وان جماعت که منکران بودندمنکر قطب آسمان بودند
جمله شان جان فشان باستغفارسر نهادند کای خدیو کبار
توبه کاریم از آنچه ما کردیماز سر صدق روی آوردیم
هر یکی بر درش شده ساجداشک ریزان ز عشق او واجد
کردشان شه قبول چون دید ایندادشان از نوازش او تمکین
بعد از آن جمله از وضیع و شریفحلقه شستند گرد شاه لطیف
پهلوی شه نشسته مولاناچون دو خور که زنند سر ز سما
شمس تبریز در سخن آمدزنده شد آنکه فهم کن آمد
هر یکی زان سخن بعشق پریدهر یکی از خودی تمام برید
بعد از آن هر یکی سماعی دادهر یکی خوان معتبر بنهاد
هر یکی قدر وسع و طاقت خویشاز امیر و توانگر و درویش
بخشش آورد و میهمانی کردتا شود یار مهربانی کرد
مدتی اینچنین گذشت زماندر حضور شهان هر دو جهان
همه چون جام وان دو شه چون راحهمه چون لیل و آن دو شه چو صباح
آن دو شه چون بهار و ایشان دشتهمه را تازه گشته زیشان کشت
شاخ و برگ درونشان پر باررسته بیخار هر طرف گلزار
دیده بی پرده ای همه دیدارهمه گشته در آن جهان برکار
در چنین عیش و در چنین وصلتهمه پر نور و غرق در رحمت