدام صاحب کرامت مرا دریابد. روز دیگر چون نماز صبح بگذارم، کسی در خانه می کوفت. چون در بگشودم، شخصی را دیدم چوبی بر دوش نهاده، و کاغذی که زری چند در آن بود هر دو به من داد، و گفت: شیخ روزبهان سلام میرساند، که بار برخاطر منه، و این چوب راعوض چوب شکسته ساز، و این زر را به خرج کن! من از کرامت شیخ و اشراف او بر احوال خلق متعجب بماندم. روز دیگر روی به خانقاه مبارک شیخ نهادم. و مرید خدمتش شدم،و بسی سعادت ودولت از آن یافتم. والسلام.
حکایت- از شیخ علی حافظ که از جملۀ مریدان شیخ کبیر روزبهان بود، قدس الله روحه العزیز، نقلست گفت: مرا همسایهای بود ابوسعید نام، و چندان که من او را دعوت به خدمت شیخ روزبهان میکردم، ابا مینمود، و هر وقت که ذکر شیخ رفتی، انکار کردی. و این ابوسعید را داعیۀ سفر حجاز بود که ثروتی و نعمتی داشت. اتفاق روزی عزیمت خدمت شیخ روزبهان داشتم، در میانۀ راه به ابوسعید رسیدم، مرا گفت: کجا میروی؟ گفتم: به خدمت شیخ روزبهان خواهم رفت، اگر موافقت میکنی. هیچ ابا ننمود، گفت: بیا تا به خدمت شیخ برویم! موافقت نمود. چون به صحبت شیخ رسیدیم،شیخ او رافرمود: ابوسعید تو را داعیۀ حج است، و مدتهای مدید گذشت تا میخواهی که بدان طرف روی، و نمیتوانی. هیچ میدانی که مانع تو چیست؟ گفت: شیخ بفرمائید! فرمود: انکار ماست که تو را از چنان دولتی باز میدارد. این انکار را از خاطر بیرون کن، تا تو را این سعادت مهیا گردد. ابوسعید چون این سخن از شیخ بشنید، نعرهای بزد، و در قدم شیخ افتاد. گفت: ای شیخ توبت کردم و آن انکار را از خاطر بیرون کردم. شیخ فرمود: اکنون بر تو باد که هر روز هزار نوبت حق را به این نامها برخوانی، تا تو را این دولت به زودی میسر شود. و آن اسماء اینست: یا قریب، یا مجیب، یا سامع الدعا، یا لطیف لمایشاء، تبت عما کنت علیه، فارزقنی زیارت بیتک الحرام و زیارت قبر نبیک علیه الصلوة و السلام. ابوسعید وصیت شیخ بجای آورد، هم در آن سال توفیق رفیق شد، و وقفه دریافت، و زیارت روضۀ رسول علیه الصلوة و السلام بکرد به برکت تربیت شیخ، قدس الله روحه.
حکایت- شیخ احمدشهره، رحمةالله علیه، از جملۀ عرفاء زمان بود و از جملۀ مریدان شیخ کبیر روزبهان، قدس الله روحه العزیز. او چنین گفت: با چهل تن، از مریدان وملازمان حضرت شیخ بودیم بردوام، چنانکه شب در رباط میبودیم، تا شیخ چه فرماید، اتفاق شیخ را عارضهای پیدا شد. چند روزی بگذشت. چون رنج روی در انحطاط نهاد، طبیبان مُزَوَره فرمودند از چهل تن که در رباط بودیم با یکدیگر گفتیم: از خدمت شیخ اجازت طلبیم، و هر یکی از ما از برای شیخ مُزَوَرهای ترتیب کنیم، نه نوبت. این سخن در حضرت شیخ عرضه داشتم. شیخ اجازت فرمود. یکان یکان مُزَوَره میپختند، و به خدمت شیخ میآوردند. چون به نوبت به من رسید، مرا ثروتی و نعمتی بود، بفرستادم، و از هر نوعی که از آن مزورهای میساختند، از انار دانه و سماق و تمرهندی و زرشک و امثال آن از هر یک چند من بستدم، تمام، و فراخور آن مرغی چند بخریدم، و آنچه به کار میبایست جمله ترتیب کردم، و بر پشت حمالان نهادم، و آهنگ خدمت شیخ کردم. چون به خدمت شیخ رسیدم، گفتم: ندانستم که طبع مبارک شیخ به کدام مُزَوَره میل فرماید، اینها به مطبخ برند و ترتیب کنند. شیخ خادمان را اشارت فرمود، و آن را به مطبخ بردند و ترتیب کردند. چون شیخ از خانه بیرون آمد، خادمان سفره بیاوردند، و اصحاب حاضر شدند. شیخ از آن تناولی فرمود، اصحاب موافقت کردند. چون از آن فارغ شدند. شکرانه به دست بوس شیخ رفتند. شیخ روزبهان، قدس الله روحه العزیز، دست مبارک خودبه سینۀ من فرو مالید، فرمود: احمد مزورۀ تو بر همه بیفزود. چون دست مبارک شیخ به سینۀ من رسید، نور حضور بر دلم فرود آمد، و آنچه مطلوب من بود، و در خلوت میطلبیدم آن زمان یافتم. به برکت دست مبارک شیخ. والله اعلم.
حکایت- آوردهاند که عصاری در همسایۀ شیخ روزبهان، قدس الله روحه العزیز، بود: شبی خادمی بر او فرستاد، طلب پارهای روغن کرد. عصار گفت: روغن ندارم. خادم باز خدمت شیخ آمد و گفت: عصار میگوید روغن ندارم. شیخ فرمود: ندارد. و بعد از آن عصار در اندرون دکان رفت تا قدری روغن آورد و بفروشد. چند خم که از آن روغن ملآن بود، از روغن خالی یافت. عصار متفکر شد و اندیشه کرد که این چه حالیست و از چه افتاد؟ باز یافت که از آن دروغ بود که با خادمه شیخ گفته بود. برخاست و به خدمت شیخ آمد، و در قدم شیخ افتاد، گفت: توبه کردم که بعد از این دروغ نگویم. شیخ فرمود چه حالتست؟ گفت: چون خادم شیخ آمد. و طلب روغن کرد، مرا کاهلی آمد که در اندرون خانه روم، گفتم: روغن نیست. بعد از آن چون باز سر روغن رفتم چند ظرف که از روغن ملآن بود تهی یافتم. شیخ فرمود چون گفتی نیست، نبود چون می گوئی هست، برو که هست. چون باز سرظرفها رفتم، به حال خود دیدم به برکت لفظ مبارک شیخ. والسلام.
حکایت- آوردهاند که شیخ روزبهان، قدس الله روحه، در آخر عمر زحمتی از مفاصل پیدا شد، و طبیبان تجربۀ آن روغن بَلَسان میکردند. و آن در شهر یافت نمیشد. مریدی از جملۀ مریدان به ارادتی هر چه تمامتر برخاست و قصد مصر کرد، و قدری روغن بَلَسان طلب کرد، و به زودی مراجعت نمود. چون به حضرت شیخ آمد، و بنهاد، شیخ فرمود: این چیست؟ گفت: روغن بَلَسانست که جهت پای مبارک شیخ آوردهام. شیخ فرمود که: بیرون خانقاه رو که سگی گرگین خفته است، و دروی بمال، که این بند قدرتست که بر پای روزبهان نهادهاند. والسلام.
حکایت- چنین منقولست که حامدبن ابی طالب جندرانی که همسایه شیخ کبیر روزبهان، قدس الله روحه العزیز، بود. و از جملۀ مریدان او بود. شیخ روزی با او سخنی چند از اسرار حق بگفت، و فرمود: این سخن با کس مگوی. حامد از نگاه داشتن آن سخن عظیم فرومانده گشت، و طاقت آن نداشت که آن اسرار با خود دارد، بگفت. رنجی بدو پیدا گشت که اعضای او سوراخ سوراخ گشت. این حکایت جمع فرزندان او به سمع مبارک شیخ رسانیدند. شیخ به اسم عیادت به بالین او رفت. حامد را بدان حال دید، فرمود که: حامد اگر سِّرما به زبان فاش نکردی، آثار آن در اعضا و جوارحت پیدا نگشتی. بعد از آن شیخ فرمود که: جامۀ او برکشید! جامه ازو برکشیدند. شیخ انگشت مبارک در دهان مینهاد، و در آن ثقبها میمالید. و آن مُندمِل میشد. و رنج زایل میگشت. تا به برکت انملاء شیخ جملۀ اعضای او باز حال خود رفت و به گرمابۀ رفت، و باقی عمر ملازم خدمت شیخ گشت.
حکایت- چنین منقولست از خدمت شیخ شیوخ الاسلام سلطان علماء الانام فخرالملة والدین احمد، قدس الله روحه العزیز، که جد مؤلف این کتابست که فرمود: چون به اجازت پدر بزرگوارم سیدالاقطاب شیخ روزبهان، علیه الرحمةو الرضوان، به طرف قیش رفته بودم. مرا عارضهای پیدا شد. آرزوی شربتی شیرین داشتم، و یافت نمیشد. یک دو روزی بدین بگذشت. روزی در خاطرم آمد که از خدمت پدر خود استدعا کنم. روی به طرف شیراز کردم، گفتم: ای شیخ مرا دریاب که عظیم در آرزوی شربتی آب شیرینم. چون این بگفتم، بعد از لحظهای شخصی را دیدم، از روی هوا درآمد، و کوزهای آب در دست داشت. گفت: بستان. بستدم و باز خوردم. هرگز به لطافت و شیرینی آن آب نخورده بودم. صحت کلی مرا حاصل شد. چون به طرف شیراز آمدم به خدمت شیخ، در حال مرا فرمود که: آن بزرگ آب بیارود؟ گفتم بیاورد، و از آن بسی روح و راحت یافتم. از خدمتش سؤال کردم که: آن بزرگ که بود؟ شیخ فرمود: آن ساعت که تو آب از من طلب کردی، من استدعا از خدمت خضر علیه السلام کردم که: احمد مرا آبی ده. او بود که ترا آب داد. والله اعلم.
حکایت- چنین آوردهاند که روزی شیخ کبیر قطب الاولیا روزبهان قدس الله روحه، در رباط بر سر منبر بود، و به تذکیر مشغول. یکی از اولیا حاضر بود. ازو منقولست که شیخ آن روز قصه خضر و موسی. علیهم السلام، میفرمود، و خضر علیه السلام، حاضر بود. چون قصه به آخر رسید، خضر با من گفت: گوئیا روزبهان آن روز با من و موسی بوده است، که چنانچه بود تقریر کرد. ما در سخن بودیم که شیخ را نظر بر خضر. علیه السلام، افتاد. چرخ زنان از منبر فرود آمد، و آهنگ حضرت او کرد.
حکایت- چنین منقولست از امام معین الدین کرجی که متولی رباط سال به بود که: درویشی در رباط سال به بود، او را احمد موصلی میگفتند، علیه الرحمة، حافظ کلام الله بود، و هر روز ختمی کردی، و پیوسته به حضرت شیخ روزبهان، قدس الله روحه العزیز، آمدی. روزی شیخ او را گفت: احمد ما نماز جنازه کی برتو کنیم؟ گفت: آنگاه که شیخ فرماید. شیخ فرمود: بعد از هفتهای دیگر. احمد موصلی باز گشت، و باز موضع خود رفت، وبه عبادت مشغول شد و ختمهای قرآن کرد. و چون یک هفته بگذشت، از آن زمان که شیخ فرموده بود، در آن جایگاه که نشسته بود، سر بر زانو نهاد، و از دارفنا به دار بقا رحلت کرد. در حال شیخ روزبهان، قدس الله روحه العزیز، خود و جمع مریدان، از در رباط سال به در آمد. جماعتی به تکفین وی رغبت کردند. شیخ روزبهان ایشان را منع فرمود. و عمامه سفید که بر سر داشت از سر باز کرد، و از سر مبارک فرو گرفت و فرمود تا آن به کفن وی ساختند. و بر وی نماز کرد و بسیار بگریست، و در زیر منظرهای که در آن رباط است او را دفن کرد. و شیخ فرمود: تا قبر او ظاهر نگردانند، و همچنان با زمین راست کردند. والله اعلم.
حکایت- از معتبران منقولست که وقتی شیخ کبیر روزبهان، قدس الله روحه العزیز، در بام رباط بود، ودر ذوقی و حالی بود. شیخ فخرالدین احمد که فرزند صلبی او بود به خدمتش آمد، و چنانچه عادت طفلان بود، مزاحم شیخ میگشت، و با او سخن میگفت. شیخ او را برگرفت، و از بام در صحن رباط انداخت. زمانی بگذشت، و شیخ ازآن وقت باز آمد، فرمود: احمد. شیخ فخرالدین گفت: لبیک. فرمود: هیچ الم به تو نرسید؟ شیخ از گوشۀ بام دست فراز کرد و او را بر خود برد. والله اعلم.
حکایت- چنین منقولست از ابوالشکر خادم که خادم شیخ روزبهان بود که: شبی شیخ فرمود: ابوالشکر برخیز و بر بام رو، و قدری برف بیاور. بر بام رفتم، و هوا صافی بود، و هیچ برف نبود. باز خدمت شیخ آمدم، و گفتم: شیخ هیچ ابری نیست و هوا صافی است. چون لحظهای بگذشت، دیگر باره شیخ فرمود: برخیز و بر بام رو، و برف بیاور که همۀ شهر از برای ما پر برف کردند. برخاستم و بر بام رفتم. بام را پر برف دیدم. پارهای برگرفتم، و به خدمت شیخ آوردم. والسلام.
حکایت- از معتبران استماع افتاد که زاهدابوالقاسم حاوی، رحمةالله علیه، که از جملۀ اکابر زمان بود، و از معاصران شیخ کبیر روزبهان، قدس الله روحه العزیز، بود، او را برادری بود، و به سفر حجاز رفته بود. ازو منقولست که گفت: در میان بیابان بادیه تشنگی بر من غلبه کرد، چندانکه آب را طلب کردم نیافتم. روی باز طرف پارس کردم، گفتم: زاهد سخت تشنهام، مرا به شربتی آب دریاب. بعد از ساعتی شیخ روزبهان، قدس الله روحه، دیدم که آبی به من داد، و چنانکه آب را بیاشامیدم، شیخ را باز نیافتم، چون مراجعت کردم با خدمت زاهد رفتم، مرا گفت: ای برادر شیخ روزبهان تو را آب آورد؟ گفتم: بلی آب آورد، و به وقت آورد. زاهد گفت: آن زمان که تو آب از من طلب کردی، من روی باز خدمت شیخ روزبهان کردم، و گفتم: برادرم دریاب که در راه بادیه تشنه است، و کار از تو میرود. والله اعلم.
حکایت- آوردهاند که در زمان شیخ کبیر روزبهان، قدس الله روحه العزیز، از طایفهای که ملازم خدمت شیخ بودند در رباط، یکی ظهیرالدین کرمانی بود، رحمةالله علیه، و بیشتر اوقات در منظر رباط به عبادت مشغول بودی. و در آن فترت که شیراز افتاده بود به واسطۀ آمدن لشکری، و خروج بعضی از آل سلغر بر اتابک سعید تکله بن زنگی، انار الله برهانه، طایفهای ازین قوم که مخالفان اتابک بودند بر رباط شیخ کبیر روزبهان، قدس الله روحه، میگذشتند. و ایشان میدانستند که اتابک مرید و معتقد شیخ است. یکی از راه انکار گفت: ازین کارزار باز گردیم، و این رباط را خراب کنیم. ظهیرالدین سر از دریچۀ منظرۀ رباط بیرون آورد. گفت: تو باز پس نیایی، اما سرت را به آستانۀ رباط آورند. ایشان بگذشتند، و در آن کارزار، نصرت اتابک تکله را بود، و بعضی را بکشتند، و بعضی به هزیمت برفتند. از آنها که کشته شدند، یکی آنکس بود که آن سخن گفته بود، که باز گردم و این رباط را خراب کنم. سر او به در آستانۀ رباط شیخ آوردند. شیخ فرمود: تا آن سر را برداشتند، و اصحاب را نصیحت فرمود که: اعتماد کلی بر حضرت حق تعالی میباید کرد.
حکایت- چنین منقولست که روزی سلطان عارفان شیخ روزبهان، قدس الله روحه العزیز، مریدان را گفت: از ولایت فیروزآباد عبدالعزیز نامی در فلان ماه در فلان شب خوابی دیده است، که تعلق به ما دارد. نامهای بنویسید تا بیاید، و آن خواب را بگوید. درویشان به اشارت شیخ نامهای نوشتند، و این معنی در آن درج کردند، و نامه را بدان موضوع فرستادند، که شیخ فرموده بود. چون آن نامه بر آن شخص بردند، آن شخص تعجبی عظیم نمود، گفت: من این خواب دیدهام، اما هنوز با هیچ کس نگفته ام، شیخ روزبهان به نور ولایت دانسته است. آهنگ حضرت شیخ کرد، و شرف دست بوس شیخ دریافت، و آن خواب، بگفت. و جمع مریدان را عظیم ذوقی پیدا شد، و وی مرید شیخ گشت. والسلام.
حکایت- از معتبران چنین استماع افتاد که چون اتابک سعیدسعدبن زنگی از سفر عراق باز آمد، اهل شیراز از اکابر و مشایخ و علما و اعیان به خدمتش رفتند، و شکرانۀ قدوم بگذاردند، شیخ روزبهان رغبتی به پرسش وی نفرمود. اتابک فرزند خود را ابوبکربن سعد با طایفهای از اعیان دولت به خدمت شیخ فرستاد، و گفت: سلام ما به خدمت شیخ روزبهان برسانید، و بگوئید که: علما و مشایخ شیراز ما را پرسیدند، شیخ تشریف حضور ارزانی نفرمود، مبادا که برخاطر مبارکش از ما غباری هست. ایشان به رباط شیخ آمدند. شیخ در خلوت بود. فرزند مبارکش شیخ فخرالدین احمد پیش ایشان آمد. ایشان پیغام اتابک برسانیدند. شیخ فخرالدین به خدمت شیخ رفت. و آن پیغام به سمع مبارکش رسانید. شیخ در جواب فرمود: سعد را بگوئید که حق تعالی مرا چنین فرمود که: روزبهان اگر طالب حضرت مایی به نزدیک پادشاهان صورت مرو. باز گشتند و به خدمت اتابک رفتند. اتابک سعد فرمود که: شیخ روزبهان در جواب پیغام ما چه فرمود؟ ایشان از طریق مصلحت و عزت پادشاهی او گفتند: شیخ روزبهان سلام میرساند و میگوید: به دعای دولت مشغولم، و خواهان حضور توام. اتابک سعد چون این سخن بشنید،گفت: این نه سخن شیخ روزبهانست، با من راست بگویید: تا شیخ جواب پیغام مرا چه فرموده است؟ ایشان همه در یکدیگر نظر کردند. یکی گفت: ای پادشاه اگر راست میپرسی، شیخ روزبهان ما را به خلوت خانه و معبد خود راه نداد، و ما شیخ را ندیدیم. بلی شیخ فخرالدین احمد که فرزندش است پیغام تو ازما شنید، و جواب از خدمت شیخ باز آورد که: سعد را بگوئید که: حق تعالی با من چنین خطاب فرمود: روزبهان اگر ما را میخواهی، بر پادشاهان صورت مرو. اتابک سعد چون این بشنید، بگریست، فرمود: این سخن شیخ روزبهانست. بعد از آن به خدمت شیخ آمد، و زیارت شیخ دریافت. والله اعلم.
حکایت- آوردهاند که درعهد اتابک سعید تکلۀ بن زنگی لشکری انبوه، باعدت و آلت به طرف شیراز آمدند. اتابک تکله را این قضیه معلوم شد. شبانه برخاست و به خدمت شیخ آمد، گفت: شیخ حال آنست که لشکری انبوه آمده است، و مرا لشکری و سازی نیست که با ایشان مقاومت کنم، و سر آن دارم که خود و خاصگیان از طرفی بیرون روم. شیخ فرمود: برو تکله، و دل خوش دار، که خداوند تعالی این ملک حوالت به من فرموده است، و ایشان را بدین شهر دست رسی نباشد. اتابک تکله از خدمت شیخ روزبهان به استظهاری تمام بیرون آمد، و اندک لشکری که داشت به قدر آن ساز و آلت حرب بساخت. روز دیگر در حوالی شهر در موضعی که به صحرای مسجد بردی معروفست حرب گاه ایشان آنجا بود. اتفاق را زمین شیار کرده بودند، و آب داشته، لشکر ایشان از آن بیخبر و در زمین آب داشته فتادند، اسبان را پایها به زمین فرو رفت. لشکر شیراز در آمدند، و ایشان را دستگیر کردند، و فتح و نصرت اتابک را بود. اتابک بعد از آن به خدمت شیخ آمد و گفت: شیخ این فتح نبود الا به همت مباک تو. والسلام.
اگر چه از کرامات شیخ روزبهان از صد یکی و از بسیار اندکی رقم تحریر یافت. اگر آنچه منقولست مشروح گردد، به حد تطویل انجامد. غرفهای از دریایی نموده گشت. والسلام.
فی مدح الشیخ قدس الله روحه العزیز