قرآن کریمبه زبان فارسی

در بیان فرستادن مولانا قدسنا، الله بسره العزیز ولد را برسالت سوی دمشق بطلب شمس الدین تبریزی عظم الله ذکره

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا
بود شه را عنایتی بولددر نهان اندرون برون از حد
خواند او را و گفت روتورسولاز برم پیش آن شه مقبول
ببر این سیم را بپایش ریزگویش از من که ای شه تبریز
آن مریدان که جرمها کردندزانچه کردند جمله واخوردند
همه گفته کنیم ازدل و جانخانمان را فدای آن سلطان
همه او را بصدق بنده شویمدر رکابش بفرق سر بدویم
رنجه کن این طرف قدم را بازچند روزی بیا و با ما ساز
آن مکن تو بما که ما کردیمزانکه تو سرمهای و ما گردیم
چون تو لطفی و ما یقین همه قهرکی دهد چاشنی شکر زهر
آنچه از ما سزید اگر کردیمهمچو خار خلنده سر کردیم
تو چو گلشن بیاو وصل نماهمچو مه ز ابر هجر باز برآ
همچنین زین نمط بوی میگودل او را بلابه ها میجو
باشد این گر بود مرا آن بختنرم گردد نگیرد این را سخت
دهدم باز وصل از سر لطفبهلد هجر و بگذرد از عنف
پس ولد سر نهاد والد راشکر کرد او خدای واحد را
گفت رفتم که آرم آن شه راآن حبیب یحبه اللّه را
گشت از جان روان بسوی دمشقراه را میبرید از سر عشق
بی تعب میدوید در صحراکم ز که میشمرد هرکه را
خار آن ره بر او چو گلشن بودبرد از هر زیان هزاران سود
نار گرما و سختی سرمامینمودش چو قند و چون خرما
رنج در راه عشق گنج بودزانکه از عشق مرده زنده شود
عاشقان زخم را بجان جویندسوی مرهم از آن نمیپویند
از سرو سروری چو بیزارندروی سوی فنا همی آرند
تا که از خویشتن رهند تماممی جان را کشند بی لب و جام
نیست این را نهایت و آغازقصه را گو گذر ز گفتن راز
چون رسید او بنزد شمس الدینآن شه اولیای با تمکین
بر زمین سر نهاد همچو ملکگفتش ای شه غلام تست ملک
بعد از آن شست با حضور وادباز سر لطف شه گشاد دو لب
در سخن آمد و درر باریددر دل و سینه عشق نو کارید
سر سر حدیث و قرآن گفتکرد پیدا سری که بود نهفت
بی پرش بر فلک بپرانیدبی تنش گرد عرش گردانید
حجب از پیش چشم دل برداشتشب تاریک را نمود چو چاشت
ظلمت از تن ببرد و از دل وجانتاروان گشت همچو سیل روان
سوی بحری که بیحد است و کراناندر او چون رسید یافت امان
از فنا و خطر بجست تمامهمچو مرغی که وارهد ازدام
قطره ای کان بماند از دریاره زنانش زنند در صحرا
خاک یک سو برد هوا یک سوتاب خورهم برد از او صد تو
اینچنین رهزنان و تو غافلمیبرند از تو تا شوی آفل
تن تو چون سبو ست جان چون آبرهزنان رهند چون اسباب
منصب و جاه و نعمت دنییکرد محرومت از سر عقبی
کرده اندت از آن نعم محرومتا شدستی بهر بدی موسوم
میبرد تن ترا بقعر جحیممشنوش تا رسی بصدر نعیم
پند بگذار و گو ز شمس الدینزان خور آسمان و قطب زمین
چون شنید از ولد رسالت راخوش پذیرفت آن مقالت را