در بیان آنکه حق تعالی عبادت و خدمت را بر بندگان جهت آن نهاد تا اندک اندک خدا پرست شوند و از خودپرستی وارهند همچنانکه اطفال رضیع را مادران از هر طعامی بانگشت میچشانند تا بدان خو گیرند و عاقبت از شیر بریده شوند و قوتشان عوض شیر نان و گوشت و طهامهای دیگر گردد دنیا و خوشیهای آن همچون شیر است و طاعت حق و معرفت و حکمت همچون طعام. پس این پنج نماز را جهت آن نهادند که آهسته آهسته آدمی بدان خو کند و مستعد نماز دایم گردد که وفی صلاتهم دائمون آنها که قیام و زندگی و قوتشان از این قوت است قایم باللّه اند هرگز نمیرند و آنها که در این پنج نماز ماندند و ذوق نمازدایم نیافتند و مستعد آن نشدند که آن طعام قوت ایشان شود زنده و قایم بشیر دنیا اند لاجرم بمیرند و فانی شوند
خدمت از بهر آن نهاد خداتا شوی از خودی تمام جدا
از دل آن خدا شوی وز جاناو بود در تو آشکار و نهان
نی که آن طفل را دهند طعاماندکی تا شدن زمان فطام
اندک اندک زهر خورش خورد اوتا شود خوردن طعامش خو
اندر آخر ز شیر و از پستانوا رهد رو نهد بخوردن نان
گونه گونه نعم خورد هر دمشیر ما در نمایدش چون سم
دائماً در جهان خورد نعمتشیر خوردن برش بود نقمت
هست طاعت طعام و دنیا شیراهل دنیا چو طفلگان صغیر
روز و شب میخورند از دنیابی خبر جمله از خور عقبی
پنج وقت نماز را بنهادتا بدین شیوه شان کند ارشاد
ذوق طاعات را چو دریابندوارهند از جهان پر غل و بند
زنده گردند ازین طعام قدیمدائماً با خدا شوند ندیم
سر طاعات این بود میدانکه رهی زین جهان چون زندان
روی آری تمام سوی خدافارغ آئی از این جهان فنا
کلی آن سوروی و زین برهیپر شوی از حق وز خویشی تهی
چونکه عشق خدا بود در تواز چنین غرقه بر کنی سر تو
شعلۀ عشق پرده سوز بودعشق پیوسته دل فروز بود
مرد بی عشق مرده جان باشدمانده در گور تن از آن باشد
تن ز جان زنده است و جان بخداجان پژمرده را مجو بخود آ
زنده جان در دو کون مرد خداستجوی او را چو در تو درد خدا است
آتش عشق رهنما باشدعشق بر جمله نورها پاشد
هر کرا عشق حق قرین گرددعاقبت پیش حق گزین گردد
عشق چون رهبرت شود بخدابرسی ور نه ببستی بخودا
مثل نقرهای تو اندر خاکتا نجوشی چگونه گردی پاک
یا بود دل چو سنگ و عشق چو خورلعل را نور خور بود در خور
عشق چو کیمیاست تن چون مسزر شود از ورود او هر حس
نقره بی کوره کی ز خاک رهیدمرد بیطاعت از سقر بجهید
طاعت ظاهر ار ترا نبودگنج باطن میسرت نشود
مغز از قشر میشود پیداپس بود اصل قشرای جویا
جوز اول نه قشر بیمغز استلیک هر کش بپرورد نغز است
وانکه این قشر را ز جهل شکستنرسد او بمغز و ماند پست
مغز از قشر میشود حاصلقشر را گیر تا شوی واصل
چونکه از قشر جوز مغز دمیدگشت در قشر پخته نیک رسید
بعد از آن گر شود ز قشر جداقدرش افزون شود بر دانا
همچنین بیضه های مرغان رااز عقاب و هما و از عنقا
نارسیده اگر کسی شکندنشود مرغ و بال و پر نزند
تا نگردی تو مغز پوست مهلپوست چون میبرد بدوست مهل
گرچه دارد خدا چنین قدرتکه ز محنت بر آورد رحمت
بی عمل بخشدت مقام سنیکندت مرد اگرچه کم ززنی
ما در مطلق است کز عدمیکند ایجاد صد جهان بدمی
کمرین بنده را کند جمشیدذرۀ خوار را مه و خورشید
دوزخی را کند بحکم بهشتوای کودامنش ز دست بهشت
لیک سنت بدین چنین ننهادکه شود خانه بی ز گل بنیاد
این که دادت نظر که گل سازیخانه ها را بخشت پردازی
قدرت اینست تو نمی بینیزان درین راه بی خروزینی
عقل و دانش ز خانه به باشدعقل باغ است و خانه به باشد
عقل دادت که تا بدانی چونبایدت کرد کار ها موزون
نوع نوع از سرا و باغ و قصوربهر عشرت دف و نی و طنبور
گونه گون جامه ها ز قطن و حریرخوردنی از حویج و نان ز خمیر
نیست این جنس را حدوپایانباقیش را بفهم و عقل بدان
تا ازین قطره علم و قدرت خودپی بری قدرت چو بحر احد
بچه قدرت سماست بی استنایستاده بامر قائل کن
وین زمین چون بساط گستردهآگه و خویش کرده چون مرده
گر نبود آگه از خدای ودودز امر موسی چگونه برد فرود
همچو یک لقمه جسم قارون راجنس او صد هزار ملعون را
چون بد اود کوه گشت رسیلگشت خون هم بامر موسی نیل
گردهی با زمین امانت جوبیست چندان ز کهنه بدهد نو
دانههای دگر اگر کاریاز زمین عین دانه برداری
همچنین چار عنصر آگاهندهمه تسبیح خوان اللّه اند
عرش کان هم بود دو صد چو سماپیش آن قدرت است کم زسها
وان جهان را که خلق نشنیدندجز مگر کاولیا عیان دیدند
خیره مانی در آن عجب قدرتطلبی هر دمی زرب قدرت
قدرت خویش را عدم بینیقدرت حق چو دمبدم بینی
چون کنی فهم این تو آن ببریچون کنی تن فداش جان ببری
گر نبودیت اندکی قدرتکی شدی حاصلت چنان دولت
ترک چه کردهای تو در خور آنتا شدی این عطا برابر آن
هستیت داد تا که نیست شویاز بلندی بسوی پست روی
پست شو زود خویش را کن نیستسوی حق پوی درخودی مکن ایست
گر ترا هستئی ندادی اوبهر او نیستی بدی تو بگو
عقل دادت که تا شوی مجنونبهر او وز خودی روی بیرون
هوش دادت که تا شوی بیهوشهوش را کن فداش و زان می نوش
همچنین داد حق ترا قدرتکه فزاید ز شوکتت قدرت
از عمل جنتی کنی پیداقصر جاوید گرددت مأوی
آلتت داد تا که کار کنیبعد از آن عیش بیشمار کنی
در عمل جوی عمر باقی رادر عمل جوی خمر و ساقی را
دائماً در عمل بجوش و بکوشبی لب و کام جام عشق بنوش
قدرت خانه ساختن حق دادتا تو از خویشتن نهی بنیاد
بهر آن قدرتی مکرم توبی عمل کی رسی بحضرت هو
چند روزی که زنده ای بجهاناز عمل خویش را ز دام جهان
قبض و تنگی که داری اندر جاننیش دام است باش آگه ازان
هین بذکر و نماز و آه سحربرهان خویش را زناز سقر
سقرت این جهان و تو غافلهست روشن بنزد صاحبدل
دام و دانه است این جهان میدانزیر دانه اش نهاده دام نهان
دانهای کاندرون دام بودخوردنش بیگمان حرام بود
دارد آن دانه حکم داد یقینآنچنان دانه را ز حرص مچین
تا نیفتی چو مرغ در دامشزهر قاتل نبود از جامش
خوشی این جهان چو دانه بودهرکه خوردش سوی جحیم رود
دانهای کاندرو نباشد دامرو از آن دانه خور که یابی کام
آن چنان دانه را بجو ز عملتا رهد حلق تو زتیغ اجل
شرح این بیحد است و بی پایانقصۀ شه صلاح دین را خوان
گفت او چون شنید این پیغامکه رسیدش ز قوم جاهل عام
مشفقم من بر آن همه چو پدرخواسته از خدا و پیغمبر
که رهند از بلای نفس عدوکارهاشان چو زر شود نیکو
عاقبت جمله اولیا گردندبا خدا یارو آشنا گردند
برهند از جهان که چون دام استدانهاش پردۀ چنان کام است
پنج حسی که آلت بشراندپردۀ آن لقا و آن نظرند
خوشی و لذت زمانه بدانهست مانع ز لطف الرحمن
بهر حق هر که کرد ترک هویباشدش در بهشت بهتر جا
گنج جان زیر رنج تن میداننقره بی رنج کی برند از کان
سر صوم و صلوة و حج و زکاتبهر این است رو فزای عنات
اجر تو قدر رنج خواهد بودگر کنی بیش گنج خواهد بود