در بیان آنکه آرام گرفتن مولانا قدسنا اللّه بسره العزیز با شیخ صلاح الدّین زرکوب قدس اللّه روحه العزیز و از طلب شمس الدین تبریزی عظم اللّه ذکره باز آمدن و فواید پر موائد بردن مریدان از صحبت هر دو و حسودی بعضی چنانکه در حق مولانا شمس الدین تبریزی داشتند و دشمنی آغاز کردن
شورش شیخ گشت از او ساکنوان همه رنج و گفتگو ساکن
زانکه بدنوع دیگر ارشادشبیشتر بود از همه دادش
آنچه از اولیا نبردی کسسالها میرسید از او بنفس
بی لب و کام سرها گفتیدر جان بی زبان همی سفتی
خلق را فایده رسانیدیگوش از آن حرف و صوت نشنیدی
سخنش از درون بدلها بودچون ملک پاک از آب و گلها بود
در دل و سینها روان بود اوهمچو حق جان هر روان بود او
مرشد پخته بود آن کاملفعل او کامل و زبان کامل
بود در دور خویش شاه فریدخنک آنکس که روی خویش دید
شیخ با او چنانکه با آن شاهشمس تبریز خاص خاص اله
خوش در آمیخت همچو شیر و شکرکان هر دو زهمدگر شد زر
نظر شیخ جمله بر وی بودغیر او نزد شیخ لاشی بود
ننشستی بهیچکس جز اوچشم را بر نداشتی زانرو
باز در منکران غریو افتادباز درهم شدند اهل فساد
باز آغاز کرد جوش حسدزانکه بودند غرق نفس و جسد
گفته با هم کز آن یکی رستیمچون نگه میکنیم در شستیم
اینکه آمد ز اولین بتر استاولین نور بود این شرر است
داشت او هم بیان و هم تقریرفضل و علم و عبارت و تحریر
پیش از ین خود نبود کان شه مابود از او پیشتر بعلم و صفا
حیف میاید و غبین که چراجوید آن شیخ بیش کمتر را
کاش کان اوّلینه بودی بازشیخ ما را رفیق و هم دمساز
نبد از قونیه بود از تبریزبود جان پرور و نبد خونریز
همه این مرد را همیدانیمهمه هم شهرئیم و هم خوانیم
خرد در پیش ما بزرگ شده استاو همان است اگر سترگ شده است
نی ورا خط و علم و نی گفتاربر ما خود نداشت این مقدار
عامی محض و سادۀ نادانپیش او نیک و بد بده یکسان
دائماً در دکان بدی زرکوبهمه همسایگان از او درکوب
نتواند درست فاتحه خواندگر کند زو کسی سؤالی ماند
با چنین کس که عالم است از حقدمبدم میدهد خداش سبق
با چنین کس که چشمۀ نور استخیره برروش جنت و حور است
با چنین کس که اوست مظهر حقدل پاکش شده است منظر حق
با چنین کس که اوست خود منظورتن و جانش از آن نظر همه نور
دم عیسی روانه از دم اونور افشانده موج از یم او
دل مرده ز نور او زندهگشته زو شاه و هر کمین بنده
آن کسانی که منکران بودندکور و کر چون که گران بودند
گفته صد چیز کان نمیبایدکرده صد کار کان نمیشاید
خاص خاص خدای را عامیخوانده آن قوم جاهل از خامی
خوار دیده عزیز یزدان راآب و گل گفته آن دل و جان را
از خود او را بنقص کرده نظرجان جان را شمرده چون پیکر
دیده او را چو خویش غرقۀ شرملکی را نهاده نام بشر
گفته بسیار از نفاق و ز کینبی ادب پیش و پس چنان و چنین
زابلهی گر چنین گزین سلطانگشته سرکش چو از خدا شیطان
معدن علم را ز غایت جهلخوانده نااهل هر خر نااهل
این ندانسته آنچنانکه پلیدکه حجاب ره است گفت و شنید
گفتگو برده است از آن گفتارنیست آگه ز بیهشی هشدار
آگهی و خودی حجاب ره استعلم دلها نهفته در وله است
هوش و گوش اندر آن طریق سداستچون گذشتی از این دو سرا احداست
گذر از گوش سر که سرشنویبهل این پای تن که راه روی
نیست قدری در آن سفر سر رابی سر و پای جو چنان در را
کله است این نه سر دو چشم گشااندر این سرسر است سر بخودآ
مغز باشد ز گرد کان مقصودپوست را از خری مکن معبود
نقش بیرون بود یقین همه پوستدر درون سیر کن ببین رخ دوست
جمع نادان که نیستشان نظریهیچ از ین قومشان نشد خبری
بیخبر زین که عالم ایشانندهمچو چشمه ز عشق جوشانند
بر فلک با ملک چو خویشان اندچون مه و مهر نور افشانند
هر سحر مست عشق تا شام اندبی شب و روز باده آشاماند
علمشان آید از جهان عدمزان کتابی که خوانده بود آدم
گشت عالم تمام بر اسمااز مسما برفت در اسما
اصل هر چیز را بدیده تمامهر یکی را نهاده زان پس نام
تو همین اسم را همی دانیکی بدین اسم آن طرف رانی
هیچ کس ره بنام اسب بریدیا کسی بی درم متاع خرید
هیچ دیدی که کس ز گفتن نانسیر گشته است اندر این دوران
علمشان را مجو ز راه زبانبی زبان علم میکنند بیان
علم خلقان صدای آن علم استپیش آن علم و حکم این خلم است
علم بر رسته آن مردان استعلم بر بسته آن سردانست
علم مردان بود چو آب روانزندگی بخشد آن بعقل و روان
علم و حکمت ز جانشان جوشددلشان باده بی قدح نوشد
علم خلقان بود بیات و قدیدعلم مردان بود طری و جدید
علم این خلق مکتسب آمدعلم آن قوم بی سبب آمد
آن مردان عطا بودنی کسبرانده از جمله پیشتر بی اسب
لقمه ها میخورند بی لب و فمزنده با آن دم اندنی از دم
نور حق اند در لباس بشرزده سر از ظلام شب چو سحر
جسمشان گرچه بود همچون شبعین شب روز شد ز جلوۀ رب
کیمیا چون رسید بر مس حسزر صافی شد از ورودش مس
جسمها گشت از آن عطا مبدلچشم یک بین شد و نشد احول
گرچه یک را بدید احول دوچون حول رفت یک نماید رو
هر که یک دید آن یگانه بوددایما در یکی روانه بود
در دل پاک او عدد نبودقبلۀ او بجز احد نبود
همه میراث برده از رسل اندرهبر راستین هر سبل اند
وارث انبیا خود ایشان اندکز ره گفت نور افشانند
علم ایشان دهد بدلها نورقرب یا بد ز گفتشان هردور
طالبان را که پیششان آیندبصفات خدا بیارایند
جانها را خلع بپوشاننداز شراب طهور نوشانند
راسخون در علوم مردانندکه سر از امر حق نگردانند
هر یکی حجت اند و برهان اندتاز جهل و خودیت برهانند
از خودیی که آن حجاب ره استحال تو دمبدم از آن تبه است
هر نفس مر ترا چو دیو رجیممیبرد از نعیم سوی جحیم
از چنین دشمنی که بست تو رازان بلندی فکند پست تو را
آب جان دلت که پاک بده استپیش از آب و گلت ز عهد الست
از ستمهای او شده است نجسزر صافت از اوست آهن و مس
برهانندت آن گروه از اوببرندت روان بحضرت هو
همچو خود شاه و پیشوات کننددر جهان حبر و مقتدات کنند
نهلندت درون مجلس فسقبنشانند خوش بمقعد صدق
بس کن و باز گرد از این گفتنوز در مدح اولیا سفتن
شرح انکار آن مریدان کنصفت آن فریق بیجان کن
که چسان ترهات میگفتنداز غم و غصه شب نمیخفتند
کای عجب از چه روی مولاناکه نیامد چو او کسی دانا
روز و شب میکند سجود او رابر فزونان دین فزود او را
هر چه دارد همی دهد با اواز زر و سیم و جامههای نکو
پیش از این جاش بود صف نعالفخر کردی ز مامیان رجال
چون شود این که ماورا اکنونشیخ خوانیم یا ز شیخ افزون
بر چنین عار نار بگزینیمتا که جان در تن است ننشینیم
زین نمط فحش های زشت و درشتگاه گفته بروش و گه پس پشت
جمله را رای اینچنین افتادکه چو ز اسب مراد زین افتاد
سرببازیم و زنده اش نهلیمچون از آنجان فکار و خسته دلیم
همه گشتند جمع در جائیکه جز این نیستمان گزین رائی
که ورا از میانه برگیریمعشق آن شاه را ز سر گیریم
همه سوگندها بخورده کزینهر که گردد بود یقین بیدین
یک مریدی برسم طنازیشد از ایشان و کرد غمازی
او همان لحظه نزد مولاناآمد و گفت این حکایت را
که همه جمع قصد آن دارندکه فلان را زنند و آزارند
بعد زجرش کشند ازره کینزیر خاکش نهان کنند و دفین
پس رسید این بشه صلاح الدّیننور چشم و چراغ هرره بین
خوش بخندید و گفت آن کورانکه ز گمراهی اند بی ایمان
نیستند اینقدر ز حق آگاهکه بجز ز امر او نجنبد کاه
چون کهی ز امر کبریا جنبدکوه بی امر او کجا جنبد
چون تواند کسی مرا کشتنیا بخاک و بخونم آغشتن
چون خدا مر مرا نگهبان استحارس و حافظ تن و جان است
گرچه اندر جهان چنان خوارمهمچو خورشید عین انوارم
نقش جسمم اگرچه خرد بوداز دلم قطرها چو بحر شود
همچو مغزم نهفته در بادامقشر بادام شد بر ایشان دام
حق مرا از چه روی پنهان کردزانکه جان را قرین جانان کرد
چون شهم خواند اندرون سراکی شوم بر در سرا پیدا
همچو شه باشم از همه پنهانآنکه پیداست هست او دربان
گر مرا هر کسی بدانستیدر حق من کجا توانستی
اینچنین فکرهای بد گردنخویشتن را بدان زدن کردن
از خری میزنند قوم لگدبر کسی کوست خاص خاص احد
رحمت محضم ار نه من بنفسنهلم زنده در جهان یک کس
کرد من کرد کردگار بوداینچنین کس چگونه خوار بود
می برنجند از اینکه مولاناکرد مخصوصم از همه تنها
خود ندانسته اینکه آینه امنیست نقشی مرا معاینه ام
در من او روی خویش میبیندخویشتن را چگونه نگزیند
عاشق او بر جمال خوب خود استببرد گر کسی گمان مبر که بداست
وحدت است این دوئی نمیگنجدنیست شو چون توئی نمیگنجد
تا خودی با تو است کی گنجیتوئیت چون دو است کی گنجی
منزل آخرین بود وحدتتا رسیدن بدان گزین خدمت