قرآن کریمبه زبان فارسی

در بیان آن که سراج الدین مثنوی خوان شبی در خواب دید که چلبی حسام الدین قدس سره بر سر تربت مقدس مطهر مولانا قدسنا اللّه بسره العزیز ایستاده بود و این مثنوی را در دست گرفته خوش بآواز بلند و ذوق تمام میخواند و در شرح مدح این نظم مبالغهها میفرمود. بعد رو بسراج الدین کرد و گفت میخواهم که این مثنوی را بعد از این همچنین خوانی که من میخوانم ودر اثنای آن ابیات دیگر در وصف این کتاب از خویشتن میفرمود. چون بیدار شد از آنهمه ابیات همین یک بیت در خاطرش مانده بود. هرکرا هست دید این را دید----- که برین نظم نیست هیچ مزید. همین بیت را چون بر این وزن است جهت تبرک در میانۀ ابیات نبشته شد

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا

در بیان آن که سراج الدین مثنوی خوان شبی در خواب دید که چلبی حسام الدین قدس سره بر سر تربت مقدس مطهر مولانا قدسنا اللّه بسره العزیز ایستاده بود و این مثنوی را در دست گرفته خوش بآواز بلند و ذوق تمام میخواند و در شرح مدح این نظم مبالغهها میفرمود. بعد رو بسراج الدین کرد و گفت میخواهم که این مثنوی را بعد از این همچنین خوانی که من میخوانم ودر اثنای آن ابیات دیگر در وصف این کتاب از خویشتن میفرمود. چون بیدار شد از آنهمه ابیات همین یک بیت در خاطرش مانده بود. هرکرا هست دید این را دید----- که برین نظم نیست هیچ مزید. همین بیت را چون بر این وزن است جهت تبرک در میانۀ ابیات نبشته شد

دیددر خواب آن مرید گزینمثنوی خوان ما سراج الدین
کز صغر بود صالح و زاهدپارسا و موحد و عابد
خشگ زاهد نبود چون دگرانداشت دایم نصیب از عرفان
عاشق اولیا بد آن صادقدل ره فقر آگه و حاذق
که حسام الحق آن شه والابر سر تربت ایستاده بپا
مثنوی ولد گرفته بدستشده ز ابیات آن خوش و سرمست
بر ملا پیش مردمان میخواندشور میکرد و ذوقها میراند
بعد از آن کرد رو بدو وبگفتکه از امروز آشکار و نهفت
همچو من خوان تو بعد از این این رابگشا زین سخن ره دین را
وانگه از ذوق این ز خود ابیاتگفت شیرین و خوش چو شهد و نبات
چونکه از خواب گشت او بیدارزانهمه نظم بیحد و بسیار
مانده بیتی بیاد او تنهاشد فراموش غیر آن او را
هست آن بیت این شنو نیکوتا بری زان طریق و منزل بو
«هرکراهست دید این را دیدکه بر این نظم نیست هیچ مزید»
چون چنین شاه و سرور ابدالکه بد او مرد هم بقال و بحال
در حق نظم ما چنین فرمودکه بر این گفت گفت کس نفزود
در گذر از خیال و ظن و زوهمچشم بگشا ز جان و دل کن فهم
که چه درهاست این از آن دریاغیر این در مجوی ای جویا
که یکی زین دو صد جهان ارزدخنک آنرا که دایم این ورزد
خواند این نظم را بروز و بشبتا رسد زین سخن بحضرت رب
زانکه این رهبر است جویا رامینماید جهان بیجا را
رهروان را برد سوی منزلتا ببینند بی حجب رخ دل
ای ولد مثنویت رهبر شدنام تو بر فلک از آن بر شد
همه را میبرد بسوی فلکدیو را میکند چو حور و ملک
چون از او دور میشود چون حورظلمت محض سر بسر همه نور
قدرتش را از این سخن بشناسنکند فهم این کسی بقیاس
مگر او را ورای گفت و شنودبنماید خدا ز لطف و زجود
کندش جذب سوی خود یزداندر جهانی که نیستش پایان
که هزاران چو آسمان و زمینپیش آن خور بود چو ذره مهین
ورنه در شرح و وصف ناید آنهست بیرون ز عقل و وهم و گمان
سر او را مجو ز راه زبانتا نگردی چنان ندانی آن
قدم اینجا چو در رسید بماندبی قدم در جهان بی چون راند
آنکسی بو برد از این اسرارکه بود از ازل از آن احرار
هر که با این کتابش انسی نیستدر دو عالم بدان که حیوانی است
چون نباشد در این هوس ز خریزین معانی شود بعید و بری
حیوانی بود مرید علفعاقبت چون علف رود بتلف
بر مثال حدث شود مکروهنزد پاکان دین بود مکروه
میرد او عاقبت بسان کلابهمچو خر ماند اندرون خلاب
گر برادر بود و گر فرزندچونکه این عشق را نمیورزند
همچو دیوند پیش من مغضوبخوار و مردود چون خر معیوب
باشد از من نصیبشان لعنتمرگ ایشان مرا بهین نعمت
خویش من اوست کو چو من باشدطالب وصل ذوالمنن باشد
انس او با خدا بود نه بخودچشم او در لقا بود نه بخود
باشد اندر طلب ز جان و ز دلمتنفر بود ز آب و ز گل
در طلب نفس را کند بسملگردد او خاک پای صاحب دل
دائماً سیرها کند سوی مرگرسد از مرگ هردمش بر و برگ
بیند اندر فنا بقا و حیاتبل حیاتش بود ز عین ممات
بودش موت و فوت و ذکر و صلوةآید از موتش از خدای صلات
باشد اندر فرار از هستیتا ابد بیقرار از مستی
نیستی را کند ز جان مسکنبیخطر سازد اندر این مأمن
هرچه گوید همه زحق گویدبسوی حق ز جان و دل پوید
نبود پیش او حدیث جهانگفتگویش بود ز عالم جان
حکمت و علم زاید از دهنشدایماً عشق حق بود وطنش
دل او منبع حکم باشدجان پاکش ز حق نعم باشد
قال و حالش بلند چون معروفمشکلات جهان بر او مکشوف
نیک و بد پیش او پدید بودهرچه گوید همه ز دید بود
نبود گفتنش ز نقل و قیاسباشد از اصل کار او باساس
در ظلام جهان بود چو چراغزندگی بخشد او بگاه بلاغ
مظهر حق بود در این عالمپیشوا و خلیفه چون آدم
خویش من اوست کاینچنین باشدسر هستی و مغز دین باشد
درد دل را بود چو درمان اووصل حق را مدام جویان او
خاک او توتیای چشم بودقطرۀ جان از او ببحر رود
قطره چون شد ببحر بحرش دانزانکه شد محو اندر آن عمان
خنک آن کس که بهر درویشانمیکند ترک جملۀ خویشان
عین ایشان شود ز خود گذردپردۀ نفس را ز عشق درد
هرچه آن گفتنی است من گفتمدرههای گزیده را سفتم
گر زجان تو بگفت من گرویراه حق را نمایت که روی
قصد آن کن که نفس را بکشیتا ز تلخی رهی و از ترشی
در نگر کز چه روست مستولیتا شود بر تو مکرهاش جلی
تا که حاکم شد او و تو محکومکرد چون خویشتن ترا محروم
هست او چون امیر و تو چو اسیرمیکشد سو بسوت بی زنجیر
اینچنین عمر بی بها را چونمیکنی ضایع از پی آن دون
قوت از قوت دارد آن ملعونقوت او را ببر بریزش خون
قوتش از جوع ساز نی از نانزانکه این درد راست این درمان
ببر او را ز لذت دنیاتا رسد صد چنانش از عقبی
هیچ نوعش مراد و کام مدهجز غم و رنج بر دوام مده
قوت او را ز رنج و محنت سازتا گذارد نماز ها بنیاز
گرسنه باش تا در آخر کارسیر گردی ز نعمت بسیار
کم خور این میوه را که در عقبیرسدت پیش میوۀ طوبی
چون کنی ترک رخت و ملکت و مالصد چنانت رسد بروز مئال
بگذر از خورد و خواب و رو بیدارتا رسی عاقبت در آن دیدار
قوت حق را بجوی اندر جوعتا روی چشم سیر وقت رجوع
چست میران در این طریق دقیقتا که کردی یگانه در تحقیق
بی ریاضت قدم منه در راهتا رسی همچو انبیا باله
مصطفی گفت عین جوع طعاممیشود از خدا برای کرام
زنده گردد از آن تن صدیقبا ملایک شود مدام رفیق
باز و سگ را مدام صیادانقوتشان کمترک دهند بدان
تا که از جوع صیدها گیرندبهر صیاد دائماً گیرند
صید را گرسنه بود طالبدر شکار آید و شود غالب
آن سگ سیرکی بجوید صیدسود آن شیریش بر او چون قید
بستهاش دارد از طلب سیرینتواند نمود او شیری
همچنین نفس را تو کم ده نانتا بگیرد شکارهای نهان
هیچ از اینش مده که آن طلبداز تنش کن جدا که جان طلبد
زودش از سنگ نیستی مرجومکن که بعد از فنا شود مرحوم
تا نکوبی سرش بگرز جهادنشمارد ترا خدا ز عباد
تا بود با تو همره آن بیراهره نیابی بمنزل اللّه
او پلید است بی پلید بروبی قدم در جهان پاک بدو
نی بجامه چو میرسد سرگینمیشود مانع از نماز یقین
حدث ظاهری چو شد مانعمر ترا از ثواب ای سامع
حدث باطنی که اصل آن استمانع قرب وصل جانان است
تا نگردی تمام از وی پاککی روی چون مسیح بر افلاک
پاک کن ظاهر از برای نمازپاک کن باطن از برای نیاز
چون شوی پاک و صاف در ظاهرهم بکن سر خویش را طاهر
کاصل در آدمی سراست نه سرسر بود همچو باد و سر چون پر
آنچه با پا روی هزاران سالبیشتر زان روی بپر در حال
تن بپا میرود دوان در راهجان بپر میپرد بسوی اله
پر جان عشق باشد ای داناجان بی عشق کی پرد آنجا
هر کرا عشق بیش پرش بیشبیش باشد یقین زکمترینش
هر که عاشقتر است افزون استاز همه بهتر است و موزون است
عاشقان صف صفاند در ره حقصف پس میبرد ز پیش سبق
وان امامی که پیش این صفهاستاو بمحراب وصل حق تنهاست
همه زو میبرند و او از حقبرتر است از بروج و هفت طبق
از طبقها گذشت چون احمددیده را کرد پر ز حسن احد
محو حق است و غرق آن دیدارذات او را چو دیگران مشمار
گرچه ماند بدیگران شکلشجنس خلقان بود تن و اکلش
لیک سرش گذشته از عرش استگرچه از روی جسم بر فرش است
هر که دید آن جمال ی بی پردهزنده شد گرچه بود پژمرده
نی چنان زنده کاخر او میردهر چه دارد کسی دگر گیرد
زندگی کز خداست پاینده استهمچو خور روشن است و تابنده است
تا خدا هست با خدا باقی استجانها را شراب و هم ساقی است
زنده باشد از او یقین هر شیمیرد اشیاء و او بماند حی
مردگی ظلمت است و نور حیاتچون رود باز نور ازین ظلمات
مرده ماند جهان و هرچه در اوستچون از ایشان نهان شو درخ دوست
زانکه از نور او پراند اشیاهمه را زان خور است تاب و ضیا
مثل خانههاست این اشیاگشته روشن ز عکس نور خدا
نور را چون نهان کند ز ایشانهمه مانند قالب بیجان
کل اشیا فنا شوند و هلاکاز بد و نیک و از پلید و زپاک
تا بدانند کان صفا و حیاتچون از ایشان نبد نداشت ثبات
عاریه بود باز رفت باصلنور خور کی ز قرص خور شد فصل
گشت خالی ز نور او اشیاهمه مردند و ماند حق تنها
لیک جانی که شد فنا در نوریافت بعد از فنا بقا در نور
ذات او باشد از شعاع لطیفتافته علم بر وضیع و شریف
آن چنان نور را فنا نبودچون ز حق است جز بحق نرود
تا خدا هست باشد او دائمدائماً با خدا بود قایم
تن او گر فنا شود میردجان او ملک لامکان گیرد
از سمک تا سماک نور دهدمؤمنان را بهشت و حور دهد
شود اندر جهان جان والیهمه اسفل روند و او عالی
از عدد هر که رست گشت ولیشیر حق دان ورا تو همچو علی
انبیا را از او توانی دیدبر تو گردند بی حجاب پدید
نبود هیچ چیز از او بیرونبخشدت صد جهان زراه درون
زانکه حق باوی است و بی او نیستدر او را گزین و آنجا بیست
چون خدا گفت در زمین و سمامی نگنجم مرا مجو آنجا
در دل مؤمنان بگنجم لیکدر دلشان بکوب از جان نیک
تا بیابی مرا در آن دلهابرهی زآبها و از گلها
دامن شیخ گیر ای جویازانکه حق است از آن زبان گویا
فعل و قول وی است جمله ز حقدمبدم گیر از او بصدق سبق
تا که گردی از آن سبق سابقبر همه سابقان تو ای لاحق
بس بود بعد از این خموش کنمبی دهان زان شراب نوش کنم
سوی بیسو صلا زدم بسیارگه ز راه درون گه از گفتار
هر کرا سعد بخت خواهد بودفارغ ازتاج و تخت خواهد بود
از جهان بهر حق شود بیزارطلبد او دکان در آن بازار
از فنا بگذرد رسد ببقارود از خود بسوی وصل خدا
نیست این را کران خموش ولدبنه آئینه را درون نمد
مطلع این بیان جان افزابود در ششصد و نود یارا
گفته شد اول ربیع اولگر فزون گشت این مگو طول
مقطعش هم شده است ای فاخرچارمین مه جمادی الاخر
شد تمام این نمط در این دفترتا چه آید از این سپس دیگر
نیست این را نهایت و غایتختم کن چون تمام گشت آیت
ز آیتی میشود نماز تمامچون شدم مست بنهم از کف جام

نی نوازش کنم دگر نه عتاب

لب ببنندم چو شد تمام کتاب