قرآن کریمبه زبان فارسی

رجوع ولد بقونیه در رکاب شمس الدین

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا
بازگشت از دمشق جانب رومتا رسد در امام خود مأموم
شد ولد در رکاب او پویاننز ضرورت ولی ز صدق و زجان
شاه گفتش که شو تو نیز سواربر فلان اسب خنگ خوشرفتار
ولدش گفت ای شه شاهانبا تو کردن برابری نتوان
چون بود شه سوار و بنده سوارنبود این روا مگو زنهار
بسواری توئی شها لایقکه تو معشوقی و منم عاشق
تو یقین خواجه ای و من بندهبلکجانی و از توام زنده
واجب است اینکه من پیاده رومدر رکابت بفرق سر بدوم
یک مهه بیش راه رفت بپابی سکون گه نشیب و گه بالا
گرچه ره صعب بود سهل نمودزانکه آن رنج قفل گنج گشود
در ره از وی هزار سر بشنیدصد جهان از ورای چرخ بدید
هیچ کس را نگشت آن مقدورمیشد از هر عطا ز نو مسرور
چون رسیدند پیش مولانانوش شد جمله نیش مولانا
در سجود آمدند هر دو شهانچون شود تن بگوزدیدن جان
گر بصورت دواند تو یک دانچون بمعنی روی بود یک جان
چون محبت شود میان دو یاریک بود آن دو چون بساز دوتار
تار تنها بود یقین ابتربا وجود دو گردد آن خوشتر
همچو مردی که نیم او ببریهیچ حظ از وجود او نبری
آن دوی که کمال یکدیگرندیک بود چون بسر آن نگرند
دوستی خود دلیل جنس کندجنئی میل کی بانس کند
بر فلک هر ملک ملک جویددر پی حور دیو کی پوید
گرچه مردان عشق افواج انداز یکی بحر همچو امواج اند
چون بصورت روی عدد باشندچون بمعنی رسی احد باشند
بتن و عشق در شمار آینداز ره روح یک بهار آیند
روحشان یک بود چو فصل بهارجسمشان را درخت و برگ شمار
پس بجان کن نظر مکن بر تنخیمه اندر جهان وحدت زن
همه یک ذات و یک صفت گهراندهمه از تاب نور یک قمراند
راهشان ای پسر دگرگون استدر گذر تو ز چون که بیچون است
خلق عالم باولیا نرسنداز زمین اند بر سما نرسند
راه ایشان ورای جان و تن استدریم عشقشان نه ما نه من است
یکدگر را گرفته خوش بکناربوسه ها را نبوده هیچ کنار