ق
واژههای قرآنی — حرف قاف
| ردیف | واژه قرآنی | معنای فارسی |
|---|---|---|
| ۱ | ق | از حروف مقطعه قرآن کریم(در روايتي از حضرت امام صادق عليه السلام آمده است که اين حروف اجزايي از اسم اعظم خدا هستند و رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلّم وائمه اطهار عليهم السلام ميتوانند آنها را تركيب نموده، اسم اعظم را درست كنند، آن وقت هر گاه با آن اسم اعظم دعا كنند مستجاب ميشود البته بیشتر از همه به این واقعیت اشاره دارد که قرآنی با این عظمت و زیبایی از همین حروف الفبایی که در دسترس شما نیز هست درست شده و اگر معتقدید که این قرآن کلام خدا نیست شما هم همین حروف را به کار گیرید و مانند قرآن را بیاورید |
| از طرفی غیر معمولی بودن چنین کلمه ای باعث جلب توجه مخاطب به ادامه کلام می گردد همچنین حروف مقطعه مشابه در ابتدای برخی از سوره ها به نوعی آنها را در دسته ای مشترک قرار می دهد مفهوم دیگر این است که اگر می خواهی مقصود اصلی قرآن کریم را بفهمی باید به تک تک حروف آن با دقّت توجه کنی البته مانعی برای صحت همزمان تمام این معانی نیست که با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است روابط ریاضی که برای این حروف نقل شده دارای تناقض می باشد و پس از بررسی مشخص می گردد که برای همه سوره ها صادق نیست که هم بی اعتمادی می آورد و هم باعث انحراف از غرض اصلی که همان توجه به معانی آیات است، می شود مثل اینکه هواپیمایی که وسیله پرواز است را تبدیل به انباری کنند) | ||
| ۲ | قَائِلٌ | گوينده اي |
| ۳ | قَائِلُونَ | در نيمروز خوابيده ها (از ماده قيلوله و به معناي خواب نيمروز است) |
| ۴ | قَائِلُهَا | گوينده اش |
| ۵ | قَائِلِينَ | گوينده گان |
| ۶ | قَائِمٌ | ايستاده -برپا -پا بر جا- ثابت قدم-قيام کننده (کلمه قيام بر وزن فيعال مي باشد و قيام بر هر چيز به معناي درست کردن و حفظ و تدبير و تربيت و مراقبت و قدرت بر آن است، چون قيام به معناي ايستادن است و همانگونه که در زبان فارسی نیز معمول است ايستادن پای هر کار، کنایه ای است برای مسلط بودن بر آن کار و مدیریت و مراقبت دقیق برای به سرانجام رساندن آن است در قرآن کریم در آیه شریفه ۱۸ از سوره مبارکه آل عمران و آیه شریفه ۳۳ سوره مبارکه رعد، از پروردگار متعال با صفت "قائم" یاد نموده است: "شَهِدَ ٱللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ وَٱلْمَلَائِکَةُ وَأُوْلُواْ ٱلْعِلْمِ قَائِمَاً بِـٱلْقِسْطِ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَکِيمُ(آل عمران۱۸): الله شهادت مي دهد که او همان است که معبودي جز او نيست و فرشتگان و صاحبان علم (انان هم به يگانگي او شهادت مي دهند) ايستاده به عدل(گويي پاي هر کار يا هر امري از اين عالم ايستاده تا ذره اي خلاف عدل اتفاق نيفتد) هيچ معبودي جز آن عزيز و حکيم نيست(هم برای اجرای این عدالت قدرت دارد(عزیز) و هم دانایی(حکیم))" |
| و "أَفَمَنْ هُوَ قَائِمٌ عَلَىٰ کُلِّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ...(رعد۳۳): آیا پس کسی که او ایستاده است مسلط بر هر شخصی به واسطه آنچه کسب نموده..." یعنی پای امور مربوط به همگان ایستاده تا ذره ای خلاف عدالت اتفاق نیفتد و مبنای سرنوشتی که برای هر کس تعیین می کند نیز عملکرد و اکتساب خود اوست(بِمَا کَسَبَتْ) مثلاً برای آن کس از بندگانش که نیتش خیر رساندن به دیگران است و تا حد توانش در این راه می کوشد، خیر دنیا و آخرت را فراهم می آورد. امام رضا علیه السلام فرموده اند: "وقتی گفته می شود پروردگار قائم است نه به معنی ایستادن روی پا با زحمت و سختی و خستگی مثل ایستادن سایر اشیاء است بلکه معنایش این است که حافظ و قیّم اشیاء است مثل وقتی که گفته میشود: "فلانی قائم به امر فلانی است" یعنی کارهای او به دست فلانی است" همچنین قائم در کلام مردم به معنی "باقی" و به معنی "کفایت" نیز به کار میرود، مثل اینکه گفته میشود: "قم بامر فلان" یعنی او را کفایت کن(نیازش را به طور کامل برطرف کن و کاری که دارد را به سرانجام برسان)") | ||
| ۷ | قَائِمَةً | ايستاده -برپا -پا بر جا (هر جا کلمه قيام ذکر شود معناي معروف برخاستن به ذهن خطور ميکند که آن نيز به دو معنا است، يکي ايستادن و يکي قبول تصدي يک عمل) |
| ۸ | قَائِمُونَ | ايستاده -برپا -پا بر جا- ثابت قدم (عبارت"ٱلَّذِينَ هُم بِشَهَادَاتِهِمْ قَائِمُونَ " به اين معني است که پاي شهادت خود مي ايستند و براي اداي گواهي هاي خود پايبند و متعهدند،هر جا کلمه قيام ذکر شود معناي معروف برخاستن به ذهن خطور ميکند که آن نيز به دو معنا است، يکي ايستادن و يکي قبول تصدي يک عمل) |
| ۹ | قَائِمِينَ | قيام کنندگان (در عبارت " وَٱلْقَائِمِينَ وَٱلرُّکَّعِ ٱلسُّجُودِ "منظورکساني هستند که خود را براي عبادت خدا و نماز به تعب وزحمت مياندازند،هر جا کلمه قيام ذکر شود معناي معروف برخاستن به ذهن خطور ميکند که آن نيز به دو معنا است، يکي ايستادن و يکي قبول تصدي يک عمل ) |
| ۱۰ | قَابَ | به اندازه ي - فاصله ميان دستگيره کمان و زه آن(کلمه قاب و کلمه قيب مانند کلمه قاد و قيد به معناي مقدار هر چيز است) |
| ۱۱ | قَابِل | قبول کننده |
| ۱۲ | قَاتَلَ | کارزار کرد - جنگيد (از آنجا که یکی از معانی باب مفاعله مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر است مقاتله یا قتال به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد) |
| ۱۳ | قَاتِلْ | کارزار کن - بجنگ (از آنجا که یکی از معانی باب مفاعله مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر است مقاتله یا قتال به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد) |
| ۱۴ | قَاتِلاَ | شما دو نفر کارزار کنيد - شما دو نفر بجنگيد (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد) |
| ۱۵ | قَاتَلَکُمُ | با شما جنگيدند (حرف لام در عبارت "قَاتَلَکُمُ ٱلَّذِينَ " به دليل رسيدن ساکن به تشديد حرکت گرفته. یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد) |
| ۱۶ | قَاتِلُواْ | کارزار کنيد - بجنگيد (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة(که "قاتِلوا" فعل امر آن می باشد) به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد) |
| ۱۷ | قَاتَلُواْ | کارزار کردند - جنگيدند (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد) |
| ۱۸ | قَاتَلُوکُمْ | با شما کارزار کردند - با شما جنگيدند (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد) |
| ۱۹ | قَاتِلُوهُمْ | با آنان کارزار کنيد -با آنان بجنگيد (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد) |
| ۲۰ | قَاتَلَهُمُ ٱللَّهُ | خدا آنان را بکشد-خدا آنان را نابود کند - خدا با آنان بجنگد (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد) |
| ۲۱ | قَادِرٌ | قدرتمند - توانا-آنکه تقدير مي کند-آنکه اندازه تعيين مي کند(از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۲۲ | قَادِرُونَ | قدرتمندان - توانايان-آنانکه تقدير مي کنند-آنانکه اندازه تعيين مي کنند(از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۲۳ | قَادِرِينَ | قدرتمندان - توانايان-آنانکه تقدير مي کنند-آنانکه اندازه تعيين مي کنند(از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۲۴ | قَارِعَةُ | کوبنده - يکي از اسامي قيامت( بدين جهت قيامت را قارعه ( کوبنده)ناميده که آسمانها و زمين را به هم ميکوبد و به آسمان و زميني ديگر تبديل ميکند، کوهها را به راه مياندازد، خورشيد را تيره و ماه را منخسف ميکند، ستارگان را ميريزد و تمامي اشيا به قهر خداي تعالي دگرگون ميشوند. "وَلَا يَزَالُ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ تُصِيبُهُم بِمَا صَنَعُواْ قَارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِّن دَارِهِمْ: و همواره این گونه است که کسانی که کفر ورزیدند(نعمتها و فرامین الهی را نادیده گرفته بر آنها سرپوش می گذارند) به دلیل آنچه ساخته و عمل کردند به آنها کوبنده ای می رسد(شبیه شخصی که سنگی را به سمت دیواری پرتاب کرده و سنگ پس از برخورد به آن دیوار به خودش اصابت می نماید کسی که با نافرمانی پروردگار به ظلم و فاسد پرداخته نیز همواره در معرض اصابت پیامدهای کردار خودش می باشد) یا در محلی نزدیک به خانه هایشان فرود می آید(یا اینکه پیامد فساد و ظلمشان دامنگیر وابستگانشان یا کسانی که در برابر ظلم و فسادشان سکوت کرده اند می شود) ) |
| ۲۵ | قَارُونُ | نام فردي از قوم موسي علي نبينا و عليه السلام که پسر عمو يا پسر خاله حضرت نيز بوده است و پس از اينکه به ثروتي مي رسد که حمل کليدهاي گنجهايش گروهي تنومند را خسته مي کرده، سر به طغيان بر مي دارد و ظلم و طغیانش این بود که به جای به جریان انداختن این ثروت در جامعه و در نتیجه رونق دادن به زندگی خود و دیگران برای لذت بردن از تماشای این گنجها درون صندوقهایی آنها را کنز و انبار کرده بود و در جهت فساد و فخرفروشی از آنها استفاده می کرد در واقع ثروتی که منشأ تولیدی در جامعه نگردد برای آن جامعه آفت محسوب می شود قارون که از نصیحتهای حضرت موسی علیه السلام و اهل ایمان به ستوه آمده بود بنا به روایات با اجير کردن زني فاحشه قصد تهمت زدن به حضرت موسي را داشت ولي آن زن از خدا شرم مي کند وبه بي گناهي حضرت موسي شهادت مي دهد پس از اين ماجرا زمين قارون و اموالش را در خود فرو مي برد. در سوره مبارکه احزاب آیه شریفه ۶۹ به ماجرایی اشاره می کند که می تواند تأیید کننده همین روایات باشد در این آیه شریفه آمده است پروردگار تعالی حضرت موسی علیه السلام را از تهمتی که به او می زنند تبرئه کرده و آبرویش را حفظ می نماید چون اونزد پروردگار همواره و بسیار آبرودار بود |
| ۲۶ | قَاسِطُونَ | مايلين به سوي باطل(قاسط به معناي عدول کننده از حق است، بر خلاف کلمه مقسط که به معناي عدول کننده به سوي حق است . يکي از معاني باب افعال ضد معناي ثلاثي مجرّد است) |
| ۲۷ | قَاسَمَهُمَا | براي آن دو نفر سوگند خورد |
| ۲۸ | قَاسِيَة | با قساوت - سخت ("قَاسِيَةً" اسم فاعل از ماده قسي است و اين ماده به معناي سفتي و سختي است و قساوت قلب از قسوت سنگ که صلابت و سختي آن است گرفته شده و قلب قسي يا با قساوت آن قلبي است که در برابر حق خشوع ندارد و تاثيري به نام رحمت و رقّت به آن دست نميدهد) |
| ۳۰ | قَاصِداً | کلمه قصد به معناي وسط و ميانه است و سفرِ قاصد سفری است که خيلي دور و طولاني نباشد، بلکه براي مسافر آسان و نزديک باشد . |
| ۳۱ | قَاصِرَاتُ | کوتاه کننده ها (عبارت "قَاصِرَاتُ ٱلطَّرْفِ "کنايه است ازهمسراني که به شوهران خود راضي و قانعند و چشم به ديگري ندارند يا همسراني پر ناز و کرشمه) |
| ۳۲ | قَاصِفاً | شکننده - طوفان مرگبار دريايي که کشتی ها را در هم می شکند - تندبادی که درختان و خانه ها را در مسیر خود در هم می شکند |
| ۳۳ | قَاضٍ | حکم کننده - انجام دهنده |
| ۳۴ | قَاضِيَةَ | تمام کننده - به پايان رساننده ( وعبارت "يَا لَيْتَهَا کَانَتِ ٱلْقَاضِيَةَ " يعني اي کاش کارم با همان مرگ اول به پايان رسيده بود) |
| ۳۵ | قَاطِعَةً | قطعی کننده وعملي کننده ی تصميم(قطع امر به معناي عملي کردن تصميم و عزم بر آن است) |
| ۳۶ | قَاعاً | زمين صاف و تخت("فَيَذَرُهَا قَاعًا صَفْصَفًا: در نتیجه آن(زمین) را رها می کند(اتفاقات عظیم قیامت از جمله بدل شدن کوهها به تل ریگ و گرد و غباری در اثر زلزله ای بسیار شدید، را خاتمه می دهد) به صورت زمين صاف و تخت و لیزی(لیزی به دلیل پوشیده شدن از شن)") |
| ۳۷ | قَاعِداً | نشسته |
| ۳۸ | قَاعِدُونَ | نشسته ها - خانه نشينان( در عبارت "لَّا يَسْتَوِي ٱلْقَاعِدُونَ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ ..."منظور کساني هستند که به جنگ نرفته اند) |
| ۳۹ | قَاعِدِينَ | نشسته ها - خانه نشينان(در آيات مورد نظرمنظور کساني هستند که به جنگ نرفته اند) |
| ۴۰ | قَالَ | گفت |
| ۴۱ | قَالَا | آن دو نفر گفتند |
| ۴۲ | قَالَتْ | گفت |
| ۴۳ | قَالَتِ | گفت (در اصل "قَالَتْ " بوده که حرف "ت"به دليل رسيدن به ساکن حرکت گرفته است) |
| ۴۴ | قَالَتَا | آن دو(مؤنث) گفتند(در عبارت "ثُمَّ ٱسْتَوَيٰ إِلَي ٱلسَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ٱئْتِيَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ " چون سماء و ارض مؤنث مجازي هستند به اين شکل آمده است) |
| ۴۵ | قَالُواْ | گفتند |
| ۴۶ | قَالَهَا | آن را گفت |
| ۴۷ | قَالِينَ | دشمنان("قَالَ إِنِّي لِعَمَلِکُم مِّنَ ٱلْقَالِينَ(شعراء۱۶۸): (حضرت لوط علیه السلام)گفت: "به یقین من برای عمل شما از دشمنانم(نفرمود که من دشمن شماهستم بلکه فرمود که من عمل شما را دشمن می دارم یعنی دشمنی من با عمل شماست نه خود شما. در واقع انسان باید همگان را از این جهت که مخلوق پروردگار او هستند دوست بدارد و دشمنی او با کردارهای بد آنهاست و نه با خود اشخاص به جهان خُرَّم از آنم که جهان خُرَّم از اوست***عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست(سعدی رحمت الله علیه))") |
| ۴۸ | قَامَ | ايستاد - برخاست |
| ۴۹ | قَامُواْ | ايستادند - برخاستند |
| ۵۰ | قَانِتٌ | آن کس که دائماً خاضعانه مطيع و فرمانبرداراست- عبادتگر(کلمه قانت اسم فاعل از مصدر قنوت است وقنوت به معناي اطاعتي است مداوم که با خضوع و فروتني همراه باشد) |
| ۵۱ | قَانِتَاتٍ | زنان که دائماً خاضعانه مطيع و فرمانبردارند- زنان عبادتگر(کلمه قانت اسم فاعل از مصدر قنوت است وقنوت به معناي اطاعتي است مداوم که با خضوع و فروتني همراه باشد) |
| ۵۲ | قَانِتُونَ | آنان که دائماً خاضعانه مطيع و فرمانبردارند-عبادتگران(کلمه قانت اسم فاعل از مصدر قنوت است وقنوت به معناي اطاعتي است مداوم که با خضوع و فروتني همراه باشد) |
| ۵۳ | قَانِتِينَ | آنان که دائماً خاضعانه مطيع و فرمانبردارند-عبادتگران(کلمه قانت اسم فاعل از مصدر قنوت است وقنوت به معناي اطاعتي است مداوم که با خضوع و فروتني همراه باشد) |
| ۵۴ | قَانِطِينَ | نااميدان |
| ۵۵ | قَانِعَ | قناعت کننده - فقیر آبرودار و قانعی که نیازش را مخفی می کند و به هر چه به او بدهند راضی است هرچند حاجتش را بر طرف نکند(در مقابل به فقیری که نیازش را آشکار می کند و هر چه به او بدهند، باز هم بیشتر می خواهد، "مُعْتَرَّ" می گویند) |
| ۵۶ | قَاهِرُ | غالب و تأثير گذار(قهر نوعي از غلبه را گويند و آن اين است که چيزي بر چيز ديگري چنان جلوه و ظهور کند که آنرا مجبور به قبول اثري از آثار خود نمايد، اثری که هم می تواند همسو با طبیعت شخص مقهور باشد و هم مخالف آن، مانند ظهور آب بر آتش که آنرا خاموش ميسازد) |
| ۵۷ | قَاهِرُونَ | غلبه کنندگان تأثير گذار(قهر نوعي از غلبه را گويند و آن اين است که چيزي بر چيز ديگري چنان جلوه و ظهور کند که آنرا مجبور به قبول اثري از آثار خود نمايد، اثری که هم می تواند همسو با طبیعت شخص مقهور باشد و هم مخالف آن، مانند ظهور آب بر آتش که آنرا خاموش ميسازد) |
| ۵۸ | قَبَائِلَ | قبيله ها ( قبيله :همه افرادي که نسلشان به يک نفر مي رسد) |
| ۵۹ | قَبْرِهِ | قبرش |
| ۶۰ | قَبَسٍ | شعله ی برگرفته ای - شعله اي که به وسيله نوک چوب يا مانند آن از آتشي ديگر گرفته شود(هم ریشه با اقتباس) |
| ۶۱ | قَبْضاً | گرفتن چيزي و کشيدن آن به طرف خويش |
| ۶۲ | قَبْضَةً | گرفتني اندک - تکه اي برداشته شده ( قبض به معني گرفتن چيزي و کشيدن آن به طرف خويش است) |
| ۶۳ | قَبَضْتُ | گرفتم( قبض به معني گرفتن چيزي و کشيدن آن به طرف خويش است) |
| ۶۴ | قَبْضَتُهُ | در دست او - در احاطه ي قدرت اوست (عبارت "وَٱلْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ "اين معنا را خاطر نشان ميکند که در روز قيامت تمامي اسباب از سببيت ميافتند و دست خلق از همه آنها بريده ميشود، تنها يک سبب ميماند و آن هم خداي مسبب الاسباب است. قبض به معني گرفتن چيزي و کشيدن آن به طرف خويش است) |
| ۶۵ | قَبَضْنَاهُ | آن را گرفتيم( قبض به معني گرفتن چيزي و کشيدن آن به طرف خويش است "ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَيْنَا قَبْضًا يَسِيرًا: سپس آن(سایه) را گرفته و به سوی خود کشیدیم گرفتن و کشیدنی همواره و بسیار آسان(باز هم در انتهای روز و غروب خورشید، بساط سایه هایی که در اثر تابش خورشید ایجاد شده بودند، به آرامی برچیده می شود و در سایه کلی شب محو می گردند(در واقع شب، سایه یک سمت کره زمین می باشد که بر سمت دیگرش افتاده است). استفاده از عبارت "قَبْضًا يَسِيرًا: گرفتن و کشیدنی همواره و بسیار آسان" برای جایگزینی شب و روز، اشاره دارد به اینکه به حکمت پروردگار جای روز و شب به تدریج، با هم عوض می شود و اگر تبدیل روز به شب به صورت ناگهانی اتفاق می افتاد اختلاف ناگهانی درجه حرارت به زودی حیات را از روی زمین بر می چید. اینکه فرمود "قَبَضْنَاهُ إِلَيْنَا: گرفته و به سوی خود کشیدیم" مقصودش این است که طلوع خورشید در روز بعد به دست ماست اگر بخواهیم دوباره روزی دیگر و سایه هایی دیگر را پدید می آوریم و اگر هم نخواستیم این بساط شب و روز را با قیامت بر می چینیم)") |
| ۶۶ | قَبْلِ | پيش - قبل |
| ۶۷ | قِبَلَ | به سوي - طاقت رویارویی("ٱرْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لَّا قِبَلَ لَهُم بِهَا وَلَنُخْرِجَنَّهُم مِّنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُونَ(نمل۳۷): به سوی آنان برگرد سوگند که به یقین طولی نمی کشد لشکری وصف ناپذیر برایشان می آوریم که برای آنها در برابر آن طاقت رویارویی نیست و سوگند که به یقین از آن(سرزمین) به صورت ذلیلان(ذلیلانه) اخراجشان می کنیم در حالی که تن به پستی دادگانند و زیر دست بودن خود را پذیرفته اند") |
| ۶۸ | قُبُل | جلو - روبرو- از پيش رو |
| ۶۹ | قِبْلَةَ | قبله - نوعي مقابل هم قرار گرفتن - چيزي که آدمي رو به آن ميکند (حالتي است که باعث ميشود دو چيز مقابل هم قرار گيرد و از عبارت "و اجعلوا بيوتکم قبلة " سه معنی صحیح همزمان برداشت می شود یکی اینکه خانه هایتان را به شکلی بنا کنید که در خانه ها به سمت یکدیگر باشد همانگونه که امروزه نیز مرسوم است که در یک کوچه خانه های دو طرف کوچه درشان به سمت هم است که این موضوع باعث ارتباط بین همسایگان و در نتیجه تقویت رابطه اجتماعی افراد با یکدیگر و یاری رساندنشان به هم در جهت رفع مشکلات و پیشرفت جمعی می شود معنی دیگری که برداشت می شود این است که این مجموعه خانه ها به مرکزیت خانه موسی و هارون را قبله خودتان قرار دهید و هر جا که بودید به همین سمت نماز بخوانید که در روایات هم آمده که خانه موسی و هارون در همین مکان بیت المقدس امروزی قرار داشته است معنی صحیح سومی که از این جمله کوتاه برداشت می شود این است که خانه هایتان را محل رو کردن به پروردگار قرار داده، در آنها نماز بخوانید) |
| ۷۰ | قِبْلَتَکَ | قبله ي تو |
| ۷۱ | قِبْلَتِهِمُ | قبله آنها ( حرف ميم به دليل رسيدن ساکن به تشديد حرکت گرفته است) |
| ۷۲ | قِبْلَتَهُمْ | قبله آنها |
| ۷۳ | قَبْلِکَ | قبل از تو |
| ۷۴ | قِبَلَکَ | به سوي تو |
| ۷۵ | قَبْلِکُمْ | قبل از شما |
| ۷۶ | قَبْلِنَا | قبل از ما |
| ۷۷ | قَبْلِهِ | قبل از او- قبل از آن |
| ۷۸ | قَبْلِهَا | قبل از او- قبل از آن |
| ۷۹ | قَبْلِهِمُ | قبل از ايشان- قبل از آنان( حرف ميم به دليل رسيدن ساکن به تشديد حرکت گرفته است) |
| ۸۰ | قَبْلِهِمْ | قبل از ايشان- قبل از آنان |
| ۸۱ | قَبْلَهُمْ | قبل از ايشان |
| ۸۲ | قَبْلِي | قبل از من |
| ۸۳ | قُبُورِ | قبرها |
| ۸۴ | قَبُولٍ | قبول - پذيرفتن |
| ۸۵ | قَبِيلًا | همواره و بسیار رو به رو |
| ۸۶ | قَبِيلُهُ | دار و دسته ي او - نفرات او |
| ۸۷ | قِتَال | جنگیدن (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد) |
| ۸۸ | قَتَرٌ | دود و يا غبار سياه رنگ - سياهي و تاریکي |
| ۸۹ | قَتَرَةٌ | دود و يا غبار سياه رنگ - سياهي و تاریکي |
| ۹۰ | قُتِلَ | کشته شد - کشته باد - مرگ بر( در عباراتي نظير" فَقُتِلَ کَيْفَ قَدَّرَ ") |
| ۹۱ | قَتَلَ | کشت |
| ۹۲ | قَتْلَ | کشتن |
| ۹۳ | قَتَلْتُ | کشتم |
| ۹۴ | قَتَلْتَ | کشتي |
| ۹۵ | قُتِلَتْ | کشته شد |
| ۹۶ | قَتَلْتُمْ | کشتيد |
| ۹۷ | قُتِلْتُمْ | کشته شديد |
| ۹۸ | قَتَلْتُمُوهُمْ | آنان را کشتيد |
| ۹۹ | قَتَلْنَا | کشتيم |
| ۱۰۰ | قُتِلُواْ | کشته شدند |
| ۱۰۱ | قَتَلُواْ | کشتند |
| ۱۰۲ | قُتِّلُواْ | بسيارکشته شدند( در اينجا استفاده از باب تفعيل براي نشان دادن کثرت است) |
| ۱۰۳ | قَتَلَهُ | او را کشت("فَـٱنطَلَقَا حَتَّىٰ إِذَا لَقِيَا غُلَامًا فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَکِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَيْئًا نُّکْرًا: سپس آن دو راه افتادند تا وقتی که به پسر جوانی برخوردند پس بلافاصله(و بی مقدمه) او را کشت (موسی علیه السلام)گفت: "آیا شخصی پاک و بی گناه را می کشی بدون نَفْسی؟(بدون اینکه او کسی را کشته باشد) راستی که چقدر کار ناآشنا، بي سابقه و بسیار ناجور و هولناکی انجام دادی"(خضر علیه السلام به مرتبه ای رسیده که همکار فرشتگان در اجرای فرامین الهی شده است بنابراین این یک کشتن معمولی نبود و به شیوه عزرائیل جانش را گرفت ولی موسی متوجه شد که خضر مسبب جان دادن آن جوان شده است و از این رو اعتراض نمود شاهد این مدعا در آیه ای است که خضر علیه السلام دلیل این کار را بیان می کند و از فعل جمع "اردنا: (من و فرشتگان مأمور به این کار)خواستیم" استفاده می نماید)") |
| ۱۰۴ | قَتْلَهُمْ | کشتنشان |
| ۱۰۵ | قَتْلَهُمُ ٱلْأَنبِيَاءَ | اينکه پيغمبران را مي کشتند |
| ۱۰۶ | قَتْلَي | کشته شدگان (جمع قتيل) |
| ۱۰۷ | قَتُوراً | بخيلي که بخل را به نهايت رسانده باشد - بي نهايت بخيل(کلمه : قتر، به معناي تنگي است و قتور مبالغه در همان معنا است) |
| ۱۰۸ | قِثَّائِهَا | خيار آن |
| ۱۰۹ | قَدْ | محققاً - يقيناً - دقیقًا - بي ترديد - به روشنی - البته- خوب شد که- بسیار- چه بسیار- چه خوب - چقدر- چه اندازه- به خوبی - کاملاً - به طور کامل - به کلّی - از بیخ و بن- به بهترین شکل(در کتب لغت مصارف ديگري نيز براي "قَدْ "گفته اند که در قرآن کاربرد ندارد. عبارت"قَدْ أَخَذْنَا أَمْرَنَا مِن قَبْلُ" یعنی : خوب شد که کارمان را قبل از این خود به دست گرفتیم. در عبارت "ءَالْئَانَ وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ: آیا الآن؟ در حالی که قبل از این بسیار عصیان و نافرمانی کردی" معنی بسیار می دهد. "وَلَقَدْ عَلِمْنَا ٱلْمُسْتَقْدِمِينَ مِنکُمْ وَلَقَدْ عَلِمْنَا ٱلْمُسْتَأْخِرِينَ: سوگند که به جلو افتادگان(کنایه از پیشینیان) از شما کاملاً علم داریم و سوگند که به تأخیر کنندگان(کنایه از آیندگان) کاملاً علم داریم") |
| ۱۱۰ | قُدَّ | پاره شد |
| ۱۱۱ | قَدِ | محققاً - يقيناً (در عباراتي نظير " فَقَدِ ٱسْتَمْسَکَ"حرف دال چون به حرف ساکن رسيده حرکت گرفته است) |
| ۱۱۲ | قَدَّتْ | پاره کرد (کلمه قد و همچنين قط به معناي پاره کردن است، اما قد به معناي پاره کردن از طول است ولي قط به معناي پاره کردن از عرض است) |
| ۱۱۳ | قَدْحاً | زدن با ضربه |
| ۱۱۴ | قِدَداً | گوناگون و متفاوت(جمع قده است، که از مصدر قد و به معناي قطعه است، ودر عبارت "طَرَائِقَ قِدَداً " اگر طرائق را با صفت "قدد" توصيف کرده، به اين مناسبت بود که هر يک از آن طريقهها مقطوع از طريقه ديگر است و سالک خود را به هدفي غير هدف ديگري ميرساند) |
| ۱۱۵ | قَدَرٍ | اندازه ي معين(مطابق با اندازه گیریهای دقیق علمی میزان بارش در کل زمین در هر سال مقدار ثابت و معین ۵۰۵۰۰۰ کیلومتر مکعب است(۷۹ درصد این مقدار بر روی اقیانوسها می بارد) که به این موضوع در قرآن کریم در عبارت "وَٱلَّذِي نَزَّلَ مِنَ ٱلسَّمَاءِ مَاءً بِقَدَرٍ"، اشاره شده است. از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۱۱۶ | قَدِّرْ | اندازه گيري دقیق و بسیار کن(از معانی باب تفعیل کثرت و زيادی است. در عبارت "قَدِّرْ فِي ٱلسَّرْدِ "يعني در بافتن زره تقديري بگير معنايش اين است که حلقه هاي زره را اندازهگيري کن، تا متناسب و هماهنگ شوند یا اینکه اندازه هریک متناسب با محل قرار گرفتنش بر روی تن پوشنده زره باشد تا انحنای قسمتهای مختلف بدن با انحنای زره هماهنگ باشد. همان گونه که در آیه شریفه ۵ سوره مبارکه علق آمده: "عَلَّمَ ٱلْإِنسَانَ مَا لَمْ یعْلَمْ: به انسان آموخت آنچه را ندانست و نمی داند" بسیاری از علوم کلیدی که زندگی انسان را متحول نموده، نخستین بار به صورت الهامات غیبی و الهی به پیامبران آموزش داده شده و سپس آنها آن علوم را به مردم آموخته اند درآیه شریفه ۸۰ از سوره مبارکه انبیاء به این موضوع اشاره گردیده که ساخت زره نخستین بارتوسط پروردگارتعالی به حضرت داوود علیه السلام آموزش داده شد و سپس آن حضرت این علم را به مردم آموخته است در آیه شریفه ۱۱ از سوره مبارکه سبأ جزئیات بیشتری از این آموزش را بیان می کند و عبارت "قَدِّرْ فِي ٱلسَّرْدِ: در آن بافتن زره اندازه گیری بسیار و دقیق کن" در آن آیه به ریزه کاریها و اندازه گیریهای پیچیده این صنعت اشاره دارد چون برای بافت زره |
| باید ابتدا دانش و امکاناتشان به حدی می رسید که آهن و فولاد را به صورت مفتول های باریک با استحکام بالا و قطر حدود دو میلیمتر در آورند سپس از این مفتولها حلقه های فلزی ساخته و هر دو حلقه را با یک حلقه به هم بافته و سپس محل باز شدن تک تک حلقه را جوش دهند از طرفی اندازه حلقه ها بسته به محل قرار گرفتنشان بر روی بدن جنگجویان متفاوت بود تا هم مانند یک لباس پارچه ای بر روی تن بنشیند و هم در نقاطی که حفاظت بیشتری لازم داشتند، مستحکم تر شود. از الطاف پروردگار تعالی به انسان قرار دادن خواص حفاظتی در عناصر طبیعی و دادن دانش بهره گیری از آنها به او برای حفظ سلامتی و جانش می باشد و این نیز از موهبتهای بی شمار الهی است که جای شکر دارد) | ||
| ۱۱۷ | قُدِرَ | مقدّر شد (از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۱۱۸ | قَدْرِ | منزلت (کلمه قدر به معناي منزلت است و اگر شب نزول قرآن را شب قدر خوانده به خاطر اهتمامي بوده که به مقام و منزلت آن شب داشته و يا عنايتي که به عبادت متعبدين در آن شب داشته . بعضي ديگر گفتهاند : کلمه قدر به معناي ضيق و تنگي است و شب قدر را بدان جهت قدر خواندهاند که زمين با نزول ملائکه تنگ ميگردد) |
| ۱۱۹ | قَدَّرَ | اندازه گيري کرد - سنجيد- اندازه گرفت - داراي حدود واندازه کرد - اندازه قرار داد ( در اينجا استفاده از باب تفعيل براي نشان دادن کثرت است. از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۱۲۰ | قُدِرَ عَلَيْهِ | تنگ گرفته شده بر او(از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۱۲۱ | قَدَرَ عَلَيْهِ | تنگ گرفت بر او(از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۱۲۲ | قَدْراً | اندازه اي( در عبارت "قَدْ جَعَلَ ٱللَّهُ لِکُلِّ شَيْءٍ قَدْراً ".از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۱۲۳ | قَدَرْنَا | تقدير کرديم - مقدّر ساختيم - داراي حدود واندازه کرديم - اندازه قرار داديم(از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۱۲۴ | قَدَّرْنَا | تقدير کرديم - مقدّر ساختيم - داراي حدود واندازه کرديم - اندازه قرار داديم( در اينجا استفاده از باب تفعيل براي نشان دادن کثرت است.از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۱۲۵ | قَدَّرْنَاهُ | براي آن تقدير کرديم -براي آن مقدّر ساختيم ( در اينجا استفاده از باب تفعيل براي نشان دادن کثرت و همه جانبه بودن است.از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۱۲۶ | قَدَّرْنَاهَا | آن را تقدير کرديم - آن را مقدّر ساختيم - آن را داراي حدود واندازه کرديم -براي آن اندازه قرار داديم(از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است در اينجا استفاده از باب تفعيل براي نشان دادن کثرت و همه جانبه بودن است) |
| ۱۲۷ | قَدَّرُوهَا | آن را اندازه گيري کردند (در عبارت "قَوَارِيرَ مِن فِضَّةٍ قَدَّرُوهَا تَقْدِيراً "منظور اين است که آن جامهاي نقره مناسب اهلشان اندازه گيري شده اند یعنی گنجایش یا طرح و شکلشان هماهنگی کاملی با میزان میل و سلیقه نوشنده دارد.در اينجا استفاده از باب تفعيل براي نشان دادن کثرت و همه جانبه بودن است.اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۱۲۸ | قَدَرُهُ | اندازه اش - وسعش (از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۱۲۹ | قَدْرِهِ | منزلتش (از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۱۳۰ | قَدَّرَهُ | آن را تقدير کرد - آن را مقدّر ساخت - آن را داراي حدود واندازه ای دقیق با ریزه کاریهای بسیار، کرد -براي آن اندازه ای دقیق با ریزه کاریهای بسیار قرار داد( در اينجا استفاده از باب تفعيل براي نشان دادن کثرت و همه جانبه بودن است. اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۱۳۱ | قَدَرِهَا | اندازه اش - وسعش (از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۱۳۲ | قُدُسِ | طاهر- پاک |
| ۱۳۳ | قَدَمٌ | قدم - گام(قدم در عبارت "قَدَمَ صِدْقٍ" کنایه از مقام، جایگاه و منزلت است از این جهت که ایستادن در یک مکان توسط "قدم" صورت می گیرد و اضافه نمودن "صدق" به آن این معنی را می رساند که با راستگویی و هماهنگی گفتار و عمل به این مقام و منزلت و جایگاه رسیده است نه با دروغگویی و نفاق و دورویی) |
| ۱۳۴ | قَدَّمَ | از پيش فراهم کرده - از پيش فرستاده |
| ۱۳۵ | قَدَّمْتُ | از پيش فراهم کردم - از پيش فرستاده بودم |
| ۱۳۶ | قَدَّمَتْ | از پيش فراهم کرد - از پيش فرستاد(در عباراتی نظیر"قَدَّمَتْ أَيْدِيکُمْ"،علت اینکه اعمال را به "أيدي: دستها" نسبت داده ، براي اين است که غالبا دست وسيله تقديم است) |
| ۱۳۷ | قَدَّمْتُمْ | از پيش فراهم کرديد - از پيش فرستاديد |
| ۱۳۸ | قَدَّمْتُمُوهُ | از پيش آن را فراهم کرديد - از پيش آن را فرستاديد |
| ۱۳۹ | قَدِمْنَا إِلَيٰ | به سراغ ... آمدیم("وَقَدِمْنَا إِلَىٰ مَا عَمِلُواْ مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُورًا: و به سراغ آنچه عمل کردند، می رویم آنگاه آن(اعمال) را به شکل غباری پراکنده شده، قرار می دهیم(در عربی برای بیان واقعیتهای حتمی و دائمی از زمان ماضی ساده استفاده می شود ولی به شکل مضارع ترجمه می شود. بسیاری اوقات اعمال انسان ظاهری نیکو دارد ولی در باطن، فاسد است مانند عملی که از ریا و تظاهر انجام شده و خالصانه نیست گاهی اوقات نیز عملی ظاهر و باطنش نیکوست ولی گناهی بعد از آن انجام می شود آن عمل نیکو را نابود می کند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: روز قیامت قومی می آیند در حالی که برای آنان حسناتی مانند کوههاست ولی الله آنها را غبار پراکنده ای می کند سپس به آنان امر می شود که به آتش بروند. به یقین آنها بسیار روزه می گرفتند و نماز می خواندند و از شب توشه ای برای خود برمی گرفتند ولی هنگامی که اندک حرامی به آنان عرضه می شد به سمتش خیز بر می داشتند". بنا بر روایاتی از امام باقر و امام صادق علیهما السلام یکی از مصادیق این آیه دشمنان اهل بیت علیهم السلامند)") |
| ۱۴۰ | قَدِّمُواْ | از پيش فراهم کنيد - از پيش فرستيد |
| ۱۴۱ | قَدَّمُواْ | از پيش فراهم کردند - از پيش فرستادند |
| ۱۴۲ | قُدُورٍ | ديگهاي غذا (جمع قدر) |
| ۱۴۳ | قُدُّوسُ | بسيار پاک - بسيار طاهر |
| ۱۴۴ | قَدِيرٌ | همواره و بسيارقدرتمند -همواره و بسيار توانا-آنکه همواره و بسيارتقدير مي کنند-آنکه همواره و بسياراندازه تعيين مي کنند- هميشه و بي اندازه توانایی که قدر و اندازه هر چیزی را او تعيين مي کند(از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است ."قدير" يکي از اسماء حسناي پروردگارمتعال است که مرکز همه قدرتها است . کلمه قدرت هر گاه وصف انسان قرار گيرد نام هيئتي براي انسان است که با آن ميتواند کاري را که ميخواهد انجام دهدو چون پروردگار تعالي با آن وصف شود، معناي عاجز نبودن را مي دهد. وزن فعیل هم صفت مشبهه است و هم صیغه مبالغه یعنی هم دائمی بودن و دیرپایی صفت را می رساند و هم بسیاری آن را) |
| ۱۴۵ | قَدِيمٌ | قديم - ديرين - کهنه(در سوره مبارکه يس آیه شریفه ۳۹ آمده است:" والقمر قدرناه منازل حتى عاد کالعرجون القدیم: و برای ماه منزلهايی قرار داديم تا اينکه مانند شاخه ی قدیمِ خرما برگردد".کمانِ شاخه ی قدیم خرما یا همان "عرجون القدیم" که از لحاظ هندسی به شکل قسمتی از یک بیضی است، عبارتی است بسیار مناسب برای مدار حرکت ماه به دور زمین، که از یک طرف در سطح فهم عامه ی مردم است و از طرفی هماهنگی کامل با واقعیات علمی دارد. امروزه می دانیم که مدار گردش ماه به دور زمین بیضی شکل است و برای همین هم فاصله زمین تا ماه متغیر بوده و در نتیجه تصویری که از ماه می بینیم در زمانهای مختلف دارای قطرهای مختلف است. |
| در روایتی که در بحار الانوار نقل شده، آمده است که : شخصی هنگام مرگ وصیت کرد که هر یک از غلامانش را که از قدیم جزو اموالش بودهاند، آزاد کنند. پس از مرگش، وصیّ او ندانست منظورش کدام یک از غلامانش است. از حضرت على علیه السلام سؤال کرد. امام فرمود:"هر غلامی را که شش ماه جزو اموال او بوده، آزاد کنید" آن گاه امام به عنوان دلیل همین آیه را تلاوت کردند زیرا در این آیه کلمه "قدیم" آمده است و شاخه خرما وقتى "قدیم" مىشود و شکل کمانی می گیرد که شش ماه از جدا کردن خرما از آن گذشته باشد و امام از این که پس از شش ماه به شاخه خرما، قدیم مىگویند نتیجه گرفته که غلام قدیمى کسی است که شش ماه در بندگى شخص متوفی مانده باشد و این نمونه ای است از ریز بینی و فهم بالای معصومین علیهم السلام نسبت به آیات قرآن کریم و استنباط حقایق از آن) | ||
| ۱۴۶ | قَذَفَ | انداخت - افکند |
| ۱۴۷ | قَذَفْنَاهَا | آن را انداختيم - آن را افکنديم |
| ۱۴۸ | قُرْءَان | نام کتاب آسماني مسلمانان - خواندني - چیزی که آن را می خوانند - به صورت کامل و بی نقص خواندن(وزن فُعلان کامل و همه جانبه بودن را می رساند مانند: "وَقُرْءَانًا فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى ٱلنَّاسِ عَلَىٰ مُکْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنْزِيلًا": و (تو را ای پیامبر فرستادیم)برای خواندنی کامل و بی نقص. ما آن(قرآن) را قسمت قسمت و جدا جدا کردیم(منظور اين است كه قرآن کريم نزد پروردگار تعالی تجزيه شده به آيات نبوده، بلکه يکپارچه بوده، بعداً آيه آيه شده و براي فهم بهتر مردم به تدريج نازل گرديده است از طرفی برخی از این آیات پس از اتفاقی خاص نازل می شد که دانستن ماجرایی که پس از آن آیه نازل شده(شأن نزول) نیز به فهم بهتر آیه کمک می کند) تا آن را بر مردم بر مبنای مکث و درنگ و تأمل بخوانی و آن را به تدریج و با کیفیتی عالی نازل کرديم نازل کردنی وصف ناپذیر(در ادامه آیه قبل که هدف از رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بشارت دادن به پاداش الهی و بهشت و ترساندن از کیفر او و جهنم ذکر نموده بود در این آیه مسئولیت دیگر پیامبر را خواندن بی نقص و کامل قرآن کریم برای مردم نقل می نماید(وزن فُعلان در کلمه "قُرْءَان" کامل و همه جانبه بودن را می رساند)) |
| ۱۴۹ | قُرْءَانَهُ | به صورت کامل و بی نقص خواندنِ آن |
| ۱۵۰ | قُرِئَ | خوانده شد |
| ۱۵۱ | قَرَارٍ | قرارگاه - محل آرميدن - محل اقامت گزیدن |
| ۱۵۲ | قَرَاطِيسَ | کاغذها (جمع قرطاس) |
| ۱۵۳ | قَرَأْتَ | خواندي (معناي اصلي آن جمع کردن است، اما نه هر جمعي، بلکه جمعي که دگرگونگي و تفرقه به دنبال داشته باشد و به همين دليل جمع کردن حروف و سپس بيرون ريختن آن براي خواندن را هم قرائت ناميدهاند) |
| ۱۵۴ | قَرَأْنَاهُ | آن را خوانديم (معناي اصلي آن جمع کردن است، اما نه هر جمعي، بلکه جمعي که دگرگونگي و تفرقه به دنبال داشته باشد و به همين دليل جمع کردن حروف و سپس بيرون ريختن آن براي خواندن را هم قرائت ناميدهاند) |
| ۱۵۵ | قَرَأَهُ | آن را خواند (معناي اصلي آن جمع کردن است، اما نه هر جمعي، بلکه جمعي که دگرگونگي و تفرقه به دنبال داشته باشد و به همين دليل جمع کردن حروف و سپس بيرون ريختن آن براي خواندن را هم قرائت ناميدهاند) |
| ۱۵۶ | قَرَّبَا | آن دو نفر تقرّب جستند |
| ۱۵۷ | قُرُبَاتٍ | وسيله هاي تقرّب ونزديک شدن |
| ۱۵۸ | قُرْبَانٍ | قرباني - وسيله ي تقرّب ونزديک شدن-هر نعمتي و هر آن چيزي است که با پيشکش کردن و هديه کردن آن، به مقام بالائي، نزدیک و تقرب به آن مقام بالا حاصل شود (اصل اين کلمه مصدر است و مصدر تثنيه و جمع نميشود لذا در عبارت "قَرَّبَا قُرْبَاناً "تثنيه نيامده است) |
| ۱۵۹ | قُرْبَةٌ | وسيله ي تقرّب و نزديک شدن |
| ۱۶۰ | قَرَّبْنَاهُ | اورا مقرّب گردانيديم - اورا بسیار نزديک کرديم ("وَقَرَّبْنَاهُ نَجِيًّا: و بسیار نزدیکش نمودیم در حال نجوا کردن(وقتی بسیار نزدیکش نمودیم به گونه ای با او سخن گفتیم که غیر از خودش کس دیگری آن سخنان را نمی شنید. نجوی :سخنان بیخ گوشی که گروهی با یکدیگر دارند و میخواهند که دیگران نشنوند)") |
| ۱۶۱ | قَرَّبَهُ | آن را نزديک کرد(در عبارت"قَرَّبَهُ إِلَيْهِمْ "آن را نزد آنان گذاشت) |
| ۱۶۲ | قُرْبَیٰ | نزدیکترینها- نزديکان - خويشاوندان(جمع أقرب، "ذَالِکَ ٱلَّذِي يُبَشِّرُ ٱللَّهُ عِبَادَهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّالِحَاتِ قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا ٱلْمَوَدَّةَ فِي ٱلْقُرْبَىٰ وَمَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنًا إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ(شوری۲۳): آن (باغهای بی نهایت زیبا و خوشبوی بهشت) چیزی است که الله به آن بشارت داده است به بندگانش که ایمان آوردند و همه کارهای شایسته را انجام داده اند(نه به صورت گزینشی. الف و لام بر سر "ٱلصَّالِحَاتِ"، کلمه "همه" را به ترجمه اضافه نموده است). (ای پیامبر)بگو: بر مبنای آن(انجام رسالتم) کوچکترین(به دلیل نکره آوردن "أَجْرًا") اجر و مزدی از شما درخواست نمی کنم مگر آن مودّت(همان مودّتی که پیش از این هم بارها شما را به آن سفارش کرده ام. مودّت: محبّت با آثار عملی بسیار) در مورد آن نزدیکترینها(در تفسیر درالمنثور از مهمترین تفاسیر اهل سنت آمده است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم در پاسخ به این سؤال که "قربی" در این آیه، چه کسانی هستند، فرمودند: "علی و فاطمه و پسران او" دلیل صحت این روایت و روایات مشابه از قرآن کریم این است که در آیات شریفه اسراء۲۶، روم۳۸ به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم امر می شود |
| که سرزمین فدک که در سوره مبارکه احزاب آیه شریفه ۲۷ با عبارت "أَرْضًا لَّمْ تَطَؤُوهَا: زمینی که در آن قدم نگذاشته بودید" از آن یاد شده است را به "ذَا ٱلْقُرْبَىٰ" ببخشد و پیامبر در عمل به این آیات، فدک را به حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها بخشید، پس معلوم می گردد که منظور از "ٱلْقُرْبَىٰ" در آیات مورد بحث همان اهل بیت علیهم السلامند. از نشانه های هدایتگر واقعی این است که برای هدایت نمودن به دنبال اجر و مزد نیست چون از عواملی که باعث می شود افراد خرافات را وارد دین کنند و سخنانی را به دروغ به پروردگار نسبت دهند، کسب درآمد از راه دین است به همین جهت در قرآن کریم از قول پیامبران مختلف به عنوان دلیلی برای راستگوییشان، ده بار این جمله تکرار شده است که: "من در برابر رسالتم کوچکترین اجر و مزدی از شما نمی خواهم". در این آیه موّدتِ اهل بیت علیهم السلام، به عنوان تنها اجر و مزدی که مردم باید در برابر انجام رسالت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بپردازند، بیان شده تا با الگو و وسیله قرار دادن آنها(توسّل)، به پروردگار خود نزدیک شوند. | ||
| قُرْبَیٰ | امام صادق علیه السلام(در دعای ندبه) می فرمایند: "سپس اجر محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) را در کتابت دوست داشتن آنها به شکلی که این دوستی در عمل ظاهر گردد قرار دادی پس گفتی: "لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْرًا إِلَّا ٱلْمَوَدَّةَ فِی ٱلْقُرْبَىٰ(سوره مبارکه شوری آیه شریفه ۲۳): بر آن اجری جز مودّت اهل بیتم نمی خواهم" و گفتی: " مَا سَأَلْتُکُم مِّنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ(سوره مبارکه سبإ آیه شریفه ۴۷): هر اجری از شما خواستم در واقع برای خودتان هست(سودش به خودتان می رسد)" و گفتی: "مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَاءَ أَن یتَّخِذَ إِلَىٰ رَبِّهِ سَبِیلًا(سوره مبارکه فرقان آیه شریفه ۵۷)" پس معلوم می شود که آنان همان راه و سبیل به سوی تواند و همان مسلک و طریق به سوی رضایت و خشنودی همه جانبه و بسیار تو". به همین جهت امام زمان(عج) علیه السلام نیز فرموده اند: "باید هر کسی بر آن | |
| اساس عمل کند که به محبّت ما نزدیک می شود") و هرکس نیکی و حسنه ای به دست آورد(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند) در آن(نیکی که به دست آورده) نیکی و حسنه ای می افزائیم یقینًا الله همیشه و بی اندازه آمرزنده و شکرگزار است(بنا به روایات از جمله روایتی از امام باقر علیه السلام این "اقتراف حسنة" در عبارت انتهایی آیه اشاره به همان "مودة" در ابتدای آیه دارد و مقصود این است که هرکس حسنه و نیکی محبّت اهل بیت علیهم السلام را به دست آورد این محبّت و نیکی زمینه ساز، انجام نیکیهای دیگر نیز می گردد و پروردگار تعالی توفیق انجام نیکیهای دیگر را نیز به او عطا می کند و این شکرگزاری پروردگار تعالی از بندگانی است که اجر ومزدی را که پیامبرش از آنها خواسته بود را با دوست داشتن و اقتدا به اهل بیت آن حضرت داده اند به عبارت دیگر آنها با نیکی و حسنه ی محبت اهل بیت علیهم السلام به هدف اصلی که همان محبّت پروردگار تعالی است، می رسند زیرا با تقلید از این انسانهای نمونه، به گونه ای عمل می نمایند که مورد رضای الهی است)") | ||
| ۱۶۳ | قُرَّةَ أَعْيُنٍ | روشني چشمها (برخي گفته اند : اصل اين کلمه از قر به معناي خنکي و سردي گرفته شده و معناي قرت عينه اين است که : ديدگانش خنک شد و از آن حرارتي که در اثر درد داشت، بهبودي يافت . بعضي ديگر گفتهاند : از باب بهبودي يافتن از حرارت درد چشم نيست، بلکه از اين بابت است که اشک شادي خنک و اشک اندوه داغ است و به همين جهت به کسي که به او نفرين ميکند ميگويند : خدا چشمش را داغ کند . بعضي ديگر گفتهاند : اين کلمه از قرار گرفته شده و معناي جمله قرت عينه اين است که خدا به او چيزي داد که چشمش آرامش و قرار يافت و ديگر چشمش به دست اين و آن نميافتد) |
| ۱۶۴ | قُرَّةُ عَيْن | روشني چشم (برخي گفته اند : اصل اين کلمه از قر به معناي خنکي و سردي گرفته شده و معناي قرت عينه اين است که : ديدگانش خنک شد و از آن حرارتي که در اثر درد داشت، بهبودي يافت . بعضي ديگر گفتهاند : از باب بهبودي يافتن از حرارت درد چشم نيست، بلکه از اين بابت است که اشک شادي خنک و اشک اندوه داغ است و به همين جهت به کسي که به او نفرين ميکند ميگويند : خدا چشمش را داغ کند . بعضي ديگر گفتهاند : اين کلمه از قرار گرفته شده و معناي جمله قرت عينه اين است که خدا به او چيزي داد که چشمش آرامش و قرار يافت و ديگر چشمش به دست اين و آن نميافتد) |
| ۱۶۵ | قَرْحٌ | جراحت - اثري که از جراحت و آسيب وارده بر بدن به خاطر برخورد با برّندهاي از خارج باقي ميماند |
| ۱۶۶ | قِرَدَةً | ميمونها(جمع قرد) |
| ۱۶۷ | قَرْضاً | قرض - وام (قرض حسن یا قرض الحسنة قرضی است بدون ربا و بهره همراه با مهلت دادن به قرض گیرنده در صورت نیاز و اضطرار او) |
| ۱۶۸ | قِرْطَاسٍ | کاغذ |
| ۱۶۹ | قَرْنٍ | نسل- مردمي که در يک زمان زندگي کنند و از جهت عصر و زمان مشترک باشند |
| ۱۷۰ | قَرْنَ | اي زنان بمانيد - اي زنان قرار و آرام گيريد (کلمه قرن امر از ماده قر است، که به معناي پا بر جا شدن است و اصل اين کلمه اقررن بوده، که يکي از دوراء آن حذف شده است، ممکن هم هست از ماده قار، يقار به معناي اجتماع و کنايه از ثابت ماندن در خانهها باشد و مراد اين باشد که اي زنان پيغمبر! از خانههاي خود بيرون نياييد) |
| ۱۷۱ | قُرَنَاءَ | همنمشينان - قرينان -همراهان |
| ۱۷۲ | قُرُوَءٍ | پاک شدنها از حيض - حيضها(قروء جمع قرء است و قرء لفظي است که هم معناي حيض را مي دهد و هم معناي پاکي از آن را، به طوري که گفتهاند، از واژههائي است که دو معناي ضد هم دارد، چيزي که هست معناي اصلي آن جمع است، اما نه هر جمعي، بلکه جمعي که دگرگونگي و تفرقه به دنبال داشته باشد و بنابر اين بهتر اين است که بگوئيم معنايش در اصل پاکي بوده است، چون در حال پاکي رحم، خون در حال جمع شدن در رحم است و سپس در حيض هم استعمال شده، چون حيض حالت بيرون ريختن خون بعد از جمع شدن آن است و به همين عنايت جمع کردن حروف و سپس بيرون ريختن آن براي خواندن را هم قرائت ناميدهاند، اهل لغت هم تصريح کردهاند به اينکه معناي قرائت جمع کردن است) |
| ۱۷۳ | قُرُونُ | نسلها ( جمع قرن به معني مردمي که در يک زمان زندگي کنند و از جهت عصر و زمان مشترک باشند) |
| ۱۷۴ | قُرَىٰ | آباديها ( جمع قرية، در عبارت " أُمَّ ٱلْقُرَىٰ: مادر آباديها، مرکز آباديها" مکه به عنوان مرکزيت عالم در نظر گرفته شده آن وقت هر کسي در هرجاي عالم باشد پيرامون مکه به حساب مي آيد) |
| ۱۷۵ | قَرِّي عَيْناً | چشم روشن دار (برخي گفته اند : اصل اين کلمه از قر به معناي خنکي و سردي گرفته شده و معناي قرت عينه اين است که : ديدگانش خنک شد و از آن حرارتي که در اثر درد داشت، بهبودي يافت . بعضي ديگر گفتهاند : از باب بهبودي يافتن از حرارت درد چشم نيست، بلکه از اين بابت است که اشک شادي خنک و اشک اندوه داغ است و به همين جهت به کسي که به او نفرين ميکند ميگويند : خدا چشمش را داغ کند . بعضي ديگر گفتهاند : اين کلمه از قرار گرفته شده و معناي جمله قرت عينه اين است که خدا به او چيزي داد که چشمش آرامش و قرار يافت و ديگر چشمش به دست اين و آن نميافتد) |
| ۱۷۶ | قَرِيبٌ | همواره و بسیار نزديک- در دسترس(وزن فعیل هم صفت مشبهه است و هم صیغه مبالغه یعنی هم دائمی بودن و دیرپایی صفت را می رساند و هم بسیاری آن را) |
| ۱۷۷ | قَرْيَةٍ | آبادي |
| ۱۷۸ | قَرْيَتِکَ | آبادي تو - قريه ي تو |
| ۱۷۹ | قَرْيَتِکُمْ | آبادي شما |
| ۱۸۰ | قَرْيَتِنَا | آبادي ما |
| ۱۸۱ | قَرْيَتَيْنِ | دو آبادي (منظور در عبارت"ٱلْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ " مکه و طائف است) |
| ۱۸۲ | قُرَيْشٍ | نام عشيره و دودمان رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلّم)است، که همگي از نسل نضر بن کنانهاند که نامش قريش نيز بوده |
| ۱۸۳ | قَرِينٌ | همنشين -همراه- قرين |
| ۱۸۴ | قَرِينُهُ | همراهش (در عبارت " قَالَ قَرِينُهُ هَـٰذَا مَا لَدَيَّ عَتِيدٌ "منظور فرشته همراهش مي باشد و در عبارت"قَالَ قَرِينُهُ رَبَّنَا مَا أَطْغَيْتُهُ وَلَکِن کَانَ فِي ضَلَالٍ بَعِيدٍ " منظور شيطان است) |
| ۱۸۵ | قَسَتْ | سنگ شد - سخت شد |
| ۱۸۶ | قِسْطِ | عدل - عدالت - برپایی عدالت - اجرای عدالت(اِقساط به معناي آن است که به هر کس، آن حقي را که مستحق است و آن سهمي را که دارد بدهند) |
| ۱۸۷ | قِسْطَاسِ | ترازو و ميزان شاهین دار( قسطاس مستقيم به معناي ترازوي عدل است که هرگز در وزن خيانت نميکند. "وَزِنُواْ بِـٱلْقِسْطَاسِ ٱلْمُسْتَقِيمِ: با آن ترازوی شاهین دارِ مستقیم وزن کنید(امام باقر عليه السلام در معناي قسطاس مستقيم فرموده اند: "قسطاس مستقيم آن ترازویی را گويند که زبانه یا شاهين داشته باشد" شاهین ترازو قسمتی فلزی شبیه عقربه است که به میله ای که دو کفه ترازو به آن آویزان می شوند به صورت عمود و ثابت متصل گشته است و اگر این عقربه با میله ای که کل ترازو با نقطه اتصالی چرخان از آن آویزان است زاویه صفر درجه تشکیل دهد معلوم می گردد که وزن این دو کفه دقیقاً یکسان گردیده است بنابراین ترازوی شاهین دار بسیار دقیقتر از نمونه بدون شاهین است که با چشم هم ترازی دو کفه آن تشخیص داده می شود و به دلیل خطای دید وزن را به دقت نشان نمی دهد پس آیه به این اشاره دارد که در معاملات خود نهایت دقت را بنمایید تا کوچکترین حقی ضایع نگردد. |
| علاوه بر معنی عام آن بنا به فرموده امام صادق علیه السلام "قسطاس مستقيم"، حُکم ائمه اطهار علیهم السلام است چون حکم آنها نیز ذره ای از حق که همان سخن و فرمان الهی است انحراف ندارد و وزن و درستی کردار و گفتار خود را باید با کردار و گفتار آنها که صد در صد صحیح است، سنجید(وَٱلْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ ٱلْحَقُّ: وزن در آن روز حق است(سوره مبارکه اعراف آیه شریفه ۸)). معرفه آوردن "ٱلْقِسْطَاسِ ٱلْمُسْتَقِيمِ" نیز صحت این برداشت از آیه را تأیید می کند ضمن اینکه هر دو برداشت به صورت همزمان صحیح است و با یک تیر چند نشان زدن در قرآن کریم مرسوم می باشد)") | ||
| ۱۸۸ | قَسَمٌ | قسم - سوگند |
| ۱۸۹ | قِسْمَةَ | تقسيم شده - قسمت شده (در عبارت "وَإِذَا حَضَرَ ٱلْقِسْمَةَ " به معنای مقسوم است) |
| ۱۹۰ | قَسَمْنَا | تقسيم کرديم |
| ۱۹۱ | قَسْوَةً | سختي |
| ۱۹۲ | قَسْوَرَةٍ | شير- شکارچي |
| ۱۹۳ | قِسِّيسِينَ | کشيشان (قسيس معرّب(عربی شده) کشيش است) |
| ۱۹۴ | قَصَّ | حکايت کرد - داستان نقل کرد- قصّه گفت(کلمه قص به معناي دنباله جاي پا را گرفتن و رفتن است و جمله قصصت اثره به معناي رد پاي او را دنبال کردم است و اين کلمه به معناي خود رد پاهم هست، مانند آيه فارتد علي آثارهما قصصا و آيه و قالت لاخته قصيه و قصص به معناي اخبار دنبال شده نيز آمده مانند عبارت "لهو القصص الحق" و عبارت " في قصصهم عبرة "و جمله" قص عليه القصص" و جمله "نقص عليک احسن القصص") |
| ۱۹۵ | قِصَاصِ | مجازاتي که به تلافي جنايتي که مجرمي انجام داده در مورد او اجرا مي کنند(کلمه قصاص مصدر از قاص يقاص است و اين کلمه از قص اثره، جا پاي او را تعقيب کرد ميباشد وقصّاص به معني داستانسرا نيز از اين جهت است که آثار و حکايات گذشتگان را حکايت ميکند مثل اينکه اثر گذشتگان را دنبال مينمايد، پس اگر قصاص را قصاص ناميدهاند براي اين است که جاني را در جنايتش تعقيب ميکنند و عين آن جنايت که او وارد آورده بر او وارد ميآورند) |
| ۱۹۶ | قَصْدُ | راهي که رهروانش را به هدف مي رساند(قصد به معناي استقامت راه است، يعني راه آنطور مستقيم باشد که سالک خود را حتماً به هدف برساند، در عبارت "عَلَي ٱللَّهِ قَصْدُ ٱلسَّبِيلِ " قصد که مصدر است به معنای اسم فاعل یا همان قاصد آمده است و سبيل قاصد یعنی راهی که آن قدر واضح است که رهروش را به مقصد می رساندو منظور از"منها جائر"(جائر به معناي منحرف از هدف) راههای اشتباهی است که رهروی خود را گمراه ميکند و از هدف باز می دارد و مقصود از اينکه فرمود : بر خداست قصد سبيل، اين است که بر خدا واجب است که سبيل قاصد و راه مستقيم را براي بندگانش معين کند، تا آن راه، ايشان را به سعادت و فلاح بکشاند و چون حاکمي غير از خدا نيست که او را محکوم به اين واجب کند، پس او خودش بر خود واجب کرده است که راهي براي بندگان خود قرار دهد و ايشان را به سوي خود هدايت کند، که قرار هم داده است) |
| ۱۹۷ | قَصْر | قصر - خانه اي که داراي پي ريزي محکم و بنايي بلند باشد("فَکَأَيِّن مِّن قَرْيَةٍ أَهْلَکْنَاهَا وَهِيَ ظَالِمَةٌ فَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا وَبِئْرٍ مُّعَطَّلَةٍ وَقَصْرٍ مَّشِيدٍ: بدین صورت که چه بسیار آبادی که هلاکش کردیم در حالی که ظالم بود بدین صورت که آن فرو افتاده ای بر روی سقفهایش شده بود(چون سقفها به یکباره پایین آمده اند دیوارهای خانه های آن آبادی روی سقفشان فرو افتاده که کنایه ای است از کمال خرابی و در نتیجه خالی از سکنه بودن آن) و چاه آب تعطيل شده ای(بئر معطلة يعني چاهي که کسی کنار آن نمی آيد تا آب بردارد) و قصری مرتفع و استوار و بسیار گچ کاری(مجلل) شده ای(پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در مورد این آیه می فرمایند: "من "قصر مشید: قصر مجلل" هستم و علی "بئر معطّله: چاه آب رها شده" است". |
| با توجه به این روایت که شبیه آن از امام علی، امام صادق و امام کاظم علیه السلام هم نقل شده است مفهوم آیه این گونه است که اقوام بسیاری به سبب گناهانشان گرفتار عذاب الهی شدند و اثری از آنها باقی نماند زیرا سخن پیامبرشان را که با دیدن معجزاتش پیامبری او به آنها اثبات شده بود، نشنیدند و جانشین او را هم رها نمودند(همین رها کردن آن جانشین توسط مردم باعث گمنامی و ناشناخته بودن او شد). دلیل صحت این برداشت از آیه، که با ترجمه های موجود متفاوت است این می باشد که وقتی یک آبادی کاملًا تخریب گردیده به شکلی که سقفها به یکباره پائین آمده اند و دیوارها به روی سقف ریخته اند دیگر قصر محکم و استواری هم باقی نمی ماند پس معلوم می گردد که عبارت "قصر مشید" کنایه ای برای مفهومی غیر از یک بنا و ساختمان است. اینکه به جای "اهل قریة: اهل آبادی" فرموده "قریة: آبادی" اشاره به این نکته است که خوبی هر سرزمینی به اخلاق مردم آن سرزمین بستگی دارد چه بسا از شهری کویری به دلیل مهمان نوازی و اخلاق خوش اهالی آن شهر، همگان به خوبی یاد کنند و برعکس شهری خوش آب و هوا و سرسبز به دلیل رفتار مردمانش خاطره ای بد در ذهن به جای گذارد)") | ||
| ۱۹۸ | قَصَصَ | داستانها - قصّه ها (کلمه قص به معناي دنباله جاي پا را گرفتن و رفتن است و چون در قصه گفتن نيز خبر و واقعه اي را پي گيري مي کنند، از این کلمه استفاده شده است) |
| ۱۹۹ | قَصَصاً | به صورت دنبال جاي پا را گرفتن و رفتن (عبارت "فَـٱرْتَدَّا عَلَيٰ ءَاثَارِهِمَا قَصَصاً "يعني با پي گرفتن جاي پاي خود از همان راهي که آمده بودند برگشتند. کلمه قص به معناي دنباله جاي پا را گرفتن و رفتن است و چون در قصه گفتن نيز خبر و واقعه اي را پي گيري مي کنند، از این کلمه استفاده شده است) |
| ۲۰۰ | قَصَصْنَا | داستان گفتيم - سرگذشت گفتيم(کلمه قص به معناي دنباله جاي پا را گرفتن و رفتن است و چون در قصه گفتن نيز خبر و واقعه اي را پي گيري مي کنند، از این کلمه استفاده شده است) |
| ۲۰۱ | قَصَصْنَاهُمْ | داستان آنان را گفتيم - سرگذشت آنان را گفتيم(کلمه قص به معناي دنباله جاي پا را گرفتن و رفتن است و چون در قصه گفتن نيز خبر و واقعه اي را پي گيري مي کنند، از این کلمه استفاده شده است) |
| ۲۰۲ | قَصَصِهِمْ | سرگذشتهاي آنان(کلمه قص به معناي دنباله جاي پا را گرفتن و رفتن است و چون در قصه گفتن نيز خبر و واقعه اي را پي گيري مي کنند، از این کلمه استفاده شده است) |
| ۲۰۳ | قَصَمْنَا | شکانديم (کنايه از هلاک کردن. "وَکَمْ قَصَمْنَا مِن قَرْيَةٍ کَانَتْ ظَالِمَةً وَأَنشَأْنَا بَعْدَهَا قَوْمًا ءَاخَرِينَ: و چه بسیار از آبادیها که ظالم بودند را شکاندیم(عظمت و قدرتی را که در خیالشان برای خود تصور می کردند را شکاندیم و نابودشان نمودیم) و بعد آن(قوم) اقوامی دیگر را آفریده و پرورش دادیم(دیگران را جانشین آنها کردیم. اینکه به جای "اهل قریة: اهل آبادی" فرموده "قریة: آبادی" اشاره به این نکته است که خوبی هر سرزمینی به اخلاق مردم آن سرزمین بستگی دارد چه بسا از شهری کویری به دلیل مهمان نوازی و اخلاق خوش اهالی آن شهر، همگان به خوبی یاد کنند و برعکس شهری خوش آب و هوا و سرسبز به دلیل رفتار مردمانش خاطره ای بد در ذهن به جای گذارد)") |
| ۲۰۴ | قُصُوراً | قصرها(جمع قصر به معني خانه ای که داراي پي ريزي محکم و بنايي بلند باشد) |
| ۲۰۵ | قُصْوَيٰ | دورتر(مؤنث أقصي) |
| ۲۰۶ | قَصِيّاً | دور- بسیار دور |
| ۲۰۷ | قُصِّيهِ | دنبالش برو(از"قص "به معناي دنباله جاي پا و اثر کسي را گرفتن و رفتن است) |
| ۲۰۸ | قَضَاهَا | آن را به انجام رساند |
| ۲۰۹ | قَضَاهُنَّ | آنها را به انجام رسانيد |
| ۲۱۰ | قَضْباً | سبزيجات تر و تازه اي که انسان آن را ميخورد |
| ۲۱۱ | قَضَوْاْ | به پايان رساندند (کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)".عبارت "قَضَوْاْ مِنْهُنَّ وَطَراً "يعني نياز خود را از آن زنان به پايان بردند (طلاقشان دادند)) |
| ۲۱۲ | قَضَي | حکم کرد - به پايان رسانيد (کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)".عبارت "قَضَيٰ زَيْدٌ مِّنْهَا وَطَراً "يعني نياز خود را از آن زن به پايان برد (طلاقش داد)) |
| ۲۱۳ | قُضِيَ | کار(نابوديشان) تمام شد - تکليف(آنان) يکسره شد-قضاوت شد- حکم شد(کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)". در عبارت "لَقُضِيَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ" به کار بردن حرف "إلی" بعد از فعل "قضی" این معنی را می رساند که گناه باعث شود که اجلشان از زمانی که در ابتدای خلقتشان مقرر شده بود به سمت آنها حرکت کند و به پیشواز آنان برود کنایه از این که مرگشان زودتر از موعد مقرر برسد. |
| عبارت "قُضِيَ ٱلْأَمْرُ ٱلَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيَانِ: حکم آن کاری که در موردش شما دونفر از من نظر خواستيد صادر شده است" یعنی: حکم الهی در این مورد صادر شده و دیگر قابل برگشت نیست به عبارت دیگر این اتفاقات قطعاً خواهد افتاد) | ||
| ۲۱۴ | قَضَيٰ عَلَيْهِ | او را کشت (کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)") |
| ۲۱۵ | قَضَيٰ عَلَيْهَا | کارش تمام شد - مُرد(کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)") |
| ۲۱۶ | قُضِيَتِ | تمام شد- به پايان رسيد(در عبارت"قُضِيَتِ ٱلصَّلَوٰةُ "حرف "ت" به دليل رسيدن به تشديد حرکت گرفته است. کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)") |
| ۲۱۷ | قَضَيْتُ | به پايان بردم - تمام کردم(کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)") |
| ۲۱۸ | قَضَيْتَ | حکم کردي(کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)") |
| ۲۱۹ | قَضَيْتُم | به پايان رسانيديد(کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)") |
| ۲۲۰ | قَضَيْنَا | حکم کرديم - وحي نموديم(کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)") |
| ۲۲۱ | قَضَيْنَا عَلَيْهِ | براو مقرّر کرديم (عبارت "قَضَيْنَا عَلَيْهِ ٱلْمَوْتَ "يعني مرگ را براو مقرر کرديم يا جانش را گرفتيم. کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)") |
| ۲۲۲ | قِطْرِ | مس و يا روي مذاب (افراغ قطر در عبارت "أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً "به معناي ريختن آن به سوراخ و فاصلهها و شکافها است. "ءَاتُونِي زُبَرَ ٱلْحَدِيدِ حَتَّىٰ إِذَا سَاوَىٰ بَيْنَ ٱلصَّدَفَيْنِ قَالَ ٱنفُخُواْ حَتَّىٰ إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ ءَاتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا: قطعات آن آهن را به من بدهید(از معرفه آوردن حدید معلوم می شود که این آهنها را قبلاً دیده بود) تا زمانی که بین دو سمت کوه برابر شد(آن قطعات آهن را از کف دره تا قله کوههای دو سمت دره روی هم چیدند) گفت: "بدمید" تا اینکه آن(سازه) را آتشی عظیم قرار دادند(کل مجموعه قطعات آهن در میان آتش قرار گرفت برای همین می فرماید همه آنها به شکل آتشی در آمد. عظمت آن آتش از نکره آوردن "نَارًا" فهمیده می شود) گفت: "برایم بیاورید تا بریزم("أُفْرِغْ"، در اصل به معنی "فلز آب شده اي را در قالب بريز" و هم ریشه با "مفرغ" است به عنوان مثال در عبارت " رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْراً" وجود ما به ظرف و قالبی تشبیه شده که از پروردگارمان می خواهیم آن را لبریز از صبر کند) بر آن روی مذابی"(اختصار و خلاصه گویی در گفتار به شکلی که شنونده خودش قسمتهای حذف شده داستان را تصویرسازی کند جلوه ای ادبی است که داستان را جذابتر می کند |
| در اینجا نیز قسمتهای چیدن صفحات آهن روی هم و پوشاندن آنها با مواد آتش زا حذف شده و یکباره می گوید "بدمید" یعنی همان مواد را آتش زده و برای سرعت گرفتن گسترش آتش با وسایلی آن را باد بزنید و همه اینها حذف شده تا شنونده خودش از آنچه گفته شده، حذف شده ها را بفهمد، و این ایجاز و اختصار با به کار گیری ذهن شنونده و فعال ساختن آن، داستان را برای او جذابتر می کند. کلمه "قِطْر" هم به معنی مس مذاب می باشد و هم روی مذاب. بر طبق خاصیت حفاظت کاتدی اگر بین قطعات آهن را با مس مذاب پر می کرد باعث تشدید و سرعت گرفتن خوردگی آهن می شد و طولی نمی کشید که کل آهن به کار رفته در سد زنگ زده و پوسیده می شد بر عکس پر کردن فواصل قطعات آهن با روی مذاب باعث جلوگیری و تأخیر در زنگ زدن آهن می شود بر همین اساس "قِطْر" در این آیه "روی مذاب" ترجمه شده است)") | ||
| ۲۲۳ | قَطِرَانٍ | ماده ای سیاه، بدبو، چسبنده و داغ شبیه قير مذاب(ماده ای روغنی، چسبنده سياه رنگ و بدبو است که در قدیم برای از بین بردن انگلهای پوستی یا درمان آبله، به بدن شتران ميمالیدند برای اینکه این ماده شکل مایع پیدا کند، باید مانند قیر آن را حرارت داد و به همین جهت هنگامی که پوست حیوان را با آن آغشته می کردند آن را می سوزاند این ماده، صمغ درختانی مانند ابهل، ارز، صنوبر و عرعر است که با حرارت دادن چوب آنها به دست می آید) |
| ۲۲۴ | قِطْعٍ | پاره اي - قطعه اي |
| ۲۲۵ | قُطِعَ | بريده شد |
| ۲۲۶ | قَطَّعَ | قطعه قطعه کرد - پاره پاره کرد( در اينجا استفاده از باب تفعيل براي نشان دادن کثرت است) |
| ۲۲۷ | قِطَع | قطعه ها |
| ۲۲۸ | قُطِّعَتْ | بسياربريده شد - پاره پاره شد- قطعه قطعه شد("هَـٰذَانِ خَصْمَانِ ٱخْتَصَمُواْ فِي رَبِّهِمْ فَـٱلَّذِينَ کَفَرُواْ قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيَابٌ مِّن نَّارٍ يُصَبُّ مِن فَوْقِ رُؤُوسِهِمُ ٱلْحَمِيمُ: این دو(مطیعان پروردگار و نافرمانان او) دو دشمنند که در مورد پروردگارشان باهم به دشمني ومخاصمه پرداختند(کنایه ای زیبا در این جمله است و آن اینکه کافر با مؤمن در مورد کسی به بحث و جدل و انکار و مخاصمه پرداخته که پروردگار هر دوی آنهاست. مخاصمه این افراد در مورد پروردگار تعالی به سه صورت است یا کلًا منکر وجود اویند یا اینکه باطلی را به دروغ و به اسم دین به پروردگار نسبت می دهند و یا سخن حق پروردگار را در موردی منکر شده و نافرمانی می کنند مثلاً منکر حکم الهی مبنی بر جانشینی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای امام علی علیه السلام می شوند که به فرموده امام باقر علیه السلام از مصادیق این آیه است) در نتیجه کسانی که کافر شدند برایشان لباسهایی از آتش بسیار بریده می شود(در کلمه "قُطِّعَتْ" استفاده از باب تفعيل براي نشان دادن کثرت است و به دلیل اشاره به واقعیت حتمی |
| در آینده باعث شده که فعل ماضی به صورت مضارع ترجمه شود یعنی مرتب و به دفعات بسیار آتش به شکلی بدن آنها را فرا می گیرد که گویی لباسی از آتش پوشیده اند. از آنجا که لباس سر را نمی پوشاند وضعیت سرشان را در ادامه این گونه بیان می کند که روی سرشان آبی جوشان ریخته می شود) از بالای سرهایشان آن آب بسيار داغ و همواره سوزنده، فرو ریخته می شود(پس نتیجه ای که کافر از جنگ و نزاعش با مؤمنان می برد لباسی از آتش است و آبی جوشان)") | ||
| ۲۲۹ | قَطَعْتُم | قطع کرديد |
| ۲۳۰ | قَطَّعْنَ | آن زنان خيلي بريدند (اينکه قطع را به صيغه تفعيل آورده دلالت بر زيادي آن قطع دارد) |
| ۲۳۱ | قَطَعْنَا | قطع کرديم |
| ۲۳۲ | قَطَّعْنَاهُمُ | آنان را تقسيم کرديم (حرف ميم به دليل رسيدن به ساکن کلمه بعد حرکت گرفته است) |
| ۲۳۳ | قَطَّعْنَاهُمْ | آنان را تقسيم کرديم |
| ۲۳۴ | قِطْمِيرٍ | پوست نازکي است که روي هسته خرما کشيده شده (اثر و باقي ماندهاي است که از خرما بر هسته خرما ميماند يا آن پرده نازکي است که روي هسته خرما را پوشيده و بعضي ديگر گفتهاند : هستهاي است که دردرون هسته خرماست، نام سگ اصحاب کهف هم بوده است) |
| ۲۳۵ | قِطَّنَا | بهره و نصيب ما |
| ۲۳۶ | قُطُوفُهَا | ميوه هاي رسيده اش("وَذُلِّلَتْ قُطُوفُهَا تَذْلِيلًا: و مسخر گردیده میوه های رسیده اش به تسخیر شدنی وصف ناپذیر(بنا به روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هر وقت بهشتیان هوس میوه ای می نمایند درختان بهشتی خود میوه را در دهان آنان می گذارند)") |
| ۲۳۷ | قَعَدَ | نشست |
| ۲۳۸ | قَعَدُواْ | نشستند |
| ۲۳۹ | قَعُواْ | بيفتيد - فرود آييد - به رو به زمين بيفتيد("فَقَعُواْ" در اصل "فوقعوا":(پس وقوع يابيد) بوده که براي سهولت تلفظ به اين شکل درآمده است و "وقوع"عبارت است از حدوث و پديد آمدن،اتفاق افتادن، قرار گرفتن و فرود آمدن که از ميان اين معاني در عبارت "فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِينَ" فرود آمدن و افتادن مناسب ترين است که بر اين اساس معني عبارت مي شود : براي او به سجده بيفتيد) |
| ۲۴۰ | قُعُودٌ | نشستن (اگر مصدر باشد)- نشسته ها (جمع قاعد) |
| ۲۴۱ | قَعِيدٌ | همواره نشسته |
| ۲۴۲ | قَفَّيْنَا | به دنبال ... پي در پي فرستاديم(کلمه تقفيه که مصدر فعل قفينا است، به معناي اين است که چيزي را به طور مستمر دنبال چيزي ديگر قرار دهي و به همين جهت آخرهاي شعر را قافيه شعر ميگويند، چون همه شعرها به دنبال شعر اول و از نظر قيافه و وزن تابع آن هستند. در اصل از کلمه "قفا " به معنی "پشت گردن" گرفته شده است. عبارت "وَقَفَّيْنَا عَلَىٰ ءَاثَارِهِم بِعِيسَى ٱبْنِ مَرْيَمَ" یعنی : پی در پی و یکی پس از دیگری آنان را فرستادیم تا نوبت به عیسی بن مریم رسید) |
| ۲۴۳ | قَلَّ | اندک است - قلیل است |
| ۲۴۴ | قُلْ | بگو |
| ۲۴۵ | قُلِ | بگو(در عباراتي نظير "قُلِ ٱللَّهُ " حرف لام به دليل رسيدن ساکن به تشديد حرکت گرفته است) |
| ۲۴۶ | قَلَائِدَ | قربانيهاي نشاندار(کلمه قلائد جمع قلاده به معناي گردن بند است و درعبارت "جَعَلَ ٱللَّهُ ٱلْکَعْبَةَ ٱلْبَيْتَ ٱلْحَرَامَ قِيَاماً لِّلنَّاسِ وَٱلشَّهْرَ ٱلْحَرَامَ وَٱلْهَدْيَ وَٱلْقَلَائِدَ " به معناي هر چيزي است مانند نعل و مثل آن، که به عنوان نشانه ي قرباني، به گردن حيوان مياندازند و به اين وسيله اعلام ميکنند - که اين شتر يا گاو يا گوسفند قرباني راه خدا است تا اگر احياناً گم شد و کسي او را پيدا کرد به منا بفرستد تا از طرف صاحبش قرباني شود) |
| ۲۴۷ | قَلْبٌ | قلب(در قرآن کریم قلب به عنوان مرکز ادراک انسان شناخته می شود و همین موضوع باعث شده برخی به خیال خود از آن به عنوان ایرادی در قرآن نام برند ولی به تازگی دانشمندان حدود ۴۰ هزار سلول تخصصی از یک شبکه عصبی به نام مغز کوچک را در قلب کشف کرده اند که پی شاخه های حسی ایجاد می کنند و با استفاده از آنها قلب می تواند به صورت مستقل از مغز فکر و احساس داشته باشد و حتی به خاطر بسپارد و به تصمیم گیریهای مغز جهت دهد. در هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب او وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس قلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغناطیسی با سرعت نور ارسال می نماید و آنگاه مغز پیام دریافت شده از قلب را از طریق شبکه عصبی و خون به شکل پیامهای الکتریکی و شیمیایی(هورمونها) در بدن توزیع می کند. ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که قلب مرکز ادراک انسان است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟) |
| ۲۴۸ | قَلْبِکَ | قلب تو(در قرآن کریم قلب به عنوان مرکز ادراک انسان شناخته می شود و همین موضوع باعث شده برخی به خیال خود از آن به عنوان ایرادی در قرآن نام برند ولی به تازگی دانشمندان حدود ۴۰ هزار سلول تخصصی از یک شبکه عصبی به نام مغز کوچک را در قلب کشف کرده اند که پی شاخه های حسی ایجاد می کنند و با استفاده از آنها قلب می تواند به صورت مستقل از مغز فکر و احساس داشته باشد و حتی به خاطر بسپارد و به تصمیم گیریهای مغز جهت دهد. در هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب او وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس قلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغناطیسی با سرعت نور ارسال می نماید و آنگاه مغز پیام دریافت شده از قلب را از طریق شبکه عصبی و خون به شکل پیامهای الکتریکی و شیمیایی(هورمونها) در بدن توزیع می کند. ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که قلب مرکز ادراک انسان است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟) |
| ۲۴۹ | قَلَّبُواْ | وارونه و دگرگون مي کنند- وارونه و دگرگون جلوه می دهند(کلمه قلب به معناي برگرداندن چيزي از اين رو به آن رو است و چون به باب تفعيل برود مبالغه در اين عمل را ميرساند، پس تقليب يعني بسيار زيرورو کردن يک چيزي و تقلب هم قبول همان تقليب است پس تقلب قلوب و ابصار عبارت است از برگشتن دلها و ديدهها از وجهه ادراکي که بايد داشته باشند به وجههاي ديگر) |
| ۲۵۰ | قَلْبَهُ | قلبش (در قرآن کریم قلب به عنوان مرکز ادراک انسان شناخته می شود و همین موضوع باعث شده برخی به خیال خود از آن به عنوان ایرادی در قرآن نام برند ولی به تازگی دانشمندان حدود ۴۰ هزار سلول تخصصی از یک شبکه عصبی به نام مغز کوچک را در قلب کشف کرده اند که پی شاخه های حسی ایجاد می کنند و با استفاده از آنها قلب می تواند به صورت مستقل از مغز فکر و احساس داشته باشد و حتی به خاطر بسپارد و به تصمیم گیریهای مغز جهت دهد. در هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب او وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس قلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغناطیسی با سرعت نور ارسال می نماید و آنگاه مغز پیام دریافت شده از قلب را از طریق شبکه عصبی و خون به شکل پیامهای الکتریکی و شیمیایی(هورمونها) در بدن توزیع می کند. ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که قلب مرکز ادراک انسان است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟) |
| ۲۵۱ | قَلْبِهَا | قلبش (در قرآن کریم قلب به عنوان مرکز ادراک انسان شناخته می شود و همین موضوع باعث شده برخی به خیال خود از آن به عنوان ایرادی در قرآن نام برند ولی به تازگی دانشمندان حدود ۴۰ هزار سلول تخصصی از یک شبکه عصبی به نام مغز کوچک را در قلب کشف کرده اند که پی شاخه های حسی ایجاد می کنند و با استفاده از آنها قلب می تواند به صورت مستقل از مغز فکر و احساس داشته باشد و حتی به خاطر بسپارد و به تصمیم گیریهای مغز جهت دهد. در هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب او وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس قلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغناطیسی با سرعت نور ارسال می نماید و آنگاه مغز پیام دریافت شده از قلب را از طریق شبکه عصبی و خون به شکل پیامهای الکتریکی و شیمیایی(هورمونها) در بدن توزیع می کند. ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که قلب مرکز ادراک انسان است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟) |
| ۲۵۲ | قَلْبِي | قلب من (در قرآن کریم قلب به عنوان مرکز ادراک انسان شناخته می شود و همین موضوع باعث شده برخی به خیال خود از آن به عنوان ایرادی در قرآن نام برند ولی به تازگی دانشمندان حدود ۴۰ هزار سلول تخصصی از یک شبکه عصبی به نام مغز کوچک را در قلب کشف کرده اند که پی شاخه های حسی ایجاد می کنند و با استفاده از آنها قلب می تواند به صورت مستقل از مغز فکر و احساس داشته باشد و حتی به خاطر بسپارد و به تصمیم گیریهای مغز جهت دهد. در هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب او وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس قلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغناطیسی با سرعت نور ارسال می نماید و آنگاه مغز پیام دریافت شده از قلب را از طریق شبکه عصبی و خون به شکل پیامهای الکتریکی و شیمیایی(هورمونها) در بدن توزیع می کند. ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که قلب مرکز ادراک انسان است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟) |
| ۲۵۳ | قَلْبَيْنِ | دو قلب (عبارت "ما جعل الله لرجل من قلبين في جوفه " کنايه است از اينکه ممکن نيست کسي دو اعتقاد متنافي و دو رأي متناقض داشته باشدو اگر دو اعتقاد متنافي ديديم بايد بدانيم که دو قلب به آن دو معتقد است، يعني دو فرد مخالف هر يک به يکي از آن دو اعتقاد دارند و ممکن نيست يک فرد به هر دو معتقد باشد. در قرآن کریم قلب به عنوان مرکز ادراک انسان شناخته می شود و همین موضوع باعث شده برخی به خیال خود از آن به عنوان ایرادی در قرآن نام برند ولی به تازگی دانشمندان حدود ۴۰ هزار سلول تخصصی از یک شبکه عصبی به نام مغز کوچک را در قلب کشف کرده اند که پی شاخه های حسی ایجاد می کنند و با استفاده از آنها قلب می تواند به صورت مستقل از مغز فکر و احساس داشته باشد و حتی به خاطر بسپارد و به تصمیم گیریهای مغز جهت دهد. در هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب او وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس قلب پیامها |
| را به مغز با همان میدان الکترومغناطیسی با سرعت نور ارسال می نماید و آنگاه مغز پیام دریافت شده از قلب را از طریق شبکه عصبی و خون به شکل پیامهای الکتریکی و شیمیایی(هورمونها) در بدن توزیع می کند. ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که قلب مرکز ادراک انسان است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟) | ||
| ۲۵۴ | قُلْتُ | گفتم |
| ۲۵۵ | قُلْتَ | گفتي |
| ۲۵۶ | قُلْتُمْ | گفتيد |
| ۲۵۷ | قُلْتُهُ | آن را گفتم |
| ۲۵۸ | قَلَم | قلم - ابزار نوشتن |
| ۲۵۹ | قُلْنَ | آن زنان گفتند |
| ۲۶۰ | قُلْنَا | گفتيم |
| ۲۶۱ | قُلُوبُ | قلب ها(در قرآن کریم قلب به عنوان مرکز ادراک انسان شناخته می شود و همین موضوع باعث شده برخی به خیال خود از آن به عنوان ایرادی در قرآن نام برند ولی به تازگی دانشمندان حدود ۴۰ هزار سلول تخصصی از یک شبکه عصبی به نام مغز کوچک را در قلب کشف کرده اند که پی شاخه های حسی ایجاد می کنند و با استفاده از آنها قلب می تواند به صورت مستقل از مغز فکر و احساس داشته باشد و حتی به خاطر بسپارد و به تصمیم گیریهای مغز جهت دهد. در هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب او وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس قلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغناطیسی با سرعت نور ارسال می نماید و آنگاه مغز پیام دریافت شده از قلب را از طریق شبکه عصبی و خون به شکل پیامهای الکتریکی و شیمیایی(هورمونها) در بدن توزیع می کند. ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که قلب مرکز ادراک انسان است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟) |
| ۲۶۲ | قُلُوبُکُم | قلب هاي شما(در قرآن کریم قلب به عنوان مرکز ادراک انسان شناخته می شود و همین موضوع باعث شده برخی به خیال خود از آن به عنوان ایرادی در قرآن نام برند ولی به تازگی دانشمندان حدود ۴۰ هزار سلول تخصصی از یک شبکه عصبی به نام مغز کوچک را در قلب کشف کرده اند که پی شاخه های حسی ایجاد می کنند و با استفاده از آنها قلب می تواند به صورت مستقل از مغز فکر و احساس داشته باشد و حتی به خاطر بسپارد و به تصمیم گیریهای مغز جهت دهد. در هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب او وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس قلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغناطیسی با سرعت نور ارسال می نماید و آنگاه مغز پیام دریافت شده از قلب را از طریق شبکه عصبی و خون به شکل پیامهای الکتریکی و شیمیایی(هورمونها) در بدن توزیع می کند. ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که قلب مرکز ادراک انسان است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟) |
| ۲۶۳ | قُلُوبُکُمَا | قلبهاي شما دونفر(با اينکه دو نفر دو تا قلب دارد، قلب را به صيغه جمع آورده علت این است که از آنجایی که اکثر اعضای بدن جفت هستند مثلآ دو دست دونفر "ایدیهما" می گویند زیرا در واقع چهار دست می شود و چون وضع در مورد اعضاي جفتي بدن انسان چنين بوده، رفته رفته در باره اعضاي تکي بدن مثل قلب نیز همین قالب را به کار برده اند. در قرآن کریم قلب به عنوان مرکز ادراک انسان شناخته می شود و همین موضوع باعث شده برخی به خیال خود از آن به عنوان ایرادی در قرآن نام برند ولی به تازگی دانشمندان حدود ۴۰ هزار سلول تخصصی از یک شبکه عصبی به نام مغز کوچک را در قلب کشف کرده اند که پی شاخه های حسی ایجاد می کنند و با استفاده از آنها قلب می تواند به صورت مستقل از مغز فکر و احساس داشته باشد و حتی به خاطر بسپارد و به تصمیم گیریهای مغز جهت دهد. در هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب او وجود دارد و ادراکات |
| انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس قلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغناطیسی با سرعت نور ارسال می نماید و آنگاه مغز پیام دریافت شده از قلب را از طریق شبکه عصبی و خون به شکل پیامهای الکتریکی و شیمیایی(هورمونها) در بدن توزیع می کند. ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که قلب مرکز ادراک انسان است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟) | ||
| ۲۶۴ | قُلُوبُنَا | قلبهاي ما(در قرآن کریم قلب به عنوان مرکز ادراک انسان شناخته می شود و همین موضوع باعث شده برخی به خیال خود از آن به عنوان ایرادی در قرآن نام برند ولی به تازگی دانشمندان حدود ۴۰ هزار سلول تخصصی از یک شبکه عصبی به نام مغز کوچک را در قلب کشف کرده اند که پی شاخه های حسی ایجاد می کنند و با استفاده از آنها قلب می تواند به صورت مستقل از مغز فکر و احساس داشته باشد و حتی به خاطر بسپارد و به تصمیم گیریهای مغز جهت دهد. در هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب او وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس قلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغناطیسی با سرعت نور ارسال می نماید و آنگاه مغز پیام دریافت شده از قلب را از طریق شبکه عصبی و خون به شکل پیامهای الکتریکی و شیمیایی(هورمونها) در بدن توزیع می کند. ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که قلب مرکز ادراک انسان است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟) |
| ۲۶۵ | قُلُوبُهُمْ | قلبهايشان(در قرآن کریم قلب به عنوان مرکز ادراک انسان شناخته می شود و همین موضوع باعث شده برخی به خیال خود از آن به عنوان ایرادی در قرآن نام برند ولی به تازگی دانشمندان حدود ۴۰ هزار سلول تخصصی از یک شبکه عصبی به نام مغز کوچک را در قلب کشف کرده اند که پی شاخه های حسی ایجاد می کنند و با استفاده از آنها قلب می تواند به صورت مستقل از مغز فکر و احساس داشته باشد و حتی به خاطر بسپارد و به تصمیم گیریهای مغز جهت دهد. در هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب او وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس قلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغناطیسی با سرعت نور ارسال می نماید و آنگاه مغز پیام دریافت شده از قلب را از طریق شبکه عصبی و خون به شکل پیامهای الکتریکی و شیمیایی(هورمونها) در بدن توزیع می کند. ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که قلب مرکز ادراک انسان است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟) |
| ۲۶۶ | قُلُوبِهِنَّ | قلب هاي آن زنان(در قرآن کریم قلب به عنوان مرکز ادراک انسان شناخته می شود و همین موضوع باعث شده برخی به خیال خود از آن به عنوان ایرادی در قرآن نام برند ولی به تازگی دانشمندان حدود ۴۰ هزار سلول تخصصی از یک شبکه عصبی به نام مغز کوچک را در قلب کشف کرده اند که پی شاخه های حسی ایجاد می کنند و با استفاده از آنها قلب می تواند به صورت مستقل از مغز فکر و احساس داشته باشد و حتی به خاطر بسپارد و به تصمیم گیریهای مغز جهت دهد. در هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب او وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس قلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغناطیسی با سرعت نور ارسال می نماید و آنگاه مغز پیام دریافت شده از قلب را از طریق شبکه عصبی و خون به شکل پیامهای الکتریکی و شیمیایی(هورمونها) در بدن توزیع می کند. ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که قلب مرکز ادراک انسان است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟) |
| ۲۶۷ | قَلِيلٍ | کم - اندک( درعبارت "فَقَلِيلًا مَّا يُؤْمِنُونَ: پس اندکند آنها که ایمان می آورند" در اصل "فکان قَلِيلًا" بوده که "کان" به قرینه معنوی حذف شده) |
| ۲۶۸ | قَلِيلَةٍ | کم - اندک |
| ۲۶۹ | قَلِيلُونَ | کم ها - اندکها |
| ۲۷۰ | قُمِ | برخيز (در عبارت "قُمِ ٱللَّيْلَ "حرف ميم به دليل رسيدن به حرف ساکن کلمه بعد حرکت گرفته است) |
| ۲۷۱ | قُمْ | برخيز |
| ۲۷۲ | قُمْتُمْ | برخاستید |
| ۲۷۳ | قَمَرُ | ماه |
| ۲۷۴ | قَمْطَرِيراً | دشوار و سخت |
| ۲۷۵ | قُمَّلَ | شپشک غلات - شپش - ميمونهاي درشت هيکل - مگسهاي ريز(کلمه قـُمّـل به نقلي به معناي ميمونهاي درشت هيکل و به نقل ديگر به معناي مگسهاي ريز است. با مراجعه به روایات بهترین معنی برای این کلمه همان شپشک غلات است) |
| ۲۷۶ | قَمِيصِهِ | پيراهنش |
| ۲۷۷ | قَمِيصِي | پيراهنم |
| ۲۷۸ | قِنَا | ما را نگاه دار- ما را حفظ کن (از مصدر وقايه است و وقايه به معناي حفظ کردن چيزي است از هر خطري که به آن صدمه بزند و برايش مضر باشد) |
| ۲۷۹ | قَنَاطِيرِ | پوست هاي گاوي که آنها را پر از طلا کرده باشند(جمع قنطار) |
| ۲۸۰ | قِنطَارٍ | پوست گاوي که پر از طلا کرده باشند |
| ۲۸۱ | قَنَطُواْ | نا اميد شدند |
| ۲۸۲ | قِنْوَانٌ | خوشه هاي خرما(قنوان جمع قنو به معني خوشه خرماست) |
| ۲۸۳ | قَنُوطٌ | بسيار نااميد - همواره ناميد (قَنُوطٌ هم صفت مشبهه است وهم صيغه مبالغه یعنی هم دائمی بودن و دیرپایی صفت را می رساند و هم بسیاری آن را) |
| ۲۸۴ | قُواْ | حفظ کنيد - نگاهداريد (از مصدر وقايه است و وقايه به معناي حفظ کردن چيزي است از هر خطري که به آن صدمه بزند و برايش مضر باشد) |
| ۲۸۵ | قَوَارِيرَا | شيشه (این کلمه به هنگام وقف "قواریرا" و به هنگام وصل "قواریرَ" خوانده می شود به دلیل علامتی به شکل بیضی راست که در قرآنهای با رسم الخط عربی بر روی الف نهاده شده است (رجوع شود به کتاب "کتاب آموزش روخوانی قرآن کریم با استفاده از شعر و نقاشی" که به صورت رایگان می توانید آن را از آدرس ذیل دانلود کنید:http://https://mobin۱۱۰.blogfa.com/post/۱۴۴ )) |
| ۲۸۶ | قَوَاعِدَ | پايه ها - اساس ها - زنان سالخورده اي که به دليل کهولت سن کسي ميل به ازدواج با آنان ندارد(جمع قاعده است، در عبارت "و القواعد من النساء اللاتي لا يرجون نکاحا " به معناي زني است که از نکاح بازنشسته باشد، يعني ديگر کسي به خاطر پيرياش ميل به او نميکند البته به جهت احترام از لحاظ اهمیت سالخوردگان در خانواده و تکیه گاه بودن آنها برای اعضای خانواده، از کلمه "قواعد: پایه ها" برای اشاره به ایشان استفاده نموده است. "قَدْ مَکَرَ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَأَتَى ٱللَّهُ بُنْيَانَهُم مِّنَ ٱلْقَوَاعِدِ فَخَرَّ عَلَيْهِمُ ٱلسَّقْفُ مِن فَوْقِهِمْ : چه بسیار کسانی که از قبل از آنها بودند نیز مکر و نیرنگ کردند و نقشه کشیدند با وجود این الله بنیانشان را از اساس و ریشه در آورد(مکر و نقشه آنها را از جهت مراقبتی که برای به ثمر نشستنش کرده بودند به ستونی تشبیه نموده که برای ثبات بیشترش پایه اش را از زیر زمین پی ریزی کرده و بالا آورده اند ولی باز هم پروردگار آن ستون را ریشه کن کرده و فرو می ریزد و با ریختن ستونها سقف بنای عظیم مکر و حیله شان را بر سر خودشان خراب می کند کنایه از اینکه مکرشان را سبب نابودی خودشان می گرداند)") |
| ۲۸۷ | قَوَاماً | موقعیت پایدار، میانه و معتدال(از آنجا که فردی که ایستاده و قیام نموده است چنانچه به چپ و راست متمایل نگردد، ایستاده بودنش دوام داشته و خطر سقوط تهدیدش نمی کند به موقعیت پایدار، میانه و معتدال، "قَوَام" می گویند) |
| ۲۸۸ | قَوَّامُونَ | اداره کنندگان امر معاش - فراهم آورندگان وسايل معيشت و زندگي - بسیار قیام کننده (از ماده قيام است و کلمه قيام بر وزن فيعال مي باشد و قيام بر هر چيز به معناي درست کردن و حفظ و تدبير و تربيت و مراقبت و قدرت بر آن است،چون قيام به معناي ايستادن است و عادتا بين ايستادن و مسلط شدن بر کار ملازمه هست ودر فارسي هم نظير اين معنا استفاده مي شود وقتي مي گوييم فلاني پاي کار ايستاده است يعني به طور همه جانبه به همه امور مربوط به آن کار احاطه دارد و آنان را مديريت مي کند و پروردگار متعال در کلام مجيدش اصل قيام به امور خلق خود را براي خود اثبات نموده و ميفرمايد : ا فمن هو قائم علي کل نفس بما کسبت و نيز با بياني کليتر ميفرمايد : شهد الله انه لا اله الا هو و الملائکة و اولوا العلم قائما بالقسط لا اله الا هو العزيز الحکيم، اين آيه شريفه چنين ميرساند که خدا قائم بر تمامي موجودات است و با عدل قائم است، پس هر چيزي را همان قدر که ظرفيت و استحقاق دارد مي دهد، خداي تعالي به آن جهت که عزيز است، قائم بر هر چيز است و به آن جهت که حکيم است در هر چيزي عدالت را اعمال ميکند. |
| عبارت "ٱلرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى ٱلنِّسَاءِ " به این معنی است که مردان به دلیل توانایی جسمی بالاتر باید مراقب همسرانشان باشند و لوازم زندگی و امنیت آنان را فراهم سازند و در برابر سختیهای زندگی سپر بلای خانواده خود شوند و این جمله آن گونه که برخی به غلط برداشت نموده اند، معنی تسلط و فرمانروایی نمی دهد همانگونه که مولای متقیان علی علیه السلام می فرماید: "فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَيْحَانَةٌ وَ لَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ : پس به یقین زن گل و گیاهی است خوشبو نه کسی که به جنگ مشکلات رود" (کلمه"قهرمان" در اصل عربی شده"کهرمان" به معنی قوچ وحشی است و کنایه ای است از سخت کوشی و به جنگ مشکلات رفتن) به عبارت دیگر مرد نباید بگذارد همسرش با سختیها و خشونتهای زندگی روبرو شود) | ||
| ۲۸۹ | قَوَّامِينَ | بسيار قيام کنندگان - بسياربر پا دارندگان(کلمه قيام بر وزن فيعال مي باشدو قيام بر هر چيز به معناي درست کردن و حفظ و تدبير و تربيت و مراقبت و قدرت بر آن است،چون قيام به معناي ايستادن است و عادتا بين ايستادن و مسلط شدن بر کار ملازمه هست ودر فارسي هم نظير اين معنا استفاده مي شود وقتي مي گوييم فلاني پاي کار ايستاده است يعني به طور همه جانبه به همه امور مربوط به آن کار احاطه دارد و آنان را مديريت مي کندو خداي تعالي در کلام مجيدش اصل قيام به امور خلق خود را براي خود اثبات نموده و ميفرمايد : ا فمن هو قائم علي کل نفس بما کسبت و نيز با بياني کليتر ميفرمايد : شهد الله انه لا اله الا هو و الملائکة و اولوا العلم قائما بالقسط لا اله الا هو العزيز الحکيم، اين آيه شريفه چنين ميرساند که خدا قائم بر تمامي موجودات است و با عدل قائم است، پس هر چيزي را همانقدر که ظرفيت و استحقاق دارد مي دهد، خداي تعالي به آن جهت که عزيز است، قائم بر هر چيز است و به آن جهت که حکيم است در هر چيزي عدالت را اعمال ميکند) |
| ۲۹۰ | قُوَّةِ | نيرو- قوّت - استحکام |
| ۲۹۱ | قُوَّتِکُمْ | نيروي شما |
| ۲۹۲ | قُوتِلْتُمْ | با شما جنگيدند |
| ۲۹۳ | قُوتِلُواْ | با آنان جنگيدند |
| ۲۹۴ | قَوْسَيْنِ | دو کمان - دو ذراع (ذراع:دست آدمي از نوک انگشتان تا آرنج است که در قديم آن را مقياس طول ميگرفتند.هر ذرع پنجاه تا هفتاد سانتيمتر است) |
| ۲۹۵ | قَوْلُ | قول - سخن - گفتار |
| ۲۹۶ | قُولَا | شما دو نفر بگوييد |
| ۲۹۷ | قَوْلِکَ | گفتار تو - سخن تو |
| ۲۹۸ | قَوْلَکُمْ | گقتارتان - سخنتان |
| ۲۹۹ | قَوْلُنَا | گقتارما - سخن ما |
| ۳۰۰ | قُولُواْ | بگوييد |
| ۳۰۱ | قَوْلُهُ | قولش - سخنش - گفتارش |
| ۳۰۲ | قَوْلِهَا | سخنش - گفتارش |
| ۳۰۳ | قَوْلِهِمْ | گفتارشان - قولشان |
| ۳۰۴ | قَوْلِي | گفتار من |
| ۳۰۵ | قُولِي | بگو (ای زن) |
| ۳۰۶ | قَوْمِ | قوم من (در عبارت "يَا قَوْمِ "مخفف قومي) |
| ۳۰۷ | قَوْم | جماعت - قوم - اقوام(کلمه قوم در دستور زبان عربی در اصل به معناي جماعتي از مردان است و به همين جهت در عبارت " لا يسخر قوم من قوم و لا نساء من نساء "حکم مسخره نکردن را براي زنان جداگانه مطرح کرده است ولي در قرآن کريم در موارد دیگر جماعت اعم از زن و مرد را شامل است. در عبارت "وَأَنشَأْنَا بَعْدَهَا قَوْمًا ءَاخَرِينَ: و بعد آن(قوم) اقوامی دیگر را آفریده و پرورش دادیم" معنی "اقوام" می دهد) |
| ۳۰۸ | قَوْمَکَ | قوم تو |
| ۳۰۹ | قَوْمِکُمَا | قوم شما دو نفر |
| ۳۱۰ | قَوْمَنَا | قوم ما |
| ۳۱۱ | قُومُواْ | به پا خيزيد-قيام کنيد |
| ۳۱۲ | قَوْمُهُ | قومش |
| ۳۱۳ | قَوْمَهَا | قوم آن زن |
| ۳۱۴ | قَوْمِهِمْ | قومشان |
| ۳۱۵ | قَوْمَهُمْ | جماعتشان |
| ۳۱۶ | قَوْمُهُمَا | قوم آن دو |
| ۳۱۷ | قَوْمِي | قوم من |
| ۳۱۸ | قُوَيٰ | نيروها |
| ۳۱۹ | قَوِيُّ | همواره و بسیار نيرومند و قوی("وَلَيَنصُرَنَّ ٱللَّهُ مَن يَنصُرُهُ إِنَّ ٱللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ: زیرا سوگند که به یقین الله یاری می کند هر که او را یاری می نماید به یقین الله همواره و بسیار نيرومند و قوی و آن غالب و مقتدری است که هرگز شکست نمی پذیرد و کسی بر او غالب نمی شود، هر چه دیگران دارند از اوست و هر آنچه دارد را از کسی نگرفته است بنابراین جایگزینی ندارد(عزت در اصل به معنی دست نیافتنی بودن است و کسی که عزیز است یعنی دارای ویژگی می باشد که جایگزین برای او کمیاب یا نایاب است یا اینکه کسی قدرت و توانایی این را ندارد که جای او را بگیرد. در واقع آوردن کلمه "عَزِيزٌ" بعد از "قَوِيٌّ" در حالی که تقریبًا هم معنا می باشند این نکته ظریف را اضافه می کند پروردگار تعالی آن یاریگر همواره و بسیار نیرومندی است که جایگزینی ندارد و هر که به غیر او تکیه کند محکوم به شکست است") |
| ۳۲۰ | قَهَّارِ | بسيارغالب و تأثير گذار(قهر نوعي از غلبه را گويند که چيزي بر چيز ديگري چنان جلوه و ظهور کند که آنرا مجبور به قبول اثري از آثار خود نمايد، اثری که هم می تواند همسو با طبیعت شخص مقهور باشد و هم مخالف آن، مانند ظهور آب بر آتش که آنرا خاموش ميسازد) |
| ۳۲۱ | قِهِمْ | آنان را نگه دار |
| ۳۲۲ | قِهِمُ | آنان را نگه دار (حرکت حرف "م" به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد می باشد) |
| ۳۲۳ | قِيَامٌ | ايستادن(وقتي که مصدر است نظيرعبارت " فَمَا ٱسْتَطَاعُواْ مِن قِيَامٍ ") - ايستاده ها (جمع قائم در عبارت "ثم نفخ فيه اخري فاذا هم قيام ينظرون ") |
| ۳۲۴ | قِيَاماً | به حالت ايستاده (در عبارت " ٱلَّذِينَ يَذْکُرُونَ ٱللَّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً ")- براي بر پا داشتن و قوام (در عبارت "جَعَلَ ٱللَّهُ ٱلْکَعْبَةَ ٱلْبَيْتَ ٱلْحَرَامَ قِيَاماً لِّلنَّاسِ "یا عبارت"وَلَا تُؤْتُواْ ٱلسُّفَهَاءَ أَمْوَالَکُمُ ٱلَّتِي جَعَلَ ٱللَّهُ لَکُمْ قِيَاماً ") |
| ۳۲۵ | قِيَامَةِ | بر پا داشتن (يَوْمِ ٱلْقِيَامَةِ : از اسامي روز رستاخيز به معني روز برپا داشتن) |
| ۳۲۶ | قَيَّضْنَا لَهُمْ | برايشان مقدر مي کنيم -نزدشان مي بريم (از مصدر تقييض است که هم به معناي تقدير است و هم چيزي را نزد چيزي بردن) |
| ۳۲۷ | قِيعَةٍ | سرزمين مسطح |
| ۳۲۸ | قِيلَ | گفته شد |
| ۳۲۹ | قِيلًا | گفتار - سخن |
| ۳۳۰ | قِيلِهِ | سخن او (قيل مصدر است) |
| ۳۳۱ | قَيِّم | پايدار و استوار-قائم (قائم به امر بندگان، وصف قرآن کریم با این صفت بدان جهت است که اين کتاب خير دنيا و آخرت پيرو خود را تامين و تضمين نموده و قائم بر اصلاح حال دنیا و آخرت ايشان است . قيام بر هر چيز به معناي درست کردن و حفظ و تدبير و تربيت و مراقبت و قدرت بر آن است،چون قيام به معناي ايستادن است و عادتاَ بين ايستادن و مسلط شدن بر کار ملازمه هست ودر فارسي هم نظير اين معنا استفاده مي شود وقتي مي گوييم فلاني پاي کار ايستاده است يعني به طور همه جانبه به همه امور مربوط به آن کار احاطه دارد و آنها را مديريت مي کند و پروردگار تعالي در کلام مجيدش اصل قيام به امور خلق خود را براي خود اثبات نموده و ميفرمايد : "افمن هو قائم علي کل نفس بما کسبت" و نيز با بياني کلي تر ميفرمايد : شهد الله انه لا اله الا هو و الملائکة و اولوا العلم قائما بالقسط لا اله الا هو العزيز الحکيم، اين آيه شريفه چنين ميرساند که خدا قائم بر تمامي موجودات است و با عدل قائم است پس به هر چيزي همان قدر که ظرفيت و استحقاق دارد مي دهد. پروردگار متعال به آن جهت که عزيز(مقتدر) است، قائم بر هر چيز است و به آن جهت که حکيم است در هر چيزي عدالت را اعمال ميکند |
| (دین قیّم دینی است که ایستاده تا خير دنيا و آخرت پيرو خود را تامين و تضمين نماید | ||
| ۳۳۲ | قِيَماً | پايدار و استوار-قائم (قائم به امر بندگان واين بدان جهت است که اين دين خير دنيا و آخرت ملت خود را تامين و تضمين نموده و قائم بر اصلاح حال معاش و معاد ايشان است .قيام بر هر چيز به معناي درست کردن و حفظ و تدبير و تربيت و مراقبت و قدرت بر آن است،چون قيام به معناي ايستادن است و عادتا بين ايستادن و مسلط شدن بر کار ملازمه هست ودر فارسي هم نظير اين معنا استفاده مي شود وقتي مي گوييم فلاني پاي کار ايستاده است يعني به طور همه جانبه به همه امور مربوط به آن کار احاطه دارد و آنان را مديريت مي کندو خداي تعالي در کلام مجيدش اصل قيام به امور خلق خود را براي خود اثبات نموده و ميفرمايد : ا فمن هو قائم علي کل نفس بما کسبت و نيز با بياني کليتر ميفرمايد : شهد الله انه لا اله الا هو و الملائکة و اولوا العلم قائما بالقسط لا اله الا هو العزيز الحکيم، اين آيه شريفه چنين ميرساند که خدا قائم بر تمامي موجودات است و با عدل قائم است، پس به هر چيزي همانقدر که ظرفيت و استحقاق دارد مي دهد، خداي تعالي به آن جهت که عزيز (مقتدر) است، قائم بر هر چيز است و به آن جهت که حکيم است در هر چيزي عدالت را اعمال ميکند) |
| ۳۳۳ | قَيِّمَةٌ | پايدار و استوار-قائم (قائم به امر بندگان واين بدان جهت است که اين کتاب خير دنيا و آخرت پيرو خود را تامين و تضمين نموده و قائم بر اصلاح حال معاش و معاد ايشان است .قيام بر هر چيز به معناي درست کردن و حفظ و تدبير و تربيت و مراقبت و قدرت بر آن است،چون قيام به معناي ايستادن است و عادتا بين ايستادن و مسلط شدن بر کار ملازمه هست ودر فارسي هم نظير اين معنا استفاده مي شود وقتي مي گوييم فلاني پاي کار ايستاده است يعني به طور همه جانبه به همه امور مربوط به آن کار احاطه دارد و آنان را مديريت مي کند و خداي تعالي در کلام مجيدش اصل قيام به امور خلق خود را براي خود اثبات نموده و ميفرمايد : ا فمن هو قائم علي کل نفس بما کسبت و نيز با بياني کليتر ميفرمايد : شهد الله انه لا اله الا هو و الملائکة و اولوا العلم قائما بالقسط لا اله الا هو العزيز الحکيم، اين آيه شريفه چنين ميرساند که خدا قائم بر تمامي موجودات است و با عدل قائم است، پس به هر چيزي همانقدر که ظرفيت و استحقاق دارد مي دهد، خداي تعالي به آن جهت که عزيز (مقتدر) است، قائم بر هر چيز است و به آن جهت که حکيم است در هر چيزي عدالت را اعمال ميکند) |
| ۳۳۴ | قَيُّومُ | بسيار قيام کننده (کلمه قيوم بر وزن فيعول است از ماده قيام است و صفتي است که بر مبالغه دلالت دارد وقيام بر هر چيز به معناي درست کردن و حفظ و تدبير و تربيت و مراقبت و قدرت بر آن است،چون قيام به معناي ايستادن است و عادتا بين ايستادن و مسلط شدن بر کار ملازمه هست ودر فارسي هم نظير اين معنا استفاده مي شود وقتي مي گوييم فلاني پاي کار ايستاده است يعني به طور همه جانبه به همه امور مربوط به آن کار احاطه دارد و آنان را مديريت مي کند و خداي تعالي در کلام مجيدش اصل قيام به امور خلق خود را براي خود اثبات نموده و ميفرمايد : ا فمن هو قائم علي کل نفس بما کسبت و نيز با بياني کليتر ميفرمايد : شهد الله انه لا اله الا هو و الملائکة و اولوا العلم قائما بالقسط لا اله الا هو العزيز الحکيم، اين آيه شريفه چنين ميرساند که خدا قائم بر تمامي موجودات است و با عدل قائم است، پس به هر چيزي همانقدر که ظرفيت و استحقاق دارد مي دهد، خداي تعالي به آن جهت که عزيز (مقتدر) است، قائم بر هر چيز است و به آن جهت که حکيم است در هر چيزي عدالت را اعمال ميکند) |