قرآن کریمبه زبان فارسی

در بیان آنکه حق تعالی دو دریا آفریده است یکی از نور و یکی از ظلمت و برزخ معنوی میان آن دو دریا کشیده است که آمیختنشان بهمدیگر ممکن نیست همچون آب و روغن که در یک قندیل باشند و بهم نیامیزند مدد اهل تقوی و انبیاء و اولیاء و ملائکه از آن دریای نور است و مدد مشرکان و شیاطین و نفوس بدان از دریای ظلمت است که بهم چفسیدهاند و نمیآمیزند که مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لایبغیان

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا

در بیان آنکه حق تعالی دو دریا آفریده است یکی از نور و یکی از ظلمت و برزخ معنوی میان آن دو دریا کشیده است که آمیختنشان بهمدیگر ممکن نیست همچون آب و روغن که در یک قندیل باشند و بهم نیامیزند مدد اهل تقوی و انبیاء و اولیاء و ملائکه از آن دریای نور است و مدد مشرکان و شیاطین و نفوس بدان از دریای ظلمت است که بهم چفسیدهاند و نمیآمیزند که مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لایبغیان.

بشنو این را ز نص ای داناکه ز یزدان دو بحر شد پیدا
یک پر از شهد و قند و نرمی و لطفیک پر از زهر و قهر و کلی عنف
یک دهد خاره یک دهد نسرینیک بود تلخ و یک بود شیرین
یک بچرخت برد یکی بزمینیک بکفرت کشد یکی سوی دین
مرج البحر گفت در قرآنهر دو با هم مقیم یلتقیان
برزخ معنوی میان دو بحرتا نیامیزد آنچه لطف بقهر
مثل آب و روغن اند بهمیک نگردند همچو شادی و غم
گرچه هر دو بیکدیگر مانندلیک دانم که عاقلان دانند
کان ترا همچو گرگ و مار کشدوین بزودیت سوی یار کشد
هرچه ماند بهم نباشد یکآنکه یک بیند او بود در شک
زهر و تریاق اگرچه یکسان اندعاقلان فرق هر دو را دانند
هر دو را طعم اگرچه زشت بودهر که داناست کی ز راه رود
داند او کان بود کشنده وبدوین کند تیغ فهم او را رد
زان رسد درد و زین رسد درمانزان بودموت و زین حیات وامان
باز گردم بدانچه میگفتمدر نطق و سکوت میسفتم
خمشی در دلت چو دریائیستدر درون بی حروف گویائیست
باز بر تر ز سینه در بیچونیک جهانی است بی درون و برون
مشرقش را نشد حدی پیدامغربش نیست زیر و نی بالا
عرصهاش بیکنار و بی پایاندرگهش را کسی ندیده کران
نیست آنجا سکون و نی حرکتنی خرید و فروش صد برکت
ماه و مهر عقول بی چرخ استمهر و ماه زمانه چون مرخ است
مرخ از آن گفتمش که آن فانی استماه و خورشید آسمان فانی است
مرخ سوزد نماند از وی چیزچرخ و مهر و مهش نماند نیز
پس بمعنی است یک چه چرخ و چه مرخهر دو را یک بود بمعنی نرخ
غیر وجه الاله یا غافلمثل النحم فی الضحی آفل
هول باق و غیره فانمن بعید و من فتی دانی
خالق الروح قبل ذا التکوینجسمنا من سلالة من طین
آخر الامر یهدم الاجسامقس علیها العقول و الافهام
غیره فی الوجود لایبقیثم فی الحشر یحشر الموتی
جانها نیست گردد و تنهاذات حق ماند از جهان تنها
مهر و ماه عقول پاینده استدر جهان صفات تابنده است
نبود در حقایقش تابانجز جمال لطیف الرحمن