در بیان آنکه چون چلبی حسام الدین قدس اللّه سره از دنیا نقل کرد خلق جمع شدند و ولد را گفتند که بجای والد بنشین و شیخی کن. تا اکنون بهانه میکردی که حضرت مولانا قدسنا اللّه بسره العزیز چلبی حسام الدین را خلیفه کرده بود. در این حال که او نقل کرد بایدکه قبول کنی و بهانه نیاوری ومنقاد شدن ولد و قبول کردن شیخی را.
خلق جمع آمدند پیر و جوانهمه شافع شدند لابه کنان
کای ولد جای والد آن تو بودزانکه پیوسته مهربان تو بود
کردیش با حسام دین ایثارزانکه بد پیش والدت مختار
چونکه رفت او بهانه ایت نماندحق تعالی چو این قضا را راند
بعد از او کن قبول شیخی راخلق را شو امام و راهنما
سر این قوم شو که بی سرورهیچ کاری نیاید از لشکر
بی شه اسپاه جمله گمراه اندگرچه کوه اند کمتر از کاه اند
تخ را کن ببخت خود مقرونتا که در پاش سر نهد گردون
اهل گردون همه مرید تو اندهمه در آرزوی دید تو اند
همه حیران فکر و ورای تو اندهمه بنهاده سر بپای تو اند
همه را زا تو میرسد ادرارهمه را میشود چو زر ز تو کار
در جهان خوشه چین این خرمنبنده است اینچنین گزین خرمن
اهل گردون چو این چنین باشندساکنان زمین که، فراشند
فهم کن تا چگونه پست شوندپیش این رفعت و ز دست شوند
همچنین این سخن دراز کشیدکرد از ایشان ولد قبول وشنید
بر سر تخت رفت بی پائیدر جهانی که نیستش جائی
بی قدم رفت جان بسوی قدمبی وجود بشر بشهر عدم
گشت غواص در چنان دریابدر آورد تحفه گوهرها
بر مریدان نثار کرد آن رازندگی داد جان و ایمان را
خلق حیران شدند و گفتند اینکه زهی قطب پادشاه گزین
آنچه در عمرها شود حاصلز اولیای گزیدۀ واصل
هر دمی میبرد مرید از اومیشود در جهان فرید از او
گشت راه نهان از او پیداجاهلان را همیکند دانا
مدت هفت سال گفت اسراربر سر تربت پدر بسیار
شرق تا غرب رفت آوازهکه شد آئین حق ز نو تازه
مشکلاتی که بسته بود گشاداین چنین تحفه هیچ شیخ نداد
دشمنان جمله دوستان گشتنداز سر خشم و کینه بگذشتند
خشم یوسف برفت از اخوانخشم را کشت این بزخم بیان
آنچه یوسف نکرد کرد این آنخشم را برد از دل یاران
خلق را زنده کرد از نو بازدر دل جمله کاشت صدق و نیاز
پرده از پیش سرها برداشتعلم عشق بر هوا افراشت
فجفج افتاد در همه شیخانکاین چه مستی است وین چه علم و بیان
دورها خیره مانده در دورشخوشتر از راحت است هر جورش
کفر او بر فزود بر ایمانصورتش بهتر از هزاران جان
کژیش خوب همچو ابروی استبهتر از راستی ازاین روی است
از همه در گذشت و میجوشدگر چه پیش است بیش میکوشد
چون جز او نیست پس چه جویان استدر وصال از چه روی بویان است
بی نشان میرود ز راه دروننیست آنجا خود اندرون و برون
تا که گردان شده است چرخ کبودغیر او را چنین مقام نبود
خاص خاص خداست از آزالهیچکس را نبوده این اجلال
قال و حالش ز جمله افزون استحالها پیش قال او دون است
اینچنین قال را چه باشد حالکن قیاس و دو چشم دل میمال
تا بدانی که حال او ز قدمبد فزونتر ز رهروان بقدم
آنچه حق گفت باوی اندر سرنرسد کس بدان ز طاعت و بر
نشود حاصل آن بسعی و جهادخیره در کارهای او اوتاد
داد بی حد عطا مریدان راپر ز انوار کرد هر جان را
همه بردند بی شمار عطااز کبیر و صغیر و پیر و فتی
زان عطا گر کنون نیند آگاهگرچه شان از کرم نمود این شاه
عاقبت آگه و خبیر شونددر علو برتر از اسیر شوند
گر بطفلی عطا کند سلطانگلۀ بی شمار از اسبان
نشود طفل از آن عطا دلشادچون خبر نیستش که شاه چه داد
گر شود بالغ و خردمند اوبپذیرد ز عاقلان پند او
بر بدو نیک و خیر و شر آگاهگردد و راست پوید اندر راه
داند این کان بود عطای عظیمشاه گردد ز جود شاه کریم
گلۀ اسب را بکودک خردچون ببخشی نداند او که چه برد
بل رمد زان عطا ز بی خردیکه نه نیکی شناسد و نه بدی
قیمت گله گر بود بسیارپیش طفل اندک است و بی مقدار
مرغکی گر دهی بوی خنددشادمانه دل اندر آن بندد
از دو صد گله خوشترش آیدچونکه یک مرغ در برش آید
هست آن گله داد مرد خداکو دمی از خدا نگشت جدا
اوست شعشاع نور آن خورشیدکه شد از نور او روان خورشید
از چنین داد بی خبر باشدگرچه خور نور بر سرش پاشد
آنک ازین نور عشق بی خبر استمشمر از بشر ورا که خر است
هر که او زین عطای بی پایانبی خبر ماند طفل راهش دان
از چنان گنج در ترح آمدوز یکی پول در فرح آمد
شاد گردد ز صنع از صانعصنع از صانعش شود مانع
رمد از ملکت بقا آن دونجان دهد بهر خاک آن ملعون
چه بود خاک بشنو و دریابگر نئی همچو منکران در خواب
هرچه هست اندر این جهان میدانجمله خاک است از طعام و زنان
اطلس و تاج زر بود خاکیزان سبب عاقبت شود خاکی
اول آن خاک بود و رنگی یافتجهت رنگ بر تو چون مه تافت
آخر کار رنگ از او برود همچو اول که بود خاک شود
عاقل از رنگ کی رود از راهرنگ و بو را کجا خرد آگاه
رنگهای ابد ز بیرنگی استپیش بیرنگ رنگها رنگی است
نز بهار است رنگ سرخ و سپیدبر درخت چنار و بر گل و بید
گونه گون رنگهای خوش در باغبنموده ز باغ بی صباغ
آن بهاری که اینهمه ز وی استپاک از رنگها ز داد حی است
همچنین فهم کن تو معنی راچشم بگشا گذار دعوی را
اصل بیرنگی است رو سوی اصلجهد کن تا شود بآنت وصل
منعدم گرد پیش اصل وجودتا شود از تو صد جهان موجود
تا همه نقش ها ز تو زایدنونو از صنع تو رود آید
ذات پاکت بخود بود قایمصنعها هم ز تو رسد دایم
لیک این صنع ها نمی ماندخنک آنکس که سر حق داند
بهر آن سر ببازد این سر راهلد این خانه جوید آن در را
محو گردد ازین خودی کلیرهد از نیکی و بدی کلی
صاف گردد ازین همه اوصافبی سر و پاکند بکعبه طواف
نیست گردد تمام از هستیبی می و ساغری کند مستی
فهم این سر بعقل نتوان کردآلت فهم این بود غم ودرد
درد دین پرده سوز کفر بودقفل جان زین کلید باز شود
هر که را درد نیست درمان نیستجان کزو زنده نیست آن جان نیست
گرچه ماند بجان مخوانش جانزانکه زنده نگشت از جانان
زنده از چار عنصر است آن جانچون چراغی که شب شود رخشان
باشد آن نور او ززیت و فتیلنیست باقی چو بحر یا چون نیل
تا بود زیت زنده باشد آنچونکه زیتش نماند میبرد آن
لیک آن کز خدا بود زندهباشد او بی زوال و پاینده
قایم از حق بود نه ز آب و ز نانمدد اوست دایم از منان
همچو خورشید چشمۀ نوراستهست باقی و از فنا دور است
زانکه بی علت است آن نورشنیست معلول شادی و سورش
دارد از ذات خود چو زر نیکیهمه لطف است و سر بسر نیکی