قرآن کریمبه زبان فارسی

در بیان آنکه از خدا ترسیدن مقام بزرگ است که المخلصون علی خطر عظیم، هرگز موش از شیر نترسد، ترس موش از گربه باشد. اهل دنیا موش صفتاند چه مرتبۀ آن دارند که از خدا بترسند. بلکه ترسشان از شحنه و عسس باشد که جنس ایشان است و در تقریر آنکه عقل ترازوی این جهان است، مرد بیعقل را تمیز نباشد، مردار را از پاک نداند. و باز عقل تنها تمییز کلی ندارد مگر درد حق باوی یار شود، آن درد عقل را تمییز راست بخشد تا تواند راه خدای تعالی را بریدن و بمنزل وصال رسیدن. درد عقل را آلت خود گرداند در طلب عقبی و ملاقات خدا

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا

در بیان آنکه از خدا ترسیدن مقام بزرگ است که المخلصون علی خطر عظیم، هرگز موش از شیر نترسد، ترس موش از گربه باشد. اهل دنیا موش صفتاند چه مرتبۀ آن دارند که از خدا بترسند. بلکه ترسشان از شحنه و عسس باشد که جنس ایشان است و در تقریر آنکه عقل ترازوی این جهان است، مرد بیعقل را تمیز نباشد، مردار را از پاک نداند. و باز عقل تنها تمییز کلی ندارد مگر درد حق باوی یار شود، آن درد عقل را تمییز راست بخشد تا تواند راه خدای تعالی را بریدن و بمنزل وصال رسیدن. درد عقل را آلت خود گرداند در طلب عقبی و ملاقات خدا.

از خدا جز ولی کجا ترسدمورکی کی ز اژدها ترسد
نرود موش پیش گربه دلیرلیک بی ترس میرود بر شیر
لایق گربه است موش پلیدنکند قصد موش شیر عنید
خوف خلقان ز شحنه و عسس استآنکه ترسد ز حق غریب کس است
هیچ گوساله ترسد از مردمیا رضیعی ز مار و از کژدم
هر کرا عقل بیش خوفش بیشپیش نادان یکی است مرهم و ریش
خوف و دهشت وظیفۀ خرد استبیخرد بیخبر ز نیک و بد است
عقل باید که تا کند تمییزفرق داند میان خوار و عزیز
باز تمییز عقل نیست تمامزانکه بی درد عقل باشد خام
عقل با درد چون قرین گرددبعد از آن رأی او متین گردد
عقل بی درد رهبر دنیاستچون رسد درد حیدر عقبی است
عقل را درد بخشد آن دیدهکه گزیند ره پسندیده
دائماً با خدا شود مشغولمی نگردد قرین نفس فضول
همت پست او شود عالینهر اسد ز شاه و از والی
بر سر چرخ با ملک تا زدهر نفس رایت نو افرازد
مصحف عشق را ز جان خواندکی کند فهم آنچه او داند
مالک ملک جاودان گردددر مکان شاه لامکان گردد
این شود بلکه صد چنین ای جاننشود حال او بشرح بیان
کی کند کفک بحر را پیداچونکه پرده است آب صافی را
مرغ آبی نخواهد الا آبزانکه باشد ورا ز خاک عذاب
بستر ماهیان از آب بودآبشان نقل و هم شراب بود
غیر آب ار شکر بود بجهانزهر باشد یقین بر ایشان
اولیا ماهیاند و حق دریادائماً بحرشان بود مأوی
غیر دریا بنزد ایشان لاست بحر لاشان مقدم در الاست