قرآن کریمبه زبان فارسی

در بیان آنکه طلب دواست و راه نیز دو، سید برهان الدین محقق را رضی اللّه عنه پرسیدند که راه را پایان هست یا نی فرمود که راه را پایان هست اما منزل را پایان نیست زیرا سیر دو است یکی تا خدا و یکی در خدا، آنکه تا خداست پایان دارد زیرا گذر از هستی است و از دنیا و از خود اینهمه را آخر است و پایان اما چون بحق رسیدی بعد از آن سیر در علم و اسرار معرفت خداست و آن را پایان نیست

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا

در بیان آنکه طلب دواست و راه نیز دو، سید برهان الدین محقق را رضی اللّه عنه پرسیدند که راه را پایان هست یا نی فرمود که راه را پایان هست اما منزل را پایان نیست زیرا سیر دو است یکی تا خدا و یکی در خدا، آنکه تا خداست پایان دارد زیرا گذر از هستی است و از دنیا و از خود اینهمه را آخر است و پایان اما چون بحق رسیدی بعد از آن سیر در علم و اسرار معرفت خداست و آن را پایان نیست.

گرچه الاست منزل ره دانراه دیگر در اوست بی پایان
ره دو نوع است یک گذر ز خود استاین چنین راه را کران و حداست
زانکه هستی تن بود محدودآخری دارد این جهان وجود
آخری نیست راه منزل رابینهایت بدان ره دل را
میتوان از خودی گذر کردنزین جهان فنا سفر کردن
لیک از آن منزلی که دار بقاستنیست امکان گذر چو وصل خداست
راه خشگی و منزلش پیداستبی نشان است ره که در دریاست
بعد وصلت سفر دگرگون استسیر واصل نهان و بیچون است
سیر الی اللّه داشت اول اوسیر فی اللّه شد کنونش خو
سفر واصلان چنین میداننشنیدی که کل یوم شان
سایۀ حق چو گشت ظاهرشانسر عرش است جان طاهرشان
سایه جنبد ز شخص نی از خودچه خبر سایه راز نیک و ز بد
سیر ایشان چو سر حق باشددمبدمشان ز حق سبق باشد
بدو نیک ولی است از یزدانهرچه سایه کند ز شخص بدان
مارمیت اذ رمیت در قرآنزین سبب گفت خالق دو جهان
مرد خود بین ازین سخن دور استنفس تاریک ضد این نور است
پیش خلق این سخن محال بودپیش عشاق وصف حال بود
مرد عاشق از این شود آگهمرد عاقل در این بود ابله
عقل معمار این جهان آمدعشق ویرانی دکان آمد
میکند عقل پرده را افزونعشق از پرده مبیرد بیرون
عقل در بند نام و ناموس استعشق با ننگ و عار مأنوس است
عقل خواهد که تا شود سرورلیک عشق است خاک هرچاکر
خاک پاشی است عاشقان را دینفارغاند از لباس و از تزیین
همه از خواجگی گریزاناندهمه اعدای مال و دکاناند
گاه مستی کنند و گه پستیننگ دارند دایم از هستی
نیستی را طلب کنند بجانسوی جانان روند جلوه کنان
همچو جان از نظر نهان گردندبا ملائک در آسمان گردند
تنشان گرچه در نظر باشدجانشان بر تر از قمر باشد
همدگر را همه همیدانندگر هزاران تنند یک جاناند
گرچه از چشم خلق محجوباندپیش خالق عظیم محبوباند
خلق اگر لمعهای بدیدندیعشقشان را بجان خریدندی
خاکدان را از آن همیجویندکه روان سوی یم نه چون جویند
سغبۀ این جهان از آن گشتندکاولیای خدا نهان گشتند