در بیان آنکه اولیا را سه حالت است. یکی آنست که حالت بدست او نیست گاه گاه بنا خواست او بر او فرود آید باز بنا خواست او برود این مقام ضعیف است. و یکی آنست که حالت بدست اوست هرگاه که خواهد چون بخواندش بیاید مثل بازی که مطیع باز دار باشد، این مقام میانه است و یکی دیگر آنست که شخص عین آن حالت شود، این مقام تمام است و چنین کس قطب باشد
اولیا را مقام هست سه حالدر طریق خدای بی ز زوال
حالتی هست کان بود طاریاز عنایات و رحمت باری
نبود حاکم او بر آن حالتپیش آن حالت است چون آلت
حالت او را برد چو که را بادگاه غمناک داردش گه شاد
حالتی دیگر است ازین بهترکه بر آن حاکم است آن سرور
هر زمانی که خواندش آیدنه دهد انتظار و نی پاید
همچو باز مطیع آن حالتشود این را بعکس آن آلت
حالتی دیگر است برتر از اینکه بود آن ورای چرخ و زمین
که شود شخص عین آن حالتمی نگردد جدا از آن راحت
همچو مسی که زرشد از اکسیرنپذیرد بهیچگون تغییر
قطب را باشد این مقام بلندنرسد فهم این بدانشمند
میکنم فاش هر دمی اسراراز مقامات و منزل احرار
تا که خود را ز نی برین سه محکهیچ اندر دلت نماند شک
هر کدامی ازین سه ای دانااولی اوسطی و یا اعلی
وان کزین هر سه حالت است بروننکنش یاد کوست ناقص و دون
نبود آدمی بود حیوانگر چه باشد بصورت انسان
باز هم این بدان کز آن سه نفرایمن است آخرین ز رنج و خطر
غالب آنست کان میانه رهدچونکه حالت مطیع اوست جهد
نادر افتد که این چنین کس راسر برد تیغ تیز مرگ و فنا
مخلص است او از آن خطر دارددر سفر چونکه سیم و زر دارد
ممکن است این که رهزنان بلابزنند و برند از او کالا
اولین را که حالتش گه گاهآید آنگه شود از آن آگاه
حالت او را مطیع و رام نشدهیچ با وی چنانکه خواست نبد
ناگهان میشدی بوی مقرونهم بنا کام از او شدی بیرون
خطر او بود دو صد چنداننادرا یابد او ز خوف امان
زانکه گر آخرین نفس گه موتحالتش ناید آن شود زو فوت
چونکه حاکم نبد بر آن حالتکی شود سوی او روان حالت
گر بیاید در آن نفس نیکوستور نیاید بدانکه وای بر اوست
آخرین کوست قطب بیهمتاایمن است و بزرگ در دو سرا
زانکه گشته است عین آن حالتکی ز راحت جدا شود راحت
دویئی نیست اندر او که رودهر یکی سوی اصل خویش شود
نیست جسمی که آن شود مقسومنیست علمی که گردد آن معلوم
علم و حلم اند هر دو اوصافشاو چو عنقا و عشق حق قافش
همه اشیا از او برند عطاز آسمان و زمین و عرش علا
بدهد او عطا و نستاندبی ز استاد علمها داند
علم و حلم و هزار وصف دگرهمه از وی چو روشنی از خور
ذات او اصل و فرعها اوصافهمه از نیک و بد ز درد و زصاف
همه را او بدوزد و بدرددو جهان را بیک جوی نخرد
اولیا را خرد که خاصان اندباقیان را هلد چو بیجان اند
آنکه حق شان خرید باقی اندوانکه حقشان فروخت عاقی اند
چون نگشتی چنین ز جهل گزافاز چه رو میزنی ز فقر تو لاف
صد هزارش چنین صفت بیش استتو پسی در حجاب و او پیش است
هرکسی گرد نیک و بد گردددائماً قطب گرد خود گردد
همه جویان او و او خود راهمه با یار جفت او عذرا
همه عالم بر او شده عاشقبر جمال خود او بده عاشق
هر کس از فعل نیک نیک شودبدی قطب به ز نیک بود
چون بر آهن کنند نقش نکوگرچه بی نقش بدبهاش تسو
آورد بهر نقش یک دینارگر کنندش مزاد در بازار
قیمت او را ز نقش شد نه زخودچون رود نقش از او بماند رد
همچو آن آهن است گوهر بدعلم او عاریه است نیست ز خود
حالت مرگ از آن شود خالیهمچو از ملک زیور مالی
بخلاف آنکه زر بود ذاتشباشد از خود جیوش ورا یاتش
نبود قیمتش ز نقش و نگارنشود گه عزیزو گاهی خوار
گر کنندش صلیب یا محرابنشود رد ز گردش اسباب
هر دو را نرخشان بود یکسانزر نگردد ز نقش بد ارزان
غیر عارف چو معرفت گویداو در آن دم خدای را جوید
شنو آن را از او که سود بریزانکه صد نفع از شنود بری
ور بگوید حکایت دنیایا ز شکر و شکایت دنیا
مشنو آن را از او که گمراه استزانکه غافل ز ذات اللّه است
مار ویار است اندر او مضمریک سقر جوید و یکی کوثر
مار در وی نموذج سقر استیار در وی کشندۀ شرر است
لیک آنکس که قطب دوران استنیک و بد زو بدان که یکسان است
هزل او همچو جد بود نافعباشد از پستی جهان رافع
همچو توحید کفر او بردتدر جهانی کزان رسد خردت
از شکر گر کسی کند صد چیزنقش گرگ و شغال و مردم نیز
شکل شیر و پلنگ و کژدم و مارگونه گون بیشمار از این بسیار
پیش عاقل بود همه مطلوبنکند نقش ها ورا محجوب
ننگرد عاقلی بنقش بدشهمچو شکر بجان ودل خوردش
هر مریدی که شد ز شیخ آگاهبیند افعال شیخ را ز اله
حرکاتش کند ورا زندههرچه یند شود ز جان بنده
چونکه شد حالت مریض چنینبیشک او رستم است در ره دین
وانکه با شیخ یار غار است اودر ره عشق شهسوار است او
تو مریدش مبین مرادش بینتو غلامش مبین قبادش بین
باشد از روی نقش و نام مریدبود از روی جان چو شیخ فرید
همه را بین ز حق که گردی چستتو ز حق غافلی از آنی سست
هرکه گردد ز سر حق آگاهدو جهان را شود ز خوف پناه
عارف الحق معدن الاسرارمثل الشمس منبع الانوار
هائم فیه عقل اهل الارضجسمه فی القلوب روح محض
هو فی الخلق دائماً حنانلیس فی قلبه سوی المنان
مظهر الحق جسمه الطاهرکل من لایحبه کافر
هو فی الخلق رحمة امانحبه فی الجنان الف جنان
درگذر زین سخن بخور بادهچون گل از خس خویش شو ساده
نقشها را بشو ز تختۀ جانشو چو خورشید ساده نورافشان
بگذر از نقش ها اگر جانینقد معنی بجو چو زان کانی
صور و نقش ها بود چون شبصبح باشد جمال حضرت رب
چون شود آفتاب جان طالعاز سوی آسمان دل لامع
همه کردند لاچو یخ از خورغنچه ها از زمین بر آرد سر
همه گویند بی زبان که خداگفت با یخ بر و بغنچه بیا
گشت یخ نیست تا شما آئیداین جهان را ز نو بیارائید
نشد آن نیست با شما آمددرد هر برگ را دوا آمد
گر نخوردی نبات خاکی آبشجر پیرکی شدی کش وشباب
می نماند فنا و نیست فنابنگر در فنا هزار بقا
نی که برف و بخت فنا بنمودبین که چون شد انار و سیب ومرود
نبود از چمین دگر بدترچون ببستان رود نکو بنگر
میشود قوت گل و نسرینمیهلد کفر و میرود در دین
شوخمش خویش را بحق بسپاردست و پائی مزن بوی بگذار
بهر آنت که ساخت خواهد کردهیچ سودی ندارد این غم ودرد
غم تو بیهده است حاکم اوستگذر از پرده ها ببین رخ دوست