قرآن کریمبه زبان فارسی

در تقریر آنکه چلبی حسام الدین قدس اللّه سره العزیز خود را در واقعه بولد نمود و گفت که هر ولی و اصل را که بیابی در حقیقت آن منم مقصود از او حاصل شود

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا
با ولد شه حسام دین در خوابگفت چون سائلی شنو تو جواب
تا جهان قایم است ما هستیمهیچ پنهان نئیم در دستیم
گرچه بتخانه را بگردانیمهر که از ماست داند آن کانیم
نور حقیم در لباس بشرنور حق چون مسیح و تن چون خر
این عدد وصف جنس مرکوب استکو عدد آن طرف که محبوب است
شاه صد گونه اسب برشیندگاه بر ماده گه بنر شیند
گاه بر ابغری سوار شودگاه بر مادیان براه رود
شه همان باشد و دگر نشودگرچه مرکب هزار گونه بود
شاه نور حق است و تن مرکبشاه چون آفتاب و تن کوکب
بهر تو سر زنیم از بدنیتا دهیم ز نو طریق و فنی
تا که گردی تمام در ره حقرسدت نو بنو از عشق سبق
تا رهی در جهان همچون دامتا رسی همچو واصلان در کام
یافتم بعد خواب آن کس راگشت بر من سر نهان پیدا
گفت نیکم ببین که من آنمدر تن آب و گل چو مهمانم
آمدم تا کنم ز نو یاریبرهانم ترا ز اغیاری
لیک از من مگو بخلق خبراین چنین گنج را تو تنها بر
زانکه این نیست لایق حیواننخورد زین ابا بجز انسان
قوم بیدین حسود مردان اندزانکه در جسم نقش بیجان اند
هیچ ایشان از این نعم نخورندپردۀ ما ز دشمنی بدرند
کار نافع نیاید از ایشانبلکه آتش زنند در خویشان
دشمن یوسف اند این گرگانگرچه خود را نموده اند اخوان
تا بده است از قدم چنین بوده استهیچ قرنی نبی نیاسوده است
انبیا را بدشمنی کشتندجامه شان را بخون در آغشتند
آنچه قابیل کرد با هابیلگرگ با خر نکرد و کرک بپیل
همچنان قوم عاد و قوم ثمودچه نکردند آن گروه حسود
نوح دایم بنوحه بد مشغولاز ستمهای آن گروه فضول
هم خلیل و مسیح و هود و کلیمدیده از دشمنان عذاب الیم
هم ز بوجهل احمد مرسلدیده آن رنجها که لاتسأل
نسل ایشان پر است در عالماز قدم تا پدید گشت آدم
واجب آمد حذر از این خامانزین گروه پلید خود کامان
همه خود بین خود پسند بدههمه زین روی در جهیم شده
من و تو زیر پردۀ یارانیمدر لباس دو جسم یک جانیم
تو ز من گوی و من ز تو گویمتو مرا جوی و من ترا جویم
در عدد گرچه ما دو چون دو پریمیک بود دو چو یار یکدگریم
مرغ را سر یک است اگر دو پر استدر گذر تو زپر که اصل سراست
دست را گرچه هست انگشتانچشم بگشا و جمله را یک دان
همچنین چون دو شخص یار شوندچون دو جسم ار چه در شمار شوند
هر دو باشند یک چو هر دو بهممی نمایند راه را بقدم
چون عددها بوند یکدل و جانرو بمعنی و جمله را یک دان
گر بصورت ز همدگر دوریمچه تفاوت کند چو یک نوریم
این ندارد نهایت و آغازچنگ آن قصه را دمی بنواز