بوحدیثی بیورده پیغمبرقنق کشی که در لکن استر
بگذر از گفت ترکی و رومیچون از آن اصطلاح محرومی
لیک از پارسی و ازتازیگو که در هر دو خوش همیتازی
گرچه سر در سخن نمیگنجدکی ترازوی عقل آن سنجد
ور بحرف و بیان کسش سنجدکی زبادی چو که گهی جنبد
حرف چون کوزه است و سر دریابحر از کوزه چون شود پیدا
کی در این مشگ گنجد آن دریاکنگ ازان شد ز وصف حق گویا
گذر از پارسی و از تازیکز زبان شرح حق بود بازی
گر بگویم بصد زبان سخنشنشود از زبان بیان سخنش
بحر از لوله چون شود معلومشمس از ذره کی بود مفهوم
مگر او با تو بی زبان گویداز ره بیره نهان گوید
از تو جو شد چنانکه چشمه زخاکتا از آن جوششش شوی چالاک
علم او از دلت روان گرددتنت از لطف او روان گردد
چشم دل بیند آن نه چشم بدنکار جان است در گذر از تن
سر حق را ز گفتگوی مجویچون بیابی نگاهدار و مگوی
گذر از نحو صرف و محوش شووز ره محو زود نحوش شو
قلم اینجا رسید وسر بشکستخانه زو شد خراب و در بشکست
نی پس و پیش ماند و زیر و زبرنی چپ و راست هم نه خشگ و نه تر
عور گشتیم نیست ما را هیچترک ما کن بهیچ هیچ مپیچ
زانکه ما در گذار آب شدیماز می بی نشان خراب شدیم
مینمائیم نقش پیشت لیکنیست صورت نه نقش بنگر نیک
در نمکسار چون فتد حیواننقش حیوان نماند الا آن
نمک محض باشد ای دانانبود هیچ جز نمک آنجا
گر تو در دیگ آن بیندازینقش نبود در آن چو پردازی
پس یقین گردد آنچه نقش نمودکل نمک بود و هیچ نقش نمود
این کتابم چو آن نمکلان استهمه معنی و سر قرآن است
هر که دل را بدین دهد از جانشود او محو معنی قرآن
چون گذارد در او رود با اوهمچو قطره که اوفتد در جو
هر کجا جو رود بهم پویدگل و ریحان و لاله زو روید
زان گذارش تو عین او گردیموج دریای عشق هو گردی
عین معنی شوی رهی زصورنکنی در صور نظر دیگر
بل صور از لقات بگریزندهمه از نور تو بپرهیزند
زانکه از نور نار کشته شودگر بزفتی هزار پشته شود
گفت دوزخ صریح با مؤمنبشنو این را ز لطف ای موقن
زود بگذر ز من برای خداتا نگردم ز نور صدق فنا
نار از نور مؤمنان میردنور را باز نور جان گیرد
دان که ویرانی صور گردیخصم ظلمت چو ماه و خور گردی
مثنوی گرچه صورت است بحرفآمده همچو آب اندر ظرف
لیک او آفت صورها شدقوت و قوت علم بیجا شد
مثنوی معنوی است غیر صورمثنوی آفتاب و غیر اختر
چون شود آفتاب نور افشانهمه استارهها شوند نهان
زانکه جان غالب است و تن مغلوبهر دو محوند دریم مطلوب
می نگنجد سخن در این اشعارزانکه سر را بود از اینش عار
گرچه خار است همره گلشنورچه دارند یک مقام و وطن
لیک در خار لطف گل نبودفهم گلشن ز خار می نشود
چیست چاره بگو که خار سخنمی نگردد جدا از آن گلشن
بی سخن آن نمیجهد ز دهانکه بگیرند خط حسن اذهان
آن قدر فهم میشود کاین خاراز قدم بوده است با گلزار
فهم این میدهد بما یاریهمچو از صنع دانش باری
این سخن را که نور تابنده استجو که جوینده زود یابنده است
اندر این مثنوی همه پند استمونس اوست کاندر این بند است
مثنوی را بصدق خوان نه بلبتا عطاها بری ز حضرت رب
چون بصدق و صفاش برخوانیدانک همچون ملک درآبخوانی
اندران خوان بیحد و باقیدائماً باشدت خدا ساقی
بی کف و بی قدح شراب خوریبی دهن نقل و هم کباب خوری