در بیان آنکه اولیاء اسرار حقاند و هر که بسر خدای عشق بازی کند با خدای کرده باشد، بکسی دیگر نکرده باشد. پس از این روی حق تعالی عشقبازی بخود میکند همچنانکه بمصطفی علیه السلام میفرماید که لولاک لما خلقت الافلاک اگر تو نمیبودی آسمان و زمین را نمیآفریدم یعنی برای آن آفریدم که تا من که خدایم پیدا شوم چنانکه میفرماید کنت کنزاً مخفیاً فاحببت ان اعرف، گنجی بودم پنهان خواستم که پیدا شوم. هر که زیرک است و عاقل داند که این هر دو سخن یکی است
زان باحمد خطاب شد لولاککه برای تو ساختیم افلاک
ور نبودی مراد صورت تونشدی آفریده یک سر مو
نی ملایک بدی و نی انساننی جماد و نبات و نی حیوان
انبیا جمله همچو چاووشاناز تو با خلق دادهاند نشان
که پی ما همیرسد سلطانچشم دارید مقدمش را هان
همه را اوست دستگیر و پناههرچه او خواهد آن کند اللّه
نی که از امر او قمر بشکافتهم دل سخت چون حجر بشکافت
گشت حکمت از او چو چشمه روانتا از آن آب خورد عقل و روان
سنگ ریزه نه در کف بوجهلنام احمد ببرد پیدا سهل
گفت نام خدا و احمد راتا که برداشت پرده و سد را
لا اله بگفت و الا اللّهکه رسولی و خلق را توپناه
نی که تنها بجیش عالم زدعالم حکم و کفر بر هم زد
صد هزاران عجایب دیگرکه در آدم یگان یگان بشمر
عاجز آئی تو از شنیدن آنچون ندارد صفات او پایان
سر حق اند انبیای امینسر بود در درون شخص گزین
نی خلاصه درون دل سراستنی که مقصود از عمل براست
هر کس از سر خویش فخر آردزان سبب در درون نهان دارد
سر چو شاه است باقیان لشکراز دل و روح گیر و از پیکر
همه زو زندهاند و پر ز ثماراندرین باغ و بوستان اشجار
هر کس از سر خود بود سرمستسر دل نی بلند باشد و پست
صورت است این بلندی و پستیزین دو بگذر از ان می ارمستی
دو نگنجد بدان در این وحدتزحمتی نیست در یم رحمت
اندرآ در یمش که یک بینیچونکه در دین روی همه دینی
از خدا گو مگو ز غیر خداچون نئی زو بهیچ نوع جدا
چشمها باز کن ممان احولگرچه پر است در جهان احول
تو از ایشان مباش و یک سو شوپی جمع صفا ز جان میرو
تا ببینی جهان نو هر دماز ورای جهان شادی و غم
غم و شادی بهم چو ضدانندهر دو باقی از آن نمیمانند
چون غم آید فنا شود شادیکی رود بنده راه آزادی
هرچه را ضد بود بقا نبودضد ار ضد بدان که نیست شود
نی که از رنج میرود راحتنی که قفل است ضد مفتاحت
نی ز مفتاح یافت قفل گشادگشت از وی خراب و بی بنیاد
نی که شد نیست از ممات حیاتصحتت رفت چون رسید عنات
نی چو باران رسید گرد نماندنی چو درمان رسید درد نماند
هست این را هزار گونه نظیراینقدر بس بود بعقل خبیر
یک اشارات بس است عاقل رانکند سود شرح غافل را
نی که فرموده است در قرآنشرح این راحق ار شوی جویان
نبود شمس و زمهریر بحشرکی بگنجد دو ضد اندر نشر
چون قیامت یقین جهان بقاستضد نگنجد چو ضد ز ضد فناست
لاجرم نبود اندر او سرماهم نبینند اندر او گرما
که ز گرما همیرود سرماهم ز سرما همیرود گرما
در قیامت بدان نگنجد اینکی بقا را بود فناش قرین
درقیامت فنا ندارد راهملک باقی است مالکش اللّه
اینچنین شرح کرد در قرآنمالک یوم دین منم یزدان
گردد آن روز سرها پیدانیک والا و بد شود رسوا
هر که خوب است می نگردد زشتدائماً باشدش مقام بهشت
راه مردان و رای نیک و بداستبی قدمشان سفر ز خود بخود است
همچو بحر محیط بیحداندلیک پنهان ز جسم چون سداند
منگر در جسوم ظاهرشانبنگر در روان طاهرشان
تا که از جانشان شوی زندهبی فنا و زوال پاینده
ای خنک آنکه دید ایشان راخویش را ترک کرد و خویشان را
عشق ایشان گزید در دو سراگشت فارغ ز زیر و از بالا
رفت مانند نوح در یم روحدرگذشت از غدو ز امس و صبوح
خور خود را بدید اندر خودبر او بعد از آن چه نیک و چه بد
از نقوش جهان جهید و رهیدسوی آن سو که نقش نیست رسید
روی معشوق را که نیست پدیدبی تن و جان و بی دودیده بدید
سر زد از هجر سوی بحر وصالیافت در وصل صد هزار نوال
خویش را دید بحر بی پایانرسته از جسم و گشته مطلق جان
در رهی کاندر او بود بختتمیکشی آن طرف ز جان رختت
زانکه آن سو چو سود خود بینیبر همه سویهاش بگزینی
صحبت من ز جان و دل بگزینتا شوی با خبر ز عالم دین
جان چگویم که سر جانانمهرکش آن هست داند این کانم
منم آن دلبری که میجوئیبهر او سو بسو همیپوئی