قرآن کریم
ک

واژه‌های قرآنی — حرف کاف

۲۷۲ واژه با معنای فارسی
ردیفواژه قرآنیمعنای فارسی
۱کَـمثل - مانندِ
۲کَاتِبٌنويسنده
۳کَاتِبُونَنويسندگان
۴کَاتِبُوهُمْبا آنان مکاتبه کنيد
۵کَاتِبِينَنويسندگان
۶کَادَنزديک بود (از افعال ناقصه یعنی معنی اش با فعل بعد از آن کامل می شود إِن کَادَ لَيُضِلُّنَا : نزدیک بود ما را منحرف کند)
۷کَادَتْنزديک بود (از افعال ناقصه یعنی معنی اش با فعل بعد از آن کامل می شود کَادَتْ لَتُبْدِي : نزدیک بود فاش کند)
۸کَادِحٌتلاشگري که به نفس نفس افتاده(کدح به معناي تلاش کردن و خسته شدن است . پس در اين کلمه معني سير است و بعضي گفته‏اند : کدح تلاش نفس است در انجام کاري تا اينکه آثار تلاش در نفس نمايان گردد."يَا أَيُّهَا ٱلْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلَاقِيهِ(انشقاق۶):آهای انسان به یقین تو تلاش کننده ای هستی که به نفس نفس افتاده به سوی پروردگارت به تلاشی نفسگیرِ وصف ناشدنی پس به زودی ملاقات کننده های او خواهید بود(در اینجا استفاده از "کادح: تلاشگري که به نفس نفس افتاده" اشاره به این دارد که با هر نفسی بنده به دیدار و ملاقات پروردگارش نزدیکتر می شود و ملاقات با پروردگار برای هر کسی وقتی اتفاق می افتد که او به این درک برسد که خودش هیچ است و همه چیز از پروردگار است و عاقبت، همه انسانها به فهم این نکته خواهند رسید ولی برای بدکاران وقتی اتفاق می افتد که دیگر سودی برایشان ندارد)")
۹کَادُواْنزديک بود آنان (از افعال ناقصه یعنی معنی اش با فعل بعد از آن کامل می شود. کَادُواْ يَقْتُلُونَنِي : نزدیک بود مرا بکشند)
۱۰کَاذِبٌدروغگو
۱۱کَاذِبَةدروغ - دروغگو
۱۲کَاذِبُونَدروغگويان
۱۳کَاذِبِينَدروغگويان
۱۴کَارِهُونَبي ميلان - آنانکه کراهت دارند
۱۵کَارِهِينَبي ميلان - آنانکه کراهت دارند
۱۶کَاشِفَبرطرف کننده
۱۷کَاشِفَاتُبرطرف کننده ها
۱۸کَاشِفَةٌبرطرف کننده
۱۹کَاشِفُواْبرطرف کننده ها (در اصل کاشفون بوده که در عبارت "کَاشِفُواْ ٱلْعَذَابِ "چون مضاف واقع شده "ن" حذف گرديده است)
۲۰کَاظِمِينَآنانکه با وجود ناراحتي زياد سخني نمي گويند و ناراحتيشان را پنهان مي کنند - آنانکه دم نمي زنند(کلمه کاظمين اسم فاعل از کظم است و کظم به معناي شدت اندوه است از طرفي کظم به معناي بيرون آمدن نفس است، وقتي مي‏گويند کظم خود را گرفت، يعني جلو نفس خود را گرفت و کظوم به معناي حبس کردن نفس است، که خود کنايه از سکوت است، همچنانکه در هنگام توصيف و مبالغه در باره سکوت مي‏گويند : فلاني نفسش بيرون نمي‏آيد و دم نمي‏زند يعني بسيار کم حرف است و کظم فلان يعني نفس فلاني حبس شد و از اين باب است جمله اذ نادي و هو مکظوم يعني ندا کرد در حالي که نفسش گرفته شده بود و همچنين کظم غيظ، حبس خشم است و جمله و الکاظمين الغيظ به همين معنا است)
۲۱کَافٍکافي
۲۲کَافَّةًهمگی و به صورتی همه جانبه - به شکلی همگانی و همه جانبه(کلمه کافة به معناي احاطه و ماخوذ است از کافة الشي‏ء که به معناي آخرين حد و کناره هر چيز است که وقتي به آنجا رسيديم ديگر از پيشروي بيش از آن خودداري مي‏کنيم)
۲۳کَافِرٍکافر - ناسپاس - انکار کننده پروردگار تعالي و نعمتهايش و نافرمان نسبت به دستورات او (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند بنابراین به کسی که بر نعمتها و فرامین الهی سرپوش گذاشته و آنها را نادیده گرفته نیز کافر می گویند)
۲۴کَافِرَةٌکافر - ناسپاس - انکار کننده پروردگار تعالي و نعمتهايش و نافرمان نسبت به دستورات او (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند بنابراین به کسی که بر نعمتها و فرامین الهی سرپوش گذاشته و آنها را نادیده گرفته نیز کافر می گویند)
۲۵کَافِرُونَکافران - ناسپاسان - انکار کنندگان پروردگار تعالي و نعمتهايش و نافرمانان نسبت به دستورات او (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند بنابراین به کسی که بر نعمتها و فرامین الهی سرپوش گذاشته و آنها را نادیده گرفته نیز کافر می گویند)
۲۶کَافِرِينَکافران - ناسپاسان - انکار کنندگان پروردگار تعالي و نعمتهايش و نافرمانان نسبت به دستورات او (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند بنابراین به کسی که بر نعمتها و فرامین الهی سرپوش گذاشته و آنها را نادیده گرفته نیز کافر می گویند. "وَفَعَلْتَ فَعْلَتَکَ ٱلَّتِي فَعَلْتَ وَأَنتَ مِنَ ٱلْکَافِرِينَ(شعراء۱۹): و انجام دادی کارت را که کردی زیرا تو از ناسپاسان بودی"(مقصود از استعمال کلمه "کَافِرِينَ" در اینجا این است که بگوید بر لطف و محبّت ما به خودت سرپوش گذاشتی و آن را نادیده گرفتی)")
۲۷کَافُوراًکافور(کافور ماده‌اي مومي، سفيد و يا شفاف و جامد با فرمول C۱۰H۱۶O که داراي بوي بسيار قوي ميباشد.کافور صمغ درختي بنام camphor laurel ميباشد. اين درخت هميشه سبز در آسيا و به خصوص در جزيره برنئو و فرمز وجود دارد. درخت کافور ۲۵تا ۳۰ متر رشد ميکند و ماده کافور در اکثر نقاط آن يافت ميشود. کافور درختي است هميشه سبز و از شاخه و برگ بسيار برخوردار است داراي گلهايي به رنگ سفيد ميباشد و ميوه‌اي قرمز رنگ بسيار شبيه به ميوه دارچين دارد.براي کافور فوائد دارويي زيادي نيز نقل شده است)
۲۸کَالِحُونَلب سوخته و جمع شدگان با دندانهایی نمایان- زشت رويانِ بد منظر(کلمه کالح از کلوح است که به معناي جمع شدن و خشکيدن لبها است، به طوري که ديگر نتواند دندانها را بپوشاند . و معناي آيه اين است که لهيب و هرم آتش آن چنان به صورتهايشان مي‏خورد که لبهايشان را مي‏خشکاند، به طوري که دندانهايشان نمايان مي‏شود، مانند : سر گوسفندي که روي آتش گرفته باشند. "تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ ٱلنَّارُ وَهُمْ فِيهَا کَالِحُونَ: آن آتش(آتش جهنّم) صورتهایشان را می سوزاند به شکلی پوست صورتهایشان از بین می رود بنابراین(در اثر این گونه سوختن صورتهایشان) آنها در آن(جهنّم) لب سوخته و جمع شده با دندانهایی نمایانند(آنها که در دنیا شیاطین پیرامونشان را گرفته بودند و به میل آنها رفتار می نمودند این گونه در جهنّم با از بین رفتن پوست صورت و لبهایشان و نمایان گشتن دندانها، صورتهایی شبیه شیاطین پیدا می کنند)")
۲۹کَالُوهُمْبراي آنان پيمانه و وزن کنند(عبارت"وَإِذَا کَالُوهُمْ أَوْ وَّزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ " یعنی: و وقتی برای آنان(مردم) وزن و پیمانه می کنند کم می گذارند(جنس مردم را ارزان می خرند یا آنچه به مردم می فروشند نامرغوب و تقلبی است یا وزنش کمتر از انتظار است)
۳۰کَامِلَةٌکامل
۳۱کَامِلَيْنِدو کامل
۳۲کَانَبود (اگر در ترکيب با فعل ماضي ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي بعيد مي کندمانند"جَزَاءً لِّمَن کَانَ کُفِرَ "و اگر در ترکيب با فعل مضارع ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي استمراري مي کندمانند"أَوَلَوْ کَانَ ٱلشَّيْطَانُ يَدْعُوهُمْ ")
بوده و هست(در مواقعی که به یک واقعیت حتمی اشاره می کند مثل: "کَانَ ٱللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً : الله همیشه و بی اندازه آمرزنده و مهربان بوده و هست". علت اینکه در این موارد "کان"، بوده و هست معنی شده این است که ماضی بودنش به دلیل اشاره به یک واقعیت حتمی است و نباید آن را صرفاً به معنی گذشته ترجمه نمود)
۳۳کَانَاآن دو بودند ( اگر در ترکيب با فعل مضارع ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي استمراري مي کندمانند"کَانَا يَأْکُلَانِ ٱلطَّعَامَ "يعني غذا مي خوردند)
۳۴کَانَتبود (اگر در ترکيب با فعل ماضي ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي بعيد مي کندو اگر در ترکيب با فعل مضارع ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي استمراري مي کند)
۳۵کَانَتِبود (اگر در ترکيب با فعل ماضي ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي بعيد مي کندو اگر در ترکيب با فعل مضارع ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي استمراري مي کند. حرکت حرف "ت" به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد می باشد)
۳۶کَانَتَاآن دو بودند
۳۷کَانُواْبودند (اگر در ترکيب با فعل ماضي ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي بعيد مي کندو اگر در ترکيب با فعل مضارع ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي استمراري مي کند)
۳۸کَاهِنٍپيشگو - غيبگو - خيالباف (کهانت به عقيده کاهنان عبارت است از اينکه کاهن پيامها و اطلاعاتي را از جن دريافت کند)
۳۹کَأْسٍظرف مخصوص نوشيدني‏ها در صورتي که نوشيدني در آن باشد -قدح-جام(کلمه کاس همان کاسه فارسي است . بعضي از مفسرين در پاسخ اين سؤال که چرا در آیه شریفه "بِأَکْوَابٍ وَأَبَارِيقَ وَکَأْسٍ مِّن مَّعِينٍ " اکواب و اباريق را جمع آورد ، و"کأس" را مفرد ، گفته ‏اند : جهتش اين است که کلمه کاس تنها در موردي بر ظرف اطلاق مي‏شود که پر باشد و کاسه خالي را کاس نمي‏گويند)
۴۰کَأَنَّمثل اينکه
۴۱کَأَنمثل اينکه
۴۲کَأَنَّکَمثل اينکه تو
۴۳کَأَنَّمَامثل اينکه چنين است
۴۴کَأَنَّهُمثل اينکه آن("فَلَمَّا جَاءَتْ قِيلَ أَهَـٰکَذَا عَرْشُکِ قَالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ وَ أُوتِينَا ٱلْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَکُنَّا مُسْلِمِينَ(نمل۴۲): پس وقتی (ملکه سبإ)آمد گفته شد: "آیا تخت بلند سلطنتی تو این چنین است؟" (ملکه سبإ)گفت: "مثل این که همان است البته آن علم(علم به پیامبری حضرت سلیمان علیه السلام و در نتیجه قدرت الهی او) از قبلش به ما داده شده و به همین دلیل ما تسلیم کنندگان(کسانی که امر خود را تسلیم پروردگار و کار خود را به او واگذار نموده و همان را می خواهند که او بخواهد و همان کاری را می کنند که او بپسندد) بودیم"(ما قبل از معجزه انتقال این تخت عظیم هم به پیامبری حضرت سلیمان علیه السلام و در نتیجه قدرت الهی او علم و یقین پیدا کرده بودیم و برای ایمان آوردن به او پای به این سفر گذاشته بودیم)")
۴۵کَأَنَّهَامثل اينکه آن
۴۶کَأَنَّهُمْمثل اينکه آنان
۴۷کَأَنَّهُنَّمثل اينکه آن زنان
۴۸کَأَيِّنچه بسيار
۴۹کَبَائِرَبسياربزرگها - هميشه بزرگها- گناهان بزرگ(جمع کبير)
۵۰کُبَّاراًبسيار بزرگ (اسم مبالغه از کبر است. وزن فُعال صيغه مبالغه است و با تشديد عین "فُعّال" مبالغه بيشتري را هم مي‏رساند)
۵۱کُبِتَخوار وذليل شد - خشمگین شد- به زمین خورد - رسوا شد
۵۲کُبَّتْبا صورت به زمین افکنده شد (از مادّه «کبّ» (بر وزن جدّ) در اصل به معناى افکندن چیزى به صورت بر زمین است و بنابراین، ذکر «وُجُوه» (صورت ها) در عبارت "فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي ٱلنَّارِ " از باب تأکید است)
۵۳کُبِتُواْخوار وذليل شدند - خشمگین شدند- به زمین خوردند - رسوا شدند
۵۴کَبَدٍرنج و خستگي
۵۵کَبُرَبزرگ است - گران است - دشوار است
۵۶کَبِّرْبزرگ دار- تکبير گو(از ائمه معصومين (عليهم‏السلام) وارد شده که معناي تکبير ( الله اکبر)اين است که خدا از اينکه در وصف بگنجد بزرگتر است، پس خداي تعالي از هر وصفي که ما با آن توصيفش کنيم و حتي از خود اين وصف هم بزرگتر است)
۵۷کِبَربزرگي - کهولت و پيري
۵۸کُبَرِبزرگترينها (جمع کبري است)
۵۹کِبْرٌکبر - بزرگنمايي
۶۰کُبَرَاءَنَابزرگان ما - پيرانمان (جمع کبير)
۶۱کَبُرَتْبزرگ بود - گران بود - دشوار بود(در این عبارت به دلیل اشاره به واقعیت حتمی ماضی، مضارع ترجمه شده: "کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ: بزرگ و گران است کلمه ای که از دهانهایشان خارج می شود(می پندارند که این سخن چندان مهمی نیست ولی نزد پروردگار گناهش عظیم است مثلاً سخنرانان مذهبیشان انسانها را فرزند خدا می نامند و اگر از آنها بپرسی که چرا چنین لقبی به یک انسان می دهید، توجیه می کنند که می خواهیم رابطه عاطفی بین خدا و مخلوقش را بیشتر نشان دهیم غافل از اینکه به زبان آوردن این مطلب بسیار زشت است هرچند که برای توجیه آن بگوییم منظور دیگری داشته ایم)
۶۲کَبِّرْهُاو را بزرگ دار-براي او تکبير گو("وَقُلِ ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ ٱلَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَم يَکُن لَّهُ شَرِيکٌ فِي ٱلْمُلْکِ وَلَمْ يَکُن لَّهُ وَلِيٌّ مِّنَ ٱلذُّلِّ وَکَبِّرْهُ تَکْبِيرًا: و بگو: " همه ستايشها براي الله است(از هر خوبی تعریف کنند، در واقع پروردگار را ستوده اند چون خوبیهای همگان از اوست و این جمله توضیحی برای عبارت "فَلَهُ ٱلْأَسْمَاءُ ٱلْحُسْنَىٰ: پس در واقع اسمهای نیکوترین فقط برای اوست" از آیه قبل می باشد) که فرزندی نگرفته و نمی گیرد(فرزند داشتن یا نتیجه یک نیاز عاطفی است یا نیازی از جهت ادامه نسل و جلوگیری از فنا و نابودی و ضعف ولی پروردگار بی نیاز و همیشه باقی است پس نیازی به فرزند ندارد از طرفی فرزند هر کس در مال و اموال و تصمیم گیریهای او شریک می شود یا تأثیر دارد و پروردگار در مالکیت و اراده اش مستقل است) و برای او در حكومت و مُلک(مُلْک يعني استقلال داشتن در کار و امور مربوط به خود) شریکی نبوده و نیست و برای او دوست اداره کننده امور و پشتیبانی از جهت کوچکی و ناتوانی و ذلت نبوده و نیست(هیچ ضعف و ذلت و ناتوانی در او نیست تا محتاج "ولیّ: دوست اداره کننده امور و پشتیبان" باشد)"
و او را بزرگ دار و برایش تکبیر بگو، بزرگداشت و تکبیری وصف ناپذیر(بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام مستحب است پس از خواندن یا شنیدن این آیه سه مرتبه "الله اکبر" بگویند. بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام معنی "الله اکبر"، "الله بزرگتر از هر چیز است"، نمی باشد چون در این صورت خالی از شرک نیست چون برای غیر او، بزرگی قائل شده اند در حالی که غیر از پروردگار متعال، اصلاً چیزی بزرگی ندارد. همه بزرگی ها را او داده و هر وقت اراده کند، می گیرد بلکه "الله اکبر"، به این معنی است که "الله" از هر وصفی که در مورد او شود، بزرگتر است حتی ابتدای همین آیه که وصف پروردگار تعالی با جملات و کلماتی که سخن خود اوست چون بزرگی و عظمت بی انتهای او در قالب کلمات نمی گنجد در واقع آیه به این معناست که هر چه خوبی در جهان است از پروردگار تعالی است و کسی در خلق این همه خوبی او را یاری نرسانده و شریکش نیست با این وجود او از همین وصفی که شد نیز بزرگتر است. فلسفه شروع نماز با جمله "الله اکبر" هم همین است در واقع از همان اول اقرار می کنیم که هر چند که در این نمازمان از خوبی و عظمت و بی عیب و نقصی پروردگارمان بسیار می گوییم ولی او از این هم بزرگتر است")
۶۳کِبْرَهُقسمت بزرگش - قسمت اعظمش (منظور از عبارت "وَٱلَّذِي تَوَلَّيٰ کِبْرَهُ مِنْهُمْ" کسي است که عهده دار بخش اعظم آن (جريان تهمت زدن) است)
۶۴کُبْرَيٰبزرگتر-بزرگترين
۶۵کِبْرِيَاءُبزرگي بسيار-سرخم نياوردن در برابر هيچ کس(مبالغه در کبر را مي‏رساند و در عظمت‏هاي غير حسي استعمال مي‏شود، که برگشت آن به کمال وجود و غير متناهي بودن کمال او است)
۶۶کُبْکِبُواْچندين بار پشت سر هم با رو به زمين افکنده شدند(اين تکرار حروف اصلي نشانه تکرار عملي است که فعل به آن دلالت دارد مثل کلمات دب و دبدب، ذب و ذبذب، زل و زلزل، دک و دکدک)
۶۷کَبِيرهميشه بزرگ - بسيار بزرگ (هم صفت مشبهه است و هم صيغه مبالغه یعنی هم دائمی بودن و دیرپایی صفت را می رساند و هم بسیاری آن را. پس کبیر بودن پروردگار متعال به این معنی است که بزرگیش همیشگی و بسیار است بنابراین نه تنها چیزی به بزرگی او هیچگاه یافت نمی شود بلکه بزرگی دیگران در مقایسه با بزرگی او هیچ است جدای از اینکه دیگران بزرگی خود را از او گرفته اند. در مورد خداي متعال صفت کبير و کبريايي به اين معني است که تمامي کمالات هر چيز را داشته و بدان احاطه دارد، پس وقتي که مي‏گوييم او کبير است معنايش اين است که او نه تنها کمال هر صاحب کمالي را دارد بلکه افزونتر. "فَجَعَلَهُمْ جُذَاذًا إِلَّا کَبِيرًا لَّهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ: بدین ترتیب آنها را به صورت قطعه قطعه ای نا معمول قرار داد(از نکره آوردن "جُذَاذًا" معلوم می شود که به صورت نا معمولی آنها را خُرد کرد یعنی چنان تکه تکه شان کرد که قابل تعمیر نبودند) مگر بسیار بزرگی برای آنها(بتی که نسبت به بقیه بزرگتر بود، از عبارت "کَبِيرًا لَّهُمْ: بزرگی برای آنها" برداشت می شود که برای آن بتها،
بزرگ بود نه اینکه "بزرگ بودن" صفتی واقعی برای آن باشد) تا به سویش بر گردند(سالم بودن بت بزرگ باعث می شد که نظرشان را جلب کند. چند آیه بعد، مقصود زیرکانه حضرت ابراهیم علیه السلام از سالم نگه داشتن بت بزرگ مشخص می گردد و در آنجا با قصدی دیگر به زیبایی از کلمه "کَبِيرُهُمْ: بزرگشان" استفاده می کند. اختصار در گفتار به شکلی که شنونده خودش قسمتهای حذف شده داستان را تصویرسازی کند جلوه ای ادبی است که داستان را جذابتر می کند در اینجا نیز این قسمت از داستان که چگونه حضرت ابراهیم علیه السلام فرصت شکستن بتها را پیدا کرد را حذف می کند و این ایجاز و اختصار با به کار گیری ذهن شنونده، داستان را برای او جذابتر می کند)")
۶۸کَبِيرَةًهميشه بزرگ - بسياربسيار بزرگ (هم صفت مشبهه است و هم صيغه مبالغه از طرفي با گرفتن ة تأنيث مبالغه اش بيشتر شده است)
۶۹کَبِيرُکُمُبزرگ شما (حرکت حرف "م" به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد می باشد)
۷۰کَبِيرُهُمْبزرگشان
۷۱کِتَابِکتاب - نوشته- مکاتبه (در عبارت "وَٱلَّذِينَ يَبْتَغُونَ ٱلْکِتَابَ مِمَّا مَلَکَتْ أَيْمَانُکُمْ" مراد از کتاب مکاتبه است به اينکه صاحب برده با برده قرار بگذارد که بهاي خود را از راه کسب و کار به او بپردازد و آزاد شود ( و ابتغاء مکاتبه اين است که برده از مولاي خود در خواست کند که با او مکاتبه نمايد، به اين که مالي را از او بگيرد و او را آزاد کند. در عباراتی نظیر "ذَالِکَ ٱلْکِتَابُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ" منظور از آن کتاب شناخته شده کتابی است که شامل تمام حقایق و فرامین الهی است و در لوح محفوظ (صفحه ای محافظت شده که اراده پروردگار را برای فرشتگان و دیگر کارگزاران الهی ظاهر می کند) ثبت است و اصل و ریشه تمام کتابهای آسمانی است و قرآن کریم کاملترین تصویر قابل فهم و آسان شده ای از آن کتاب برای بشر است)
۷۲کِتَابَکَکتاب تو - نوشته ي تو(در عبارت "ٱقْرَأْ کِتَابَکَ کَفَىٰ بِنَفْسِکَ ٱلْيَوْمَ عَلَيْکَ حَسِيباً " منظور نامه ی عمل می باشد)
۷۳کِتَابِکُمْکتاب شما - نوشته ي شما
۷۴کِتَابُنَاکتاب ما - نوشته ي ما - نامه ي(اعمال)ما
۷۵کِتَابَهُکتاب او - نوشته ي او- نامه ي(اعمال)او
۷۶کِتَابِهَاکتاب او - نوشته ي او- نامه ي(اعمال)او
۷۷کِتَابَهُمْکتاب آنها - نوشته ي آنها - نامه ي(اعمال)آنها
۷۸کِتَابِينوشته ي من - نامه ي من
۷۹کِتَابِيَهْکتاب من(هاء آخرآن هاي وقف است، که اصطلاحا آن را هاي استراحت مي‏نامند. "فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ کِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هَاؤُمُ ٱقْرَؤُواْ کِتَابِيَهْ: پس اما کسی که کتابش به دست راستش داده شده بلافاصله می گوید: بیایید کتاب مرا بخوانید"(کسی که در قیامت نامه عملش به دست راستش داده می شود با خوشحالی به دیگران می گوید بیایید و نامه عمل مرا بخوانید)")
۸۰کِتَابٌ مُّبِينٌکتابی که از جانب پروردگار بودنش واضح و آشکار است(کتابی که شامل تمام حقایق و فرامین الهی است و در لوح محفوظ (صفحه ای محافظت شده که اراده پروردگار را برای فرشتگان و دیگر کارگزاران الهی ظاهر می کند) ثبت است و اصل و ریشه تمام کتابهای آسمانی است و قرآن کریم کاملترین تصویر قابل فهم و آسان شده ای از آن کتاب برای بشر است)
۸۱کُتُبکتابها-نوشته ها
۸۲کَتَبَنوشت ( در عباراتي نظير "کَتَبَ عَلَيٰ نَفْسِهِ ٱلرَّحْمَةَ: بر خودش رحمت و مهربانی را واجب کرده است" کنايه از واجب کردن و مقدر نمودن است. کسی نمی تواند پروردگار را به کاری مجبور کند منتها او برای خودش برنامه و روشی دارد که آن را تغییر نمی دهد که به آن سنّت الهی می گویند و یکی از سنتهایش مهربانی همیشگی و بی اندازه با همگان است)
۸۳کُتِبَنوشته شد( در عباراتي نظير "کُتِبَ عَلَيْکُمُ ٱلْقِصَاصُ " کنايه از واجب کردن و مقدر نمودن است)
۸۴کَتَبْتَنوشتی
۸۵کَتَبَتْنوشت
۸۶کَتَبْنَانوشتيم ( در عباراتي نظير "أَنَّا کَتَبْنَا عَلَيْهِمْ أَنِ ٱقْتُلُواْ أَنفُسَکُمْ " کنايه از واجب کردن و مقدر نمودن است)
۸۷کُتُبِهِکتابهايش
۸۸کَتَمَپنهان کرد - کتمان کرد
۸۹کَثُرَزیاد است
۹۰کَثُرَتْزیاد است
۹۱کَثْرَةُزيادي
۹۲کَثْرَتُکُمْتعداد زياد شما - زيادي شما
۹۳کَثَّرَکُمْبسيارتان کرد-تعداد شما را زياد کرد
۹۴کَثِيباًتوده‏اي از شن (عبارت "کَانَتِ ٱلْجِبَالُ کَثِيباً مَّهِيلاًَ "مجموعاً به اين معني است که کوهها به تلّي از ماسه بدل شده و از بالا فرو مي ريزند)
۹۵کَثِيرٍبسيار و همیشه زياد - تعداد بسیاری(منظور از کلمه کثير در قرآن از محدوده عدد هشتاد شروع می شود تا بی نهایت. در عبارت "لقد نصرکم الله في مواطن کثيرة و یوم حنين" طبق روايتي از امام هادي علیه السلام که در ادامه نقل می گردد، معنی هشتاد می دهد چون جنگهای مسلمین ۸۰ مورد بوده است و در عبارت "من ذا الذي يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له اضعافا کثيرة "طبق روايتي از رسول الله صلي الله و عليه وآله معنی بی نهایت می دهد. بعد از آنکه متوکل مسموم شد نذر کرد که اگر بهبودي يافت مال کثیری صدقه دهد و چون بهبودي يافت از فقهاء پرسيد حد مال کثير چيست، بین فقهاء اختلاف افتاد و هیچ کس دلیلی منطقی برای اثبات نظر خود نداشت به ناچار مسأله را از امام هادی علیه السلام پرسیدند و حضرت با استناد به آیه شریفه ۲۵ از سوره مبارکه توبه و این واقعیت تاریخی که تعداد جنگهای مسلمین ۸۰ مورد بود، کمترین مقداری که به آن می توان لقب "کثیر" داد، را عدد هشتاد تعیین نمودند و فرمودند که: "هشتاد درهم صدقه بدهد" به این ترتیب منطق و دلیل قرآنی حضرت، همگان را قانع نمود. این روایت بیان کننده فهم و برداشت دقیق معصومین علیهم السلام از قرآن کریم است)
۹۶کَثِيرَةٌبسيار و همیشه زياد (منظور از کلمه کثير در قرآن از محدوده عدد هشتاد شروع می شود تا بی نهایت. در عبارت "لقد نصرکم الله في مواطن کثيرة و یوم حنين" طبق روايتي از امام هادي که در ادامه نقل می گردد، معنی هشتاد می دهد چون جنگهای مسلمین ۸۰ مورد بوده است و در عبارت "من ذا الذي يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له اضعافا کثيرة "طبق روايتي از رسول الله صلي الله و عليه وآله معنی بی نهایت می دهد. بعد از آنکه متوکل مسموم شد نذر کرد که اگر بهبودي يافت مال کثیری صدقه دهد و چون بهبودي يافت از فقهاء پرسيد حد مال کثير چيست، بین فقهاء اختلاف افتاد و هیچ کس دلیلی منطقی برای اثبات نظر خود نداشت به ناچار مسأله را از امام هادی علیه السلام پرسیدند و حضرت با استناد به آیه شریفه ۲۵ از سوره مبارکه توبه و این واقعیت تاریخی که تعداد جنگهای مسلمین ۸۰ مورد بود، کمترین مقداری که به آن می توان لقب "کثیر" داد، را عدد هشتاد تعیین نمودند و فرمودند که: "هشتاد درهم صدقه بدهد" به این ترتیب منطق و دلیل قرآنی حضرت، همگان را قانع نمود. این روایت بیان کننده فهم و برداشت دقیق معصومین علیهم السلام از قرآن کریم است)
۹۷کِدتَّنزديک بود که تو(از افعال ناقصه یعنی معنی اش با فعل بعد از آن کامل می شود . کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَيْهِمْ : نزدیک بود به سوی آنان متمایل شوی)
۹۸کَدْحاًتلاشي که تلاشگر را به نفس نفس زدن بيندازد(کدح به معناي تلاش کردن و خسته شدن است . پس در اين کلمه معني سير است و بعضي گفته‏اند : کدح تلاش نفس است در انجام کاري تا اينکه آثار تلاش در نفس نمايان گردد."يَا أَيُّهَا ٱلْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلَاقِيهِ(انشقاق۶):آهای انسان به یقین تو تلاش کننده ای هستی که به نفس نفس افتاده به سوی پروردگارت به تلاشی نفسگیرِ وصف ناشدنی پس به زودی ملاقات کننده های او خواهید بود(در اینجا استفاده از "کادح: تلاشگري که به نفس نفس افتاده" اشاره به این دارد که با هر نفسی بنده به دیدار و ملاقات پروردگارش نزدیکتر می شود و ملاقات با پروردگار برای هر کسی وقتی اتفاق می افتد که او به این درک برسد که خودش هیچ است و همه چیز از پروردگار است و عاقبت، همه انسانها به فهم این نکته خواهند رسید ولی برای بدکاران وقتی اتفاق می افتد که دیگر سودی برایشان ندارد)")
۹۹کِدْنَاچاره انديشي کرديم (کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است پس علاوه بر مکر و حیله معنی نقشه کشیدن و چاره اندیشی نیز می دهد گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است)
۱۰۰کَذَالِکَهمان - تو شاهد باش آن گونه- با تو هستم آن گونه-تو شاهد باش اين گونه -تو شاهد باش اين چنين -تو شاهد باش این گونه است که(اگر در ابتدا جمله بیاید(مبتدا باشد))
۱۰۱کَذَالِکُمْبا شما هستم آن گونه- شما شاهد باشید آن گونه(پسوند "کُمْ "براي جلب توجه شنوندگان به کار رفته است)
۱۰۲کَذَّابٌبسيار دروغگو
۱۰۳کِذَّاباًتکذيب کردن(در عبارت"کَذَّبُواْ بِئَايَاتِنا کِذَّاباً " مفعول مطلق براي فعل "کَذَّبُواْ" يعني به شکلي عجيب تکذيب کردند. "لَّا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا کِذَّابًا: در آن(بهشت) کمترین بیهوده و بی فایده ای(در اینجا نکره آوردن "لَغْوًا" کمی و ناچیزی آن را می رساند) نمی شنوند و نه تکذیب کردنی(در دنیا هم شنیدن سخنان بیهوده آزار دهنده است و هم تکذیب نمودن سخن حقّت، که یکی از نعمتهای بهشتیان این است که در آنجا اثری از این دو مورد آزار دهنده نیست. اینکه کسی در بهشت به دیگری نمی گوید که دروغ می گویی معادل است با اینکه در بهشت کسی دروغ نمی گوید)". گاهی مصدر باب تفعیل بر وزن فِعّال می آید)
۱۰۴کَذِبدروغ - دروغين( در عبارت "وَجَاءُواْ عَلَىٰ قَمِيصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ" کَذِب، مصدر است ، و در اينجا به جاي اسم فاعل به کار رفته تا مبالغه را برساند ، در نتيجه معنايش چنين مي‏شود : به خوني کاذب که کذبش آشکارا بود)
۱۰۵کَذَّبَتکذيب کرد - گفت دروغ است
۱۰۶کُذِّبَتکذيب شد
۱۰۷کَذَبَ عَلَيدروغ بست به
۱۰۸کَذَبَتْآن زن دروغ گفت
۱۰۹کَذَّبَتْتکذيب کرد - گفت دروغ است
۱۱۰کَذَّبْتُمتکذيب کرديد - گفتيد دروغ است
۱۱۱کَذَّبْنَاتکذيب کرديم - گفتيم دروغ است
۱۱۲کَذَّبُواْتکذيب کردند - گفتند دروغ است
۱۱۳کَذَبُواْدروغ گفتند
۱۱۴کُذِبُواْبه آنها دروغ گفته شده
۱۱۵کُذِّبُواْتکذيب شدند
۱۱۶کَذَبُواْ عَلَيٰدروغ بستند به
۱۱۷کَذَّبُوکَتورا تکذيب کردند - گفتند دروغ مي گويي
۱۱۸کَذَّبُوکُمشما را تکذيب کردند - گفتند دروغ مي گوييد
۱۱۹کَذَّبُونِمرا تکذیب کردند - گفتند دروغ می گویم
۱۲۰کَذَّبُوهُاو را تکذيب کردند - گفتند دروغ مي گويد
۱۲۱کَذَّبُوهُمَاآن دو را تکذيب کردند - گفتند آن دو دروغ مي گويند
۱۲۲کَذِبُهُدروغش
۱۲۳کِرَامبزرگوارانی که دارای بخشش و شرافتی هميشگی و بسيارند- بزرگواران -ارجمندان (در عبارت "وَإِذَا مَرُّواْ بِـٱللَّغْوِ مَرُّواْ کِرَاماً"معناي اينکه بگوييم فلاني از فلان عمل زشت تکرم دارد اين است که : از چنين عملي منزه است و نفس خويش را از آلودگي به امثال آن منزه مي‏دارد به عبارت دیگر نه تنها آن گناه را انجام نمی دهد بلکه به آن گناه نزدیک هم نمی شود."... وَإِذَا مَرُّواْ بِـٱللَّغْوِ مَرُّواْ کِرَامًا(فرقان۷۲): و هنگامی که بر هر عمل و گفتاری که به نظر عاقلان هيچ فايده‏اي نداشته باشد، گذر می کنند به شکل کسانی گذر می کنند که نه تنها در آن کار داخل نمی گردند بلکه به آن نزدیک هم نمی شوند(عمر خود را صرف کارهای بیهوده نمی کنند و از کارهایی که نه سود دنیا داشته باشد و نه آخرت پرهیز می نمایند")
۱۲۴کَرْبِاندوه فراوان و شديد(کربة و غمة به يک معنا است، ريشه اين لغت از کرب الأرض گرفته شده که به معناي زير و رو کردن زمين است و چون اندوه نيز دل انسان را زير و رو و مشوش مي‏کند از اين جهت اندوه را نيز کرب گفته‏اند از طرفي کرَب نيز به معني گره ضخيم و محکمي است که در ريسمان دلو مي‏زنند و اندوه را از اين جهت کرب مي‏گويند که مانند عقده و گرهي است در قلب)
۱۲۵کَرَّةًبرگشت - بازگشت- دولت(کلمه کرة به معناي برگشتن و هم به معناي دولت است وعبارت "ثُمَّ رَدَدْنَا لَکُمُ ٱلْکَرَّةَ عَلَيْهِمْ "يعني سپس پيروزي بر آنان را به شما باز گردانديم وشما را بر آنان تسلط و غلبه دادیم)
۱۲۶کَرَّتَيْنِبار ديگر - دوباره
۱۲۷کُرْسِيُّهُتختش (کلمه کرسي از ماده کاف - راء - سين گرفته شده که به معناي به هم وصل کردن اجزاي ساختمان است و اگر تخت را کرسي خوانده‏اند به اين جهت بوده که اجزاي آن به دست نجارو يا صنعتگر ديگر، در هم فشرده و چسبيده شده است و بسياري از مواقع اين کلمه را کنايه از ملک و سلطنت مي‏گيرند و مي‏گويند فلاني از کرسي‏نشينان است، يعني او منطقه نفوذي و قدرت وسيعي دارد و عبارت "وَسِعَ کُرْسِيُّهُ ٱلسَّمَاوَاتِ وَٱلْأَرْضَ "يعني تخت پادشاهي اش به و سعت آسمانها و زمين است و چون بيشترين تسلط و علم يک پادشاه و سلطان محدوده تخت پادشاهي اش مي باشد اين جمله کنايه از اين است که تسلط و علم و اقتدار خداي تعالي همه جا را فرا گرفته است)
۱۲۸کَرَّمْتَبرتري دادي - تکريم کردي(معناي تکريم با تفضيل متفاوت است، چون تکريم معنائي است نفسي و در تکريم کاري به غير نيست، بلکه تنها شخص مورد تکريم مورد نظر است که داراي شرافتي و کرامتي بشود، به خلاف تفضيل که منظور از آن اين است که شخص مورد تفضيل از ديگران برتري يابد، در حالي که او با ديگران در اصل آن عطيه شرکت دارد)
۱۲۹کَرَّمْنَابرتري داديم - تکريم کرديم - گرامی و بزرگ داشتیم(معناي تکريم با تفضيل متفاوت است، چون تکريم معنائي است نفسي و در تکريم کاري به غير نيست، بلکه تنها شخص مورد تکريم مورد نظر است که داراي شرافتي و کرامتي بشود، به خلاف تفضيل که منظور از آن اين است که شخص مورد تفضيل از ديگران برتري يابد، در حالي که او با ديگران در اصل آن عطيه شرکت دارد)
۱۳۰کَرَّهَمکروه کرد - مورد تنفر قرار داد (معناي مکروه کردن کفر و فسوق و عصيان در عبارت "کَرَّهَ إِلَيْکُمُ ٱلْکُفْرَ وَٱلْفُسُوقَ وَٱلْعِصْيَانَ"اين است که دلهاي شما را طوري کرده که خود به خود از کفر و توابع آن تنفر دارد)
۱۳۱کَرِهَخوشش نيامد - خوش نداشت - کراهت داشت (کلمه کره - به فتحه کاف - به معناي مشقتي است که از خارج و به اکراه و اجبار ديگران بر آدمي تحميل شود، ولي کلمه کره - به ضمه کاف - به معناي مشقتي است که از ناحيه خود انسان برسد)
۱۳۲کَرْهاًاز روي اکراه - ناخواسته (کلمه کره - به فتحه کاف - به معناي مشقتي است که از خارج و به اکراه و اجبار ديگران بر آدمي تحميل شود، ولي کلمه کره - به ضمه کاف - به معناي مشقتي است که از ناحيه خود انسان برسد)
۱۳۳کُرْهاًبا تحمل رنج وزحمت- با تحمّل رنج و زحمتی که به جان خرید (کلمه کره - به فتحه کاف - به معناي مشقتي است که از خارج و به اکراه و اجبار ديگران بر آدمي تحميل شود، ولي کلمه کره - به ضمه کاف - به معناي مشقتي است که از ناحيه خود انسان برسد)
۱۳۴کَرِهْتُمُوهُاز آن خوشتان نيامد -آن را خوش نداشتيد - از ان کراهت داشتيد (کلمه کره - به فتحه کاف - به معناي مشقتي است که از خارج و به اکراه و اجبار ديگران بر آدمي تحميل شود، ولي کلمه کره - به ضمه کاف - به معناي مشقتي است که از ناحيه خود انسان برسد)
۱۳۵کَرِهْتُمُوهُنَّاز آن زنان خوشتان نيامد -آن زنان را خوش نداشتيد - از آن زنان کراهت داشتيد (کلمه کره - به فتحه کاف - به معناي مشقتي است که از خارج و به اکراه و اجبار ديگران بر آدمي تحميل شود، ولي کلمه کره - به ضمه کاف - به معناي مشقتي است که از ناحيه خود انسان برسد)
۱۳۶کَرِهُواْخوششان نيامد - خوش نداشتند - کراهت داشتند (کلمه کره - به فتحه کاف - به معناي مشقتي است که از خارج و به اکراه و اجبار ديگران بر آدمي تحميل شود، ولي کلمه کره - به ضمه کاف - به معناي مشقتي است که از ناحيه خود انسان برسد)
۱۳۷کَرِيمٌبزرگواری که دارای بخشش و شرافتی هميشگی و بسيار است- بسيارگرامي - بسيار ارجمند و ارزشمند - بسيار صاحب کرم و بزرگوار(معناي تکريم با تفضيل متفاوت است، چون تکريم معنائي است نفسي و در تکريم کاري به غير نيست، بلکه تنها شخص مورد تکريم مورد نظر است که داراي شرافتي و کرامتي بشود، به خلاف تفضيل که منظور از آن اين است که شخص مورد تفضيل از ديگران برتري يابد، در حالي که او با ديگران در اصل آن عطيه شرکت دارد. به عبارت ساده تر در تکریم بر خلاف تفضیل مقایسه ای در کار نیست. رزق کریم یعنی بخششی بزرگ و عظیم و همیشگی که به هنگام اعطا به بزرگواران از این گونه بخششی استفاده می شود)
۱۳۸کَرِيماًبزرگوارانه - با کرامت (منظور از قول کریم در عبارت "قُل لَّهُمَا قَوْلًا کَرِيماً" این است که از کلماتی هنگام سخن گفتن با پدر و مادر استفاده کنید که از آن کلمات هنگام سخن گفتن با بزرگان استفاده می شود و منظور از "مُّدْخَلًا کَرِيماً" جایگاهی است که وضع آن جایگاه به شکلی است که ارزش و مقام بلند کسی که در آن قرار گرفته را نشان می دهد)
۱۳۹کَسَادَهَاکسادیش - بي رونقيش
۱۴۰کُسَالَيٰبا کسالتها و سستها
۱۴۱کَسَبَکسب کرد - به دست آورد (کلمه کسب به معناي جلب منفعت به وسيله سعي و عمل است، با صنعت و يا حرفه و يا زراعت و امثال آن و اين کلمه در اصل به معناي به دست آوردن چيزهائي است که حوائج مادي زندگي را برآورد، ولي بعدها به عنوان استعاره در مورد تمامي دست‏آوردهاي انسان استعمال شد، چه دست‏آوردهاي خير و چه شر)
۱۴۲کَسَبَاآن دوکسب کردند - آن دو به دست آوردند (کلمه کسب به معناي جلب منفعت به وسيله سعي و عمل است، با صنعت و يا حرفه و يا زراعت و امثال آن و اين کلمه در اصل به معناي به دست آوردن چيزهائي است که حوائج مادي زندگي را برآورد، ولي بعدها به عنوان استعاره در مورد تمامي دست ‏آوردهاي انسان استعمال شد، چه دست ‏آوردهاي خير و چه شر)
۱۴۳کَسَبَتْکسب کرد - به دست آورد (کلمه کسب به معناي جلب منفعت به وسيله سعي و عمل است، با صنعت و يا حرفه و يا زراعت و امثال آن و اين کلمه در اصل به معناي به دست آوردن چيزهائي است که حوائج مادي زندگي را برآورد، ولي بعدها به عنوان استعاره در مورد تمامي دست‏آوردهاي انسان استعمال شد، چه دست‏آوردهاي خير و چه شر. در عبارت "لَمْ تَکُنْ ءَامَنَتْ مِن قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فِي إِيمَانِهَا خَيْراً" کسب ننموده معنی می شود چون "لم تکن" بر سر فعل "ءامنت" شامل فعل "کسبت" هم می شود که به قرینه لفظی حذف شده است)
۱۴۴کَسَبْتُمْکسب کرديد - به دست آورديد (کلمه کسب به معناي جلب منفعت به وسيله سعي و عمل است، با صنعت و يا حرفه و يا زراعت و امثال آن و اين کلمه در اصل به معناي به دست آوردن چيزهائي است که حوائج مادي زندگي را برآورد، ولي بعدها به عنوان استعاره در مورد تمامي دست‏آوردهاي انسان استعمال شد، چه دست‏آوردهاي خير و چه شر)
۱۴۵کَسَبُواْکسب کردند - به دست آوردند (کلمه کسب به معناي جلب منفعت به وسيله سعي و عمل است، با صنعت و يا حرفه و يا زراعت و امثال آن و اين کلمه در اصل به معناي به دست آوردن چيزهائي است که حوائج مادي زندگي را برآورد، ولي بعدها به عنوان استعاره در مورد تمامي دست‏آوردهاي انسان استعمال شد، چه دست‏آوردهاي خير و چه شر)
۱۴۶کِسْفاًقطعه
۱۴۷کِسَفاًقطعه ها(جمع کسفه، )
۱۴۸کِسْوَتُهُمْپوشاکشان - لباس آنها
۱۴۹کِسْوَتُهُنَّپوشاک آن زنان
۱۵۰کَسَوْنَاپوشانديم
۱۵۱کُشِطَتْپوستش کنده شد(کشط به معناي قلع و کندن چيزي است که سخت به چيز ديگر چسبيده و قهراً کندنش نيز به شدت انجام مي‏شود همچنین به کنده شدن پوست از بدن حیواناتی چون شتر به نحوی که گوشت زیر آن آشکار شود نیز گفته می شود. "وَإِذَا ٱلسَّمَاءُ کُشِطَتْ: و هنگامی که آسمان پوستش کنده می شود(گویی آسمان پر از اجرام آسمانی که آسمان اول محسوب می گردد را به پوستی تشبیه نموده که با وقوع قیامت کنده می شود و باطن آن که شش آسمان دیگر از آسمانهای هفتگانه است آشکار می گردد. برای نشان دادن واقعیت حتمی از ماضی ساده استفاده نموده است که به صورت مضارع ترجمه می شود))
۱۵۲کَشَفَبرطرف کرد - کنار زد
۱۵۳کَشْفَبرطرف کردن - کنار زدن
۱۵۴کَشَفْتَبرطرف کردي
۱۵۵کَشَفَتْبالا زد (در عبارت"کَشَفَتْ عَن سَاقَيْهَا"يعني دامن لباسش را بالا زد)
۱۵۶کَشَفْنَابرطرف کرديم - کنار زديم
۱۵۷کَظِيمٌآنکه با وجود ناراحتي زياد سخني نمي گويد و ناراحتيش را پنهان مي کنند - آنکه دم نمي زند(کلمه کاظمين اسم فاعل از کظم است و کظم به معناي شدت اندوه است از طرفي کظم به معناي بيرون آمدن نفس است، وقتي مي‏گويند کظم خود را گرفت، يعني جلو نفس خود را گرفت و کظوم به معناي حبس کردن نفس است، که خود کنايه از سکوت است، همچنانکه در هنگام توصيف و مبالغه در باره سکوت مي‏گويند : فلاني نفسش بيرون نمي‏آيد و دم نمي‏زند يعني بسيار کم حرف است و کظم فلان يعني نفس فلاني حبس شد و از اين باب است جمله اذ نادي و هو مکظوم يعني ندا کرد در حالي که نفسش گرفته شده بود و همچنين کظم غيظ، حبس خشم است و جمله و الکاظمين الغيظ به همين معنا است)
۱۵۸کَعْبَةَخانه ي خدا - بيت الله الحرام - کعبه (نام کعبه اشاره به چهار گوشه بودن آن دارد)
۱۵۹کَعْبَينِدو استخوان برآمده پشت پا(کلمه کعب به معناي استخوان بر آمده در پشت پاي آدمي است)
۱۶۰کَفَّ أَيْدِيَهُمْدست آنها را نگه داشت-دست آنها را دفع کرد - دست آنها را کوتاه کرد (کلمه کف الايدي - دست نگه داشتن کنايه است از خود داري از جنگ، چون قتلي که در کارزار اتفاق مي‏افتد به وسيله دست انجام مي‏شود.کلمه کف به معناي کف دست آدمي است که آن را باز و بسته مي‏کند و معناي کففته اين است که من او را با کف دست زدم و دفع کردم و به همين مناسبت متعارف شده که اين کلمه را در معناي دفع هر چند که با کف دست صورت نگيرد استعمال شود، حتي شخص کور را هم به دلیل اينکه چشمش بسته شده مکفوف گفته‏اند)
۱۶۱کِفَاتاًجمع کننده - ظرفها (کلمه کفات و همچنين کلمه کفت به معناي جمع کردن و ضميمه کردن است و درعبارت " أَلَمْ نَجْعَلِ ٱلْأَرْضَ کِفَاتاً "مي‏فرمايد : مگر ما نبوديم که زمين را کفات کرديم، يعني چنان کرديم که همه بندگان را در خود جمع مي‏کند، چه مرده‏ها را و چه زنده‏ها را . بعضي گفته‏اند : کفات جمع کفت به معناي ظرف است . و معناي آيه شريفه اين است مگر ما زمين را ظرفهايي براي جمع احيا و اموات نکرديم)
۱۶۲کَفَّارٌبسيار ناسپاس-بسيار کفرانگر (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۶۳کُفَّارٌکافران - ناسپاسان - انکار کنندگان پروردگار تعالي و نعمتهايش و نافرمانان نسبت به دستورات او -کشاورزان(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۶۴کَفَّارَةُآنچه باعث مي شود گناه ناديده گرفته شود و بخشيده شود - پوشاننده -کفّاره (ازکلمه کفر به معناي پوشاندن است)
۱۶۵کَفَّارَتُهُآنچه باعث مي شود آن گناه ناديده گرفته شود - پوشاننده آن-کفّاره ي آن (ازکلمه کفر به معناي پوشاندن است)
۱۶۶کُفَّارُکُمْکافران شما- ناسپاسان شما- انکار کنندگان خداي تعالي ونعمتهاي او ازشما- ترک کنندگان دستورات الهي از ميان شما(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۶۷کُفِرَمورد تکذيب و انکار قرار گرفت- مورد بي اعتنايي قرار گرفت(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است و انکار نيز نوعي پوشاندن و مخفي کردن است)
۱۶۸کَفَرَکفر ورزيد-کفران کرد- ناسپاسي کرد - خداي تعالي ونعمتهاي اورا انکارکرد -به دستورات الهي عمل نکرد(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۶۹کُفْرِکفر- ناسپاسي - انکارخداي تعالي ونعمتهاي او - ترک دستورات الهي (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۷۰کَفِّرْبپوشان - ناديده بگير(ازکلمه کفر به معناي پوشاندن است)
۱۷۱کَفَّرَپوشاند - ناديده گرفت -بخشيد (ازکلمه کفر به معناي پوشاندن است)
۱۷۲کُفْرَانَکفر همه جانبه - کفران - ناسپاسي - پوشاندن - ناديده گرفتن (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۷۳کَفَرْتَکفر ورزيدي-کفران کردي- ناسپاسي کردي - خداي تعالي ونعمتهاي اورا انکارکردي -به دستورات الهي عمل نکردي(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۷۴کَفَرَتْکفر ورزيد-کفران کرد- ناسپاسي کرد - خداي تعالي ونعمتهاي اورا انکارکرد -به دستورات الهي عمل نکرد(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۷۵کَفَرَةُکافران - ناسپاسان - انکار کنندگان پروردگار تعالي و نعمتهايش و نافرمانان نسبت به دستورات او -کشاورزان(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۷۶کَفَرْتُتکذيب و انکار کردم-بي اعتنا بودم(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است و انکار نيز نوعي پوشاندن و مخفي کردن است)
۱۷۷کَفَرْتُمکفر ورزيديد-کفران کرديد- ناسپاسي کرديد - خداي تعالي ونعمتهاي اورا انکارکرديد -به دستورات الهي عمل نکرديد(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۷۸کُفْرِکَکفرت- ناسپاسيت - خداي تعالي ونعمتهاي او را انکار کردنت-به دستورات الهي عمل نکردنت (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۷۹کَفَرْنَاتکذيب و انکار کرديم-بي اعتنا بوديم(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است و انکار نيز نوعي پوشاندن و مخفي کردن است)
۱۸۰کَفَّرْنَاپوشانديم - ناديده گرفتيم - بخشيديم(ازکلمه کفر به معناي پوشاندن است)
۱۸۱کَفَرُواْکفر ورزيدند-کفران کردند- ناسپاسي کردند - خداي تعالي ونعمتهاي اورا انکارکردند -به دستورات الهي عمل نکردند(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او. جملاتی نظیر "يَا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ کَفَرُوا" در اصل به این معنی است: "خطابم با کسانی است که کفر ورزیدند" که معادل است با "ای کسانی که کفر ورزیديد"))
۱۸۲کُفْرُهُکفرش- ناسپاسيش - خداي تعالي ونعمتهاي او را انکار کردنش-به دستورات الهي عمل نکردنش (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۸۳کُفْرُهُمْکفرشان (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او. در حديثي از امام صادق عليه السلام آمده است که کفر در کتاب خدا برپنج قسم است، اول کفر جحود (انکار) و جحود هم خود، دو جور است (قلبي و زباني)، سوم کفر به ترک دستورات الهي، چهارم کفر برائت و بيزاري (در عبارت"کفرنا بکم و بدا بيننا و بينکم العداوة و البغضاء ")، پنجم کفران نعمت)
۱۸۴کَفَفْتُدفع کردم(کلمه کف به معناي کف دست آدمي است که آن را باز و بسته مي‏کند و معناي کففته اين است که من او را با کف دست زدم و دفع کردم و به همين مناسبت متعارف شده که اين کلمه را در معناي دفع هر چند که با کف دست صورت نگيرد استعمال شود، حتي شخص کور را هم به دلیل اينکه چشمش بسته شده مکفوف گفته‏اند)
۱۸۵کِفْلٌنصيب (كفل در اصل به معنى قسمت عقب پشت حيوان(سرین) است كه سوار شدن بر آن ناراحت كننده مى‏ باشد گاهی که روی کوهان شتر جای نشستن نبود به جهاز روی کوهان چیزی اضافه می کردند تا نفر اضافه بتواند روی آن بشیند و به همين جهت هر گونه گناه و سهم بد را كفل مى‏ گويند و نيز به كارى كه سنگينى و زحمت داشته باشد كفالت گفته مى‏ شود البته این در جایی است که در برابر کلمه "نصیب" قرار گیرد ولی چنانچه به تنهایی به کار رود همان معنی نصیب و بهره را می دهد)
۱۸۶کَفَّلَهَااورا کفيل قرار داد - او را سرپرست قرار داد(كفل در اصل به معنى قسمت عقب پشت حيوان(سرین) است كه سوار شدن بر آن ناراحت كننده مى‏ باشد گاهی که روی کوهان شتر جای نشستن نبود به جهاز روی کوهان چیزی اضافه می کردند تا نفر اضافه بتواند روی آن بشیند و به همين جهت هر گونه گناه و سهم بد را كفل مى‏ گويند و نيز به كارى كه سنگينى و زحمت داشته باشد كفالت گفته مى‏ شود البته این در جایی است که در برابر کلمه "نصیب" قرار گیرد ولی چنانچه به تنهایی به کار رود همان معنی نصیب و بهره را می دهد)
۱۸۷کِفْلَيْنِدو نصيب(كفل در اصل به معنى قسمت عقب پشت حيوان(سرین) است كه سوار شدن بر آن ناراحت كننده مى‏ باشد گاهی که روی کوهان شتر جای نشستن نبود به جهاز روی کوهان چیزی اضافه می کردند تا نفر اضافه بتواند روی آن بشیند و به همين جهت هر گونه گناه و سهم بد را كفل مى‏ گويند و نيز به كارى كه سنگينى و زحمت داشته باشد كفالت گفته مى‏ شود البته این در جایی است که در برابر کلمه "نصیب" قرار گیرد ولی چنانچه به تنهایی به کار رود همان معنی نصیب و بهره را می دهد)
۱۸۸کُفُواًهمانند و همتا
۱۸۹کُفُّواْ أَيْدِيَکُمْدست نگه دارید - دستان خود را کوتاه کنید(در عبارت "قِيلَ لَهُمْ کُفُّواْ أَيْدِيَکُمْ "منظور از کف الايدي(دست نگه داشتن) خود داري از جنگ است، چون قتلي که در کارزار اتفاق مي‏افتد به وسيله دست انجام مي‏شود.کلمه کف به معناي کف دست آدمي است که آن را باز و بسته مي‏کند و معناي کففته اين است که من او را با کف دست زدم و دفع کردم و به همين مناسبت متعارف شده که اين کلمه را در معناي دفع هر چند که با کف دست صورت نگيرد استعمال شود، حتي شخص کور را هم به دلیل اينکه چشمش بسته شده مکفوف گفته‏اند)
۱۹۰کَفُوربسيار ناسپاس-همواره ناسپاس(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۹۱کُفُوراًکفران - ناسپاسي - پوشاندن - ناديده گرفتن(اصل کلمه کفر به معناي پوشاندن است از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۹۲کَفَيٰکافيست
۱۹۳کَفَيٰ بِـکافيست که
۱۹۴کَفِيلًاضامن - کفيل - کسی که نظارت و اداره کاری را به او سپرده اند(كفل در اصل به معنى قسمت عقب پشت حيوان(سرین) است كه سوار شدن بر آن ناراحت كننده مى‏ باشد گاهی که روی کوهان شتر جای نشستن نبود به جهاز روی کوهان چیزی اضافه می کردند تا نفر اضافه بتواند روی آن بشیند و به همين جهت هر گونه گناه و سهم بد را كفل مى‏ گويند و نيز به كارى كه سنگينى و زحمت داشته باشد كفالت گفته مى‏ شود البته این در جایی است که در برابر کلمه "نصیب" قرار گیرد ولی چنانچه به تنهایی به کار رود همان معنی نصیب و بهره را می دهد. "وَلَا تَنقُضُواْ ٱلْأَيْمَانَ بَعْدَ تَوْکِيدِهَا وَقَدْ جَعَلْتُمُ ٱللَّهَ عَلَيْکُمْ کَفِيلًا: و سوگندهایتان را بعد از محکم کردنش نشکنید در حالی که الله را بر خودتان کفیل قرار دادید(او را همواره و بسیار ناظر و ضامن قرار دادید بر اینکه حتماً به آن عهد عمل کنید)")
۱۹۵کَفَيْنَاکَاز تو دفع کرديم - از تو باز داشتيم - از تو کوتاه مي کنيم(کلمه کف به معناي کف دست آدمي است که آن را باز و بسته مي‏کند و معناي کففته اين است که من او را با کف دست زدم و دفع کردم و به همين مناسبت متعارف شده که اين کلمه را در معناي دفع هر چند که با کف دست صورت نگيرد استعمال شود، حتي شخص کور را هم به دلیل اينکه چشمش بسته شده مکفوف گفته اند)
۱۹۶کَفَّيْهِدو کف دستش (در اصل کفين بوده که نون آن به دليل مضاف واقع شدن حذف شده است)
۱۹۷کُلِّهمه - کل - هر کدام(اصل در معناي اين کلمه احاطه داشتن است مجموع هر چيزي را هم که کُل مي‏خوانند، براي اين است که به همه اجزا احاطه دارد، يک فرد سربار جامعه را هم اگر کـَل بر جامعه تعبير مي‏کنند، براي اين است که سنگينيش بر جامعه احاطه دارد)
۱۹۸کُـلًّاهمگی - کلّاً - در کل - به طور کلی(اصل در معناي اين کلمه احاطه داشتن است مجموع هر چيزي را هم که کُل مي‏خوانند، براي اين است که به همه اجزا احاطه دارد، يک فرد سربار جامعه را هم اگر کـَل بر جامعه تعبير مي‏کنند، براي اين است که سنگينيش بر جامعه احاطه دارد)
۱۹۹کَلٌّسربار(معناي عبارت" هو کل علي مولاه "اين است که او سربار سرپرست خويش است وبار و عيال کسي است که امورش را تدبير مي‏کند و او خودش نمي‏تواند امور خود را تدبير کند.اصل در معناي اين کلمه احاطه داشتن است مجموع هر چيزي را هم که کُل مي‏خوانند، براي اين است که به همه اجزا احاطه دارد، يک فرد سربار جامعه را هم اگر کـَل بر جامعه تعبير مي‏کنند، براي اين است که سنگينيش بر جامعه احاطه دارد)
۲۰۰کَلَّاهرگز چنين نيست - حاشا - نه، اصلًا و ابدًا(کلمه کلا به معناي ردع و زير بار نرفتن است و براي رد و انکار مطالب ما قبل خودش است)
۲۰۱کُلَاشما دو نفر بخورید
۲۰۲کَلَالَةًکسي که بي اولاد و پدر ومادر است - خواهر يا برادر تني يا نا تني - کل کساني که غير از پدر و مادر و فرزند از شخصي ارث مي برند(کلمه کلاله در اصل، مصدر و به معناي احاطه است،مجموع هر چيزي را هم که کُل مي‏خوانند، براي اين است که به همه اجزا احاطه دارد، يک فرد سربار جامعه را هم اگر کـَل بر جامعه تعبير مي‏کنند، براي اين است که سنگينيش بر جامعه احاطه دارد . راغب در مفردات مي‏گويد : کلاله نام ما سواي فرزند و پدر و مادر از ساير ورثه است . و اضافه مي‏کند که از رسول خدا (صلي‏ الله‏ عليه‏ و آله ‏و سلّم) روايت رسيده که شخصي از آن جناب معناي کلاله را پرسيد، فرمود : کسي که بميرد و فرزند و پدر نداشته باشد، که در اين حديث کلاله را نام ميت گرفته و هر دو معنا صحيح است، چون گفتيم کلاله مصدر است، هم وارثان و هم مورث را شامل مي‏شود. "وَإِن کَانَ رَجُلٌ يُورَثُ کَلَالَةً أَوِ ٱمْرَأَةٌ وَلَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ: و اگر مرد یا زنی بود كه از او به شکل كلاله ای ارث می برند(وارثش برادر یا خواهر مادری باشد) و برای او برادر یا خواهری است")
۲۰۳کَلَامَکلام - سخن
۲۰۴کَلَامِيکلام من- سخن من
۲۰۵کِلَاهُمَاهردوي آنها
۲۰۶کَلْبِسگ
۲۰۷کَلْبُهُمسگشان(پروردگار متعال در سوره کهف و در جریان نقل داستان اصحاب کهف چهار بار با کلمه "کَلْبُهُم: سگشان" از سگ اصحاب کهف یاد می کند و با عبارت "ثَامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ: هشتمین آنها سگشان بود"، او را جزء اصحاب کهف با آن مقامشان به حساب می آورد تا خاطر نشان کند با خوبان بودن، به آنها احترام گذاشتن و ملازم آنها شدن حتی به یک حیوان ارزشی این چنین می بخشد: "سگ اصحاب کهف روزی چند*** پی نیکان گرفت و مردم شد(سعدی رحمت الله علیه))
۲۰۸کِلْتَاهردو- آن دو
۲۰۹کِلْتُمْوزن کرديد
۲۱۰کَلَّمَسخن گفت
۲۱۱کَلِمکلمه ها - سخنانی که معنایی تمام داشته باشد(کلم جمع کلمه است ، مي‏گويند : هذا کلم و هذه کلم پس در مذکر و مؤنث يکي است و اين اختصاص به لفظ کلم ندارد ، هر جمعي که ما بين آن و مفردش به جز حرف ة فرقي نباشد مانند : تمر ، تمرة ، کلم ، کلمة، مذکر و مؤنثش يکسان است . مراد از کلم آن سخني است که از نظر عبارت معنايي تمام داشته باشد)
۲۱۲کُلِّمَ بِهِبوسيله آن سخن گفته شد
۲۱۳کُلَّمَاهرگاه که - هروقت که - هر بارکه (أَفَكُلَّما:آیا پس هر گاه که)
۲۱۴کَلِمَاتِکلمه ها(کلمه در اصل به نوع خاصي از کلام، می گویند. در قرآن کریم فعل و کار پروردگار به این علت کلمه ناميده شده است که فعل او بر وجود او دلالت مي‏کند درست شبيه کلمه که بر وجود صاحب خود دلالت مي کند مثلا وقتی می گوییم درخت، حروف دال، ر، خ و ت تصویری در ذهن ما از واقعیت یک درخت ایجاد می کند و این حروف رابطی می شوند برای اشاره به درخت واقعی. لذا ناميدن حضرت مسيح علي نبينا و عليه السلام، درقرآن کريم به عنوان کلمه پروردگار از این جهت است که آفرينش او بر ذات پروردگار متعال دلالت دارد، همانگونه که ساير موجودات نيز از آن جهت که بر آفريننده ي خود دلالت مي کنند، کلمه اويند)
۲۱۵کَلِمَاتِهِکلمه هايش(کلمه در اصل به نوع خاصي از کلام، می گویند. در قرآن کریم فعل و کار پروردگار به این علت کلمه ناميده شده است که فعل او بر وجود او دلالت مي‏کند درست شبيه کلمه که بر وجود صاحب خود دلالت مي کند مثلا وقتی می گوییم درخت، حروف دال، ر، خ و ت تصویری در ذهن ما از واقعیت یک درخت ایجاد می کند و این حروف رابطی می شوند برای اشاره به درخت واقعی. لذا ناميدن حضرت مسيح علي نبينا و عليه السلام، درقرآن کريم به عنوان کلمه پروردگار از این جهت است که آفرينش او بر ذات پروردگار متعال دلالت دارد، همانگونه که ساير موجودات نيز از آن جهت که بر آفريننده ي خود دلالت مي کنند، کلمه اويند)
۲۱۶کَلِمَةٍکلمه (کلمه در اصل به نوع خاصي از کلام، می گویند. در قرآن کریم فعل و کار پروردگار به این علت کلمه ناميده شده است که فعل او بر وجود او دلالت مي‏کند درست شبيه کلمه که بر وجود صاحب خود دلالت مي کند مثلا وقتی می گوییم درخت، حروف دال، ر، خ و ت تصویری در ذهن ما از واقعیت یک درخت ایجاد می کند و این حروف رابطی می شوند برای اشاره به درخت واقعی. لذا ناميدن حضرت مسيح علي نبينا و عليه السلام، درقرآن کريم به عنوان کلمه پروردگار از این جهت است که آفرينش او بر ذات پروردگار متعال دلالت دارد، همانگونه که ساير موجودات نيز از آن جهت که بر آفريننده ي خود دلالت مي کنند، کلمه اويند)
۲۱۷کَلِمَةَ ٱلتَّقْوَىٰکلمه تقوی(کلمه در اصل به نوع خاصي از کلام، می گویند. در قرآن کریم فعل و کار پروردگار به این علت کلمه ناميده شده است که فعل او بر وجود او دلالت مي‏کند درست شبيه کلمه که بر وجود صاحب خود دلالت مي کند مثلا وقتی می گوییم درخت، حروف دال، ر، خ و ت تصویری در ذهن ما از واقعیت یک درخت ایجاد می کند و این حروف رابطی می شوند برای اشاره به درخت واقعی. لذا ناميدن حضرت مسيح علي نبينا و عليه السلام، درقرآن کريم به عنوان کلمه پروردگار از این جهت است که آفرينش او بر ذات پروردگار متعال دلالت دارد، همانگونه که ساير موجودات نيز از آن جهت که بر آفريننده ي خود دلالت مي کنند، کلمه اويند. عبارت"وَأَلْزَمَهُمْ کَلِمَةَ ٱلتَّقْوَىٰ :و "کلمه تقوا" را ملازم و همراه آنان کرد" یعنی اميرالمؤمنين علی عليه السلام را يار و همراهشان قرار داد و آن حضرت را از این جهت"کلمه تقوا" نامیده است که وجود ایشان تجلی و تجسم تقوای الهی است)
۲۱۸کَلِمَتُنَاکلمه ما(کلمه در اصل به نوع خاصي از کلام، می گویند. در قرآن کریم فعل و کار پروردگار به این علت کلمه ناميده شده است که فعل او بر وجود او دلالت مي‏کند درست شبيه کلمه که بر وجود صاحب خود دلالت مي کند مثلا وقتی می گوییم درخت، حروف دال، ر، خ و ت تصویری در ذهن ما از واقعیت یک درخت ایجاد می کند و این حروف رابطی می شوند برای اشاره به درخت واقعی. لذا ناميدن حضرت مسيح علي نبينا و عليه السلام، درقرآن کريم به عنوان کلمه پروردگار از این جهت است که آفرينش او بر ذات پروردگار متعال دلالت دارد، همانگونه که ساير موجودات نيز از آن جهت که بر آفريننده ي خود دلالت مي کنند، کلمه اويند)
۲۱۹کَلِمَتُهُکلمه او(کلمه در اصل به نوع خاصي از کلام، می گویند. در قرآن کریم فعل و کار پروردگار به این علت کلمه ناميده شده است که فعل او بر وجود او دلالت مي‏کند درست شبيه کلمه که بر وجود صاحب خود دلالت مي کند مثلا وقتی می گوییم درخت، حروف دال، ر، خ و ت تصویری در ذهن ما از واقعیت یک درخت ایجاد می کند و این حروف رابطی می شوند برای اشاره به درخت واقعی. لذا ناميدن حضرت مسيح علي نبينا و عليه السلام، درقرآن کريم به عنوان کلمه پروردگار از این جهت است که آفرينش او بر ذات پروردگار متعال دلالت دارد، همانگونه که ساير موجودات نيز از آن جهت که بر آفريننده ي خود دلالت مي کنند، کلمه اويند.
در عباراتی نظیر "إِنَّمَا ٱلْمَسِيحُ عِيسَى ٱبْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ ٱللَّهِ وَکَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلَىٰ مَرْيَمَ وَرُوحٌ مِّنْهُ " که به حضرت عیسی علی نبینا و علیه السلام لقب "کلمة الله"داده شده است از دو جنبه می باشد یکی همان گونه که در آیه شریفه۱۱۷ از سوره مبارکه بقره آمده بود:"وَ إِذَا قَضَىٰ أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ کُن فَيَکُونُ :و هنگامی که به کاری حکم کند پس فقط به آن می گوید: "باش"، پس می شود" و همان کلمه "کن" بود که به حضرت مریم القاء شد و بدون اسباب معمول به سبب همان یک کلمه، باردار گردید و دیگر اینکه چون وجود عیسی علیه السلام دلالت بر خالقش دارد مثل تمام مخلوقات پروردگار کلمه او به حساب می آید)
۲۲۰کَلَّمَهُبا او سخن گفت
۲۲۱کَلَّمَهُمبا آنان سخن گفتند
۲۲۲کُلُواْبخوريد
۲۲۳کُلُوهُآن را بخورید
۲۲۴کُلِّهِهمه اش
۲۲۵کُلَّهَاهمه اش
۲۲۶کُلُّهُمْهمگي آنها
۲۲۷کُلُّهُنَّهمه ي آن زنان
۲۲۸کُلِيبخور
۲۲۹کَمْچه بسا - چه بسيار(در این حالت ابتدای یک جمله خبری می آید مانند: "کَمْ أَنبَتْنَا:چه بسيار رویاندیم")
چقدر؟(در این حالت ابتدای یک جمله پرسشی می آید مانند "کَمْ لَبِثْتُمْ: چقدر درنگ نمودید؟")
۲۳۰کَمَامانند آنچه
۲۳۱کَمَثَلِمانند - مثل (حرف کاف زائد است که تنها به منظور تاکيد آمده)
۲۳۲کَمِثْلِهِمانند او - مثل او (حرف کاف زائد است که تنها به منظور تاکيد آمده)
۲۳۳کُنباش
۲۳۴کُنَّآن زنان بودند(اگر در ترکيب با فعل ماضي ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي بعيد مي کندو اگر در ترکيب با فعل مضارع ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي استمراري مي کند)
۲۳۵کُنَّابوديم (اگر در ترکيب با فعل ماضي ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي بعيد مي کندو اگر در ترکيب با فعل مضارع ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي استمراري مي کند)
۲۳۶کُنتُبودم (اگر در ترکيب با فعل ماضي ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي بعيد مي کندو اگر در ترکيب با فعل مضارع ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي استمراري مي کند)
۲۳۷کُنتَبودي (اگر در ترکيب با فعل ماضي ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي بعيد مي کندو اگر در ترکيب با فعل مضارع ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي استمراري مي کند. ترکیب جمله "إِن کُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ ٱلْغَافِلِينَ: و سوگند که جز این نبود که تو از قبلش از غافلان بودی" شبیه جمله "إِن کَانَتْ إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً: نبود مگر تک صدايي هولناک و بسیار بلند"می باشد منتها کلمه " إِلَّا" در آن به قرینه معنوی حذف شده است) که در آن ترکیب "إِن" و " إِلَّا" معنی "جز این نیست که" می دهد)
۲۳۸کُنتِبودي (مؤنث (خطاب به يک زن))
۲۳۹کُنتُمْبوديد (اگر در ترکيب با فعل ماضي ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي بعيد مي کند و اگر در ترکيب با فعل مضارع ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي استمراري مي کند)
۲۴۰کُنتُنَّشما زنان بوديد (اگر در ترکيب با فعل ماضي ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي بعيد مي کندو اگر در ترکيب با فعل مضارع ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي استمراري مي کند)
۲۴۱کَنْزٌگنج(کلمه کنز به معناي روي هم نهادن مال و نگهداري از آن است و در اصل از کنز خرما گرفته شده و زمان کنز، آن فصلي است که در آن خرما ذخيره مي‏شود و ناقة کناز آن شتري است که گوشت بدنش روي هم انباشته شده و به عبارت ساده‏تر چاق باشد و يکنزون در جمله و الذين يکنزون الذهب و الفضة به معناي انباشتن و ذخيره کردن است . پس در همه موارد استعمال اين کلمه، يک معنا نهفته است و آن نگهداري و ذخيره مال و خودداري از اين است که در ميان مردم جريان پيدا کند و زيادتر شود و انتفاع از آن عمومي‏تر گردد، يکي از آنها با دادنش سود برد و ديگري با گرفتن آن و سومي با عمل کردن روي آن در واقع ثروتی که منشأ تولیدی در جامعه نگردد برای آن جامعه آفت محسوب می شود. (مفهوم آیه شریفه ۱۲ از سوره مبارکه هود این است که: "به این امید که تو ای پیامبر برخی از آنچه به تو وحی شده را به مردم ابلاغ نکنی و باعث دلتنگی و غصه ات شوند این را می گویند که چرا بر او گنجی نازل نشد یا فرشته ای با او نیامد.
بنا به روایات از جمله روایتی از امام صادق علیه السلام آن آیاتی که منافقان با این طعنه زدنها سعی داشتند پیامبر را از ابلاغ آنها منصرف کنند آیاتی است که به جانشینی امیر المؤمنین علی علیه السلام برای پیامبر اشاره دارد و به این ترتیب می خواستند بگویند اگر به جای اینکه پروردگار علی را جانشین پیامبر می کرد گنجی برایش می فرستاد یا فرشته ای همراهش می کرد بهتر بود)
۲۴۲کَنَزْتُمْثروت اندوزي کرديد - گنجينه کرديد - تبديل به گنج کرديد(کلمه کنز به معناي روي هم نهادن مال و نگهداري از آن است و در اصل از کنز خرما گرفته شده و زمان کنز، آن فصلي است که در آن خرما ذخيره مي‏شود و ناقة کناز آن شتري است که گوشت بدنش روي هم انباشته شده و به عبارت ساده‏تر چاق باشد و يکنزون در جمله و الذين يکنزون الذهب و الفضة به معناي انباشتن و ذخيره کردن است . پس در همه موارد استعمال اين کلمه، يک معنا نهفته است و آن نگهداري و ذخيره مال و خودداري از اين است که در ميان مردم جريان پيدا کند و زيادتر شود و انتفاع از آن عمومي‏تر گردد، يکي از آنها با دادنش سود برد و ديگري با گرفتن آن و سومي با عمل کردن روي آن در واقع ثروتی که منشأ تولیدی در جامعه نگردد برای آن جامعه آفت محسوب می شود)
۲۴۳کَنزَهُمَاگنج آن دو نفر(کلمه کنز به معناي روي هم نهادن مال و نگهداري از آن است و در اصل از کنز خرما گرفته شده و زمان کنز، آن فصلي است که در آن خرما ذخيره مي‏شود و ناقة کناز آن شتري است که گوشت بدنش روي هم انباشته شده و به عبارت ساده‏تر چاق باشد و يکنزون در جمله و الذين يکنزون الذهب و الفضة به معناي انباشتن و ذخيره کردن است . پس در همه موارد استعمال اين کلمه، يک معنا نهفته است و آن نگهداري و ذخيره مال و خودداري از اين است که در ميان مردم جريان پيدا کند و زيادتر شود و انتفاع از آن عمومي‏تر گردد، يکي از آنها با دادنش سود برد و ديگري با گرفتن آن و سومي با عمل کردن روي آن در واقع ثروتی که منشأ تولیدی در جامعه نگردد برای آن جامعه آفت محسوب می شود)
۲۴۴کُنَّسِپنهان شونده ها (جمع کانس،مصدر کنوس به معناي داخل شدن وحشي‏هايي از قبيل آهو و طيور به درون لانه‏شان مي باشد،الکنس نيز از صفات ستارگان است، چون هر يک در برج خود کنوس مي‏کند، يعني پنهان مي‏شود، همانطور که آهوان در کناسه و آشيانه خود پنهان مي‏شوند و اين ستارگان پنج کوکب هستند : ۱ - زحل ۲ - مشتري ۳ - مريخ ۴ - زهره ۵ - عطارد)
۲۴۵کَنُودٌبسيارکفران گرو بسيار ناسپاس - کسي که پيرو هواي نفس و دلداده به لذائذ دنيا است و در نتيجه از شکر پروردگارش در مقابل نعمت‏هايي که به او ارزاني داشته غافل است
۲۴۶کُنُوزِگنجها(کلمه کنز به معناي روي هم نهادن مال و نگهداري از آن است و در اصل از کنز خرما گرفته شده و زمان کنز، آن فصلي است که در آن خرما ذخيره مي‏شود و ناقة کناز آن شتري است که گوشت بدنش روي هم انباشته شده و به عبارت ساده‏تر چاق باشد و يکنزون در جمله و الذين يکنزون الذهب و الفضة به معناي انباشتن و ذخيره کردن است . پس در همه موارد استعمال اين کلمه، يک معنا نهفته است و آن نگهداري و ذخيره مال و خودداري از اين است که در ميان مردم جريان پيدا کند و زيادتر شود و انتفاع از آن عمومي‏تر گردد، يکي از آنها با دادنش سود برد و ديگري با گرفتن آن و سومي با عمل کردن روي آن در واقع ثروتی که منشأ تولیدی در جامعه نگردد برای آن جامعه آفت محسوب می شود)
۲۴۷کَوَاعِبَدختران نورسي که پستانهايشان رو به رشد نهاده و دائره ‏اي تشکيل داده و کمي از اطرافش بلندتر شده (جمع کاعب)
۲۴۸کَوَافِرِکافران (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند بنابراین به کسی که بر نعمتها و فرامین الهی سرپوش گذاشته و آنها را نادیده گرفته نیز کافر می گویند)
۲۴۹کَوَاکِبِاجرام آسماني (دو کلمه کواکب و نجم، همانطور که بر ستارگان و سيارگان اطلاق مي‏شود، بر شهابها نيز اطلاق مي‏شود)
۲۵۰کَوْثَرَخيرو خوبي زيادي که هيچ گاه کم نمي شود و رو به افزايش است (کلمه کوثر بر وزن فوعل به معناي چيزي است که شأنش آن است که کثير باشد و کوثر به معناي خير کثير است)
۲۵۱کُوِّرَتْدرهم پيچيده شد(کلمه تکوير که مصدر فعل کورت است به معناي پيچيدن چيزي و به شکل مدور در آوردن آن است، نظير پيچيدن عمامه بر سر و شايد تکوير خورشيد استعاره باشد از اينکه تاریکي بر جرم خورشيد احاطه پيدا مي‏کند)
۲۵۲کَوْکَبستاره - سيّاره - شهاب - جرم آسماني
۲۵۳کُونُواْباشيد
۲۵۴کُونِيباش (مؤنث حقيقي و مجازي)
۲۵۵کَهْفِغار وسيع و بزرگ(اصحاب کهف که داستان آنها در قرآن کریم آیات شریفه ۹ تا ۲۶ سوره مبارکه کهف را شامل می شود، در منابع یهودی و مسیحی نیز به "هفت خفته افسس" معروفند و ماجرای آنها به ۲۵۰ سال پس از میلاد حضرت عیسی علیه السلام حدود سیصد سال قبل از اسلام بر می گردد. این داستان در بیش از ۲۰۰ نسخه خطی موجود از منابع مسیحیت نقل شده است. در کشورهای ترکیه، اردن، سوریه، تونس ،چین و ... غارهایی موجود است که به غار اصحاب کهف نسبت داده می شود ولی اینکه غار واقعی کدام یک از آنهاست، مشخص نیست)
۲۵۶کَهْفِهِمْغار وسيع و بزرگشان(اصحاب کهف که داستان آنها در قرآن کریم آیات شریفه ۹ تا ۲۶ سوره مبارکه کهف را شامل می شود، در منابع یهودی و مسیحی نیز به "هفت خفته افسس" معروفند و ماجرای آنها به ۲۵۰ سال پس از میلاد حضرت عیسی علیه السلام حدود سیصد سال قبل از اسلام بر می گردد. این داستان در بیش از ۲۰۰ نسخه خطی موجود از منابع مسیحیت نقل شده است. در کشورهای ترکیه، اردن، سوریه، تونس ،چین و ... غارهایی موجود است که به غار اصحاب کهف نسبت داده می شود ولی اینکه غار واقعی کدام یک از آنهاست، مشخص نیست)
۲۵۷کَهْلًاميانسالي (کهل به کسي گفته مي‏شود که جوانيش با پيري مخلوط شده و چه بسا گفته باشند کهل کسي است که سنش به سي‏وچهار سال رسيده باشد)
۲۵۸کهيعصاز حروف مقطعه قرآن کریم((در روايتي از امام صادق عليه السلام آمده که " کهيعص " معنايش اين است که" منم کافي و هادي و ولي و عالم و صادق الوعد "و بر همين اساس دعايي از امير المؤمنين (عليه‏السلام) نقل شده که حضرت دعا را با اين عبارت آغاز مي کنند : "اي خدا، اي کهيعص از تو مسئلت مي‏دارم که ...".در روايت ديگري از حضرت آمده است که اين حروف اجزايي از اسم اعظم خدا هستند و رسول خدا (صلي‏ الله‏ عليه‏ و آله ‏و سلّم) وائمه اطهار عليهم السلام مي‏توانند آنها را تركيب نموده، اسم اعظم را درست كنند، آن وقت هر گاه با آن اسم اعظم دعا كنند مستجاب مي‏شود البته بیشتر از همه به این واقعیت اشاره دارد که قرآنی با این عظمت و زیبایی از همین حروف الفبایی که در دسترس شما نیز هست درست شده و اگر معتقدید که این قرآن کلام خدا نیست شما هم همین حروف را به کار گیرید و مانند قرآن را بیاورید.
شیخ صدوق در کتاب «کمال‌الدین» از امام حسن عسکری علیه السلام نقل می‌کند که ایشان در تأویل آیه اول سوره مریم و "کهيعص" فرمود: "زکریا علیه‌السلام از پروردگار خود خواست که به او اسمای خمسه طیبه را بیاموزد، جبرئیل فرود آمد و آنها را به وی آموخت. زکریا چون محمد و على و فاطمه و حسن (علیهم السلام) را یاد می‌ کرد غمش برطرف و گرفتاریش زائل مى‌شد و چون حسین (علیه السلام) را یاد می‌ نمود گریه گلویش را می‌گرفت و مبهوت می‌شد. یک روز عرض کرد معبود من مرا چه مى‏ شود که چون چهار نفر از خمسه طیبه را یاد میکنم به یاد آنان از غمهاى خود آرام می‌شوم و چون حسین را یاد می‌کنم چشمم اشک می‌ ریزد و ناله ‏ام بلند مى‏‌شود پروردگار تبارک و تعالى او را از سرگذشت حسین با خبر کرد و فرمود: "کهیعص، "کاف"، نام کربلا است و "ها"، هلاک(کشته شدن) عترت است و "یا"، یزید علیه اللعنه است که او ظالم بر حسین است. "عین" عطش حسین است و "صاد"، صبر او است‏" (ج۲، ص۴۵۴))
از طرفی غیر معمولی بودن چنین کلمه ای باعث جلب توجه مخاطب به ادامه کلام می گردد همچنین حروف مقطعه مشابه در ابتدای برخی از سوره ها به نوعی آنها را در دسته ای مشترک قرار می دهد مفهوم دیگر این است که اگر می خواهی مقصود اصلی قرآن کریم را بفهمی باید به تک تک حروف آن با دقّت توجه کنی البته مانعی برای صحت همزمان تمام این معانی نیست که با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است روابط ریاضی که برای این حروف نقل شده دارای تناقض می باشد و پس از بررسی مشخص می گردد که برای همه سوره ها صادق نیست که هم بی اعتمادی می آورد و هم باعث انحراف از غرض اصلی که همان توجه به معانی آیات است، می شود مثل اینکه هواپیمایی که وسیله پرواز است را تبدیل به انباری کنند)
۲۵۹کَيْتا("کَيْ" از حروف ناصبه است یعنی فعل مضارع بعد از خود را منصوب می کند که به صورت مضارع التزامی در فارسی ترجمه می شود) و معمولاً با ترکیب با "لِـ" به صورت "لِکَيْ" یا "لِکَيْ لَا، ِلِکَيْلَا: لِـ + کَيْ + لَا" می آید در این حالت حرف اضافه "أَن: که - اینکه - به حدی که - جایی که" بین آن دو محذوف است که باید در ترجمه لحاظ گردد. مثال: "لِکَيْ لَا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئاً: تا جایی که بعد از علمی، چیزی نداند")
۲۶۰کَيْدٌنقشه کشيدن - حيله کردن-چاره انديشي(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است پس علاوه بر مکر و حیله معنی نقشه کشیدن و چاره اندیشی نیز می دهد گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است)
۲۶۱کَيْداًنقشه کشيدني نا گفتني (کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است پس علاوه بر مکر و حیله معنی نقشه کشیدن و چاره اندیشی نیز می دهد گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است)
۲۶۲کَيْدَکُمْنقشه کشيدن شما - حيله کردن شما-چاره انديشي شما(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است پس علاوه بر مکر و حیله معنی نقشه کشیدن و چاره اندیشی نیز می دهد گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است)
۲۶۳کَيْدِکُنَّنقشه کشيدن شما زنان- حيله کردن شما زنان-چاره انديشي شما زنان(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است پس علاوه بر مکر و حیله معنی نقشه کشیدن و چاره اندیشی نیز می دهد گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است)
۲۶۴کِيدُونِدر مورد من نقشه بکشید - درمورد من حیله و نیرنگ به کار گیرید-در مورد من چاره اندیشی کنید(مخفف "کِيدُونِي ". از کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است پس علاوه بر مکر و حیله معنی نقشه کشیدن و چاره اندیشی نیز می دهد گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است)
۲۶۵کِيدُونِيدر مورد من نقشه بکشید - درمورد من حیله و نیرنگ به کار گیرید-در مورد من چاره اندیشی کنید(از کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است پس علاوه بر مکر و حیله معنی نقشه کشیدن و چاره اندیشی نیز می دهد گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است)
۲۶۶کَيْدَهُنقشه کشيدنش - حيله کردنش-چاره انديشي اش(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است پس علاوه بر مکر و حیله معنی نقشه کشیدن و چاره اندیشی نیز می دهد گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است)
۲۶۷کَيْدُهُمْنقشه کشيدنشان - حيله کردنشان-چاره انديشي آنها(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است پس علاوه بر مکر و حیله معنی نقشه کشیدن و چاره اندیشی نیز می دهد گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است)
۲۶۸کَيْدَهُنَّنقشه کشيدن آن زنان- حيله کردن آن زنان-چاره انديشي آن زنان(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است پس علاوه بر مکر و حیله معنی نقشه کشیدن و چاره اندیشی نیز می دهد گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است)
۲۶۹کَيْدِينقشه کشيدن من-چاره انديشي من(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است پس علاوه بر مکر و حیله معنی نقشه کشیدن و چاره اندیشی نیز می دهد گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است)
۲۷۰کَيْفَچگونه است - چگونه
۲۷۱کَيْلوزن - واحد اندازه گيري وزن - پيمانه - اندازه(در عبارت" وَنَزْدَادُ کَيْلَ بَعِيرٍ ذَ ٰلِکَ کَيْلٌ يَسِيرٌ"منظور اين است که سهميه وزني که عزيز مصر ياهمان حضرت يوسف علي نبينا و عليه السلام براي هر نفر تعيين کرده بود يک بار شتر بوده و حال برادران مي گويند مي رويم و يک سهميه اضافه تر مي گيريم که اين سهميه اي که حالا گرفتيم در نظر عزيز مصر هم براي ما کم بود. أَوْفُواْ ٱلْکَيْلَ وَٱلْمِيزَانَ : آنچه را پیمانه می کنید یا اندازه می گیرید، کامل بدهيد. از عبارت "أَلَا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي ٱلْکَيْلَ: آیا نمی بینید که من وزن و پیمانه را کامل دادم" . از آنجایی که حضرت یوسف علیه السلام آذوقه دادن دفعه بعد را هم مشروط به آوردن بن یامین می کند، معلوم می شود که این بار سهم بن یامین را نیز با اینکه نیامده بوده به سهم آنها اضافه نموده است و برای همین می گوید که "وزن و پیمانه را کامل دادم")
۲۷۲کَيْلَاترکيب کَيْ ( به معني "تا")با لـَا (به معنی نه یا منفی کننده فعل)