در بیان آنکه خوشیهای دنیا که درمان مینماید در حقیقت درداست، و شیرینیش تلخ است و خویش زشت. ناری است نه نوری، لاجرم بدوزخ میبرد که اصل اوست که کل شیئی یرجع الی اصله. و در تقریر آنکه اولیا را مقام نه دوزخ است و نه بهشت چنانکه میفرماید فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر. اگر کسی که نزد پادشاهی رود برای سود خود از پادشاه امیری و منصب طلبد پادشاه را برای خیر خود دوستدار باشد نه برای نفس پادشاه. بخلاف کسی که عاشق شاهدی شود از او مال نطلبد بلکه مال خود را فدای او کند. غرض او از شاهد شاهد باشد نه خیر او. پس زاهدان از ترس دوزخ و سود بهشت خدا را میپرستند و اولیاء بعکس ایشان خدا را برای خدا میپرستند و در بیان آنکه هر که تن را نکشت و زبون نکرد آخر کار علف دوزخ شود. آدمی در حقیقت جان است و خود را تن پنداشته است چنانکه سنائی فرموده است. «تو جانی و انگاشتستی که جسمی---- تو آبی و پنداشتستی سبوئی». خودی اصل را گذاشته است و تن بیگانه را که دشمن است و از او خواهد جدا شدن روز و شب میپرورد و خود را بینوا و گرسنه و برهنه میدارد.
در بیان آنکه خوشیهای دنیا که درمان مینماید در حقیقت درداست، و شیرینیش تلخ است و خویش زشت. ناری است نه نوری، لاجرم بدوزخ میبرد که اصل اوست که کل شیئی یرجع الی اصله. و در تقریر آنکه اولیا را مقام نه دوزخ است و نه بهشت چنانکه میفرماید فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر. اگر کسی که نزد پادشاهی رود برای سود خود از پادشاه امیری و منصب طلبد پادشاه را برای خیر خود دوستدار باشد نه برای نفس پادشاه. بخلاف کسی که عاشق شاهدی شود از او مال نطلبد بلکه مال خود را فدای او کند. غرض او از شاهد شاهد باشد نه خیر او. پس زاهدان از ترس دوزخ و سود بهشت خدا را میپرستند و اولیاء بعکس ایشان خدا را برای خدا میپرستند و در بیان آنکه هر که تن را نکشت و زبون نکرد آخر کار علف دوزخ شود. آدمی در حقیقت جان است و خود را تن پنداشته است چنانکه سنائی فرموده است. «تو جانی و انگاشتستی که جسمی---- تو آبی و پنداشتستی سبوئی». خودی اصل را گذاشته است و تن بیگانه را که دشمن است و از او خواهد جدا شدن روز و شب میپرورد و خود را بینوا و گرسنه و برهنه میدارد
نوش شهوت بدان که پر نیش استمرهمش سر بسر همه ریش است
لذت و ذوق این جهان نار استمینماید چو گل ولی خار است
هچو دام است و دانه این عالمزیر هر شادیش نهان صد غم
پی دانه چو مرغ اندر دامگر نهی گام بکشدت ناکام
خوبی این جهان فریبنده استزان سبب کافرش ز جان بنده است
هر کرا عقل عاقبت بین استزو گریزش همیشه آئین است
ترک حالی گزید بهر مالمال بگذاشت از برای منال
خنک آنکس که رنج در دنیامیکشد بهر راحت عقبی
ذوق دنیا کشنده همچو وباستغم و شادی او نثار هباست
جد و هزلش ز فایده خالی استهمچو ماضیش دان چه گر حالی است
عمر کان نیست با خدا مصروفضایع است آخرت شود مکشوف
گرچه دادی ز دست از غفلتفوت گشت از تو آنچنان دولت
گر در آن عمر طاعتت بودیبهر عقبی زراعتت بودی
گشتئی ز اغنیا بگاه نشوردر بهشت اندرون خوش و مسرور
نی روایت ز شاه مغفرت استکاین جهان کشتزار آخرت است
هرچه امروز کاشتی فردااز بد و نیک بدروی آنجا
چون نکشتی چه بد روی ای ضالبعد مرگت چگونه باشد حال
چون کند روز حشر عرض احوالچه جوابت بود بوقت سؤال
بد عمل را بود عذاب جزاتا ابد دوزخش شود مأوی
صالحی کو نماز و طاعت کشتبود او را مقام صدر بهشت
وانکه او مرد از خودی اینجازین دو بیرون بود مقام او را
فارغ از دوزخ و بهشت بودآن حق است و هم بحق گرود
بی سر و پای سوی حق پویدچون از او غیر او نمیجوید
بندگان را بود ز شاه ادرارسرکشان را چو دزد باشد دار
بنده چون مرد از خود ای آگاهتا ابد زنده باشد او از شاه
در نمکسار چون فتاد بشرشد نمک رست او ز خیر و ز شر
اندر او یک رگ از خودیش نمایدنیکیش رفت و هم بدیش نماند
از قدم تا بفرق گشت نمکگر ز من نیست باورت ترنمک
مات من نفسه و منه نبتما سوی حبه مضی و کبت
اثر الامر ابدل المأمورکیف یبقی الظلام عند النور
اثر الامر ابدل العدمامنه ابدی الوجود والامما
امره هکذا علی الموجودینتفی وفق ما هو الموعود
لهب الصد منذ احرقنیغیر وجه الحبیب فی فنی
انامت و وجهه باقیهو بعدی لنفسه ساقی
لیس فی الدار غیره دیارما یری من وجوده آثار
هکذا الواصلون فی المعنیمنهم الحق یدعی الدعوی
همچنین اولیا در آن دریاپاک گشتند جمله از من و ما
دان که جان است قابل تبدیلزیت شد قوت نور در قندیل
قابل وحی جان بود نی تنپیش بحرش سبوی تن بشکن
شاد آن کس که روی جان را دیداز تن دشمن مرید برید
یافت خود را و دید کو جان استتن چو حیوان برای قربان است
هر که کردش بامر حق قربانوحی او گشت بیگمان قرآن
هر که تن را نکشت تن کشدشسوی دوزخ چو کافران کشدش
چون تو جانی چرا ز تن گوئیهر دم از چه مراد او جوئی
چرب و شیرین نهی بپیش عدوتا شود همچو خرس آن سگ خو
یار خود را بیک جوی نخرییار را ده طعام اگر نه خری
یار را حکمت است و علم طعامغیر آن پیش اوست دانه و دام
قوت هر چیز جنس او بایدتا از آن قوت قوت افزاید
از تن و از غذای تن بگذرچون که جانی غذای جان میخور
آب صافی مگو سبویم منمی نابی مگو کدویم من
عشقبازی بدوست کن نه بپوستهر که معکوس کرد کافر اوست
هر که با اصل رفت اصلش دانتن کجا ره برد بعالم جان
جان ز پاکی است سوی پاک رودتن چو خاکی است هم بخاک رود
فرع هر چیز سوی اصل رودتن خر چون مسیح جان نشود
لایق زر زر است نی مس دونشو ملک تا روی تو بر گردون
دیو را نیست راه سوی فلکمگر آن کو گرفت خوی ملک
پاک شو تا روی بر پاکانمنشین در حدث چو بیباکان