هست محمود خلق دو جهانخودپرستان مثال آن میران
اولیا چون ایاز عاشق حقدائماً از خدا گرفته سبق
هستی آدمی بود گوهرهر که آنرا شکست شد سرور
خلق رادل نداد بر هستینیستی را گزیدن و پستی
نیستیئی که هست خود آن استاصل هر جسم و مایۀ جان است
نیستیئی که هستها همه زوستنیک و بد صاف و درد و دشمن و دوست
اینچنین هست نیستشان بنمودحق بر ایشان دری بخود نگشود
نیستی را بعکس هست نمودنقد بنمود قلب زر اندود
بی وجود از عدم گرفت وجودزو جهانهاست نو بنو موجود
هستها زان یم اند چون قطرههمه زان آفتاب یک ذره
نیست آنست کاین طرف آمدعاقل اینجا چگونه آرامد
کند آنجا رجوع کش اصل استزانک بی هجر آن طرف وصل است
نی تو هر چه کنی و میگوئیز اندرون تو است چون جوئی
آن درون نیست است و بیچون استزاندرون است آنچه بیرون است
هرچه زاد از تو فرع آن باشدهرچه آید ز تن ز جان باشد
اصل را فرع خوانده مشتی دونفرع را اصل گفته هر مغبون
هر که زامرش شکست گوهر راکرد از بهر سر فدا سر را
گوهر امر بر گهر بگزیدسروری را چنان عزیز سزید
از ولی آید اینچنین هنریشکند چون ایاز او گهری
امر را انبیا چو پذرفتنددو جهان بی مصاف بگرفتند
آن بلیس است کو شکست امرشزانکه مستی نداشت از خمرش
هرکه باشد چنین ز نسل ویستگر زروم وز شام و گرزری است
روی امر است و غیر آن پشت استروی جانست و غیر جان پشت است
بهر این گفت روح من امریهرکه کور است ازین بر او بگری
نی که خلق تو به ز خلق بودرتبت خلق کی چو خلق شود
مغز تو خواستهاست و باقی پوستتو همانی بدانکه داری دوست
هرچه او را بعشق جویانیدر حقیقت بدان که تو آنی
با تن مور سوش چون رانیتو نئی مور صد سلیمانی
گذر از مور و نور عشق ببینچون شد اندر تنش نهان و دفین
ای پسر زین سخن مشو حیرانصنع بین از خدای بی پایان
اندر این چشم خرد خویش ببیننور هفت آسمان و هفت زمین
همچو دریا ز چشم سر زده آنبحر در کشتئی که دیده عیان
چشم کشتی و نور دریائیتا فتد از دو چشم هر جائی
موج آن نور بر فلک رفتهبحر و بر کوه و دشت بگرفته
در در چشم همچو یک عدسیبنگر بحرهای نور بسی
نور این در چو عالمی بگرفتننمود آن ترا بدیع و شگفت
چه عجب در تن دو صد چندانگر بود نور بیحد و پایان
پی آن نور پوی همچو ملکتا روی چون ملک فراز فلک
می عشق و صفا اگر خوردیدرین خنب از چه چون دردی
بن خنب است آسمان و زمینگر تو صافی برآ بعرش برین
جان بجانان رود اگر جان استجان کز او نیست باد انبان است
همچو حیوان بخورد و خوابست اوقطرهای از خدا ندارد بو
گوید از بایزید و از کرخیننماید ز شهد جز تلخی
ننگ دیو و پری است آن ملعونگرچه بنمود خویش را ذوالنون
زوبری شو که ناخوش و خام استدانهاش را مچین که آن دام است
وای بر وی اگر فناش رسددر فنا بی شکی بلاش رسد