قرآن کریمبه زبان فارسی

باز رجوع کردن بقصه حضرت موسی علیه السلام

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا
باز گردو بگو حدیث خضرچون شد از هجر او کلیم کدر
جرم ثالث بدان که هر دو بهمنیستیشان فکنده بود بغم
جوعشان در سفربجائی بودبهر جنبش نه دست و پائی بود
تنگدستی و قلت بیحدکرده شان بد ضعیف و لاغر حد
حق بر ایشان حلال کرده حرامبهر ابقای نفس در اسلام
در چنان حالتی زنان محرومبی زواره و برهنه و مهموم
ناگهان آمدند در یک دهیک گهی نی در آن و برهمه مه
بود آنجا یکی سرای عظیمصاحب آن سرای مرد کریم
نی کریمی که ملک و مال دهدبل کریمی که قال و حال دهد
نی کریمی که جامه بخشد و نانبل کریمی که بخشد او دل و جان
طفلکانش از او بمانده یتیملیک بسیار بودشان زر و سیم
شده دیوار آن سراشان خمخواست گشتن خراب اندر دم
پس خضر راست کرد آن خم رااز دل هر دو برد آن غم را
طفلکان را ز غصه برهانیدوز چه حبس و رنج بجهانید
بعد از آن خضرگشت زود روانبی خور و زاد با کلیم دوان
گفت موسی بر وی خضر درشتصحبتت صعب بود ما را کشت
آن یتیمان ز زر غنی بودندزان عمل مر ترا چه بستودند
چون نگفتی زحال جوع و ضررتا رسیدی زرت از آن دو پسر
خضر گفتش برو فراق گزینسومین جرم شد یقین دان این
چونکه آمد ز بیخودی با خودگفت خضرش که ای نبی احد
نیست با تو مرا دگر صحبتاین قدر بود از خدا رزقت
باز گردو برو بسوی وطنمصلحت نیست بودنت با من
چون فراقست رفت خواهی بازکنم آگه ترا کنون زین راز
سرکشتی شنو که آن چون بودطالبش شاه کافر دون بود
خواست شستن و زان بلشکر خودبر سر مؤمنان بناگه زد
شهر اسلام خواست کرد خرابمؤمنان را فکندن اندر آب
غارت خان و مانشان کردنباسیری زن و بچه بردن
چونکه من قصد او بدانستمکردمش خرد تا توانستم
حکمت این بود ای کلیم آلهتو نگشتی ز سر او آگاه
وان که خونی آن پسر گشتمبردمش گوشهای و من کشتم
پدر و مادرش ولی بودندهر دو از صدق و دین ملی بودند
آن پسر خود نبود قابل آنکه شود ز اهل طاعت و ایمان
عاقبت زو شدی پدر کافرهم بماندی ز راه دین مادر
زانکه در جانشان محبت اوچون نشستی نهان شدی ره هو
گشتمش تا رهند هردو ازوسر او این بده است بشنو تو
وانچه دیوار را بکردم راستبهر آندو یتیم هم برجاست
جد ایشان ز صالحان بوده استزبدۀ حور و انس و جان بوده است
چون بدی این روا که من ز ایشانجستمی اجر همچوبی کیشان
گر مرا گنجهای در بودیهمه ایثار آن دو حر بودی
سر آن هر سه را چو گفت بدوگفت ما را بحل خدا را جو
با چنان حشمت و بزرگی خضرکه غلامش بدند مهر و سپهر
با ولی زادگان چنین خدمتکرد تا یابد از خدا رحمت
تو که هستی پر از خطا و گناهبا چنین حال ناسزا و تباه
نیک بنگر چه بایدت کردنچونکه غرقی ز جرم تا گردن
بی شک اولاد اولیای خدادر پناه حقاند در دو سرا
هرکشان خدمتی کند اینجابرد از حق عوض هزار عطا
پدر و جدشان شود خشنودچونکه فرزندشان بردزتو سود
بلکه هر کو ز پشت آدم زادز انبیا و اولیای پاک نژاد
همه گردند شاد و خرم از آندوستدارت شوند از دل و جان
چونکه یک نفس گفتشان احمدهم تو یکشان بدان گذر ز عدد
زان سبب خواند نفس واحدشانکه نباشد شمار در یک جان