قرآن کریمبه زبان فارسی

استغراق مولانا قدسنا الله بسره العزیز در عشق شمس الدین تبریزی عظم الله ذکره و بیقراری و شور و جوش نمودن بیش از آنچه اول داشت

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا
روز و شب در سماع رقصان شدبر زمین همچو چرخ گردان شد
بانگ و افغان او بعرش رسیدنالهاش را بزرگ و خرد شنید
سیم و زر را بمطربان میدادهرچه بودش ز خان و مان میداد
یک نفس بی سماع و رقص نبودروز و شب لحظهای نمی آسود
تا حدی که نماند قوّالیکو ز گفتن نگشت چون لالی
همه شان را گلو گرفت از بانگجمله بیزار گشته از زر و دانگ
همه گشتند خسته و رنجوربی شرابی شده همه مخمور
گر بدی آن خمارشان ز شرابدفع گشتی یقین هم از می ناب
لیک بودند خسته از گفتنوز فغان و سرود و ناخفتن
جان جمله بلب رسیده ز رنجبی تف نار دل پزیده ز رنج
غلغله اوفتاده اندر شهرشهر چه بلکه در زمانه و دهر
کاین چنین قطب و مفتی اسلامکوست اندر دو کون شیخ و امام
شورها میکند چو شیدا اوگاه پنهان و گه هویدا او
خلق از وی ز شرع و دین گشتندهمگان عشق را رهین گشتند
حافظان جمله شعر خوان شدهاندبسوی مطربان دوان شده اند
پیر و برنا سماع باره شدندبر براق و لا سواره شدند
ورد ایشان شده است بیت و غزلغیر این نیستشان صلوة و عمل
عاشقی شد طریق و مذهبشانغیر عشق است پیششان هذیان
کفر و اسلام نیست در رهشانشمس تبریز شد شهنشهشان
کارشان مستی است و بیخویشیملت عشق هست بی کیشی
گفته منکر ز غایت انکارنیست بر وفق شرع و دین این کار
جان دین را شمرده کفر آن دونعقل کل را نهاده نام جنون
هم بر او باز گردد این گفتارچه زند پیش شیر نر کفتار
با چنان مستی و چنین جوششبا چنان عشق و با چنان کوشش