قرآن کریمبه زبان فارسی

در بیان آنکه منکر شیخ منکر شیخ نیست از او منکر است. و آنکه نزد شیخ نمیآید از رد شیخ است و آنکه از شیخ کرامتی نمیبیند نیست که شیخ را کرامت نیست، شیخ از سر تا پا همه کرامت است الا چون آن مرید را نمیخواهد خوبی و کرامت خود را از او پنهان میدارد. شیخ صفت خدا دارد که تخلقوا باخلاق اللّه حق تعالی خوب است خوب را دوست میدارد که ان اللّه جمیل یحب الجمال

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا

در بیان آنکه منکر شیخ منکر شیخ نیست از او منکر است. و آنکه نزد شیخ نمیآید از رد شیخ است و آنکه از شیخ کرامتی نمیبیند نیست که شیخ را کرامت نیست، شیخ از سر تا پا همه کرامت است الا چون آن مرید را نمیخواهد خوبی و کرامت خود را از او پنهان میدارد. شیخ صفت خدا دارد که تخلقوا باخلاق اللّه حق تعالی خوب است خوب را دوست میدارد که ان اللّه جمیل یحب الجمال.

جلوهها شیخ بر مرید کندجلوه کی بر خس مرید کند
نکند جلوه بر نفوس لئیمدوزخی را کجا دهند نعیم
خود چه گفتم مرید و شیخ یکی استخر بود آن که در یکیش شکی است
میل جنسیت است در تحقیقهیچ دیدی بگاو اسب رفیق
جنس را دان بعقل نی بزبانخویش را از خیال وظن برهان
جنس گندم بود یقین گندممردماناند جنس با مردم
هر کرا بیغرض همیجوئیبیگمانی بدان که تو اوئی
عین اوئی وزو نئی تو جداهمچو موجی درون آن دریا
این بیان و معانی بیحدهست موروثم از بهای ولد
آنکه چون او نبود در عالمآنکه بود او خلاصۀ آدم
عالمان از خورش چو ذره بدندعارفان از یمش چو قطره بدند
همچو او در جهان نیامد کساو هما بود و باقیان چو مگس
گرچه ارباب دل همایان اندچونکه با او رسند درمانند
حال او را نکرد فهم کسیگرچه هر شاه و قطب جست بسی
نبد آن خسروی که گنجد اودر بیان و زبان و شرح نکو
شاه شاهنشهان بدو افزوناز حد مدح و از ثنا بیرون
نتوان گفت مدح او بزبانمدح نسبت بدوست قدح بدان
مدح دشنام اوست گردانیبحر را قطره از خری خوانی
زانکه این جمله مدحها و ثناقطرهای باشد از چنان دریا
مدح شحنه اگر کنی شه رابود آن مدح پیش شاه هجا
او مرا یار و من ورا یارمدر دو عالم وی است دلدارم
ذره ای زو بصد جهان ندهمخاک پایش باسمان ندهم
خاص از اخوان چو زادم از مادرلقب آن شهم نهاد پدر
چون کنم مدح او مپندار اینخویشتن را همی دهم تمکین
تو ز نام و لقب مرو از راهکه مرادم ازین بود آن شاه
امتان از محبت احمدنی محمد کنند نام ولد
هم مرا والدم ز عشق پدرکرد همنام آن شه سرور
بود از شهر بلخ ابا عن جددر فضیلت نداشت عد و نه حد
علمای سرآمده بر اوبود همچون که پیش جوی سبو
ز آب علمش که بود بی پایانهمه را پرشد خم تن و جان
همه چون مور گرد خرمن اوهمه محتاج علم و هر فن او
بود در هر فنی چو دریائیدر همه علم فرد و یکتائی
هیچ علمی نماند از او پنهانبود استاد جمله استادان
علم کسبیش بوده است چنیندر علوم لدن نداشت قرین
اندران علم کاولیا دانندبود هم مقتدا و بیمانند
هر مرید از عطاش قطب زمانگشته و در گذشته از کیوان
اولیا مست جرعۀ جامششده خاص از لطافت عامش
سائلی کرد از او بصدق سئوالکای خداوندگار و قطب رجال
چون بد احوال بایزید و جنیداز چه روگشتشان خلایق صید
شرح فرما بما که تا دانیمچونکه جویای وصل مردانیم
خوش بخندید و گفت از سرنازنیک مردم بدند و اهل نیاز
سرسری گفت و زان سخن بگذشتهیچ از حالتی که داشت نگشت
تو ازین درنگر که پیش خداتا چسان قرب بود آن شه را
کانچنان اولیای کامل راکز ازل داشتند کار و کیا
سرسری بی تغیری آساننیک مردان بدند گویدشان
زین قویتر بده است احوالشهیچکس بو نبرد ز اجلالش
قال و حالش ز جمله برتر بوددر میان درر چو گوهر بود
همه اختر بدند و او خورشیدهمه اسپه بدند و او جمشید
وز بزرگیش قصه ای بشنوتا شود کهنۀ نهادت نو
رفت روزی بباغ سیر کنانبرزنی خوب دید چند جوان
گشته از عشق واله و حیرانهمه اندر گداز و او نازان
زان گدازش چنان همیبالیدکاندر ارض و سما نمیگنجید
سخت او را خوش آمد آن حالتگفت ای حق بحق اجلالت
چون ترا دارم و توئی کس منزنده جانم بتو چو از جان تن
با چنان حالتی مرا بنوازتا ببالم بصد هزار اعزاز
بر لب جوی این تمنا بردپای جد در طلب قوی افشرد
در زمان اندر آب نوری سبزکرد جلوه که تا شود او کبز
نور میکاست و او همیبالیدبر لب جو نشسته و میدید
نور بروی چو عاشقان حیراناو چو معشوق گشته جلوه کنان
عشق بازی ببین میان دو یارنیست دو درگذر از این گفتار
عشق حق با خود است نی بکسیچه زند پیش موج بحر خسی