در بیان آنکه پاکی باطن را آبش شیخ است. لابد که ناپاک از آب پاک شود. حرفتها و صنعتها که کمترین چیزهاست بی استادی و معلمی حاصل نمیشود، شناخت خدای تعالی که مشکلترین و عزیزترین کارهاست و بالای آن چیزی نیست از خود کی میتوان بدان رسیدن. حق تعالی برای آن کار نیز معلمان پیدا کرد و آن انبیاء و اولیاء اند علیهم السلام بی حضرت ایشان آن کار بکس میسر نشود. آنکه بی استاد دانست نادر است و برنادر حکم نیست و هم آن نادر برای آنست که خلق دیگر از او بیاموزند و چون آموختند و بمراد رسیدند، چه از غیب و چه از استاد. باز نباید گفتن بمرید واصل که از آن شیخ که تو یافتی من نیز بروم و از او طلب دارم از تو قبول نمیکنم. همچنانکه نشاید گفتن که من از پیغمبر و یا از شیخ نمیستانم بروم از آنجا بطلبم که ایشان یافتند. از این اندیشه آدمی کافر شود زیرا این همان است، مثالش چنان باشد که شخصی چراغی افروخته باشد دیگری هم که طالب چراغ باشد گوید که من از این چراغ نمیافروزم چراغ خود را بروم از آنجا بیفروزم که تو افروختهای، این سخن نه موجب مضحکه باشد.
در بیان آنکه پاکی باطن را آبش شیخ است. لابد که ناپاک از آب پاک شود. حرفتها و صنعتها که کمترین چیزهاست بی استادی و معلمی حاصل نمیشود، شناخت خدای تعالی که مشکلترین و عزیزترین کارهاست و بالای آن چیزی نیست از خود کی میتوان بدان رسیدن. حق تعالی برای آن کار نیز معلمان پیدا کرد و آن انبیاء و اولیاء اند علیهم السلام بی حضرت ایشان آن کار بکس میسر نشود. آنکه بی استاد دانست نادر است و برنادر حکم نیست و هم آن نادر برای آنست که خلق دیگر از او بیاموزند و چون آموختند و بمراد رسیدند، چه از غیب و چه از استاد. باز نباید گفتن بمرید واصل که از آن شیخ که تو یافتی من نیز بروم و از او طلب دارم از تو قبول نمیکنم. همچنانکه نشاید گفتن که من از پیغمبر و یا از شیخ نمیستانم بروم از آنجا بطلبم که ایشان یافتند. از این اندیشه آدمی کافر شود زیرا این همان است، مثالش چنان باشد که شخصی چراغی افروخته باشد دیگری هم که طالب چراغ باشد گوید که من از این چراغ نمیافروزم چراغ خود را بروم از آنجا بیفروزم که تو افروختهای، این سخن نه موجب مضحکه باشد
شیخ پاکت کند بگیر او راچون پلیدی مهل چنان جو را
رفع چرک و حدث از آب بودچونکه در آب رفت پاک شود
کس ز خود هیچ پیشه ناموزدبی چراغی چراغ نفروزد
شمع مرده ز زنده زنده شودمرده ماند چو پیش او نرود
پیشه نور است و پیشه ور چو چراغجور استادکش گریز از لاغ
نادری باشد آنکه بی استادبنهد پیشه را ز خود بنیاد
بهر این آید آنچنان نادرتا در آن پیشه زو شوی قادر
هر چه گوید ترا همان ورزیوگر آن پیشه ور بود درزی
در زئی را از او بیاموزیتا چو او خاص جامه ها دوزی
آنکه بیواسطهاش رسید آن کارگشت پیش جهانیان مختار
وانکه از وی بواسطه آموختبه از او جامههای مردم دوخت
تو همانش بدان و بل افزونچون در آن کامل است و هم موزون
این مگو تو که اولین استادهست ازین به چو عود از شمشاد
گر ز یک شمع برشود صد شمعدر پی همدگر سراسر جمع
آخرین را تو اولینش دانچون یکاند آن دو بیخطا و گمان
شمع خود خواه از آخرش گیرانز اولین خواه فرق نیست بدان
گر بگیرانی از دهم شمعتنبود هیچ از اولین طمعت
زانکه دانی که هر دو یک نوراندروشنی شبان دیجوراند
هر مریدی که او ز شیخ رسیدنور دل را بچشم روح بدید
همچنان زان مرید بار دگرکرد از خود سوی خدای سفر
صد هزاران چنین ز یکدیگرچونکه کردند از حجاب گذر
همه را یک ببین بچشم خردتا ترا آن نظر ز جهل خرد
نور چون شاه و شمع چون مرکبنور چون ماه و شمع همچون شب
گرچه اندر شمار بسیاراندشمع ها لیک یک صفت دارند
شمع بگذار و بنگر اندر نورگر شدی نور رونشین بر نور
صور شمع رهزنان توانددشمن دین و عقل و جان تواند
خنک او را که از صور برهیدوز چنین چاه پر خطر بجهید
رو بمعنی نهاد و راه بریدبسوی منزل وصال پرید
هر که معنی گزید بیناشدهر که در نقش ماند اعمی شد
همه بودیم از قدم معنیهر که دانست رست از دعوی
اصل معنی است چون ز یک اصلیمزان سبب جمله طالب وصلیم
در صور چند روز مهمانیمعاقبت جان شویم چون جانیم
تن که عاریت است خوش آمدجان باصلش چگونه آرامد
در تن عاریه چو جان آسودفارغ آمد در آن زمایه و سود
چون رود در مقام واصل قدیمکاندر آنجا مدام بود مقیم
چون بیاساید اندر آن مأمنوز چه راحت بود بگو با من
روح چون آب و جسم همچو سبوآب را از سبو به آید جو
در سبو چون بود خوش و شیریندانکه در جو بود دو صد چندین
اولیا در تنند و بیرون انددر کم آمد ز جمله افزون اند
عین وصل اند در جهان فراقظاهراً جفت وباطناً همه طاق
تا ابد جمله قایم اند بحقعلمشان نیست از کتاب و ورق
ملک آنجا رسیدشان اینجاسرها گشت پیششان پیدا
زانکه مردند پیشتر از مرگباغشان یافت از خدا برو برگ
همه بی تن شدند مطلق جانزنده ز ایشان بود جنان و جنان
ذاتشان قادر است در دو جهانبی ندو بی ضدند چون یزدان
نبوند از خدای هیچ جدازانکه نور حق اند در دو سرا
نور حق دان ز حق جدا نبودبی حق آن نور هیچ جا نرود
جزو لاینفک است آن جویاهمچو موجی که جو شد از دریا
نور خور بی خور ای پسر نبودچاشنی از شکر جدا نشود
این محال است رو محال مجویسر بنه تا نماید این سر روی
طالب این سر ار شوی برهیزین جهان چو دام خوش بجهی
هم رسی اندران مقام سنیچون بحبل خدای دست زنی
دائماً اندر این هوس باشیدل و جان را در این طلب پاشی
خویش را بهر حق چو دربازیدل و جان را ز غیر پردازی
پر شوی آنگه از جمال و جلالبی فراقی رسی بملک وصال
همچو ایشان شوی بحق قایمزنده مانی در آن لقا دایم
ای خنک آنکه جستنی راجستبست در بندگی میان را چست
عمر را کرد در طلب مصروفبی کسل همچو شبلی و معروف
باشد از شوق مضطرب دایمگرچه یقظان بود و گرنایم
بی خور و خواب باشد از هوس اودمبدم زین هوس زند نفس او
همچو سیماب بیقرار بودروشن و گرم همچو نار بود
جز ره دوست راه نسپارددر دل او غیر یار نگذارد
تر و خشگش که هست باد دهددر غمش جان خویش شاد دهد
جان سپردن بود برش آساننبود طاعتی و را به از آن
زندگی یابد او زجان دادنهر نفس تازگی دران دادن
مرده ماند دلی که جان ندهداینچنین جان زمرگ بد نجهد
جان سپردن طریق مردان استزانکه این درد را دوا آنست
چون نفس میزنی بهر ساعتنی ترا میرسد بتن راحت
ور نیاید ز لب نفس بیرونجان بر آید ز جسم کن فیکون
دادن جان را چنین میدانهمچو عشاق جان خود افشان
نی که خورشید نور افشان استکی ازان داد او پشیمان است
بلک از آن داد در فزونی استزانکه نور برون درونی است
همچو چشمهاست نور او جوشانچشمه را کی ز جوش گشت زیان
بلکه سودش همیشه در جوش استفهم کن این اگر ترا هوش است
تا بمانی تو زنده در معنیفتدت اطلاع بر معنی
شودت این یقین که مرگ ترادائماً زندگیست در دو سرا
زندگی از جهان بسر مرگ استگرچه باغش مزین از برگ است
مرده بینش ظاهر ارزنده استزندگی آن بود که پاینده است
داند این هر که او بود عاقلگذرد چون خلیل از آفل
ننهد دل بر آنچه باقی نیستنکند بر هر آنچه بیندایست
گذرد ز اختر و مه و خورشیدچون بود در جهان جان جمشید
طلب او بجد بود چو خلیلرو نیارد بغیر رب جلیل
ذم هر آفلی بود وردشنور وجه خدا پرد گردش
غیر حق پیش او شود همه لادایم از لا رود سوی الا
گردد از خود فنا بحق باقیخود بخود حق شود ورا ساقی
شرح وحدت چنین بود میدانچون بری از خودی رسد بتو آن
چون در آن در رسی نمانی توهمچو حق حکم ها برانی تو
هست باشی و نیست این عجب استشرح این ازو رای کام و لب است
چون ازین گوش و هوش پاک شویسر این را بگوش جان شنوی
مس چو ز اکسیر زر شود میدانآن بود آن وهم نباشد آن
نطفه چون رفت در تن مادرنی همان نطفه است گشته بشر
گرچه آنست لیک نیست همانهمچو نائم که گردد او یقظان
شود آن خواب عین بیداریگردد آن جهل علم و هشیاری
همچو آن مس بود که چون زر گشتهم مسش دان اگرچه زان برگشت
عین ذاتش چو گشت از ان حالتشد زر با عیار بی آلت
گر بگوئی همان مس است رواستور بگوئی که نی بود هم راست
زانکه تبدیل شد ز حال بحالاین چنین دان تبدل ابدال
بود این گفت راست بی سهویکشف تر گردد ار شوی محوی
در عبارت همین توان گفتندر جان کی بلب توان سفتن
این سخن را نه حد بود نه کنارباز گردم بشرح آن احرار
ذکر مردم کنم که بینا اندنور جان کلیم و سینا اند
نایبان حقاند در دو سراپیشوا و عزیز و راهنما
گفتشان از خدا بود نه ز خودپیش ایشان مگو ز نیک و زبد
تا خدا بود بودهاند ایشانتا بود هم بوند درویشان
سر حقاند اولیای خداهیچکس دید سر ز شخص جدا
همه با هم چو موج در بحراندوصف ذاتش چو لطف و چون قهراند
پیش ایشان ملک غلاماناندپری و دیو و انس درباناند