قرآن کریمبه زبان فارسی

دربیان آنکه چون خدا خواهد که قومی را هلاک کند خصمان را در نظر ایشان خوار و بیمقدار و اندک نماید اگرچه بسیار و بیشمار باشند و یقللکم فی اعینهم لیقضی الله امراً کان مفعولا

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا
آن شنیدی که قوم بد طالعبر سر بام مسجد جامع
در یکی قلعهای نشسته بدندگرچه آن قلعه بود سخت بلند
گرد قلعه ز هر طرف تاتارآن گره را گرفته بد بحصار
بر سر بام نیز قوم از بیمراست کردند منجنیق عظیم
میکشیدند سنگ بر تاتارباز میگشت سنگشان هر بار
بر سر خانه شان همی افتادجمله را میفکند از بنیاد
پس یکی گفتشان ز اهل خردبا چنین جنگ سر کسی نبرد
باژگون سنگ برشماست روانیک نرفته از آن سوی خصمان
طالع خصمتان قوی است بسعدبانگ از چه همیزنید چو رعد
چون خدایار آن گروه شده استکمترین کاهشان چو کوه شده است
نشنیدی که مرغک بابیلکشت با سنگ خرد خود صد پیل
سنگک کوچکی ز منقارشکمتر از فندقیست مقدارش
چون زدی بر سر چنان لشکرکشته گشتی امیر و هم چاکر
ای خنک آنکه حق بود یارشگرم باشد همیشه بازارش
اندک از حق بنفع بسیار استپیش آن ذره خور قوی خوار است
یک تنه هر رسول بر عالمزود شد پادشاه در عالم
هر یکی بر هزار غالب شدچون خدا را بصدق طالب شد
همه عالم زبون او گشتههرکه از او سر کشید شد کشته
تا بدانی عنایت است بکارنه دلیری و لشکر بسیار
راست گفت آن صحابی سروربروایت ز قول پیغمبر
هر که برد از عنایت حق بوگربه و شیر یک بود براو
یک درم نزد او و یک دینارهم یکی باشد ای پسر هشدار
حق چو در یک درم نهد برکتاز زر آن بیشتر دهد برکت
ور از آن زر ستاند او برکتنکند کار یک درم بصفت
گربه را برتو حق چو بگماردکندت پاره زنده نگذارد
ور نخواهد ز شیر برتو گزندنگزد گر ببندیش بکمند
چون خدا گر به را دهد نصرتغالب آید ز شیر در قدرت
نی ز یک پشه کشته شد نمرودهیچ لشکر نکرد او را سود
صد هزاران خدا چنین بنمودگمرهان را بجز عمی نفزود