نزد یزدان چو بود مولانا از همه خاصتر بصدق و صفا
گشت راضی که روی بنمایدخاص با او بر آن نیفزاید
طمع اندر کس دگر نکندمهرباقی ز دل برون فکند
غیر او را نجوید اندر دهرگرچه باشد فرید و زبدۀ عصر
نشود کس بدان عطا مخصوصاو بود با چنان لقا مخصوص
بعد بس انتظار رویش دیدگشت سرها بر او چو روز پدید
دید آن را که هیچ نتوان دیدهم شنید آنچه کس ز کس نشنید
چون کشید از نیاز بوی ورابی حجابی بدید روی ورا
شد بر او عاشق و برفت از دستگشت پیشش یکی بلندی و پست
دعوتش کرد سوی خانۀ خویشگفت بشنو شها از این درویش
خانه ام گرچه نیست لایق تولیک هستم بصدق عاشق تو
بنده را هرچه هست و هرچه شودبیگمان جمله آن خواجه بود
پس از ین روی خانه خانۀ تستبوثاقت همیروی تو درست
بعد از آن هر دو خوش روانه شدندشاد و خندان بسوی خانه شدند
یک زمانی بهم همیبودندمدت یک دو سال آسودند
غیرت حق درآمد و ناگاهفجفج افتاد در همه افواه