قرآن کریمبه زبان فارسی

در بیان آنکه چنانکه آفتاب چراغ عالم است که خلق همدیگر را بواسطۀ آن میبینند و فرق میکنند میان بیگانه و خویش و زشت و خوب و سیاه و سفید حق تعالی آفتاب عقول و علوم و حقایق و دقایق است زیرا که بی نور حق هیچ اندیشه راست روی ننماید و میان دو سخن فرق نتوان کردن پس فرق کردن تو میان دو سخن شاهد است که حق را میبینی جهت اینکه بی دیدن حق تمیز ممکن نیست چنانکه بی دیدن آفتاب تمیز میان دو شخص ممکن نباشد

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا

در بیان آنکه چنانکه آفتاب چراغ عالم است که خلق همدیگر را بواسطۀ آن میبینند و فرق میکنند میان بیگانه و خویش و زشت و خوب و سیاه و سفید حق تعالی آفتاب عقول و علوم و حقایق و دقایق است زیرا که بی نور حق هیچ اندیشه راست روی ننماید و میان دو سخن فرق نتوان کردن پس فرق کردن تو میان دو سخن شاهد است که حق را میبینی جهت اینکه بی دیدن حق تمیز ممکن نیست چنانکه بی دیدن آفتاب تمیز میان دو شخص ممکن نباشد

حور عقل است حق اگر دانیفکرها را بنور او خوانی
حالت فکر تو خدا بینینیک و بد را از او جدا بینی
سخنی پیش تو بد و دون استسخنی خوب و نغز و موزون است
این تفاوت میان هر دو سخننشود جز ز نور قابل کن
نه از خور آسمان تفاوتهامیکنی در میان پیر و فتی
اول آن آفتاب دیده شده استآنگهی این و آن گزیده شده است
آن گزین تو گشته است گواهکه یقین دیده ای خود ای آگاه
ورنه چون شب شود نمیبینیشب تاریک کی تو بگزینی
نیک را از بد و سیه ز سفیدخار را از گل و چنار از بید
چون چراغی نباشدت در پیشنکنی فرق گرگ را از میش
لیک اندر ضمیر نایدت اینکه بخورشید مینمایدت این
گرچه از ضد خور شدت معلومکه بخور میشود صور مفهوم
خاطر آنجا نمیرود ای عمکه از آن نور شد تو را هردم
صور جمله چیزها پیدااز بد و نیک و از غنی و گدا
پس خور روح را که ضدّش نیستدایماً قائم است و ندش نیست
بینی از نور او حقایق راحل کنی جملۀ دقایق را
رایها را همه ازو بینیوانچه نیکو تر است بگزینی
رایها گرچه هست جمله نکوبهترین را گزین کنی خوش تو
چه عجب گر از آن شوی غافلگرچه یکدم نمیشود آفل
در نیاید بخاطرت هیچ اینکه از آن است فکرهای متین
در تعجب ممان و نیک بدانکه بدان حل شد آشکار و نهان
بیگمان فکر و ذکر و دانش راخورشان یک خور است در دو سرا
تا ترا عقل و رأی و اندیشه استدیدن ایزدت عیان پیشه است
یک دمی نیست کش نمیبینیپس چه در جستجوی غمگینی
با تو است آنکسی که میجوئیخیره هر سوی از چه میپوئی
با خود آی و نگاه کن که نظرهرچه افتاد بیشتر ز فکر
که بدان نور شد برت پیدافکر نیکو ز بد و لیک ترا
دور بینیت کرد از او دورتتا نهان ماند از نظر نورت
خویش را دان که تا خدا دانیزانکه حق را دلیل و برهانی
هستیت هم دلیل و مدلول استخاطرت خود چه جای مشغول است
ای پر از آب جوی همچون خمتشنه منشین مکن تو خود را گم
غافلی از خدای ای گمراهسر بنه تا رسد ز شاه کلاه
گر بدی گوش گفتمی صد بیتکی فروزد چراغ کس بی زیت
باز گردیم از این بشرح سکوتخمشی چون یم است و گفت چو حوت