در بیان آنکه سر بنااهل نشاید گفتن که او را زیان دارد. زیرا هر سخن را سری است و هر سری را سری دیگر هر که سخن را داند و سر سخن را نداند ناچار کژ رود و باز سر پیش سر سر همچون سخن است، کسی که سر سر را نداند شنیدن سر زیانش دارد از این سبب موسی علیه السلام آن شخصی را که از حضرتش زبان و حوش و طیور التماس میکرد منع میفرمود و میگفت سلیمانی باید که از دانش زبان مرغان زیان نکند، در حق تو دانستن آن زهر قاتل است. باز وی لابه میکرد و موسی منع میفرمود تا سؤال و جواب از حد گذشت. آخرالامر گفت ای موسی اگر همه نباشد باری زبان خروس و سگ که در خانه و بردرند بیاموز تا محروم نروم. موسی زیان آنرا در آن آموختن مشاهده میفرمود، چندانکه منعش میکرد ممکن نمیشد و پند موسی را قبول نمیکرد، تا عاقبت آندو زبانرا بوی آموخت و فرمود که یقین دان که از دانش این زیانمند خواهی شدن.
در بیان آنکه سر بنااهل نشاید گفتن که او را زیان دارد. زیرا هر سخن را سری است و هر سری را سری دیگر هر که سخن را داند و سر سخن را نداند ناچار کژ رود و باز سر پیش سر سر همچون سخن است، کسی که سر سر را نداند شنیدن سر زیانش دارد از این سبب موسی علیه السلام آن شخصی را که از حضرتش زبان و حوش و طیور التماس میکرد منع میفرمود و میگفت سلیمانی باید که از دانش زبان مرغان زیان نکند، در حق تو دانستن آن زهر قاتل است. باز وی لابه میکرد و موسی منع میفرمود تا سؤال و جواب از حد گذشت. آخرالامر گفت ای موسی اگر همه نباشد باری زبان خروس و سگ که در خانه و بردرند بیاموز تا محروم نروم. موسی زیان آنرا در آن آموختن مشاهده میفرمود، چندانکه منعش میکرد ممکن نمیشد و پند موسی را قبول نمیکرد، تا عاقبت آندو زبانرا بوی آموخت و فرمود که یقین دان که از دانش این زیانمند خواهی شدن
گرچه این نوع نکتهها خوب استنزد دانا عظیم مرغوب است
از چنین قصه غصه بستاندهر که او سر کار را داند
همه را زین رسد فواید خوبهمه را این برد سوی مطلوب
مرغ جان را دهد هزاران پرتا پرد از فرشته بالاتر
وان که نادان بود از آن درگاهافتد از کوری خود اندر چاه
پسمکن هیچ نزد نادانانسر دل را عیان بیند زیان
راز دل را مگو بهر بیجانزانکه بیجان از او شود پیچان
داد او رازیان شنودن آننی زیانی که آید آن بزبان
هرکسی نیست قابل اسرارسر ز جاهل نهان کنند احرار
ور بگویند سر بدو ناگهسر نپوشاند از کس آن ابله
نبرد سود از نتیجۀ آنبلکه بیحد و بیشمار زیان
باز سر را سریست بس پنهانکان بود چون قراضه این چون کان
هر که از سر سر نشد آگهلاجرم گم کند ره آن ابله
نشود حکم سر ورا معلومچونکه سر سرش نشد مفهوم
دانش آن نیاردش در کارکژ رود در طریق حق ناچار
حکم سر را کند کژ و معکوستا از آن باز او شود منکوس
خویشتن را بتیغ او کشد اودل و جان را سوی سقر کشد او
دوزخی از برای خود سازدسر سر را ز جهل اندازد
اینچنین کس اگر نداند سررسد از صوم و از صلاتش بر
پس ورا عجز بهتر و طاعتکه ز طاعت برد عوض راحت
هر که پا لایق گلیم کشدرخت را جانب کلیم کشد
در دعا هر دو دست باز کندبندگی را دو صد نیاز کند
عاجزانه بجنبد اندر کارتا که آخر نگردد او افکار
نیست قدرت مطابق نادانزان نداده است با همه یزدان
چون سلاح است قدرت اندر دستخویش نادان بدان کشد پیوست
لیک از دست عاقل هشیارمینماید جهاد باهنجار
آنچه بایست و نیست پاره کندهرکرا چاره نیست چاره کند
چیزها را بجای خود نهد اودشمنان را کند بکام عدو
هرچه آن کردنی است بگزارددر جهان رنج و فتنه نگذارد
عالمی را کند بلطف آبادهمه نیکان رسند از او بمراد
مؤمنان را چو حق دهد قدرتکارها را کنند از خبرت
اندر ایشان شود همه راحتصرف گردد بخیر در طاعت
ور بیابند فاسقان آن رابفزایند کفر و عصیان را
قدرت آنجا بود همه رحمتچون که اینجا رسد شود زحمت
گفت با موسی کلیم یکیای یقین ترا نمانده شکی
پاک گردان زشک دو گوش مراای یقین بخش عقل درد و سرا
چون سلیمان ز بخشش اللّهکن مرا از زبانها آگاه
تا بدانم زبان هر کس راسر بانگ کلاغ و کرکس را
کل بدانم زبان مرغان راهم برم آنچه بد سلیمان را
نطق مرغان شود مرا معلومنبود رازشان ز من مکتوم
چیست نطق و حوش و دیو و پرییا سرود و زبان کبک دری
تا از آن دانشم شود حالیمرغ جان را رسد پر و بالی
تا عیان گردد این مرا که خداکرد رحمت ز جود و داد عطا
از همه مؤمنان روی زمینوز همه طالبان پاک امین
کرد مخصوصم از همه خلقانبعنایات و لطف خود دیان
گفت موسی بوی که بگذر ازینبطلب از خدای خود ره دین
آن بجو ای پسر که سود بریوز نهالش همیشه بار خوری
زنده مانی در آن جهان بقابرهی زین جهان مرگ و فنا
ظلمت خویش جمله نور کنیبعد از آن دائماً سرور کنی
کفر و شرکت همه شود ایمانبرهی از ضلال و از کفران
این طلب کن اگر ترا خرد استآن دگر را بهل که سخت بداست
لابهها کرد و گفت بهر خداخواه این را برای من بدعا
کار تو رحمت است و لطف وکرمسخنم گوش کن زبنده مرم
بازگفتش خموش از این بگذرکاندر این خواست است خوف و خطر
نکنی سود از این ببند دهانبلکه پیش آیدت هزار زیان
باز آن شخش از لجاج که داشتدامنش را دمی ز کف نگذاشت
لابهها کرد پیش او بسیاراشگ ریزان بسوز و نالۀ زار
گفت در لابهاش که ای رهبرهست در خانه مرغ و سگ بر در
مطلع کن مرا بر این دو زبانتا کنم فهم و شاد گردم از آن
این قدر را ز من مدار دریغهمچو خورشید رو نما بی میغ
نی سلیمان ز راز جمله علیمبود ای موسی کلیم کریم
یک دوزان رازها که بد اورابخش از لطف خود بمن جانا
چه شود ای عزیز و فخر وجودگر نمی را کنی یمی از جود
از یم او اگر خورم قطرهوز خور او اگر برم ذره
شاد گردم عظیم و شکر کنمبی می و جام و نقل سکر کنم
خواست از حق برای او آن راکرد دلشاد آن گرانجان را
شد ز موسی میسرش آن خواستپیش او سر نهاد و بر پا خاست
سوی خانه روان شد آن ابلهنبد از سر آن عطا آگه
لاجرم چون گرفت او آن راهسر نگون اوفتاد اندر چاه
تا بدانی که سر بجاش نکوستلیک بر جان ناسزاش عدوست
هر خسیسی کجاست لایق سرنسزد بالئیم هرگز بر
چونکه ابله شود ز سر داناجهلش افزاید و فتد بفنا
ز هر قاتل شود کشد او رابسوی گمرهی کشد او را
بامدادان ز خانه ناگاهانبدر انداختند پارۀ نان
سگ همیخواست تا برد نان راهمچو هر روز خوش خورد آن را
کرد حمله خروس و آنرا بردسگ از آن فعل باردش پژمرد
گفتش ای بیحفاظ در خانههر دمی میخوری دو صد دانه
دانه دانی که نیست در خور مناز چه نان را ربودی از بر من
چون مرا قوت و قوت از نان استنان تو بردی مرا چه درمان است
گفت او را خروس کای مسکیننی نکو رفت از این مشو غمگین
اسب خواجه شود سقط فرداپر خوری زان ازین سخن فردآ
خواجه چون آن شنید اسب فروختاز فرح روی همچو ماه افروخت
گشت شادان که از زیان جستموز چنین محنت و بلا رستم
روز دیگر خروس را سگ دیدکرد بس ماجری و گفت و شنید
گفت با او دگر دروغ مگویبسوی راستی ز جان میپوی
تو نگفتی که اسب خواهد مرداز دروغت دلم عظیم آزرد
گفت نی من نگویم الا راستاندر این ره نپویم الا راست
اسب را او فروخت اندر دمخویشتن را خلاص داد از غم
رنج را بر کسی دگر انداختعلم مکر و حیله را افراخت
برهانید خویش را ز زیاندیگری را فکند در خسران
لیک معکوس کرد آن کژبینعین خسران اوست در ره دین
آخرش کشف گردد این معنیدست خود خاید اندر این دعوی
پس بسگ گفت آن خروس خبیرشاد باش و گذر ز رنج و ز حیر
زانکه فردا سقط شود استراستر از اسب هست فربه تر
بعد از آن روز و شب همیخور سیرتا که گردی ز فربهی چون شیر
باز آن خوجه چون شنید این رابست بر استر از خری زین را
بشتاب عظیم در بازاربرد بفروختش بصد دینار
سیم را بستد و روان و دوانجانب خانه رفت ذوق کنان
گفت بردم بلعب جفت از طاقشادمان بغنوم کنون بوثاق
ربح کردم رهیدم از خسرانچست جستم ز رنج و غبن آسان
از خری دید عسر را او یسرز ابلهی رنج را شمرد اوخسر
زیر یک سود صد هزار زیانچون ندید اوفتاد در نقصان
روز دیگر بگفت سگ بخروسچند ازاین مکر و زین دروغ و فسوس
چند ما را دهی تو بی نفسیچند بر مکر و حیله ها چفسی
آخر از حق بترس ای مغرورتا نگردی تو عاقبت مقهور
گفت بر من گمان ز شت مبرکان خیرم نیاید از من شر
هست جانم مؤذن رحمانخبر از راستی دهم بجهان
که رسیده است وقت طاعت حقتا ز من مؤذنان برند سبق
برمناره روند جمله ز منبرسانند آن بخلق ز من
ور خطائی کنم در آن اخباربکشندم یقین بزاری زار
زانکه از من دروغ نیست روانادر است از خروس سهو و خطا
ترجمان خور آمدم زازلگرچه خور بر علاست من اسفل
از درون سوی خور رهی دادماز خدا جان آگهی دارم
بر سرم گر نهند طشت نگوندر شب تار من ز راه درون
بینم آن شمس را کجاست رواندر چه برج است بر فلک گردان
همچنین در غروب زیر زمینباویم روز وشب یقین دان این
در غروب و طلوع با اویمهر کجا او رود پیش پویم
آن کسی کز درون بود راهشکی شود دور او ز درگاهش
در ره او حجاب و سد نبودیک نفس غایب از احد نبود
بل درون آب و موج آن بحر استجسم چون ساحل است و جان بحر است
کل تنی تو ز بحر از آن دوریچونکه در جان روی شوی نوری
سوی جانان ز راه جان میروتا بمنزل رسی دوان میرو
پرده در صورت است ای جویاچون بمعنی رسی شوی دریا
در درون سیر کن برون منگرزانکه دریاست جان و تن لنگر
بگسل از لنگر اندر این دریاترک بسکل کن و گزین دررا
چونکه بینا از اندرونم منهمه را راست رهنمونم من
لیک فرداغلام آن مغروراز قضا میرد و شود مقهور
نان و لالنگ پر شود همه کویتا خورد نیک گوی و هم بدگوی
طفل و پیر و جوان از آن نعمتبخورند و برند بی نقمت
هین برو جنس خود سگانرا خوانکه بخواهد رسید فردا خوان
بر سبیل عموم بر همگاننان فراوان شود یقین میدان
از چنان حالتی نگشت آگاهسوی تو به نیامد آن گمراه
میشد اندر ضلال آن کژبینمیپذیرفت کفر را چون دین
بردل و چشم و گوش ختم خداستتا نگیرند هر کسی ره راست
چونکه حق ضال کرد ایشانراکه کند چاره کفر کیشانرا
چون شقی زادهاند از مادرپس بود جایشان یقین آذر
این نخواهد شدن بگفت تمامباز گرد و بگو حدیث غلام
خواجه چون مردن غلام شنیدخویش را از زیان او بخرید
بی توقف فروخت بندهاش راتا فتد مشتری از آن بعنا
شادمان شد عظیم و گفت امروزرستم از محنت و شدم پیروز
تا بیاموختم من این دو زبانسود بردم رهیدم از سه زیان
چونکه جستم از این سه گونه قضاپش از این روشنی است پیش و قضا
شکر میکرد کان قضا را مندور کردم ز نفس خویش بفن
دوختم دیدۀ قضاها رادفع کردم زخود بلاها را
سودمندم ز بخشش موسیگشتم آراسته چو طاوسی
پس از این کو چون من کسی بجهانهمه سود است پیش و نیست زیان
روز چارم چو دید سگ بعبورکه دو پر میزند خروس از دور
گفتش ای پادشاه کذابانوی امیر و رئیس قلابان
بر من نیست مثل تو مغضوبهم ندیدم چو تو خروس کذوب
کان افسون و حیلتی و دروغوای او را که افتد از تو بدوغ
هرچه گفتی همه دروغ بده استزان همه وعدهها یکی نشده است
بعد ازاین نیز هر چه خواهی گفتهمچنان باشد آشکار و نهفت
کی شود پیش من دگر مقبولسخنان دروغت ای مخذول
مردم از وعدههای خام کژتنیست جز رنج در سلام کژت
گفت با سگ خروس کای همدمهرچه گفتم نه بیش بود و نه کم
راست بد جمله حق همی داندزین خیالت خدای برهاند
تا بدانی کزین صفت دورمنزد حق بیگناه و مغفورم
گرچه خود حق بدست تست در اینگه گمان میبری بر این مسکین
که کم و بیش بود در گفتمبدروغ و بمکرها جفتم
زانکه آن وعدهها که دادم منچون نشد از دلت فتادم من
متنفر شدی از این معنیکه نشد راست یک از آن دعوی
لیک میدان که هر سه وعدۀ منهمچنان شد که گفتم ای پر فن
هر سه مردند پیش آن خصمانکه خریدند از این خر نادان
رفت و بر دیگران فکند زیانز ابلهی دید درد را درمان
کور اصلی کجا بود بیناکی شود هر بلید بوسینا
کی بود همچو لعل هر سنگیکی شود پادشاه سرهنگی
کی شود چون مسیح دجالیکی بود کیقباد بقالی
هیچ دیدی که قطره شد دریایا بپرید پشه چون عنقا
گذر از پند و بند را بگسلخواجه را ذکر کن بجهد مقل
گفت سگ را که خواجه خواهد مردآمدش وقت و جان نخواهد برد
کرد خواهد از این جهان رحلتاز زر و سیم و خان و مان رحلت
آنچه میگویمت بخواهی دیدبر تو گردد چو آفتاب پدید
اندر این وعده نیست هیچ خلافتیغ رنجش کنون بنه بغلاف
رو که فردا رست یقین موعودبیگمان وعدهام شود موجود
نعم بیحد و کران بینیصدقهها هر طرف روان بینی
نان و لالنگ و گوشت پخته و خامبیعدد باشد و رسی در کام
از بد و نیک و از وضیع و شریفاز که و از مه و قوی و ضعیف
همه فردا خورند و سیر شوندهفتهای زین سرا و کو نروند
دمبدم آشهای گوناگونرسد از تعزیهاش بعالی و دون
خبر راست بر بجمله سگانکه بخواهند خورد فردا نان
تا یقینشان شود که این وعدهراست است و بود بهین وعده
همه زان لوت و پوت سیر شوندهر یکی همچنانکه شیر شوند
مرگ آنها بدش قضا گردانمیرهانید خواجه راززیان
او زیان را بدیگران افکندلاجرم بهر خویش چاهی کند
کاندر افتاد سرنگون و بمردزان زیان غیر مرگ سود نبرد
در خیالش که رنج برد گرانباز کردم رهیدم از غم آن
این ندانست کان در آخر کارهمه بر جان او رود ناچار
بس زیانها که آن بود سودتگرچه آن دم برید و فرسودت
گر شود سر آن ترا پیداشکر گوئی خدای را و ثنا
لیک چون نیست آشکارا رازهر زمانت در افکند بگداز
رو مثل از زیان خود بجهانکاندر آن سودها بود پنهان
یک زیان دفع صد زیان باشدسبب صحت و امان باشد
غم مخور هیچ اگر بمرد اسبتیا برد دزد حاصل کسبت
یا بر درخت و استرت رهزنیا غلامت بیفتد از روزن
صبر کن اندر آن و شکر گزارهیچ گون زان زیان و رنج مزار
چونکه آن رنج بهر فایده استزان ترا صد هزار فایده است