گر کنم باز من سر ابنانوضع های جهان شود ویران
هرچه گفتند رهروان قدیمز غم و شادی و ز امن و ز بیم
همه گردند نیست همچون برفزانکه شرح من است مهر شگرف
گر کنم فاش آنچه می دانمور کند جلوه سر پنهانم
نی ملل ماند و نه مذهب کیشبر تو یکسان شوند مرهم و ریش
زهر و پا زهر یک شود برتوقهر گردد چو لطف در خور تو
نکنی فرق آب را از خاکپیش تو چه زمین و چه افلاک
نی زمین میشود بسعی فلکمیشود دیو هم بجهد ملک
پس تو از خویشتن مبر امیدبر دهی آخر ار کنونی بید
نان مرده که جامد است و خموشنی تن و جان از او بود در جوش
گرچه خود مرده و جماد است آننی دل و روح را عماد است آن
چون که شد هضم در تن زندهاز سکون رست و گشت جنبنده
سرمه چون دردودیده نیست شودنام ها خواند و براه رود
پس چو در نیستی بود هستیچه در هست خویش را بستی
ار چه گویم منم چنان و چنیننیست شو تا شوی تمام گزین
نیستی چون عروج سوی سماستهرکه در هست ماند خود را کاست
هرکه کم گشت از همه بیش استکم زنی اختیار درویش است
هر که کم را گزید افزون شدهرکه بیشی گزید مغبون شد
هر که کلی نگشت از خود لاکی کند فهم معنی الا
نیستی باشد اصل هر هستیمی جان نوش تا رسد مستی
هستی ما ز نیستی است بدانهست ما نیست همچو هست کسان
گر بصورت بدیگران مانیمدیگران نقش محض و ما جانیم
سیم شان را مجو که بشمرده استصافشان نزد اهل دل درد است
جان ز ما جو چو یار جانانیمزر ز ما بر که اصل هر کانیم
روح ما بی چگونه و چون استنی درون است آن نه بیرون است
بی نشانیم و هر نشان از ماستدمبدم صد روان روان از ماست
ما چو بحریم و عالم از ما کفاز ازل داشتیم عز و شرف
این جهان چون کف است و جان دریاهر که کف را گزید ماند اعمی
کف بود درد و درد درد خوردرخت را صاف بیش صاف برد
بگذر از موعظه بگو آن سربر جان را فزای از ره بر
بر جهانها ست ذکر آن قصهخنک آن را که برد از این حصه
پند را نیست مبداء و مقطعکرد باید رجوع با مرجع