ض
واژههای قرآنی — حرف ضاد
| ردیف | واژه قرآنی | معنای فارسی |
|---|---|---|
| ۱ | ضَائِقٌ | تنگ (کلمه ضيق بيشتر در چيز تنگي به کار ميرود که تنگيش ذاتي باشد و کلمه ضائق در چيز تنگي استعمال ميشود که تنگيش عارضي و در اثر عوامل خارجی ایجاد شده است. مفهوم آیه شریفه ۱۲ از سوره مبارکه هود این است که: "به این امید که تو ای پیامبر برخی از آنچه به تو وحی شده را به مردم ابلاغ نکنی و باعث دلتنگی و غصه ات شوند این را می گویند که چرا بر او گنجی نازل نشد یا فرشته ای با او نیامد. بنا به روایات از جمله روایتی از امام صادق علیه السلام آن آیاتی که منافقان با این طعنه زدنها سعی داشتند پیامبر را از ابلاغ آنها منصرف کنند آیاتی است که به جانشینی امیر المؤمنین علی علیه السلام برای پیامبر اشاره دارد و به این ترتیب می خواستند بگویند اگر به جای اینکه پروردگار علی را جانشین پیامبر می کرد گنجی برایش می فرستاد یا فرشته ای همراهش می کرد بهتر بود) |
| ۲ | ضَاحِکاً | به صورتی خندان("فَتَبَسَّمَ ضَاحِکًا مِّن قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ ٱلَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَىٰ وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِکَ فِي عِبَادِکَ ٱلصَّالِحِينَ(نمل۱۹): پس از سخن آن(مورچه) به صورتی خندان، لبخند زد(خنده اش از روی تمسخر نبود) و گفت: "پروردگار من، مرا وادار کن که کار صالحی را انجام دهم که آن را می پسندی و مرا به سبب رحمتت(نه به این سبب که استحقاقش را دارم که این گونه نیست) در جمع بندگان صالحت(آنان که کارشان درست و به صلاح است) داخل کن(بر اساس این آیه در انتخاب نوع عبادت، انسان باید به دنبال این باشد که در هر زمان و مکانی کدام عبادت بیشتر مورد رضای پروردگار تعالی است و باید بسیار مراقب بود که انتخاب نوع عبادت بر اساس سلیقه شخصی خودمان نباشد مثل کسی که چون زیارت رفتن را بسیار دوست دارد مرتبًا برای این کار هزینه می کند در حالی که اطرافیان فقیری دارد که محتاج کمک مالی او هستند و قطعًا پروردگار تعالی برآوردن نیاز آن نیازمندان را در آن شرایط بیشتر می پسندد)") |
| ۳ | ضَاحِکَةٌ | خندان |
| ۴ | ضَارِّهِمْ | ضرر زننده به آنها |
| ۵ | ضَارِّينَ | ضرر زننده ها |
| ۶ | ضَاقَ | تنگ شد(عبارت "ضَاقَ بِهِمْ ذَرْعاً: در مورد آنان از جهت اندازه در تنگنا قرار گرفت"تعبيري است کنايه اي و معنايش اين است که راه چاره آن امر به رويش بسته شد و يا راهي براي خلاصي از فلان امر نيافت و وجه اين کنايه اين است که چنين کسي مانند خياطي مي ماند که به هر متري و ذرعي که پارچه را متر ميکند پارچه ای که برای دوخت لباس به او داده اند، کم می آید و به هیچ طریقی نمی تواند از آن پارچه لباس سفارش شده را بدوزد) |
| ۷ | ضَاقَتْ | تنگ شد |
| ۸ | ضَالّاً | گمراه("ضَالّ"کسی است که به اشتباه یا اتفاق در جهتی خلاف هدفش می رود) |
| ۹ | ضَالُّونَ | گمراهان("ضَالّ"کسی است که به اشتباه یا اتفاق در جهتی خلاف هدفش می رود) |
| ۱۰ | ضَالِّينَ | گمراهان("ضَالّ"کسی است که به اشتباه یا اتفاق در جهتی خلاف هدفش می رود. "قَالَ فَعَلْتُهَا إِذًا وَأَنَاْ مِنَ ٱلضَّالِّينَ(شعراء۲۰): (حضرت موسی علیه السلام به فرعون)گفت: آن هنگام انجامش دادم در حالی که من از کسانی بودم که در جهتی خلاف هدفم می رفتم(قصد و هدفم کشتن آن فرعونی نبود و این قتل را به صورتی غیر عمد مرتکب شدم. "ضَالّ"کسی است که به اشتباه یا اتفاق در جهتی خلاف هدفش می رود. حضرت موسی علیه السلام در حال گذر از مسیری بود که دید یکی از فرعونیان شخصی از بنی اسرائیل را به شدت کتک می زند و نزدیک است که او را بکشد حضرت موسی علیه السلام برای نجات جان آن بنی اسرائیلی جلو رفت و برای جدا نمودن آن فرعونی مشتی به او زد ولی همان مشت به شکلی غیر عمد باعث مردن آن فرعونی شد و همین موضوع باعث گردید فرعون دستور دستگیری و کشتن موسی را صادر کند ولی موسی توسط یکی از پیروانش(مؤمن آل فرعون) از ماجرا با خبر شد و از مصر به سوی مدین گریخت و سپس طی ماجرایی که در سوره مبارکه قصص آمده است داماد حضرت شعیب علیه السلام شد و چندین سال نزد او ماند تا اینکه از طرف پروردگار تعالی به پیامبری برگزیده شد و مأمور رساندن پیام او به فرعون گردید. |
| در اینجا مقام حضرت موسی علیه السلام و پشتیبانی پروردگار از او با معجزاتش باعث نشد که در برابر فرعون به اشتباه خود در مورد کشتن آن فرعونی اعتراف نکند پس این آیه نیز به یکی از آداب اجتماعی اشاره دارد که اگر در هر مرحله ای از یک کار که ما مسئولش هستیم، متوجه شدیم که اشتباه کرده ایم به سرعت به اشتباهمان اعتراف کنیم تا هرچه سریعتر جلوی ضرر و زیانها گرفته شود. گاهی مسئولین خانواده یا اجتماع کار اشتباهی را بنا می گذارند تا اینجای قضیه جرمی مرتکب نشده اند چون اشتباه خصوصیت ذاتی بشر است(مگر آن که بهتر از خود را کنار زده باشند تا آن مسئولیت را تصاحب کنند) ولی نباید از ترس از دست دادن پست و موقعیت اجتماعیشان، اقرار به اشتباه و اصلاح گذشته، را رها کنند و یا حتی در آن تأخیر بیندازند)") | ||
| ۱۱ | ضَامِرٍ | مرکب لاغري که از زياد راه رفتن لاغر شده باشد نه از مریضی و لاغریش همراه با ورزیدگی باشد |
| ۱۲ | ضَأْنِ | ميش |
| ۱۳ | ضَبْحاً | درحال نفس نفس زدن(ضبح به معناي صوتي است که از نفس نفس زدن اسبان در حين دويدن شنيده ميشود) |
| ۱۴ | ضُحَاهَا | گستردگي نورش(ضحي به معناي گستردگي نور آفتاب) |
| ۱۵ | ضَحِکَتْ | خندید(البته برخی مفسرین گفته اند در عبارت "فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ "، "ضَحِکَتْ" به معنی "حیض شد" می باشد از اين جهت که حيض شدن یک زن نشانه ای است برای سلامتی او و آمادگیش برای باردارشدن به این ترتیب این حیض شدن پس از یائسگی مقدمه ای شده برای باور کردن بشارت فرشتگان. این برداشت از آیه به این بهانه بوده که این مفسرین دلیلی برای خندیدن همسر حضرت ابراهیم پیدا نکرده اند در حالی که چه دلیلی بهتر از اینکه چون فهمید که این میهمانان قصد سوئی نداشته و فرشته های مأمور عذاب قوم لوطند، خیالش راحت شد و خندید و خنده او توجه فرشتگان را جلب نمود و بهانه ای شد که فرشتگان بشارت فرزنددار شدن او را نیز در همان زمان، بدهند) |
| ۱۶ | ضُحَيٰ | اوائل روز و موقع پهن شدن نور خورشيد - روشنایی روز - هنگام بالا آمدن خورشید در ابتدای روز |
| ۱۷ | ضِدّاً | ضد - مخالف - منافي (کلمه ضد به حسب لغت به معناي منافياي است که با هيچ چيز جمع نشود) |
| ۱۸ | ضُرَّ | ضرر-آسيب - بلا (ضُرّ اغلب به بلاهایی گفته می شود که مستقيما به جان آدمي ميرسد، مانند مرض و لاغري و امثال آن) |
| ۱۹ | ضَرّاً | ضرر-آسيب - بلا (ضُرّ اغلب به بلاهایی گفته می شود که مستقيما به جان آدمي ميرسد، مانند مرض و لاغري و امثال آن) |
| ۲۰ | ضَرَّاءِ | ناخوشیها - هر چيزي که مايه بد حالي انسان شود - بلاء و مضرتي که از حال پريشان صاحبش خبر دهد - شدائد |
| ۲۱ | ضِرَاراً | ضرر رساندن |
| ۲۲ | ضُرِبَ | زده شد |
| ۲۳ | ضَرْبَ | زدن |
| ۲۴ | ضَرَبَ | زد |
| ۲۵ | ضُرِبَتْ | زده شد (در عبارت "ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ ٱلذِّلَّةُ " منظور اين است که داغ ونشان ذلت بر آنها زده شد) |
| ۲۶ | ضَرَبْتُمْ فِي ٱلْأَرْضِ | سفرکرديد (بر زمين گام زديد، تعبير ضرب في الارض کنايه است از مسافرت ) |
| ۲۷ | ضَرَبْنَا | زديم - تغییری بزرگ و ناگهانی وارد نمودیم("فَضَرَبْنَا عَلَىٰ ءَاذَانِهِمْ فِي ٱلْکَهْفِ سِنِينَ عَدَدًا: پس(از این دعا که: "ای پروردگار ما رحمتی از نزد خود به ما عطا کن و برای ما در کارمان زمينه هدايتی فراهم آور") طولی نکشید که بر و بر بالای گوشهایشان تغییری بزرگ و ناگهانی وارد نمودیم در آن غار وسیع و بزرگ، سالیانی از لحاظ تعداد، نامعمول(بنا بر آیات بعد این مدت سیصد و نه سال بوده که نکره آوردن "عَدَدًا" به نامعمول بودن این مدت خواب اشاره دارد. معنی دقیق ضربه، وارد نمودن نیرو یا تغییری بزرگ در زمانی اندک می باشد معنایی که با مفهوم ضربه در فیزیک(حاصلضرب نیرو در زمان) نیز همخوانی دارد پس عبارت "ضَرَبْنَا عَلَىٰ ءَاذَانِهِمْ" دو معنی صحیح همزمان دارد یکی اینکه برای فراهم نمودن شرائط خواب طولانی اصحاب کهف، به صورتی معجزه وار و ناگهانی گوش آنها را از کار انداختیم. |
| از لحاظ علمی به هنگام خواب ۶۹ درصد از حس شنوایی انسان فعال می باشد و برای همین اغلب، شنیدن صدایی بلند باعث بیدار شدن می گردد که بدین ترتیب این عامل اصلی بیدارشدن برایشان حذف گردید و اگر حرف اضافه "علی" را "بر بالای" ترجمه کنیم چنین معنایی برداشت می شود: در محل تقاطع صفحه تقارن سر با خطی که بالای لاله دو گوش را به هم وصل می کند غده ای به نام پینه آل قرار دارد که با ترشح هورمون مِلاتونین، احساس خواب را پدید می آورد همچنین با ترشح ماده ای به نام DMT با ایجاد حالتی شبیه بی هوشی و مستی باعث دیدن رؤیا می شود پس آیه به این اشاره دارد که پروردگار متعال کاری کرد که به یکباره هم گوشهایشان به صورت نامعمول از کار بیفتد و هم ترشح این هورمونها بیش از اندازه معمول گردد)") | ||
| ۲۸ | ضَرَبُواْ | زدند |
| ۲۹ | ضَرَبُواْ فِي ٱلْأَرْضِ | سفر کردند (بر زمين گام زدند، تعبير ضرب في الارض کنايه است از مسافرت ) |
| ۳۰ | ضَرَرِ | آسيب جسمي و جاني (در عبارت " أُوْلِي ٱلضَّرَرِ "منظورکساني که داراي بيماري جسمي اند مي باشد) |
| ۳۱ | ضُرَّهُ | ضررش |
| ۳۲ | ضَرُّهُ | ضررش |
| ۳۳ | ضَرِيعٍ | نام نوعي از تيغها است که به آن شبرق هم ميگويند و اهل حجاز آن را وقتي خشک شد ضريع مينامند و ناگوارترين و تهوعآورترين گياه است که هيچ حيواني آن را نميخورد و شايد ناميدن آنچه در آتش است به نام ضريع، صرفا از نظر شباهت در شکل و خاصيت بوده باشد . |
| ۳۴ | ضِعَافاً | ناتوانان - ضعيفان (جمع ضعيف) |
| ۳۵ | ضِعْفَ | دو برابر - دو چندان- نصف (مثلا ميگويند عدد دو ضعف عدد يک و عدد چهار دو ضعف آن است . و گاهي هم آن را به معناي چيزي ميدانند که به انضمام چيز ديگري باعث تکرار شود، مانند واحد که به انضمام واحدي ديگر عدد يک را تکرار ميکنند و به اين اعتبار عدد يک را ضعف و عدد دو را ضعفان ميخوانند و همچنين عدد دو را که زوج است زوجين ميگويند. "إِذًا لَّأَذَقْنَاکَ ضِعْفَ ٱلْحَيَاةِ وَضِعْفَ ٱلْمَمَاتِ: سوگند که در این صورت(اگر اندک تمایلی به مخفی نمودن آنچه در مورد جانشینی حضرت علی علیه السلام نازل شده بود، از بیم دشمنان داشتی) تو را می چشاندیم نیم زندگی و نیم مرگ(بین مرگ و زندگی معلّقت می کردیم به شکلی که برای خلاصی از رنجی که می کشی آرزوی مرگ کنی ولی نصیبت نشود)" ) |
| ۳۶ | ضَعُفَ | ناتوان است |
| ۳۷ | ضَعْفٍ | ناتواني - ضعف |
| ۳۸ | ضُعَفَاءُ | ناتوانان - ضعيفان (جمع ضعيف) |
| ۳۹ | ضِعْفَيْنِ | دوبرابر - دوچندان (مثلا ميگويند عدد دو ضعف عدد يک و عدد چهار دو ضعف آن است . و گاهي هم آن را به معناي چيزي ميدانند که به انضمام چيز ديگري باعث تکرار شود، مانند واحد که به انضمام واحدي ديگر عدد يک را تکرار ميکنند و به اين اعتبار عدد يک را ضعف و عدد دو را ضعفان ميخوانند و همچنين عدد دو را که زوج است زوجين ميگويند) |
| ۴۰ | ضَعِيفاً | ناتوان - ضعیف |
| ۴۱ | ضِغْثاً | يک دسته ريحان و يا علف و يا شاخه درخت (جمع آن اضغاث ميشود) |
| ۴۲ | ضَفَادِعَ | قورباغه ها(جمع ضَفدَع) |
| ۴۳ | ضَلَّ | گم شد - به بیراهه رفت - منحرف شد(عبارت "ضَلَّ عَنْهُم مَّا کَانُواْ يَفْتَرُونَ : آنچه را افترا می بستند، از آنان گم شد" يعني : آنچه را همواره به دروغ به عنوان شريك پروردگار می دانستند و به عبارت دیگر او را هم علاوه بر پروردگار در خیر و شرّ خود شریک و سهیم می دانستند و برای به دست آوردن حمایت او و خوشایندش، نافرمانی پروردگار را می کردند، روز قیامت قدرت و شوکتی که برای آن شریکان تصور می کردند، از پیش نظرشان محو و گم می شود. "ٱلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي ٱلْحَيَاةِ ٱلدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا: (زیانکارترینهایی که سرمایه عمر خود را از دست داده اند و هیچ به دست نیاورده اند:)کسانی که سعی و تلاششان در زندگی دنیا به بیراهه رفته است در حالی که همانها می پندارند که آنهایند که ساز و کاری نیکو انجام می دهند(از همه دست خالی تر روز قیامت کسی است که در زندگی به بیراهه رفته در حالی که تصور می کند اگر در دنیا کسی کارش درست است او و هم کیشانش هستند. مثل کسانی که خود را غلام امام حسین علیه السلام می پندارند و به عزاداری و نذری دادنهای خود دلخوش کرده اند ولی در واقع با یاری کردن ظالمان و یزیدان زمانه خود، در سپاه یزید قرار دارند. |
| بنا به روایتی از امام علی علیه السلام، اصحاب جمل و خوارج از مصادیق این آیه اند. آری آنها هم گمان می کردند در حال جهاد در راه خدایند و بهشت در انتظار آنهاست در حالی که روبروی امام معصومی ایستاده بودند که پروردگار تعالی اطاعت از او را برآنها واجب کرده بود. این آیه بسیار آیه تکان دهنده ایست و سخت انسان را به فکر فرو می برد که نکند من هم عمری، راه را اشتباه رفته و با هر قدمی از مقصد بیشتر دور شده باشم اینجاست که سخن امام رضا علیه السلام باز هم در گوش طنین می اندازد که هر کس هدایت را در غیر قرآن جستجو کند، حتمًا گمراه خواهد شد بلی برای اینکه مشمول این آیه نشویم راهی جز فهم دقیق قرآن کریم و عمل به آن نداریم. امام علی علیه السلام می فرماید: "به زودی امّت به هفتاد و سه گروه متفرّق خواهند شد، که هفتاد و دو گروه در آتش و یک گروه در بهشت خواهند بود. سیزده گروه از هفتاد و سه گروه، محبّت ما اهل بیت را ادّعا میکنند، ولی یکی از آنها در بهشت و دوازده گروه در آتشند". بلی به صرف شیعه و محب اهل بیت علیهم السلام بودن نمی توان خود را بهشتی دانست.") | ||
| ۴۴ | ضَلَالٍ | گمراهي(پيمودن راهي که به هدف مورد نظر منتهي نميشود، بلکه سر از جاي ديگر در مي آورد. منظور از "ضَلَالٍ مُّبِينٍ: گمراهی آشکار" آن گمراهی است که خطا و اشتباه بودنش واضح است) |
| ۴۵ | ضَلَالَةُ | گمراهي (پيمودن راهي که به هدف مورد نظر منتهي نميشود، بلکه سر از جاي ديگر در مي آورد) |
| ۴۶ | ضَلَالَتِهِمْ | گمراهيشان |
| ۴۷ | ضَلَالِکَ | گمراهيت |
| ۴۸ | ضَلَلْتُ | گمراه شدم - گمراه هستم |
| ۴۹ | ضَلَلْنَا | گم شديم |
| ۵۰ | ضَلُّواْ | گمراه شدند - گم شدند - ناپيدا شدند - گم کردند("وَيَوْمَ يَحْشُرُهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ فَيَقُولُ ءَأَنتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِي هَـٰؤُلَاءِ أَمْ هُمْ ضَلُّواْ ٱلسَّبِيلَ: و روزی که محشورشان می کنیم(از قبرها به اجبار بیرونشان می کنیم و به سمت بهشت و جهنم آنان را کوچ می دهیم) و آنچه را به جای الله که برتر است، می پرستند آنچه را که از او پایینتر و کم ارزشتر است ولی هم تراز و کنار او قرارش داده اند(روزقیامت که هم خودشان و هم آن کسانی که شریک پروردگار گرفته بودند را محشور می کنیم)، آنگاه (پروردگار تعالی)می گوید: "آیا شما این بندگان مرا گمراه کردید یا اینکه خودشان آن راه(صراط و راه مستقیم) را گم کردند(مثلًا پروردگار تعالی به حضرت عیسی علیه السلام می فرماید که آیا خودت به قومت گفته ای که تو را بپرستند و تو را خدا یا پسر خدا بخوانند یا اینکه این گمراهی تقصیر خودشان بوده است. البته مشخص است که پروردگار تعالی خود جواب این پرسش را می داند و این پرسش و پاسخ برای شرمنده ساختن و اتمام حجت با کسانی است که با زیاده روی در قداست دادن به حضرت عیسی علیه السلام خودسرانه او را خدا و فرزند خدا خوانده اند)") |
| ۵۱ | ضَنکاً | تنگ (اين کلمه در مذکر و مؤنث به يک شکل استعمال ميشود) |
| ۵۲ | ضَنِينٍ | بخيل |
| ۵۳ | ضِيَاءً | فروزان - داراي نور - روشنايي (ضياء به معني منبع نور است ولي کلمه نور معني عامتري دارد) |
| ۵۴ | ضَيْرَ | ضرر("قَالُواْ لَا ضَيْرَ إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ(شعراء۵۰): (ساحران به فرعون)گفتند: ضرر نیست زیرا به یقین ما به سوی پروردگارمان بازگشت کنندگانیم(در برابر تهدید فرعون که گفت حال که به موسی(علیه السلام) ایمان آوردید شما را به وضع فجیعی(که در آیه قبل وصفش آمد) می کشم ساحران گفتند تمام این بلایا و شکنجه ها در برابر لذّت دیدار پروردگارمان که همه چیزمان را از او داریم هیچ است و ضرر محسوب نمی شود به عبارت دیگر در معامله با پروردگار کریم بی نیاز و با همگان همیشه و بی اندازه مهربان(رحمان و رحیم) جان دادن هم سود خالص است)") |
| ۵۵ | ضِيزَيٰ | ظالمانه - غير عادلانه |
| ۵۶ | ضَيْفِ | ميهمان - ميهمانان (در اصل کلمه ضيف مصدر است و مصدر تثنيه و جمع ندارد و براي همين در عبارت "ضَيْفِ إِبْرَاهِيمَ ٱلْمُکْرَمِينَ " به صورت مفرد آورده شده درحاليکه چند نفر مهمان بودند) |
| ۵۷ | ضَيْفِهِ | ميهمانش - ميهمانانش(در اصل کلمه ضيف مصدر است و مصدر تثنيه و جمع ندارد و براي همين در عبارت "رَاوَدُوهُ عَن ضَيْفِهِ " به صورت مفرد آورده شده درحاليکه چند نفر مهمان بودند) |
| ۵۸ | ضَيْفِي | ميهمانم - ميهمانانم(در اصل کلمه ضيف مصدر است و مصدر تثنيه و جمع ندارد و براي همين در عبارت "وَلَا تُخْزُونِ فِي ضَيْفِي " به صورت مفرد آورده شده درحاليکه چند نفر مهمان بودند) |
| ۵۹ | ضَيْقٍ | تنگي |
| ۶۰ | ضَيِّقاً | تنگ (کلمه ضيِّق بيشتر در چيز تنگي به کار ميرود که تنگيش ذاتي باشد و کلمه ضائق در چيز تنگي استعمال ميشود که تنگيش عارضي و در اثر عوامل خارجی ایجاد شده است) |