قرآن کریمبه زبان فارسی

رفتن مولانا بجانب شام در جستجوی شمس الدین

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا
کرد آهنگ و رفت جانب شامدر پیش شد روانه پخته و خام
چون رسید اندر آن سفر بدمشقخلق را سوخت او ز آتش عشق
همه را کرد شیفته و مفتونهمه رفتند از خودی بیرون
همه گشتند عاشقش از جاندیده در درد او دو صد درمان
خانمان را فدای او کردندامرش از دل بجای آوردند
همه از جان مرید و بنده شدندهمچو سایه پیش فکنده شدند
طالبش گشته طفل و پیر و جوانهمه او را گزیده از دل و جان
شامیان هم شدند والۀ اوکین چنین فاضل پیمبر خو
از چه گشته است عاشق و مجنونکاندر او مدرج است صد ذوالنون
عالم و عامی و غنی و فقیرمانده خیره در آن فغان و نفیر
گفته چه شیخ و چه مرید است اینکه نبدشان بهیچ قرن قرین
تا جهان شد ز عهد آدم کسنشنید این چنین هوی و هوس
دیده بر روی او هزار اثرهر کرا بود در درون گوهر
هر دم از وی کرامتی همگاندیده مانند آفتاب عیان
سر ماضی و حال و مستقبلگفته با جمله بی خطا و زلل
همه گفتند خود عجب اینستاین چنین دیده کو خدا بین ست
مثلش اندر دهور نشنیدیمنی چو او در زمانه هم دیدیم
کی بود در جهان از او بهتردر بزرگی و عز از او مهتر
که شده است اینچنین وراجویانهر طرف گشته خیره سر پویان
شمس تبریز خود چه شخص بودتا پیش این چنین یگانه رود
ای عجب شیخ از او چه میجویدکه پیش هر طرف همی پوید
این چه سراست ای خدا بنمابی حجابی بما چو خور پیدا
خود ندانسته این که فوقی نیستجز بخود با کسیش شوقی نیست
اندر او خویش را همی بیندغیر را عقل هیچ نگزیند
عقل گوید که طالب عقلمدایم از عاقلان بود نقلم
جنس آن دان که عین آن باشدکی شکر جنس ناردان باشد
دومبین در میان که هر دو یکیمدردوشکی است ما بری ز شکیم
ما غریبیم و هم غریب رویماندر آخر سوبر حبیب رویم
بیشکی جفت باز باز شودهم یقین سوی زاغ زاغ رود
تو مرا غیر شمس دین مشمرروح ما یک بود گذر ز صور
چار و پنج است و هفت یک قالبیک ز جان گشت چون جهان ازرب
خاک قالب بد اول افکندهدر زمین هر طرف پراکنده
آن پراکندگی ز جان شد یکاندر این نیست هیچکس را شک
باز چون روح شد جدا از تنتن همان خاک گشت ای پر فن
شد پراکنده باز آن اجزاهمچو اوّل که بود در مبدأ
چشم و گوش و سرودو دست و دو پایک ز جان گشته اند چشم گشا
ورنه چون جان رود ز تن بیرونگردد از همدگر جدا تن دون
متفرق شوند هر سوئیپا رود جانبی و سرسوئی
یک شود کوزه یک شود دستینیست گردند جمله زان هستی
همچنین ذره های ارض و سمااز خور و ماه و از که و دریا
شده مجموع از یکی جان اندهمه زو زنده اند و جنبان اند
همچو یک شخص گیر عالم راکه بروحی است قائم و بر پا
چون رود در قیامت ازوی جانآسمان و زمین شود ویران
ماه و استارگان فرو ریزندزیر و بالا بهم بیامیزند
نی جهان ماند و نه ارض و سماهمه گردند لابجز الا
جان چو اعداد را کند یکتنچون بود جان دو چیز گوی بمن
گو نه هر اسب اسب را جویدسوی اشتر چرا نمیپوید
این سخن هست روشن و پیداپیش آن کس که او بود دانا
جستن از نسبتست و جنسیتهر کسی را جداست ماهیت
سر این بیکران و بیحدّ استناید اندر شمار بی عدّ است
زین معانی گذر کن ای سرمستقصه را گو که تا کجا پیوست