لیک این هم بدان و فهمی کنکاین کسی را بود که او ز سخن
جاهلان را کند بحق داناعالمان را برد بر اوج سما
ابر جودش دهد ببر برهاچونکه در بحر شد شود درها
سخنش مرده را کند زندهچند روزه نه بلکه پاینده
عقلها مایه برده از سخنشروح تازه ز علم من لدنش
خمشی چنین کس است عظیمکاو بود در جهان مثال کلیم
نی کسی کو بود ز نادانیخمش از غایت گران جانی
مایۀ علم نی درون دلشبی عنایت بمانده آب و گلش
آدم است آنکه در تن چو گلشتابد انوار حق ز جان و دلش
گر بلیسش ز نقص بیند گلزان بود کو ز حق ندارد دل
لیک گر این خران بی مقدارکه ز نادانی اند ناقص و خوار
عقلشان بود از ازل ناقصلاجرم هستشان عمل ناقص
گفتشان ناقص و کژ و مردودشد بر ایشان ره خدا مسدود
اینچنین کس اگر بود خامشچون جماد است از او مجوی توهش
گفت و خاموشیش همه ابترحرکاتش ز همدگر بدتر
چون حدث هر طرف که او گردددمبدم زشت و نحس تر گردد
همچو عثمان نما خموش کجاستکه برش گفتگوی بانگ صداست
تا دهد خلق راوی از خمشیحکمت و علم و ذوق و هوش و خوشی
این مثل گفتهاند قوم قدیممرد کو هست در زمانه عظیم
گفت او سیم دان خموشی زرچون خموشی و گفت پیغمبر
حالت وحی او خموش بدیچون گذشتی از آن بگفت شدی
سر زدی و حیش از لباس حروفآب بحرش درآمدی بظروف
پس ز قرآن سقای خلق شدیوان حدیثش شفای خلق بدی