در بیان آنکه چون اولیا را دیده باز شود نشانش آن باشد که صورت غیبی ببینند بچشم سر و آوازها شنوند بگوش سر چنانکه اهل جسم در خواب شهرها و باغها و مردم گوناگون میبینند اولیاء نیز در بیداری خواب بینند همچو مریم که جبرئیل را بیداربصورت جوانی دید و لوط علیه السلام فرشتگان را بصورت امردان و همچنان جمله بصور مختلفه مشاهده کردند
آن گروهی که زنده از دین اندهمه بیدار خواب میبینند
طفل در خواب میبیند نانزانکه مقصود اوست آن بجهان
هرچه آید بخاطرت بیدارگه خوابت همان شود دیدار
عکس تو اهل دل ببیداریخوابها دیده در ره باری
رفته بی کاروان و مرکب و سازطرفة العین در دمشق و حجاز
با تو بنشسته هر دو چشمش بازشهرها دیده چون ری و ابخاز
کوه و صحرا و کشتی و دریامهر و ماه و نجوم و ارض و سما
انبیای گذشته را بیندصد چنین ارض و صد سما بیند
نی که جبریل همچو شخص جوانخود بمریم نمود ناگاهان
مریم از وی گریخت چونش دیدبود مستوره زو قوی ترسید
گفت با مریم او ز من مهراسملکم من ببین مرا بشناس
حق مرا امر کرد تا بدمماز ره آستینت روح دمم
تا شوی حامل مسیح مرمگفت در دم درون من ز کرم
بی توقف در او دمید آندمتا که شد حامله از او مریم
بعد نه ماه آن پسر را زادوانگهانش بگاهواره نهاد
جمله خویشان شدند جمع بر اوکه بدی بکر و عابد و حق جو
از تو این کار بد بدیع نمودنام تو پیش خلق نیکو بود
سر بلندی ما کنون شد پستمی نگوئی که این چه واقعه است
کرد اشارت کز ین پسر پرسیدبد مگوئید اگر خدا ترسید
همه گفتند طفل نو زاد استکی از آن پرسد آنکه آزاد است
این چه مکر و چه حیله می بندیبر سر و ریش ما همیخندی
یک از ایشان که بود اهل خردنور صدق و صفا درونش زد
پس بپرسید از پسر احوالخوش بگفت اندر آمد او در حال
گفت در مهد قوم را عیسیکه منم در صفات چون موسی
بی پدر هست من ز روح شدمزبدۀ هود و لوط و نوح شدم
بیکی وجه مانم آدم رابهمه وجه دارم آن دم را
هستم آن بندۀ که در دو سراکرد حق پیشوا و شاه مرا
هم کتابم بداد و خاصم کردتا کنم من دوای هر غم و درد
هم مرا بی عمل رسالت دادهمچو آدم بمن جلالت داد
کر اصلی ز من شود شنواکور یابد دو دیدۀ بینا
مبتلا هم ز من درست شودهر طرف به ز تندرست دود
مردگان را بدم کنم زندهسرکشان را ز جان و دل بنده
گر کنم حکم خاک زر گرددسنگ ریزه در و گهر گردد
پری و دیو را فرشته کنمدر یم نورشان سرشته کنم
مرغ پرانم از گل تیرهکه شوند انس و جن در آن خیره
معجزات مرا نهایت نیستگفتم از نقل و از روایت نیست
انا روح الاله بینکمانا یا طالبین زینکم
انا سرالکلیم فی العالمکی رسد هر نبی باحوالم
نوره والدی و استادیکان فی الاصل منه ارشادی
جئنکم رحمة اطیعونیکافلا دولة اطیعونی
انا باقی و عمرکم فانیطالب النفس کافر جانی
انا احیی النفوس من نفسیانا اجری الکؤوس من نفسی
انا عین الحیوة فی عصریفی ریاض قلوبکم اجری
ترجمان خدای بیچونممنگر تو مرا دگر گونم
گفت من گفت اوست گوش گشادو مبین چون نیم ز دوست جدا
باز مرده اگر دهد آوازبود از مرد زنده آن نه از باز
مرده را کی بود طنین و صفیرآن ز صیاد و مرغ دان ای میر
میکند بانگ تا که مرغ آیدپیش این مرغ و اوش برباید
بچنین حیله مرغکان گیردخلق را حق هم آنچنان گیرد
اولیا مرده اند پیش از مرگفارغ اند از قبول کس و ز ترک
کند آواز حق که پندارندآن نه مرده است رو بدو آرند
زانکه چون جنس خویش بیند اونرمد هیچ و زود گیرد خو
نطق طوطی بر این نسق باشدسخن اولیا ز حق باشد
طوطیک را چنین بگفت آرندکاینه پیش او همی دارند
پس آئینه عاقلی پنهانگشته وز دور نکتهها گویان
بیند او خویش را در آن پیداطوطی سبز رنگ خوش سیما
طوطیک چونکه آن سخنها راشنود همچنان شود گویا
زانکه چون جنس بیند او آسانپیش آید نترسد از نقصان
سخن از وی دلیر آموزدزان سخن همچو شمع افروزد
ور نبیند چو خویش مرغ در اوبگریزد یقین نیارد رو
وحی را حق بانبیا زان دادتا بدین شیوه سر بخلق افتاد
ور نبودی چنین کس از آن سرنرسیدی بصد هزاران بر
ور نمودی جز این نخوردی هیچزان شکرها بشر نبردی هیچ