قرآن کریمبه زبان فارسی

در بیان آن که هر روز مصطفی علیه السلام وقت غروب باصحابه بیرون شهر فتی و روی سوی یمن کردی و فرمودی که انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن و با آن بوعشقبازیها کردی و وجد و حالت نمودی و از خوشی آن بیهوش گشتی و سر بر زانوی یکی از صحابه نهادی و در خواب رفتی باقی را دستوری نیست گفتن و العاقل یکفیه الاشارة «در خانه اگر کس است یک حرف بس است». و در تقریر آن که جنید رحمة اللّه علیه در خلوت از حق تعالی مقامی میطلبید، جوابش دادند که آن مقام بصد چله حاصل نشود، لیکن برو در فلان شهر پیش احمد زندیق تا این مقصد از او میسر شود. برخاست و عزم آن شهر کرد. چون برسید دلش نمیداد که احمد زندیق گوید. میپرسید که احمد صدیق در این شهر کجا میباشد. ماهها سرگردان گشت نشان او نیافت. آخر الامر چون عاجز شد احمد زندیق گفت نشانش دادند. چون پیش او رفت احمد بوی گفت که از آن زمان که از شهر خود بطلب من بیرون آمدی از همه احوال تو خبر دارم چندانکه اندیشیدم که با تو چگویم لایق حال تو در خود سخنی نیافتم زیرا سخن من عظیم بلند است لیکن طریق آن است که پیش تو برخیزم و چرخی بزنم تا تو در روی من نظر کنی و مرادت حاصل شود

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا

در بیان آن که هر روز مصطفی علیه السلام وقت غروب باصحابه بیرون شهر فتی و روی سوی یمن کردی و فرمودی که انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن و با آن بوعشقبازیها کردی و وجد و حالت نمودی و از خوشی آن بیهوش گشتی و سر بر زانوی یکی از صحابه نهادی و در خواب رفتی باقی را دستوری نیست گفتن و العاقل یکفیه الاشارة «در خانه اگر کس است یک حرف بس است». و در تقریر آن که جنید رحمة اللّه علیه در خلوت از حق تعالی مقامی میطلبید، جوابش دادند که آن مقام بصد چله حاصل نشود، لیکن برو در فلان شهر پیش احمد زندیق تا این مقصد از او میسر شود. برخاست و عزم آن شهر کرد. چون برسید دلش نمیداد که احمد زندیق گوید. میپرسید که احمد صدیق در این شهر کجا میباشد. ماهها سرگردان گشت نشان او نیافت. آخر الامر چون عاجز شد احمد زندیق گفت نشانش دادند. چون پیش او رفت احمد بوی گفت که از آن زمان که از شهر خود بطلب من بیرون آمدی از همه احوال تو خبر دارم چندانکه اندیشیدم که با تو چگویم لایق حال تو در خود سخنی نیافتم زیرا سخن من عظیم بلند است لیکن طریق آن است که پیش تو برخیزم و چرخی بزنم تا تو در روی من نظر کنی و مرادت حاصل شود.

باز آن پیشوای اهل زمنمیکشید از اویس بو ز یمن
هر دمی رو سوی یمن کردیوصف او را بگفت آوردی
جذب احمد همیکشید او رازانکه او نیز داشت آن بورا
لیک یک مادری ولیۀ بدشمانع آمدن جز او نشدش
چونگه کردی اویس عزم رسولمنع کردیش آن زن مقبول
پند دادی ورا خلا و ملاخدمت من کن و مرو ز اینجا
خدمت من بود ترا بهترزانکه جوئی لقای پیغمبر
خدمت والده همی کرد اوزانکه بود از خواص آن بانو
والدهاش چون گذشت از دنیاشد روانه اویس پر معنی
چونکه اندر جوار مکه رسیدرحلت مصطفی ز خلق شنید
رفت پیش صحابه آن مشتاقگشت او را بدان گروه تلاق
چون سحابه نیاز او دیدندهمه از حال او بپرسیدند
ضبط کردند جمله ز اقوالشگه چگونه است حال و احوالش
گفت او را یکی که چندین سالچون نمیامدی چه بود احوال
گفت او مادرم عنائی داشتنتوانستمش ضعیف گذاشت
خنده آمد صحابه را زان گفتچون خبرشان نبد ز سر نهفت
گفت هر یک که ما پدر مادرکشتهایم از برای پیغمبر
مرد عاشق ببین چه میگویدوصل معشوق کس چنین جوید
طنزشان فهم شد بدان آگاهاندر ایشان بخشم کرد نگاه
جست از ایشان نشان پیغمبرهر یکی نوع نوع داد خبر
داد آن یک نشان ز قامت اووز رخان وز چشم و از ابرو
وان یکی از بیان و معرفتشوان یک از خلق خوب و خوش صفتش
وان یک از معجزات و شق قمروان یکی از عروج او شب در
از زمین بر فراز هفت سماوان یکی از وصال و قرب خدا
گفت او نیست این نشان نبیبدهیدم خبر ز جان نبی
همه گفتند کانچه دانستیمبا تو گفتیم تا توانستیم
تو اگر به ز ماهمی دانیزودتر گو مگن گرانجانی
پر شد از در و گفت گویم منوز دل جمله شرک شویم من
قصد کرد او که تا نشان گویدسر آن شاه دو جهان گوید
حرف ناگفته زد بر ایشان نورهمه گشتند بیخودان ز سرور
طافح و مست پست افتادندعقل وهش را بباد بردادند
هستی جملگان گداخت تماماز رخ ماه دور گشت غمام
از خودی سوی بیخودی راندندپر دل را ز گل بیفشاندند
راه صد ساله را بیک ساعتببریدند اندر آن ساحت
همه غواص بحر جان گشتندهمه بر خلق درفشان گشتند
همه را جستجو دگرگون شدهمه را نور دیده افزون شد
همه از هجر سوی وصل شدندفرع بودند جمله اصل شدند
همه اختر بدند ماه شدندهمه بنده بدند شاه شدند
اول امت بدند و آخر کارهر یکی شد خلیفۀ مختار
اینچنین هم جنید را افتادچونکه در چله بود آن مه راد
بهر یک حالی عظیم بلندمیفکند از نیاز و عشق کمند
آمدش از خدا جواب صریحبشنید او بحرف و صوت فصیح
کاین چنین حالتی که جویانیتو نیابی بجهد تا دانی
نشود آن امل ترا حاصلبجز از صحبت شهی کامل
بفلان شهر رو تو ای صدیقپرس مأوای احمد زندیق
چون بیابی ورا رسی بمرادبرهی زین عنا و رنج و جهاد
گشت عازم جنید چون بشنیدامر حق را ز جان و دل بگزید
سوی آن شهر شد چون پیک دوانتا که دردش بیابد آن درمان
چونکه جوینده است یابندهسوی احمد شد او شتابنده
اندر آن شهر هر طرف میگشتتخم مهرش درون جان میگشت
دل ندادی که گویدش زندیقمی بگفتی که احمد صدیق
کیست اینجا نداد کس خبرشگرچه بسیار جست در بدرش
قرب یک ماه گشت سرگردانچون ز صدیق کس نداد نشان
گشت عاجز بگفت بیزارمزان ادب که برد ز دلدارم
پس بپرسید که احمد زندیقبچه جای است و در کدام فریق
گفت شخصی ورا که زود بگوتا دهیمت نشان ز مسکن او
داد باوی نشان جای و مقامرفت آنجا که تا رسد در کام
در بزد گفت احمدش که درآنیستم غافل از تو ای دانا
زانهمه حالها که بر تو گذشتواقفم نیک و هیچ فوت نگشت
در زمانی که از خدا آن حالطلبیدی حقت نداد وصال
کرد با من حوالهات ز کرمتا ترا من بدان مقام برم
لیک این هم بدان کزان ساعتکه شدی طالب چنین طاعت
فکرتم بود این که با تو سخنچه نسق گویم از علوم لدن
هیچ چیزی بخاطرم نامدکه بدان جان تو بیارامد
سخنم نیست لایق حالتمیکنم من بیان باجمالت
لیک چرخی زنم برابر توتا شود کشف سر آن بر تو
چون که بر رویم اوفتد نظرتشود از حال در زمان خبرت
گردد آن مطلبت یقین حاصلقرب یابی شوی بدان واصل
پیش او همچو چرخ چرخی زدیافت زان چرخ او مقاصد جود