م
واژههای قرآنی — حرف ميم
| ردیف | واژه قرآنی | معنای فارسی |
|---|---|---|
| ۱ | مُؤْتَفِکَاتِ | زير و رو کننده ها (بعضي از مفسرين گفتهاند : مؤتفکه عبارت است از قراء و آباديهاي قوم لوط که اهل خود را ائتفاک کرد، يعني زير و رو کرد که روایتی از امام صادق علیه السلام نیز آن را تأیید می کند احتمال هم داده اند که مراد از مؤتفکة علاوه بر آبادیهای قوم لوط شامل تمامي قريه هايي باشد که سکنه آنها در تاريخ بشريت دچار عذاب شده و منقرض شدند و خرابه هاي آن قريه ها و علامتهايي از آنها به جاي مانده .سرزمين مؤتفکات که عبارت بودند از شهر سدوم و شهرهاي اطراف آن،که گفته شده چهار شهر بوده : ۱ - سدوم ۲ - عموره ۳ - صوغر ۴ - صبوييم ). در سپتامبر ۲۰۲۱ نتیجه تحقیقاتی در دانشگاه کالیفرنیا(سانتا باربارا)، منتشر شد که نشان میدهد در ۱۶۵۰ پیش از میلاد (حدود ۳۶۰۰ سال پیش)، انفجار یک شهاب سنگ، تل الحمام(محوطه ای باستانی در نزدیکی دهانه رود اردن) را نابود کرده است. تجزیه و تحلیل شواهد برجای مانده در ویرانههای تپه باستانی تل الحمام، نشان میدهد یک شهاب سنگ به عرض تقریباً ۵۰ متر در ارتفاع ۴ کیلومتر بالاتر از سطح زمین منفجر شده است و پس از یک نور خیره کننده، موجی از گرمای ۲۰۰۰ درجه ایجاد کرده است. قدرت تخریب این انفجار حدود ۱۰۰۰ بار قدرتمندتر از انفجار اتمی هیروشیما بوده است. |
| حرارت ایجاد شده به اندازه ای بوده که بلافاصله بدنه های چوبی خانه ها را سوزانده، اشیاء فلزی مانند شمشیر، نیزه و حتی سازه های سفالی و آجری را ذوب کرده و با پاشیدن آب بحرالمیت(شورترین دریاچه جهان) به روی آن سرزمین باعث شده تا ۶۰۰ سال آن منطقه بدون سکنه و بهصورت شوره زار باقی بماند. در سطح شهر، یک لایه متشکل از کربن و خاکستر به ضخامت یک و نیم متر وجود دارد که تحت فشار ۵ الی ۱۰ گیگا پاسکال در آن دانه های ریز کوارتز شکلگرفته، با توجه به این که بعضی از موادی که در این محل ذوب شده اند، برای ذوبشدن به دمای ۱۵۰۰ تا ۲۵۰۰ درجه سانتی گراد نیاز دارند دانشمندان بر این باورند که دما در آن منطقه از ۲۰۰۰ درجه سانتیگراد فراتر رفته است. این شواهد صحت این نظریه که تل الحمام همان محل شهر باستانی سَدوم، شهر قوم لوط که در تورات به آن اشاره شده است، می باشد را قوّت می بخشد. پس از وقوع یک انفجار به دلیل بالاتر بودن سرعت نور نسبت به صوت، ابتدا نور آن مشاهده می گردد سپس صدای آن شنیده می شود و در آخر گرما و مواد حاصل از انفجار به مناطق دورتر از مرکز انفجار می رسد. | ||
| گناه قوم لوط(لواط) به حدی بزرگ و زشت بود که بنا به آیات قرآن کریم با چهار عذاب پی در پی در هم کوبیده شدند و این چنین عذاب شدنی در میان اقوامی که مستحق عذاب شدند، منحصر به فرد است به این ترتیب که ابتدا کور شدند بعد از آن دچار صیحه(صداي هولناک و بسیاربلند) آسمانی شدند سپس شهرشان زیر و رو شد و در آخر بر آنان باران سنگ بارید که در این آیه دو عذاب آخر این قوم آورده شده است بنا به روایت هر کس گناه این قوم را تکرار کند(مانند همجنس بازان) و توبه نکند با این قوم محشور و در عذابشان شریک می شود. از آنجایی که نور خیره کننده حاصل از انفجار شهاب سنگ باعث کوری اهالی شهر و صدای انفجار یا همان صیحه موجب مرگ آنان شده و مواد حاصل از انفجار زیر و رو شدن شهر و باریدن سنگ گدازه بر آن را به دنبال داشته است، این کشفیات با متن قرآن کریم در مورد عذابهای چهار گانه قوم لوط هماهنگی دارد) | ||
| ۲ | مُؤْتَفِکَةَ | زير و رو کننده (بعضي از مفسرين گفتهاند : مؤتفکه عبارت است از قراء و آباديهاي قوم لوط که اهل خود را ائتفاک کرد، يعني زير و رو کرد که روایتی از امام صادق علیه السلام نیز آن را تأیید می کند احتمال هم داده اند که مراد از مؤتفکة علاوه بر آبادیهای قوم لوط شامل تمامي قريه هايي باشد که سکنه آنها در تاريخ بشريت دچار عذاب شده و منقرض شدند و خرابه هاي آن قريه ها و علامتهايي از آنها به جاي مانده .سرزمين مؤتفکات که عبارت بودند از شهر سدوم و شهرهاي اطراف آن،که گفته شده چهار شهر بوده : ۱ - سدوم ۲ - عموره ۳ - صوغر ۴ - صبوييم ) |
| ۳ | مُؤْتُونَ | پرداخت کنندگان - دهندگان |
| ۴ | مُؤَجَّلًا | مدت دار- موعد دار (اسم مفعول از کلمه أجل به معناي غايت و نهايتي است که زمان دين و يا هر چيز ديگري بدان منتهي ميگردد، گاهي هم اطلاق ميشود به مجموع زمان دين، نه آخر آن، ولي استعمالش غالبا در همان معناي اول است) |
| ۵ | مُؤَذِّنٌ | اعلام کننده(امام رضا علیه السلام در مورد عبارت"فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَن لَّعْنَةُ ٱللَّهِ عَلَى ٱلظَّالِمِينَ" فرمودند:"ن مؤذن امير المؤمنين عليه السلام است". حاکم حسکانی از علمای اهل تسنن و حنفی مذهب نیز در کتاب خود شواهد التنزیل از ابن عباس نقل کرده"براي علي عليه السلام در قرآن کريم اسمائي هست که مردم معناي آن را نميدانند ، از آن جمله مؤذن است در آيه شريفه "فاذن مؤذن بينهم"، حضرت ندا خواهد داد : "الا لعنة الله علي الذين کذبوا بولايتي و استخفوا بحقي : لعنت پروردگار بر کساني که ولايت مرا تکذيب نموده و حق مرا سبک شمردند") |
| ۶ | مُؤْصَدَةٌ | سرپوشيده - سر بسته (عبارت "إِنَّهَا عَلَيْهِم مُّؤْصَدَةٌ"يعني آتش بر آنان منطبق است، به اين معنا که از آنان احدي بيرون آتش نميماند، و از داخل آن نجات نمييابد) |
| ۷ | مُؤَلَّفَةِ | پيوند داده شده - الفت داده شده (مقصود از مؤلفة قلوبهم کساني هستند که با دادن سهمي از زکات به ايشان، دلهايشان به طرف اسلام متمايل ميشود و به تدريج به اسلام درميآيند و يا اگر مسلمان نميشوند، مسلمانان را در دفع دشمن کمک ميکنند و يا در برآوردن پاره اي از حوائج ديني کاري صورت ميدهند. به فرموده امام باقر علیه السلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از غنائم جنگ حنین به عنوان "ٱلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ" به برخی از رؤسای قبائل هدایایی داد تا دلشان را به دست آورد و همین طور هم شد آنها سال آینده دو برابر چیزی را که گرفته بودند، باز گرداندند و بسیاری از مردم قبایلشان نیز به پیروی از رئیس قبیله مسلمان شدند) |
| ۸ | مُؤْمِنُ | مؤمن -آن کس که يقين و باور دارد- با ايمان - کسي که امنيت بدهد، ودر امان خود حفظ کند -امنيت دهنده - کسی که چون یقين دارد خير و صلاحش در عمل به دستورات الهی است به دیگران این امنیت را می دهد که از شرّ او در امانند(کلمه "مؤمن" در اصل اسم فاعل به معنی امنیت دهنده می باشد اگر به عنوان صفت خدایتعالی به کار رود به این جهت اشاره دارد که امنیت دهنده واقعی خداوند است اما در مورد دیگران به این موضوع اشاره دارد که آن شخص از این جهت که خود را ملزم به اجرای دستورات الهی کرده با زبان حال به دیگران در مورد خود اطمینان خاطر می دهد که از شرِ او در امانند. عبارت "وَمَا أَنتَ بِمُؤْمِنٍ لَّنَا " یعنی : "و تو به ما یقین و باور نداری") |
| ۹ | مُؤْمِنَاتِ | مؤمنان - زنان با ايمان - زنانی که يقين دارند خير و صلاحشان در عمل به دستورات الهی است(کلمه "مؤمن" در اصل اسم فاعل به معنی امنیت دهنده می باشد اگر به عنوان صفت خدایتعالی به کار رود به این جهت اشاره دارد که امنیت دهنده واقعی خداوند است اما در مورد دیگران به این موضوع اشاره دارد که آن شخص از این جهت که خود را ملزم به اجرای دستورات الهی کرده با زبان حال به دیگران در مورد خود اطمینان خاطر می دهد که از شرِ او در امانند) |
| ۱۰ | مُؤْمِنَةً | زن مؤمن - زن با ايمان - زنی که يقين دارند خير و صلاحش در عمل به دستورات الهی است(کلمه "مؤمن" در اصل اسم فاعل به معنی امنیت دهنده می باشد اگر به عنوان صفت خدایتعالی به کار رود به این جهت اشاره دارد که امنیت دهنده واقعی خداوند است اما در مورد دیگران به این موضوع اشاره دارد که آن شخص از این جهت که خود را ملزم به اجرای دستورات الهی کرده با زبان حال به دیگران در مورد خود اطمینان خاطر می دهد که از شرِ او در امانند) |
| ۱۱ | مُؤْمِنُونَ | مؤمنان - با ايمانان - کسانی که يقين دارند خير و صلاحشان در عمل به دستورات الهی است(کلمه "مؤمن" در اصل اسم فاعل به معنی امنیت دهنده می باشد اگر به عنوان صفت خدایتعالی به کار رود به این جهت اشاره دارد که امنیت دهنده واقعی خداوند است اما در مورد دیگران به این موضوع اشاره دارد که آن شخص از این جهت که خود را ملزم به اجرای دستورات الهی کرده با زبان حال به دیگران در مورد خود اطمینان خاطر می دهد که از شرِ او در امانند) |
| ۱۲ | مُؤْمِنِينَ | مؤمنان - با ايمانان- آن کسانی که يقين و باور دارند - کسانی که يقين دارند خير و صلاحشان در عمل به دستورات الهی است(کلمه "مؤمن" در اصل اسم فاعل به معنی امنیت دهنده می باشد اگر به عنوان صفت خدایتعالی به کار رود به این جهت اشاره دارد که امنیت دهنده واقعی خداوند است اما در مورد دیگران به این موضوع اشاره دارد که آن شخص از این جهت که خود را ملزم به اجرای دستورات الهی کرده با زبان حال به دیگران در مورد خود اطمینان خاطر می دهد که از شرِ او در امانند) |
| ۱۳ | مَئَابِ | بازگشت من- مکان بازگشت من- زمان بازگشت من(مخفف مئابي) |
| ۱۴ | مَئَاب | بازگشت - مکان بازگشت - زمان بازگشت |
| ۱۵ | مَئَارِبُ | احتياجات (جمع مأربه است، که راء آن با هر سه حرکت فتحه، کسره و ضمه خوانده ميشود و به معناي احتياج است. "قَالَ هِيَ عَصَايَ أَتَوَکَّؤُاْ عَلَيْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَىٰ غَنَمِي وَلِيَ فِيهَا مَئَارِبُ أُخْرَىٰ: (موسی علیه السلام)گفت: "آن عصای من است که بر آن تکیه می کنم و با آن بر گوسفندانم برگ می تکانم" و برای من در آن احتیاجات دیگری است(موسی نیز که منتظر بود تا بهانه ای برای صحبت کردن به دست آورد در جواب پروردگار تعالی در مورد عصا بیش از معمول توضیح داد و آخر صحبتش را هم با جمله "وَلِيَ فِيهَا مَئَارِبُ أُخْرَىٰ" باز گذاشت به این معنی که فایده های این عصا برای من به همینجا ختم نمی شود تا راه را برای ادامه صحبت باز کند)") |
| ۱۶ | مِئَةٍ | صد(۱۰۰) |
| ۱۷ | مِئَتَيْنِ | دویست (۲۰۰) |
| ۱۸ | مَا | نيست، نه (مانند:مَا هَـٰذَا بَشَراً:اين بشر نيست) با همه ي (مانند :ضَاقَتْ عَلَيْکُمُ ٱلْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ :زمين با همه ي فراخيش بر آنان تنگ شد) تا وقتي كه(مانند "وَأَوْصَانِي بِـٱلصَّلَوٰةِ وَٱلزَّکَوٰةِ مَا دُمْتُ حَيّاً :مرا سفارش کرده به نماز و زکات تا وقتي که زنده ام"، "فَمَا ٱسْتَقَامُواْ لَکُمْ فَـٱسْتَقِيمُواْ لَهُمْ :پس تا وقتي آنان برای شما باجدیت پايدار ماندند پس شما برای آنها با جدیت پايبند باشيد(تا زمانی که آنان به عهدشان عمل می نمایند شما هم به آن پیمان پایبند باشید)" چيست؟(مانند:قَالُواْ وَمَا ٱلرَّحْمَـٰنُ :گفتند که رحمن چيست؟) چه؟(مَا تَعْبُدُونَ :چه مي پرستيد؟) آنچه – هرآنچه – هرچه - هر- چیزی که(مانند:"رَبُّ ٱلسَّمَاوَاتِ وَٱلْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا : پروردگار آسمانها و زمين و هرچه ميان آن دواست" ، "وَمَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ ٱللَّهِ: و هر نعمتی در مورد شما در واقع از جانب الله است") |
| عجب، چقدر!(مانند:قُتِلَ ٱلْإِنسَانُ مَا أَکْفَرَهُ: مرگ بر انسان چقدر(شیطان) او را کافر و ناسپاس کرده است، چه او را کافر و ناسپاس کرده است؟(بسته به اینکه "مَا" را "چقدر" یا "چه" معنا کنیم دو معنی می دهد که به صورت همزمان هر دو صحیحند و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است") مقداری که(مانند: "رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ: پروردگارتان داناتر است به مقداری که درنگ نمودید") | ||
| مَا | منفي كننده فعل مضارع وماضي(مانند:مَا أَمْلِکُ لَکَ مِنَ ٱللَّهِ مِن شَيْءٍ :از جانب خدا براي تو مالک چيزي نيستم) که - آن که("إِن طَلَّقْتُمُ ٱلنِّسَاءَ مَا لَمْ تَمَسُّوهُنَّ: اگر آن زنانی را طلاق دادید که به آنها دست نزده و نمی زنید(کنایه از اینکه با آن زنان آمیزش نکرده اید به جهت رعایت عفت کلام)"،"وَلَا عَلَي ٱلَّذِينَ إِذَا مَا أَتَوْکَ لِتَحْمِلَهُمْ: و نه بر کسانی که وقتی نزدت می آیند که وسیله سفر به آنان بدهی". "مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُواْ: از بعد آن که ظلم شدند") گاهي فقط آهنگ کلام را زیباتر می کند و به ترجمه چیزی نمی افزاید(مانند : "وَإِمَّا يَنـزَغَنَّکَ مِنَ ٱلشَّيْطَانِ نَزْغٌ: و هنگامی که قطعًا آشوبی از جانب شیطان تو را تحریک کند". "ما" در " لَّمَّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ" فقط بین دو لام تأکید و سوگند فاصله انداخته و به ترجمه چیزی اضافه نمی کند. "إِذَا مَا يُنذَرُونَ: هنگامی که ترسانده می شوند") دلیل(مانند: "قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ ٱلْمُسْتَقِيمَ: گفت پس به دلیل اینکه گمراهم کردی(از شدت تکبر خودش را باعث پایین آمدن مقامش نمی دانست و آن را فریب پروردگار خواند) سوگند که به یقین برای آنان بر راه مستقیمت می نشینم(کنایه از اینکه راه مستقیم را بند می آورم)" ) | |
| مَا | عجب چیزی!("وَلَوْلَا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ مَا شَاءَ ٱللَّهُ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِـٱللَّهِ: و چرا این گونه نبود که وقتی داخل باغ انبوهت که از انبوهی زمین زیر درختانش معلوم نبود، شدی، بگویی: "عجب چیزی الله خواسته! هیچ قوت و نیرو و استحکامب نیست مگر با با مدد و کمک گرفتن از الله"(فرد مؤمن در این سخنش اشاره می کند به سخن فرد کافر که به هنگام داخل شدن به باغش که در آیه ۳۵ از او نقل شده بود او که از زیبایی باغ به شگفت آمده بود به جای اینکه آن را از پروردگار عالم و لطف و عنایت او بداند، تصور کرد توانایی خودش از نظر مالی و نفرات منجر به چنین شگفتی شده است و این گونه آن باغ را با چشم زخم خوردن در معرض نابودی قرار داد. در واقع راه مقابله با چشم زخم این است که اگر انسان دارایی شگفت آوری دارد آن را از لطف و عنایت پروردگار به خود بداند که جمله "مَا شَاءَ ٱللَّهُ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِـٱللَّهِ " نیز همین معنی را می دهد و اگر به غلط آن دارایی را نتیجه توانایی خودش دانست آن دارایی را در مقابل چشم زخم خود یا دیگران بی دفاع کرده و در معرض نابودی قرار داده است. | |
| مَا | در تایید این سخن امام صادق علیه السلام فرموده اند: "چشم زخم واقعیّت دارد، از چشم دیگری بر خود ایمن مباش و هم از چشم خود بر دیگری و اگر از چشم زخم ترسیدی سه بار بگو: "ما شاءَ اللهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ"" چیست؟ - چه می شود؟("قَالَ فَمَا بَالُ ٱلْقُرُونِ ٱلْأُولَىٰ: (فرعون)گفت: "حال که این گونه است(که در برابر کردار بد عذاب می بینیم) پس قضیه آن نسلهای نخستین چه می شود؟(نسلهای پیش از من از فرعونیان هم همین رفتارشان بوده حال که نوبت به من رسید، وعده ی عذاب می دهی پس حساب کار قبلیها چه می شود؟)") | |
| ۱۹ | مَا ٱتَّخَذُوهُمْ | آنها را نگرفتند(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۲۰ | مَا ٱخْتَلَفَ | اختلاف نکرد |
| ۲۱ | مَا ٱخْتَلَفُواْ | اختلاف نکردند |
| ۲۲ | مَا ٱسْتَجَابُواْ | استجابت نمي كنند |
| ۲۳ | مَا ٱسْتَطَاعُواْ | هر چه کوشیدند نتوانستند("فَمَا ٱسْطَاعُواْ أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا ٱسْتَطَاعُواْ لَهُ نَقْبًا: پس به همین دلیل نتوانستند که بر آن(سد) بالا روند و هر چه کوشیدند برای آن(برای عبور کردن از سد) نتوانستند از جهت سوراخ کردن(هم نمی توانستند به دلیل ارتفاع زیاد از آن سد بالا بروند و هم به دلیل محکم بودنش نمی توانستند برای گذشتن از آن سوراخش کنند. کلمه کوچکترین به دلیل نکره آوردن "نَقْبًا" به ترجمه اضافه شده است. تفاوت "ٱسْطَاعُواْ" و "ٱسْتَطَاعُواْ" از آنجا که باب استفعال "طلب کردن با نهایت تلاش" را به معنای ریشه فعل اضافه می کند با ظرافت این معنی را القاء می کند که در مورد بالا رفتن از سد آن قدر ارتفاع زیاد بود که حتی زحمت امتحان کردنش را هم به خود ندادند ولی برای سوراخ کردن سد بسیار تلاش نمودند ولی نتیجه ای نداد. استفاده از حرف اضافه "لَهُ" این نکته را می رساند که سوراخهای کوچکی درست می کردند ولی سوراخی که به درد عبور کردن از سد بخورد، نبود)") |
| ۲۴ | مَا ٱسْتَکَانُواْ | خاضع و فروتن نشدند - سر تسلیم فرود نیاوردند |
| ۲۵ | مَا ٱسْطَاعُواْ | نتوانستند("فَمَا ٱسْطَاعُواْ أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا ٱسْتَطَاعُواْ لَهُ نَقْبًا: پس به همین دلیل نتوانستند که بر آن(سد) بالا روند و هر چه کوشیدند برای آن(برای عبور کردن از سد) نتوانستند از جهت سوراخ کردن(هم نمی توانستند به دلیل ارتفاع زیاد از آن سد بالا بروند و هم به دلیل محکم بودنش نمی توانستند برای گذشتن از آن سوراخش کنند. کلمه کوچکترین به دلیل نکره آوردن "نَقْبًا" به ترجمه اضافه شده است. تفاوت "ٱسْطَاعُواْ" و "ٱسْتَطَاعُواْ" از آنجا که باب استفعال "طلب کردن با نهایت تلاش" را به معنای ریشه فعل اضافه می کند با ظرافت این معنی را القاء می کند که در مورد بالا رفتن از سد آن قدر ارتفاع زیاد بود که حتی زحمت امتحان کردنش را هم به خود ندادند ولی برای سوراخ کردن سد بسیار تلاش نمودند ولی نتیجه ای نداد. استفاده از حرف اضافه "لَهُ" این نکته را می رساند که سوراخهای کوچکی درست می کردند ولی سوراخی که به درد عبور کردن از سد بخورد، نبود)") |
| ۲۶ | مَا ٱعْتَدَيْنَا | تعدي و تجاوز نکرديم (از مصدر اعتدا به معني بيرون شدن از حد است.عدو به معناي تجاوز و ضد التيام است که اگر نسبت به قلب ملاحظه شود عداوت و دشمني را معنا مي دهد و اگر نسبت به راه رفتن ملاحظه شود معناي دويدن می دهد و اگردر مورد اخلال در عدالت در معامله استفاده گردد معناي عدوان و ظلم را مي دهد و به اين معنا در آيه فيسبوا الله عدوا به غير علم آمده و اگر نسبت به اجزاي زمين و محل نشستن ملاحظه شود معناي ناهمواري را مي دهد) |
| ۲۷ | مَا ٱقْتَتَلَ | نمي جنگيد(یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد) |
| ۲۸ | مَا ٱقْتَتَلُواْ | نمي جنگيدند(یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد) |
| ۲۹ | مَا ءَامَنَ | ايمان نياورد (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي ميگويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه اش عمل است") |
| ۳۰ | مَا ءَامَنَتْ | ايمان نياورد (مؤنث) (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي ميگويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه اش عمل است") |
| ۳۱ | مَا أُبَرِّئُ | تبرئه نمي کنم |
| ۳۲ | مَا أَبْقَيٰ | باقي نگذاشت |
| ۳۳ | مَا أَتَاهُم | نزدشان نيامد |
| ۳۴ | مَا أَتَي | نيامد |
| ۳۵ | مَا أَخْلَفْنَا | خلف وعده نکرديم - تخلف نکرديم |
| ۳۶ | مَا أَدْرَاکَ | تو درک نمی کنی؟( چون به واقعیت حتمی اشاره کرده به شکل ماضی آمده ولی مضارع ترجمه می شود. از "درک" به معنی رسيدن و پيوستن چیزی به آنچه در تعقیب آن بوده است) |
| ۳۷ | مَا أَدْرِي | نمي دانم |
| ۳۸ | مَا أَرْسَلْنَا | نفرستاديم |
| ۳۹ | مَا أَرْسَلْنَاکَ | تو را نفرستاديم |
| ۴۰ | مَا أُرْسِلُواْ | فرستاده نشدند |
| ۴۱ | مَا أُرِيدُ | نمي خواهم |
| ۴۲ | مَا أُرِيکُمْ | به شما ارائه نمي كنم |
| ۴۳ | مَا أَسْأَلُکُمْ | از شما نمي خواهم - از شما در خواست نمي کنم (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت) |
| ۴۴ | مَا أَشْرَکْنَا | شريک قرارنمي داديم |
| ۴۵ | مَا أَشْرَکُواْ | شريک قرارنمي دادند - شرك نمي آوردند |
| ۴۶ | مَا أَشْهَدتُّهُمْ | آنان را شاهد نگرفتم |
| ۴۷ | مَا أَصَابَ | نرسيد - واقع نشد (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثهاي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير ميشود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد) |
| ۴۸ | مَا أَصْبَرَهُمْ | چقدر تحمل دارند |
| ۴۹ | مَا أَضَلَّنَا | ما را گمراه نکردند |
| ۵۰ | مَا أَطْغَيْتُهُ | اورا به طغيان وا نداشتم (طغيان : به عدالت و انصاف رفتار نکردن) |
| ۵۱ | مَا أَظُنُّ | گمان نمي كنم |
| ۵۲ | مَا أَغْنَتْ | نيازي برطرف نكرد (به درد نخورد) |
| ۵۳ | مَا أَغْنَتْ | بي نياز نکرد |
| ۵۴ | مَا أَغْنَيٰ | نيازي برطرف نكرد (به درد نخورد) |
| ۵۵ | مَا أُغْنِي | بي نياز نمي کنم |
| ۵۶ | مَا أَکْفَرَهُ | چقدر(شیطان) او را کافر و ناسپاس کرده است - چه او را کافر و ناسپاس کرده است؟("قُتِلَ ٱلْإِنسَانُ مَا أَکْفَرَهُ: مرگ بر انسان چقدر(شیطان) او را کافر و ناسپاس کرده است، چه او را کافر و ناسپاس کرده است؟(بسته به اینکه "مَا" را "چقدر" یا "چه" معنا کنیم دو معنی می دهد که به صورت همزمان هر دو صحیحند و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است") |
| ۵۷ | مَا أَلَتْنَاهُم | چيزي از آنان نمي كاهيم کلمه ألتناهم از ماده لوت است که به معناي نقص است، ماضي ثلاثي مجردش لات و باب افعالش ألات ميشود، پس معناي ما التناهم در عبارت "وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَٱتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُم بِإِيمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَمَا أَلَتْنَاهُم مِّنْ عَمَلِهِم مِّن شَيْءٍ "اين است که ما با الحاق ذريه مؤمنين به مؤمنين، چيزي از عمل خود آنان ناقص نميکنيم) |
| ۵۸ | مَا أَلَّفَتْ | الفت نمي انداختي - پيوند نمي دادي |
| ۵۹ | مَا أَلَّفَتْ | أُلفت نمي گرفت |
| ۶۰ | مَا أُمِرُواْ | امر نشدند - دستور داده نشدند |
| ۶۱ | مَا أَمْلِکُ | مالک نمي شوم |
| ۶۲ | مَا أَنَاْ | نيستم |
| ۶۳ | مَا أَنتَ | نيستي |
| ۶۴ | مَا أَنتُمْ | نيستيد |
| ۶۵ | مَا أُنذِرَ | بيم داده نشده |
| ۶۶ | مَا أَنزَلَ | نازل نكرد - فرو نفرستاد |
| ۶۷ | مَا أُنزِلَتِ | نازل نشد -فرو فرستاده نشد (در اصل "مَا أُنزِلَتْ"بوده كه حرف تاء آن به دليل تقارن با حرف ساكن وتشديد دار كلمه بعد حركت گرفته است) |
| ۶۸ | مَا أَنزَلْنَا | نازل نکرديم |
| ۶۹ | مَا أَنسَانِيهُ | مرا به فراموش کردن آن وا نداشت |
| ۷۰ | مَا أَهْدِيکُمْ | شما را هدايت نمي كنم (اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است) |
| ۷۱ | مَا أَهْلَکْنَا | هلاك نكرديم |
| ۷۲ | مَا بَدَّلُواْ | تبديل نكردند - تغيير ندادند |
| ۷۳ | مَا بَکَتْ | گريه نکرد |
| ۷۴ | مَا بَلَّغْتَ | نرساندي |
| ۷۵ | مَا بَلَغُواْ | نرسيدند |
| ۷۶ | مَا تَأْتِينَا بِـ | نزد ما نمي آوري |
| ۷۷ | مَا تَأْتِيهِم | نزدشان نيامد |
| ۷۸ | مَا تَبِعُواْ | پيروي نمي کنند |
| ۷۹ | مَا تَتْلُواْ | تلاوت نمي کني - نمي خواني (تلاوت همانطور که برخواندن الفاظ اطلاق ميشود، بر القاء معاني آن الفاظ نيز اطلاق ميگردد و القاء یک معنی به این مفهوم است که کسی آنچه در نیت و ذهن خود، در مورد یک موضوع دارد را به ذهن کس دیگری بیندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نیست و می تواند از طریق یک ارتباط ذهنی صورت بگیرد. از امام صادق (عليهالسلام) روايت شده که در مورد عبارت "الذين آتيناهم الکتاب يتلونه حق تلاوته" فرمودند : "آيات آنرا شمرده شمرده ميخوانند و در معناي آن تدبر نموده، به احکامش عمل ميکنند و به وعدههايش اميد ميبندند و از تهديدهايش ميهراسند و از داستانهايش عبرت ميگيرند، اوامرش را به کار بسته، نواهيش را اجتناب ميکنند |
| و به خدا سوگند، معناي حق تلاوت اين است، نه اينکه تنها آياتش را حفظ کنند و حروفش را درس بگيرند و سورههايش را بخوانند و بند بند آنرا بشناسند که مثلا فلان سوره دهيکش چند آيه و پنجيکش چند است . و بسيار کساني که حروف آن را کاملا از مخرج اداء ميکنند، ولي حدود آن را ضايع ميگذارند، بلکه تلاوت به معناي تدبر در آيات آن و عمل به احکام آنست، همچنانکه پروردگار متعال فرموده :"کتاب أنزلناه اليک مبارک، ليدبروا آياته"، کتابي است مبارک که بتو نازل کرديم، تا در آياتش تدبر کنند."و درجای دیگر فرمودند: يعني وقتي به آيات راجع به بهشت و دوزخش ميرسند ميايستند و فکر ميکنند." بار دیگر حضرت در مورد این آیه فرمودند: "اينان که قرآن را به حق تلاوتش تلاوت ميکنند، امامان امتند") | ||
| ۸۰ | مَا تُجْزَوْنَ | جزا داده نمي شويد |
| ۸۱ | مَا تَحْمِلُ | باردار نمي شود - حامله نمي شود |
| ۸۲ | مَا تَدْرِي | نمي داند(مؤنث) |
| ۸۳ | مَا تَذَرُ | رها نمي کند - از قلم نمي اندازد - وا نمي گذارد |
| ۸۴ | مَا تَرَکَ | وا نمي گذاشت - رها نمي كرد |
| ۸۵ | مَا تَرَيٰ | نمي بيني |
| ۸۶ | مَا تُرِيدُ | نمي خواهي |
| ۸۷ | مَا تَزِيدُونَنِي | بر من نميافزاييد |
| ۸۸ | مَا تَسْأَلُهُمْ | از آنان نمي خواهي - از آنان طلب و درخواست نمی کنی(اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت) |
| ۸۹ | مَا تَسْبِقُ | جلو نمي زند - پيش نمي افتد |
| ۹۰ | مَا تَسْتَطِيعُونَ | نمي توانند |
| ۹۱ | مَا تَسْقُطُ | نمي افتد |
| ۹۲ | مَا تَشَاؤُونَ | نمي خواهيد |
| ۹۳ | مَا تُغْنِ | سودي نمي بخشد - بي نياز نمي کند |
| ۹۴ | مَا تُغْنِي | سودي نميبخشد - بي نياز نمي کند - نیازی را رفع نمی کند |
| ۹۵ | مَا تَفَرَّقَ | جدا ومتفرق نشد |
| ۹۶ | مَا تَفَرَّقُواْ | جدا ومتفرق نشدند |
| ۹۷ | مَا تُقُبِّلَ | قبول نمي شود |
| ۹۸ | مَا تَکُونُ | نميباشي |
| ۹۹ | مَا تَلَبَّثُواْ | درنگ نمي کنند (کلمه لبث به معناي مکث و باقي ماندن در جائي يا در حالي است) |
| ۱۰۰ | مَا تَلَوْتُهُ | آن را نمي خواندم - آن را تلاوت نمي کردم (تلاوت همانطور که برخواندن الفاظ اطلاق ميشود، بر القاء معاني آن الفاظ نيز اطلاق ميگردد و القاء یک معنی به این مفهوم است که کسی آنچه در نیت و ذهن خود، در مورد یک موضوع دارد را به ذهن کس دیگری بیندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نیست و می تواند از طریق یک ارتباط ذهنی صورت بگیرد. از امام صادق (عليهالسلام) روايت شده که در مورد عبارت "الذين آتيناهم الکتاب يتلونه حق تلاوته" فرمودند : "آيات آنرا شمرده شمرده ميخوانند و در معناي آن تدبر نموده، به احکامش عمل ميکنند و به وعدههايش اميد ميبندند و از تهديدهايش ميهراسند و از داستانهايش عبرت ميگيرند، اوامرش را به کار بسته، نواهيش را اجتناب ميکنند |
| و به خدا سوگند، معناي حق تلاوت اين است، نه اينکه تنها آياتش را حفظ کنند و حروفش را درس بگيرند و سورههايش را بخوانند و بند بند آنرا بشناسند که مثلا فلان سوره دهيکش چند آيه و پنجيکش چند است . و بسيار کساني که حروف آن را کاملا از مخرج اداء ميکنند، ولي حدود آن را ضايع ميگذارند، بلکه تلاوت به معناي تدبر در آيات آن و عمل به احکام آنست، همچنانکه پروردگار متعال فرموده :"کتاب أنزلناه اليک مبارک، ليدبروا آياته"، کتابي است مبارک که بتو نازل کرديم، تا در آياتش تدبر کنند."و درجای دیگر فرمودند: يعني وقتي به آيات راجع به بهشت و دوزخش ميرسند ميايستند و فکر ميکنند." بار دیگر حضرت در مورد این آیه فرمودند: "اينان که قرآن را به حق تلاوتش تلاوت ميکنند، امامان امتند") | ||
| ۱۰۲ | مَا تَنَزَّلَتْ بِهِ | آن را به تدریج نازل نکرده("وَمَا تَنَزَّلَتْ بِهِ ٱلشَّيَاطِينُ(شعراء۲۱۰): و آن(قرآن کریم) را شیاطین به تدریج نازل نکرده اند(در واقع از سر لجبازی وقتی می دیدند بشر نمی تواند سخنی مانند قرآن بیاورد به جای اینکه قبول کنند که سخن پروردگار تعالی است آن را به شیاطین نسبت می دادند و می گفتند این قرآن حاصل القائات شیطانی در طول تاریخ و به مرور به بشر می باشد. استفاده از باب تفعل در فعل "مَا تَنَزَّلَتْ" این نکته را اضافه می کند که حتی نزول یکباره آن را فوق قدرت شیاطین می دانستند و می گفتند کاری است که شیاطین آن را به تدریج انجام داده اند. شاید این آیه شریفه نظیر آیه شریفه ۲۵ سوره مبارکه تکویر، نوعی پیشگویی از اتفاقی که در زمان ما افتاد، باشد که شخصی به نام "سلمان رشدی" کتابی توهین آمیز نسبت به قرآن کریم نوشت و آن را "آیات شیطانی" نامید این قرآن نباشد، از سخنانِ شیطان***گرچه روزی دهند، نِسبَتَش را به آن)") |
| ۱۰۳ | مَا تَنفَعُهُمْ | سودي به آنها نمي رساند |
| ۱۰۴ | مَا تُنفِقُونَ | انفاق نمي کنيد (کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است) |
| ۱۰۵ | مَا تَنقِمُ | انتقام نمي گيري |
| ۱۰۶ | مَا جِئْتَنَا بِـ | براي ما نياوردي |
| ۱۰۷ | مَا جِئْنَا | نيامديم |
| ۱۰۸ | مَا جَاءَنَا | نزد ما نيامد |
| ۱۰۹ | مَا جَعَلَ | قرار نداده |
| ۱۱۰ | مَا جَعَلْنَا | قرار نداديم |
| ۱۱۱ | مَا جَعَلْنَاکَ | تو را قرار نداديم |
| ۱۱۲ | مَا جَعَلْنَاهُمْ | آنان را قرار نداديم |
| ۱۱۳ | مَا جَعَلَهُ | آن را قرار نداد |
| ۱۱۴ | مَا خَلَقَ | نيافريد- خلق نكرد (خلق در اصل به معني تقدير(مشخص نمودن اندازه ها) است) |
| ۱۱۵ | مَا خَلَقْنَا | نيافريديم - خلق نكرديم (خلق در اصل به معني تقدير(مشخص نمودن اندازه ها) است) |
| ۱۱۶ | مَا خَلَقْنَاهُمَا | آن دو را نيافريديم-آن دو را خلق نکرديم(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۱۱۷ | مَا دَلَّهُمْ | آنان را رهنمون نشد |
| ۱۱۸ | مَا رَبِحَت | سود نكرد |
| ۱۱۹ | مَا رَعَوْهَا | آن را حفظ نكردند - رعايت آن را نكردند |
| ۱۲۰ | مَا رَمَيْتَ | پرتاب نکردي - نيفکندي - تير نينداختي(رمي به معناي انداختن تير به طرف دشمن و يا به طرف شکار است . اصطلاحاً به تهمت زدن هم اطلاق مي شود مثلاً در عبارت "إِنَّ ٱلَّذِينَ يَرْمُونَ ٱلْمُحْصَنَاتِ "مثل اينکه تهمت زننده ای که بي گناهي را متهم ميکند، مانند کسي ميماند که شخصي را بدون اطلاع ترور کند و به نامردي از پاي در آورد.در مورد عبارت "وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَـٰکِنَّ ٱللَّهَ رَمَيٰ " روايت است که در ابتداي جنگ بدر رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلّم) به علي (عليهالسلام) فرمود : مشتي ريگ به من بده، علي (عليهالسلام) مشتي ريگ (شن وماسه)به آن جناب داد، وايشان آن ريگها را به طرف لشکر قريش پاشيد و احدي از ايشان نماند مگر اينکه چشمانش از آن ريگها پر شد و همين باعث شد که مسلمانان با وجود کمي تعداد و تجهيزات بر کافران غلبه کنند) |
| ۱۲۱ | مَا زَادُوکُمْ | به شما اضافه نكردند - به شما نيفزودند |
| ۱۲۲ | مَا زَادُوهُمْ | برآنان نيفزودند |
| ۱۲۳ | مَا زَادَهُمْ | به آنان اضافه نكرد - به آنان نيفزود |
| ۱۲۴ | مَا زَاغَ | منحرف نشد - كج نشد - به خطا نرفت |
| ۱۲۵ | مَا زَالَت | همواره چنين بود - بی وقفه ادامه داشت |
| ۱۲۶ | مَا زَکَىٰ | پاک نمي شد |
| ۱۲۷ | مَا زِلْتُمْ | دائماً بوديد - همواره بوديد |
| ۱۲۸ | مَا سَأَلْتُکُم | از شما درخواست نمي کنم (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت) |
| ۱۲۹ | مَا سَبَقَکُم | از شما پيشي نگرفت (زودتر از شما انجام نداد) |
| ۱۳۰ | مَا سَبَقُونَا | ازما پيشي نمي گرفتند (زودتر از ما انجام نمي دادند) |
| ۱۳۱ | مَا سَمِعْنَا | نشنيديم (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق ميشود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن) |
| ۱۳۲ | مَا شَاءَ ٱللَّهُ | کار آن است که الله خواست(یا می خواهد)- آن چه الله خواست، شد(یا می شود)- آن چه الله خواست، بود(یا خواهد بود)- آن چه الله خواست(یا می خواهد)- چه چیزی الله خواست؟ -عجب چیزی الله خواست؟(جمله معروف "ما شاء الله" بنا به موقعیتش در جملات مختلف گاهی جمله ای کامل است و گاهی جمله ناتمامي است که ناگزير بايد قسمت محذوف آن را متناسب با جمله ای که در آن به کار رفته، انتخاب کرد مثلاً اینگونه کاملش کرد: "الامر ما شاء الله:کار آن است که الله خواست"، يا "ما شاء الله کان: آن چه الله خواست بود"و غیره.از طرفی چون به یک واقعیت حتمی اشاره دارند فعل ماضی ساده در آنها معنی حال و آینده نیز می دهد) |
| ۱۳۳ | مَا شَهِدْنَا | حضور نداشتیم("قَالُواْ تَقَاسَمُواْ بِـٱللَّهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَأَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِيِّهِ مَا شَهِدْنَا مَهْلِکَ أَهْلِهِ وَإِنَّا لَصَادِقُونَ(نمل۴۹): گفتند: "باهم به الله قسم ياد کنيد که سوگند که حتماً به او و اهلش شبيخون مي زنيم سپس به خونخواهش می گوئیم در محل هلاک اهلش حضور نداشتیم(کلمه شهادت به معناي حاضر بودن در محل وقوع یک پیشامد و در نتیجه اطلاع يافتن از آن است) و سوگند که به یقین ما راستگویانیم"") |
| ۱۳۴ | مَا صَلَبُوهُ | او را به دار نياويختند(یکی از شیوه های اعدام در قدیم این گونه بود که دست و پای فرد اعدامی را به تنه درخت یا دوقطعه چوب که به شکل علامت جمع به هم وصل شده بودند، می بستند یا میخ می کردند و آن قدر در این حالت می ماند تا جان دهد و گاه برای عبرت دیگران جنازه اش را نیز تا مدتها پایین نمی آوردند) |
| ۱۳۵ | مَا ضَرَبُوهُ | آن را نزدند (آن مثال را نزدند) |
| ۱۳۶ | مَا ضَعُفُواْ | نا توان نشدند- ضعیف نشدند |
| ۱۳۷ | مَا ضَلَّ | از راه راست منحرف نشد |
| ۱۳۸ | مَا طَغَيٰ | طغيان نکرد -از حد نگذشت(عبارت "مَا زَاغَ ٱلْبَصَرُ وَمَا طَغَيٰ "يعني : بینایی به خطا نرفت و از حد نگذشت(نه اشتباه دید و نه بیش از آنچه در واقعیت بود).طغيان : به عدالت و انصاف رفتار نکردن) |
| ۱۳۹ | مَا ظَلَمْنَاهُمْ | به آنان ظلم نكرديم(ظلم عبارت از رفتاري است ناشايسته و نا به جا در قبال چيزي يا كسي،يا قرار دادن چيزي در غير از جايي كه شايسته آن است . از این رو نافرماني و ناشکری پروردگار متعال را از جهت اين که مستحق عبادت و اطاعت و شکر گزاری است و همچنين مخالفت تکليف را ظلم ميشمارند اگر چه اين مخالفت از روي سهو ، فراموشي، جهل یا ناتوانی صادر شده باشد) |
| ۱۴۰ | مَا ظَلَمُونَا | به ما ظلم نكردند(ظلم عبارت از رفتاري است ناشايسته و نا به جا در قبال چيزي يا كسي،يا قرار دادن چيزي در غير از جايي كه شايسته آن است . از این رو نافرماني و ناشکری پروردگار متعال را از جهت اين که مستحق عبادت و اطاعت و شکر گزاری است و همچنين مخالفت تکليف را ظلم ميشمارند اگر چه اين مخالفت از روي سهو ، فراموشي، جهل یا ناتوانی صادر شده باشد) |
| ۱۴۱ | مَا ظَلَمَهُمُ | به آنان ستم نكرده (ظلم عبارت از رفتاري است ناشايسته و نا به جا در قبال چيزي يا كسي،يا قرار دادن چيزي در غير از جايي كه شايسته آن است . از این رو نافرماني و ناشکری پروردگار متعال را از جهت اين که مستحق عبادت و اطاعت و شکر گزاری است و همچنين مخالفت تکليف را ظلم ميشمارند اگر چه اين مخالفت از روي سهو ، فراموشي، جهل یا ناتوانی صادر شده باشد .حركت ضمه ميم آخر به دليل كنارهم قرار گرفتن يك ساكن و تشديد در عبارتهايي نظير "مَا ظَلَمَهُمُ ٱللَّهُ "پديد آمده است.) |
| ۱۴۲ | مَا ظَنَنتُمْ | احتمال نمي داديد - گمان نمي کرديد |
| ۱۴۳ | مَا عَبَدْنَا | نمی پرستیدیم(عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد) |
| ۱۴۴ | مَا عَبَدْنَاهُم | آنان را نمي پرستيديم(عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد) |
| ۱۴۵ | مَا عَلِمْتُ | نمي دانم - نمي شناسم (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است) |
| ۱۴۶ | مَا عَلِمْنَا | نمي دانيم - نمي شناسيم (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است) |
| ۱۴۷ | مَا غَوَيٰ | به خطا نرفته - از رسیدن به هدف و مقصود باز نمانده(غوايت مخالف رشد و رشد رسيدن به هدف ومقصود است) |
| ۱۴۸ | مَا فَرَّطْنَا | ما كوتاهي نكرديم - فروگذار نكرديم (يكي از معاني باب تفعيل ضد معني باب افعال است لذا تفريط به معني كوتاهي كردن و افراط به معني زياده روي است. فَرَط آن کسي است که پيشاپيش کاروان به منزل ميرود تا آب و مسکن تهيه کند ، و وقتي گفته ميشود : "افرطه" معنايش اين است که فلاني را جلوتر فرستاده) |
| ۱۴۹ | مَا فَعَلْتُهُ | آن را انجام ندادم |
| ۱۵۰ | مَا فَعَلُوهُ | آن را انجام ندادند |
| ۱۵۱ | مَا قَاتَلُواْ | نمي جنگند - پيکار نمي کنند (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد) |
| ۱۵۲ | مَا قَالُواْ | نگفتند |
| ۱۵۳ | مَا قُتِلْنَا | كشته نمي شديم |
| ۱۵۴ | مَا قُتِلُواْ | كشته نمي شدند |
| ۱۵۵ | مَا قَتَلُوهُ | اورا نكشتند |
| ۱۵۶ | مَا قَدَرُواْ | نشناختند - قدر ومنزلتش را تشخیص ندادند (کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَ مَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت پروردگار متعال را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد پروردگار و صفات او محدود است در حالی که پروردگار تعالی و تمام خوبیهایش نامحدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که الله از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۱۵۷ | مَا قُلْتُ | نگفتم |
| ۱۵۸ | مَا قَلَىٰ | مورد خشم و كينه قرار نداده است (کلمه قلي - به کسره قاف - به معناي بغض و يا شدت بغض است) |
| ۱۵۹ | مَا کَادُواْ يَفْعَلُونَ | نزديک بود انجام ندهند |
| ۱۶۰ | مَا کَانَ | نبود - بر آن نيست (در عباراتي نظير "مَا کَانَ ٱللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمَانَکُمْ " يعني : الله بر آن نيست(قصد آن را ندارد) كه ايمان شما را تباه كند)- نیست(وقتی به واقعیتی حتمی اشاره کند) |
| ۱۶۱ | مَا کَانَ لِـ | سزاوار نيست که (مثل عبارت "وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَي ٱللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن يَکُونَ لَهُمُ ٱلْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ") - برای ... اتفاق نمی افتد(مثل عبارت "مَا کَانَ لَهُمْ أَن يَدْخُلُوهَا إِلَّا خَائِفِينَ: برای آنان اتفاق نمی افتد که داخل آنها گردند مگر در حالی که ترسانند") |
| ۱۶۲ | مَا کَانَ لَنَا | سزاوار ما نیست - برای ما اتفاق نمی افتد - امکان ندارد ما ... |
| ۱۶۳ | مَا کَانَ يُغْنِي | برطرف نمي کرد |
| ۱۶۴ | مَا کَانَ يَنبَغِي لَنَا | سزاوار ما نبود |
| ۱۶۵ | مَا کَانَتْ | نبود (مؤنث) |
| ۱۶۶ | مَا کَانُواْ | نبودند |
| ۱۶۷ | مَا کَانُواْ لِـ | بنایشان نبود که - قصد این را نداشتند که(بسیار پیش می آید وقتی که می خواهیم حقیقتی را برای کسی روشن کنیم او قبل از اینکه ما دلائل خود را برای او بیاوریم، تصمیم خود را گرفته که در هر صورت سخن ما را قبول نکند که "تکذیب از قبل" که در عبارت" فَمَا کَانُواْ لِيُؤْمِنُواْ بِمَا کَذَّبُواْ مِن قَبْلُ: پس بنایشان نبود(قصد نداشتند) که ایمان بیاورند به آنچه از قبل تکذیبش کرده بودند " به آن اشاره شده نیز به همین موضوع اشاره دارد) |
| ۱۶۸ | مَا کَانُواْ يُبْصِرُونَ | دارای بصیرت و بینایی نمی شدند(از معانی که باب افعال به ریشه فعل اضافه می کند، دارای چیزی شدن است) |
| ۱۶۹ | مَا کَانُواْ يَجْحَدُونَ | انکار نمي کردند(کلمه جحد به معناي انکار زبانی چيزي است که در دل به حق بودن آن یقین دارند) |
| ۱۷۰ | مَا کَانُواْ يَسْتَطِيعُونَ | نمي توانستند- تاب و توان نداشتند |
| ۱۷۱ | مَا کَتَبْنَاهَا | ننوشتيم (كنايه از واجب كردن و مقدر نمودن است) |
| ۱۷۲ | مَا کَذَبَ | دروغ نگفت |
| ۱۷۳ | مَا کَفَرَ | كفر نورزيد-كفران نكرد- ناسپاسي نكرد - پروردگار متعال ونعمتهاي اورا انكارنكرد -به دستورات الهي عمل كرد(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي كشاورزان است از اين جهت كه دانه را در خاك پنهان مي كنندو از طرفي هركسي كه ربوبيت يا نعمتهاي پروردگار متعال را انكار كند نيز كافر ناميده مي شود) |
| ۱۷۴ | مَا کُنَّا | نبوديم |
| ۱۷۵ | مَا کُنَّا لِنَهْتَدِيَ | هدايت نمي يافتيم (اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است) |
| ۱۷۶ | مَا کُنَّا نَعْمَلُ | نمي کرديم |
| ۱۷۷ | مَا کُنتَ | نبودي |
| ۱۷۸ | مَا کُنتُ | نبودم |
| ۱۷۹ | مَا کُنتَ تَتْلُواْ | نمي خواندي - تلاوت نمي كردي (تلاوت همانطور که برخواندن الفاظ اطلاق ميشود، بر القاء معاني آن الفاظ نيز اطلاق ميگردد و القاء یک معنی به این مفهوم است که کسی آنچه در نیت و ذهن خود، در مورد یک موضوع دارد را به ذهن کس دیگری بیندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نیست و می تواند از طریق یک ارتباط ذهنی صورت بگیرد. از امام صادق (عليهالسلام) روايت شده که در مورد عبارت "الذين آتيناهم الکتاب يتلونه حق تلاوته" فرمودند : "آيات آنرا شمرده شمرده ميخوانند و در معناي آن تدبر نموده، به احکامش عمل ميکنند و به وعدههايش اميد ميبندند و از تهديدهايش ميهراسند و از داستانهايش عبرت ميگيرند، اوامرش را به کار بسته، نواهيش را اجتناب ميکنند |
| و به خدا سوگند، معناي حق تلاوت اين است، نه اينکه تنها آياتش را حفظ کنند و حروفش را درس بگيرند و سورههايش را بخوانند و بند بند آنرا بشناسند که مثلا فلان سوره دهيکش چند آيه و پنجيکش چند است . و بسيار کساني که حروف آن را کاملا از مخرج اداء ميکنند، ولي حدود آن را ضايع ميگذارند، بلکه تلاوت به معناي تدبر در آيات آن و عمل به احکام آنست، همچنانکه پروردگار متعال فرموده :"کتاب أنزلناه اليک مبارک، ليدبروا آياته"، کتابي است مبارک که بتو نازل کرديم، تا در آياتش تدبر کنند."و درجای دیگر فرمودند: يعني وقتي به آيات راجع به بهشت و دوزخش ميرسند ميايستند و فکر ميکنند." بار دیگر حضرت در مورد این آیه فرمودند: "اينان که قرآن را به حق تلاوتش تلاوت ميکنند، امامان امتند") | ||
| ۱۸۰ | مَا کُنتَ تَدْرِي | نمي دانستي |
| ۱۸۱ | مَا کُنتَ تَرْجُواْ | تو هیچگاه اميد نداشتي("وَمَا کُنتَ تَرْجُواْ أَن يُلْقَىٰ إِلَيْکَ ٱلْکِتَابُ إِلَّا رَحْمَةً مِّن رَّبِّکَ فَلَا تَکُونَنَّ ظَهِيرًا لِّلْکَافِرِينَ(قصص۸۶): همان گونه که تو هیچگاه امید نداشتی(کلمه هیچگاه به دلیل زمان فعل "مَا کُنتَ تَرْجُواْ" که ماضی استمراری است، به ترجمه اضافه شده است) که به سوی تو آن کتاب(قرآن کریم) القاء شود(از جانب پروردگارت به قلب تو نازل شود) مگر رحمتی عظیم و وصف ناپذیر از جانب پروردگارت(برای باور پذیر کردن وعده الهی برگرداندن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به زادگاهش مکه یا رجعت در آیه شریفه قبل، رحمت عظیم دیگری را به او یادآوری می کند و آن نزول قرآن کریم بر قلب آن حضرت است)") |
| ۱۸۲ | مَا کُنتَ تَعْلَمُهَا | آن را نمي دانستي (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است) |
| ۱۸۳ | مَا کُنتُمْ إِيَّانَا تَعْبُدُونَ | ما را فقط نمي پرستيديد(انسانهایی که برای رسیدن به نان و نوایی بندگی انسانی مانند خودشان را می کنند غافل از اینکه خیرشان فقط به دست پروردگار تعالی می باشد در حقیقت، پرستش و بنده ی شیطان و خود بودن، آنها را به پرستش غیر پروردگارشان واداشته است. . عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد) |
| ۱۸۴ | مَا کُنتُمْ تَسْتَتِرُونَ | پنهان نمي كرديد |
| ۱۸۵ | مَا لَبِثَ | درنگ نكرد(کلمه لبث به معناي مکث و باقي ماندن در جائي يا در حالي است. در عبارت "فَمَا لَبِثَ أَن جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ: پس بلافاصله گوساله ای کباب شده آورد" به این نکته اشاره دارد که پس از ورود مهمان به منزل، میزبان در کمترین فاصله از او پذیرایی کند تا بدینوسیله خوشحالی خود را از حضور او در منزلش، نشان دهد و میهمان احساس نکند که وجودش برای میزبان مایه ی زحمت است) |
| ۱۸۶ | مَا لَبِثُواْ | نماندند - مكث نكردند - درنگ ننمودند(کلمه لبث به معناي مکث و باقي ماندن در جائي يا در حالي است) |
| ۱۸۷ | مَا لَکَ | تو را چه شده - براي تو چه اتفاقي افتاده - نيست براي تو |
| ۱۸۸ | مَا لَکُمْ | شما را چه شده - شما را چه می شود - شما را چه هدف و منظوری است - براي شما چه اتفاقي افتاده -نيست براي شما |
| ۱۸۹ | مَا لَنَا | ما را چه هدف و مرادي است؟ - برای ما چیست؟ - چگونه ما ...؟ - نيست براي ما(عبارت "وَمَا لَنَا أَلَّا نَتَوَکَّلَ عَلَى ٱللَّهِ: برای ما چیست که به الله توکل نکنیم؟ "یعنی اگر مطیعانه کارمان را به پروردگار وانگذاریم و بر او توکل نکنیم مگر چه به دست می آوریم؟(قطعاً هیچ)) |
| ۱۹۰ | مَا لَهَا | آن را چه شده -نيست براي آن |
| ۱۹۱ | مَا لَهُمْ | آنان چه دارند؟( درعبارت"وَمَا لَهُمْ أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ ٱللَّهُ:و آنان چه دارند که الله عذابشان نکند؟ " منظور این است که در کردارشان چیزی نیست که مانع عذابشان شود) |
| ۱۹۲ | مَا لِيَ | مرا چه شده - چه اتفاقي براي من افتاده - چرا من |
| ۱۹۳ | مَا مَاتُواْ | نمي مردند |
| ۱۹۴ | مَا مَسَّنَا | به ما نرسيد |
| ۱۹۵ | مَا مَسَّنِيَ | به من نميرسيد |
| ۱۹۶ | مَا مَلَکَتْ أَيْمَانُکُمْ | بردگان شما-کنيزان شما("مُلک یمین" کنایه ای است برای "آنچه به آن تسلط دارند" از آن جهت که وقتی چیزی را در دست راست گرفته اند بیشترین تسلط را به آن دارند و غلام یا کنیزی را که برده شخصی می شد از آن سو مُلک یمین او می خواندند که در مقابل هزينه زندگيش، تمامي منافع عملش براي مالکش بود، از آنجا که منع برده داری در اسلام به دلیل رواج بسیار در جامعه آن روز، به صورت دفعی قابل اجرا نبود، اسلام در قبال بردگان و کنیزان رویه ای را پیش گرفت که به تدریج منجر به محو برده داری گردید . آزاد کردن برده به عنوان یک امر مستحب و قرار دادن سهمی از زکات واجب برای این کار وتعیین کفاره ی آزاد کردن برده، برای پاره ای از گناهان از این اقدامات بود و نتیجه ی این برنامه دقیق و هدفمند این شد که پس از مدتی برده داری در میان مسلمانان منسوخ شد. اسلام سفارش کرده بود که مولا با عبد خود معامله پدر و فرزندي نموده و او را يکي از اهل بيت خود حساب کنند.رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلّم) با غلامان و خدمتکاران خود غذا ميخورد، نشست و برخاست ميکرد، |
| در خوراک و پوشاک و امثال آن هيچ تقدمي براي خود نسبت به آنان قائل نبود. وتوصيه می نمود که بر غلام و کنيز سخت نگيرند و آنان را شکنجه ندهند و ناسزا نگويند و ظلم روا ندارند غلامان و کنیزان اجازه ازدواج با خود یا غیر بردگان را داشتند و شهادت دادن آنها در محکمه ها قابل قبول بود. حتی برخی از بردگان عهده دار مسئولیتهای مهم از جمله امیری لشکریان گردیدند.برخی از بزرگترین صحابه رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلّم) مانند سلمان فارسي و بلال حبشي زمانی جزء بردگان بودند) | ||
| برخی به استناد به اینکه برخی از آیات قرآن در مورد بردگان است اسلام را موافق برده داری معرفی کرده از آن انتقاد می کنند در حالی که روشی که قرآن برای محو برده داری از جامعه زمان نزول خود به کار برده بود برنامه ای زمانبر بود و آیات مربوط به بردگان از این جهت است که طبیعتاً در طول این مدت برای اداره امور بردگان موجود باید قوانینی وضع شود تا بیشتر از این به آنها ظلم نگردد تا به تدریج بردگان موجود آزاد شوند و اثری از برده داری نماند. این که یکی از مصارف زکات در قرآن کریم آزاد کردن برده است نشان می دهد که قرآن اجازه به بردگی در آوردن در مورد یک انسان آزاد را نداده است چون منطقی نیست که از یک سو برای آزاد کردن برده هزینه کنند و از سوی دیگر دوباره برده بگیرند. نگهداری بردگان توسط اهل بیت علیهم السلام نیز فقط از جهت آموزش آنها بوده و پس از مدتی آنان را آزاد می نمودند اگرچه تعداد زیادی از آنها ترجیح می دادند با وجود مجوز آزادی، در کنار این انسانها پاک باقی بمانندازدواج با کنیز هم بدون رضایت کنیز مجاز نبوده است در واقع کسی می توانسته کنیزی را خریداری کند که آن کنیز مایل به ازدواج با او باشد شاهد این مدعا از قرآن کریم آیه شریفه ۲۵ از سوره مبارکه نساء است که درباره ازدواج با کنیزان می فرماید: "فَـٱنکِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَءَاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِـٱلْمَعْرُوفِ: پس با اجازه اهلشان با آنان ازدواج کنید و مهریه آنان را به شکلی معروف(شناخته شده و مردم پسند) بپردازید" که نشان از یک نکاح و ازدواج معمولی دارد همچنین روایت است که وقتی فرستاده امام هادی علیه السلام با نشانه هایی که امام به او داده بود و نامه ای به خط رومی از جانب او، به دنبال نرجس خاتون می گشت، برده فروش به او گفت که شاید آن کنیزی باشد که هر مشتری برای او می آید را رد می کند | ||
| ازدواج با کنیز هم بدون رضایت کنیز مجاز نبوده است در واقع کسی می توانسته کنیزی را خریداری کند که آن کنیز مایل به ازدواج با او باشد شاهد این مدعا از قرآن کریم آیه شریفه ۲۵ از سوره مبارکه نساء است که درباره ازدواج با کنیزان می فرماید: "فَـٱنکِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَءَاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِـٱلْمَعْرُوفِ: پس با اجازه اهلشان با آنان ازدواج کنید و مهریه آنان را به شکلی معروف(شناخته شده و مردم پسند) بپردازید" که نشان از یک نکاح و ازدواج معمولی دارد همچنین روایت است که وقتی فرستاده امام هادی علیه السلام با نشانه هایی که امام به او داده بود و نامه ای به خط رومی از جانب او، به دنبال نرجس خاتون می گشت، برده فروش به او گفت که شاید آن کنیزی باشد که هر مشتری برای او می آید را رد می کند) | ||
| ۱۹۷ | مَا مَلَکَتْ أَيْمَانُهُمْ | بردگانشان ("مُلک یمین" کنایه ای است برای "آنچه به آن تسلط دارند" از آن جهت که وقتی چیزی را در دست راست گرفته اند بیشترین تسلط را به آن دارند و غلام یا کنیزی را که برده شخصی می شد از آن سو مُلک یمین او می خواندند که در مقابل هزينه زندگيش، تمامي منافع عملش براي مالکش بود، از آنجا که منع برده داری در اسلام به دلیل رواج بسیار در جامعه آن روز، به صورت دفعی قابل اجرا نبود، اسلام در قبال بردگان و کنیزان رویه ای را پیش گرفت که به تدریج منجر به محو برده داری گردید . آزاد کردن برده به عنوان یک امر مستحب و قرار دادن سهمی از زکات واجب برای این کار وتعیین کفاره ی آزاد کردن برده، برای پاره ای از گناهان از این اقدامات بود و نتیجه ی این برنامه دقیق و هدفمند این شد که پس از مدتی برده داری در میان مسلمانان منسوخ شد. اسلام سفارش کرده بود که مولا با عبد خود معامله پدر و فرزندي نموده و او را يکي از اهل بيت خود حساب کنند.رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلّم) با غلامان و خدمتکاران خود غذا ميخورد، نشست و برخاست ميکرد، |
| در خوراک و پوشاک و امثال آن هيچ تقدمي براي خود نسبت به آنان قائل نبود. وتوصيه می نمود که بر غلام و کنيز سخت نگيرند و آنان را شکنجه ندهند و ناسزا نگويند و ظلم روا ندارند غلامان و کنیزان اجازه ازدواج با خود یا غیر بردگان را داشتند و شهادت دادن آنها در محکمه ها قابل قبول بود. حتی برخی از بردگان عهده دار مسئولیتهای مهم از جمله امیری لشکریان گردیدند.برخی از بزرگترین صحابه رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلّم) مانند سلمان فارسي و بلال حبشي زمانی جزء بردگان بودند) | ||
| برخی به استناد به اینکه برخی از آیات قرآن در مورد بردگان است اسلام را موافق برده داری معرفی کرده از آن انتقاد می کنند در حالی که روشی که قرآن برای محو برده داری از جامعه زمان نزول خود به کار برده بود برنامه ای زمانبر بود و آیات مربوط به بردگان از این جهت است که طبیعتاً در طول این مدت برای اداره امور بردگان موجود باید قوانینی وضع شود تا بیشتر از این به آنها ظلم نگردد تا به تدریج بردگان موجود آزاد شوند و اثری از برده داری نماند. این که یکی از مصارف زکات در قرآن کریم آزاد کردن برده است نشان می دهد که قرآن اجازه به بردگی در آوردن در مورد یک انسان آزاد را نداده است چون منطقی نیست که از یک سو برای آزاد کردن برده هزینه کنند و از سوی دیگر دوباره برده بگیرند. نگهداری بردگان توسط اهل بیت علیهم السلام نیز فقط از جهت آموزش آنها بوده و پس از مدتی آنان را آزاد می نمودند اگرچه تعداد زیادی از آنها ترجیح می دادند با وجود مجوز آزادی، در کنار این انسانها پاک باقی بمانند) | ||
| ازدواج با کنیز هم بدون رضایت کنیز مجاز نبوده است در واقع کسی می توانسته کنیزی را خریداری کند که آن کنیز مایل به ازدواج با او باشد شاهد این مدعا از قرآن کریم آیه شریفه ۲۵ از سوره مبارکه نساء است که درباره ازدواج با کنیزان می فرماید: "فَـٱنکِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَءَاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِـٱلْمَعْرُوفِ: پس با اجازه اهلشان با آنان ازدواج کنید و مهریه آنان را به شکلی معروف(شناخته شده و مردم پسند) بپردازید" که نشان از یک نکاح و ازدواج معمولی دارد همچنین روایت است که وقتی فرستاده امام هادی علیه السلام با نشانه هایی که امام به او داده بود و نامه ای به خط رومی از جانب او، به دنبال نرجس خاتون می گشت، برده فروش به او گفت که شاید آن کنیزی باشد که هر مشتری برای او می آید را رد می کند) | ||
| ۱۹۸ | مَا مَلَکَتْ أَيْمَانُهُمْ | بردگان آنها - کنيزان آنها("مُلک یمین" کنایه ای است برای "آنچه به آن تسلط دارند" از آن جهت که وقتی چیزی را در دست راست گرفته اند بیشترین تسلط را به آن دارند و غلام یا کنیزی را که برده شخصی می شد از آن سو مُلک یمین او می خواندند که در مقابل هزينه زندگيش، تمامي منافع عملش براي مالکش بود، از آنجا که منع برده داری در اسلام به دلیل رواج بسیار در جامعه آن روز، به صورت دفعی قابل اجرا نبود، اسلام در قبال بردگان و کنیزان رویه ای را پیش گرفت که به تدریج منجر به محو برده داری گردید . آزاد کردن برده به عنوان یک امر مستحب و قرار دادن سهمی از زکات واجب برای این کار وتعیین کفاره ی آزاد کردن برده، برای پاره ای از گناهان از این اقدامات بود و نتیجه ی این برنامه دقیق و هدفمند این شد که پس از مدتی برده داری در میان مسلمانان منسوخ شد. اسلام سفارش کرده بود که مولا با عبد خود معامله پدر و فرزندي نموده و او را يکي از اهل بيت خود حساب کنند.رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلّم) با غلامان و خدمتکاران خود غذا ميخورد، نشست و برخاست ميکرد، |
| در خوراک و پوشاک و امثال آن هيچ تقدمي براي خود نسبت به آنان قائل نبود. وتوصيه می نمود که بر غلام و کنيز سخت نگيرند و آنان را شکنجه ندهند و ناسزا نگويند و ظلم روا ندارند غلامان و کنیزان اجازه ازدواج با خود یا غیر بردگان را داشتند و شهادت دادن آنها در محکمه ها قابل قبول بود. حتی برخی از بردگان عهده دار مسئولیتهای مهم از جمله امیری لشکریان گردیدند.برخی از بزرگترین صحابه رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلّم) مانند سلمان فارسي و بلال حبشي زمانی جزء بردگان بودند) | ||
| برخی به استناد به اینکه برخی از آیات قرآن در مورد بردگان است اسلام را موافق برده داری معرفی کرده از آن انتقاد می کنند در حالی که روشی که قرآن برای محو برده داری از جامعه زمان نزول خود به کار برده بود برنامه ای زمانبر بود و آیات مربوط به بردگان از این جهت است که طبیعتاً در طول این مدت برای اداره امور بردگان موجود باید قوانینی وضع شود تا بیشتر از این به آنها ظلم نگردد تا به تدریج بردگان موجود آزاد شوند و اثری از برده داری نماند. این که یکی از مصارف زکات در قرآن کریم آزاد کردن برده است نشان می دهد که قرآن اجازه به بردگی در آوردن در مورد یک انسان آزاد را نداده است چون منطقی نیست که از یک سو برای آزاد کردن برده هزینه کنند و از سوی دیگر دوباره برده بگیرند. نگهداری بردگان توسط اهل بیت علیهم السلام نیز فقط از جهت آموزش آنها بوده و پس از مدتی آنان را آزاد می نمودند اگرچه تعداد زیادی از آنها ترجیح می دادند با وجود مجوز آزادی، در کنار این انسانها پاک باقی بمانند) | ||
| ازدواج با کنیز هم بدون رضایت کنیز مجاز نبوده است در واقع کسی می توانسته کنیزی را خریداری کند که آن کنیز مایل به ازدواج با او باشد شاهد این مدعا از قرآن کریم آیه شریفه ۲۵ از سوره مبارکه نساء است که درباره ازدواج با کنیزان می فرماید: "فَـٱنکِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَءَاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِـٱلْمَعْرُوفِ: پس با اجازه اهلشان با آنان ازدواج کنید و مهریه آنان را به شکلی معروف(شناخته شده و مردم پسند) بپردازید" که نشان از یک نکاح و ازدواج معمولی دارد همچنین روایت است که وقتی فرستاده امام هادی علیه السلام با نشانه هایی که امام به او داده بود و نامه ای به خط رومی از جانب او، به دنبال نرجس خاتون می گشت، برده فروش به او گفت که شاید آن کنیزی باشد که هر مشتری برای او می آید را رد می کند) | ||
| ۱۹۹ | مَا مَلَکَتْ أَيْمَانُهُنَّ | بردگان آن زنان ("مُلک یمین" کنایه ای است برای "آنچه به آن تسلط دارند" از آن جهت که وقتی چیزی را در دست راست گرفته اند بیشترین تسلط را به آن دارند و غلام یا کنیزی را که برده شخصی می شد از آن سو مُلک یمین او می خواندند که در مقابل هزينه زندگيش، تمامي منافع عملش براي مالکش بود، از آنجا که منع برده داری در اسلام به دلیل رواج بسیار در جامعه آن روز، به صورت دفعی قابل اجرا نبود، اسلام در قبال بردگان و کنیزان رویه ای را پیش گرفت که به تدریج منجر به محو برده داری گردید . آزاد کردن برده به عنوان یک امر مستحب و قرار دادن سهمی از زکات واجب برای این کار وتعیین کفاره ی آزاد کردن برده، برای پاره ای از گناهان از این اقدامات بود و نتیجه ی این برنامه دقیق و هدفمند این شد که پس از مدتی برده داری در میان مسلمانان منسوخ شد. اسلام سفارش کرده بود که مولا با عبد خود معامله پدر و فرزندي نموده و او را يکي از اهل بيت خود حساب کنند.رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلّم) با غلامان و خدمتکاران خود غذا ميخورد، نشست و برخاست ميکرد، |
| در خوراک و پوشاک و امثال آن هيچ تقدمي براي خود نسبت به آنان قائل نبود. وتوصيه می نمود که بر غلام و کنيز سخت نگيرند و آنان را شکنجه ندهند و ناسزا نگويند و ظلم روا ندارند غلامان و کنیزان اجازه ازدواج با خود یا غیر بردگان را داشتند و شهادت دادن آنها در محکمه ها قابل قبول بود. حتی برخی از بردگان عهده دار مسئولیتهای مهم از جمله امیری لشکریان گردیدند.برخی از بزرگترین صحابه رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلّم) مانند سلمان فارسي و بلال حبشي زمانی جزء بردگان بودند) | ||
| برخی به استناد به اینکه برخی از آیات قرآن در مورد بردگان است اسلام را موافق برده داری معرفی کرده از آن انتقاد می کنند در حالی که روشی که قرآن برای محو برده داری از جامعه زمان نزول خود به کار برده بود برنامه ای زمانبر بود و آیات مربوط به بردگان از این جهت است که طبیعتاً در طول این مدت برای اداره امور بردگان موجود باید قوانینی وضع شود تا بیشتر از این به آنها ظلم نگردد تا به تدریج بردگان موجود آزاد شوند و اثری از برده داری نماند. این که یکی از مصارف زکات در قرآن کریم آزاد کردن برده است نشان می دهد که قرآن اجازه به بردگی در آوردن در مورد یک انسان آزاد را نداده است چون منطقی نیست که از یک سو برای آزاد کردن برده هزینه کنند و از سوی دیگر دوباره برده بگیرند. نگهداری بردگان توسط اهل بیت علیهم السلام نیز فقط از جهت آموزش آنها بوده و پس از مدتی آنان را آزاد می نمودند اگرچه تعداد زیادی از آنها ترجیح می دادند با وجود مجوز آزادی، در کنار این انسانها پاک باقی بمانند) | ||
| ازدواج با کنیز هم بدون رضایت کنیز مجاز نبوده است در واقع کسی می توانسته کنیزی را خریداری کند که آن کنیز مایل به ازدواج با او باشد شاهد این مدعا از قرآن کریم آیه شریفه ۲۵ از سوره مبارکه نساء است که درباره ازدواج با کنیزان می فرماید: "فَـٱنکِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَءَاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِـٱلْمَعْرُوفِ: پس با اجازه اهلشان با آنان ازدواج کنید و مهریه آنان را به شکلی معروف(شناخته شده و مردم پسند) بپردازید" که نشان از یک نکاح و ازدواج معمولی دارد همچنین روایت است که وقتی فرستاده امام هادی علیه السلام با نشانه هایی که امام به او داده بود و نامه ای به خط رومی از جانب او، به دنبال نرجس خاتون می گشت، برده فروش به او گفت که شاید آن کنیزی باشد که هر مشتری برای او می آید را رد می کند) | ||
| ۲۰۰ | مَا مَلَکَتْ يَمِينُکَ | بردگانت - کنيزانت ("مُلک یمین" کنایه ای است برای "آنچه به آن تسلط دارند" از آن جهت که وقتی چیزی را در دست راست گرفته اند بیشترین تسلط را به آن دارند و غلام یا کنیزی را که برده شخصی می شد از آن سو مُلک یمین او می خواندند که در مقابل هزينه زندگيش، تمامي منافع عملش براي مالکش بود، از آنجا که منع برده داری در اسلام به دلیل رواج بسیار در جامعه آن روز، به صورت دفعی قابل اجرا نبود، اسلام در قبال بردگان و کنیزان رویه ای را پیش گرفت که به تدریج منجر به محو برده داری گردید . آزاد کردن برده به عنوان یک امر مستحب و قرار دادن سهمی از زکات واجب برای این کار وتعیین کفاره ی آزاد کردن برده، برای پاره ای از گناهان از این اقدامات بود و نتیجه ی این برنامه دقیق و هدفمند این شد که پس از مدتی برده داری در میان مسلمانان منسوخ شد. اسلام سفارش کرده بود که مولا با عبد خود معامله پدر و فرزندي نموده و او را يکي از اهل بيت خود حساب کنند.رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلّم) با غلامان و خدمتکاران خود غذا ميخورد، نشست و برخاست ميکرد، |
| در خوراک و پوشاک و امثال آن هيچ تقدمي براي خود نسبت به آنان قائل نبود. وتوصيه می نمود که بر غلام و کنيز سخت نگيرند و آنان را شکنجه ندهند و ناسزا نگويند و ظلم روا ندارند غلامان و کنیزان اجازه ازدواج با خود یا غیر بردگان را داشتند و شهادت دادن آنها در محکمه ها قابل قبول بود. حتی برخی از بردگان عهده دار مسئولیتهای مهم از جمله امیری لشکریان گردیدند.برخی از بزرگترین صحابه رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلّم) مانند سلمان فارسي و بلال حبشي زمانی جزء بردگان بودند) | ||
| برخی به استناد به اینکه برخی از آیات قرآن در مورد بردگان است اسلام را موافق برده داری معرفی کرده از آن انتقاد می کنند در حالی که روشی که قرآن برای محو برده داری از جامعه زمان نزول خود به کار برده بود برنامه ای زمانبر بود و آیات مربوط به بردگان از این جهت است که طبیعتاً در طول این مدت برای اداره امور بردگان موجود باید قوانینی وضع شود تا بیشتر از این به آنها ظلم نگردد تا به تدریج بردگان موجود آزاد شوند و اثری از برده داری نماند. این که یکی از مصارف زکات در قرآن کریم آزاد کردن برده است نشان می دهد که قرآن اجازه به بردگی در آوردن در مورد یک انسان آزاد را نداده است چون منطقی نیست که از یک سو برای آزاد کردن برده هزینه کنند و از سوی دیگر دوباره برده بگیرند. نگهداری بردگان توسط اهل بیت علیهم السلام نیز فقط از جهت آموزش آنها بوده و پس از مدتی آنان را آزاد می نمودند اگرچه تعداد زیادی از آنها ترجیح می دادند با وجود مجوز آزادی، در کنار این انسانها پاک باقی بمانند) | ||
| ازدواج با کنیز هم بدون رضایت کنیز مجاز نبوده است در واقع کسی می توانسته کنیزی را خریداری کند که آن کنیز مایل به ازدواج با او باشد شاهد این مدعا از قرآن کریم آیه شریفه ۲۵ از سوره مبارکه نساء است که درباره ازدواج با کنیزان می فرماید: "فَـٱنکِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَءَاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِـٱلْمَعْرُوفِ: پس با اجازه اهلشان با آنان ازدواج کنید و مهریه آنان را به شکلی معروف(شناخته شده و مردم پسند) بپردازید" که نشان از یک نکاح و ازدواج معمولی دارد همچنین روایت است که وقتی فرستاده امام هادی علیه السلام با نشانه هایی که امام به او داده بود و نامه ای به خط رومی از جانب او، به دنبال نرجس خاتون می گشت، برده فروش به او گفت که شاید آن کنیزی باشد که هر مشتری برای او می آید را رد می کند) | ||
| ۲۰۱ | مَا مَنَعَنَا | ما را منع نکرد - مانع ما نشد - ما را باز نداشت |
| ۲۰۲ | مَا نُؤَخِّرُهُ | آن را به تأخير نمي اندازيم( در عبارت "وَمَا نُؤَخِّرُهُ إِلَّا لِأَجَلٍ مَّعْدُودٍ: و آن را به تأخير نمي اندازيم مگر برای مدت مقررِ مشخص و قطعی شده ای اندک شمار"، تأخیر به معنی در آینده اتفاق افتادن است نه عقب افتادن) |
| ۲۰۳ | مَا نَتَنَزَّلُ | نازل نمي شويم |
| ۲۰۴ | مَا نَدْرِي | نميدانيم |
| ۲۰۵ | مَا نَرَاکَ | تو را نمي بينيم |
| ۲۰۶ | مَا نُرْسِلُ | نمي فرستيم |
| ۲۰۷ | مَا نَرَيٰ | نمي بينيم |
| ۲۰۸ | مَا نُرِيهِم | به آنان نشان نمي دهيم |
| ۲۰۹ | مَا نَعْبُدُهُمْ | آنان را نمي پرستيم (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد) |
| ۲۱۰ | مَا نَفِدَتْ | پايان نپذيرد - تمام نمي شود (در عبارت "مَّا نَفِدَتْ کَلِمَاتُ ٱللَّهِ "چون به يک واقعيت حتمي اشاره کرده مضارع معني شده است) |
| ۲۱۱ | مَا نَفْقَهُ | نمي فهميم |
| ۲۱۲ | مَا نَقَمُواْ | تنفـّر نورزيدند (کلمه نقم - به فتحه نون و قاف - به معناي کراهت و نفرت شديد است) |
| ۲۱۳ | مَا نُنَزِّلُ | نازل نمي کنيم |
| ۲۱۴ | مَا نُنَزِّلُهُ | آن را نازل نمي کنيم |
| ۲۱۵ | مَا نَهَاکُمَا | شما دو نفر را منع نکرد-شما دو نفر را نهي نکرد |
| ۲۱۶ | مَا وَجَدْنَا | نيافتيم |
| ۲۱۷ | مَا وَدَّعَکَ | تو را ترک نکرده ( از مصدر توديع به معني ترک کردن) |
| ۲۱۸ | مَا وَرَدُوهَا | وارد آن نمی شدند ( کلمه وَرَد در اصل لغت به معناي قصد رفتن به سوي آب است و به تدريج در چيزهاي ديگر استعمال شده، مثلا گفتهاند : وردت الماء - به لب آب رفتم مصدر آن ورود و اسم فاعلش وارد و اسم مفعولش مورود است پروردگار متعال نيز در قرآن اين معني را استعمال نموده، در باره مسافرت موسي (عليهالسلام) به طرف مدين و رسيدنش به لب آب آن محل فرموده : "و لما ورد ماء مدين : همينکه به لب آب مدين رسيد" و کلمه ورْد به معناي آبي است که انسان و حيوان پس از تلاش و چرخيدنش به دنبال آن به گلويش ميريزد .در عبارت "وَبِئْسَ ٱلْوِرْدُ ٱلْمَوْرُودُ " تلاش فرعونيان و امثال آنها را در اين دنيا تشبيه کرده به کسي که پس از تلاش بسيار براي رسيدن به آب به جاي اينکه آبي خنک و گوارا در گلوي خود بريزد آتش جهنم و آب متعفني که نوشيدني اهل جهنم است نصيب او شده) |
| ۲۱۹ | مَا وَهَنُواْ | سستي نكردند و ناتوان نشدند (از کلمه وهن که در اصل به معناي ضعف در خلقت و يا در خلق است) |
| ۲۲۰ | مَا هَدَيٰ | هدايت نکرد (اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است) |
| ۲۲۱ | مَا هُم | نيستند |
| ۲۲۲ | مَا هُوَ | نيست |
| ۲۲۳ | مَا يُؤْمِنُ | ايمان نمي آورد (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي ميگويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه اش عمل است") |
| ۲۲۴ | مَا يَأْتِيهِم | نزد ايشان نيامد - به سويشان نيامد |
| ۲۲۵ | مَا يَأْکُلُونَ | نمي خورند |
| ۲۲۶ | مَا يُبْدِئُ | به وجود نمي آورد - باعث بوجود آمدن (چيزي) براي اولين بار نمي گردد(منظور از عبارت "قُلْ جَاءَ ٱلْحَقُّ ومَا يُبْدِئُ ٱلْبَاطِلُ وَمَا يُعِيدُ "اين است که :بعد از آمدن حق، باطل امر جديدي را اظهار نميکند و امر باطلي که قبلا اظهار کرده و باطل شده، بار ديگر اظهار و اعاده نميکند و اين تعبير کنايه است از اينکه باطل را آن چنان ساقط کرده، که از اصل بکلي از اثر افتاده) |
| ۲۲۷ | مَا يُبَدَّلُ | تبديل نمي شود - عوض نمي شود |
| ۲۲۸ | مَا يَتَّبِعُ | پيروي نمي کند( "ما" در عبارت " وَمَا يَتَّبِعُ ٱلَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ شُرَکَاءَ " معنی آنچه می دهد و معنی آیه چنین می شود: آگاه باشید که به یقین فقط برای الله است هر کس در آسمانها و هرکس در زمین است و آنچه پيروي مي كنند كساني كه دیگران را جاي الله می خوانند، به عنوان شریکان، آنان جز از گمان پيروي نمي کنند و آنان جز با گمان و تخمين و بدون علم، سخني نمي گويند(آن کسی که او را شریک پروردگار در اداره جهان فرض نموده اند و به جای اطاعت از پروردگار از او اطاعت می کنند، خودش مال پروردگار است و اختیار خودش را هم ندارد تا چه رسد به داشتن اختیار اداره چیز دیگری را)) |
| ۲۲۹ | مَا يَتَذَکَّرُ | متذکر نمي شود - يادآور نمي گردد ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است) |
| ۲۳۰ | مَا يَتَضَرَّعُونَ | زاري نميكنند - اظهار ذلت و درماندگي نمي کنند |
| ۲۳۱ | مَا يُجَادِلُ | مجادله نمي كنند(مجادله: اصرار در بحث و پافشاري کردن در يک مساله براي اثبات برتری رأي و نظر خود نسبت به طرف مقابل) |
| ۲۳۲ | مَا يَجْحَدُ | انکار نمی کند(کلمه جحد به معناي انکار زبانی چيزي است که در دل به حق بودن آن یقین دارند) |
| ۲۳۳ | مَا يَخْدَعُونَ | نيرنگ نمي کنند - خدعه نمي زنند (از خدعه به معنی نوعی نیرنگ است که هم می تواند برای هدفی خیر استفاده شود و هم هدفی شرّ و مخادعة به معناي بسيار خدعه کردن و خدعه هاي سخت کردن است یا خدعه هاي شديد و ماهرانه کردن است) |
| ۲۳۴ | مَا يَخْفَىٰ | پنهان نیست - مخفي نیست |
| ۲۳۵ | مَا يُدْرِيکَ | تونمي داني - تو چه مي داني؟ (کلمه يدري از مصدر ادراء گرفته شده که به معناي اعلام است) |
| ۲۳۶ | مَا يُدْرِيکَ | توچه مي داني - به تو اعلام نشده (کلمه يدري از مصدر ادراء گرفته شده که به معناي اعلام است) |
| ۲۳۷ | مَا يُدْرِيکَ | تو چه ميداني؟ (کلمه يدري از مصدر ادراء گرفته شده که به معناي اعلام است) |
| ۲۳۸ | مَا يَذَّکَّرُ | نتيجه گيري و ريشه يابي نمي کند - متذكر نمي شود ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است) |
| ۲۳۹ | مَا يَذْکُرُونَ | پند نميگيرند - ياد آور نمی شوند ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است) |
| ۲۴۰ | مَا يُرِيدُ | نمي خواهد |
| ۲۴۱ | مَا يَزِيدُهُمْ | بر آنان نمي افزايد |
| ۲۴۲ | مَا يَسْتَأْخِرُونَ | تأخير نمي كنند - پس نمي مانند- عقب نمی افتند |
| ۲۴۳ | مَا يَسْتَطِيعُونَ | نمي توانند |
| ۲۴۴ | مَا يَسْتَوِي | يکسان نيست - مساوي نيست |
| ۲۴۵ | مَا يُشْعِرُکُمْ | شما چه مي دانيد (از کلمه شعور که به معناي ادراک دقيق است از ماده شـَعر گرفته شده، که به معناي مو بوده و ادراک دقيق را از آنجا که مانند مو باريک است، شعور خواندهاند و مورد استعمال اين کلمه اغلب محسوسات است، نه معقولات و به همين جهت حواس ظاهري را مشاعر ميگويند) |
| ۲۴۶ | مَا يَشْعُرُونَ | درک نمي کنند (از کلمه شعور که به معناي ادراک دقيق است از ماده شـَعر گرفته شده، که به معناي مو بوده و ادراک دقيق را از آنجا که مانند مو باريک است، شعور خواندهاند و مورد استعمال اين کلمه اغلب محسوسات است، نه معقولات و به همين جهت حواس ظاهري را مشاعر ميگويند) |
| ۲۴۷ | مَا يَضُرُّونَکَ | به تو ضرر نمي زنند |
| ۲۴۸ | مَا يُضِلُّ | گمراه نمي کند |
| ۲۴۹ | مَا يُضِلُّونَ | گمراه نمي کنند |
| ۲۵۰ | مَا يَعْبَأُ بِکُمْ | به شما اعتنايي ندارد - نزد او قدر ومنزلتي نداريد -شما را باقي نميگذارد(اصل "يَعْبَأُ "يا از ماده عبا گرفته شده که به معناي ثقل و سنگيني است که در آن صورت عبارت "مَا يَعْبَأُ بِکُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُکُمْ "به اين معني است که: شما نزد پروردگار من وزن و قدري نداريد اگر دعايتان نباشد . ويا از عبات به معني باقي ماندن است آن وقت معني عبارت مي شود : اگر دعاي شما نباشد خدا باقيتان نميگذارد. "قُلْ مَا يَعْبَأُ بِکُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُکُمْ فَقَدْ کَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ يَکُونُ لِزَامًا: (اي پيامبر)بگو: نزد پروردگارم شما قدر و منزلتي نداريد و حفظتان نمي کند اگر دعاي شما نباشد(دعاي شما رشته اتصالتان با پروردگار تعالي است و اگر دعا نکنيد ارتباط خود را با کسي که همه چيزتان از اوست، قطع نموده ايد و در نتيجه نابود مي شويد) با اين وجود(که با اين جمله، اصل بقا و سعادت دنيا و آخرت را به شما گفتم) از بيخ و بن تکذيب کرديد(گفتيد که به کلی دروغ است) در نتيجه (آن نابودي)حتمي خواهد شد") |
| ۲۵۱ | مَا يَعْبُدُونَ | نمي پرستند (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد) |
| ۲۵۲ | مَا يَعِدُهُمُ | به آنان وعده نمي دهد (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند) |
| ۲۵۳ | مَا يَعْزُبُ | پوشيده نيست - دور نيست - حاضر است (کلمه عزوب که فعل مضارع يعزب از آن گرفته شده به معناي غيبت و دوري و خفاء است ومنظور از عبارت "وَمَا يَعْزُبُ عَن رَّبِّکَ مِن مِّثْقَالِ ذَرَّةٍ فِي ٱلْأَرْضِ وَلَا فِي ٱلسَّمَاءِ "اين است که :همه اشياء عالم نزد پروردگار متعال حاضرند و هيچ چيز از ساحت مقدس او غايب نيست) |
| ۲۵۴ | مَا يَعْقِلُهَا | تعقل نمي کنند - نمي انديشند (عقل عبارت است از استقامت و پایداری تفکرو اصل این کلمه به معناي بستن و گره زدن است از اين رو آنچه انسان دريافته و در دل پذيرفته و اعتقادش به آن محکم شده، را عقل ناميده اند،همچنين آنچه در وجود انسان مبناي تشخيص خير و شر و حق و باطل مي شود، را نيزعقل ناميده اند بنا به روایات عقل دانشی است که منجر به بندگی پروردگار می شود) |
| ۲۵۵ | مَا يَعْلَمُ | نمي داند (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است) |
| ۲۵۶ | مَا يُعَلِّمَانِ | آن دو تعليم نمي دادند |
| ۲۵۷ | مَا يَعْلَمُهُمْ | به آنان علم ندارند(علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است) |
| ۲۵۸ | مَا يُعَمَّرُ | عمر نمي کند ( کلمه عمارت ضد خرابي است و عمر اسم مدت عمارت و آبادي بدن است، يعني مدت زندگي و آبادي بدن بوسيله ي روح) |
| ۲۵۹ | مَا يُعِيدُ | بر نمي گرداند (منظور از عبارت "قُلْ جَاءَ ٱلْحَقُّ ومَا يُبْدِئُ ٱلْبَاطِلُ وَمَا يُعِيدُ "اين است که :بعد از آمدن حق، باطل امر جديدي را اظهار نميکند و امر باطلي که قبلا اظهار کرده و باطل شده، بار ديگر اظهار و اعاده نميکند و اين تعبير کنايه است از اينکه باطل را آن چنان ساقط کرده، که از اصل بکلي از اثر افتاده) |
| ۲۶۰ | مَا يُغْنِي | دردي دوا نکرد - سودي نبخشيد - نيازي را برطرف نساخت |
| ۲۶۱ | مَا يَفْعَلُ | دست به کار نمي شود - انجام نمي دهد ("مَّا يَفْعَلُ ٱللَّهُ بِعَذَابِکُمْ إِن شَکَرْتُمْ وَءَامَنتُمْ "يعني خدا را با عذاب شما چه كار؟ اگر شکر گزار باشيد و ايمان آوريد) |
| ۲۶۲ | مَا يُقَالُ | گفته نمي شود |
| ۲۶۳ | مَا يُکَذِّبُ بِـ | تکذيب نمي کند |
| ۲۶۴ | مَا يُکَذِّبُکَ | چه تو را در مورد دین و قیامت تکذیب می کند؟("فَمَا يُکَذِّبُکَ بَعْدُ بِـٱلدِّينِ(تین۷): پس بعد از این چه تو را در مورد دین و قیامت تکذیب می کند؟(برای این ادعا که "قیامتی نیست"، هیچ دلیلی پیدا نمی کنند") |
| ۲۶۵ | مَا يَکْفُرُ | كفر نمي ورزد-كفران نمي كند- ناسپاسي نمي کند - پروردگار متعال ونعمتهاي اورا انكارنمي كند -به دستورات الهي عمل مي كند(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي كشاورزان است از اين جهت كه دانه را در خاك پنهان مي كنندو از طرفي هركسي كه ربوبيت يا نعمتهاي پروردگار متعال را انكار كند نيز كافر ناميده مي شود) |
| ۲۶۶ | مَا يَکُونُ لَکَ | تو را نسزد - روا نيست که تو |
| ۲۶۷ | مَا يَکُونُ لَنَا | ما را نسزد - روا نيست که ما |
| ۲۶۸ | مَا يَکُونُ لِي | مرا نسزد - روا نيست که من |
| ۲۶۹ | مَا يَکُونُ مِن | نيست |
| ۲۷۰ | مَا يَلْفِظُ | سخن نمي گويد(کلمه لفظ به معناي پرت کردن است و اگر سخن گفتن را لفظ ناميدهاند،گویی کلمات را به جسمی که از دهان به بیرون پرت می شود تشبیه کرده اند) |
| ۲۷۱ | مَا يُلَقَّاهَا | آن نمي يابند (از لقاء و ملاقات به معناي روبرو شدن و برخورد دو چيز با يکديگر است، البته اين کلمه در ادراک به حس و به چشم و بصيرت استعمال ميشود، ادراک به حس مانند : تمنون الموت من قبل ان تلقوه - آرزوي مرگ ميکنيد قبلا از آنکه آن را ملاقات نماييد و ادراک به چشم مانند : لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا - راستي از اين سفرمان چه ناراحتي ديديم) |
| ۲۷۲ | مَا يُمْسِکُهُنَّ | آنان را نگه نمي دارد (از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است) |
| ۲۷۳ | مَا يَمْکُرُونَ | نيرنگ نمي کنند - مکر نمي کنند (کلمه مکر به معناي آن است که با حيله شخصي را از هدفي که دارد منصرف کني که سه حالت دارد يکي به نحوی پسنديده مثل اينکه بخواهي با حيله او را به کاري نيک وا بداري و چنين مکري به پروردگار هم نسبت داده ميشود، همچنان که خودش فرمود "و الله خير الماکرين" دوم به نحو نکوهيده و آن اينکه بخواهي با حيله او را به کاري زشت وا بداري، که از پروردگار سر نمی زند يا به معناي اين است که شخص ديگري را غافلگير کرده و به او آسيبي برسانند، اين عمل از پروردگار تعالي وقتي صحيح است که به عنوان مجازات صورت بگيرد، انسان معصيتي کند که مستحق عذاب شود و پروردگار او را از آنجايي که انتظارش را ندارد، معذب نمايد و يا سرنوشتي براي او تنظيم کند که او خودش با پاي خود و غافل از سرنوشت خود بسوي عذاب برود اما چنین مکری بدون اينکه بنده معصيتي کرده باشد تا مستحق آن گردد، از پروردگار متعال صادر نمی شود) |
| ۲۷۴ | مَا يَمْلِکُونَ | مالک نيستند |
| ۲۷۵ | مَا يَنبَغِي | سزاوار نیست - آسان و میسر نیست("وَمَا يَنبَغِي لَهُمْ وَمَا يَسْتَطِيعُونَ(شعراء۲۱۱): زیرا برای آنها آسان و میسّر نیست و هرچه بکوشند نمی توانند(شیاطین توانایی گفتن و القای سخنی به بلندی قرآن کریم را به کسی ندارند)") |
| ۲۷۶ | مَا يَنطِقُ | سخن نمي گويد (کلمه منطق و نيز کلمه نطق هر دو به معناي صوت يا صوتهاي متعارفي است که از حروفي تشکيل يافته و طبق قرارداد واضع لغت، بر معنيهايي که منظور نظر ناطق است دلالت ميکند و در اصطلاح، اين صوتها را کلام ميگويند) |
| ۲۷۷ | مَا يَنطِقُونَ | سخن نمي گويند (در عبارت "مَا هَـٰؤُلَاءِ يَنطِقُونَ " .کلمه منطق و نيز کلمه نطق هر دو به معناي صوت يا صوتهاي متعارفي است که از حروفي تشکيل يافته و طبق قرارداد واضع لغت، بر معنيهايي که منظور نظر ناطق است دلالت ميکند و در اصطلاح، اين صوتها را کلام ميگويند) |
| ۲۷۸ | مَا يَنظُرُ | انتظار نمي کشد |
| ۲۷۹ | مَا يَنظُرُونَ | انتظار نمي کشند |
| ۲۸۰ | مَا يَوَدُّ | دوست ندارد(ود نوع خاصي از حب است و آن حبي است که آثار و پيآمدهايي آشکار دارد) |
| ۲۸۱ | مَا يُهْلِکُنَا | ما را نابود نمي کند |
| ۲۸۲ | مَاءَ | آب |
| ۲۸۳ | مَاءَکِ | آبت |
| ۲۸۴ | مَاءَکُمْ | آبتان |
| ۲۸۵ | مَاءَهَا | آبش |
| ۲۸۶ | مَاؤُهَا | آبش |
| ۲۸۷ | مَائِدَةً | سفره يا طبقي که در آن طعام باشد (هم به خود آن طبق وسفره، مائده گفته ميشود و هم به غذايي که درآن است) |
| ۲۸۸ | مَاتَ | مُرد |
| ۲۸۹ | مَاتُواْ | مردند |
| ۲۹۰ | مَاذَا | آن چیست؟ - این چیست؟- چه چيزي است؟- چه چيز است؟ - چه بود اینکه؟(تركيب ماي استفهامي و ذاي اشاره. "إِنَّ ٱللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ ٱلسَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ ٱلْغَيْثَ وَيَعْلَمُ مَا فِي ٱلْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَکْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ: به یقین الله این گونه است که علم آن ساعت معروف(قیامت، "سَاعَة" در اصل به معنی "قطعه ای از زمان" است که در اینجا چون با "ٱل" معرفه شده، معنی قیامت می دهد) تنها نزد اوست(فقط پروردگارتعالی می داند که قیامت چه هنگامی واقع می شود) و باران نافع را بسیار و به تدریج نازل می کند و می داند آنچه را در رحمهاست در مقابل(در مقابلِ علم بی نهایت پروردگار) کسی نمی داند آنچه فردا کسب می کند چیست همچنین کسی نمی داند در کدام سرزمین می میرد به یقین الله همواره و بی اندازه دانا و با خبر است". "حَتَّىٰ إِذَا جَاءُواْ قَالَ أَکَذَّبْتُم بِئَايَاتِي وَلَمْ تُحِيطُواْ بِهَا عِلْمًا أَمَّاذَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ(نمل۸۴): (دلیل اینکه رجعت اتفاق می افتد:)آن زمان |
| که آمدند بلافاصله (پروردگار تعالی به آنها)می گوید: "آیا آیات مرا تکذیب کردید در حالی که از جهت علمی به آنها احاطه پیدا نکرده و نمی کنید(بسیاری از افراد هنوز یک بار قرآن را نخوانده، آن را انکار می کنند البته بسیاری از اوقات رفتار ناپسند و ظلم و ستم مدعیان دروغین عمل به قرآن باعث چنین قضاوتی شده ولی باید از این افراد پرسید: چون انسانهای پلید آب می خورند باید از آب متنفر بود؟ عاقل تا خودش خبری را به دقت تجزیه و تحلیل نکرده نه چشم بسته آن را قبول می کند و نه با لجاجت انکارش می نماید. از طرفی این نکته را هم باید در نظر گرفت که مترجمین قرآن هم یا سلیقه خود را که غالبًا اثر گرفته از احادیث جعلی است بر قرآن تحمیل نموده اند یا به هنگام ترجمه به این موضوع دقت نکرده اند که درکوچکترین اجزاء و ریزه کاریهای هر آیه مانند حروف اضافه یا وزن افعال یا ترتیب کلمات و ... نیزحکمتی نهفته است و همین ترجمه های اشتباه یا ناقص یا مغرضانه دستاویزی شده است برای منکرین قرآن کریم بنابراین در قضاوت در مورد تک تک آیات قرآن کریم باید متن اصلی آن را ملاک قرار داد نه ترجمه ها را. کاری که شاید برای ما فارسی زبانها به نظر بسیار مشکل بیاید و البته آنان که منفعتشان در | ||
| مَاذَا | دور نگه داشتن مردم از اصل قرآن بوده نیز آن را در نظر عموم مشکل جلوه می دهند. در انتهای "لغتنامه قرآنی سلام" در حدود بیست صفحه آموزش ترجمه قرآن کریم را گنجانده ام و معتقدم فهم جملات قرآن برای همه افراد آسان است(کلمه "یسرنا: بسیار آسان نمودیم" را در کل قرآن جستجو کنید و خود ببینید که در شش آیه قرآن کریم با شانزده تأکید و سوگند آمده است که پروردگار فرموده ما قرآن را برای فهم همگان بسیار آسان نموده ایم) و وقتی بدانی بدون قرآن هرگز نمی توانی به مقصد برسی و ضروری ترین نیاز زندگیت فهم قرآن و در نتیجه عمل به آن است ارزشش را دارد که برایش وقت بگذاری. امام علی علیه السلام می فرمایند: "مردم، با آنچه نمى دانند، دشمنند". و همچنین فرموده اند: "هر آنچه مردم به تو گفتند را انکار مکن که برای نادانی همین بس است". برای مطالعه چهار دلیل برای اثبات معجزه بودن قرآن کریم همچنین مقایسه بین نسخه ۱۴۰۰ سال پیش با قرآن امروزی که به طرز شگفت انگیزی کمترین تفاوتی ندارد، می توانید کتاب "چرا قرآن کریم سخن پروردگار متعال و معجزه است" را از | |
| وبلاگ قرآن مبین به آدرس https://mobin۱۱۰.blogfa.com به صورت رایگان دانلود کنید. البته این چهار دلیل برای ابتدای کار و مجاب ساختن یک انکار کننده قرآن است و گرنه وقتی گوش جان انسان شنوای آیات دلبرانه قرآن کریم شد، هر آیه و کلمه اش با زیبایی های ادبی و معنایی بی نظیرش دلیلی است بر الهی بودن این کلامِ معجزه) یا چه بود اینکه عمل می کردید؟(از سران کفری که پیش از قیامت به هنگام رجعت زنده می شوند علاوه بر سؤال اول که چرا ندانسته آیات الهی را تکذیب نمودید از دلیل کردار زشتشان در دنیا نیز سؤال می شود)") این چه ... بود؟(" وَيَوْمَ يُنَادِيهِمْ فَيَقُولُ مَاذَا أَجَبْتُمُ ٱلْمُرْسَلِينَ(قصص۶۵): (وصف "يَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ" در آیه شریفه ۶۱:)و روزی که آنان را ندا می دهد(با صدای بلند، صدا می زند) آنگاه می گوید: "این چه جوابی بود که به آن فرستادگان(پیامبران الهی یا کسانی که سخن پروردگار تعالی را به آنها رساندند) دادید؟"") | ||
| ۲۹۱ | مَاذَا عَلَيْهِمْ | بر آنان چه زيانی بود؟ |
| ۲۹۲ | مَارِجٍ | زبانه آتش (مارج به معناي زبانه خالص و بدون دود از آتش است . و بعضي گفتهاند : به معناي زبانه آميخته با سياهي است) |
| ۲۹۳ | مَارِدٍ | بي خير- فرد خبيثي که عاري از خير باشد (به معناي کسي است که از هر خيري عاري باشد . البته اين کلمه در مورد مطلق "عاري" نيز استعمال دارد، چه عاري از خير و چه عاري از غير آن لذا به صافي،بي مويي، بي برگي و ... هم تعلق مي گيرد) |
| ۲۹۴ | مَارُوتَ | نام يكي از فرشتگان (در روايتي از امام رضا عليه السلام آمده است كه هاروت و ماروت دو فرشته بودند که سحر را به مردم ياد دادند، تا بوسيله آن از سحر ساحران ايمن بوده و سحر آنان را باطل کنند و اين علم را به احدي تعليم نميکردند، مگر آنکه بيم مي دادند که ما فتنه و وسيله آزمايش شمائيم، مبادا با به کار بردن نابجاي اين علم، کفر بورزيد، ولي جمعي از مردم با عمل کردن بر خلاف آنچه دستور داشتند کافر شدند مثلاً با استفاده از همان اوراد ميان مرد و زنش جدائي ميانداختند، که پروردگار متعال در باره آن فرموده : " و ما هم بضارين به من احد الا باذن الله") |
| ۲۹۵ | مَاعُونَ | هر عملي و هر چيزي است که به شخصي محتاج داده شود و حاجتي از حوائج زندگي او را بر آورد، مانند قرض و هديه و عاريه و امثال آن("وَيَمْنَعُونَ ٱلْمَاعُونَ(ماعون۷): و از وسایل ضروری زندگی، جلوگیری می نمایند(با تظاهر به دینداری، صاحب حکومت و ریاست شده، بر اموال عمومی جامعه تسلط پیدا می کنند و مانع توزیع عادلانه آن ثروتها بین مردم می شوند. امام صادق علیه السلام در مورد کسانی که با وجود رفتن به مسجد و نماز و قرآن خواندن بسیار، اهل جهنّم شده اند، می فرمایند: "نگهبان جهنّم به آنها می گوید: "ای بدبختها مگر شما چه حالی داشته اید؟" می گویند: "ما عملمان برای غیر پروردگار بود(ریاکار بودیم) پس به ما گفته شد بروید و پاداشتان را از همان کسی بگیرید که برایش کار می کردید"" خواسته با نمازش، دهد فريبِ مردم***با ظاهرِ عابدش، خورَد نصيب مردم)") |
| ۲۹۶ | مَاکِثُونَ | ماندني ها - درنگ کنندگان(کلمه مکث به معناي سکونت در مکان است، به تدريج و مرور زمان) |
| ۲۹۷ | مَاکِثِينَ | ماندني ها - درنگ کنندگان (کلمه مکث به معناي سکونت در مکان است، به تدريج و مرور زمان) |
| ۲۹۸ | مَاکِرِينَ | مكر كنندگان - نقشه كشنده ها (کلمه مکر به معناي آن است که با حيله شخصي را از هدفي که دارد منصرف کني که سه حالت دارد يکي به نحوی پسنديده مثل اينکه بخواهي با حيله او را به کاري نيک وا بداري و چنين مکري به پروردگار هم نسبت داده ميشود، همچنان که خودش فرمود "و الله خير الماکرين" دوم به نحو نکوهيده و آن اينکه بخواهي با حيله او را به کاري زشت وا بداري، که از پروردگار سر نمی زند يا به معناي اين است که شخص ديگري را غافلگير کرده و به او آسيبي برسانند، اين عمل از پروردگار تعالي وقتي صحيح است که به عنوان مجازات صورت بگيرد، انسان معصيتي کند که مستحق عذاب شود و پروردگار او را از آنجايي که انتظارش را ندارد، معذب نمايد و يا سرنوشتي براي او تنظيم کند که او خودش با پاي خود و غافل از سرنوشت خود بسوي عذاب برود اما چنین مکری بدون اينکه بنده معصيتي کرده باشد تا مستحق آن گردد، از پروردگار متعال صادر نمی شود) |
| ۲۹۹ | مَالِ | مال - دارايي |
| ۳۰۰ | مَالِ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ | کافران را چه شده ؟ (فَمَالِ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ قِبَلَکَ مُهْطِعِينَ :پس كافران را چه شده كه به تو چشم دوخته به سويت شتابانند؟) |
| ۳۰۱ | مَالِ هَـٰذَا ٱلْکِتَابِ | اين دیگر چه كتابي است!؟ |
| ۳۰۲ | مَالِؤُونَ | پرکنندگان |
| ۳۰۳ | مَالِؤُونَ | پر کننده ها |
| ۳۰۴ | مَالًا | مال - دارايي (اگردر عبارت "يَا قَوْمِ لَا أَسْأَلُکُمْ عَلَيْهِ مَالاًَ "کلمه مالا را نکره آورد به منظور تحقير و ناچيز معرفي کردن مال دنيا بوده، چون مال هر قدر هم که زياد و زيادتر باشد دردي از صاحبش را دوا نميکند، تنها سودي که به حالش دارد همان مقداري است که به مصرف حوائج طبيعي خودش ميرساند، مختصري غذا که سيرش کند و شربتي آب که سيرابش سازد و دو قطعه جامه که به تن کند) |
| ۳۰۵ | مَالِک | صاحب - مالك (ملک يعني استقلال داشتن در کار و امور مربوط به خود) |
| ۳۰۶ | مَالِکُ | دربان جهنّم (در عبارت "وَنَادَوْاْ يَا مَالِکُ لِيَقْضِ عَلَيْنَا رَبُّکَ ") |
| ۳۰۷ | مَالِکُونَ | مالكان - صاحبان (ملک يعني استقلال داشتن در کار و امور مربوط به خود) |
| ۳۰۸ | مَالَهُ | مالش |
| ۳۰۹ | مَالِيَهْ | مال من(هاء در آن هاء سکت است و جزء کلمه نمي باشد وتنها براي حفظ حرکت حرف آخر اضافه شده است) |
| ۳۱۰ | مَانِعَتُهُمْ | جلوگير آنان |
| ۳۱۱ | مَاهِدُونَ | گسترش دهندگان - مسطح کنندگان (در اصل از کلمه "مهد" به معني بستري که براي کودک شيرخوار تهيه ميکنند،مي باشد) |
| ۳۱۲ | مَأْتِيّاً | آمدني (کلمه ماتي اسم مفعول است ولي معناي فاعلی دارد، چون درست است که تو، به آن وعده ميرسي، ولي آن هم به تو ميرسد، همچنانکه هر چيز که به آدمي برسد آدمي هم به آن ميرسد، هم گفته ميشود پنجاه سال بر من آمد و هم من به پنجاه رسيدم) |
| ۳۱۳ | مَأْجُوجَ | قومي وحشي که ذوالقرنين با ساختن سدي در مقابل آنان مانع هجومشان گرديد("قَالُواْ يَا ذَا ٱلْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي ٱلْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجًا عَلَىٰ أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا: گفتند: "ای ذی القرنین به یقین یأجوج و مأجوج فساد کنندگانند در زمین(در تورات از "مأجوج" به عنوان نوه ی نوح از پسرش "یافث" نام برده شده است) پس حال که این گونه است آیا برای تو هزینه ای قرار دهیم بر این مبنا که بین ما و بین آنها سدی قرار دهی؟(با بررسی قلمرو ذی القرنین(کوروش، رجوع کنید به توضیحات مربوط به آیه شریفه ۸۳ از سوره مبارکه کهف) علیه السلام، می بینیم که حد شمالی این قلمرو به کوههای قفقاز می رسد این کوهها از شرق تا دریای خزر و از غرب به دریای سیاه منتهی می شوند و تنها راه عبور از این منطقه برای قبائل یأجوج و مأجوج و حمله آنها به سمت جنوب به قصد غارت مردمان آن مناطق دره ای باریک از میان این دو کوه بوده است. با بررسی نقشه ها تنگه داریال(Darial Gorge) که تنگه ای باریک در مرز بین گرجستان و روسیه در کوههای قفقاز به طول ۱۳ کیلومتر می باشد و دو طرف تنگه به دیواره های صعب العبور گرانیتی با ارتفاع حدود ۱۸۰۰ متر منتهی می شود |
| با محلی که این آیات به آن اشاره دارد، مطابقت می کند هم اکنون نیز سربازان روسی که توسط دولت این کشور مجبور به شرکت در جنگ با اوکراین شده اند از طریق این تنگه به گرجستان فرار می کنند. بقایای سدی که از صفحات بزرگ آهن ساخته شده است در این منطقه یافت شده است ولی برای اینکه انطباق شگفت انگیز قرآن کریم را با تاریخ گذشته از دید مردم مخفی نمایند مانند ماجرای کوه جودی داگی(محل کشف بقایای کشتی نوح(رجوع کنید به آیه شریفه ۴۴ از سوره مبارکه هود)) بدون هیچ سندی ساخت این سد را به اسکندر مقدونی نسبت می دهند در حالی که این سد در میان مردم محلی از قدیم به "بهاك گورايي" یا "كابان گورايي" به معنی "سد کوروش" یا "گذرگاه کوروش" معروف است(به نقل از استاد ابوالکلام آزاد در کتاب "کوروش کبیر(ذوالقرنین)") و کوه و رودخانه ای به نام کورا(کورا، جزء اصلی نام کوروش به معنی خورشید) نیز در همان منطقه قرار دارد. در آیه شریفه ۹۶ از سوره مبارکه انبیاء بار دیگر از یأجوج و مأجوج نام می برد و باز شدن راهشان و هجوم دوباره آنها را از نشانه های نزدیک شدن قیامت عنوان می کند | ||
| با توجه به اینکه محل سد در مرز گرجستان و روسیه است می توان نتیجه گرفت که نوادگان قوم یأجوج و مأجوج در روسیه کنونی قرار دارند و هجومی از سوی آنها به سرزمینهای جنوب قبل از قیامت از پیشگویی های قرآن کریم است)") | ||
| ۳۱۴ | مَأْکُولٍ | خورده شده (عصف ماکول به معناي برگ زراعتي، مثل گندم است که دانههايش را خورده باشند و نيز به معناي پوست زراعتي است مانند غلاف نخود و لوبيا، که دانهاش را خورده باشند و منظور آيه اين است که اصحاب فيل بعد از هدف گيري مرغان ابابيل به صورت جسدهايي بيروح در آمدند و يا اين است که سنگريزه ها به درون دل اصحاب فيل فرو رفته اندرونشان را سوزانده بود . بعضي هم گفته اند : مراد از عصف ماکول، برگ زراعتي است که آکال در آن افتاده باشد، يعني شته و کرم آن را خورده و فاسدش کرده باشد) |
| ۳۱۵ | مَأْمَنَهُ | جايگاه امنش |
| ۳۱۶ | مَأْمُونٍ | امن شده - ايمني يافته |
| ۳۱۷ | مَأْوَاکُمُ | جايگاه شما - محل منضم شدن و جذب شما (کلمه ماوي مصدر ميمي از فعل أوي - ياوي - اويا و ماوي است، وقتي ميگويي : أوي الي کذا معنايش اين است که فلاني خود را منضم به فلان کس يا فلان چيز کرد، مضارعش ياوي و مصدرش اوي و باب افعالش آوي - يؤوي - ايواء است، يعني فلاني را منضم به خود کرد "قَالَ سَئَاوِي إِلَىٰ جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ ٱلْمَاءِ: (پسر نوح)گفت: "به سوی کوهی پناه خواهم برد. مرا از آب حفظ می کند") |
| ۳۱۸ | مَأْوَاهُ | جايگاه او - محل منضم شدن و جذب او(کلمه ماوي مصدر ميمي از فعل أوي است، وقتي ميگويي : أوي الي کذا معنايش اين است که فلاني خود را منضم به فلان کس يا فلان چيز کرد، مضارعش ياوي و مصدرش اوي و باب افعالش آوي - يؤوي - ايواء است، يعني فلاني را منضم به خود کرد . "قَالَ سَئَاوِي إِلَىٰ جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ ٱلْمَاءِ: (پسر نوح)گفت: "به سوی کوهی پناه خواهم برد. مرا از آب حفظ می کند") |
| ۳۱۹ | مَأْوَاهُم | جايگاه آنان - محل منضم شدن و جذب آنان(کلمه ماوي مصدر ميمي از فعل أوي است، وقتي ميگويي : أوي الي کذا معنايش اين است که فلاني خود را منضم به فلان کس يا فلان چيز کرد، مضارعش ياوي و مصدرش اوي و باب افعالش آوي - يؤوي - ايواء است، يعني فلاني را منضم به خود کرد . "قَالَ سَئَاوِي إِلَىٰ جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ ٱلْمَاءِ: (پسر نوح)گفت: "به سوی کوهی پناه خواهم برد. مرا از آب حفظ می کند") |
| ۳۲۰ | مَأْوَيٰ | جايگاه - محل منضم شدن و جذب(کلمه ماوي مصدر ميمي از فعل أوي است، وقتي ميگويي : أوي الي کذا معنايش اين است که فلاني خود را منضم به فلان کس يا فلان چيز کرد، مضارعش ياوي و مصدرش اوي و باب افعالش آوي - يؤوي - ايواء است، يعني فلاني را منضم به خود کرد . "قَالَ سَئَاوِي إِلَىٰ جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ ٱلْمَاءِ: (پسر نوح)گفت: "به سوی کوهی پناه خواهم برد. مرا از آب حفظ می کند") |
| ۳۲۱ | مُبَارَک | داراي خير بسيار شده - صاحب برکت شده(کلمه مبارک اسم مفعول از مصدر مبارکه باب مفاعله از ثلاثي مجرد برکت است و برکت به معناي خير بسيار و مبارک به معناي محلي است که خير کثير به آنجا افاضه ميشود . و اين کلمه در مورد هم برکات دنيوي استفاده مي شود و هم اخروي) |
| ۳۲۲ | مُبَارَکَة | داراي خير بسيار شده - صاحب برکت شده(کلمه مبارک اسم مفعول از مصدر مبارکه باب مفاعله از ثلاثي مجرد برکت است و برکت به معناي خير بسيار و مبارک به معناي محلي است که خير کثير به آنجا افاضه ميشود . و اين کلمه در مورد هم برکات دنيوي استفاده مي شود و هم اخروي) |
| ۳۲۳ | مُبْتَلِيکُم | آزمايش کننده ي شما(ازمصدر ابتلاء به معناي نقل چيزي از حالي به حالي و طوري به طور ديگر، به منظور آزمايش و نيز شناسايي و کشف نهانيها آن است) |
| ۳۲۴ | مُبْتَلِينَ | آزمايش کنندگان(ازمصدر ابتلاء به معناي نقل چيزي از حالي به حالي و طوري به طور ديگر، به منظور آزمايش و نيز شناسايي و کشف نهانيها آن است. "إِنَّ فِي ذَالِکَ لَئَايَاتٍ وَإِن کُنَّا لَمُبْتَلِينَ: سوگند که به یقین در آن(ماجرای حضرت نوح علیه السلام و قومش)، آیات و نشانه هایی است و سوگند که جز این نبود که ما آزمایش کنندگانيم(تمام وقایع ریز و درشت این جهان در واقع سؤالات امتحانی است که پروردگار تعالی برای اهل دنیا طرح نموده است و بر اساس پاسخی که به این سؤالات می دهند که همان عکس العمل آنها نسبت به این وقایع می باشد، رشد کرده و پاداش می گیرند و یا سقوط نموده و مجازات می شوند)") |
| ۳۲۵ | مَبْثُوثِ | متفرق - پراكنده (از ماده بث است، که به معناي تفرقه است و فراش مبثوث يعني ملخهاي متفرق) |
| ۳۲۶ | مَبْثُوثَةٌ | گسترده - مبسوط ("زرابي مبثوثة " يعني فرشهاي فاخري كه گسترده شده اند) |
| ۳۲۷ | مُبَدِّلَ | تبديل كننده - عوض كننده |
| ۳۲۸ | مُبْدِيهِ | آشكار كننده ي آن |
| ۳۲۹ | مُبَذِّرِينَ | اسراف كاران(تبذير به معناي پاشيدن با اسراف است(از معانی باب تفعیل کثرت و زيادی است) و در اصل از بذر افشاني گرفته شده است، منتهي فرقي که با آن دارد اين است که افشاندن در آنجا به منظور استفاده است و در اسراف به منظور افساد و به همين جهت در هر جا که به منظوراصلاح باشد تبذير گفته نميشود، هر چند که زياد باشد) |
| ۳۳۰ | مُبَرَّؤُونَ | مبرّا و پاكان - منزهّان |
| ۳۳۱ | مُبْرِمُونَ | محكم كنندگان و پايبندان به عهد (اسم فاعل از ابرام به معناي محکم کردن عهد و نشکستن آن است) |
| ۳۳۲ | مَبْسُوطَتَانِ | دو گشاده - دو باز |
| ۳۳۳ | مُبَشِّراً | بشارت دهنده - مژده دهنده |
| ۳۳۴ | مُبَشِّرَاتٍ | بشارت دهنده ها - مژده دهنده ها |
| ۳۳۵ | مُبَشِّرِينَ | بشارت دهنده ها - مژده دهنده ها |
| ۳۳۶ | مُبْصِراً | روشنگر - نور دهنده - درخشنده - واضح و روشن - آنچه سبب بصیرت و بينايي مي شود - بينا كننده و بصیرت بخش(اسم فاعل از مصدر ابصار) |
| ۳۳۷ | مُبْصِرَةً | روشنگر - نور دهنده - درخشنده - واضح و روشن - آنچه سبب بصیرت و بينايي مي شود - بينا كننده و بصیرت بخش(اسم فاعل از مصدر ابصار. "وَءَاتَيْنَا ثَمُودَ ٱلنَّاقَةَ مُبْصِرَةً: و به ثمود(نام قوم حضرت صالح که از اقوام عرب بودند ودر سرزمين احقاف يمن زندگي مي کردند) آن شتر ماده(شتری عظیم الجثه که به معجزه از کوه بیرون آمده بود) را به عنوان بینا کننده و بصیرت بخش(علت وقوع این معجزه این بود که مردمی که در تاریکی گمراهی فرو رفته بود راه صحیح زندگی را ببينند) دادیم ) |
| ۳۳۸ | مُبْصِرُونَ | روشنگران - نور دهندگان - بينا كنندگان (جمع اسم فاعل از مصدر ابصار) |
| ۳۳۹ | مُبْطِلُونَ | باطل کنندگان("وَمَا کُنتَ تَتْلُواْ مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِکَ إِذًا لَّـٱرْتَابَ ٱلْمُبْطِلُونَ(عنکبوت۴۸): و از قبل آن هیچ کتابی نمی خواندی همچنین آن را با دست راستت نمی نوشتی(همان کتابی را که نمی خواندی، نمی نوشتی. "کُنتَ" به قرینه لفظی برای "لَا تَخُطُّهُ"، حذف شده ولی معنای آن را هم ماضی استمراری می کند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم سواد خواندن و نوشتن نداشت اگرچه به تعلیم و اراده الهی این کار برای آن حضرت بسیار سهل و آسان بود ولی آن حضرت تا آخر عمر شریفشان نه کتابی را خواند و نه نوشت تا این موضوع یکی از دلائلی باشد که قرآن کریم سخن پروردگار تعالی است نه سخنان پیامبر یا دیگری) سوگند که در این صورت باطل کنندگان دچار شک و تردید می کردند(آنان که قصد اثبات باطل و ناحق بودن قرآن کریم را داشتند از همین مسأله استفاده می کردند و می گفتند که قرآن را خودش نوشته و سخن پروردگار تعالی نیست. گاهی بعد از "اذا"، فعل ماضی معنی مضارع می دهد)") |
| ۳۴۰ | مُبْعَدُونَ | دور نگه داشته شدگان("إِنَّ ٱلَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُم مِّنَّا ٱلْحُسْنَىٰ أُوْلَـٰئِکَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ: به یقین آنان که از جانب ما آن نیکوترین(از آیه شریفه ۶۲ سوره مبارکه نحل مشخص می گردد که منظور از "ٱلْحُسْنَىٰ: نیکوترین" در این آیه، بهشت است در آن آیه به کسانی اشاره شده بود که مانند یهودیان اعتقاد دارند که بهشت فقط برای آنهاست و به جای کلمه "بهشت"، همین کلمه "ٱلْحُسْنَىٰ" را به کار برده بود) برایشان پیشی گرفت تو شاهد باش(بر این گفته پروردگار) آنها از آن(جهنّم) دور نگه داشته شدگانند(همان گونه که در آیه شریفه ۷۱ سوره مبارکه مریم به این موضوع اشاره شده بود که یکی از سنتها و برنامه های پروردگار که آن را بر خود واجب و حتمی ساخته این است که روز قیامت همه انسانها از لبه بالایی جهنم عبور کنند. |
| حکمت عبور نیکان از کنار جهنم در این است که با دیدن مناظر جهنم بیشتر قدر جایگاه بهشتی خود را می دانند و در واقع این عبور نیکان از کنار جهنّم تجسمی است از اینکه در دنیا نیز به آنها گناهان عرضه و پیشنهاد می شد ولی آنها خود را کنار می کشیدند و به گناه آلوده نمی شدند مانند وقتی که با مال حرام یا رشوه ای روبرو می شدند ولی از آن دوری می کردند در واقع در این آیه می فرماید فرشتگان به سلامت و بدون هیچ آسیبی و حتی طبق آیه بعد بدون احساس کوچکترین صدايي از جهنم، کسانی که از قبل اسمشان جزء اهل بهشت ثبت شده است(سَبَقَتْ لَهُم مِّنَّا ٱلْحُسْنَىٰ) را از جهنم دور می کنند)") | ||
| ۳۴۱ | مَبْعُوثُونَ | برانگيخته شدگان - برپا داشته شدگان(بعث :چيزي را به طرفي سوق و حرکت دادن) |
| ۳۴۲ | مَبْعُوثِينَ | برانگيخته شدگان - برپا داشته شدگان(بعث :چيزي را به طرفي سوق و حرکت دادن) |
| ۳۴۳ | مُبْلِسُونَ | درمانده و نا اميد و خاموشان (اسم فاعل از ابلاس به معناي اندوهي است که از شدت گرفتاري به دل روي مي آورد و چون مبلس و اندوهگين بيشتر اوقات خاموش و از شدت اندوه هر کار مهمي را هم فراموش ميکند، از اين جهت به کسي هم که در مباحثه و محاکمه، دليلش کند و سست شود، ميگويند "ابلس فلان : فلاني واماند و خاموش شد" . بنا بر اين، معنائي که مناسب با جمله فاذا هم مبلسون باشد، اين است که بگوييم : ناگاه خاموش شدند و حجت و دلیلي در دست نداشتند) |
| ۳۴۴ | مُبْلِسِينَ | درمانده و نا اميد و خاموشان (اسم فاعل از ابلاس به معناي اندوهي است که از شدت گرفتاري به دل روي مي آورد و چون مبلس و اندوهگين بيشتر اوقات خاموش و از شدت اندوه هر کار مهمي را هم فراموش ميکند، از اين جهت به کسي هم که در مباحثه و محاکمه، دليلش کند و سست شود، ميگويند "ابلس فلان : فلاني واماند و خاموش شد" . بنا بر اين، معنائي که مناسب با جمله فاذا هم مبلسون باشد، اين است که بگوييم : ناگاه خاموش شدند و حجت و دلیلي در دست نداشتند) |
| ۳۴۵ | مَبْلَغُهُم | محل رسيدن آنان (منظور از عبارت "ذَ ٰلِکَ مَبْلَغُهُم مِّنَ ٱلْعِلْمِ " اين است كه آخرين مرز دانش و معرفت آنان همين متاع زود گذر دنيا ست و از درك سعادت اخروي غافلند) |
| ۳۴۶ | مَبْنِيَّةٌ | بنا شده |
| ۳۴۷ | مُبَوَّأَ | جايگاه - مسكن (عبارت "وَلَقَدْ بَوَّأْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ مُبَوَّأَ صِدْقٍ"يعني پروردگار متعال بني اسرائيل را در مسکني جا داد که در آن، آنچه انسان از مسکن انتظار دارد موجود بوده است . يعني هم آب و هواي خوبي داشت وهم سرزمينش پر از برکات و داراي وفور نعمت بود و آن مسکن عبارت بود از نواحي بيت المقدس و شام که پروردگار تعالی بني اسرائيل را در آنجا سکونت داد و آن را سرزمين مقدس و نيز سرزمين مبارک نام نهاد) |
| ۳۴۸ | مُبِين | ظاهر و آشکار - روشن - بدون ابهام(کلمه مبين اسم فاعل از باب إفعال است که ماضي آن ابان به معني "ظاهر و جلوه گر شد"، ميباشد . و معناي"تِلْکَ ءَايَاتُ ٱلْکِتَابِ ٱلْمُبِينِ " اين است که : هم از طرف پروردگار متعال بودنش ظاهر و آشکار است و هم مقصود پروردگار را به روشنی و به دور از ابهام بیان نموده است. و منظور از عبارت "لَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي کِتَابٍ مُّبِينٍ" این است که :"پروردگار عالم کوچکترین کارها و امور این عالم را لحظه به لحظه مدیریت می کند و هیچ کاری در این عالم اتفاقی و شانسی نیست و بر اساس حکمت ثبت شده الهی اتفاق می افتد در کتابی که همه چیز در آن به روشنی بیان شده و ابهامی ندارد البته ثبت وقایع جهان هستی در این کتاب گاهی به صورت ثابت و تغییر ناپذیر است(مانند تابع ثابت در ریاضیات) و گاه ثبت واقعه به صورت تعیین معادله ای برای آن است که شامل متغیر هایی از قبیل اعمال بندگان می باشد پس ما از بعضی جهات مجبوریم و در برخی دیگر صاحب اختیار. "وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُم بِمَا ضَرَبَ لِلرَّحْمَـٰنِ مَثَلًا ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَهُوَ کَظِيمٌ* أَوَمَن يُنَشَّأُ فِي ٱلْحِلْيَةِ |
| وَهُوَ فِي ٱلْخِصَامِ غَيْرُ مُبِينٍ: و هنگامي که يکي از آنان به آنچه براي آن که مهربانيش هميشگي و شامل همه است، مَثَل زد(اين صفت را به پروردگار رحمان نسبت داد)، بشارت داده شد(وقتي به يکي از همينها که مي گويند: "فرشتگان دختران پروردگارند و آنها را براي خود برگزيده"، بشارت فرزند دختري داده مي شد)، دائم چهره اش سياه بود(از ناراحتي کبود مي شد) در حالي که با وجود ناراحتي زياد سخني نمي گفت و ناراحتيش را پنهان مي کرد* آيا آن که در زيور و زينت پرورش مي يابد در حالي که او در دشمني واضح و روشن نيست!؟(چطور دلشان مي آيد در مقابل بشارتِ دختردار شدن چنين وضعي به خود بگيرند دختري که از زيباييهاي خلقت پروردگار است و به صورت خدادادي شيفته ي آراستگي و زيور و زينت است و به گاه دشمني هم مهرباني خود را از دست نمي دهد و دشمنيش نمود چنداني ندارد. از لحاظ آماري نيز مهر و محبت و انسانيت در زنان بيشتر از مردان به چشم مي خورد و شاهد اين مدعا اين است که اکثرًا مردان، فرمانده و مسبب جنگهاي تاريخ بشرند)") | ||
| ۳۴۹ | مُبَيِّنَاتٍ | روشن و آشکارکننده ها - روشنگرها - روشن و آشکارها |
| ۳۵۰ | مُبَيِّنَةٍ | روشن و آشکارکننده - روشنگر - روشن و آشکار |
| ۳۵۱ | مِتَّ | مُردي |
| ۳۵۲ | مِتُّ | مُردم (يَا لَيْتَنِي مِتُّ : کاش مرده بودم) |
| ۳۵۳ | مَتَابًا | توبه و بازگشتی وصف نا پذیر(توبه در اصل به معني بازگشت و رجوع مي باشد و توبه عبد و بنده هميشه در ميان دو توبه از پروردگار تعالي قرار دارد، يکي رجوع و بازگشت پروردگار به او، به اينکه به او توفيق توبه و هدايت دهد و بدين وسيله بنده موفق به استغفار و توبه بگردد و دوم رجوع ديگر پروردگار به او، به اينکه گناهانش را بيامرزد و اين توبه(بازگشت) دوم از سوی پروردگار متعال است. توبه کردن الزامًا طلب مغفرت و آمرزش از گناه نیست بلکه شامل معذرت خواهی از کیفیت پائين عملی صالح نسبت به حد اعلای آن نیز می باشد مثلًا انسان از نمازی که با حضور قلب و توجه کمتری نسبت به پروردگار تعالی خوانده، توبه کند و تصمیم بگیرد نماز بعدیش را با توجه و خشوع بیشتری بخواند که در آیه شریفه ۳۰ از سوره مبارکه رعد، منظور از توبه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از همین جهت می باشد) |
| ۳۵۴ | مَتَابِ | توبه و بازگشت من- رجوع من(مخفف"مَتَابِي"، کلمه متاب مصدر ميمي از توبه و به معناي رجوع است. توبه در اصل به معني بازگشت و رجوع مي باشد و توبه عبد و بنده هميشه در ميان دو توبه از پروردگار تعالي قرار دارد، يکي رجوع و بازگشت پروردگار به او، به اينکه به او توفيق توبه و هدايت دهد و بدين وسيله بنده موفق به استغفار و توبه بگردد و دوم رجوع ديگر پروردگار به او، به اينکه گناهانش را بيامرزد و اين توبه(بازگشت) دوم از سوی پروردگار متعال است. توبه کردن الزامًا طلب مغفرت و آمرزش از گناه نیست بلکه شامل معذرت خواهی از کیفیت پائين عملی صالح نسبت به حد اعلای آن نیز می باشد مثلًا انسان از نمازی که با حضور قلب و توجه کمتری نسبت به پروردگار تعالی خوانده، توبه کند و تصمیم بگیرد نماز بعدیش را با توجه و خشوع بیشتری بخواند که در آیه شریفه ۳۰ از سوره مبارکه رعد، منظور از توبه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از همین جهت می باشد) |
| ۳۵۵ | مَتَاعَ | متاع - کالا - هر چيزي که از آن تمتع و بهره ببرند - محلی برای بهره مندی(عبارت "مَتَاعاً لَّکُمْ"یعنی محلی برای بهره مند ی شما یعنی محلی است برای رفع احتياجات دنيوی و برداشتن توشه آخرت) |
| ۳۵۶ | مَتَاعِنَا | متاعمان - کالايمان |
| ۳۵۷ | مَتَاعَهُمْ | متاعشان - کالايشان |
| ۳۵۸ | مُتَبَّرٌ | نابود و تباه شده (از ماده تبار به معناي هلاک است) |
| ۳۵۹ | مُتَبَرِّجَاتٍ | زنان بسیار ظاهر کننده("وَٱلْقَوَاعِدُ مِنَ ٱلنِّسَاءِ ٱللَّاتِي لَا يَرْجُونَ نِکَاحًا فَلَيْسَ عَلَيْهِنَّ جُنَاحٌ أَن يَضَعْنَ ثِيَابَهُنَّ غَيْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِينَةٍ وَأَن يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَّهُنَّ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ: همچنین(در ادامه بیان احکام مربوط به رعایت حیا و عفّت) زنان سالخورده اي که به دليل کهولت سن کسي ميل به ازدواج با آنان ندارد("قَوَاعِدُ" جمع قاعده، به معناي زني است که از نکاح بازنشسته باشد، يعني ديگر کسي به خاطر پيري اش ميل به او نميکند البته به جهت احترام از لحاظ اهمیت سالخوردگان در خانواده و تکیه گاه بودن آنها برای اعضای خانواده، از کلمه "قواعد: پایه و اساسها" برای اشاره به ایشان استفاده نموده است) از بین زنان، که امید به ازدواجی ندارند در این صورت بر آنها گناهی نیست که لباسشان را کنار بگذارند به صورت غیر بسیار ظاهر کننده در مورد کمترین زینتی، البته اینکه با کوشش فراوان عفت ورزند(به دلیل کهولت سن، رعایت حجاب برای آنها سخت تر شده و به همین دلیل از باب استفعال استفاده کرده که عبارت "کوشش فراوان" را به ترجمه اضافه نموده است) برای آن زنان بهتر است زیرا الله |
| همیشه و بی اندازه شنوا و داناست(عفت در کلامشان را می شنود و همچنین از رعایت عفّت در پوشش آنها با خبر است و در ازایش به آنها جزا و پاداش می دهد. از آنجا که اسلام دین آسانی است: "یرِیدُ ٱللَّهُ بِکُمُ ٱلْیسْرَ وَلَا یرِیدُ بِکُمُ ٱلْعُسْرَ: خداوند همه آسانی ها را برای شما می خواهد و هیچ سختی و دشواری را برای شما نمی خواهد(آیه شریفه ۱۸۵ از سوره مبارکه بقره)" برای راحتی زنان سالخورده وجوب حجاب را بر می دارد و می فرماید که برای آنها رعایت حجاب، مستحب است یعنی اگر به رعایت حجابشان ادامه دهند در ازایش پاداش می گیرند و در صورت کنار گذاشتنش گناهی بر آنها نیست البته گرچه لازم نیست سرانداز داشته باشند ولی از آنجا که برخی از اعضای بدن یک زن سالخورده هنوز هم برای او زینت محسوب می شود، با آوردن عبارت "غَيْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِينَة"، از آشکار نمودن این اعضا منع می نماید)") | ||
| ۳۶۰ | مُتَّبَعُونَ | تعقيب شوندگان |
| ۳۶۱ | مُتَتَابِعَيْنِ | دو پي در پي - دو پشت سر هم |
| ۳۶۲ | مُتَجَانِفٍ | متمايل (از تجانف به معناي تمايل است، ثلاثي مجرد آن جنف است که به معناي اين است که دو پاي شخصي متمايل به خارج از اندام خود بشود و در نتيجه گشاد راه برود در مقابل کلمه حنف است، که به اين معنا است که پاهاي شخصي از حالت استقامت متمايل به طرف داخل بشود، - به طوري که وقتي راه ميرود پاها به يکديگر سائيده بشود) |
| ۳۶۳ | مُتَجَاوِرَاتٌ | کنار همها - از هر سو به یکدیگر چسبیده ها(از معصومين عليهم السلام روايت شده که فرموده اند : "و في الارض قطع متجاورات " معنايش اين است که يک قطعه زمين در مجاورت قطعه ديگري است، آن يکي حاصلخيز و پاک و اين ديگري شوره زار است، عينا مانند مردمي که در مجاورت مردمي ديگر هستند، ولي از سنخ يکديگر نيستند) |
| ۳۶۴ | مُتَحَرِّفاً | كسي كه (براي غافلگيري دشمن)از اين سو به آن سو مي رود( تحرّف به معناي انحراف از خط وسط و ميل به حرف می باشد که به معناي طرف هر چيزي است) |
| ۳۶۵ | مُتَحَيِّزاً | تغيير مکان دهنده (تحيز به معناي گرفتن حيز به معناي مکان است و کلمه فئة به معناي يک قطعه از جماعت مردم است و تحيز به سوي فئه به اين معنا است که مرد جنگي از يک نفره تاختن صرفنظر نموده و خود را به طرف عده اي از قوم خود بکشاند تا به اتفاق ايشان بجنگد) |
| ۳۶۶ | مُتَّخِذَ | گيرنده (کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۳۶۷ | مُتَّخِذَاتِ | زنان گيرنده(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۳۶۸ | مُتَّخِذِي | گيرندگان ( در اصل "متخذين " بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است)(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۳۶۹ | مُتَرَاکِباً | متراکم - خوشه اي - روي هم چيده شده (تراکب حب انعقاد بعضي بر بالاي بعضي ديگر است، نظير خوشه گندم که در آن دانهها روي هم قرار دارد) |
| ۳۷۰ | مَتْرَبَةٍ | خاك (ذَا مَتْرَبَةٍ :خاك نشين - فقير) |
| ۳۷۱ | مُتَرَبِّصٌ | منتظر(کلمه تربص هم به معناي انتظار ميآيد و هم به معناي حبس و جلوگیری) |
| ۳۷۲ | مُتَرَبِّصُونَ | منتظران(کلمه تربص هم به معناي انتظار ميآيد و هم به معناي حبس و جلوگیری) |
| ۳۷۳ | مُتَرَبِّصِينَ | منتظران(کلمه تربص هم به معناي انتظار ميآيد و هم به معناي حبس و جلوگیری) |
| ۳۷۴ | مُتَرَدِّيَةُ | حيواني که از محلي بلند چون کوه و يا لبه چاه و امثال آن سقوط کند و بميرد . |
| ۳۷۵ | مُتْرَفُوهَا | عیاشان و زیاده روی کنندگان در خوشگذرانانی آن- خوش گذرانانِ مغرور و سرمستِ آن( در اصل "مترفون " بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است .مترف اسم مفعول از ماده اتراف است، که به معناي زياده روي در لذت بردن از نعمتها است) |
| ۳۷۶ | مُتْرَفِينَ | عیاشان و زیاده روی کنندگان در خوشگذرانانی - خوش گذرانانِ مغرور و سرمست ( جمع مترف که اسم مفعول از ماده اتراف است، که به معناي زياده روي در لذت بردن از نعمتها است) |
| ۳۷۷ | مُتْرَفِيهَا | عیاشان و زیاده روی کنندگان در خوشگذرانانی آن- خوش گذرانانِ مغرور و سرمستِ آن( در اصل "مترفون " بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است .مترف اسم مفعول از ماده اتراف است، که به معناي زياده روي در لذت بردن از نعمتها است) |
| ۳۷۸ | مُتْرَفِيهِم | عیّاشان و زیاده روی کنندگان در خوشگذرانانی آنها- خوش گذرانانِ مغرور و سرمستِ آنها( در اصل "مترفون " بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است .مترف اسم مفعول از ماده اتراف است، که به معناي زياده روي در لذت بردن از نعمتها است) |
| ۳۷۹ | مُتَشَابِهٍ | شبيه به هم |
| ۳۸۰ | مُتَشَابِهَاتٌ | شبيه به هم ها (محكمات آياتي از قرآن هستند كه درك مقصود آنها نياز به آيات ديگر ندارد و لذا مستقلاً مي توان به آن آيه عمل نمود اما متشابهات آياتي هستند كه درك مقصود اصلي آنها تنها با جمع نمودن آن با آيات ديگر وكمك گرفتن از "راسخون في العلم" كه همان پيامبر صلي الله وعليه وآله و معصومين عليهم السلام مي باشند ميسرمي شود به عنوان مثال براي آيات محكمات، آيه ي "وَأَقِمِ ٱلصَّلوٰةَ إِنَّ ٱلصَّلوٰةَ تَنْهَيٰ عَنِ ٱلْفَحْشَاءِ وَٱلْمُنکَرِ "معنايش واضح و قابل عمل كردن است لذا هركسي مي فهمد كه بايد به حكم قرآن كريم نماز بخواند اما آيه ي "لَا تَقْرَبُواْ ٱلصَّلَوٰةَ وَأَنتُمْ سُکَارَيٰ " (به نماز نپردازيد در حاليكه مست كرده ايد) ممكن است اين تصور را در ذهن شنونده ي نا آشنا به بقيه ي آيات قرآن بوجود آورد كه نوشيدن شراب فقط قبل از نماز خواندن حرام است لذا اين آيه از متشابهات است ولي با رجوع به آيه ي "إِنَّمَا ٱلْخَمْرُ وَٱلْمَيْسِرُ وَٱلْأَنصَابُ وَٱلْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ ٱلشَّيْطَانِ فَـٱجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ " كه از محكمات است اين ابهام رفع مي گردد پس ابهام آيات متشابه با رجوع به آيات محكمات رفع مي گردد) |
| ۳۸۱ | مُتَشَاکِسُونَ | افرادي که از بد خلقي هميشه با هم مشاجره داشته باشند (ازکلمه شَکِس به معناي شخص بد اخلاق است) |
| ۳۸۲ | مُتَصَدِّعاً | از هم پاشيده (کلمه تصدع به معناي پراکنده شدن بعد از التيام است) |
| ۳۸۳ | مُتَصَدِّقَاتِ | زنان صدقه دهنده (صدقة به معناي خرج کردن مال است در راه خدا، که يکي از مصاديق آن زکات واجب است) |
| ۳۸۴ | مُتَصَدِّقِينَ | صدقه دهندگان- مردان صدقه دهنده(صدقة به معناي خرج کردن مال است در راه خدا، که يکي از مصاديق آن زکات واجب است) |
| ۳۸۵ | مُتَطَهِّرِينَ | آنانكه مي خواهند پاك باشند و در جهت پاك شدن تلاش مي كنند (تطهر به معناي پذيرفتن و شروع به طهارت است، يا بگو صرفنظر کردن جدي از پليدي و برگشتن به اصل يعني طهارت است) |
| ۳۸۶ | مُتَعَالِ | آن بلند مرتبه اي كه بر هر بلند مرتبه اي تسلط دارد ("متعال " مبالغه در علو را ميرساند و خداوند متعال است، براي اينکه نهايت درجه علو را دارد، چون علو او از هر علوي بزرگتر است، پس او آن چنان عاليي است که بر هر عالي ديگر از هر جهت تسلط دارد) |
| ۳۸۷ | مَتَّعْتُ | بهره مند كردم - برخوردار كردم |
| ۳۸۸ | مَتَّعْتَهُمْ | بهره مندشان كردي - برخوردارشان كردي |
| ۳۸۹ | مُتَعَمِّداً | از روي عمد |
| ۳۹۰ | مَتَّعْنَا | بهره مند كرديم - برخورداركرديم |
| ۳۹۱ | مَتَّعْنَاهُ | او را بهره مند كرديم - او را برخورداركرديم |
| ۳۹۲ | مَتَّعْنَاهُمْ | بهره مندشان كرديم - برخوردارشان كرديم |
| ۳۹۳ | مَتِّعُوهُنَّ | آن زنان را بهره مند كنيد- آن زنان را برخوردار كنيد |
| ۳۹۴ | مُتَفَرِّقَةٍ | جدا جدا - متعدد - متفرق |
| ۳۹۵ | مُتَفَرِّقُونَ | جدا جدا ها - پراكنده ها - متعددها - متفرّقها |
| ۳۹۶ | مُتَقَابِلِينَ | روبروي همها- رو در روی یکدیگر(در عبارت"وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ إِخْوَاناً عَلَىٰ سُرُرٍ مُّتَقَابِلِينَ" در این آیه هم می توان"إِخْوَاناً" را قید حالت(مفعول فیه) گرفت و هم بیان کننده دلیل و جهت(مفعول له) و بهتر اینکه هر دو معنی را با هم جمع کرد آنگاه معنی آیه می شود:"هر چه از خيانت، حسد، کينه، دشمني و خشم در درون سينه هايشان(بهشتيان) بود را کنديم و بيرون کشيديم تا مانند برادران بر تختهايي رو در روي يکديگر قرار بگيرند") |
| ۳۹۷ | مُتَقَلَّبَکُمْ | انتقال شما از حالي به حالي - محل رفت وبازگشت شما |
| ۳۹۸ | مُتَّقُونَ | پرهيزگاران- کسانی که از فرامین الهي اظاعت کرده و از آن چه حرام نموده می پرهیزند و مدام به یاد پروردگار خویشند(کلمه تقوي به معناي آن است که انسان خود را از آنچه ميترسد در محفظهاي قرار دهد .از آنجا که تقوی مخالف فجور است تقوی معادل اجتناب از فجور و دوري از هر عملي است که با کمال نفس منافات داشته باشد که در روايت هم تفسير شده به ورع و پرهيز از محرمات الهي به عبارت دیگر تقوا معادل با اطاعت از فرمان الهی، پرهيز از آن چه پروردگار متعال حرام نموده و مداومت بر ياد اوست) |
| ۳۹۹ | مُتَّقِينَ | پرهيزگاران- کسانی که از فرامین الهي اظاعت کرده و از آن چه حرام نموده می پرهیزند و مدام به یاد پروردگار خویشند(کلمه تقوي به معناي آن است که انسان خود را از آنچه ميترسد در محفظهاي قرار دهد .از آنجا که تقوی مخالف فجور است تقوی معادل اجتناب از فجور و دوري از هر عملي است که با کمال نفس منافات داشته باشد که در روايت هم تفسير شده به ورع و پرهيز از محرمات الهي به عبارت دیگر تقوا معادل با اطاعت از فرمان الهی، پرهيز از آن چه پروردگار متعال حرام نموده و مداومت بر ياد اوست) |
| ۴۰۰ | مُتَّکِؤُونَ | تكيه دهندگان (کلمه متکئين جمع اسم فاعل از باب افتعال است که مصدر آن إتکاء ميباشد و اتکاء به معناي تکيه دادن به پشتي و يا مثل آن است) |
| ۴۰۱ | مُتَّکَئاً | تكيه گاه - پشتي |
| ۴۰۲ | مُتَّکِئِينَ | تكيه دهندگان(کلمه متکئين جمع اسم فاعل از باب افتعال است که مصدر آن إتکاء ميباشد و اتکاء به معناي تکيه دادن به پشتي و يا مثل آن است) |
| ۴۰۳ | مُتَکَبِّرٍ | متکبر آن کسي است که با جامه کبريائي خود را بنماياند-کسی که خود را بسیار بزرگ نشان می دهد (كبرياء به معني بزرگي بسيارو سرخم نياوردن در برابر هيچ كس است و مبالغه در کبر را ميرساند و در عظمتهاي غير حسي استعمال ميشود، که برگشت آن به کمال وجود و غير متناهي بودن کمال است لذا صفت متكبر تنها برازنده ي پروردگار تعالي است چون اوست كه بزرگي خويش را از كسي نگرفته است وهمانگونه كه آن كس كه لباسي بسيار بزرگتر از اندازه ي خود بپوشد خود را زشت كرده است صفت متكبر براي غير خدا زشت و براي پروردگار متعال زيباست) |
| ۴۰۴ | مُتَکَبِّر | کسي که با جامه کبريائي خود را بنماياند - آنكه خود را برتر از ديگران بداند(اين صفت تنها در مورد خداوند صفت نيکويي است چون جامه بزرگي تنها برازنده اوست) |
| ۴۰۵ | مُتَکَبِّرِينَ | کساني که با جامه کبريائي خود را بنمايانند - آنانكه خود را برتر از ديگران بداند(صفت متكبر تنها در مورد خداوند صفت نيکويي است چون جامه بزرگي تنها برازنده اوست) |
| ۴۰۶ | مُتَکَلِّفِينَ | آنان که با تصنع و خودآرايي خود را داراي چيزي که آن را ندارد نشان مي دهند |
| ۴۰۷ | مُتَلَقِّيَانِ | دو گيرنده (کلمه تلقي و تلقن به معناي گرفتن است . و مراد از متلقيان در عبارت " إِذْ يَتَلَقَّي ٱلْمُتَلَقِّيَانِ عَنِ ٱلْيَمِينِ وَعَنِ ٱلشِّمَالِ قَعِيدٌ " دو فرشتهاي است که موکل بر انسانند و عمل او را تحويل گرفته آن را با نوشتن حفظ ميکنند) |
| ۴۰۸ | مِتُّمْ | مُرديد |
| ۴۰۹ | مُتِمُّ | تمام كننده - كامل كننده |
| ۴۱۰ | مُتُّمْ | مُرده شدید - قبض روح شدید |
| ۴۱۱ | مُتَنَافِسُونَ | مسابقه دهندگان(کلمه تنافس به معناي زورآزمايي افراد در ربودن چيزي از دست يکديگر است) |
| ۴۱۲ | مُتَوَسِّمِينَ | زيركان - تیزهوشان - آنانكه از ظواهر امور به حقيقت و باطن آنها پي مي برند(کلمه توسم به معناي تفرس و منتقل شدن از ظاهر چيزي به حقيقت و باطن آنست) |
| ۴۱۳ | مُتَوَفِّيکَ | ميراننده تو- گیرنده ی کامل تو(ازمصدر توفي به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندن بطور کامل و چون به هنگام قبض روح، روح که در اصل همه چيز انسان محسوب مي شود گرفته مي شود، از اين کلمه استفاده شده است) |
| ۴۱۴ | مُتَوَکِّلُونَ | توکّل کنندگان(توکل يعني اختيار خود را در امري به ديگري(وکيل) بدهد ولازمه اش اطاعت کامل از وکيل است) |
| ۴۱۵ | مُتَوَکِّلِينَ | توکّل کنندگان(توکل يعني اختيار خود را در امري به ديگري(وکيل) بدهد ولازمه اش اطاعت کامل از وکيل است) |
| ۴۱۶ | مَتَىٰ | كِيْ - چه وقت است؟ - چه زمانی است؟ |
| ۴۱۷ | مَتِينٌ | نيرومندي که هيچ چیز ناتوانش نميکند |
| ۴۱۸ | مَثَابَةً | محل رجوع - محل گردهمايي(از ماده ث - و - ب است، که به معناي برگشتن است) |
| ۴۱۹ | مَثَانِيَ | به هم مرتبط - جفت جفت (وَلَقَدْ ءَاتَيْنَاکَ سَبْعاً مِّنَ ٱلْمَثَانِي وَٱلْقُرْءَانَ ٱلْعَظِيمَ(حجر۸۷): و سوگند که به یقین به تو هفتگانه ای از آن مثانی(به هم مرتبطِ جفت جفت) دادیم و آن قرآن همواره و بسیار بزرگ(بنا به آیه شریفه ۲۳ از سوره مبارکه زمر، "مثانی" صفتی برای تمام آیات قرآن کریم است از آن جهت که هر آیه اش جفت یا جفتهایی در آیات دیگر دارد که در رساندن معنی و مقصود اصلیش به آن آیه کمک می کنند و وجود آنها از برداشتهای اشتباه معنایی جلوگیری می کند و در اینجا هفتگانه ای از آیات قرآن کریم را به جهت تکریم و تأکید بر اهمیت بیشتر آن به صورت ویژه نام می برد که بنا به روایات بسیار در منابع شیعه و سنی همان سوره مبارکه حمد است که شامل هفت آیه می باشد از آنجایی که تنها سوره های هفت آیه ای قرآن کریم سوره مبارکه حمد و ماعون هستند و روایتی هم در مور تخصیص این آیه به سوره ماعون نداریم شکی نمی ماند که " سَبْعاً مِّنَ ٱلْمَثَانِي" همان سوره مبارکه حمد است و قرار گرفتن آن در ابتدای این کتاب آسمانی و تخصیص آن در این آیه خاطر نشان می کند که سوره مبارکه حمد گل سر سبد قرآن کریم است |
| اگر مثاني جمع مَثنيه، اسم مفعول از ماده ثني باشد که به معناي برگرداندن و تغيير جهت(شكستن) است، همچنانکه در جاي ديگر قرآن آمده : "يثنون صدورهم: سینه هایشان خم می کنند(منظور این است که برای اینکه شناخته نشوند خم می شوند تا دیده نشوند)"، به این اشاره دارد که آیات قرآن کریم مطالب را در جهت تکمیل شدن به هم ارجاع می دهند و به یکدیگر مرتبطند همان گونه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: " بعضي از قرآن بعضي ديگر را تصديق ميکند" و امام علي عليه السلام فرمودند: "قرآن بعضي آياتش ناطق به حال بعضي ديگر و بعضي از آن شاهد بر بعضي ديگر است". از طرفي ممکن است کلمه مثانی را جمع مُثنّي به معني مکرر بگيريم، که باز کنايه از اين مي شود که آیاتش جفت جفت و مکرر به یک موضوع واحد اشاره می کنند از جهت تأکید و تکمیل مطالب مربوط به همان موضوع و همچنین اشاره به جنبه های مختلف آن. به عنوان مثال آیات شریفه "اهدنا الصراط المستقیم(حمد۶)" و "ان اعبدونی هذا صراط مستقیم(یس۶۱): اینکه مرا بپرستید، همین صراط مستقیم است"، مثانی و جفت هم هستند چون در انتقال یک معنی واحد به هم کمک می کنند) | ||
| ۴۲۰ | مَثْبُوراً | هلاک شده-هالک |
| ۴۲۱ | مِثْقَالَ | هر وسيلهاي که با آن وزنها را ميسنجند - هم وزن با("مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ " هم وزن دانه ي خردلي) |
| ۴۲۲ | مُثْقَلَةٌ | سنگين بار (اسم مفعول از مصدر اِثقال (باب افعال)به معناي تحميل ثقل و سنگيني ) |
| ۴۲۳ | مُثْقَلُونَ | سنگين باران (جمع اسم مفعول از مصدر اِثقال (باب افعال)به معناي تحميل ثقل و سنگيني و کنايه است از مشقت ومعناي عبارت "أَمْ تَسْأَلُهُمْ أَجْراً فَهُم مِّن مَّغْرَمٍ مُّثْقَلُونَ " اين است که : نه، بلکه ميپرسيم نکند تو از ايشان دستمزدي در مقابل تبليغ رسالتت مطالبه کردهاي و ايشان براي تحمل اين خسارتي که بدون جرم بايد بپردازند به زحمت افتادهاند ؟) |
| ۴۲۴ | مَثَل | مَثل - نمونه - مِثال - وصف - صفت(در عبارتهايي نظير :مثل الفريقين کالاعمي و الاصم و البصير و السميع هل يستويان .کلمه مثل به معناي وصف است، ولي بيشتر در مثلهاي رايج در بين مردم استعمال ميشود و آن اين است که معنايي از معاني پوشيده و مخفي از ذهن شنونده را با امري محسوس و يا نزديک به محسوس برايش بيان کني تا ذهنش با آن معناي پنهان و دقيق انس پيدا کند و فهمش از آن امر محسوس به آن امر معقول که مقصود گوينده است منتقل گردد .مثل در اصل به معناي صفت است و اگر مثلهاي معروف را هم مثل گفته اند چون صفتي است که در زبانها ميگردد و در هر جاي مناسب و مشابهي از آن استفاده مي كنند. و در قرآن كريم هم در عبارت " لِلّهِ ٱلْمَثَلُ ٱلْأَعْلَيٰ" از معني اصلي آن يعني "صفت" استفاده شده است. "وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُم بِمَا ضَرَبَ لِلرَّحْمَـٰنِ مَثَلًا ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَهُوَ کَظِيمٌ* أَوَمَن يُنَشَّأُ فِي ٱلْحِلْيَةِ وَهُوَ فِي ٱلْخِصَامِ غَيْرُ مُبِينٍ: و هنگامي که يکي از آنان به آنچه براي آن که مهربانيش هميشگي و شامل همه است، مَثَل زد(اين صفت را به پروردگار رحمان نسبت داد)، بشارت داده |
| شد(وقتي به يکي از همينها که مي گويند: "فرشتگان دختران پروردگارند و آنها را براي خود برگزيده"، بشارت فرزند دختري داده مي شد)، دائم چهره اش سياه بود(از ناراحتي کبود مي شد) در حالي که با وجود ناراحتي زياد سخني نمي گفت و ناراحتيش را پنهان مي کرد* آيا آن که در زيور و زينت پرورش مي يابد در حالي که او در دشمني واضح و روشن نيست!؟(چطور دلشان مي آيد در مقابل بشارتِ دختردار شدن چنين وضعي به خود بگيرند دختري که از زيباييهاي خلقت پروردگار است و به صورت خدادادي شيفته ي آراستگي و زيور و زينت است و به گاه دشمني هم مهرباني خود را از دست نمي دهد و دشمنيش نمود چنداني ندارد. از لحاظ آماري نيز مهر و محبت و انسانيت در زنان بيشتر از مردان به چشم مي خورد و شاهد اين مدعا اين است که اکثرًا مردان، فرمانده و مسبب جنگهاي تاريخ بشرند)") | ||
| ۴۲۵ | مِثْلُ | مانندِ - مثل ِ |
| ۴۲۶ | مَثُلَاتُ | عقوبتها (جمع مَثـُله. کلمه عقاب و عقوبت به معناي مؤاخذه انسان است به نحوي ناخوشايد، در مقابل کاري ناخوشايند که عقاب شونده مرتکب شده و اگر اين مؤاخذه را عقاب ناميده اند، بدين مناسبت است که درعقب و دنباله ي عمل ناخوشايندي قرار دارد) |
| ۴۲۷ | مِثْلَکُمْ | مانند شما - مثل شما |
| ۴۲۸ | مِثْلُنَا | مانند ما - مثل ما |
| ۴۲۹ | مِثْلِهِ | مثل آن - مانند آن |
| ۴۳۰ | مِثْلُهَا | مثل آن - مانند آن |
| ۴۳۱ | مِثْلُهُمْ | مانند ايشان |
| ۴۳۲ | مِثْلَهُنَّ | مثل آنان - مانند آنان |
| ۴۳۳ | مُثْلَيٰ | شبيه تر(کلمه مثلي مؤنث امثل است، همچنان که فضلي و کبري مؤنث افضل و اکبر است و کلمه مثلي به معناي شبيه تر است و طريقه مثلي آن سنتي است که به حق نزديکتر باشد و يا به برآوردن آرزوهاي مردم نزديکتر باشد و مقصود فرعون از اين طريقه که به خيال خودش به حق نزديکتر است طريقه وثنيت است که مذهب رسمي مصر آن روز بوده است و آن عبارت است از پرستش آلهه و قبل از همه آنها خود فرعون، که اله قبط بود) |
| ۴۳۴ | مِثْلَيْهَا | دو برابر آن ( در اصل "مثلين "بوده که نون آن چون مضاف واقع شده حذف شده است) |
| ۴۳۵ | مِثْلَيْهِمْ | دو برابر آنها ( در اصل "مثلين "بوده که نون آن چون مضاف واقع شده حذف شده است) |
| ۴۳۶ | مَثْنَيٰ | دو گانه - دو تايي |
| ۴۳۷ | مَثْوَاکُمْ | جايگاه شما - محل استقرار و سکونت شما(اسم مکان از ماده ثوي يثوي ثواء و به معناي محل اقامت با استقرار است) |
| ۴۳۸ | مَثْوَاهُ | جايگاه او - منزلت او (اسم مکان از ماده ثوي يثوي ثواء و به معناي محل اقامت با استقرار است) |
| ۴۳۹ | مَثْوَايَ | جايگاه من - منزلت من(اسم مکان از ماده ثوي يثوي ثواء و به معناي محل اقامت با استقرار است) |
| ۴۴۰ | مَثُوبَةً | پاداش - جزا (هم در مورد اعمال بد و هم درمورد اعمال خوب) |
| ۴۴۱ | مَثْوًي | مکان استقرار و سکونت(اسم مکان از ماده ثوي يثوي ثواء و به معناي محل اقامت با استقرار است. "وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ ٱفْتَرَىٰ عَلَى ٱللَّهِ کَذِبًا أَوْ کَذَّبَ بِـٱلْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُ أَلَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوًى لِّلْکَافِرِينَ(عنکبوت۶۸): و ستمکارتر از کسی که بر الله، کمترین دروغی بسته، کیست؟(ظالم ترین افراد کسانی هستند که به دروغ سخنی را به پروردگار نسبت داده اند مثلًا چیزی را که حرام نیست، حرام کرده اند یا آنچه پروردگار حرام نموده را حلال می شمارند و به دروغ این حرام و حلال کردن را سخن پروردگار عنوان می کنند یا آنچه واقعًا سخن پروردگار بوده را تکذیب می نمایند. نظر به اهمیت این موضوع عبارت "مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ ٱفْتَرَىٰ عَلَى ٱللَّهِ" در قرآن کریم نه بار تکرار شده است) یا حقّ را تکذیب نمود(حقّ، سخن و فرمان الهی است) هنگامی که نزدش آمد آیا مکان استقرار و سکونت کافران(کسانی که فرامین و نعمتهای پروردگار تعالی را در زندگی خود نادیده گرفته و بر آن سرپوش گذاشتند) جز در جهنّم است؟"(به دلیل تقدّم جار و مجرور "فِي جَهَنَّمَ" کلمه "جز" به ترجمه اضافه شده است)) |
| ۴۴۲ | مَجَالِسِ | محلهاي نشستن - مجالس |
| ۴۴۳ | مُجَاهِدُونَ | جهاد كنندگان(کلمه جهاد به معناي جهد و کوشش بسیاردر دفع دشمن است و در مورد دفاع کردن در جنگ استفاده می شود به این دلیل که مصدر باب مفاعلة است که انجام دوطرفه فعل را می رساند و ليکن گاهي به طور مجاز توسعه داده ميشود به طوري که شامل دفع هر چيزي که ممکن است شري به آدمي برساند ميشود) |
| ۴۴۴ | مُجَاهِدِينَ | جهاد كنندگان(کلمه جهاد به معناي جهد و کوشش بسیاردر دفع دشمن است و در مورد دفاع کردن در جنگ استفاده می شود به این دلیل که مصدر باب مفاعلة است که انجام دوطرفه فعل را می رساند و ليکن گاهي به طور مجاز توسعه داده ميشود به طوري که شامل دفع هر چيزي که ممکن است شري به آدمي برساند ميشود) |
| ۴۴۵ | مُجْتَمِعُونَ | اجتماع کنندگان |
| ۴۴۶ | مَجْذُوذٍ | قطع شده |
| ۴۴۷ | مَجْرَاهَا | حركت كردنش |
| ۴۴۸ | مُجْرِمُ | گناهكار (کلمه جرم به طوري که راغب در مفرداتش گفته در اصل به معناي چيدن ميوه از درخت است و باب افعال آن يعني أجرم به معناي صاحب جرم شدن است، ولي به عنوان استعاره در هر کار ناپسند استعمال شده، پس کلمه جرم - به ضمه یا فتحه جيم، به معناي اکتساب و كسب كردن مکروه و زشتی است و اکتساب مکروه و زشتي به معناي معصيت و گناه است. بنابراین در مورد کلمه مجرم، گناهان و زشتیها به درختی تشبیه شده اند که فرد مجرم از میوه آن درخت چیده است پس مجرم کسی است که گناه و زشتی را کسب نموده است) |
| ۴۴۹ | مُجْرِمُونَ | گناهكاران(کلمه جرم به طوري که راغب در مفرداتش گفته در اصل به معناي چيدن ميوه از درخت است و باب افعال آن يعني أجرم به معناي صاحب جرم شدن است، ولي به عنوان استعاره در هر کار ناپسند استعمال شده، پس کلمه جرم - به ضمه یا فتحه جيم، به معناي اکتساب و كسب كردن مکروه و زشتی است و اکتساب مکروه و زشتي به معناي معصيت و گناه است. بنابراین در مورد کلمه مجرم، گناهان و زشتیها به درختی تشبیه شده اند که فرد مجرم از میوه آن درخت چیده است پس مجرم کسی است که گناه و زشتی را کسب نموده است) |
| ۴۵۰ | مُجْرِمِينَ | گناهكاران (کلمه جرم به طوري که راغب در مفرداتش گفته در اصل به معناي چيدن ميوه از درخت است و باب افعال آن يعني أجرم به معناي صاحب جرم شدن است، ولي به عنوان استعاره در هر کار ناپسند استعمال شده، پس کلمه جرم - به ضمه یا فتحه جيم، به معناي اکتساب و كسب كردن مکروه و زشتی است و اکتساب مکروه و زشتي به معناي معصيت و گناه است. بنابراین در مورد کلمه مجرم، گناهان و زشتیها به درختی تشبیه شده اند که فرد مجرم از میوه آن درخت چیده است پس مجرم کسی است که گناه و زشتی را کسب نموده است) |
| ۴۵۱ | مُجَرِمِيهَا | گناهكاران آن(در اصل مجرمين بوده که به دليل مضاف واقع شدن نون آن حذف گرديده است . کلمه جرم به طوري که راغب در مفرداتش گفته در اصل به معناي چيدن ميوه از درخت است و باب افعال آن يعني أجرم به معناي صاحب جرم شدن است، ولي به عنوان استعاره در هر کار ناپسند استعمال شده، پس کلمه جرم - به ضمه یا فتحه جيم، به معناي اکتساب و كسب كردن مکروه و زشتی است و اکتساب مکروه و زشتي به معناي معصيت و گناه است. بنابراین در مورد کلمه مجرم، گناهان و زشتیها به درختی تشبیه شده اند که فرد مجرم از میوه آن درخت چیده است پس مجرم کسی است که گناه و زشتی را کسب نموده است) |
| ۴۵۲ | مَجْمَعَ | محل جمع شدن - محل به هم رسيدن - محل برخورد |
| ۴۵۳ | مَجْمُوعٌ | جمع شده |
| ۴۵۴ | مَجْمُوعُونَ | جمع شده ها |
| ۴۵۵ | مَجْنُونٌ | فردي که جن در او حلول کرده و با زبان آن جن حرف ميزند("وَقَالُواْ يَا أَيُّهَا ٱلَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ ٱلذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ: و گفتند: "ای کسی که بر او آن ذکر(قرآن کریم) نازل شده، سوگند که به یقین تو مجنون(فردي که جن در او حلول کرده و با زبان آن جن حرف ميزند ) هستی"(کلام قرآن آن چنان زیبا و متین بود که مشخص بود نمی تواند سخن یک انسان باشد ولی با این وجود با لجاجت به این موضوع اقرار نمی کردند که این سخن پروردگار است و به جای آن می گفتند این سخنی که بشر از گفتنش عاجز است، سخنان اجنه است که بر زبان او جاری می شوند)") |
| ۴۵۶ | مَجُوسَ | زرتشتي (بنا به روايات آييني آسماني بوده که دچار تحريف گشته است و منظور از مجوس قوم معروفي هستند که به زرتشت گرويده، کتاب مقدسشان اوستا نام دارد . چيزي که هست تاريخ حيات زرتشت و زمان ظهور او بسيار مبهم است، به طوري که ميتوان گفت به کلي منقطع است . اين قوم کتاب مقدس خود را در داستان استيلاي اسکندر بر ايران به کلي از دست دادند و حتي يک نسخه از آن نماند، تا آنکه در زمان ملوک ساساني مجددا به رشته تحرير در آمد و به همين جهت ممکن نيست بر واقعيت مذهب ايشان وقوف يافت . آنچه مسلم است، مجوسيان معتقد هستند که براي تدبير عالم دو مبدأ است، يکي مبدأ خير و ديگري مبدأ شر . اولي نامش يزدان(اهورامزدا) و دومي اهريمن و يا اولي نور و دومي ظلمت است . و نيز مسلم است که ايشان ملائکه را مقدس دانسته، بدون اينکه مانند بتپرستان براي آنها بتي درست کنند، به آنها توسل و تقرب ميجويند . و نيز مسلم است که عناصر بسيطه - و مخصوصا آتش را - مقدس ميدارند . و در قديم الايام مجوسيان در ايران و چين و هند و غير آنها آتشکدههايي داشتند آنان وجود همه عالم را مستند به اهورامزدا دانسته، او را ايجاد کننده همه ميدانستند) |
| ۴۵۷ | مُجِيبٌ | اجابت کننده |
| ۴۵۸ | مُجِيبُونَ | اجابت كنندگان |
| ۴۵۹ | مَجِيدِ | داراي شرافتی بی اندازه و همیشگی- بسيار و همیشه شریف و بزرگوار و کريم (کلمه مجد که کلمه مجيد از آن اشتقاق يافته به معناي شرف وسيع است) |
| ۴۶۰ | مَحَارِيبَ | محرابها - نمازگاهها |
| ۴۶۱ | مِحَالِ | به کاربردن نقشه و تدبيري که طي آن ضعف طرف مقابل آشکار شود(مصدر باب مفاعله از ماحل - يماحل. عبارت "" یعنی پروردگار چنان نقشه و تدبیرش محکم و بی نقص است که در مقابله با آن پیروزی و برتری محال است) |
| ۴۶۲ | مَحَبَّةً | محبوبيت |
| ۴۶۳ | مُحْتَضَرٌ | آن کس يا چيزي که نزدش حاضر شده اند (عبارت "کُلُّ شِرْبٍ مُّحْتَضَرٌ "يعني : هريك در زمان نوبت خود بر سر آب حاضر شوند) |
| ۴۶۴ | مُحْتَظِرِ | روي هم ريخته - روي هم انباشته (کلمه محتظر به معناي صاحب حظيره است، يعني چهار ديواري که براي دامداري ساخته ميشود و به زبان فارسي آن را قلعه و يا بهاربند گويند و هشيم محتظر درختهاي خشکيده و مانند آن است، که صاحب حظيره آن را براي مصرف کردن در قلعه خود جمع ميکند . و در آيه "إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ صَيْحَةً وَاحِدَةً فَکَانُواْ کَهَشِيمِ ٱلْمُحْتَظِرِ "ميفرمايد فقط يک صيحه بر آنان فرستاديم و همگي مانند چوب خشک روي هم ريختند) |
| ۴۶۵ | مَحْجُوبُونَ | آنانکه در حجاب و پرده قرار گرفته اند (مراد از محجوب بودن از پروردگارشان در روز قيامت محروم بودنشان از کرامت قرب و منزلت او است ويا محجوب بودن از رحمت خداست ومعنايش اين نيست که از معرفت خدا محجوبند، چون در روز قيامت همه حجابها برطرف ميشود، يعني همه اسبابهاي ظاهري که در دنيا واسطه ميان خدا و خلق بودند از کار ميافتند و در نتيجه تمام خلايق معرفتي تام و کامل به پروردگار متعال پيدا ميکنند، همچنان که فرمود : لمن الملک اليوم لله الواحد القهار و نيز فرمود : و يعلمون ان الله هو الحق المبين) |
| ۴۶۶ | مَحْجُوراً | ممنوع شده با تحريم("يَوْمَ يَرَوْنَ ٱلْمَلَائِکَةَ لَا بُشْرَىٰ يَوْمَئِذٍ لِّلْمُجْرِمِينَ وَيَقُولُونَ حِجْرًا مَّحْجُورًا: روزی که فرشتگان را ببینند در آن روز برای مجرمان هیچ بشارتی نیست و به همین جهت می گویند: "حِجْرًا مَّحْجُورًا: مانعی نفوذ ناپذیر"(عبارت "حِجْرًا مَّحْجُورًا" عبارتي است که براي دفاع از خود در عرب مرسوم بوده يعني به دشمن قدرتمندی که به سمتشان هجوم می آورد و توان مقابله با او را نداشتند، می گفتند: "حِجْرًا مَّحْجُورًا" یعنی بر تو حرام است که به من آسیبی برسانی، چون ماه حرام است تا بلکه اعتقاد آن دشمن به حرمت ماه حرام باعث شود دست از سر او بردارد. در اصل عبارت "حِجْرًا مَّحْجُورًا" به معنای "مانع نفوذناپذیر" که در آیه شریفه ۵۳ از سوره مبارکه فرقان از همان معنای اصلیش استفاده شده است و به این اشاره دارد که بین آب شور دریا و آب شیرین رودخانه مرزی نفوذ ناپذیر است. در پی ملاقات فرشتگان با مؤمنان رحمت و یاری پروردگار تعالی شاملشان می شود پس آمدنشان نزد |
| آنها بشارت است ولی این متکبرانی که خودشان را برتر از این می دیدند که بشری آنها را هدایت کند و تقاضای نزول فرشتگان را به جای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می نمودند، دیدارشان با فرشتگان در روز قیامت به جای بشارتِ رحمت، مقدمه ای است بر عذاب الهی و این را از ظاهر فرشتگانی که به سمتشان می آیند، تشخیص می دهند و ناله و فریاد "حجرًا محجورًا" سر می دهند یعنی آرزو می کنند در محفظه ای قرار بگیرند که آن فرشتگان نتوانند به آنها نزدیک شوند. به عبارت دیگر آن کسانی که درخواست می کردند فرشتگان نزدشان بیایند روزی می رسد که آرزو می کنند فرشته هایی که به سمتشان می آیند، نتوانند به آنها نزدیک شوند)") | ||
| ۴۶۷ | مُحْدَثٍ | جديد و نو |
| ۴۶۸ | مَحْذُوراً | حذر شده - پرهيز شده ( عبارت "إِنَّ عَذَابَ رَبِّکَ کَانَ مَحْذُوراً" يعني : به یقین عذاب پروردگارت پرهیز شده بوده و هست(بسیاری از مخلوقات پروردگار همواره به گونه ای عمل می کنند که ذره ای از این عذاب شامل آنها نگردد چون طاقت حتی اندکی از آن عذاب را ندارند)) |
| ۴۶۹ | مِحْرَابَ | محراب (محراب مسجد را بقول بعضي از اين جهت محراب خواندهاند که آنجا جاي حرب و ستيز نمودن با دشمن و با هواي نفس است و بعض ديگر گفتهاند : بدين جهت محراب خوانده شده که انسان جا دارد که در آنجا حريب يعني بريده از کارهاي دنيا و پراکندگي خاطر باشد . بعضي ديگر گفتهاند : اصل در اين کلمه، محراب خانه بوده که به معناي صدر مجلس و بالاي خانه است و سپس در مسجد استعمالش کرده صدر مسجد را هم محراب مسجد خواندند . بعضي ديگر گفتهاند : در اصل لغت، کلمه محراب نامگذاري شده براي محل عبادت در مسجد و اين نام مخصوص صدر مجلس در مسجد است، چيزي که هست در صدرساير مجالس هم استعمال شده، جائي را هم که شبيه به محراب مسجد است محراب خواندهاند . به نظر ميرسد اين احتمال از ساير احتمالات صحيحتر باشد، براي اينکه قرآن هم آن را در محراب معبدها استعمال کرده و فرمود : يعملون له ما يشاء من محاريب و تماثيل) |
| ۴۷۰ | مُحَرَّراً | آزاد شده ازقيدوبند(درآيه شريفه ۳۵سوره مباركه آل عمران مقصوداين است كه به جاي خدمت به مادرش خدمتكارخانه خداشود) |
| ۴۷۱ | مُحَرَّم | حرمت داده شده(در عبارت "بَيْتِکَ ٱلْمُحَرَّمِ" منظور این است که در کنار خانه کعبه برخی از کارها که در مورد دیگر خانه ها مانعی ندارد، ممنوع و حرام است مثل اینکه در محدوه این خانه نباید آسیبی به هیچ جانداری رساند) |
| ۴۷۲ | مُحَرَّمٌ | حرام شده - ممنوع شده (هم ممنوع حكمي وهم قهري) |
| ۴۷۳ | مُحَرَّمَةٌ | حرام شده - ممنوع شده (هم ممنوع حكمي وهم قهري) |
| ۴۷۴ | مَحْرُومِ | محروم |
| ۴۷۵ | مَحْرُومُونَ | محرومان |
| ۴۷۶ | مُحْسِنٌ | نيكوكار- زیبایی آفرين(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند پس معني آن فراتر از نيکوکاري است و شامل کارهايي مانند هنر نيز مي شود) |
| ۴۷۷ | مُحْسِنَاتِ | زنان نيكوكار- زنان زیبايي آفرين(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند پس معني آن فراتر از نيکوکاري است و شامل کارهايي مانند هنر نيز مي شود) |
| ۴۷۸ | مُحْسِنُونَ | نيكوكاران-زيبايي آفرينان(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند پس معني آن فراتر از نيکوکاري است و شامل کارهايي مانند هنر نيز مي شود) |
| ۴۷۹ | مُحْسِنِينَ | نيكوكاران-زيبايي آفرينان(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند پس معني آن فراتر از نيکوکاري است و شامل کارهايي مانند هنر نيز مي شود) |
| ۴۸۰ | مَحْسُوراً | تهيدست(از ماده حسر به معناي انقطاع و يا عريان شدن است) |
| ۴۸۱ | مَحْشُورَةً | گردآوري شده -محشور شده(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و اجبار است در عباراتی نظیر "إِنَّ رَبَّکَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ: به يقين پروردگار تو همان است که آنان را محشور می کند" به زنده کردن مجدد و بیرون کشیدن آنها از قبرها برای حسابرسی اعمالشان اشاره دارد) |
| ۴۸۲ | مُحْصَنَاتِ | زنان شوهر دار- زنان آزاد و غيرکنیز- زنان با عفت(نمونه مورد اول در آیه شریفه ۲۴ از سوره مبارکه نساء و دو مورد بعدی هم به ترتیب در آیه ۲۵ همین سوره استفاده شده است. اصلش ازاحصان به معني منع است و قلعه را هم از اين جهت حصن مي گويند چون از ورود اغيار منع و جلوگيري مي کند و زن شوهر دار هم از اين جهت محصنة گفته مي شود چون شوهرش او را از تعرض ديگران حفظ مي کند.در مورد زنان در سه مورد به كار مي رود :شوهردار بودن -آزادي - عفت داشتن) |
| ۴۸۳ | مُحَصَّنَةٍ | منع شده - محكم شده (در اصل از احصان به معني مانع شدن، درعبارت"قُرًي مُّحَصَّنَةٍ " منطقه اي كه با قلعه اي محكم احاطه شده وحفاظت مي شود) |
| ۴۸۴ | مُحْصِنِينَ | زنان با عفت (اصلش ازاحصان به معني منع است و قلعه را هم از اين جهت حصن مي گويند چون از ورود اغيار منع و جلوگيري مي کند و زن شوهر دار هم از اين جهت محصنة گفته مي شود چون شوهرش او را از تعرض ديگران حفظ مي کند.در مورد زنان در سه مورد به كار مي رود :شوهردار بودن، آزادي و عفت داشتن) |
| ۴۸۵ | مُحْضَراً | احضار شده |
| ۴۸۶ | مُحْضَرُونَ | احضار شده ها |
| ۴۸۷ | مُحْضَرِينَ | احضارشدگان |
| ۴۸۸ | مُحْضَرِينَ | احضار شدگان |
| ۴۸۹ | مَحْظُوراً | ممنوع - جلوگيري شده |
| ۴۹۰ | مَحْفُوظ | حفظ شده (حفظ:ضبط کردن صورت آن چيزي است که براي ما معلوم شده است، به طوري که هيچ دگرگوني و تغييري در آن پيدا نشود. "وَجَعَلْنَا ٱلسَّمَاءَ سَقْفًا مَّحْفُوظًا وَهُمْ عَنْ ءَايَاتِهَا مُعْرِضُونَ: و آسمان را سقف محفوظی قرار دادیم ولی آنها از نشانه هایش(نشانه هایی که در آسمان است و انسانها با مشاهده آنها می توانند به عظمت پروردگار مهربانشان پی ببرند) روگردانند(در فاصله ۱۵ تا ۳۵ کیلومتری سطح زمین یک لایه نازک از گاز اُزون(O۳) قرار دارد(اگر این مقدار گاز اُزون در فشار یک اتمسفر(سطح دریا) قرار بگیرد ضخامت این لایه تنها سه میلیمتر خواهد بود) و به طرز شگفت انگیزی همین لایه بسیار نازک، زندگی را بر روی کره زمین ممکن می سازد چون اگر این لایه از بین برود طولی نمی کشد که اشعه فرا بنفش خورشید بساط زندگی را از روی زمین برمی چیند. ملکولهای اُزون ابتدا اشعه ماورای بنفش خورشید را جذب نموده و به یک ملکول دو اتمی(اکسیژن معمولی) و یک ملکول تک اتمی اکسیژن شکسته می شوند و سپس این دو ملکول دوباره با هم ترکیب شده و بار دیگر یک ملکول سه اتمی اکسیژن |
| یا همان اُزون را می سازند بنا براین لایه ازون مرتبًا به شکل خودکار احیا می گردد ضمن اینکه طی فرایند تشکیل دوباره اُزون، پرتو مادون قرمز تولید می شود که علاوه بر تأمین انرژی برای زمین به موجودات زنده نیز آسیبی نمی رساند به زبان ساده تر این لایه اُزون اشعه مرگبار خورشید را برای ساکنان زمین به پرتویی حیات بخش تبدیل می کند. جدای از این هر روز حدود ۵۰ تن شهاب سنگ به سمت زمین می آید که اغلب آنها در فاصله ۵۰ تا ۸۵ کیلومتری زمین در اثر برخورد با جوّ زمین تبخیر می گردند و از میان این تعداد بسیار زیاد تنها سالانه ده هزار شهاب سنگ به زمین برخورد می کند که آنها هم اغلب در حد سنگریزه هستند واضح است که اگر جوّ اطراف زمین نبود این حجم از شهاب سنگها هم زندگی بر روی این کره را نا ممکن می ساخت با دانستن این مطالب توصیف آسمان با عبارت "سَقْفًا مَّحْفُوظًا: سقف محفوظ" در این آیه بهتر درک می شود)") | ||
| ۴۹۱ | مُحْکَمَاتٌ | محکمها (محكمات آياتي از قرآن هستند كه درك مقصود آنها نياز به آيات ديگر ندارد و لذا مستقلاً مي توان به آن آيه عمل نمود اما متشابهات آياتي هستند كه درك مقصود اصلي آنها تنها با جمع نمودن آن با آيات ديگر وكمك گرفتن از "راسخون في العلم" كه همان پيامبر صلي الله وعليه وآله و معصومين عليهم السلام مي باشند ميسرمي شود به عنوان مثال براي آيات محكمات، آيه ي "وَأَقِمِ ٱلصَّلوٰةَ إِنَّ ٱلصَّلوٰةَ تَنْهَيٰ عَنِ ٱلْفَحْشَاءِ وَٱلْمُنکَرِ "معنايش واضح و قابل عمل كردن است لذا هركسي مي فهمد كه بايد به حكم قرآن كريم نماز بخواند اما آيه ي "لَا تَقْرَبُواْ ٱلصَّلَوٰةَ وَأَنتُمْ سُکَارَيٰ " (به نماز نپردازيد در حاليكه مست كرده ايد) ممكن است اين تصور را در ذهن شنونده ي نا آشنا به بقيه ي آيات قرآن بوجود آورد كه نوشيدن شراب فقط قبل از نماز خواندن حرام است لذا اين آيه از متشابهات است ولي با رجوع به آيه ي "إِنَّمَا ٱلْخَمْرُ وَٱلْمَيْسِرُ وَٱلْأَنصَابُ وَٱلْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ ٱلشَّيْطَانِ فَـٱجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ " كه از محكمات است اين ابهام رفع مي گردد پس ابهام آيات متشابه با رجوع به آيات محكمات رفع مي گردد) |
| ۴۹۲ | مُحْکَمَةٌ | محكم - استوار |
| ۴۹۳ | مُحَلِّقِينَ | تراشنده ها |
| ۴۹۴ | مَحِلَّهُ | محل فرود آمدن او - محل حلال شدنش(اصلش ازکلمه حِلّ به معناي باز کردن گره است) |
| ۴۹۵ | مَحِلُّهَا | محل فرود آمدن او - محل حلال شدنش(اصلش ازکلمه حِلّ به معناي باز کردن گره است"لَکُمْ فِيهَا مَنَافِعُ إِلَىٰ أَجَلٍ مُّسَمًّى ثُمَّ مَحِلُّهَا إِلَى ٱلْبَيْتِ ٱلْعَتِيقِ: و برای شما در آن(رعایت حرمت و بزرگداشت شعائر الهی) تا مدت مقررِ نامگذاری و مشخص و قطعی شده ای منفعتهاست(مثلًا در کوتاه نکردن ناخن و مو و پوشیدن لباس احرام و ... در همین مدت زمان محدود انجام مناسک حج منافعی است و در غیر این مدّت نفعی ندارد) سپس محل حلال شدنش نزد آن خانه قدیمی و آزاد(منظور از بيت عتيق، کعبه است که به خاطر قديمي بودنش به اين نام ناميده شده، چون اولين خانه ای که براي عبادت پروردگار در زمين ساخته |
| شد، همين کعبه بوده همچنان که قرآن کريم هم فرموده : "ان اول بيت وضع للناس للذي ببکة مبارکا و هدي للعالمين" و امروز قريب چهار هزار سال از عمر اين خانه ميگذرد و هنوز آباد و معمور است. همچنین امام باقر علیه السلام در مورد علت نامیده شدن کعبه به "عَتِيقِ" فرموده اند: "براي اينکه هر خانه ای در دنيا در قيد ملک مالکي است(صاحبی دارد) و پروردگار تعالی آن خانه را از قيد مالکيت انسانها آزاد کرده وهيچ کس مالک آن نشده است" همچنین بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام کعبه از غرق شدن به هنگام طوفان نوح علیه السلام نیز آزاد(عتیق) بوده است) است(پس از انجام طواف آخر که طواف نساء نام دارد تمام محدویتهایی که به واسطه اعمال حج بر حاجی وضع شده بود، برداشته می شود | ||
| مثلًا اعمال زناشویی پس از انجام این طواف، حلال می گردد و دلیل نامگذاری آن به "طواف نساء" هم همین است. متأسفانه در ترجمه های مربوط به این آیه آمده است که باید قربانی را نزد کعبه بیاورند و در آنجا قربانی کنند که همان طور که می بینید در این آیه و آیه قبلش حرفی از قربانی نبود و ضمائر آیه به همه شعائر الهی مربوط به حج بر می گردد نتیجه همین ترجمه های اشتباه این شده که با فرض حضور حدود دو میلیون حاجی در مراسم حج یک سال، حدود پنجاه هزار تن گوشت قربانی، به یکباره در آن مکان جمع می شود و متأسفانه به دلیل نبود امکانات مناسب و هزینه بسیار نگهداری و توزیع آن در کشورهای دیگر بسیاری از این گوشتها سوزانده یا دفن می شود. ولی واقعیت این است که در قرآن کریم منعی برای اینکه حاجی به شخصی وکالت بدهد تا در شهر و دیار خودش به هنگام عید قربان، قربانی او را ذبح کند و به فقرای هم وطنش بدهد، نیست) ") | ||
| ۴۹۶ | مُحِلِّي | حلال كنندگان (در اصل "مُحِلِّين" نون آن چون مضاف واقع شده حذف گرديده است. اصلش ازکلمه حِلّ به معناي باز کردن گره است) |
| ۴۹۷ | مُحَمَّدٌ | نام مبارک پيامبر گرامي اسلام، آخرين و برترين پيامبر خدا صلي الله عليه وآله وسلّم به معني لایق ستایش شده (از رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلّم) پرسيدند : چرا به نام احمد و محمد و بشير و نذير ناميده شديد . فرمود : اما "محمّد" ناميده شدم، بدين جهت که من در زمين محمود و از نظر دوست و دشمن ستودهام و اما "أحمد"(ستوده تر) ناميده شدم بدين جهت که من در آسمان احمد و ستودهتر از ستودگيم در زمينم و اما بشير خوانده شدم به خاطر اين که هر کس مرا اطاعت کند به بهشت بشارت دارد و نذير خوانده شدم چون خدا هر کسي را که نافرمانيم کند از آتش انذار کرده) |
| ۴۹۸ | مَحْمُوداً | ستوده شده("وَمِنَ ٱللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَىٰ أَن يَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَامًا مَّحْمُودًا: و از شب، پس برای آن(نمار یا قرآن خواندن) بعد ازخوابيدن، بيدار شو("هجود" به معنی خواب است و از آنجا که یکی از معانی که باب تفعّل به ریشه فعل اضافه می کند، "دوري کردن فاعل از ريشه ي فعل" است، "تهجّد"، "بیدار شدن بعد از خواب"، معنی می دهد) به عنوان عطا و بخششی اضافه برای تو. امید است که پروردگارت تو را به مقامی ستوده شده برانگيزد(از میان بندگانش انتخابت کند برای دادن مقام محمود به تو چون "بعث" یعنی "برپاداشتن چيزي و آن را به طرفي حرکت دادن". عبارت "نَافِلَةً لَّکَ: عطا و بخششی اضافه برای تو" یعنی پروردگار مهربان خواسته با نماز شب به تو هدیه ای اضافه تر از دیگران بدهد. اشاره دارد به اینکه نماز برای نمازگزار، هدیه ای الهی محسوب می گردد نه تکلیفی سخت و مشقت آور چون این نماز تمام فایده اش به خود شخص می رسد و پروردگار بی نیاز، نیازی به این عبادت ندارد. از آنجایی که منعی برای نماز شب خواندن دیگران ذکر نشده از این هدیه اضافه(نماز شب) که پروردگار متعال برای پیامبر خود تعیین نموده، دیگران نیز می توانند بهره بگیرند |
| سپس اثر این هدیه را هم ذکر می کند و می فرماید با نماز شب خواندن امید است که به "مقام محمود" برسی که به فرموده پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، مقام شفاعت است یعنی آن قدر مقامت نزد پروردگار گرامی می شود که می توانی شفاعت دیگران را نیز بکنی. در اینکه فرمود: "امید است که به مقام محمود برسی" و آن را قطعی نکرد هم نکته ای است چون بسیاری با نماز شب خواندنشان، دچار کبر و غرور و خودپسندی می شوند و نمازی که باید بندگی پروردگار را در آنان افزایش دهد، به دلیل نیت ناخالصشان، بیشتر آنان را گرفتار خودپسندی می کند. در طول تاریخ کم نبوده اند جنایتکارانی که نماز شبشان هم ترک نمی شد. مانند قرآن که برای مؤمن منشأ تمامی رحمت و شفاست ولی به ظالم جز زیان و خسران نمی افزاید: "وَنُنَزِّلُ مِنَ ٱلْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ ٱلظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا". مردی نزد امام علی علیه السلام آمد و گفت: "به کلی از نماز شب محروم شدم" امام در جوابش فرمود: "تو مردی هستی که گناهانت تو را به سختی در بند کشیده اند")) | ||
| ۴۹۹ | مَحَوْنَا | محو كرديم(محو نمودن علاوه بر پاک نمودن به کم نمودن وضوح نیز گفته می شود که در این آیه از آن جنبه اش استفاده شده است: "و شب و روز را دو نشانه قرار دادیم به شکلی که نشانه شب را محو نمودیم(وضوحش را کم کردیم. "فـَ"، "به شکلی که" ترجمه شده مثل عبارت""فَمَا ٱلَّذِينَ فُضِّلُواْ بِرَادِّي رِزْقِهِمْ عَلَىٰ مَا مَلَکَتْ أَيْمَانُهُمْ فَهُمْ فِيهِ سَوَاء") و نشانه روز را روشنایی بخش و مایه ی بینایی قرار دادیم تا فضلی(بخشش بی حساب) از پروردگارتان بطلبید و تا شماره سالها و حساب را بدانید(همین تفاوت بین روشنایی شب ناشی از نور ماه و ستارگان که حالتی محو و نیمه تاریک دارد و روشنایی زیاد روز ناشی از نور خورشید باعث مشخص گردیدن یک شبانه روز می گردد که اساس ثبت تاریخ شده است تا حساب روز و ماه و سال برای انسانها مشخص گردیده در نتیجه زندگیشان نظم بگیرد) و در مورد هر چیزی آن را جزء جزء و مفصل و در نهایت روشنی بیان نمودیم تفصیلی(تفصیل یعنی روشن ساختن معانی به نحوی که منظور کلام به درستی فهمیده شود) وصف ناشدنی" |
| اکثر موجودات و از جمله انسان به حکمت الهی به شکلی خلق شده اند تا در شب به خواب روند و در خواب بدنشان فرصتی برای تجدید قوا، رشد، تعمیر و حتی تمرین ذهنی برای انجام امور روزشان بیابد. در شب گیاهان بر خلاف روز اکسیژن را مصرف کرده و دی اکسید کربن تولید می کنند و همین امر باعث کاهش غلظت موضعی اکسیژن در شب شده که به همراه کاهش نور که در تنظیم ساعت زیستی بدن نقش اصلی را دارد زمینه به خواب رفتن اکثر موجودات را فراهم می کند به همین دلیل است که خواب روز نمی تواند جبران کننده خواب در شب باشد. روشنایی روز نیز زمینه را برای کار و فعالیت انسان فراهم می کند هم از لحاظ جسمی و هم از لحاظ محیطی تصور کنید اگر در تاریکی دائمی قرار داشتیم چه هزینه هنگفتی برای تأمین روشنایی لازم بود) | ||
| ۵۰۰ | مَحْيَاهُم | زنده بودنشان - زندگيشان |
| ۵۰۱ | مَحْيَايَ | زنده بودنم - زندگيم |
| ۵۰۲ | مَحِيصٍ | راه گريز - راه فرار- مفرّ(محيص از ماضي حاص که به معناي عدول کرد يا جا عوض کرد و يا گريزگاهي يافت و از آنجا پا به فرار گذاشت،ميباشد) |
| ۵۰۳ | مَحِيضِ | عادت ماهيانه زنان - حيض- قائدگي (چرخهٔ قاعدگي يا سيکل قاعدگي در واقع تغييرات فيزيولوژيکي است که در زنان بارور جهت توليدمثل جنسي رخ مي دهد و هر ماه يک تخمک بالغ شده و آمادهٔ تشکيل جنين ميشود. در اين مدت به تدريج بافت رحم نيز آمادهٔ نگهداري جنين ميشود. اگر لقاح صورت نگيرد، تخمک دفع شده و بافت پوششي رحم ريزش ميکند كه به خروج بافت پوششي رحم (كه بيشتر شبيه خون است) از رحم حيض يا قائدگي مي گويند . اين فرآيند به طور طبيعي در دوران باروري جنسي گونههاي پستانداران ماده رخ مي دهد. چرخهٔ قاعدگي زنان در دوران بارداري و شيردهي متوقف ميشود. چرخهٔ قاعدگي از دوران بلوغ تا زمان يائسگي ادامه مييابد. مدت خونريزي قاعدگي براي چندروز، معمولا ۳ تا ۵ روز طول ميکشد، اما بين ۲ تا ۸ روز نيز ميتواند متغير باشد. نزديكي درزمان حيض به دليل تقارن با انقبضات شكمي دردناكي كه عامل خروج بافت پوششي رحمي قبلي مي باشند، براي زنان آزار دهنده است از طرفي به جهت ناقص بودن بافت پوششي رحم زمان بسيار نامناسبي براي بارداري و لقاح مي باشد) |
| ۵۰۴ | مُحِيطٌ | احاطه كننده - آن چيز يا آن كسي كه درپيرامون ديگري از هر طرف قرار دارد(احاطه پروردگار به هر چیز به این معنی است که تمام جوانب هر چیزی وابسته کامل به اوست) |
| ۵۰۵ | مُحِيطَةٌ | همواره و بی اندازه احاطه کننده - آن چيز يا آن كسي كه درپيرامون ديگري از هر طرف قرار دارد |
| ۵۰۶ | مُحْيِي | زنده كننده |
| ۵۰۷ | مَخَاض | درد زاييدن - درد زایمان |
| ۵۰۸ | مُخْبِتِينَ | تواضع كنندگان(کلمه خبت به معناي زمين مطمئن و محکم است و به تدريج در معناي نرمي و تواضع استعمال شده در فارسی هم رایج است که به انسان متواضع، "خاکی" می گویند) |
| ۵۰۹ | مُخْتَال | کسي است که دستخوش خيالات خود شده و خيالش او را در نظر خودش شخصي بسيار بزرگ جلوه داده، در نتيجه دچار به کبر گشته و از راه صواب گمراه شده است ( اسب را هم اگر خيل ميخوانند براي اين است که با غرور راه مي رود) |
| ۵۱۰ | مُخْتَلِفٌ | گوناگون |
| ۵۱۱ | مُخْتَلِفُونَ | گوناگونها - آنان که با یگدیگر اختلاف دارند |
| ۵۱۲ | مُخْتَلِفِينَ | گوناگونها - آنان که با یگدیگر اختلاف دارند |
| ۵۱۳ | مَخْتُومٍ | سر بسته ومهر و موم شده (روی در جعبه یا بسته ای را که می خواستند مطمئن شوند کسی جز آن که بسته قرار است به دست او برسد، آن راباز نمی کند قطعه ای از جنسی شبیه گل می چسباندند و روی آن مهر مخصوصی می زدند. شکسته نشدن این مهر نشانه ای بود که این جعبه یا بسته، باز نشده و نه چیزی به آن اضافه گشته و نه کم شده است و ختم و مهر کردن کنايه است از بستن چيزي به طوري که باز نشود و مهر زدن بر دلها استعاره ای ایست برای اینکه دیگر نور هدایتی وارد آن نمی شود |
| ۵۱۴ | مَخْذُولًا | واگذاشته شده و ياري نشده (مخذول اسم مفعول از خذلان و خذلان یعنی آن کس که آدمي احتمال مي دهد او را ياري کند در هنگام احتياج او را رها کرده و ياريش نکند) |
| ۵۱۵ | مُخْرِجُ | خارج كننده |
| ۵۱۶ | مُخْرَجَ | خارج كردن (مصدر ميمي است و مخرج صدق يعني خارج كردني كه همه لوازم يك خروج موفق و در سلامت كامل را داشته باشد.در دعاي قرآني "رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ: ای پرورش دهنده من مرا داخل کن، داخل كردنِ راستی و درستی و نیکی و خارجم کن خارج کردنِ راستی و درستی و نیکی" از پروردگار متعال مي خواهيم هر کاري را شروع مي کنيم و يا در هر مکاني داخل مي شويم اين شروع با صدق و راستي و نيکي باشد. علاوه بر اينکه فقط در کاري داخل شويم که رضاي پروردگار در آن است، تعهد و تخصص لازم براي شروع آن را هم داشته باشيم يعني با نيتي خالصانه و تنها براي رضاي پروردگار و با اطلاع کامل از حلال و حرام الهي که از فهم دقيق قرآن کريم حاصل مي گردد، آن کار را اغاز کنيم و هم دانش و لوازم کار را با ياري پروردگار فراهم نمائيم و با علم مخصوص به همان کار به بهترين شکل، بهره گيري از اين لوازم را مديريت کنيم. |
| همچنین مُخرج صدق را برای هر کاری می طلبیم يعني خارج كردني كه همه لوازم يك خروج موفق و در سلامت كامل را داشته باشد کسی که از کاری یا مکانی می خواهد خارج گردد باید مراحل خروج را نیز مانند مراحل شروع به نیکی انجام دهد اولاً ببیند این خارج شدنش مطابق رضای الهی است یا نه سپس باید طوری کار را خاتمه دهد یا به دیگری بسپارد که اطمینان حاصل کند پس از رها کردنش آنچه آباد نموده، تخریب نمی شود) | ||
| ۵۱۷ | مَخْرَجاً | محل خروج |
| ۵۱۸ | مُخْرَجُونَ | بيرون آورده شده ها |
| ۵۱۹ | مُخْرَجِينَ | بيرون آورده شده ها |
| ۵۲۰ | مُخْزِي | خوار و رسوا كننده(خزی: خواري و هر پستي ديگري است که آدمي از آن شرم داشته باشد) |
| ۵۲۱ | مُخْسِرِينَ | خسارت زنندگان و تباه کنندگان سرمایه- کم فروشان (کلمه خسر يا خسران به معني از دست دادن سرمايه است، يا همه اش و يا بعضي از آن مانند یخ فروشی که کالای خود را نه تنها نفروخته بلکه با آب شدن آن اصل مالش نیز از بین رفته است و همین گونه است عمری که به بطالت یا گناه گذشته باشد) |
| ۵۲۲ | مُخْضَرَّةً | سبز شده |
| ۵۲۳ | مَخْضُودٍ | بي خار(مخضود هر شاخهاي است که تيغش بريده شده باشد و ديگر خار در آن نباشد( "سدرة المنتهی: تک درخت سدر انتهایی" آخرین مرز و حجابی است که بالاتر از آن فرشتگان اجازه عروج ندارند روشن است که واژه درخت در عالم غیب بسیار متفاوت با درختان زمینی و دور از تصورات بشر است واین نامگذاری تنها به دلیل شباهتهای اندکی است که میان آن مخلوق و درخت زمینی سدر می باشد تا اندکی آن واقعیت را به ذهن نزدیک کند شباهتهایی از این قبیل که درخت "سدر" از درختانی است که در میان مردم از قدیم تقدسی داشته است چون از قدیم مردم اعتقاد داشتند هر جایی که سدری روییده انسان مقدسی از آنجا عبور کرده است این درخت در سخت ترین شرائط بیابانی می روید و منشأ خیر و برکت برای موجودات اطراف خود می گردد و میوه و برگ و چوبش هر یک حوائجی از موجودات را برطرف کرده و عمر درازی نیز دارد در سوره مبارکه واقعه از آن درخت سدر عالم غیب با نام "سدر مخضود: سدر بی خار" یاد شده است. در فارسی و عربی معمولاً مقصود از درخت سدر، همان درخت کُنار است که از درختان دارای خار می باشد پس مقصود قرآن کریم نیز از درخت سدر همان درخت کُنار است ولی در برخی نقاط دنیا به نوعی کاج مُطَبَّق، سدر می گویند) |
| ۵۲۴ | مُخَلَّدُونَ | جاوداني شده ها (کلمه مخلدون اسم مفعول از باب تفعيل از ماده خلود است، که به معناي دوام است، يعني پسراني بهشتي به آنان خدمت ميکنند که تا ابد به همان قيافه پسري و جواني باقيند و گذشت زمان اثري در آنان نميگذارد . بعضي از مفسرين گفتهاند : مخلدون از ماده خلد - به فتحه خاء و لام - است که به معناي گوشواره است و مراد اين است که خدمتکاران نامبرده گوشواره بگوشند) |
| ۵۲۵ | مُخْلَصاً | خالص شده |
| ۵۲۶ | مُخْلِصاً | خالص كننده |
| ۵۲۷ | مُخْلِصُونَ | خالص كننده ها |
| ۵۲۸ | مُخْلِصِينَ | خالص كننده ها |
| ۵۲۹ | مُخْلَصِينَ | خالص شده ها |
| ۵۳۰ | مُخْلِفَ | تخلف كننده(مُخْلِفَ وَعْدِ : عهد شكن) |
| ۵۳۱ | مُخَلَّفُونَ | برجاي ماندگان - متخلفان (کلمه مخلفون اسم مفعول از ماده خلف به معناي باقي گذاردن بعد از رفتن است) |
| ۵۳۲ | مُخَلَّفِينَ | برجاي ماندگان - متخلفان (کلمه مخلفون اسم مفعول از ماده خلف به معناي باقي گذاردن بعد از رفتن است) |
| ۵۳۳ | مُخَلَّقَةٍ | آنچه خلقتش كامل شده |
| ۵۳۴ | مَخْمَصَةٍ | قحطي و گرسنگي |
| ۵۳۵ | مَدَّ | گسترد - كشيد("أَلَمْ تَرَ إِلَىٰ رَبِّکَ کَيْفَ مَدَّ ٱلظِّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاکِنًا ثُمَّ جَعَلْنَا ٱلشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلًا: آیا نظر نکرده و نمی کنی به سوی پروردگارت که چگونه سایه را کشید در حالی که اگر می خواست آن را ساکن قرار می داد سپس خورشید را بر آن دلیل قرار دادیم(قسمت اوّل آیه به سایه بزرگی اشاره دارد که مردم زمین آن را با نام "شب" می شناسند در واقع شب، سایه یک سمت کره زمین می باشد که بر سمت دیگرش افتاده است و حرکت دادن این سایه را با کلمه "مَدَّ: کشید"، توصیف نموده چون شبیه کشیده شدن یک پتو از سمتی به سمت دیگر است بنابراین قسمت اوّل آیه به نعمت گردش شب و روز اشاره دارد. اگر سرعت چرخش زمین از ۲۴ ساعت در هر چرخش به ۸۷۶۰ ساعت در هر چرخش کاهش یابد، یک سمت زمین همیشه به سمت خورشید و روز خواهد بود و سمت دیگرش همواره پشت به خورشید و شب. شبیه وضعیتی که هم اکنون ماه نسبت به زمین دارد(همیشه یک سمت ماه به سمت زمین است و سمت دیگرماه از روی زمین دیده نمی شود) در این صورت یک سمت زمین به حدی گرم می شد که آب موجود |
| در آن به جوش آمده و به سرعت تبخیر می گشت و این حجم عظیم از بخار آب نتیجه اش بارش شدید برف همیشگی و یخبندان بسیار شدید در سمت دیگر بود. اگر زمین چنین وضعیتی داشت ، حیات بر روی آن شکل نمی گرفت مگر بر روی نوار باریک مرزی بین دو نیمه آن البته جریانات شدید همرفتی هوا به جهت اختلاف زیاد دما در دو سمت این منطقه نیز باعث ایجاد طوفانهای سهمگین در آن می شد که ادامه حیات اکثر موجودات را غیر ممکن می ساخت. | ||
| قسمت دوم آیه به سایه های اشیاء بر روی زمین اشاره می کند که پس از طلوع خورشید تشکیل می شوند و برای همین کلمه "ثُمَّ: سپس" را به کار برده است. حرکت مستقیم موج الکترومغناطیس نور خورشید با طول موج کوتاهش باعث می گردد که اجسامی که در مقابل نور آن قرار می گیرند، از خود سایه به جا بگذارند و همین نعمت الهی باعث می شود زندگی برای موجودات زنده روی زمین ممکن گردد جدای از اینکه دمای سایه می تواند تا حدود ۲۵ درجه خنکتر از آفتاب باشد به دلیل همین حرکت مستقیم نور خورشید میزان برخورد اشعه ماورای بنفش آن به انسان در سایه بسیار کمتر از آفتاب است. قرار گرفتن طولانی مدت در برابر شدت بالای اشعه ماورای بنفش آفتاب علاوه بر آسیبهای جسمی بسیار از قبیل آفتاب سوختگی(نوعی سوختگی تشعشعی)، آب مروارید، سوختگی قرنیه، سرطان پوست و ... می تواند در موارد حاد باعث تشنج و در نهایت مرگ گردد)") | ||
| ۵۳۶ | مَدّاً | كشش - کمک - ادامه دادنی وصف ناشدنی و غیر قابل تصور(کلمه مد و امداد به يک معنا است، منتها امداد بيشتر در کارهاي پسنديده و مد بيشتر در موارد ناپسند استعمال مي شود و منظور از عبارت "مَن کَانَ فِي ٱلضَّلَالَةِ فَلْيَمْدُدْ لَهُ ٱلرَّحْمَـٰنُ مَدّاً" که آن کس که در طريق گمراهي اصرار و لجاجت داشته باشد خداوند نيز دست او را باز مي گذارد تا بيشتر در گمراهي فرو رود. "کَلَّا سَنَکْتُبُ مَا يَقُولُ وَنَمُدُّ لَهُ مِنَ ٱلْعَذَابِ مَدًّا: هرگز چنین نیست آنچه را می گوید می نویسیم و برایش از آن عذاب(عذاب جهنم) ادامه می دهیم ادامه دادنی وصف ناشدنی و غیر قابل تصور") |
| ۵۳۷ | مَدَائِنِ | شهرها (جمع مدينة) |
| ۵۳۸ | مِدَاداً | مُرَكّب - جوهر("قُل لَّوْ کَانَ ٱلْبَحْرُ مِدَادًا لِّکَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ ٱلْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا: (ای پیامبر)بگو: "اگر تمام دریاها(به جهت الف و لامی که بر سر کلمه "ٱلْبَحْرُ" آمده، "تمام دریاها"، شده است) مرکب و جوهری شود برای کلمات پروردگارم(برای نوشتن مخلوقات پروردگار. کلمه در اصل به نوع خاصي از کلام، می گویند. در قرآن کریم فعل و کار پروردگار به این علت کلمه ناميده شده است که فعل او بر وجود او دلالت ميکند درست شبيه کلمه که بر وجود صاحب خود دلالت مي کند مثلا وقتی می گوییم درخت، حروف دال، ر، خ و ت تصویری در ذهن ما از واقعیت یک درخت ایجاد می کند و این حروف رابطی می شوند برای اشاره به درخت واقعی. به همین جهت ناميدن حضرت مسيح علي نبينا و عليه السلام، درقرآن کريم به عنوان "کلمه پروردگار" از این جهت است که آفرينش او بر ذات پروردگار متعال دلالت دارد، همانگونه که ساير موجودات نيز از آن جهت که بر آفريننده ي خود |
| دلالت مي کنند، کلمه اويند) سوگند که هر چه دریاست تمام می شود قبل از آن که کلمات(مخلوقات) پروردگارم پایان پذیرد هر چند که مثلش را به عنوان کمک بیاوریم(مخلوقات پروردگار آن قدر زیادند که اگر تمام آب دریاها مرکب شود نمی توان تنها نامشان را با آن همه جوهر نوشت هر چند پس از اتمام این همه جوهر به همان اندازه اول جایگزینش کنند. ماضی ساده برای بیان واقعیت حتمی استفاده شده و مضارع ترجمه می شود)") | ||
| ۵۳۹ | مُدْبِراً | پشت کننده - رويگردان |
| ۵۴۰ | مُدَبِّرَاتِ | تدبير کنندگان ( تدبير که با دُبُر به معني پشت از يک ريشه است به معناي اين است که چيزي را بعد ازيا در پي و پشت چيز ديگر بگيريم به عبارت ديگر به برنامه ريزي براي مديريت يکپارچه يک مجموعه مرتبط باهم که تمام اعضاي آن زنجير وار از هم تأثير مي پذيرند تدبير مي گويند) |
| ۵۴۱ | مُدْبِرِينَ | پشت کنندگان - رويگردانان("وَتَـٱللَّهِ لَأَکِيدَنَّ أَصْنَامَکُم بَعْدَ أَن تُوَلُّواْ مُدْبِرِينَ: بنابراین به الله قسم، سوگند که به یقین در مورد بتهای شما نقشه می کشم(به فارسی محاوره ای: "یک آشی برای بتهای شما بپزم که رویش یک وجب روغن باشد") بعد از آن که پشت کنان روی بگردانید(طوری بروید که برای مدتی به پشت سرتان برنگردید کنایه از اینکه به آنها سر نزنید. ظاهرًا مردم آن منطقه مراسمی داشته اند که همگی حتی کارگزاران بتخانه، در روز مراسم، شهر را ترک می کردند. اصنام جمع صنم است که هم به معنی بت می باشد و هم به معنی معشوق و دلبر زیبا رو و انتخاب این کلمه از این جهت است که علاوه بر بتها، بسیاری از زیبارویان نیز با دلبریهایشان باعث گمراهی مردم شده اند یا با زیبایی و دلبری چهره ها یا دلبری مال و ثروت و مقامشان)") |
| ۵۴۲ | مُدَّتْ | گسترده شود - کشيده شود(درعبارت "و اذا الأرض مدت " ظاهرا منظور از کشيده شدن زمين گشاد شدن آن است) |
| ۵۴۳ | مُدَّثِّرُ | جامه به خود پيچيده - پتو و رو انداز به خود پيچيده (در اصل متدثر بوده، که از مصدر تدثر مشتق شده و معنايش پيچيدن جامه و پتو و امثال آن به خود در هنگام خواب است و خطاب در اين جمله به رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلّم) است، که در چنين حالي بوده و لذا به همان حالي که داشته يعني پتو به خود پيچيده مورد خطاب قرار گرفته، تا ملاطفت را برساند، نظير جمله يا ايها المزمل که اين انس و ملاطفت را ميرساند) |
| ۵۴۴ | مُدْحَضِينَ | مغلوبين(از ادحاض به معني هلاك كردن و باطل كردن وغالب شدن) |
| ۵۴۵ | مَدْحُوراً | رانده شده به خواري و ذلت |
| ۵۴۶ | مُدْخَلَ | داخل كردن(مصدر ميمي است و مدخل صدق يعني داخل كردني كه همه لوازم يك دخول موفق و در سلامت كامل را داشته باشد. مدخل صدق يعني داخل كردني كه همه لوازم يك دخول موفق و در سلامت كامل را داشته باشد در دعاي قرآني "رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ: ای پرورش دهنده من مرا داخل کن، داخل كردنِ راستی و درستی و نیکی و خارجم کن خارج کردنِ راستی و درستی و نیکی" از پروردگار متعال مي خواهيم هر کاري را شروع مي کنيم و يا در هر مکاني داخل مي شويم اين شروع با صدق و راستي و نيکي باشد. علاوه بر اينکه فقط در کاري داخل شويم که رضاي پروردگار در آن است، تعهد و تخصص لازم براي شروع آن را هم داشته باشيم يعني با نيتي خالصانه و تنها براي رضاي پروردگار و با اطلاع کامل از حلال و حرام الهي که از فهم دقيق قرآن کريم حاصل مي گردد، آن کار را اغاز کنيم و هم دانش و لوازم کار را با ياري پروردگار فراهم نمائيم و با علم مخصوص به همان کار به بهترين شکل، بهره گيري از اين لوازم را مديريت کنيم. |
| همچنین مُخرج صدق را برای هر کاری می طلبیم يعني خارج كردني كه همه لوازم يك خروج موفق و در سلامت كامل را داشته باشد کسی که از کاری یا مکانی می خواهد خارج گردد باید مراحل خروج را نیز مانند مراحل شروع به نیکی انجام دهد اولاً ببیند این خارج شدنش مطابق رضای الهی است یا نه سپس باید طوری کار را خاتمه دهد یا به دیگری بسپارد که اطمینان حاصل کند پس از رها کردنش آنچه آباد نموده، تخریب نمی شود) | ||
| ۵۴۷ | مُدْخَلًا | جايگاه (در عبارت "وَنُدْخِلْکُم مُّدْخَلاًَ کَرِيماً") |
| ۵۴۸ | مُدَّخَلًا | کوره راهي که به زحمت بتوان از آن عبور کرد -راه زير زميني(در اصل متدخل، در باب افتعال بوده که حرف "تا"به دال تبديل و سپس در دال بعدي ادغام شده است. بنا به روايتي از امام صادق (عليهالسلام) فرمود اين کلمه به معناي راه زير زميني است) |
| ۵۴۹ | مَدَداً | به عنوان كمك("قُل لَّوْ کَانَ ٱلْبَحْرُ مِدَادًا لِّکَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ ٱلْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا: (ای پیامبر)بگو: "اگر تمام دریاها(به جهت الف و لامی که بر سر کلمه "ٱلْبَحْرُ" آمده، "تمام دریاها"، شده است) مرکب و جوهری شود برای کلمات پروردگارم(برای نوشتن مخلوقات پروردگار. کلمه در اصل به نوع خاصي از کلام، می گویند. در قرآن کریم فعل و کار پروردگار به این علت کلمه ناميده شده است که فعل او بر وجود او دلالت ميکند درست شبيه کلمه که بر وجود صاحب خود دلالت مي کند مثلا وقتی می گوییم درخت، حروف دال، ر، خ و ت تصویری در ذهن ما از واقعیت یک درخت ایجاد می کند و این حروف رابطی می شوند برای اشاره به درخت واقعی. به همین جهت ناميدن حضرت مسيح علي نبينا و عليه السلام، درقرآن کريم به عنوان "کلمه پروردگار" از این جهت است که آفرينش او بر ذات پروردگار متعال دلالت دارد، همانگونه که ساير موجودات نيز از آن جهت که بر آفريننده ي خود |
| دلالت مي کنند، کلمه اويند) سوگند که هر چه دریاست تمام می شود قبل از آن که کلمات(مخلوقات) پروردگارم پایان پذیرد هر چند که مثلش را به عنوان کمک بیاوریم(مخلوقات پروردگار آن قدر زیادند که اگر تمام آب دریاها مرکب شود نمی توان تنها نامشان را با آن همه جوهر نوشت هر چند پس از اتمام این همه جوهر به همان اندازه اول جایگزینش کنند. ماضی ساده برای بیان واقعیت حتمی استفاده شده و مضارع ترجمه می شود)") | ||
| ۵۵۰ | مَدَدْنَاهَا | آن را گسترش داديم |
| ۵۵۱ | مِدْرَاراً | پي در پي و با بركت- پر ریزش(کلمه مدرارا مبالغه از مصدر "درّ" به معني ريزش است و مورد استعمال اصلي آن در خصوص شير پستان بوده و بعدها در مورد باران نيز به عنوان استعاره استعمال شده، چون هم شير و هم باران نفع و فايده دارد. در عبارت" أَرْسَلْنَا ٱلسَّمَاءَ عَلَيْهِم مِّدْرَاراً"آسمان به مادری تشبیه شده که برای شیر دادن فرزندانش که همان موجودات روی زمینند، توسط پروردگار به بالای سر ایشان فرستاده شده است) |
| ۵۵۲ | مُدْرَکُونَ | آنان كه چيزي كه در تعقيبشان بوده به آنها رسيده("فَلَمَّا تَرَاءَا ٱلْجَمْعَانِ قَالَ أَصْحَابُ مُوسَىٰ إِنَّا لَمُدْرَکُونَ(شعراء۶۱): (این تعقیب ادامه یافت)تا وقتی که دو جمعیت(بنی اسرائیل و لشکر فرعون) یکدیگر را دیدند. اصحاب موسی گفتند: "سوگند که به یقین ما آنهائیم كه چيزي كه در تعقيبشان بوده به آنها رسيده(با این سرعتی که لشکر فرعون به سمت ما می آید قطعًا به ما خواهند رسید)"") |
| ۵۵۳ | مُدَّکِرٍ | ياد آور - متذكّر- كسي كه به ياد آورد - تذكّر گيرنده(در اصل "مذ ْتَكِر "(اسم فاعل)در باب افتعال بوده كه تا و ذال به دال تبديل شده اند) |
| ۵۵۴ | مُدْهَامَّتَانِ | آن دو سبزي که از شدت انبوهي رنگشان متمايل به سياه شده است (از مصدر ادهيمام (باب افعيلال) است، از ثلاثي مجرد دهمة گرفته شده و دهمة به معناي سبز پر رنگ است، به طوري که از شدت سبزي رنگش متمايل به سياهي شده باشد در عبارت "مُدْهَامَّتَانِ " در وصف دو بهشت مذکور ميفرمايد : آن قدر سبز است که سبزيش و غرور و ابتهاج درختانش به نهايت رسيده و برگها متمايل به سياهي شده) |
| ۵۵۵ | مُدْهِنُونَ | سهل انگاري کنندگان - بي اعتنايي کنندگان (جمع اسم فاعل از مصدر ادهان است و ادهان به معناي سهلانگاري است، که البته در اصل به معناي روغن مالي به منظور نرم کردن چيزي بوده و به عنوان استعاره در سهلانگاري استعمال شده است و استفهام در آيه ي "أَفَبِهَـٰذَا ٱلْحَدِيثِ أَنتُم مُّدْهِنُونَ " استفهام سرزنشي است، ايشان را سرزنش ميکند به اينکه قرآن را يکدستي گرفتند و آن را چيزي غير قابل اعتناء دانستند) |
| ۵۵۶ | مَدْيَنَ | نام شهري در قديم بوده که در مسير عربستان به شام قرار داشته وحضرت شعيب علي نبينا و عليه السلام در آنجا ميزيسته است (مدين شهري بوده در کنار درياي سرخ روبروي تبوک که فاصله اش از تبوک شش منزل می باشد(هر منزل ۲۴ کیلومتر است) و از تبوک بزرگتر بوده است، چاهي هم که گوسفندان حضرت شعيب از آن آب داده ميشد در همانجا بوده و بعضي ديگر گفتهاند: "اين شهر در هشت منزلي مصر و خارج از قلمرو حکومت فرعون بوده و به همين دلیل حضرت موسي(عليهالسلام) پس از فرار از دست مأموران فرعون به آنجا پناه آورد. امروزه نیز محوطه ای باستانی با نام "مدین، Madyan" در منطقه البدع، در استان تبوک واقع در شمال غربی عربستان در نزدیکی خلیج عقبه موجود است این منطقه شامل خانه هایی تراشیده شده از کوه، معروف به "غارهای شعیب"، می باشد) |
| ۵۵۷ | مَدِينَةِ | شهر- مدينه( در آيه شريفه ۸ سوره مبارکه منافقون : "يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَا إِلَي ٱلْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ ٱلْأَعَزُّ مِنْهَا ٱلْأَذَلَّ ...") |
| ۵۵۸ | مَدِينُونَ | جزا داده شدگان (کلمه مدينين به معناي مجزيين - جزا دادهشدگان است، از ماده دان - يدين است، که معناي جزي - يجزي را مي دهد، درعبارت "فَلَوْلَا إِن کُنتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ تَرْجِعُونَهَا إِن کُنتُمْ صَادِقِينَ "ميفرمايد : پس چرا او را بر نميگردانيد اگر جزايي در کار نيست و شما جزا داده نميشويد و ثواب و عقابي نداريد) |
| ۵۵۹ | مَدِينِينَ | جزا داده شدگان (کلمه مدينين به معناي مجزيين - جزا دادهشدگان است، از ماده دان - يدين است، که معناي جزي - يجزي را مي دهد، درعبارت "فَلَوْلَا إِن کُنتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ تَرْجِعُونَهَا إِن کُنتُمْ صَادِقِينَ "ميفرمايد : پس چرا او را بر نميگردانيد اگر جزايي در کار نيست و شما جزا داده نميشويد و ثواب و عقابي نداريد) |
| ۵۶۰ | مَذْؤُوماً | مذموم و معيوب (مذموم:نکوهيده - ملامت شده - سرزنش شده) |
| ۵۶۱ | مُذَبْذَبِينَ | متحيروسرگردانان (مذبذب بودن هر چيزي به معناي آمد و شد کردن آن بين دو طرف است بدون اينکه آن چيز تعلق و وابستگي به يکي از آن دو طرف داشته باشد . و اين خود صفت منافقين است که بين مؤمنين و کفار آمد و شد دارند، نه به کفار بستگي و تعلق دارند و نه به مؤمنين لا الي هؤلاء يعني نه به طرف مؤمنين به تنهائي، تا مؤمن حقيقي باشند و لا الي هؤلاء و نه به طرف کفار تا کافر محض باشند) |
| ۵۶۲ | مُذْعِنِينَ | مطيعان - فرمانبرداران |
| ۵۶۳ | مُذَکِّرٌ | تذكر دهنده - يادآور ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است) |
| ۵۶۴ | مَذْکُوراً | ذكر شده - چيزي كه از آن ياد شود ("هَلْ أَتَىٰ عَلَى ٱلْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ ٱلدَّهْرِ لَمْ يَکُن شَيْئًا مَّذْکُورًا(انسان۱): آيا بر انسان مدتي از روزگار نيامد در حالي که چيزي ذکر و ياد شده، نبوده و نيست(هر انساني مدتي نطفه بوده که آن قدر کوچک است که با چشم غير مسلح ديده نمي شود به همين دليل مي فرمايد چيز قابل ذکري نيست البته درون همين نطفه به ظاهر ناچيز در ملکولي به نام DNA اغلب خصوصيات جسمي و بسياري از خصوصيات شخصيتي او که از اجدادش به ارث برده، ثبت است. امام حسين عليه السلام مي فرمايند: "(معبود من)نعمت خود را بر من آغاز نمودي قبل از اينکه چيزي ذکر و ياد شده باشم". کلمه "دَهْرِ" در اصل به معناي طول مدت ابتدا تا انتهای دنیاست که براي جهان ما طبق يافته هاي علمي تا کنون ۱۴ ميليارد سال مي باشد)") |
| ۵۶۵ | مَذْمُومٌ | نکوهيده - ملامت شده - سرزنش شده |
| ۵۶۶ | مَرَّ | عبور کرد - گذشت - گذر كردن (درعبارت "وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ ٱلسَّحَابِ ") |
| ۵۶۷ | مَرْءُ | شخص- انسان(در اصل به معنی مرد بوده و مؤنث آن "ٱمْرَأَة" می باشد ولی همان طور که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد در آیات قرآن کریم به معنی کلی شخص و انسان به کار رفته است. "وَٱعْلَمُواْ أَنَّ ٱللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ ٱلْمَرْءِ وَقَلْبِهِ: و بدانید که الله حائل بین شخص و قلبش می باشد(حائل یعنی چیزی که در فاصله میان دو چیز دیگر قرار گرفته است و منظور این است که تا پروردگار نخواهد محبت و اعتقاد به چیزی وارد قلب کسی نمی شود. تفاوت بین "مرء:شخص، انسان" و قلب او این است که "مرء" ظاهری است که از یک انسان توسط دیگران دیده می شود و قلب او همان اصل و باطن و در واقع روح اوست به عنوان مثال ممکن است ظاهر شخصی نشان دهد که از چیزی خوشش آمده است ولی در باطن آن را دوست نداشته باشد در فارسی هم رایج است که می گویند "در دلش نیست") |
| ۵۶۸ | مِرَاءً | بحث و مجادله (کلمه مرية به معناي تردد در چيزي است و شک از مريه عمومي تر است . امتراء و ممارات به معناي محاجه (دليل آوردن)در آن امري است که مورد ترديد باشد . اصل کلمه مرية از اصطلاح مريت الناقة گرفته شده که معنايش به پستان ماده شتر جهت دوشيدن شير دست کشيدم است . پس اگر جدال را ممارات خواندهاند براي اين است که شخص مجادله کننده با کلام خود ميخواهد همه حرفهاي طرف خود را از او بدوشد و رد کند . و مقصود از ظاهر بودن مراء در عبارت "فَلَا تُمَارِ فِيهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً "اين است که در موضوع مورد بحث تعمق و دقت ننموده به همان مقداري که قرآن از قصه اصحاب کهف آورده اکتفاء کند) |
| ۵۶۹ | مَرَّاتٍ | بارها - مرتبه ها - نوبتها(جمع مَرّّة) |
| ۵۷۰ | مَرَاضِعَ | زنان شيرده (جمع مرضعه) |
| ۵۷۱ | مُرَاغَماً | غلبه ها بر موانع(از رَغام به معناي خاک نرم است، و" رغم انف فلان" معنايش اين است که بینی فلاني را به خاک ماليد پس عبارت "وَمَن يُهَاجِرْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ يَجِدْ فِي ٱلْأَرْضِ مُرَاغَماً کَثِيراً وَسَعَةً "به اين معني است که : هر کس در راه الله مهاجرت کند و از خانه و کاشانه اش برای حفظ دینش و پایبندی به اعتقادش چشم بپوشد، خواهد ديد که در زمين نقاط بسياري براي زندگي او هست. و با مهاجرت از سرزمینی که در آن موانع نمی گذارند به دینش عمل کند، به نقطهاي ديگر، مثل اینکه بینی آن موانع را به خاک ميمالد) |
| ۵۷۲ | مَرَافِقِ | آرنجها("... فَـٱغْسِلُواْ وُجُوهَکُمْ وَأَيْدِيَکُمْ إِلَى ٱلْمَرَافِقِ ... (مائده۶): پس صورتهایتان و دستهایتان را تا آرنجها بشویید(یکی از معانی کلمه " إِلَىٰ"، "تا" می باشد مانند: "وَإِنَّ عَلَیکَ ٱللَّعْنَةَ إِلَىٰ یوْمِ ٱلدِّینِ: و به یقین همه لعنتها بر تو است تا روز جزا و دین(روزی که فقط دینداری در آن روز به کار می آید)" بنابراین در این آیه شریفه کلمه "إلی" محدوده شستن را تعیین می کند نه جهت شستن را. از آنجا که در قرآن کریم حتی یک حرف هم زائد یا کم نیست، لازم نبوده که شروع محدوده را ذکر کند زیرا شروع دست طبق عرف و معمول هر جامعه انسانی از سر انگشتان و کف دست می باشد مثلاً وقتی به کسی می گوئیم به چیزی دست بزن منظورمان این است که انگشتان و کف دستت را به آن بزن نه کتفت را، پس کلمه "إلی" در این آیه شریفه انتهای محدوده ای از دست را که باید شسته شود، مشخص می کند. از آنجا که قرآن کریم جهت شستن دست را مشخص نمی کند می توان نتیجه گرفت که چندان مهم نیست. |
| در مورد جهت این شستن در روایتی از امام باقر علیه السلام آمده است که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به هنگام وضو دستها را از بالا به پائین می شستند از طرفی در قرآن کریم می فرماید:" لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ ٱللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ: یقینًا و قطعًا برای شما در رسول الله نمونه ای نیکوست" پس بهتر است(چون به صحت روایت نمی توان مانند متن قرآن کریم، یقین داشت) که ما هم این گونه عمل نمائیم ضمن اینکه منطق و عقل نیز صحت این روایت را تأیید می کند چون این طرز شستن دست مانع از ریختن اضافه آب وضو به روی لباس و بدن می شود که البته صورت خوشی ندارد بر همین اساس این فتوا که اگر اندکی دست به سمت بالا رفت یا آب وضو به سمت بالا برگشت، وضو باطل می شود از جهت اختلافش با قرآن کریم قابل اعتنا نیست)") | ||
| ۵۷۳ | مَرَّةٍ | مرتبه - بار - دفعه - يک بار(کلمه مرة به معناي يک دفعه است، پس کلمه مرتان به معناي دو دفعه است و از ماده مرور گرفته شده،و دلالت مي کند يک بار انجام يک عمل، همچنانکه کلمات دفعه و کره و نزله هم معناي آنرا ميدهند و بر وزن آن نيز هستند و هم از نظر اعتبار نظير آن ميباشند) |
| ۵۷۴ | مَرَّتْ | با آن آمد و شد و نشست و برخاست کرد |
| ۵۷۵ | مِرَّةٍ | شدت و يا پختگي عقل و رأي - درايت و توانمندي شگفت (از ماده مرور گرفته در اين وزن نوع خاصي از مرور را مي رساند) |
| ۵۷۶ | مُرْتَابٌ | شکاک |
| ۵۷۷ | مَرَّتَانِ | دو بار - دو دفعه (کلمه مرة به معناي يک دفعه است، پس کلمه مرتان به معناي دو دفعه است و از ماده مرور گرفته شده،و دلالت مي کند يک بار انجام يک عمل، همچنانکه کلمات دفعه و کره و نزله هم معناي آنرا ميدهند و بر وزن آن نيز هستند و هم از نظر اعتبار نظير آن ميباشند) |
| ۵۷۸ | مُرْتَفَقاً | جايگاه - تکيه گاه(کلمه مرتفق از مرفق به معنی آرنج گرفته شده است از آنجا که کسی که در جایگاه یا بر تختی تکیه کرده و لم داده است آرنج خود را هم تراز نشیمنگاه خود قرار می دهد و ظرافتی خاصی در انتخاب این کلمه در عبارت "إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِن يَسْتَغِيثُواْ يُغَاثُواْ بِمَاءٍ کَـٱلْمُهْلِ يَشْوِي ٱلْوُجُوهَ بِئْسَ ٱلشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقًا: به یقین ما برای ظالمان آتشی عظیم مهیا نموده ایم که خیمه اش بر آنها احاطه کرده است(آن آتش مانند خیمه ای دور تا دور آنها را گرفته و راه فراری از آن ندارند. صیغه ماضی ساده برای بیان واقعیت حتمی در آینده به کار رفته و به صورت مضارع ترجمه می شود) و اگر با نهایت تلاششان به ياري طلبند با آبی همچون فلز مذاب به فریادشان می رسند که چهره ها را بریان می کند چه بد نوشیدنی است و بد جایگاه و تکیه گاهی است"، به کار رفته است و به حاکم و مسئول ظالمی که بر تخت قدرتش لم داده و به ظلم به خلائق مشغول است خاطرنشان می کند که به جایگاهت دل خوش نکن که در واقع در خیمه ای از آتش لم داده ای) |
| ۵۷۹ | مُرْتَقِبُونَ | منتظران |
| ۵۸۰ | مَرَّتَيْنِ | دو بار - دو دفعه (کلمه مرة به معناي يک دفعه است، پس کلمه مرتان به معناي دو دفعه است و از ماده مرور گرفته شده،و دلالت مي کند يک بار انجام يک عمل، همچنانکه کلمات دفعه و کره و نزله هم معناي آنرا ميدهند و بر وزن آن نيز هستند و هم از نظر اعتبار نظير آن ميباشند) |
| ۵۸۱ | مَرَجَ | مخلوط کرد - در هم آمیخت("وَهُوَ ٱلَّذِي مَرَجَ ٱلْبَحْرَيْنِ هَـٰذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهَـٰذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَجَعَلَ بَيْنَهُمَا بَرْزَخًا وَحِجْرًا مَّحْجُورًا: و او کسی است که دو مکانی که آب زیادی را در خود جمع کرده است را در هم آمیخت(اصل در معنای کلمه "بَحْر" وسعت شکافی است که آب، میان دو قطعه از زمین انداخته است) این آب خوش طعم و پاکيزه وخالص و گوارا و این آبي که طعمش برگشته و بسیار شور متمايل به تلخي است و بین آن دو فاصله و مرزی قرار داد و مانعی نفوذ ناپذیر(پدیده عجیب مخلوط نشدن آبهای دو دریا که از نظر املاح موجود در آنها باهم متفاوتند وگاهی با تفاوت رنگ هم همراه است در چهار مورد در قرآن ذکرشده که دومورد سوره مبارکه نمل آیه شریفه ۶۱ و سوره مبارکه الرحمن آیات شریفه ۱۹ تا ۲۱ حالت کلی دارد ودو مورد دیگر در مورد مخلوط نشدن آب شور و شیرین در محل تلاقی رودها با دریاست که در سوره مبارکه فرقان آیه ۵۳ وسوره مبارکه فاطر آیه ۱۲ آمده است. |
| با جستجوی عبارت "Two different seas can not be combined together" تصاویر و فیلمهای بسیاری در این مورد را خواهید یافت از جمله در شهر توریستی اسکاگن(Skagen)، شمالی ترین شهر دانمارک جایی که دریای بالتیک و دریای شمال به هم می پیوندند وضوح این مرز جلوه بیشتری دارد)") | ||
| ۵۸۲ | مَرْجَانُ | مرجان (مرجانها جانوراني گـُل مانند و استوانه اي از رده كيسه تنان هستند در بالاي استوانه، سر آن ها قرار دارد و در پايين، صفحه اي پهن وجود دارد كه به آن صفحه پايي مي گويند. سلول هاي صفحه پايي موادي آهكي ترشح مي كنند تا مرجان بر روي تخته سنگ ثابت نگه داشته شود. با ترشح اين مواد، به تدريج پايه اي آهكي براي مرجان به وجود مي آيد.در پزشکي، ترکيبات شيميايي حاصل از مرجان براي درمان سرطان، ايدز، تسکين درد و ساير موارد استفاده مي شوند. اسکلت برخي مرجانها براي پيوند استخوان در انسان مورد استفاده قرار ميگيرند.کربنات کلسيم مرجان درپزشکي سنتي کاربرد وسيعي دارد و به عنوان مکمل در درمان تعداد زيادي از اختلالات استخواني که با کمبود کلسيم همراه است، به کار ميرود. زماني که مرجانها براي ساخت اسکلت خود، کربنات کلسيم ترشح ميکنند، ميزان اشباع کربنات در درياها کاهش پيدا مي کند.بنابراين دي اکسيد کربن موجود در هوا در دريا حل شده و اثرات گازهاي گلخانهاي را کاهش مي يابد.از طرفي مرجانها قسمت اعظم اكسيژن آب دريا را كه حيات آبزيان وابسته به آن است توليد مي كنند. هر يک متر مربع مرجان از نظر اقتصادي حدود ۴۷۰۰۰ دلار ميارزد) |
| ۵۸۳ | مَرْجِعُکُمْ | جای بازگشت شما - بازگشتگاه شما(استفاده از عبارت "إِلَيْنَا مَرْجِعُکُمْ: بازگشت شما فقط به سوي ماست" از این جهت می باشد که منشاء ما جهاني ديگر است و مدتي کوتاه به اين جهان منتقل شديم و دوباره به آن عالم برمي گرديم. اضافه نمودن کلمه "فقط" در ترجمه به جهت مقدم شدن جار و مجرور "الینا" به "مرجعکم" می باشد) |
| ۵۸۴ | مَرْجِعُهُمْ | جای بازگشت ايشان - بازگشتگاه ایشان(استفاده از عبارت "إِلَيْنَا مَرْجِعُهُمْ: بازگشت آنها فقط به سوي ماست" از این جهت می باشد که منشاء آنها جهاني ديگر است و مدتي کوتاه به اين جهان منتقل شده اند و دوباره به آن عالم برمي گردند. اضافه نمودن کلمه "فقط" در ترجمه به جهت مقدم شدن جار و مجرور "الینا" به "مرجعهم" می باشد) |
| ۵۸۵ | مُرْجِفُونَ | آنان كه خبرهاي دروغ و دلهره آور پخش ميكنند (کلمه مرجفون جمع اسم فاعل از ارجاف است و ارجاف به معناي اشاعه باطل و در سايه آن استفادههاي نامشروع بردن است و يا حداقل مردم را دچار اضطراب کردن است) |
| ۵۸۶ | مَرْجُوّاً | آن کس که به او اميد داشته باشند |
| ۵۸۷ | مَرْجُومِينَ | سنگسار شدگان(در برخی تفاسیر و ترجمه ها مجازات زن شوهر دار و مرد زن داری که زنا کرده اند را "سنگسار" نوشته اند که سند قرآنی ندارد و بعید است که جایی که قرآن، حکم تازیانه را در مورد زنا حتی با مشخص نمودن تعدادش بیان نموده، از ذکر موضوع سنگسار که دارای اهمیت بیشتری است، صرفنظر و آن را موکول به روایات کند جدای از اینکه در سوره مبارکه نساء آیه شریفه ۲۵ مجازات کنیز را نصف زن شوهر دار آزاد تعیین نموده که بدیهی است اگر حکم او سنگسار بود، نصف شدن این مجازات، معنی نمی دهد همچنین به صورت معرفه و شناخته شده آوردن "ٱلْعَذَابَ" در عبارت "وَيَدْرَأُ عَنْهَا ٱلْعَذَابَ: و از آن زن(همان زن شوهر دار) همان عذاب(همان عذاب صد ضربه شلاقی که در چهار آیه قبل به آن اشاره شد) را دفع می کند" در آیه شریفه شش از سوره مبارکه نور که رجوعش به همان عذاب صد ضربه شلاق در آیه شریفه دو از همان سوره است، نشان می دهد که بر مبنای آیات قرآن کریم تفاوتی بین حکم زنای شخص همسر دار و بدون همسر نیست. علاوه بر این در آیاتی که مجازات زنا را بیان نموده جملات حالت عمومی دارد و موردی را جدا نکرده است و به فرموده خود معصومین علیهم السلام نباید به روایت مخالف با قرآن اعتنا نمود) |
| ۵۸۸ | مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ ٱللَّهِ | به تأخیر افتاده ها برای امر الهی - كارشان موقوف به مشيّت خداست - آنانکه تعيين وضعيتشان به تأخير افتاده تا خدا در موردشان چه حکم کند (کلمه ارجاء به معناي تاخير است و معناي تاخير انداختن ايشان به سوي امر خدا اين است که وضع ايشان آنطور روشن نيست که بتوان عذاب خدا را برايشان پيش بيني کرد و يا مغفرت و آمرزش او را، پس امر ايشان محول به امر خداست، تا او در باره ايشان چه بخواهد، هر چه او خواست همان خواهد شد. در سوره مبارکه توبه آیه شریفه ۱۰۶ در دسته بندی مردم گروهی را با عبارت"وَءَاخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ ٱللَّهِ " معرفی می کند و درجه امیدی که به آنها می دهد کمتر از گروهی است که در آیه شریفه ۱۰۲ همین سوره به آنها اشاره شده است بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام کسانی هستند که فضائل، کرامات و ولایت اهل بیت علیهم السلام را نه انکار کرده اند و نه تأیید ) |
| ۵۸۹ | مَرَحاً | از شدت خوشحالي- سرمستانه(مرح به معناي شدت خوشحالي و زياده روي درآن) |
| ۵۹۰ | مَرْحَباً | خوش آمد و گشايش (و کلمه مرحبا تحيتي است که به شخص وارد شونده، ميدهند و در حقيقت رحب (وسعت)خانه را تقديم آن شخص ميکنند، پس اين که پيشوايان و متبوعين ضلالت در باره تابعين خود ميگويند لا مرحبا بهم . معنايش اين است که : وسعت و گشايشي براي آنان مباد) |
| ۵۹۱ | مَرْحَمَةِ | ترحم کردن - رحم نمودن (مصدر ميمي از ماده رحمت است) |
| ۵۹۲ | مَرَدَّ | رد - برگشتن - برگشت - بازگشت |
| ۵۹۳ | مَرَدَّ | برگرداننده (کلمه مرد مصدر ميمي از رد و به معناي راد، برگرداننده است و مراد از روزي که برگردانندهاي براي آن نيست و کسي نيست که آن را از سوي خدا برگرداند، روز قيامت است) |
| ۵۹۴ | مَرَدّاً | بازدهی - نتيجه (درعبارت "وَٱلْبَاقِيَاتُ ٱلصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِندَ رَبِّکَ ثَوَاباً وَخَيْرٌ مَّرَدّاً" : و اعمال شايسته پايدار نزد پروردگارت از جهت پاداش بهتر و از لحاظ بازدهي نيکوتر است) |
| ۵۹۵ | مُرْدِفِينَ | گروهي كه در پي آنها گروهي ديگرند(ردف به معناي تابع است و ترادف به معناي اين است که دو چيز و يا دو کس يکديگر را تعقيب كنند و رادف به معناي متاخر است (آن كس كه عقب تر است) و مردف آن کس است که جلو سوار شده و کسي را پشت سر خود سوار کند .منظور از نزول هزار ملائکه مردف نزول هزار نفر از ملائکه است، که عده ديگري را در پي دارند) |
| ۵۹۶ | مَرَدَّنَا | بازگشت ما |
| ۵۹۷ | مَرَدُواْ | خو گرفته اند - عادت کرده اند(کلمه مرد به معناي سرکشي و بيرون شدن از اطاعت و تمرين و ممارست شر است و معناي دوم با جمله مردوا علي النفاق مناسبتر است، چون معناي آن چنين ميشود : آنها بر مساله نفاق تمرين و ممارست کرده اند، به حدي که ديگر عادتشان شده است) |
| ۵۹۸ | مَرْدُودٍ | دفع شدني - برگشتني - دفع شده - برگردانده شده("غَيْرُ مَرْدُودٍ ": برگشت ناپذیر) |
| ۵۹۹ | مَرْدُودُونَ | برگردانده شده ها |
| ۶۰۰ | مُرْسَاهَا | لنگر انداختنش( مصدر ميمي - از باب افعال - و به معناي ارساء است و ارساء به معناي متوقف کردن و ثابت نگه داشتن کشتي است و اين کلمه در جاي ديگر قرآن آمده، آنجا که فرموده : و الجبال أرساها : کوهها را استوار نمود) |
| ۶۰۱ | مُرْسَل | فرستاده شده |
| ۶۰۲ | مُرْسِل | فرستنده |
| ۶۰۳ | مُرْسَلَاتِ | فرستاده شده ها |
| ۶۰۴ | مُرْسِلَةٌ | فرستنده |
| ۶۰۵ | مُرْسِلُواْ | فرستنده ها (در اصل مرسِلون بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است) |
| ۶۰۶ | مُرْسَلُونَ | فرستاده شدگان - رسولان |
| ۶۰۷ | مُرْسِلِينَ | فرستنده ها |
| ۶۰۸ | مُرْسَلِينَ | فرستاده شدگان - رسولان |
| ۶۰۹ | مُرْشِداً | رهبر - رشد دهنده - هدايت کننده (از کلمه رشد به معناي اصابت به واقع که مخالف غيّ و گمراهي و خطا رفتن است) |
| ۶۱۰ | مِرْصَادِ | كمين گاه (کلمه رصد به معناي آماده شدن براي مراقبت است و مرصد و مرصاد به معناي آن محلي است که براي مراقبت در آنجا قرار بگيرند مانند عبارت "و اقعدوا لهم کل مرصد - براي دستگيري آنان در هر کمينگاهي به کمين بنشينيد . "البته مرصد به زمان كمين نشستن هم گفته مي شود ولي مرصاد فقط به مكان آن مي گويندمانند عبارت " ان جهنم کانت مرصادا : بي ترديد دوزخ كمينگاه است" و اين آيه اين نکته را ميفهماند که جهنم محل عبور همه مردم است و از همين باب است آيه زير که ميفرمايد و ان منکم الا واردها - هيچ کس از شما نيست مگر آنکه به جهنم وارد خواهد شد) |
| ۶۱۱ | مَرْصَدٍ | كمين گاه - زمان کمين نشستن(کلمه رصد به معناي آماده شدن براي مراقبت است و مرصد و مرصاد به معناي آن محلي است که براي مراقبت در آنجا قرار بگيرند مانند عبارت "و اقعدوا لهم کل مرصد - براي دستگيري آنان در هر کمينگاهي به کمين بنشينيد . "البته مرصد به زمان كمين نشستن هم گفته مي شود ولي مرصاد فقط به مكان آن مي گويند مانند عبارت " ان جهنم کانت مرصادا : بي ترديد دوزخ كمينگاه است" و اين آيه اين نکته را ميفهماند که جهنم محل عبور همه مردم است و از همين باب است آيه زير که ميفرمايد و ان منکم الا واردها - هيچ کس از شما نيست مگر آنکه به جهنم وارد خواهد شد) |
| ۶۱۲ | مَرْصُوصٌ | با سُرب (رصاص) محکم کاري شده (به طوري که در مقابل عوامل انهدام، مقاوم باشد) |
| ۶۱۳ | مَرَض | مرض - بيماري |
| ۶۱۴ | مَرْضَاتِ | خوشنوديها - رضايتمنديها (آنچه موجب خشنودي و رضايت مي شود) |
| ۶۱۵ | مَرْضَاتِي | خوشنوديهاي من - رضايتمنديهاي من (آنچه موجب خشنودي و رضايت من مي شود) |
| ۶۱۶ | مَرِضْتُ | مريض شدم - بيمار شدم |
| ۶۱۷ | مُرْضِعَةٍ | زن شيرده ای که در حال شیر دادن است و پستانش را در دهان کودکش گذاشته است(در کشاف گفته : اگر کسي بپرسد چرا در آيه شريفه فرموده مرضعة و نفرموده مرضع؟ در پاسخ ميگوييم : براي اينکه مرضعة با مرضع در معنا فرق دارد. مرضعة آن زني است که در حال شير دادن باشد و پستان را به دهان کودک گذاشته باشد و کودکش در حال مکيدن باشد و اما مرضع آن زني است که شانيت اين کار را داشته باشد ، هر چند که الآن مشغول شير دادن نباشد) |
| ۶۱۸ | مَرْضَىٰ | مريضان - بيماران |
| ۶۱۹ | مَرْضِيّاً | مورد رضايت - آن كس يا چيزي كه ازاو راضي اند |
| ۶۲۰ | مَرْضِيَّةً | مورد رضايت - آن كس يا چيزي كه ازاو راضي اند |
| ۶۲۱ | مَرْعَاهَا | گياهش - چراگاهش (کلمه مرعي در معناي رعي به کسره راء و سکون عين - يعني گياه نيز اطلاق ميشود، همانطور که به معناي مصدر ميمي و اسم زمان و مکان ميآيد و مراد از بيرون کردن آب زمين از زمين، شکافتن چشمه ها و جاري ساختن نهرها است و مراد از اخراج مرعاي زمين، روياندن نبات بر روي زمين است، نباتاتي که حيوانات و انسانها از آنها تغذيه ميکنند) |
| ۶۲۲ | مَرْعَيٰ | گياه - چراگاه |
| ۶۲۳ | مِرْفَقاً | رفتار به نرمي و معامله به لطف - گشايش - آساني و نرمي |
| ۶۲۴ | مَرْفُودُ | عطا شده ("رفد"در اصل به معني ياور بوده و اگر عطيه را نيز رفد و مرفود خواندهاند به اين مناسبت بوده که عطيه، گيرنده را در برآوردن حوائجش ياري مي دهد. عبارت "بِئْسَ ٱلرِّفْدُ ٱلْمَرْفُودُ" کنایه ایست از این موضوع که پیروان فرعون به امید عطا و بخشش او و رفع نیازشان دنباله روی او شدند ولی او در واقع آتش جهنم را به پیروانش بخشید) |
| ۶۲۵ | مَرْفُوعِ | بلند شده - رفعت و بلندي داده شده (چه از لحاظ مقامي و چه ازجهت مكاني) |
| ۶۲۶ | مَرْفُوعَةٌ | بلند شده - رفعت و بلندي داده شده(چه از لحاظ مقامي و چه ازجهت مكاني) |
| ۶۲۷ | مَرْقَدِنَا | خوابگاهمان - قبرمان (کلمه مرقد اسم محل رقاد (خواب)است و مراد از آن قبر است) |
| ۶۲۸ | مَرْقُومٌ | نوشته شده - نوشته ای واضح و بدون ابهام - آنچه به صورت واضح و بدون ابهام و حتمی ثبت شده است("کِتَابٌ مَّرْقُومٌ " يعني قضا و سرنوشتي حتمي .کلمه مرقوم از ماده رقم است، به معناي خط درشت است و بعضي گفته اند به معناي نقطه گذاري هر نوشته است كه ابهام را از آن نوشته رفع مي كند لذا "کِتَابٌ مَّرْقُومٌ " به اين معنا خواهد بود که آنچه براي آنان مقدر شده کاملا روشن است و هيچ ابهامي در آن نيست، به اين معنا که حتمي و مشخص است و تخلفپذير نيست) |
| ۶۲۹ | مَرْکُومٌ | پرپشت - متراكم (تراکم اشياء به معناي روي هم قرار گرفتن آنها است) |
| ۶۳۰ | مَرُّواْ | گذشتند -عبوركردند |
| ۶۳۱ | مَرْوَةَ | نام كوهي بوده در نزديكي كعبه كه يكي از اعمال حج، هفت مرتبه طي كردن مسافت بين محل اين كوه و كوه صفا است با نام سعي صفا و مروه (فاصله اين دو كوه حدود ۴۲۰ متر است کلمه صفا در لغت به معناي سنگ سخت و صاف است و کلمه ي مروه نيز به معناي سنگ سخت است . از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه هنگام قرار گرفتن حضرت آدم و حوا علي نبينا و عليهما السلام در سرزمين مكه حضرت آدم علي نبينا و عليهما السلام بر کوه صفا هبوط کرد و همسرش حوا عليها السلام بکوه مروه و بمناسبت اينکه آدم صفي خدا بود، صفا را صفا و بمناسبت اينکه حوا مرئه و زن بود، آن كوه را مروه خواندند) |
| ۶۳۲ | مَرِيئاً | گوارا- هضم آسان و گوارایی نوشیدنی(کلمه هنيئا صفت مشبهه از ماده هناء است و ماده هناء به معناي آسان هضم شدن غذا و نيز به معناي قبول طبع است، اين لغت در خوراکيها و طعام استعمال ميشود مثلا ميگويند : غذائي است گوارا و هنييء . و کلمه مريئا به معناي همان حالت است اما در نوشيدنيها، پس شربت مريء آن نوشيدنياي است که در دستگاه گوارش به آساني هضم شود و طبع انسان هم آن را قبول کند، پس هنييء هم در خوردنيها استعمال ميشود و هم در نوشيدنيها، ولي مريء تنها در نوشيدنيها استعمال ميگردد،پس"هنيئا مريئا "معنايش اين است که طعامي که خوردي و آبي که نوشيدي گوارايت باد) |
| ۶۳۳ | مُرِيبٍ | شك كننده (کلمه مريب اسم فاعل از ارابه ميباشد که به معناي القاء شبهه در قلب است و اگردر عبارت "إِنَّهُمْ لَفِي شَکٍّ مِّنْهُ مُرِيبٍ" شک را با اين کلمه توصيف کرده به منظور تاکيد همان شک است، مانند ظلا ظليلا و حجابا مستورا و حجرا محجورا و امثال آن. عبارت "إِنَّنَا لَفِي شَکٍّ مِّمَّا تَدْعُونَا إِلَيْهِ مُرِيبٍ " یعنی: "سوگند که به یقین ما در مورد آنچه ما را به سوی آن می خوانی در تردید و شک کننده ایم ") |
| ۶۳۴ | مِرْيَةٍ | شک و ترديد |
| ۶۳۵ | مَرِيجٍ | درهم و مخلوط - درهم و برهم - آشفته و سردرگم (از کلمه مرج به معناي مخلوط کردن است و امر مريج به معناي امري مختلط است) |
| ۶۳۶ | مَرِيدٍ | همواره و بسیار نافرمان - همواره و بسیار تمرّد کننده("وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي ٱللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّبِعُ کُلَّ شَيْطَانٍ مَّرِيدٍ: و برخی از مردم در مورد الله بدون کمترین علمی(ندانسته. به دلیل نکره آوردن "عِلْمٍ"، کلمه "کمترین" به ترجمه اضافه شده است)، با اصرار و پافشاری، بحث و گفتگو می کنند در حالی که از هر شیطان همواره و بسیار نافرمانی، پیروی می کنند(در واقع با استفاده از کلمه "مَرِيد: همواره و بسیارسرپیچی و تمرّد کننده"، چنین کنایه زیبایی می زند که به جای پیروی از خالق و پروردگار مهربانشان، از کسی که همواره و بسیار، نافرمانی بهترین دوست و یاورشان یعنی پروردگار تعالی را می کند، پیروی می کنند. بحث و جدل اکثر انسانها برای نفی وجود پروردگار تعالی و آیات منطقی و روشنگر قرآن کریم بر پایه ی هیچ علم و منطقی نیست مثلًا می گویند اگر خدایی هست پس چرا آن را نمی بینیم؟ و وقتی به آنها می گویند پس چه کسی این عالم و هر چه در آن است را آفریده، می گویند این نتیجه فرایند تکامل طی میلیونها سال است |
| آری آنها سخن باطلی را آب و رنگ داده و جلوه می دهند و با آن آیات الهی و بهشت که بشارتش در قرآن آمده و جهنمی که از آن ترسانده را مسخره می کنند مثلاً سخن باطلی چون "مگر کسی از بهشت و جهنم برگشته که خبرش را برایتان بیاورد" را به شعر درآورده و درست و یا نادرست آن را به خیام رحمة الله علیه هم نسبت می دهند تا موجه تر جلوه کند(تعداد اشعاری که به او نسبت می دهند از ۸۰ تا ۱۲۰۰ رباعی متغیر است بنابراین در مورد هیچکدام نمی توان به یقین گفت که از خیام است)، اما برای نقض این استدلال کافیست توجه کنید که همین متنی که در حال خواندن آن هستید از طریق اینترنت در اختیار شما قرار گرفته که توسط امواج الکترومغناطیسی منتقل می شود که قابل دیدن نیستند پس ندیدن چیزی دلیل نبودنش نیست غیر از اینکه سخنی که بر خلاف قرآن کریم است قابل اعتنا نیست حتی اگر به معصومین علیهم السلام نسبت داده شود(برای مطالعه چهار دلیل برای اثبات معجزه بودن قرآن کریم به آدرس https://mobin۱۱۰.blogfa.com مراجعه کنید)") | ||
| ۶۳۷ | مَرِيضِ | بيمار - مريض |
| ۶۳۸ | مَرْيَمَ | نام مادر حضرت عيسي علي نبينا و عليه السلام |
| ۶۳۹ | مِزَاجُهُ | افزودنيش - چاشنيش (کلمه مزاج به معناي هر چيزي است که به وسيله آن امتزاج صورت ميگيرد) |
| ۶۴۰ | مِزَاجُهَا | افزودنيش - چاشنيش (کلمه مزاج به معناي هر چيزي است که به وسيله آن امتزاج صورت ميگيرد) |
| ۶۴۱ | مُزْجَاةٍ | اندك و ناچیز(از مصدر "ازجاء" به معنای راندن و دفع کردن است و از آنجا که بهای کم و بی ارزش را شخص گیرنده از خود دور می سازد به آن "مُزْجَاة" می گویند) |
| ۶۴۲ | مُزَحْزِحِهِ | دور كننده آن (از زحزح كه به معناي اين است که چيزي را به عجله و پيدرپي به سوي خود بکشي) |
| ۶۴۳ | مُزْدَجَرٌ | پند گيري - پند گرفتن (مصدر ميمي) |
| ۶۴۴ | مُزِّقْتُمْ | پاره پاره شديد - قطعه قطعه شديد (از تمزيق به معناي تقطيع و تفريق است) |
| ۶۴۵ | مَزَّقْنَاهُمْ | آنان را متلاشي و تار ومار كرديم ("مَزَّقْنَاهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ " يعني آنان را به شدت و به طور كامل متلاشي و تار ومار كرديم) |
| ۶۴۶ | مُزَّمِّلُ | جامه به خود پيچيده - لفافه به خود پيچيده (در اصل متزمل بوده، اسم فاعل از باب تفعل (تزمل) است و معنايش لفافه به خود پيچيده است . کسي که جامه يا چيزي به خود ميپيچد تا بخوابد يا مثلا سرما را دفع کند، را مزمل ميگويند و از ظاهر اين جمله بر ميآيد در آن ساعتي که اين سوره نازل ميشده آن جناب جامهاي را به خود پيچيده بوده، از اين جهت به مزمل مورد خطاب قرار گرفته) |
| ۶۴۷ | مُزْنِ | ابر |
| ۶۴۸ | مَزِيدٌ | زيادتر- بيشتر |
| ۶۴۹ | مَسَّ | رسيد - تماس پيدا کرد (از کلمه مس که در لغت به معناي تماس گرفتن دو چيز با يکديگر است) |
| ۶۵۰ | مَسِّ | تماس |
| ۶۵۱ | مَسْئُولًا | مورد سؤال واقع شده - مورد بازخواست - سؤال شونده |
| ۶۵۲ | مَسْئُولُونَ | مسئولان - سؤال شوندگان (مسئول : کسي که از او سؤال و درخواست می کنند) |
| ۶۵۳ | مَسَاجِدَ | مسجدها - سجده گاه ها- محل سجده ها (کلمه مسجد اسم مکاني است که سجده در آن انجام ميشود، مانند خانهاي که به دلیل سجده براي خدا ساخته ميشود و اگر اعضاء سجده را که عبارتند از پيشاني و دو کف دست و دو سر زانو و نوک شست پاها، مسجد مينامند براي اين است که اينها نيزبنوعي با سجده ارتباط دارند) |
| ۶۵۴ | مِسَاسَ | تماس (لا مساس : تماس نه(نزدیکم نشوید)) |
| ۶۵۵ | مُسَافِحَاتٍ | زنان زنا كار (مسافحات به معناي زناني است که علنا زنا ميدهند و يار و دوست ميگيرند و آن زني هم که تنها يک دوست دارد جزء متخذات اخدان است و اضافه کرد که مردم جاهليت چنين بودند که زناي علني را حرام و زناي پنهاني را حلال ميدانستند و ميگفتند زناي علني از لئامت و پستي است و اما آنچه پنهاني انجام شود هيچ اشکالي ندارد) |
| ۶۵۶ | مُسَافِحِينَ | زنان زنا كار (مسافحات به معناي زناني است که علنا زنا ميدهند و يار و دوست ميگيرند و آن زني هم که تنها يک دوست دارد جزء متخذات اخدان است و مردم جاهليت چنين بودند که زناي علني را حرام و زناي پنهاني را حلال ميدانستند و ميگفتند زناي علني از لئامت و پستي است و اما آنچه پنهاني انجام شود هيچ اشکالي ندارد . اصل در معني اين کلمه ريختن است) |
| ۶۵۷ | مَسَاقُ | سوق دادن (کلمه مساق مصدر ميمي است، که همان معناي مصدر سوق را مي دهد و مراد از اينکه در قيامت يا در روز مرگ سوق به سوي پروردگار متعال است، اين است که بازگشت به سوي اوست و اگر از بازگشت را، به مساق تعبيرکرده براي اشاره به اين است که آدمي در اين بازگشت، اختياري از خود ندارد و سوق، وادار کردن به راه رفتن است، در صورتي که راننده در عقب قرار داشته باشد، به عکس قيادت که به معناي کشيدن از جلو است) |
| ۶۵۸ | مَسَاکِنُ | مسكنها - محلهاي سكونت |
| ۶۵۹ | مَسَاکِنِکُمْ | مسكنهايتان - محلهاي سكونت شما |
| ۶۶۰ | مَسَاکِنِهِمْ | مسکنهاي آنها - محلهاي سکونت آنان |
| ۶۶۱ | مَسَاکِينَ | فقيران و بيچارگان - مسكين ها(کلمه مسکين به معناي کسي است که از فقير بدحالتر باشد به عبارت ديگر فقير با برطرف شدن نيازش ديگر فقير نيست و چه بسا غني شود به عبارت دیگرهنوز کارد به استخوانش نرسيده که دست به سوي مردم دراز کند ولي مسكين كسي است كه حتي اگر نيازش را بر طرف كنند باز هم طولي نمي كشد كه محتاج مي شود يا در همان دم ازجهت ديگر محتاج است و بائس از هر دو بد حال تر است در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده که فقیر نیاز خود را اظهار نمی کند ولی مسکین کسی است که طلب کمک می نماید) |
| ۶۶۲ | مُسَبِّحُونَ | تسبيح گويان (تسبيح : منزه و عاري از عيب دانستن) |
| ۶۶۳ | مُسَبِّحِينَ | تسبيح گويان (تسبيح : منزه و عاري از عيب دانستن) |
| ۶۶۴ | مَسْبُوقِينَ | مغلوبين (کلمه سبق به معناي غلبه و مسبوق به معناي مغلوب است) |
| ۶۶۵ | مُسْتَأْخِرِينَ | تأخیر کنندگان(کنایه از آیندگان) |
| ۶۶۶ | مُسْتَأْنِسِينَ | أُنس گرفته ها - سرگرم شده ها ("َفَإِذَا طَعِمْتُمْ فَـٱنتَشِرُواْ وَلَا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ" يعني بعد از خوردن غذا در منزل پيامبر صلي الله عليه وآله سرگرم سخن گفتن نشويد و پراكنده گرديد) |
| ۶۶۷ | مُسْتَبْشِرَةٌ | خوشحال - مسرور وشاد |
| ۶۶۸ | مُسْتَبْصِرِينَ | جستجوگران و طلب کنندگان بصیرت و بینایی با نهایت تلاش("وَعَادًا وَثَمُودَ وَقَد تَّبَيَّنَ لَکُم مِّن مَّسَاکِنِهِمْ وَزَيَّنَ لَهُمُ ٱلشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ ٱلسَّبِيلِ وَکَانُواْ مُسْتَبْصِرِينَ(عنکبوت۳۸): همچنین(مانند قوم حضرت شعیب علیه السلام) به سوی عاد و ثمود(نیز پیامبرانی فرستادیم. حرف جرّ "إِلَىٰ" به قرینه لفظی "إِلَىٰ مَدْيَنَ"، در دو آیه قبل حذف گردیده و به نشانه ی حذف آن کلمات بعدی منصوب شده اند(منصوب به نزع خافض)) که به خوبی برای شما برخی از مسکنهای آنها آشکار شد(از سرنوشت آنها با دیدن بقایای به جا مانده از سرزمینهایشان به خوبی آگاه می شوید. بقایای شهر باستانی حجر(هگرا، Hegra) سرزمین قوم ثمود، در مسیر کاروانهای تجاری در مسیر مدینه تا شام قرار داشت این منطقه هم اکنون نیز از مناطق باستانی پر بازدید کشور عربستان است و در آن مقبره و خانه هایی است که هنرمندانه و با تزئینات بسیار در دل کوه تراشیده شده اند در آیه شریفه ۱۴۹ سوره مبارکه شعراء نیز به همین موضوع اشاره شده است: "تَنْحِتُونَ مِنَ ٱلْجِبَالِ بُيُوتًا فَارِهِينَ: از کوهها ماهرانه و هنرمندانه خانه هایی وصف ناپذیر |
| می تراشید". وان دن براندن (Van Den Branden) نویسنده فرانسوی در کتاب "ثمود"، حدود چهار هزار کتیبه سنگی باقی مانده از قوم ثمود را مورد بررسی قرار داده است بیشتر این کتیبه ها در کوه "اَثلَب" در شمال غربی عربستان در نزدیکی مداین صالح(حجر) کشف شده اند این قوم یکی از باستانی ترین اقوام ساکن در شبهجزیره عربستان می باشد. برای نخستین بار در ۷۱۵ سال قبل از میلاد، در کتیبه سارگون دوم، پادشاه آشور، به نام این قوم اشاره شده است البته این قوم از مدتها پیش از این تاریخ هم در آن سرزمین زندگی می کرده اند. شعرای عرب پیش از اسلام از قوم ثمود به عنوان "قومی گمشده" یاد می کردند و سرزمین آنها را این گونه توصیف می نموده اند: "مکانی که در آن قتل عامی رخ داده است" که روایت عذاب این قوم در قرآن کریم را تأیید می کند. به نوشته اندرو ریپینAndrew Rippin)) استاد مطالعات اسلامی دانشگاه ویکتوریای کانادا و یکی از برجسته ترین خاورشناسان معاصر، سرزمین قوم عاد، شهر مدفونشده ای به نام اوبار(Ubar) در کشور عمان است نام دیگر این شهر، ارم(Iram) می باشد که در آیه شریفه ۷ از سوره مبارکه فجر نیز به این نام اشاره شده است. بقایای این شهر نیز در مسیر | ||
| مُسْتَبْصِرِينَ | کاروانهای تجاری که به سمت غرب عربستان می رفتند، قرار داشت) به همین ترتیب شیطان برای آنها اعمالشان را بسیار زینت داد پس در نتیجه آنها را از آن راه(راه مستقیم که راه بندگی پروردگار تعالی است) باز داشت(بنا به آیه شریفه ۱۰۴ از سوره مبارکه کهف از همه دست خالی تر روز قیامت کسی است که در زندگی به بیراهه رفته در حالی که تصور می کند اگر در دنیا کسی کارش درست است او و هم کیشانش هستند. مثل کسانی که خود را غلام امام حسین علیه السلام می پندارند و به عزاداری و نذری دادنهای خود دلخوش کرده اند ولی در واقع با یاری کردن ظالمان و یزیدان زمانه خود، در سپاه یزید قرار دارند) در حالی که با نهایت تلاش جستجوگران و طلب کنندگان بصیرت و بینایی بودند(قومی بودند که به شدت در جهت کمال خودشان تلاش می کردند و به علم و دانش خود می افزودند ولی با فریب شیطان این تلاش بسیار در جهت عکس سعادت و کمال واقعی به کار گرفته شد در نتیجه هر چه بیشتر می کوشیدند از راه صحیح بیشتر فاصله گرفتند و سرعت دور شدن از هدفشان بیشتر از دیگران بود. | |
| مثلًا آن کس که پیاده در جهت عکس خواسته اش قدم بر می دارد کمتر از هدفش دور می گردد تا کسی که سواره این مسیر غلط را می پیماید شبیه دانشمندانی که هدف اصلی زندگی خود را گم کرده اند و علم و دانش آنها به حالشان سودی که نداشته هیچ به گمراهیشان سرعت هم بخشیده است)") | ||
| ۶۶۹ | مُسْتَبِينَ | بسيار روشنگر |
| ۶۷۰ | مُسْتَخْفٍ | کسي که مخفيانه حرکت مي کند |
| ۶۷۱ | مُسْتَخْلَفِينَ | جانشينان |
| ۶۷۲ | مُسْتَسْلِمُونَ | تسليم شدگان |
| ۶۷۳ | مُسْتَضْعَفُونَ | ضعيف شمرده شدگان (استضعاف به معناي ضعيف شمردن و توهين و بي اعتنائي به امر چيزي است) |
| ۶۷۴ | مُسْتَضْعَفِينَ | ضعيف شمرده شدگان (استضعاف به معناي ضعيف شمردن و توهين و بي اعتنائي به امر چيزي است) |
| ۶۷۵ | مُسْتَطَرٌ | نوشته شده |
| ۶۷۶ | مُسْتَطِيراً | بسيار فراگير(کلمه مستطير اسم فاعل از فعل استطار است، که به معناي فاش کردن و منتشر کردن در اقطار است به منتها درجه انتشار، اين کلمه بليغتر از کلمه طار است، منظور از عبارت "يَوْماً کَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً " اين است که قيامت روز به نهايت رسيدن شدائد و اهوال و عذابها است) |
| ۶۷۷ | مُسْتَعَانُ | کسي که از او بسیار و با اصرار ياري مي خواهند |
| ۶۷۸ | مُسْتَغْفِرِينَ | آمرزش طلبان (به جدّ و جهد) |
| ۶۷۹ | مُسْتَقْبِلَ | رو آورنده |
| ۶۸۰ | مُسْتَقْدِمِينَ | جلو افتادگان(کنایه از پیشینیان) |
| ۶۸۱ | مُسْتَقَرٍّ | محل استقرار- قرارگاه دائمي - استقرار يافته ومحقق شده (مراد از مستقردر عبارت "أَنشَأَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَمُسْتَوْدَعٌ " آن افرادي است که دوران سير در اصلاب را طي کرده و متولد شده و در زمين که به مقتضاي آيه و لکم في الارض مستقر قرارگاه نوع بشر است مستقر گشته و مراد از مستودع آن افرادي است که هنوز سير در اصلاب را تمام نکرده و به دنيا نيامده و بعدا متولد خواهند شدو مستقر ومحقق مي شوند) |
| ۶۸۲ | مُسْتَقِرٌّ | قرار گيرنده("کُلُّ أَمْرٍ مُّسْتَقِرٌّ: هر كاري قرار گیرنده است(در همان زمان و با همان کیفیتی که پروردگار تعالی برایش تعیین نموده واقع می شود)". مراد از مستقردر عبارت "أَنشَأَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَمُسْتَوْدَعٌ " آن افرادي است که دوران سير در اصلاب را طي کرده و متولد شده و در زمين که به مقتضاي آيه و لکم في الارض مستقر قرارگاه نوع بشر است مستقر گشته و مراد از مستودع آن افرادي است که هنوز سير در اصلاب را تمام نکرده و به دنيا نيامده و بعدا متولد خواهند شدو مستقر ومحقق مي شونددر واقع تمام اطلاعات مربوط به ویژگیهای یک موجود زنده در یک ملکول به نام DNA ذخیره شده است که در هسته سلول قرار دارد و همان نقطه آغاز پیدایش یک موجود زنده جدید است و البته این منبع عظیم اطلاعات به حدی کوچک است که جز با میکروسکوپهای پیشرفته قابل مشاهده نیست |
| جهت فهم بهتر این موضوع اگر همه انسانهای کره زمین را به همان شکل ملکول اولیه برگردانند فضایی بیشتر از حجم یک انگشتانه اشغال نمی کنند پس به نوعی همه انسانها به صورت همین ملکول در بدن حضرت آدم علی نبینا و علیه السلام قرار داده شده اند و به اذن پروردگار متعال هر زمان به برخی از آنها اجازه ظهور در عالم و زندگی به شکل یک انسان داده شده است که در این آیه به زیبایی و اختصار به با دو کلمه مستقر(آنان که در گذشته و حال در دنیا آمده و استقرار داده شده اند) و مستودع(آنان که در آینده به دنیا خواهند آمد و آمدنشان به آینده موکول شده است) به این واقعیت اعجاب آور علمی اشاره شده است) | ||
| ۶۸۳ | مُسْتَقَرَّهَا | قرارگاه ومحل استقراردائميش (عبارت "وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا"يعني :قرارگاه واقعي و جايگاه موقت آن را ميداند) |
| ۶۸۴ | مُسْتَقِيم | راست - مستقيم (کلمه ي مستقيم به معناي هر چيزي است که بخواهد روي پاي خود بايستد و بتواند بدون اينکه به چيزي تکيه کند بر کنترل و تعادل خود و متعلقات خود مسلط باشد، مانند انسان ايستادهاي که بر امور خود مسلط است، در نتيجه برگشت معناي مستقيم به چيزي است که وضعش تغيير و تخلف پذير نباشد، وصراط به معناي راه روشن است، زيرا از ماده ( ص ر ط)گرفته شده، که به معناي بلعيدن است و راه روشن مثل اينکه رهرو خود را بلعيده و در مجراي گلوي خويش فرو برده، که ديگر نميتواند اين سو و آن سو منحرف شود و نيز نميگذارد که از شکمش بيرون شود . پس صراط مستقيم همیشه سمت و جهتش به سمت هدف است و ذره ای منحرف نمی شود لذا کوتاهترين راه به سوي پروردگار متعال، صراط مستقيم است. از مجموع آیاتی که عبارت "صراط مستقیم" در آنها آمده است بر می آید که آن راه پيروی از قرآن کريم و معصومين عليهم السلام، راه عبادت خالصانه ی پروردگار و کوتاهترين و واضح ترين راه رسيدن به اوست و نشانه هدايت شدن به اين راه آن است که جز آنچه پروردگار برايمان خواسته، نخواهيم) |
| ۶۸۵ | مُسْتَکْبِراً | خود بزرگ جلوه دهنده - مستکبر ( استکبار عبارت از اين است که : کسي بخواهد با ترک پذيرفتن حق، خود را بزرگ جلوه دهد و خود را بزرگتر از آن بداند که حق را بپذیرد که در واقع از این نشأت گرفته که شخص خودش را از طرف مقابل که سخن حقی را به او می گوید بزرگتر می بیند و به همین جهت تکبرّش مانع از پذیرش آن سخن می گردد. امام صادق علیه السلام می فرمایند: "هرکس بر ديگری بگذرد و برای خودش نسبت به او کمترين برتری ببيند، در اين صورت او از مستکبران است". امام علی علیه السلام فرمودند: "استکبار يعني ترک نمودن و پيروي نکردن از کسي که پروردگار امر به پيروي او نموده است") |
| ۶۸۶ | مُسْتَکْبِرُونَ | خود بزرگ جلوه دهندگان - مستکبران ( استکبار عبارت از اين است که : کسي بخواهد با ترک پذيرفتن حق، خود را بزرگ جلوه دهد و خود را بزرگتر از آن بداند که حق را بپذیرد که در واقع از این نشأت گرفته که شخص خودش را از طرف مقابل که سخن حقی را به او می گوید بزرگتر می بیند و به همین جهت تکبرّش مانع از پذیرش آن سخن می گردد. امام صادق علیه السلام می فرمایند: "هرکس بر ديگری بگذرد و برای خودش نسبت به او کمترين برتری ببيند، در اين صورت او از مستکبران است". امام علی علیه السلام فرمودند: "استکبار يعني ترک نمودن و پيروي نکردن از کسي که پروردگار امر به پيروي او نموده است") |
| ۶۸۷ | مُسْتَکْبِرِينَ | خود بزرگ جلوه دهندگان - مستکبران ( استکبار عبارت از اين است که : کسي بخواهد با ترک پذيرفتن حق، خود را بزرگ جلوه دهد و خود را بزرگتر از آن بداند که حق را بپذیرد که در واقع از این نشأت گرفته که شخص خودش را از طرف مقابل که سخن حقی را به او می گوید بزرگتر می بیند و به همین جهت تکبرّش مانع از پذیرش آن سخن می گردد. امام صادق علیه السلام می فرمایند: "هرکس بر ديگری بگذرد و برای خودش نسبت به او کمترين برتری ببيند، در اين صورت او از مستکبران است". امام علی علیه السلام فرمودند: "استکبار يعني ترک نمودن و پيروي نکردن از کسي که پروردگار امر به پيروي او نموده است") |
| ۶۸۸ | مُسْتَمِرٍّ | مستمر - بي وقفه -پي در پي (معناي فرستادن باد در روزي نحس مستمر" إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِي يَوْمِ نَحْسٍ مُّسْتَمِرٍّ " اين است که پروردگار متعال آن باد را در روزي فرستاد که نسبت به ايشان نحس و شوم بود و نحوستش مستمر بود، چون ديگر اميد خير و نجاتي برايشان نبود . و مراد از کلمه يوم قطعهاي از زمان است، نه روز لغوي که يک هفتم هفته است) |
| ۶۸۹ | مُسْتَمْسِکُونَ | تمسك كننده ها - چنگ زننده ها - آويخته ها (با جديت) (از مصدراستمساک که به معناي چنگ زدن و چيزي را محکم چسبيدن است) |
| ۶۹۰ | مُسْتَمِعُونَ | شنوندگان |
| ۶۹۱ | مُسْتَمِعُهُم | شنونده ي ايشان |
| ۶۹۲ | مُسْتَنفِرَةٌ | نفرت و اعراض کننده -گريزان (از استنفار به معني نفرت و عبارت"َأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُّسْتَنفِرَةٌ فَرَّتْ مِن قَسْوَرَةٍ " يعني کفار در حالي از تذکره نفرت و اعراض ميکنند که گويي خران وحشياند که از شير و يا شکارچي ميگريزند) |
| ۶۹۳ | مُسْتَوْدَعٌ | به وديعه گذاشته شده (مراد از مستقردر عبارت "أَنشَأَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَمُسْتَوْدَعٌ " آن افرادي است که دوران سير در اصلاب را طي کرده و متولد شده و در زمين که به مقتضاي آيه و لکم في الارض مستقر قرارگاه نوع بشر است مستقر گشته و مراد از مستودع آن افرادي است که هنوز سير در اصلاب را تمام نکرده و به دنيا نيامده و بعدا متولد خواهند شدو مستقر ومحقق مي شوند.در واقع تمام اطلاعات مربوط به ویژگیهای یک موجود زنده در یک ملکول به نام DNA ذخیره شده است که در هسته سلول قرار دارد و همان نقطه آغاز پیدایش یک موجود زنده جدید است و البته این منبع عظیم اطلاعات به حدی کوچک است که جز با میکروسکوپهای پیشرفته قابل مشاهده نیست |
| جهت فهم بهتر این موضوع اگر همه انسانهای کره زمین را به همان شکل ملکول اولیه برگردانند فضایی بیشتر از حجم یک انگشتانه اشغال نمی کنند پس به نوعی همه انسانها به صورت همین ملکول در بدن حضرت آدم علی نبینا و علیه السلام قرار داده شده اند و به اذن پروردگار متعال هر زمان به برخی از آنها اجازه ظهور در عالم و زندگی به شکل یک انسان داده شده است که در این آیه به زیبایی و اختصار به با دو کلمه مستقر(آنان که در گذشته و حال در دنیا آمده و استقرار داده شده اند) و مستودع(آنان که در آینده به دنیا خواهند آمد و آمدنشان به آینده موکول شده است) به این واقعیت اعجاب آور علمی اشاره شده است) | ||
| ۶۹۴ | مُسْتَوْدَعَهَا | جايگاه موقتش - محل به ودیعه گذاشتنش(مستودع يعني محلي که وديعه را در آن قرار مي دهند. عبارت "وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا"يعني :قرارگاه واقعي و جايگاه موقت آن را ميداند) |
| ۶۹۵ | مَسْتُوراً | پوشيده(در عبارت "وَإِذَا قَرَأْتَ ٱلْقُرءَانَ جَعَلْنَا بَيْنَکَ وَبَيْنَ ٱلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِـٱلْئَاخِرَةِ حِجَابًا مَّسْتُورًا: و هنگامی که قرآن خواندی بین تو و کسانی که به اخرت ایمان نمی آورند حجاب و پوششی کامل قرار دادیم" کلمه "مَّسْتُورًا" برای تأکید بر کامل بودن آن حجاب دارد مانند "إِنَّهُمْ لَفِي شَکٍّ مِّنْهُ مُرِيبٍ: سوگند که به یقین ما در مورد آنچه ما را به سوی آن می خوانی در تردید و شک کننده ایم " که کلمه "مریب" به منظور تاکيد همان شک است، همچنین ظلا ظليلا و حجابا مستورا و حجرا محجورا و امثال آن) |
| ۶۹۶ | مَسَّتْهُ | به او رسيد - با او تماس پيدا کرد (از کلمه مس که در لغت به معناي تماس گرفتن دو چيز با يکديگر است) |
| ۶۹۷ | مُسْتَهْزِئُونَ | مسخره کنندگان(هزو به معناي مزاحي است که در غياب کسي و يا پنهان از چشم او انجام شود و گاهي به مزاح علني نيز گفته مي شود) |
| ۶۹۸ | مُسْتَهْزِئِينَ | مسخره کنندگان(هزو به معناي مزاحي است که در غياب کسي و يا پنهان از چشم او انجام شود و گاهي به مزاح علني نيز گفته مي شود) |
| ۶۹۹ | مَسَّتْهُمْ | به آنان رسيد - با آنان تماس پيدا کرد (از کلمه مس که در لغت به معناي تماس گرفتن دو چيز با يکديگر است) |
| ۷۰۰ | مُسْتَيْقِنِينَ | يقين يافتگان |
| ۷۰۱ | مَسْجِدِ | مسجد - سجده گاه - محل سجده (کلمه مسجد اسم مکاني است که سجده در آن انجام ميشود، مانند خانهاي که به دلیل سجده براي خدا ساخته ميشود و اگر اعضاء سجده را که عبارتند از پيشاني و دو کف دست و دو سر زانو و نوک شست پاها، مسجد مينامند براي اين است که اينها نيز به نوعي با سجده ارتباط دارند.سجده غیر از آن معنی معروفش در قرآن کریم به معنی اطاعت پروردگار نیز است برای همین در آیه شریفه ۱۸ از سوره مبارکه حج به این اشاره می کند که خورشید و ماه و ستارگان هم سجده می کنند و واضح است که سجده آنها یعنی اطاعت از امر پروردگار پس مسجد علاوه بر محل سجده به معنی محل و زمان اطاعت پروردگار نیز هست ) |
| ۷۰۲ | مَسْجِدِ ٱلْأَقْصَى | نام مسجدی در شهر بیت المقدس یا قدس که قبله اول مسلمانان بوده و از احترامی هم تراز با مسجدالحرام برخوردار است(علت اینکه پروردگار تعالی در این آیه، مسجد بيت المقدس را مسجد الاقصي ناميده بدين جهت است که اين مسجد نسبت به محل زندگي رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلّم و مخاطبيني که با اويند از مسجد الحرام خيلي دورتر است) |
| ۷۰۳ | مَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ | نام مسجد پيرامون كعبه |
| ۷۰۴ | مَسْجُورِ | مالامال از آتش برافروخته وشعله ور(از کلمه سجر كه در اصل به معناي افکندن هيزم است در آتشي که زياد باشد، مانند آتش تنور که با هيزم افروخته شود) |
| ۷۰۵ | مَسْجُونِين | زندانيان |
| ۷۰۶ | مَسْحاً | مسح کردن - لمس نمودن (کلمه مسح به معناي کشيدن دست و يا هر عضو ديگري به عنوان لمس کننده به لمس شونده، بدون هيچ حائلي و با اختيار است،. مسحت الشيء و مسحت بالشيء هر دو به يک معنا است با اين تفاوت که اگر بدون حرف با استعمال شود و شيء ملموس را مفعول خود بگيرد،منظور مسح ولمس کامل شيء ملموس است و اگر با حرف باء مفعول بگيرد، دلالت ميکند بر اينکه بعضي از شيء ملموس را لمس کرده، نه همه آنرا . همچنانکه در عبارت "وَٱمْسَحُواْ بِرُؤُوسِکُمْ "مورد بحث نيز حرف با آمده و فرموده : "برؤسکم". پس اينکه فرمود : و امسحوا برؤسکم دلالت دارد بر اينکه مسح مقداري ازسر واجب است نه همه آن) |
| ۷۰۷ | مُسَحَّرِينَ | پی در پی و بسیار جادو شده ها("قَالُواْ إِنَّمَا أَنتَ مِنَ ٱلْمُسَحَّرِينَ(شعراء۱۵۳): (قوم حضرت صالح علیه السلام در جواب نصحیتهای آن حضرت)گفتند: "جز این نیست که تو از پی در پی و بسیار جادو شده هایی"(آن قدر جادو شده ای که دیگر عقلی برایت نمانده است. از آنجا که جادوگران اغلب وردی را خوانده و سپس فوت می کنند کلمه سحر به معنی شکم و ریه نیز می باشد براین اساس معنای دیگری نیز برای سخن قوم نقل می کنند و آن این است که تو نیز مانند ما نفس می کشی و دارای شکم و ریه هستی پس نمی توانی پیامبر باشی ولی از آنجا که این مفهوم را در جمله بعدشان می آورند، این برداشت صحیح نمی باشد)") |
| ۷۰۸ | مَسْحُوراً | جادو شده (کلمه سحردراصل به معناي بالاي شکم يا ريه است لذا "مسحر" به کسي که داراي شکم و بالطبع محتاج آب وغذا باشد يا به کسي که نفس مي کشد هم مي گويند شاید از این جهت باشد که غالب جادوگران وردی را خوانده و سپس فوت می کنند) |
| ۷۰۹ | مَسْحُورُونَ | جادو شده ها (کلمه سحردراصل به معناي بالاي شکم يا ريه است لذا "مسحر" به کسي که داراي شکم و بالطبع محتاج آب وغذا باشد يا به کسي که نفس مي کشد هم مي گويند شاید از این جهت باشد که غالب جادوگران وردی را خوانده و سپس فوت می کنند) |
| ۷۱۰ | مُسَخَّرِ | تسخير شده(یک قطعه ابر بارانزای کومولونیمبوس با طول و عرض و ارتفاع هزار متر، وزنی حدود یک میلیون تن دارد وزنی معادل یک گله فیل دویست تایی ولی از آنجا که چگالیش از هوای نزدیک سطح زمین کمتر و از چگالی هوای بالای جو بیشتر است در بالای سطح زمین در ارتفاعی بین ۲ تا ۱۲ هزار متر، معلّق می ماند. در آیه شریفه ۱۲ از سوره مبارکه رعد، با وصف ابرها با کلمه "ثقال: بسیار سنگین و گرانبار" و همچنین در آیه شریفه ۱۶۴ سوره مبارکه بقره با عبارت "وَٱلسَّحَابِ ٱلْمُسَخَّرِ بَيْنَ ٱلسَّمَاءِ وَٱلْأَرْضِ: و ابر که ميان آسمان و زمين مسخّر شده " به این شگفتی خلقت اشاره شده است. در واقع پروردگار حکیم، جرم حجمي ابر را به اندازه اي قرار داده که نه بر روي زمين قرار گيرد تا پستي و بلنديها مانع حرکتش شوند و نه بسيار بالا رود که از جوّ زمين خارج گردد يا بارانش قبل از رسيدن به زمين بخار شود) |
| ۷۱۱ | مُسَخَّرَاتٍ | تسخير شده ها |
| ۷۱۲ | مَسَخْنَاهُمْ | آنان را مسخ کرديم - چهره ي آنان را از شکل انساني به شکلي زشت وبد منظر تبديل کرديم (کلمه مسخ برگشتن آدمي به خلقتي زشت و بد منظره است، همچنان که در داستان بني اسرائيل جمعي از انسانها به صورت ميمون و خوک برگشتند) |
| ۷۱۳ | مَسَدٍ | طنابي که از ليف خرما بافته شده باشد |
| ۷۱۴ | مُسْرِفٌ | اسراف کار- از حدّ گذرنده (اسراف به معنی بیرون شدن از حد اعتدال در هر عمل است و گناه از آن جهت اسراف خوانده شده است که هر لذتی یک محدوده حلال دارد و پس از عبور از آن محدوده و مرز به حرام تبدیل می شود مثلًا لذت خوردن و آشامیدن تا وقتی از رزق و روزی حلال باشد، گناه نیست امّا همین خوردن و آشامیدن اگر از مال دزدی یا خوردنیها و آشامیدنیهای حرام باشد، چون از محدوده فرمانبری پروردگار خارج شده، گناه محسوب می شود) |
| ۷۱۵ | مُسْرِفُونَ | اسراف کاران- از حدّ گذرندگان (اسراف به معنی بیرون شدن از حد اعتدال در هر عمل است و گناه از آن جهت اسراف خوانده شده است که هر لذتی یک محدوده حلال دارد و پس از عبور از آن محدوده و مرز به حرام تبدیل می شود مثلًا لذت خوردن و آشامیدن تا وقتی از رزق و روزی حلال باشد، گناه نیست امّا همین خوردن و آشامیدن اگر از مال دزدی یا خوردنیها و آشامیدنیهای حرام باشد، چون از محدوده فرمانبری پروردگار خارج شده، گناه محسوب می شود. امام باقر علیه السلام در معنای کلمه"مسرفون" فرمودند : منظور از مسرفون کساني هستند که حرامهاي پروردگار را حلال ميشمارند و خونها ميريزند") |
| ۷۱۶ | مُسْرِفِينَ | اسراف کاران- از حد گذرندگان (اسراف به معنی بیرون شدن از حد اعتدال در هر عمل است و گناه از آن جهت اسراف خوانده شده است که هر لذتی یک محدوده حلال دارد و پس از عبور از آن محدوده و مرز به حرام تبدیل می شود مثلًا لذت خوردن و آشامیدن تا وقتی از رزق و روزی حلال باشد، گناه نیست امّا همین خوردن و آشامیدن اگر از مال دزدی یا خوردنیها و آشامیدنیهای حرام باشد، چون از محدوده فرمانبری پروردگار خارج شده، گناه محسوب می شود. امام باقر علیه السلام در معنای کلمه"مسرفین" فرمودند : منظور از مسرفین کساني هستند که حرامهاي پروردگار را حلال ميشمارند و خونها ميريزند") |
| ۷۱۷ | مَسْرُوراً | خوشحال و شادمان |
| ۷۱۸ | مَسْطُورٍ | نگاشته شده- نوشته شده |
| ۷۱۹ | مَسْغَبَةٍ | گرسنگي و قحطي |
| ۷۲۰ | مُسْفِرَةٌ | درخشان و نوراني |
| ۷۲۱ | مَسْفُوحاً | ريخته شده |
| ۷۲۲ | مِسْکٌ | مشک( ماده اي خوشبو) |
| ۷۲۳ | مَسَّکُمُ | به شما رسيد - با شما تماس پيدا کرد (از کلمه مس که در لغت به معناي تماس گرفتن دو چيز با يکديگر است. ميم آخر آن به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است) |
| ۷۲۴ | مَسَّکُمْ | به شما رسيد - با شما تماس پيدا کرد (از کلمه مس که در لغت به معناي تماس گرفتن دو چيز با يکديگر است) |
| ۷۲۵ | مَسْکَنَةُ | فقر شدید و بیچارگی(کلمه مسکنت به معناي شدت فقر است و ظاهرا مسکنت اين است که انسان به جائي از فقر و يا هر فقداني برسد که راه نجاتي از آن نداشته باشد) |
| ۷۲۶ | مَسْکَنِهِمْ | محل سکونت ايشان - جاي اقامتشان |
| ۷۲۷ | مَسْکُوبٍ | دائما در جريان و قطع نشدني |
| ۷۲۸ | مَسْکُونَةٍ | مسکوني |
| ۷۲۹ | مِسْکِينِ | فقير و بيچاره (کلمه مسکين به معناي کسي است که از فقير بدحالتر باشد به عبارت ديگر فقير با برطرف شدن نيازش ديگر فقير نيست و چه بسا غني شود به عبارت دیگرهنوز کارد به استخوانش نرسيده که دست به سوي مردم دراز کند ولي مسكين كسي است كه حتي اگر نيازش را بر طرف كنند باز هم طولي نمي كشد كه محتاج مي شود يا در همان دم ازجهت ديگر محتاج است و بائس از هر دو بد حال تر است در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده که فقیر نیاز خود را اظهار نمی کند ولی مسکین کسی است که طلب کمک می نماید) |
| ۷۳۰ | مُسْلِماً | تسليم کننده (مسلم کسی است که امر خود را تسليم پروردگار کرده، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده و همان را می خواهد که او بخواهد و همان کاری را می کند که او بپسندد) |
| ۷۳۱ | مُسْلِمَاتِ | زنان مسلمان(مسلم کسی است که امر خود را تسليم پروردگار کرده، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده و همان را می خواهد که او بخواهد و همان کاری را می کند که او بپسندد) |
| ۷۳۲ | مُسِيءُ | بدكار |
| ۷۳۳ | مُسْلِمَةً | تسليم کننده (مسلم کسی است که امر خود را تسليم پروردگار کرده، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده و همان را می خواهد که او بخواهد و همان کاری را می کند که او بپسندد) |
| ۷۳۴ | مُسَلَّمَةٌ | تسليم شده - پرداخت شده - سالم |
| ۷۳۵ | مُسْلِمُونَ | تسليم کنندگان (مسلمون کساني هستند که امر خود را تسليم پروردگار کرده اند، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده اند و همان را می خواهند که او بخواهد و همان کاری را می کنند که او بپسندد) |
| ۷۳۶ | مُسْلِمِينَ | تسليم کنندگان - مسلمين(مسلمين کساني هستند که امر خود را تسليم پروردگار کرده اند، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده اند و همان را می خواهند که او بخواهد و همان کاری را می کنند که او بپسندد) |
| ۷۳۷ | مُسْمَعٍ | شنوايي داده شده ("اسمع غير مسمع "يعني بشنو که (خدا) شنوائيت ندهد. کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق ميشود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن) |
| ۷۳۸ | مُسْمِعٍ | آن كس كه به گوش ديگري حرفي را برساند (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق ميشود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن) |
| ۷۳۹ | مُسَمًّي | مشخص و قطعي شده - نام گذاري شده - نشان دار شده ("اسم" به لفظ دلالت کننده بر چيزي يا اوصاف آن چيز که نشانه اي براي آن شده اند، مي گويند .اصل اين کلمه از ماده "سمه" اشتقاق يافته و سمه به معناي داغ و علامتي است که بر گوسفندان ميزدند، تا مشخص شود کدام يک مال کدام شخص است و ممکن است از"سُمُوّ" به معناي بلندي، مشتق شده باشد. پس در عبارت "وَجَعَلُواْ لِلَّهِ شُرَکَاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ" می خواهد بگوید که این شریکانی که برای پروردگار تصور می کنید مگر چه ویژگی داشته اند و چه کاری از آنها بر می آمده که آنها را شریک پروردگار دانسته اید. در عبارت "ثُمَّ قَضَىٰ أَجَلًا وَأَجَلٌ مُّسمًّى عِندَهُ : سپس حکم صادر نمود بر مدت مقرری و مدت مقررِ نامگذاری و مشخص و قطعی شده ای نزدش" به دونوع تعیین وقت نمودن، توسط پروردگار برای هر پیشامدی در عالم از جمله مدت عمر هر انسان، اشاره می کند که یکی از آنها که آن را با "أَجَلًا" مشخص نموده و دیگری را با عبارت "َأَجَلٌ مُّسمًّى". پروردگار تعالی برای هر پیشامدی از جمله مرگ اجل یا زمان معینی قرار داده و معادله این اجل را خودش تعیین نموده است. این معادله محدوده ی تغییرات مشخصی دارد که به آن "اجل مسمّی" |
| گفته می شود و حداکثر و حداقل آن را تعیین می کند و تغییرات در این محدوده با اجازه ی او، به عملکرد مخلوقاتش مرتبط است، مثلًا با انجام کار خیر یا رعایت بهداشت و مراقبت از خود، زمان مرگ خود را به تأخیر می اندازند یا با گناهی اجل خود را نزدیک می کنند. البته این تغییرات(که در قرآن "أَجَلًا" نامیده شده) از محدوده ای که "اجل مسمی"، تعیین می کند، بیرون نیست) | ||
| ۷۴۰ | مَسَّنَا | به ما رسيد - با ما تماس پيدا کرد(از کلمه مس که در لغت به معناي تماس گرفتن دو چيز با يکديگر است) |
| ۷۴۱ | مُسَنَّدَةٌ | تکيه داده شده (اسم مفعول از مصدر تسنيد، به معناي آن که چيزي را طوري نصب کني که بر چيز ديگري نظير ديوار و مثل آن تکيه داشته باشد) |
| ۷۴۲ | مَسْنُونٍ | تغيير يافته - متعفن - گنديده("وَلَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ: و سوگند که به بهترین شکل انسان را از صلصالی (گل خشکیده ای) که حاصل از حمإ مسنون(گل سیاه تغییر یافته) بود، خلق نمودیم". حَمَإٍ: گل سیاه، لجن، مخلوط آب با خاکی که علاوه بر مواد معدنی(عناصر و ترکیبات شیمیایی)، شامل مواد آلی(ملکولهایی که در بدن موجودات زنده تولید می شوند) نیز می باشد که اضافه نمودن صفت "مَسْنُونٍ: تغییر شکل یافته، گندیده، متعفن" به آن، اشاره به این دارد که آن قدر این گِل، مانده، که باکتریها بقایای موجودات زنده در آن را کاملاً تجزیه نموده و تغییر داده اند به شکلی که شباهتی به حالت اولیه شان ندارند و به همین جهت به رنگ سیاه در آمده و بوی تعفن نیز می دهد امروزه از چنین گِلی با انجام برخی تغییرات کرمهای مخصوص ترمیم و زیبایی پوست نیز ساخته می شود. پس معنی آیه این می شود که پروردگار متعال انسان را از گل خشکیده ای که قبل از خشکیدن، لجن سیاه متغیر و متعفن بوده، آفریده است) |
| ۷۴۳ | مَسَّنِيَ | به من رسيد - با من تماس پيدا کرد (از کلمه مس که در لغت به معناي تماس گرفتن دو چيز با يکديگر است) |
| ۷۴۴ | مَسَّنِيَ بِـ | به من رسانده - به من تماس داده (از کلمه مس که در لغت به معناي تماس گرفتن دو چيز با يکديگر است در عبارت "مَسَّنِيَ ٱلشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ") |
| ۷۴۵ | مُسْوَدّاً | سياه شده (مقصود از اسوداد وجه در عبارت" وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِـٱلْأُنثَيٰ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً "سياه شدن روي، بطور کنايه خشمناک شدن است و در عبارت "وَيَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ تَرَي ٱلَّذِينَ کَذَبُواْ عَلَي ٱللَّهِ وُجُوهُهُم مُّسْوَدَّةٌ "سواد وجه و رو سياهي نشانه ذلت است) |
| ۷۴۶ | مُسْوَدَّةٌ | سياه شده (مقصود از اسوداد وجه در عبارت" وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِـٱلْأُنثَيٰ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً "سياه شدن روي، بطور کنايه خشمناک شدن است و در عبارت "وَيَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ تَرَي ٱلَّذِينَ کَذَبُواْ عَلَي ٱللَّهِ وُجُوهُهُم مُّسْوَدَّةٌ "سواد وجه و رو سياهي نشانه ذلت است) |
| ۷۴۷ | مُسَوَّمَةً | نشاندار- خودکار(کلمه "مُسَوَّمَةً" اسم مفعول از"سوم" است و "سوم" به معناي رفتن به طلب چيزي است. در اين صورت، اين کلمه هم رفتن را مي رساند و هم طلب کردن و در این صورت "مُسَوَّمَةً" چیزی است نشانه گذاری شده تا در صورت لزوم به راحتی بشود به سوی آن رفت و آن را به دست آورد. در عبارت "مُّسَوَّمَةً عِندَ رَبِّکَ" وصف آن سنگهای سجیل که به شکلی منظم و به ترتیب(منضود) به سمت قوم لوط حرکت کردند با کلمه "مُسَوَّمَة" دو مطلب را می رساند: یکی اینکه هر یک از سنگها از قبل برای هر ظالمی نشانه گذاری شده بودند از همان لحظه ای که ظلمش را آغاز نموده بود و دیگر اینکه خود این سنگها هدفشان را هر کجا می رفت پیدا کرده و عاقبت به آن اصابت می کردند و به اصطلاح امروزی روی هدفشان قفل شده بودند) |
| ۷۴۸ | مُسَوِّمِينَ | رونده ها و طلب کننده ها("بَلَىٰ إِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ وَيَأْتُوکُم مِّن فَوْرِهِمْ هَـٰذَا يُمْدِدْکُمْ رَبُّکُم بِخَمْسَةِ ءَالَافٍ مِّنَ ٱلْمَلَائِکَةِ مُسَوِّمِينَ: این گونه نیست بلکه چنین است(یاری پروردگار به همین اندازه محدود نمی شود) که اگر صبر کنید و تقوا پیشه سازید و دشمنان در همین لحظه، با جوشش و خروششان(با بیشترین تعداد ممکنشان) به سمت شما بیایند، پروردگارتان، با پنج هزار از فرشتگان رونده و طلب کننده("مُسَوِّمِينَ" اسم فاعل از"سوم" است و "سوم" به معناي رفتن به طلب چيزي است . در اين صورت، اين کلمه هم رفتن را مي رساند و هم طلب کردن را استفاده از این کلمه برای فرشتگانی که برای یاری مسلمانان نازل شده بودند به این اشاره دارد که هر فرشته ای قصد کافری را می نمود برای آن کافر راه گریز و فراری وجود نداشت) شما را یاری می دهد") |
| ۷۴۹ | مَسَّهُ | به او رسيد - با او تماس پيدا کرد (از کلمه مس که در لغت به معناي تماس گرفتن دو چيز با يکديگر است) |
| ۷۵۰ | مَسَّهُمْ | به آنان رسيد - با آنان تماس پيدا کرد (از کلمه مس که در لغت به معناي تماس گرفتن دو چيز با يکديگر است) |
| ۷۵۱ | مَسِيحُ | لقب حضرت عيسي بن مريم علي نبينا و عليه السلام (مسيح به معناي ممسوح (مسح شده)یا ماسح (مسح کننده) است و اگر آن جناب را به اين نام ناميدند، به اين مناسبت بوده که آن جناب ممسوح به يمن و برکت و يا ممسوح به تطهير از گناهان بوده و يا با روغن زيتون تبرک شده ممسوح گشته، چون انبياء روغن زيتون به خود ميماليدند و يا بدين جهت است که جبرئيل بال خود را در هنگام ولادت آن جناب بر بدن او ماليده تا از شر شيطان محفوظ باشد و يا براي اين بوده که آن جناب همواره دست بر سر ايتام ميکشيده و يا که دست بر چشم اشخاص نابينا ميکشيده و آنان را بينا ميکرده و يا بدين جهت مسيحش خواندند که دست بر بدن هيچ بيماري نميکشيده مگر آنکه شفا مييافته، اما معتبرترين قول، مبارک و پادشاه مي باشد |
| چون بنا به روايت قرآن کريم، آن جناب پيش از ولادت مسيح ناميده شده قبل از آنکه کوريا بيماري را شفا دهد ( ان الله يبشرک بکلمة منه اسمه المسيح عيسي بن مريم) کلمه مسيح عربي کلمه مشيحاي عبري است. رسم بني اسرائيل چنين بوده که هر پادشاهي تاجگذاري ميکرده، از جمله مراسم تاجگذاري اين بوده که کاهنان او را با روغن مقدس مسح ميکردند تا سلطنتش مبارک شود و بدين مناسبت پادشاه را مشيحا ميگفتند، که يا به معناي خود شاه است و يا به معناي مبارک) | ||
| ۷۵۲ | مَشَّاءٍ | نقل کننده سخنان مردمي به سوي مردمي ديگر، به منظور ايجاد فساد و تيرگي آن دو- سخن چين |
| ۷۵۳ | مَشَارِبُ | نوشيدنيها (و کلمه مشارب جمع مشرب است که مصدر ميمي و به معناي مشروب است . و مراد از مشروب در عبارت "وَذَلَّلْنَاهَا لَهُمْ فَمِنْهَا رَکُوبُهُمْ وَمِنْهَا يَأْکُلُونَ وَلَهُمْ فِيهَا مَنَافِعُ وَمَشَارِبُ أَفَلَا يَشْکُرُونَ " شير حيوانات است) |
| ۷۵۴ | مَشَارِقِ | مشرق ها - محلهاي طلوع - مشرق و مغرب ها (مراد از مشرقين مشرق و مغرب است که در آن جانب مشرق غلبه داده شده يا اينکه چون زمين کروي است هرسمتي که نسبت به نقطه اي از کره زمين مغرب مي باشد نسبت به قرينه ي مرکزي آن نقطه مشرق تلقي مي شود از طرفي با همين فرض مي توان براي كره ي زمين مشرقها و مغربهاي فراوان تصور نمود يا اينكه منظور از کلمه مشارق نقطه هايي از افق مي باشد که خورشيد در فصول چهارگانه از آن نقطهها طلوع ميکند، البته احتمال اين معني هست که مراد از مشارق مشرقهاي خصوص خورشيد نباشد، بلکه مشرقهاي مطلق ستارگان و يا مطلق مشارق باشد) |
| ۷۵۵ | مَشْأَمَةِ | شقي بودن (کلمه مشئمه مانند کلمه شُؤْم مصدر است، همانطور که ميمنه مانند کلمه يمن مصدر است و ميمنه و مشئمه به معناي سعادت و شقاوت است) |
| ۷۵۶ | مُشْتَبِهاً | شبيه به هم |
| ۷۵۷ | مُشْتَرِکُونَ | مشتركان |
| ۷۵۸ | مَشْحُونِ | مملو - پُر("فَأَنجَيْنَاهُ وَمَن مَّعَهُ فِي ٱلْفُلْکِ ٱلْمَشْحُونِ(شعراء۱۱۹): پس او و کسانی که با او بودند، را در آن کشتی پُر(بنا به آیات شریفه ۴۰ از سوره مبارکه هود و آیه شریفه ۲۷ از سوره مبارکه مؤمنون به فرمان پروردگار تعالی، حضرت نوح علیه السلام از هر موجودی یک جفت نر و ماده را در کشتی سوار نمود، از این رو در قرآن کریم کشتی نوح دو بار با صفت"مَشْحُون: پُر"، توصیف شده است)، نجات دادیم(کشفیات کاوشگری به نام ران ویات "Ron Wyatt " از بقایای کشتی نوح شامل سنگ نوشته و لنگرها، تیرها و میخ پرچهای فلزی اسکلت کشتی و حتی بقایای مرتبط با حیوانات، در ترکیه امروزی، در محلی به نام سایت دوروپینار "Durupinar"، در دامنه کوهی به نام جودی داگی(Cudi Dayi)، که بسیار شبیه نام محلی است که در قرآن کریم برای به ساحل رسیدن کشتی نوح بیان شده: "واستوت علی الجودی: بر جودی قرار گرفت"صحت داستانهای قرآن کریم در مورد حضرت نوح علیه السلام را به اثبات می رساند. مجامع بین المللی فقط به این دلیل که تخصص اصلی "ران ویات" باستانشناسی نبوده(حرفه اصلی او پرستار بیهوشی بود)، کشفیات او را معتبر نمی دانند تا مانع توجه جهانیان به قرآن کریم شوند مثل اینکه بگویند چون حافظ رحمت الله علیه، دکترای ادبیات ندارد پس شعرش معتبر نیست)") |
| ۷۵۹ | مَشْرَبَهُمْ | محل نوشيدن آنها - نوشيدن آنها |
| ۷۶۰ | مَشْرِقِ | محل طلوع خورشيد - مشرق |
| ۷۶۱ | مَشْرِقَيْنِ | دو مشرق - مشرق و مغرب (مراد از مشرقين مشرق و مغرب است که در آن جانب مشرق غلبه داده شده .يا اينکه چون زمين کروي است هرسمتي که نسبت به نقطه اي از کره زمين مغرب مي باشد نسبت به قرينه ي مرکزي آن نقطه مشرق تلقي مي شود) |
| ۷۶۲ | مُشْرِقِينَ | آنان که به هنگام طلوع خورشيد در وضعيتي قرار مي گيرند يا کاري را انجام مي دهند(مثلاً عبارت "فَأَتْبَعُوهُم مُّشْرِقِينَ "يعني هنگام طلوع خورشيد در پي آنان به تعقيب آنان پرداختند) |
| ۷۶۳ | مُشْرِکٌ | آنكه (براي پروردگار متعال ) شريك قائل است - مشرك (اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند) |
| ۷۶۴ | مُشْرِکَاتِ | آن زنانيكه (براي پروردگار متعال ) شريك قائلند - زنان مشرك (اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند) |
| ۷۶۵ | مُشْرِکَةً | زنيكه (براي پروردگار متعال ) شريك قائل است - زن مشرك (اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند) |
| ۷۶۶ | مُشْرِکُونَ | آنان كه (براي پروردگار متعال )شريك قائلند - مشركان(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند) |
| ۷۶۷ | مُشْرِکِينَ | آنانكه (براي پروردگار متعال ) شريك قائلند - مشركان (اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند) |
| ۷۶۸ | مَشْعَرِ | مشعرالحرام يا مزدلفه نام محلي است ميان عرفات و منا که پس از وادي يا دره ي مأذمين قرار دارد و حجاج بايد بعد از غروب شرعي روز عرفه يعني پس از پايان وقوف در عرفات در روز نهم ذي حجه به اين سمت حرکت کنند تا در مشعر براي مدتي هرچند كوتاه به عنوان يكي از واجبات حج تمتع توقف نمايند و سپس با طلوع آفتاب روز دهم ذي حجه از مشعر به سمت مني حركت كنند.کلمه مزدلفه از ازدلاف گرفته شده و به معناي تقدم يا نزديکي و برگرفته شده از زُلَف است به معناي نزديک شدن. براي اين معني تعابير مختلفي ذکر شده است از جملة چون مردم در اين مکان به خداوند تقرب پيدا مي کنند آن را مزدلفه گفته اند. بعضي نيز ازدلاف را به معني اجتماع دانسته اند، زيرا حجاج در اين مکان اجتماع کرده و به هم نزديک مي شوند.مزدلفه در محدوده حرم واقع شده و به همين علت آن را مشعرالحرام گويند. بعضي از افراد طول آن را حدود ۴۰۰۰ متر و برخي طول آن را نيز بيشتر ذکر کرده اند. نام اين سرزمين در اصل نام کوهي است که به وادي محشر امتداد مي يابد.مشعراز لحاظ لغوي يعني محلي كه مشخصه وعلامت است) |
| ۷۶۹ | مُشْفِقُونَ | نگرانها - دلواپسان(کلمه مشفقون جمع اسم فاعل از باب افعال است و اشفاق به معناي نوعي ترس است . اشفاق عنايتي است که با خوف آميخته باشد، چون مشفق کسي را گويند که مشفق عليه را دوست ميدارد و ميترسد بلايي به سر او آيد، اين حالت را که ميترسد محبوبش در معرض آسيبي واقع شود اشفاق گويند و در قرآن فرموده : و هم من الساعة مشفقون . و اين کلمه هر جا با حرف من متعدي شود، معناي ترس در آن روشنتر ميشود و چون با حرف في متعدي شود، معناي عنايت در آن روشنتر ميشود و ازهر دو نمونهاش در قرآن هست، اولي مانند"وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مُشْفِقُونَ مِنْهَا "و دومي مانند انا کنا قبل في اهلنا مشفقين) |
| ۷۷۰ | مُشْفِقِينَ | نگرانها - دلواپسان (کلمه مشفقون جمع اسم فاعل از باب افعال است و اشفاق به معناي نوعي ترس است . اشفاق عنايتي است که با خوف آميخته باشد، چون مشفق کسي را گويند که مشفق عليه را دوست ميدارد و ميترسد بلايي به سر او آيد، اين حالت را که ميترسد محبوبش در معرض آسيبي واقع شود اشفاق گويند و در قرآن فرموده : و هم من الساعة مشفقون . و اين کلمه هر جا با حرف من متعدي شود، معناي ترس در آن روشنتر ميشود مانند"وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مُشْفِقُونَ مِنْهَا ") |
| ۷۷۱ | مِشْکَاةٍ | جاي چراغ ("مِشْکَاة" جایگاه ثابتی که برای قرار دادن چراغ در نظر می گیرند مانند طاقچه و اين غير از فانوس است، چون فانوس به جا چراغي متحرک مي گويند. خاصیت مشکات، حفاظت از چراغ و جلوگیری از تکان خوردن آن و در نتیجه ثابت بودن روشنایی و جهت و مسیر آن است) |
| ۷۷۲ | مَشْکُوراً | سپاسگزاري شده(شکر به معناي آن است که نعمتی که به تو داده اند را در همان راهی استفاده کنی که مورد رضای دهنده نعمت می باشد و همچنین ستایش و ثناي او بگويي در قبال نعمتهایی که به تو ارزاني داشته است شکر نعمتهای الهی در واقع استفاده از آن نعمتها در راه رضای پروردگار است و حمد و ستایش او در برابر آن نعمتها و عبادت و فرمانبری از او) |
| ۷۷۳ | مَشَوْاْ | راه ميروند |
| ۷۷۴ | مَشْهَدِ | مشاهده کردن (کلمه مشهد مصدر ميمي و به معناي شهود است) |
| ۷۷۵ | مَشْهُودٌ | مشاهده شده - مورد مشاهده (عبارت "ذَ ٰلِکَ يَوْمٌ مَّشْهُودٌ: آن روزی است مشاهده شده(همگان روز قیامت را می بینند یا با حضور در آن از احوالش با خبر می گردند)) |
| ۷۷۶ | مَشِيدٍ | بسیار گچ کاری شده(کنایه از بسیار مجلل بودن)- برافراشته - مرتفع و استوار(اصل آن از " شيد " که به معني گچ کاری است،ميباشد چون بنایی را که می خواستند مرتفع بسازند برای استحکام پایه هایش از گچ استفاده می نمودند)("فَکَأَيِّن مِّن قَرْيَةٍ أَهْلَکْنَاهَا وَهِيَ ظَالِمَةٌ فَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا وَبِئْرٍ مُّعَطَّلَةٍ وَقَصْرٍ مَّشِيدٍ: بدین صورت که چه بسیار آبادی که هلاکش کردیم در حالی که ظالم بود بدین صورت که آن فرو افتاده ای بر روی سقفهایش شده بود(چون سقفها به یکباره پایین آمده اند دیوارهای خانه های آن آبادی روی سقفشان فرو افتاده که کنایه ای است از کمال خرابی و در نتیجه خالی از سکنه بودن آن) و چاه آب تعطيل شده ای(بئر معطلة يعني چاهي که کسی کنار آن نمی آيد تا آب بردارد) و قصری مرتفع و استوار و بسیار گچ کاری(مجلل) شده ای(پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در مورد این آیه می فرمایند: "من "قصر مشید: قصر مجلل" هستم و علی "بئر معطّله: چاه آب رها شده" است". |
| با توجه به این روایت که شبیه آن از امام علی، امام صادق و امام کاظم علیه السلام هم نقل شده است مفهوم آیه این گونه است که اقوام بسیاری به سبب گناهانشان گرفتار عذاب الهی شدند و اثری از آنها باقی نماند زیرا سخن پیامبرشان را که با دیدن معجزاتش پیامبری او به آنها اثبات شده بود، نشنیدند و جانشین او را هم رها نمودند(همین رها کردن آن جانشین توسط مردم باعث گمنامی و ناشناخته بودن او شد). دلیل صحت این برداشت از آیه، که با ترجمه های موجود متفاوت است این می باشد که وقتی یک آبادی کاملًا تخریب گردیده به شکلی که سقفها به یکباره پائین آمده اند و دیوارها به روی سقف ریخته اند دیگر قصر محکم و استواری هم باقی نمی ماند پس معلوم می گردد که عبارت "قصر مشید" کنایه ای برای مفهومی غیر از یک بنا و ساختمان است. اینکه به جای "اهل قریة: اهل آبادی" فرموده "قریة: آبادی" اشاره به این نکته است که خوبی هر سرزمینی به اخلاق مردم آن سرزمین بستگی دارد چه بسا از شهری کویری به دلیل مهمان نوازی و اخلاق خوش اهالی آن شهر، همگان به خوبی یاد کنند و برعکس شهری خوش آب و هوا و سرسبز به دلیل رفتار مردمانش خاطره ای بد در ذهن به جای گذارد)") | ||
| ۷۷۷ | مُشَيَّدَةٍ | مرتفع و استوارشده (بروج مشيدة يعني برجهاي سخت بنيان . مشيدة از تشييد به معني رفع و بلندي است که اصل آن از " شيد " که به معني گچ کاری است،ميباشد چون بنایی را که می خواستند مرتفع بسازند برای استحکام پایه هایش از گچ استفاده می نمودند. بروج مشيدة معنايش بناهاي محکم و بلندي است که در چهار کنج قلعهها ميسازند تا افراد از شر دشمنان در آن پناهنده شوند) |
| ۷۷۸ | مَشْيِکَ | راه رفتنت(عبارت "وَٱقْصِدْ فِي مَشْيِکَ"کنايه از اعتدال و ميانه روي در مسير زندگي است) |
| ۷۷۹ | مَصَابِيحَ | چراغها (جمع مصباح) |
| ۷۸۰ | مَصَانِعَ | قلعههاي محکم، قصرهاي استوار و ساختمانهاي عالي(جمع مصنع) |
| ۷۸۱ | مِصْبَاحُ | چراغ پر فروغ(چراغی که شب تاریک را با نورش مانند صبح، روشن کند) |
| ۷۸۲ | مُصْبِحِينَ | آنانکه به هنگام دميدن صبح در وضعيتي قرار مي گيرند يا کاري را انجام مي دهند(مثلاً "فَتَنَادَوْاْ مُصْبِحِينَ " يعني يکديگر را صبح زود صدا زدند. "دَابِرَ هَٰؤُلاَءِ مَقْطُوعٌ مُّصْبِحِينَ: ریشه اینان قطع شده است در حالی که وارد صبح می شوند(اینان در حالی صبح می کنند که هیچ اثری از آنها باقی نمی ماند)") |
| ۷۸۳ | مُصَدِّق | تصديق کننده(در عبارت "مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ" منظور این است که قرآن کریم راست بودن کتابهای پیش از خود و الهی بودنشان را تأیید می کند) |
| ۷۸۴ | مُصَّدِّقَاتِ | زنان صدقه دهنده (صدقة به معناي خرج کردن مال است در راه خدا، که يکي از مصاديق آن زکات واجب است) |
| ۷۸۵ | مُصَدِّقِينَ | تصديق کنندگان - باور دارندگان |
| ۷۸۶ | مُصَّدِّقِينَ | مردان صدقه دهنده (صدقة به معناي خرج کردن مال است در راه خدا، که يکي از مصاديق آن زکات واجب است) |
| ۷۸۷ | مِصْرَ | مصر- شهر(در عبارت " ٱهْبِطُواْ مِصْراً فَإِنَّ لَکُم مَّا سَأَلْتُمْ ") |
| ۷۸۸ | مُصْرِخِکُمْ | پناه دهنده ي شما - فرياد رس شما (کلمه مصرخ اسم فاعل از اصراخ است که به معناي پناه دادن و به داد کسي رسيدن و فرياد او را پاسخ گفتن ميباشد) |
| ۷۸۹ | مُصْرِخِيَّ | پناه دهنده ي من - فرياد رس من (کلمه مصرخ اسم فاعل از اصراخ است که به معناي پناه دادن و به داد کسي رسيدن و فرياد او را پاسخ گفتن ميباشد) |
| ۷۹۰ | مَصْرِفاً | بازگشتگاه - گريزگاه - محل انصراف (کلمه مصرف اسم مکان از صرف و صرف به معناي گردانيدن از حالي به حال ديگر است. عبارت "وَلَمْ يَجِدُواْ عَنْهَا مَصْرِفاً " يعني نمييابند محلي که به سويش منصرف شوند و از آتش به سوي آن فرار کنند) |
| ۷۹۱ | مَصْرُوفاً | برگشتني - منصرف شده (از صرف به معناي گردانيدن از حالي به حال ديگر است) |
| ۷۹۲ | مُصْطَفَيْنَ | برگزيدگان - انتخاب شدگان |
| ۷۹۳ | مُصْفَرّاً | زرد شده |
| ۷۹۴ | مَصْفُوفَةٌ | كنار هم چيده شده - رديف شده (از ماده صف، به معناي رديف قرار گرفتن چند نفر در يک خط است) |
| ۷۹۵ | مُصَفًّي | صاف شده (عسل مصفي، يعني عسل خالص و بدون موم و لرد و خاشاک و ساير چيزهايي که در عسل دنيا هست و آن را فاسد و معيوب ميکند) |
| ۷۹۶ | مُصْلِحِ | اصلاحگر- اصلاح کننده |
| ۷۹۷ | مُصْلِحُونَ | اصلاحگران - اصلاح کنندگان |
| ۷۹۸ | مُصْلِحِينَ | اصلاحگران - اصلاح کنندگان |
| ۷۹۹ | مُصَلًّي | محل دعا - محل نماز (کلمه مصلي اسم مکان از صلاة به معناي دعاء است و معناي عبارت "وَٱتَّخِذُواْ مِن مَّقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلًّي " اين است که از مقام ابراهيم (عليهالسلام) مکاني براي دعاء بگيريد (ازمحل مقام ابراهيم به بعد نماز بخوانيد اشاره به نماز طواف که از مقام ابراهيم به بعد خوانده مي شود)) |
| ۸۰۰ | مُصَلِّينَ | نمازگزاران |
| ۸۰۱ | مُصَوِّرُ | کسي است که پديد آوردههاي خود را طوري صورتگري کرده باشد که به يکديگر مشتبه نشوند - صورتگر |
| ۸۰۲ | مُصِيبَةٍ | واقعه و حادثهاي که به انسان يا هر چيز اصابت کند - مصیبت(کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثهاي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير ميشود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود مخصوصاً در فارسی، بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد. در عبارت "وَإِن تُصِبْکَ مُصِيبَةٌ يَقُولُواْ" به همان معنی مصیبت(حادثه ناگوار) در فارسی است) |
| ۸۰۳ | مُصِيبُهَا | اصابت كننده به او (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثهاي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير ميشود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد) |
| ۸۰۴ | مَصِيرُ | بازگشتگاه(منظور از "إِلَى ٱللَّهِ ٱلْمَصِيرُ " این است که سر رشته ي هر کاري به دست پروردگار است يا اينکه عاقبت همه با درک هيچ بودن خود و همه چيز بودن پروردگار به او مي رسند و در عبارت"وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ ٱلْمَصِيرُ" به این اشاره دارد که منشاء ما جهاني ديگر است و مدتي کوتاه به اين جهان منتقل شديم و دوباره به آن عالم برمي گرديم |
| ۸۰۵ | مَصِيرَکُمْ | بازگشتگاه شما |
| ۸۰۶ | مُصَيْطِرٍ | غالب - داراي سيطره (اصل کلمه مصيطر از سيطره است، چيزي که هست گاهي سين آن را به صاد قلب ميکنند و سيطره به معناي غلبه و قهر است وقهر نوعي از غلبه را گويند که چيزي بر چيز ديگري چنان جلوه و ظهور کند که آنرا مجبور به قبول اثري از آثار خود نمايد، اثری که هم می تواند همسو با طبیعت شخص مقهور باشد و هم مخالف آن، مانند ظهور آب بر آتش که آنرا خاموش ميسازد) |
| ۸۰۷ | مُصَيْطِرُونَ | غالبان - آنان كه داراي سيطره اند(اصل کلمه مصيطر از سيطره است، چيزي که هست گاهي سين آن را به صاد قلب ميکنند و سيطره به معناي غلبه و قهر است وقهر نوعي از غلبه را گويند که چيزي بر چيز ديگري چنان جلوه و ظهور کند که آنرا مجبور به قبول اثري از آثار خود نمايد، اثری که هم می تواند همسو با طبیعت شخص مقهور باشد و هم مخالف آن، مانند ظهور آب بر آتش که آنرا خاموش ميسازد) |
| ۸۰۸ | مَضَاجِعِ | بسترها - رختخوابها (در خصوص عبارت "وَٱهْجُرُوهُنَّ فِي ٱلْمَضَاجِعِ وَٱضْرِبُوهُنَّ "از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمودند : هجر در مضاجع به اين است که دررختخواب زن برود، ولي پشت خود را به او کند و نيز در معناي زدن از آن جناب روايت کرده که بايد با مسواک که چوب كوچكي است كه به عنوان مسواك استفاده مي شود و طبعاً ضربه ناشي از آن فقط حالت نمايشي زدن دارد و آسيبي نمي رساند، او را زد .مضاجع جمع مضجع به معناي رختخواب و محل استراحت است. در عبارت "تَتَجَافَىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ ٱلْمَضَاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَطَمَعاً" چون جمله با فعل شروع شده مفرد آمده است ولی با توجه به مفهوم جمله، جمع معنی می شود و مفهوم این جمله می شود : مؤمنين خواب خود را ترک ميکنند و به عبادت خدا ميپردازند) |
| ۸۰۹ | مَضَاجِعِهِمْ | خوابگاههايشان - آرامگاههايشان(مضاجع جمع مضجع به معناي رختخواب و محل استراحت است و استعاره براي آرامگاه نيز مي باشد) |
| ۸۱۰ | مُضَارٍّ | زيانبار(از مصدر مضارة است که به معناي ضرر رساندن به غير است) |
| ۸۱۱ | مُضَاعَفَةً | دو چندان شده - چند برابر شده ( مثلا ميگويند عدد دو ضعف عدد يک و عدد چهار دو ضعف آن است . و گاهي هم آن را به معناي چيزي ميدانند که به انضمام چيز ديگري باعث تکرار شود، مانند واحد که به انضمام واحدي ديگر عدد يک را تکرار ميکنند و به اين اعتبار عدد يک را ضعف و عدد دو را ضعفان ميخوانند و همچنين عدد دو را که زوج است زوجين ميگويند) |
| ۸۱۲ | مَضَتْ | گذشت - سپري شد( در عبارت"وَإِنْ يَعُودُواْ فَقَدْ مَضَتْ سُنَّةُ ٱلْأَوَّلِينِ: و اگر برگردند پس به قطع شیوه معمول پیشینیان گذشته است(تکرار شده)" منظور این است این ماجرا چیز تازه ای نیست، توبه شکنی شیوه معمول پیشینیان آنها هم بوده و سنت الهی نیز در مورد آنها ارسال عذاب است) |
| ۸۱۳ | مُضْطَرَّ | دچار اضطرار شده - آن کس که مضرات و سختيها براو اثر کرده (ااسم مفعول باب افتعال از ضرر (يکي از معاني باب افتعال مطاوعه يا اثر پذيري است). در عبارت "أَمَّن يُجِيبُ ٱلْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَکْشِفُ ٱلسُّوءَ وَيَجْعَلُکُمْ خُلَفَاءَ ٱلْأَرْضِ: یا آن کسی که جواب مضطر (یا همه مضطرها) را هنگامی که دعا می کند،می دهد و شما را جانشینان زمین قرار می دهد "مراد از اجابت مضطر وقتي که او را بخواند اين است که خدا دعاي دعا کنندگان را مستجاب و حوائجشان را برطرف می کند و اگر قيد اضطرار را در بين آورد براي اين است که در حال اضطرار، دعاي داعي از حقيقت برخوردار است و ديگر گزاف و بيهوده نيست، آدم بيچاره و درمانده معمولاً دعایش خالصانه تر است چون از غیر خدا امیدش بریده و به اضطرار رسیده است.االف و لامی که بر سر مضطر آمده به آن هم معنی یک مضطر خاص می دهد و هم تمامی مضطران که هر کدام را بگیریم یک منظور صحیح و متمایز از دیگری، از آیه برداشت می شود که البته رساندن چند منظور با یک جمله در قرآن کریم بسیار مرسوم بوده و از زیباییهای آن می باشد.امام صادق علیه السلام در خصوص این آیه می فرماید: "این آیه در خصوص قائم آل محمد صلی الله علیه و آله نازل شده، به خدا سوگند مضطر اوست که در مقام ابراهیم دو رکعت نماز می خواند پس او اجابتش می فرماید و او را در زمین خلیفه می سازد".که در این برداشت از آیه امام مضطر را یک مضطر خاص گرفته است.در کافي از عمر بن يزيد روايت کرده که گفت : خدمت امام صادق (عليهالسلام) عرض کردم : چه کساني منظور درآيه ي "و الذين يصلون ما امر الله به ان يوصل"که بايد با ايشان پيوند نمود ؟ فرمود : اين آيه در حق خويشان آل محمد (صلي الله عليه و آله و سلّم) نازل شده، ولي آيه عام است و شامل قرابت خود توهم ميشود . آنگاه فرمود : زنهار از کساني مباش که ميگويند فلان آيه فقط در فلان موضوع نازل شده) |
| ۸۱۴ | مُضْعِفُونَ | چند برابر كنندگان - دارندگان چند برابر |
| ۸۱۵ | مُضْغَةٍ | قطعه گوشت کوچکی به اندازه ی یک بار جویدن(در قرآن کریم مرحله بعد از علقه را مضغه عنوان می کند در آیه شریفه ۱۴ از سوره مبارکه مؤمنون که مثانی و جفت آیه ۵ سوره مبارکه حج می باشد، آمده است که مقداری از این "مضغه" به شکل استخوان در می آید و سپس بر استخوان، گوشت می پوشاند پس مضغه حالت قبل ازتشکیل اولین استخوانهاست که با مراجعه به منابع علمی مربوط به هفته هفتم بارداری می باشد در این هفته ، جنین به اندازه یک نخود است و قدی حدود یک سانتی متر و وزنی معادل ۵ گرم دارد که در آیه با نهایت دقت کلمه مضغه برای شرح حالت آن که حداقل گوشتی است که بتوان آن را جوید، انتخاب شده است تا هم برای مردمان قدیم قابل فهم باشد و هم برای مردم و خصوصًا دانشمندان عصر جدید مایه شگفتی. در سال ۱۹۸۰، پروفسور کیت لئون مور(Keith Leon Moore) رئیس انجمن آناتومی بالینی آمریکا به عربستان سعودی دعوت شد تا در دانشگاه ملک عبدالعزیز در زمینهٔ آناتومی و جنین شناسی سخنرانی کند. زمانی که آنجا بود، کمیتهٔ جنین شناسی دانشگاه ملک عبدالعزیز از او خواست تا در تفسیر برخی از آیات قرآن کریم و بعضی از احادیث که به تولید مثل انسان و رشد جنینی اشاره می کند، با آنها همکاری نماید. |
| وی در این باره می گوید: "در سه سال گذشته، من با کمیتهٔ جنین شناسی دانشگاه ملک عبدالعزیز در جدّهٔ عربستان سعودی کار کردم و به آنها در تفسیر جملات متعدد قرآن و سنت درمورد تولید مثل انسان و رشد قبل از زایمان کمک نمودم. در همان ابتدا، من از صحت گزاره هایی که در قرن ۷ بعد از میلاد، قبل از به وجود آمدن علم جنین شناسی ثبت شده بود، شگفت زده شدم". عاقبت همین آیات سبب شد که پروفسور مور، مسلمان شود او در یکی از کتابهای خود به نام "انسان در حال رشد: جنین شناسی بالینی" نظر قرآن را که پس از مرحله "مضغة" ابتدا استخوانهای جنین شکل می گیرد و سپس بر روی آنها گوشت(ماهیچه ها) پوشانده می شود را تأیید کرده و می نویسد: "مقدار زیادی از غضروف جنینی در فرآیندی به نام استخوانی شدن، شروع به تبدیل به استخوان می کند. در هفته هفتم اسکلت شروع به پخش شدن در سراسر بدن کرده و استخوانها شکل آشنای خود را می گیرند در پایان هفته هفتم و در طول هفته هشتم عضلات | ||
| در اطراف فرمهای استخوانی قرار می گیرند". ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم با چند کلمه نطفه، علقه، مضغه، عظام و لحم در قالب جملاتی کوتاه، مراحل تکامل جنین انسان، شرح داده شده، دانشی که به تازگی به کمک وسایل پیشرفته امروزی، برای بشر ممکن گشته است آیا قرآن کریم چیزی جز سخن پروردگار متعال است؟. متأسفانه بسیاری از ترجمه ها "مضغه" را "گوشت جویده شده"، ترجمه کرده اند، که صحیح نیست و همین اشتباه دست آویزی شده برای منکرین قرآن کریم) | ||
| ۸۱۶ | مُضِلٌّ | گمراه كننده |
| ۸۱۷ | مُضِلِّينَ | گمراه كنندگان |
| ۸۱۸ | مَضَيٰ | گذشت - سپري شد |
| ۸۱۹ | مُضِيّاً | گذشتن - رفتن (معناي جمله فما استطاعوا مضيا و لا يرجعون اين است که : نه ميتوانند به سوي عذاب روانه شوند و نه از عذاب برگردند و حالت قبل از عذاب خود را دريابند . پس کلمه مضي و رجوع کنايه از برگشتن به حالت سلامت،از باقي ماندن بر حالت عذاب و مسخ،هستند) |
| ۸۲۰ | مُطَاعٍ | مورد اطاعت - اطاعت شونده |
| ۸۲۱ | مَطَرُ | باران (غيث به معناي باران به موقع است که آمدنش نافع است، به خلاف کلمه مطر که هم به چنان باراني اطلاق ميشود و هم به بارانی که خسارت به جا گذارد) |
| ۸۲۲ | مُطَفِّفِينَ | کم فروشان- گرانفروشان (کلمه تطفيف به معناي نقص در کيل و وزن است. گرانفروش نيز نوعي کم فروش است چون فروشنده در مقابل پول زيادي که مي گيرد جنس کمي به خريدار مي دهد. در روایتی از کتاب اصول کافی آمده است که شخصی مالی را برای امام صادق علیه السلام به دوبرابر قیمت خرید، فروخته بود، (در تجارت کالایی که از مدینه خریداری و در مصر فروخته بود) حضرت از این گرانفروشی وی بسیار ناراحت شدند و آن سود را قبول نکردند) |
| ۸۲۳ | مَطْلَعِ | زمان طلوع |
| ۸۲۴ | مَطْلِعَ | محل طلوع |
| ۸۲۵ | مُطَّلِعُونَ | با اطلاعان - با خبران (از اطلاع به معناي مشرف بودن انسان بر چيزي است . و معناي عبارت "قَالَ هَلْ أَنتُم مُّطَّلِعُونَ "اين است که : آيا شما به جهنم اشراف داريد و اهل جهنم را ميبينيد (و ميتوانيد آن رفيق مرا در جهنم پيدا کنيد و ببينيد چه حالي دارد ؟)) |
| ۸۲۶ | مُطَلَّقَاتُ | زنان طلاق داده شده |
| ۸۲۷ | مَطْلُوبُ | مطلوب - طلب شده |
| ۸۲۸ | مُطْمَئِنٌّ | اطمينان يافته (کلمه طمانينة و اطمينان به معناي سکون و آرامش نفس بعد از ناراحتي و اضطراب است و اين استعمال از اينجا آمده که وقتی ميگويند : "اطمانت الارض:زمين مطمئن شد" يا "ارض مطمئنة: زميني مطمئن"، منظورشان زميني است که در آن گودي وجود دارد و در هنگام باران آب در آنجا جمع ميشود و نيز سنگهای ریزش کرده از کوه هم به طرف آن سرازير ميگردد. "وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِـٱلْإِيمَانِ: در حالی که قلبش اطمینان یافته به ایمان است(ایمان(یقین به اینکه خیر و صلاحش در عمل به دستورات الهی است) در قلبش آرام و قرار گرفته)") |
| ۸۲۹ | مُطْمَئِنَّةُ | اطمينان يافته (کلمه طمانينة و اطمينان به معناي سکون و آرامش نفس بعد از ناراحتي و اضطراب است و اين استعمال از اينجا آمده که وقتی ميگويند : "اطمانت الارض:زمين مطمئن شد" يا "ارض مطمئنة: زميني مطمئن"، منظورشان زميني است که در آن گودي وجود دارد و در هنگام باران آب در آنجا جمع ميشود و نيز سنگهای ریزش کرده از کوه هم به طرف آن سرازير ميگردد) |
| ۸۳۰ | مُطْمَئِنِّينَ | اطمينان يافتگان (کلمه طمانينة و اطمينان به معناي سکون و آرامش نفس بعد از ناراحتي و اضطراب است و اين استعمال از اينجا آمده که وقتی ميگويند : "اطمانت الارض:زمين مطمئن شد" يا "ارض مطمئنة: زميني مطمئن"، منظورشان زميني است که در آن گودي وجود دارد و در هنگام باران آب در آنجا جمع ميشود و نيز سنگهای ریزش کرده از کوه هم به طرف آن سرازير ميگردد) |
| ۸۳۱ | مُطَّوِّعِينَ | آنانكه بدون اجبار و اكراه و از روي ميل و رغبت كاري را انجام مي دهند - داوطلبان (از ماده طوع به معني اطاعت است البته براي اطاعت مستحبي استعمال مي شود. کلمه تطوع به معناي انجام عملي است که نفس آدمي از آن کراهت نداشته باشد و آن را دشوار نداند و داوطلبانه انجامش دهد و به همين جهت بيشتر در مستحبات استعمال ميشود، چون در واجبات، از این جهت که آدمي دل خود را وادار ميکند که راضي به ترک آن نشود، گونه ای از تحميل وجود دارد بنابراین عبارت " ٱلَّذِينَ يَلْمِزُونَ ٱلْمُطَّوِّعِينَ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ فِي ٱلصَّدَقَاتِ "يعني: کسانی که در مورد صدقات از آن مؤمنانی که بدون اجبار و اكراه و از روی میل و رغبت صدقه می دهند، خرده گیری و عیبجویی می کنند ) |
| ۸۳۲ | مَطْوِيَّاتٌ | به هم پيچيده شده (منظور از "و السموات مطويات بيمينه " اين است که در آن روز سببهاي زميني و آسماني از سببيت ميافتند و ساقط ميشوند و آن روز اين معنا ظاهر ميگردد که هيچ مؤثري در عالم هستي بجز پروردگار متعال نيست) |
| ۸۳۳ | مُطَهَّرَةٍ | پاك شده - پاكيزه |
| ۸۳۴ | مُطَهِّرُکَ | پاک و پاکيزه کننده ي تو |
| ۸۳۵ | مُطَهَّرُونَ | پاك شدگان - پاكيزگان |
| ۸۳۶ | مُطَّهِّرِينَ | کساني که به دنبال پاک کردن خود هستند |
| ۸۳۷ | مُظْلِماً | در تاریکي قرار گرفته - تاریک(در عبارت "کَأَنَّمَا أُغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِّنَ ٱللَّيْلِ مُظْلِماً: مثل اینکه چهره هایشان با قطعه ای از شب که در تاریکی قرار گرفته، پوشانده شده" به این موضوع اشاره دارد که با این که شب خودش تاریک است جایی که زیر سقفی قرار گرفته که نور ماه و ستارگان به آن نمی رسد، تاریکتر هم می شود) |
| ۸۳۸ | مُظْلِمُونَ | در تاریکي قرار گرفته ها |
| ۸۳۹ | مَظْلُوماً | مظلوم - ستمديده |
| ۸۴۰ | مَعَ | با - همراهِ("قِيلَ لَهَا ٱدْخُلِي ٱلصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَکَشَفَتْ عَن سَاقَيْهَا قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُّمَرَّدٌ مِّن قَوَارِيرَ قَالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَالَمِينَ(نمل۴۴): به او(ملکه سبإ) گفته شد: به صحن وسیع و اصلی قصر("صَرْح" قصر و هر بنايي است بلند و مشرف بر ساير بناها و نيز به معناي محلي است که آن را تخت و صاف کرده باشند و سقف هم نداشته باشد. اصل در معنای "صَرْح" پاك بودن از آلودگى يا خالص بودن و وضوح است و اصطلاحًا به قسمتی از بنای یک قصر گفته می شود که یا مانند صحن و حیاط بزرگ به دلیل وسعتش یا مانند مرتفع ترین قسمتش به دلیل بلندی، بیشتر از بقیه مکانهای آن قصر نمود داشته باشد) داخل شو" پس وقتی آن(صحن) را دید پنداشت که آن آب عميق و فراوانی است که آب در آن موج مي زند به همین دلیل از دو ساقش بالا زد(دامن لباس خود را برای جلو گیری از خیس شدنش بالا زد به شکلی که دو ساق پاهایش آشکار شد) (حضرت سلیمان علیه السلام به |
| او)گفت: "در واقع آن صحنی صاف شده با شیشه است(صحن و حیاط وسیعی است که با شیشه پوشانده شده و در زیر سطح شیشه ای دریاچه ای موّاج است)" (ملکه سبإ وقتی عظمت سلطنت خدادادی سلیمان علیه السلام را دید)گفت: "پروردگار من، به یقین من به خودم ظلم نمودم(که تا کنون به پرستش غیر تو مشغول بودم) در مقابل (این ظلمی که نمودم اکنون) تسليم کردم و اسلام آوردم(کار خود را به پروردگار واگذار نموده و تسلیم او کردم و همان را می خواهم که او می خواهد و همان کاری را می کنم که او می پسندد)" همراهِ سلیمان(از همین عبارت کوتاه "مَعَ سُلَيْمَانَ: همراهِ سلیمان" می توان به ایجاد عشق و علاقه بین ملکه سبإ و حضرت سلیمان علیه السلام پی برد که تأیید کننده روایت ازدواج آنهاست این روایت را علی بن ابراهیم قمی نقل نموده بنابراین گوینده آن امام هادی یا امام حسن عسکری علیهماالسلامند) برای اللهِ پرورش دهنده جهانها و جهانیان") | ||
| ۸۴۱ | مُعَاجِزِينَ | عاجز کنندگان - ناتوان کنندگان (در کلمه معاجز که اسم فاعل می باشد، مبالغه در اعجاز نیز نهفته است و بعضي گفتهاند به معناي مسابقه است و در عبارت "وَٱلَّذِينَ سَعَوْاْ فِي ءَايَاتِنَا مُعَاجِزِينَ "گويا آيات خدا را به مسافتي تشبیه کرده، که افراد نامبرده در آن مسافت، سعي و دوندگي ميکنند، تا بلکه بتوانند خدا را به ستوه بياورند و بر او غلبه کنند) |
| ۸۴۲ | مَعَادٍ | بازگشت گاه - محل بازگشتن - زمان بازگشتن (کلمه معاد اسم محل عود، يا اسم زمان عود است) |
| ۸۴۳ | مَعَاذَ ٱللَّهِ | پناه ميبرم به الله(معاذ مفعول مطلق "اعوذ بالله " است که به جاي فعل نشسته است) |
| ۸۴۴ | مَعَاذِيرَهُ | پوشش ها - عذر ها(کلمه معاذير جمع معذار است و معذار به معناي ستر و پوشش است. "بَلِ ٱلْإِنسَانُ عَلَىٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ وَلَوْ أَلْقَىٰ مَعَاذِيرَهُ بلکه انسان بر نفس خود همواره و بسیار بیناست هرچند که عذر و بهانه هایش را بتراشد و پوشش و پرده هایش را بیفکند(برای سرپوش گذاشتن بر حقیقت عذر و بهانه بیاورد یا آن را با پرده و پوشش دروغ مخفی کند)"، هر انسانی در اعماق وجودش به درستی و نادرستی کردار خود آگاه است منتها با عذر تراشی گناهان خود را توجیه و حقیقت را مخفی می نماید در اینجا نیز اشاره می کند به اینکه فرعون خودش بهتر از هر کسی می دانست که اینها معجزات الهی اند ولی علاقه اش به تاج و تخت و ریاست باعث می شد به اطرافیانش بگوید که این وقایع جادو هستند و موسی جادوگر) |
| ۸۴۵ | مَعَارِجِ | درجات بالا - نردبانها (کلمه معارج جمع معرج، که اسم آلت است برای عروج و بالا رفتن یا همان "نردبان" و کنايه است از مقامات و درجات ملکوت که فرشتگان هنگام مراجعه به پروردگار متعال مانند یک پلکان به ترتیب آنها را طی کرده و عروج می کنند) |
| ۸۴۶ | مَعَاشاً | زندگي - مکان زندگي - زمان زندگي - فراهم کردن آنچه برای زندگی لازم است(کلمه معاش مصدر ميمي و هم اسم زمان و مکان از عيش است و عبارت " وَجَعَلْنَا ٱلنَّهَارَ مَعَاشاً " به اين معني است که: ما روز را زمان زندگي شما و يا محل زندگي شما قرار داديم، تا در آن از فضل پروردگارتان طلب کنيد . واگر آن را مصدر ميمي به معني زندگي بگيريم با فرض اينکه مضافي از آن حذف شده و منظور از معاش طلب معاش بوده معني آيه مي شود : ما روز را طلب معاش قرار داديم .گرچه مي تواند همزمان هردو معني را داشته باشد (در کافي از عمر بن يزيد روايت کرده که گفت : خدمت امام صادق (عليهالسلام) عرض کردم : چه کساني منظور درآيه ي "و الذين يصلون ما امر الله به ان يوصل"که بايد با ايشان پيوند نمود ؟ فرمود : اين آيه در حق خويشان آل محمد (صلي الله عليه و آله و سلّم) نازل شده، ولي آيه عام است و شامل قرابت خود توهم ميشود . آنگاه فرمود : زنهار از کساني مباش که ميگويند فلان آيه فقط در فلان موضوع نازل شده) |
| ۸۴۷ | مَعَايِشَ | وسائل زندگي |
| ۸۴۸ | مُعْتَبِينَ | آنانکه عذر خواهيشان پذيرفته شده - راضي کنندگان (کلمه معتبين جمع اسم فاعل ازاعتاب است به معناي ارضا (راضي کردن) و اصل اعتاب به اين معنا بوده که پوستي را که درست دباغي نشده، دوباره دباغي کنند، تا اصلاح شود، سپس اين کلمه را بطور استعاره در هر عملي که باعث عطف نظر و توجه و علاقه و الفت کسي شود استعمال کردند و معناي آيه شريفه ي "فَإِن يَصْبِرُواْ فَـٱلنَّارُ مَثْوًي لَّهُمْ وَإِن يَسْتَعْتِبُواْ فَمَا هُم مِّنَ ٱلْمُعْتَبِينَ "اين است که اگر به همين حال صبر کنند،پس آتش منزلگاه و قرارگاهشان است و اگر هم از خدا بخواهند تا از ايشان راضي شود و اعتذار جويند، تا از عذاب رهايي يابند، از آنهايي که خدا از ايشان راضي شود نخواهند بود و اعتاب و اعتذارشان پذيرفته نخواهد شد. به عبارت دیگر نه صبرشان فایده ای دارد نه عذرخواهیشان) |
| ۸۴۹ | مُعْتَدٍ | تجاوزکار - بيرون رونده از حد (از مصدر اعتدا به معني بيرون شدن از حد است.عدو به معناي تجاوز و ضد التيام است که اگر نسبت به قلب ملاحظه شود عداوت و دشمني را معنا مي دهد و اگر نسبت به راه رفتن ملاحظه شود معناي دويدن می دهد و اگردر مورد اخلال در عدالت در معامله استفاده گردد معناي عدوان و ظلم را مي دهد و به اين معنا در آيه فيسبوا الله عدوا به غير علم آمده و اگر نسبت به اجزاي زمين و محل نشستن ملاحظه شود معناي ناهمواري را مي دهد) |
| ۸۵۰ | مُعْتَدُونَ | تجاوزکاران - بيرون روندگان از حد (از مصدر اعتدا به معني بيرون شدن از حد است.عدو به معناي تجاوز و ضد التيام است که اگر نسبت به قلب ملاحظه شود عداوت و دشمني را معنا مي دهد و اگر نسبت به راه رفتن ملاحظه شود معناي دويدن می دهد و اگردر مورد اخلال در عدالت در معامله استفاده گردد معناي عدوان و ظلم را مي دهد و به اين معنا در آيه فيسبوا الله عدوا به غير علم آمده و اگر نسبت به اجزاي زمين و محل نشستن ملاحظه شود معناي ناهمواري را مي دهد) |
| ۸۵۱ | مُعْتَدِينَ | تجاوزکاران - از حد گذرندگان(از مصدر اعتدا به معني بيرون شدن از حد است.عدو به معناي تجاوز و ضد التيام است که اگر نسبت به قلب ملاحظه شود عداوت و دشمني را معنا مي دهد و اگر نسبت به راه رفتن ملاحظه شود معناي دويدن می دهد و اگردر مورد اخلال در عدالت در معامله استفاده گردد معناي عدوان و ظلم را مي دهد و به اين معنا در آيه فيسبوا الله عدوا به غير علم آمده و اگر نسبت به اجزاي زمين و محل نشستن ملاحظه شود معناي ناهمواري را مي دهد) |
| ۸۵۲ | مُعْتَرَّ | فقیری که نیازش را آشکار می کند و هر چه به او بدهند، باز هم بیشتر می خواهد(در مقابل به فقیر آبرودار و قانعی که نیازش را مخفی می کند و به هر چه به او بدهند راضی است هرچند حاجتش را بر طرف نکند، "قانع" می گویند) |
| ۸۵۳ | مُعْجِزٍ | عاجز كننده (در اصل معجزين بوده كه چون مضاف واقع شده است نون آن حذف گرديده است) |
| ۸۵۴ | مُعْجِزِي | عاجز كنندگان (در اصل معجزين بوده كه چون مضاف واقع شده است نون آن حذف گرديده است) |
| ۸۵۵ | مُعْجِزِينَ | عاجز كنندگان (در اصل معجزين بوده كه چون مضاف واقع شده است نون آن حذف گرديده است) |
| ۸۵۶ | مَعْدُودٍ | اندک - کم شمار |
| ۸۵۷ | مَعْدُودَاتٍ | چند - معدود-اندک - کم شمار( أَيَّاماً مَّعْدُودَاتٍ : چند روزي - روزهايي چند) |
| ۸۵۸ | مَعْدُودَة | چند-اندک - کم شمار (أَيَّاماً مَّعْدُودَةً :چند روزي، دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ : چند درهمي - درهمهايي چند) |
| ۸۵۹ | مُعَذِّبُوهَا | عذاب كنندگان آن (در اصل معذبون بوده كه چون مضاف واقع شده است نون آن حذف گرديده است) |
| ۸۶۰ | مُعَذِّبُهُمْ | عذاب کننده ي آنها |
| ۸۶۱ | مُعَذِّبِينَ | عذاب کنندگان |
| ۸۶۲ | مُعَذَّبِينَ | عذاب شدگان |
| ۸۶۳ | مَعْذِرَةً | ازجهت انجام و رفع تکليف - به جهت داشتن حجت وعذر (آيه ي "وَإِذْ قَالَتْ أُمَّةٌ مِّنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً ٱللَّهُ مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَاباً شَدِيداً قَالُواْ مَعْذِرَةً إِلَيٰ رَبِّکُمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ " يعني "و هنگامی که گروهی از آنان گفتند: " چرا قومی را موعظه می کنید که الله هلاک کننده یا عذاب کننده آنهاست به صورت عذابی شدید" گفتند: "به این دلیل که در پیشگاه پروردگارتان عذری داشته باشیم(که وظیفه خود را انجام داده ایم و تلاشمان را برای هدایت قوممان انجام داده ایم) و شاید که آنان بپرهیزند(شاید هم سخن ما اثر کند و این کار را نکنند)") |
| ۸۶۴ | مَعْذِرَتُهُمْ | عذر خواهيشان |
| ۸۶۵ | مُعَذِّرُونَ | پوزش طلبان - عذر خواهان |
| ۸۶۶ | مَعَرَّةٌ | مکروه و نا ملايم |
| ۸۶۷ | مُعْرِضُونَ | رو گردانها - روی بر گردانندگان(از این جهت که کسی که روی بر می گرداند "عرض" صورتش را به سمت طرف مقابل می کند) |
| ۸۶۸ | مُعْرِضِينَ | رو گردانها - روی بر گردانندگان(از این جهت که کسی که روی بر می گرداند "عرض" صورتش را به سمت طرف مقابل می کند) |
| ۸۶۹ | مَعْرُوشَاتٍ | داربستي شده ها (از عرش به معناي داربست و آلاچيق است، يعني سقفي که بر روي پايههائي زده ميشود، تا بوتههاي مو را روي آن بخوابانند . مانند عبارت " جنات معروشات و غير معروشات "سقف خانه را هم از همين رو عرش مينامند فرقش با سقف اين است که سقف تنها به طاق خانه گفته ميشود، ولي عرش به معناي مجموع طاق و پايههاي آن است، چون عرش در اصل به معناي داربست برای درخت مو یا همان انگوراست) |
| ۸۷۰ | مَعْرُوفٍ | شناخته شده و مردم پسند- سازگار با عرف جامعه ي انساني - معروف(معروف به معناي هر عملي است که افکار عمومي آن را عملي شناخته شده بداند و با آن مانوس باشد و با ذائقهاي که اهل هر اجتماعي از نوع زندگي اجتماعي خود به دست مي آورد سازگار باشد و به ذوق نزند. در عباراتی نظیر "وَلْتَکُن مِّنکُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى ٱلْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِـٱلْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ ٱلْمُنکَرِ: و بايد از شما گروهي باشند که به سوي همه ي خير و خوبيها دعوت نمايند و به کارهاي معروف (شناخته شده و مردم پسند) امر کنند و از کارهاي زشت بازدارند"، از آنجایی که در قرآن کریم به دفعات از اجبار نمودن مردم به دینداری نهی نموده است(مانند "لَا إِکْرَاهَ فِي ٱلدِّينِ: در دين، هيچ اکراه و اجباري نيست") این امر ونهی در مورد کارهایی است که به حقوق انسانها نسبت به یکدیگر مرتبط است نه رفتاری که هر انسانی با پروردگار خود دارد، |
| مثلاً کسی که به مردم ظلم می کند را باید امر نمود که با عرف جامعه یا همان معروف سازگار شود البته در مرحله اول باید با ملایمت و سخن ليّن و نرم و در مراحل انتهایی به سراغ اجبار و امر و نهی رفت و مسلماً امر و نهی و اجبار کردن مردم به انجام امور دینی که رابطه بین آنها و پروردگارشان می باشد، مخالفت صریح با کلام پروردگار است و اتفاقاً کسی که مردم را در این مورد مجبور می سازد را باید مجبور و امر ونهی نمود تا دست از عمل ناشایستش که باعث تنفر مردم از دین می شود، بردارد. امام حسين عليه السلام مي فرمايند:"به يقين امر به معروف و نهي از منکر، دعوت به اسلام، دادن حق ستمديدگان، مخالفت با ظالم، تقسيم عادلانه بيت المال، گرفتن صدقات و رساندن آنها به مستحقّان مي باشد"(تحف العقول)) | ||
| ۸۷۱ | مَعْرُوفَةٌ | شناخته شده و مردم پسند- سازگار با عرف جامعه ي انساني - معروف(معروف به معناي هر عملي است که افکار عمومي آن را عملي شناخته شده بداند و با آن مانوس باشد و با ذائقهاي که اهل هر اجتماعي از نوع زندگي اجتماعي خود به دست مي آورد سازگار باشد و به ذوق نزند) |
| ۸۷۲ | مَعْزِ | بز |
| ۸۷۳ | مَعْزِلٍ | کنار (کلمه معزل اسم مکان از عزل است) |
| ۸۷۴ | مَعْزُولُونَ | برکناران - کنار گذاشته شده ها("إِنَّهُمْ عَنِ ٱلسَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ(شعراء۲۱۲): زیرا سوگند که به یقین آنها از چنین شنیدنی کنار گذاشته شده هایند(پروردگار تعالی با محدود نمودن درک و فهم شیاطین که ناشی از نشنیدن سخنان پروردگار در عالم غیب است، اجازه دسترسی به آنان برای گفتن سخنی مانند قرآن را نداده است)") |
| ۸۷۵ | مِعْشَارَ | یک دهم |
| ۸۷۶ | مَعْشَرَ | گروه |
| ۸۷۷ | مُعْصِرَاتِ | ابرهاي بارنده- فشارنده ها - متراکم کننده ها(بعضي گفتهاند : به معناي بادهايي است که ابرها را ميفشارد تا ببارد و کلمه ثجاج به معناي ابري است که بسيار آب بريزد و بنا بر اين در عبارت "وَأَنزَلْنَا مِنَ ٱلْمُعْصِرَاتِ مَاءً ثَجَّاجاً " ، علاوه بر این معنی که معصرات را صفت ابر گرفته و معنی کنیم از ابرهای متراکم آبی بسیار ریزان نازل نمودیم. می توانیم کلمه من را به معناي باء بگيريم ، و معنا چنين شود ما به وسيله بادهاي فشار آورنده آبي ريزان نازل کرديم) |
| ۸۷۸ | مَعْصِيَةِ | نافرماني - معصیت(از عصيان، در لغت به معناي تحت تاثير قرار نگرفتن و يا به سختي قرار گرفتن است، مثلا وقتي گفته ميشود کسرته فعصي معنايش اين است که من آن چيزرا شکستم، ولي نشکست، يعني از عمل من متاثر نشد، پس عصيان به معناي متاثر نشدن است و عصيان امر و نهي هم به همين معنا است و اين هم در مخالفت دستورات واجب صادق است و هم در مورد به کار نبستن راهنماييهاي خير خواهانه) |
| ۸۷۹ | مَعْصِيَتِ | نافرماني - معصیت(از عصيان، در لغت به معناي تحت تاثير قرار نگرفتن و يا به سختي قرار گرفتن است، مثلا وقتي گفته ميشود کسرته فعصي معنايش اين است که من آن چيزرا شکستم، ولي نشکست، يعني از عمل من متاثر نشد، پس عصيان به معناي متاثر نشدن است و عصيان امر و نهي هم به همين معنا است و اين هم در مخالفت دستورات واجب صادق است و هم در مورد به کار نبستن راهنماييهاي خير خواهانه) |
| ۸۸۰ | مُعَطَّلَةٍ | تعطيل شده (بئر معطلة يعني چاهي که ديگر کسي از اهل آبادي کنار آن نميآيد تا آب بردارد، چون کسي در آبادي نمانده)("فَکَأَيِّن مِّن قَرْيَةٍ أَهْلَکْنَاهَا وَهِيَ ظَالِمَةٌ فَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا وَبِئْرٍ مُّعَطَّلَةٍ وَقَصْرٍ مَّشِيدٍ: بدین صورت که چه بسیار آبادی که هلاکش کردیم در حالی که ظالم بود بدین صورت که آن فرو افتاده ای بر روی سقفهایش شده بود(چون سقفها به یکباره پایین آمده اند دیوارهای خانه های آن آبادی روی سقفشان فرو افتاده که کنایه ای است از کمال خرابی و در نتیجه خالی از سکنه بودن آن) و چاه آب تعطيل شده ای(بئر معطلة يعني چاهي که کسی کنار آن نمی آيد تا آب بردارد) و قصری مرتفع و استوار و بسیار گچ کاری(مجلل) شده ای(پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در مورد این آیه می فرمایند: "من "قصر مشید: قصر مجلل" هستم و علی "بئر معطّله: چاه آب رها شده" است". |
| با توجه به این روایت که شبیه آن از امام علی، امام صادق و امام کاظم علیه السلام هم نقل شده است مفهوم آیه این گونه است که اقوام بسیاری به سبب گناهانشان گرفتار عذاب الهی شدند و اثری از آنها باقی نماند زیرا سخن پیامبرشان را که با دیدن معجزاتش پیامبری او به آنها اثبات شده بود، نشنیدند و جانشین او را هم رها نمودند(همین رها کردن آن جانشین توسط مردم باعث گمنامی و ناشناخته بودن او شد). دلیل صحت این برداشت از آیه، که با ترجمه های موجود متفاوت است این می باشد که وقتی یک آبادی کاملًا تخریب گردیده به شکلی که سقفها به یکباره پائین آمده اند و دیوارها به روی سقف ریخته اند دیگر قصر محکم و استواری هم باقی نمی ماند پس معلوم می گردد که عبارت "قصر مشید" کنایه ای برای مفهومی غیر از یک بنا و ساختمان است. اینکه به جای "اهل قریة: اهل آبادی" فرموده "قریة: آبادی" اشاره به این نکته است که خوبی هر سرزمینی به اخلاق مردم آن سرزمین بستگی دارد چه بسا از شهری کویری به دلیل مهمان نوازی و اخلاق خوش اهالی آن شهر، همگان به خوبی یاد کنند و برعکس شهری خوش آب و هوا و سرسبز به دلیل رفتار مردمانش خاطره ای بد در ذهن به جای گذارد)") | ||
| ۸۸۱ | مُعَقِّبَ | باز دارنده - عقب اندازنده |
| ۸۸۲ | مُعَقِّبَاتٌ | مأموران (در اصل به معني بازدارنده ها و عقب اندازنده هاست ولي اصطلاحي است براي مأموراني که از طرف حاکمي مسئول اجراي حکم حاکمند و از هرچه که در حکم حاکم اخلال کند، جلوگيري مي کنند و منظور از "ما بين يديه و من خلفه" در عبارت "لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِّن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ ٱللَّهِ " حالات و موقعیتهای جسمي و روحي آینده و گذشته انسان است. پس آیه به این اشاره دارد که از طرف پروردگار فرشته هایی مأمورند تا آنچه پروردگار درمورد بنده ای اراده و حکم نموده، مو به مو اجرا شود کردار گذشته اش ثبت و ضبط گردد و آینده اش نیز بر اساس فرمول و معادله ای که پروردگار تعالی وضع نموده، اتفاق افتد و این معادله هم شامل اجزای ثابت و تغيير ناپذير است و هم شامل متغير هايي از قبيل اعمال بندگان مي باشد، که اندازه و کيفيت آنها نيز در جواب معادله و نتيجه مؤثر است. پس چون اصل معادله و قوانین را پروردگار تعیین نموده هر چه پروردگار خواست، همان می شود ولی چون خودش اجازه تغییر به برخی از اجزای آن معادله داده اعمال بندگان نیز در نتیجه مؤثر است |
| عدم توجه به همین نکته ظریف برخی را به این اعتقاد غلط کشانده که چون هرچه پروردگار خواست همان می شود پس ما دخالتی در سرنوشتمان نداریم و همین باور غلط آنها را به بند و باری و نهایتاً بدبختی و شقاوت می کشاند در حالی که اجازه تغییر سرنوشت در اثر اعمال و نیتهایمان نیز جزئی از خواست پروردگار است گرچه موضوع آیه شامل همه وقایع زندگی انسان است به شکل خاص به زمان مرگ او نیز اشاره دارد که در روایتی از امام صادق علیه السلام به آن اشاره شده است: "هیچ بنده ای نیست مگر اینکه دو فرشته همراه اوست که از او مراقبت می کنند پس وقتی آن امر از نزد پروردگار بیاید(فرمان الهی بر پایان زندگی او صادر شود) او را با امر الهی تنها می گذارند". از آنجا که گذر زمان بسیار سریع است به نحوی که شما نمی توانید لحظه ای را به عنوان زمان حال ثبت و نگه داری کنید زمان را به دو قسمت گذشته و آینده تقسیم نموده و سخنی از زمان حال به میان نیاورده است در واقع شما نمی توانید بگویید فلان اتفاق الآن واقع شده چون در مقیاس زمان یا آن اتفاق در گذشته رخ داده یا در آینده به وقوع می پیوندد. به دقت بی نظیر گزینش کلمات در قرآن کریم توجه کنید) | ||
| ۸۸۳ | مَعَکَ | با تو |
| ۸۸۴ | مَعَکُمْ | با شما |
| ۸۸۵ | مَعَکُمَا | با شما دونفر |
| ۸۸۶ | مَعْکُوفاً | بازداشت شده (اسم مفعول از مصدر عكوف به معني اقامت در يکجا و ممنوع شدن از رفتن به اين طرف و آن طرف است) |
| ۸۸۷ | مُعَلَّقَةِ | بلاتکليف - پا در هوا - معلق - آویزان |
| ۸۸۸ | مُعَلَّمٌ | ياد داده شده (اسم مفعول از تعلیم) |
| ۸۸۹ | مَعْلُومٌ | معلوم - مشخص - دانسته شده |
| ۸۹۰ | مَعْلُومَاتٍ | معلومها - دانسته شده ها - مشخصها |
| ۸۹۱ | مُعَمَّرٍ | آن کس که عمرش طولاني شده |
| ۸۹۲ | مَعْمُورِ | آباد - آباد شده (بعضي گفتهاند : مراد از بيت معمور کعبه مکرمه است، چون کعبه اولين خانهاي بود که براي عبادت مردم بنا شد و همواره از اولين روز بنايش (چهار هزار سال پيش) تاکنون آباد و معمور بوده است، همچنان که قرآن کريم در بارهاش ميفرمايد : "ان اول بيت وضع للناس للذي ببکة مبارکا و هدي للعالمين" ولي در روايات آمده که بيت معمور خانهاي است در آسمان، برابر کعبه که محل زيارت ملائکه است) |
| ۸۹۳ | مَعَنَا | با ما |
| ۸۹۴ | مُعَوِّقِينَ | منصرف کنندگان - تأخير اندازندگان - باز دارندگان -به تعويق اندازندگان - امروز وفردا کنندگان (معوقين اسم فاعل از تعويق است) |
| ۸۹۵ | مَعَهُ | با او |
| ۸۹۶ | مَعَهَا | با او (مؤنث) |
| ۸۹۷ | مَعَهُمْ | با آنان |
| ۸۹۸ | مَعِي | با من |
| ۸۹۹ | مَعِيشَةً | آذوقه و هر چيزي است که با آن زندگي ميکنند- زندگي (کلمه معيشت از مشتقات عيش است وکلمه عيش تنها در حيات جانداران استعمال ميشود و اين کلمه اخص از کلمه حيات است چون حيات هم در مورد جاندار به کار ميرود و هم در مورد پروردگار متعال و هم فرشتگان، ولي کلمه عيش در مورد خدا و ملائکه استعمال نميشود) |
| ۹۰۰ | مَعِيشَتَهَا | زندگيش (معيشت :آذوقه و هر چيزي است که با آن زندگي ميکنند.کلمه معيشت از مشتقات عيش است وکلمه عيش تنها در حيات جانداران استعمال ميشود و اين کلمه اخص از کلمه حيات است چون حيات هم در مورد جاندار به کار ميرود و هم در مورد پروردگار متعال و هم فرشتگان، ولي کلمه عيش در مورد خدا و ملائکه استعمال نميشود) |
| ۹۰۱ | مَعِيشَتَهُمْ | زندگيشان (معيشت :آذوقه و هر چيزي است که با آن زندگي ميکنند.کلمه معيشت از مشتقات عيش است وکلمه عيش تنها در حيات جانداران استعمال ميشود و اين کلمه اخص از کلمه حيات است چون حيات هم در مورد جاندار به کار ميرود و هم در مورد پروردگار متعال و هم فرشتگان، ولي کلمه عيش در مورد خدا و ملائکه استعمال نميشود) |
| ۹۰۲ | مَعِينٍ | آب جاري بر روي زمين - چشمه سار- زلال - آب و شرابي که در ظرف بلورين و شفاف باشد و از پشت ظرف دیده شود(در عبارت"وَءَاوَيْنَاهُمَا إِلَيٰ رَبْوَةٍ ذَاتِ قَرَارٍ وَمَعِينٍ:هر دو را به سرزميني بلند که جايي هموار و چشمه سار بود منزل داديم "، به معنی چشمه سار آمده است.کلمه معين در نوشيدنيها به معناي آن نوشيدني است که از پشت ظرف ديده شود، مانند آب و شرابي که در ظرف بلورين باشد و اين کلمه از ماده عين مشتق شده، وقتي ميگويند : عان الماء معنايش اين است که : آب ظاهر گشت و روي زمين جريان يافت در عبارت"يُطَافُ عَلَيْهِم بِکَأْسٍ مِن مَّعِينٍ" زلال بودن آب و يا شراب مقصود است و به همين جهت دنبالش فرمود : بيضاء . بيضاء لذة للشاربين - يعني شرابي صاف و زلال که صفا و زلالياش براي نوشندگان لذت بخش است. شباهت شرابهای بهشتی به شرابهای دنيايي در از خود بيخود شدن است منتها با خوردن شرابهای دنيا، شيطان اختيار خورنده شراب را به دست می گيرد و او را به پستی و رذالت می کشاند ولی نوشنده شراب بهشتی از خودش غافل شده و تمام توجه اش به پروردگار خويش جلب می گردد و اختیار خود را به او می سپارد که لذت و سعادت و کمالی بالاتر از اين نيست) |
| ۹۰۳ | مَغَارَاتٍ | غارها - نهانگاهها(کلمه مغار به معناي محلي است که انسان در آن فرو رفته ، خود را از ديدگان پوشيده و پنهان ميسازد ، و نيز به معناي غاري است که در کوه ميباشد) |
| ۹۰۴ | مَغَارِبِ | مغربها - محلهاي غروب (چون زمين کروي است هرسمتي که نسبت به نقطه اي از کره زمين مغرب مي باشد نسبت به قرينه ي مرکزي آن نقطه مشرق تلقي مي شود از طرفي با همين فرض مي توان براي كره ي زمين مشرقها و مغربهاي فراوان تصور نمود يا اينكه منظور از کلمه مغارب نقطههايي ازافق مي باشد که خورشيد در فصول چهارگانه در آن نقطهها غروب ميکند، البته احتمال اين معني هست که مراد از مغارب مغربهاي خصوص خورشيد نباشد، بلکه مغربهاي مطلق ستارگان و يا مطلق مغارب باشد) |
| ۹۰۵ | مَغَارِبَهَا | مغربش - محلهاي غروبش (چون زمين کروي است هرسمتي که نسبت به نقطه اي از کره زمين مغرب مي باشد نسبت به قرينه ي مرکزي آن نقطه مشرق تلقي مي شود از طرفي با همين فرض مي توان براي كره ي زمين مشرقها و مغربهاي فراوان تصور نمود يا اينكه منظور از کلمه مغارب نقطههايي ازافق مي باشد که خورشيد در فصول چهارگانه در آن نقطهها غروب ميکند، البته احتمال اين معني هست که مراد از مغارب مغربهاي خصوص خورشيد نباشد، بلکه مغربهاي مطلق ستارگان و يا مطلق مغارب باشد) |
| ۹۰۶ | مُغَاضِباً | خشمگين |
| ۹۰۷ | مَغَانِمَ | غنيمت ها - فایده ها (کلمه مغانم جمع مغنم است و مغنم به معناي غنيمت است) |
| ۹۰۸ | مُغْتَسَلٌ | براي شستشو(در اصل "طلب شده برای شستشو". اسم مفعول باب افتعال که یکی از معانی باب افتعال "طلب کردن" است) |
| ۹۰۹ | مَغْرِبَ | مغرب- محل غروب |
| ۹۱۰ | مَغْرِبَيْنِ | دو مغرب - دو محل غروب (چون زمين کروي است هرسمتي که نسبت به نقطه اي از کره زمين مغرب مي باشد نسبت به قرينه ي مرکزي آن نقطه مشرق تلقي مي شود از طرفي با همين فرض مي توان براي كره ي زمين مشرقها و مغربهاي فراوان تصور نمود يا اينكه منظور از کلمه مغارب نقطههايي ازافق مي باشد که خورشيد در فصول چهارگانه در آن نقطهها غروب ميکند، البته احتمال اين معني هست که مراد از مغارب مغربهاي خصوص خورشيد نباشد، بلکه مغربهاي مطلق ستارگان و يا مطلق مغارب باشد) |
| ۹۱۱ | مُغْرَقُونَ | غرق شدگان |
| ۹۱۲ | مُغْرَقِينَ | غرق شدگان |
| ۹۱۳ | مَغْرَم | كسي كه بي جهت مجبور به پرداخت خسارتي كه خود مسببش نبوده شود - ضرر و خسارتي که انسان بدون اينکه جنايت و يا خيانتي مرتکب شده باشد، از مال خود بپردازد (کلمه غُرم به معني ضرر و خسارتي است که انسان بدون اينکه جنايت و يا خيانتي مرتکب شده باشد، از مال خود بپردازد در نتيجه کلمه مغرم به معناي چنين کسي خواهد بودومعناي عبارت "أَمْ تَسْأَلُهُمْ أَجْراً فَهُم مِّن مَّغْرَمٍ مُّثْقَلُونَ "یا این که نکند تو از ايشان دستمزدي در مقابل تبليغ رسالتت مطالبه کردهاي و ايشان براي تحمل اين خسارتي که بدون جرم بايد بپردازند به زحمت افتادهاند ؟) |
| ۹۱۴ | مُغْرَمُونَ | درغرامت و خسارت سنگين واقع شده ها |
| ۹۱۵ | مَغْشِيِّ | بيهوش شده - غش کرده (از کلمه غشيه و غشاوة به معناي پوشاندن و پيچيدن چيزي در لفافه است. "نظر المغشي عليه من الموت" نگاهي است که محتضر(آنکه در آستانه مرگ قرار گرفته) به اطرافيان ميافکند بدون اينکه پلک را بهم زند) |
| ۹۱۶ | مَغضُوب | مورد غضب و خشم واقع شده("صِرَاطَ ٱلَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ ٱلْمَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلَا ٱلضَّالِّينَ (حمد۷):(هدایتمان نما به)راه کسانی که نعمتشان دادی(در آیه شریفه ۶۹ از سوره مبارکه نساء که مثانی و جفت این آیه می باشد(معنای هم را کامل می کنند) این گونه معرفی شده اند: انبیاء، صدّیقین(آنان که میان گفتار و عملش هیچ تناقضی نیست و پای حرف راست خود می ایستند)، شهدا، صالحین(کسانی که کارشان درست و به صلاح است))، نه راه آنان که آن شخص مورد غضب(الهی) واقع شده یا همه ی غضب شده ها(اگر الف ولام بر "ٱلْمَغضُوبِ" را الف و لام جنس بگیریم که به طور همزمان هر دو صحیح می باشند و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای متداول قرآن کریم است. امام صادق علیه السلام در مورد برداشتهای صحیح همزمان از برخی آیات قرآن کریم فرموده اند: "هرگز از کسانی مباش که در مورد چیزی می گویند به یقین آن در مورد چیز واحدی است(فقط یک معنی می دهد)") بر آنان حاکم و فرمانروایند(ترجمه عبارت "غَيرِ ٱلْمَغضُوبِ عَلَيهِمْ" به صورت "نه راه آنان که بر آنها خشم |
| گرفته شده" صحیح نیست چون در این صورت، از مغضوب که یک اسم است(کسی که مورد خشم واقع شده) به عنوان فعل، استفاده شده است. از طرفی ترکیب "ٱلْمَغضُوبِ عَلَیهِمْ" یک ترکیب مضاف و مضافٌ الیه نیست چون مضاف "ٱلـ" نمی گیرد) و نه راه گمراهان(به عبارت دیگر مرا نه از آنان قرار ده که دانسته و عمدًا از شیطان یا طاغوت پیروی می کنند(ٱلْمَغضُوبِ عَلَيهِمْ) و نه از کسانی که خیال می کنند پرستش و فرمانبری از پروردگار می کنند ولی در واقع ندانسته دیگری یا هوای نفس خود را می پرستند(ٱلضَّالِّينَ) راهِ آن کسان که، دادی نعمتشان***انبیاء، صالحین، صدیقین، شهیدان نه راهِ آنان که هست، مغضوبی بر ایشان***فرمانروا و حاکم، نه راهِ گمراهان)") | ||
| ۹۱۷ | مَغْفِرَةً | آمرزش (عفو به معنی محو کردن اثر چیزی است وقتی پروردگار بنده اش را عفو می کند یعنی با او طوری برخورد می کند گویی اصلاً گناهی انجام نداده است و بنا به روایت حتی یاد و خاطره آن گناه را از ذهن او نیز پاک می کند است و اصل در معنی کلمه "مغفرت" پوشاندن است و غفور بودن پروردگار اشاره به این دارد که گناه و خطای بنده اش را از دیگران می پوشاند و آبرویش را نمی برد. در عبارت "وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّالِحَاتِ لَهُم مَّغْفِرَةٌ "، در اینجا نکره آوردن کلمه "مَغْفِرَةٌ "بزرگی و غیر منتظره بودن آن آمرزش را می رساند) |
| ۹۱۸ | مَغْلُوبٌ | مغلوب |
| ۹۱۹ | مَغْلُولَةً | بسته (دست به گردن بستن در عبارت "وَلَا تَجْعَلْ يَدَکَ مَغْلُولَةً إِلَيٰ عُنُقِکَ وَلَا تَبْسُطْهَا کُلَّ ٱلْبَسْطِ "کنايه است از خرج نکردن و خسيس بودن و خودداري از بخشش نمودن و مقابل بسط يد است که کنايه از بذل و بخشش ميباشد و اين که هر چه به دستش آيد از دست خود فرو بريزد، به طوري که هيچ چيز براي خود باقي نميگذارد، مانند کسي که کاملا دست خود را در مقابل باران گشوده و حتي قطرهاي از آن در دست وي باقي نميماند و اين تعبير بليغترين و رساترين تعبير در مورد نهي از افراط و تفريط در انفاق است) |
| ۹۲۰ | مُغْنُونَ | بي نياز کنندگان- برطرف کنندگان(کلمه مغنون جمع اسم فاعل از اغناء است) |
| ۹۲۱ | مُغَيِّراً | تغيير دهنده |
| ۹۲۲ | مُغِيرَاتِ | سواراني كه غافلگيرانه به دشمن هجوم ميبرند(کلمه مغيرات جمع مؤنث اسم فاعل از باب افعال اغارة است و اغارة و همچنين غارة به معناي سواره هجوم بردن بر دشمن به طور ناگهاني است و اين جمله که به ظاهر و مجازا صفت خيل(اسبان) قرار گرفته، در واقع صفت سواران صاحب خيل است و معنايش اين است که : سوگند ميخورم به سوارانی که در هنگام صبح و به ناگهاني بر دشمن هجوم ميآورند) |
| ۹۲۳ | مَفَاتِحُ | کليدها |
| ۹۲۴ | مَّفَاتِحَهُ | کليدهايش |
| ۹۲۵ | مَفَازاً | ظفر يافتن و رسيدن به هدف با حفظ سلامتی- نجات - كاميابي(کلمه فوز به معناي ظفر يافتن به خير بدون صدمه و با حفظ سلامت است پس در اين کلمه هم معناي ظفر يافتن به خير هست و هم معناي نجات و خلاصي از شر و کلمه مفاز مصدر ميمي و يا اسم مکان از فوز است) |
| ۹۲۶ | مَفَازَةٍ | ظفر يافتن و رسيدن به هدف با حفظ سلامتی- نجات - كاميابي(کلمه فوز به معناي ظفر يافتن به خير بدون صدمه و با حفظ سلامت است پس در اين کلمه هم معناي ظفر يافتن به خير هست و هم معناي نجات و خلاصي از شر و کلمه مفاز مصدر ميمي و يا اسم مکان از فوز است. در عبارت "وَيُنَجِّي ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ٱتَّقَوْاْ بِمَفَازَتِهِمْ " حرف باء که بر سر اين کلمه در آمده باي ملابست و يا سببيت است، پس فوزي که خدا حکم آن را برايشان رانده، سبب نجات ايشان است) |
| ۹۲۷ | مَفَازَتِهِمْ | ظفر يافتن و رسيدن به هدف با حفظ سلامتی ایشان- نجات آنها- كاميابي آنها(کلمه فوز به معناي ظفر يافتن به خير بدون صدمه و با حفظ سلامت است پس در اين کلمه هم معناي ظفر يافتن به خير هست و هم معناي نجات و خلاصي از شر و کلمه مفاز مصدر ميمي و يا اسم مکان از فوز است. در عبارت "وَيُنَجِّي ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ٱتَّقَوْاْ بِمَفَازَتِهِمْ " حرف باء که بر سر اين کلمه در آمده باي ملابست و يا سببيت است، پس فوزي که خدا حکم آن را برايشان رانده، سبب نجات ايشان است) |
| ۹۲۸ | مُفَتَّحَةً | باز شده گشوده شده |
| ۹۲۹ | مُفْتَرٍ | افتراء زننده(افتراء:نسبتي به دروغ دادن -کاري را به غير کننده اش نسبت دادن، از ریشه "ف ری" به معنی قطع و شکافتن است هم در جهت اصلاح مثل کار خیاط(معمولاً ثلاثی مجرد آن معنی اصلاح می دهد) و هم در جهت فساد مانند کسی که قصد تخریب چیزی را دارد. در کلمه "افتراء" به این دلیل از این ریشه معنی "نسبت دروغ دادن" برداشت می شود که شخص افتراء زننده واقعیت و حقیقت را قطعه قطعه می کند تا آن را وارونه جلوه دهد و از این طریق سخن دروغ خود را باورپذیر کند یا اینکه جامه ای از دروغ بریده و برتن حقیقت می کند تا آن را بپوشاند. کلمه "فَريَّآ: نوظهور و عظیم" نیز ازهمین ریشه است گویی آن واقعه عجیب، جریان معمولی و مشهور موضوعی را شکافته و بیرون زده است و برای همین بسیار به چشم می آید) |
| ۹۳۰ | مُفْتَرُونَ | افتراء زنندگان - به دروغ نسبت دهندگان (افتراء : کاري را به غير کننده اش نسبت دادن، از ریشه "ف ری" به معنی قطع و شکافتن است هم در جهت اصلاح مثل کار خیاط(معمولاً ثلاثی مجرد آن معنی اصلاح می دهد) و هم در جهت فساد مانند کسی که قصد تخریب چیزی را دارد. در کلمه "افتراء" به این دلیل از این ریشه معنی "نسبت دروغ دادن" برداشت می شود که شخص افتراء زننده واقعیت و حقیقت را قطعه قطعه می کند تا آن را وارونه جلوه دهد و از این طریق سخن دروغ خود را باورپذیر کند یا اینکه جامه ای از دروغ بریده و برتن حقیقت می کند تا آن را بپوشاند. کلمه "فَريَّآ: نوظهور و عظیم" نیز ازهمین ریشه است گویی آن واقعه عجیب، جریان معمولی و مشهور موضوعی را شکافته و بیرون زده است و برای همین بسیار به چشم می آید) |
| ۹۳۱ | مُفْتَرًي | افتراء بسته شده - به دروغ نسبت داده شده(افتراء : کاري را به غير کننده اش نسبت دادن، از ریشه "ف ری" به معنی قطع و شکافتن است هم در جهت اصلاح مثل کار خیاط(معمولاً ثلاثی مجرد آن معنی اصلاح می دهد) و هم در جهت فساد مانند کسی که قصد تخریب چیزی را دارد. در کلمه "افتراء" به این دلیل از این ریشه معنی "نسبت دروغ دادن" برداشت می شود که شخص افتراء زننده واقعیت و حقیقت را قطعه قطعه می کند تا آن را وارونه جلوه دهد و از این طریق سخن دروغ خود را باورپذیر کند یا اینکه جامه ای از دروغ بریده و برتن حقیقت می کند تا آن را بپوشاند. کلمه "فَريَّآ: نوظهور و عظیم" نیز ازهمین ریشه است گویی آن واقعه عجیب، جریان معمولی و مشهور موضوعی را شکافته و بیرون زده است و برای همین بسیار به چشم می آید) |
| ۹۳۲ | مُفْتَرَيَاتٍ | افتراء بسته شده ها - به دروغ نسبت داده شده ها (افتراء : کاري را به غير کننده اش نسبت دادن، از ریشه "ف ری" به معنی قطع و شکافتن است هم در جهت اصلاح مثل کار خیاط(معمولاً ثلاثی مجرد آن معنی اصلاح می دهد) و هم در جهت فساد مانند کسی که قصد تخریب چیزی را دارد. در کلمه "افتراء" به این دلیل از این ریشه معنی "نسبت دروغ دادن" برداشت می شود که شخص افتراء زننده واقعیت و حقیقت را قطعه قطعه می کند تا آن را وارونه جلوه دهد و از این طریق سخن دروغ خود را باورپذیر کند یا اینکه جامه ای از دروغ بریده و برتن حقیقت می کند تا آن را بپوشاند. کلمه "فَريَّآ: نوظهور و عظیم" نیز ازهمین ریشه است گویی آن واقعه عجیب، جریان معمولی و مشهور موضوعی را شکافته و بیرون زده است و برای همین بسیار به چشم می آید) |
| ۹۳۳ | مُفْتَرِينَ | افتراء زنندگان - به دروغ نسبت دهندگان (افتراء : کاري را به غير کننده اش نسبت دادن، از ریشه "ف ری" به معنی قطع و شکافتن است هم در جهت اصلاح مثل کار خیاط(معمولاً ثلاثی مجرد آن معنی اصلاح می دهد) و هم در جهت فساد مانند کسی که قصد تخریب چیزی را دارد. در کلمه "افتراء" به این دلیل از این ریشه معنی "نسبت دروغ دادن" برداشت می شود که شخص افتراء زننده واقعیت و حقیقت را قطعه قطعه می کند تا آن را وارونه جلوه دهد و از این طریق سخن دروغ خود را باورپذیر کند یا اینکه جامه ای از دروغ بریده و برتن حقیقت می کند تا آن را بپوشاند. کلمه "فَريَّآ: نوظهور و عظیم" نیز ازهمین ریشه است گویی آن واقعه عجیب، جریان معمولی و مشهور موضوعی را شکافته و بیرون زده است و برای همین بسیار به چشم می آید) |
| ۹۳۴ | مَفْتُونُ | در بلا و هلاکت افتاده (در عبارت "بِأَييِّکُمُ ٱلْمَفْتُونُ " منظور از بلا و هلاکت جنون و ديوانگي است و معني آيه مي شود :"كه كدام يك از شما دچار جنون اند"کلمه فتن در اصل به معناي اين عمل بوده که طلا را در آتش کنند تا خوبي و بديش معلوم شود، آن وقت استعمالش را توسعه داده داخل کردن هر چيز در آتش و يا سوزاندنش همچنين آزمودن آن را فتنه خواندهاند و در داخل آتش شدن انسان نيز استعمال شده، از آن جمله قرآن کريم فرموده "يوم هم علي النار يفتنون" روزي که در آتش گداخته مي شوند و نيز فرموده: "ذوقوا فتنتکم: بچشيد عذابتان را پس گاهي وسيله عذاب یا خود عذاب را هم فتنه ميگويند" مانند آيه "الا في الفتنة سقطوا " آگاه باش که در فتنه افتادهاند و گاهي در آزمايش به کار ميرود، مانند "وفتناک فتونا" دراين موارد مانند کلمه "بلاء " است وهم درمورد سختي و هم آساني که جنبه امتحان داشته باشد به کار مي رود مانند آيه"و نبلوکم بالشر و الخير فتنة : شما را به خير و شر ميآزماييم، آزمودني "که استعمال هر دو کلمه با هم شدت امتحان را مي رساند) |
| ۹۳۵ | مَفَرُّ | گريزگاه - محل فرار |
| ۹۳۶ | مُفْرَطُونَ | پيشگامان( فرط و يا افرط در اصل معنايش تقدم و جلو آمدن است و افراط به معناي اسراف و زيادهروي در آمدن است همچنانکه تفريط کوتاهي در آن است و فـَرَط آن کسي است که پيشاپيش کاروان به منزل ميرود تا آب و مسکن تهيه کند و وقتي گفته ميشود : افرطه معنايش اين است که فلاني را جلوتر فرستاده .پس عبارت "لَا جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ ٱلنَّارَ وَأَنَّهُم مُّفْرَطُونَ " يعني : ثابت و یقینی است که برای آنها آن آتش معروف است و اینکه آنان پیشگامانند(آنان که خرافات را وارد دین الهی می کنند، جلوتر از بقیه وارد جهنم می شوند)) |
| ۹۳۷ | مَفْرُوضاً | مقرر شده - تعيين شده - واجب شده- جدا شده و کنار گذاشته شده (کلمه فرض به معناي قطع هر چيز محکم و جدا کردن بعضي از آن، از بعضي ديگر است و به همين جهت در معناي وجوب استعمال ميشود، براي اينکه انجام دادنش واجب و امتثال امرش قطعي و معين است و نه مردد در اينجا نيز سهم و نصيبي که فرض شده ادايش معين و قطعي است) |
| ۹۳۸ | مُفْسِدَ | فسادگر- تباه کننده-عامل فساد و تباهی |
| ۹۳۹ | مُفْسِدُونَ | فسادگران- تباه کنندگان-عاملان فساد و تباهی |
| ۹۴۰ | مُفْسِدِينَ | فسادگران- تباه کنندگان-عاملان فساد و تباهی |
| ۹۴۱ | مُفَصَّلًا | به صورت روشن و واضح - جزء به جزء شده - فصل به فصل شده - به تفصيل بيان شده(تفصيل به معناي روشن ساختن معاني و رفع اشتباه از آن است، به نحوي که اگر خلط و تداخلي در آن معاني شده و در نتيجه مراد و مقصود مبهم شده باشد آن خلط و تداخل را از بين ببرد. به عبارت دیگر تفصيل به معناي بیان معنی به شکلی کامل است که منظور را به دور هر گونه ابهامی برساند. صفت "تفصیل الکتاب" برای قرآن کریم از این روست که در این کتاب منظور پروردگار مبهم بیان نشده است البته کج فهمی ها و برداشتهای اشتباه از آیات آن یا عمدی است به این صورت که سلیقه و هوای نفس خود را بر قرآن تحمیل می کنند یا ناشی از کم دانشی نسبت به زبان قرآن(عربی مبین) یا عدم توجه به این نکته که آیات قرآن در تکمیل یک معنا به هم کمک می کنند مثلاً اگر در سوره مبارکه حمد این دعا را می آورد که "ما را به راه کسانی که نعمتشان داده ای هدایت بفرما" در سوره مبارکه نساء آیه شریفه ۶۹ توضیح داده که "انعمت علیهم"، انبیاء، صالحین و صدیقین و شهیدانند |
| البته همانگونه که در سوره مبارکه آل عمران آیه شریفه ۷ آمده است براي فهم آيات متشابه قرآن(آیاتی که امکان دارد خواننده معنی اشتباهی از آن برداشت کند) بايد از "راسخون في العلم" که همان معصومين عليهم السلام هستند، کمک گرفت البته به راحتی می توان احادیث جعلی را از روی عدم هماهنگی آنان با آیات قرآن کریم تشخیص داد که متاسفانه تعداد این احادیث بسیار بیشتر از احادیث واقعی است پس چنانچه این قواعد را برای فهم قرآن کریم به کار ببندیم همان گونه که در شش آیه قرآن کریم با شانزده تأکید و سوگند آمده است(کلمه "يسرنا: بسیار آسان نمودیم" را در کل قرآن جستجو کنید) فهم این کتاب برای همگان بسیار بسیار آسان است و آنان که به مردم القا می کنند که فهمیدن قرآن بسیار سخت است و کار هر کسی نیست سخنی برخلاف قرآن گفته اند تا مردم را از این چشمه زلال هدایت دور نگه داشته و به سمت مقاصد پلیدشان فریب دهند) | ||
| ۹۴۲ | مُفَصَّلَاتٍ | به صورت روشن و واضحها - جزء به جزء شده ها - فصل به فصل شده ها- به تفصيل بيان شده ها(تفصيل به معناي روشن ساختن معاني و رفع اشتباه از آن است، به نحوي که اگر خلط و تداخلي در آن معاني شده و در نتيجه مراد و مقصود مبهم شده باشد آن خلط و تداخل را از بين ببرد. به عبارت دیگر تفصيل به معناي بیان معنی به شکلی کامل است که منظور را به دور هر گونه ابهامی برساند. صفت "تفصیل الکتاب" برای قرآن کریم از این روست که در این کتاب منظور پروردگار مبهم بیان نشده است البته کج فهمی ها و برداشتهای اشتباه از آیات آن یا عمدی است به این صورت که سلیقه و هوای نفس خود را بر قرآن تحمیل می کنند یا ناشی از کم دانشی نسبت به زبان قرآن(عربی مبین) یا عدم توجه به این نکته که آیات قرآن در تکمیل یک معنا به هم کمک می کنند مثلاً اگر در سوره مبارکه حمد این دعا را می آورد که "ما را به راه کسانی که نعمتشان داده ای هدایت بفرما" در سوره مبارکه نساء آیه شریفه ۶۹ توضیح داده که "انعمت علیهم"، انبیاء، صالحین و صدیقین و شهیدانند |
| البته همانگونه که در سوره مبارکه آل عمران آیه شریفه ۷ آمده است براي فهم آيات متشابه قرآن(آیاتی که امکان دارد خواننده معنی اشتباهی از آن برداشت کند) بايد از "راسخون في العلم" که همان معصومين عليهم السلام هستند، کمک گرفت البته به راحتی می توان احادیث جعلی را از روی عدم هماهنگی آنان با آیات قرآن کریم تشخیص داد که متاسفانه تعداد این احادیث بسیار بیشتر از احادیث واقعی است پس چنانچه این قواعد را برای فهم قرآن کریم به کار ببندیم همان گونه که در شش آیه قرآن کریم با شانزده تأکید و سوگند آمده است(کلمه "يسرنا: بسیار آسان نمودیم" را در کل قرآن جستجو کنید) فهم این کتاب برای همگان بسیار بسیار آسان است و آنان که به مردم القا می کنند که فهمیدن قرآن بسیار سخت است و کار هر کسی نیست سخنی برخلاف قرآن گفته اند تا مردم را از این چشمه زلال هدایت دور نگه داشته و به سمت مقاصد پلیدشان فریب دهند) | ||
| ۹۴۳ | مَفْعُولًا | انجام شده ("َانَ أَمْرُ ٱللَّهِ مَفْعُولاًَ " : همواره فرمان خداوند شدني است) |
| ۹۴۴ | مُفْلِحُونَ | رستگار کنندگان(کسانی که موانع کمال را از سر راه خودشان و دیگران بر داشته و از هر بدبختی و شقاوتی رها گردیده اند اصل در معنای کلمه فلاح شکافتن است) |
| ۹۴۵ | مُفْلِحِينَ | رستگار کنندگان(کسانی که موانع کمال را از سر راه خودشان و دیگران بر داشته و از هر بدبختی و شقاوتی رها گردیده اند اصل در معنای کلمه فلاح شکافتن است) |
| ۹۴۶ | مَقَابِرَ | قبرها (جمع مقبره است، که - به کسره ميم یا فتحه آن - به معناي محل قبر است) |
| ۹۴۷ | مَقَاعِدَ | محلهاي نشستن (جمع مقعد) |
| ۹۴۸ | مَقَالِيدُ | کليدها (اين کلمه جمعي است که مفرد ندارد) |
| ۹۴۹ | مَقَام | محل قيام - محل ايستادن - محل ثبوت و پابرجايي هر چيز- محل اقامت(مقام ابراهیم سنگی است در ۱۳متری کعبه که جای پای حضرت ابراهیم علی نبینا و علیه السلام به معجزه بر آن مانده و هم اکنون در محفظه ای به شکل شش ضلعی قرار داده شده است و به استناد عبارت " وَٱتَّخِذُواْ مِن مَّقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلًّى" نماز واجب طواف از لحاظ مکانی با در نظر گرفتن کعبه به عنوان مبدأ باید از مقام ابراهیم به بعد خوانده شود) |
| ۹۵۰ | مُقَاماً | اقامتگاه - به ثبات رسیدن("خَالِدِينَ فِيهَا حَسُنَتْ مُسْتَقَرًّا وَمُقَامًا(فرقان۷۶): جاودانگانند در آن(بهشت) نیکو است از جهت محل استقرار و قرارگاه دائمی و اقامتگاه و به ثبات رسیدن(انسان در زندگی مرتبًا در جستجوی رسیدن به آرامش، در تکاپو و آزمودن موقعیتهای مختلف است در این آیه به این جستجوگران خاطر نشان می کند که بهترین جا برای آرام و قرار گرفتن، بهشت است علاوه بر این اقامت در بهترین اقامتگاههای دنیا موقتی است ولی اقامتگاه بهشتی دائم و همیشگی است)") |
| ۹۵۱ | مُقَامَةِ | اقامت (دار المقامه آن منزلي است که کسي از آن بيرون نميرود و از آنجا به جاي ديگر کوچ نميکند) |
| ۹۵۲ | مَقَامِعُ | پتکها - گرزها ("وَلَهُم مَّقَامِعُ مِنْ حَدِيدٍ: و برایشان گرزهایی از آهنی ناشناس است(نکره آوردن "حَدِيدٍ" باعث می شود که کلمه "نا شناس"، به ترجمه اضافه گردد بدین معنا که شباهتش به آهن دنیا باعث این نامگذاری شده وگرنه با آهنهای دنیا تفاوت بسیار دارد. "مَقَامِع"جمع مقمعة به معناي پتک و گرز و اصل آن به معنى ردع(بازداشتن) و دفع است، زيرا دشمن با آن دفع مي شود همچنین به وسیله ای که با آن حیوان را می زنند تا رام شود به ویژه به وسیله ای که فیل سوار، آن را بر سرفیل می زند، می گویند. آری این گرزها برای کسانی است که در دنیا معروف به "کله گنده" بوده و از تکبر، خدا را بنده نبودند و به بندگانش ظلم و فخرفروشی می کردند و با این گرزها در جهنم آن سرکشان را رام می کنند و مانع خروجشان از چاهِ جهنم می گردند)") |
| ۹۵۳ | مَقَامِکَ | جايت |
| ۹۵۴ | مَقَامَهُمَا | در جاي آن دو (کلمه مقام در اصل،اسم مکان ( مکاني است در آن جسمي از اجسام بايستد)يا اسم زمان(زمان ايستادن) ويا مصدر ميمي (ايستادن)، ولي در موارد بسياري، صفات و احوال چيزي به نوعي ايستادن در يك محل و قرارگاه تشبيه مي شود و به آن صفات و احوال، مقام و منزلت می گویند مثل آن آيهاي که در مورد شهادت ميفرمايد : فاخران يقومان مقامهما و قول نوح که به حکايت قرآن به قوم خود گفت : ان کان کبر عليکم مقامي و تذکيري بايات الله و قول ملائکه که گفتند : و ما منا الا له مقام معلوم) |
| ۹۵۵ | مَقَامِي | مقام من - اقامت طولاني من (کلمه مقام در اصل،اسم مکان ( مکاني است در آن جسمي از اجسام بايستد)يا اسم زمان(زمان ايستادن) ويا مصدر ميمي (ايستادن)، ولي در موارد بسياري، صفات و احوال چيزي به نوعي ايستادن در يك محل و قرارگاه تشبيه مي شود و به آن صفات و احوال، مقام و منزلت می گویند، مثل آن آيهاي که در مورد شهادت ميفرمايد : فاخران يقومان مقامهما و قول نوح که به حکايت قرآن به قوم خود گفت : ان کان کبر عليکم مقامي و تذکيري بايات الله و قول ملائکه که گفتند : و ما منا الا له مقام معلوم. در عبارت "وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ: و برای هر کس که از مقام پروردگارش ترسید دو بهشت است"، ترس از مقام پروردگار توجه به ناچیزی خود در برابر عظمت بی انتهای پروردگار است که باعث شرم از ارتکاب گناه می شود) |
| ۹۵۶ | مَقْبُوحِينَ | زشت رويان |
| ۹۵۷ | مَقْبُوضَةٌ | گرفته شده (قبض به معني گرفتن چيزي و کشيدن آن به طرف خويش است) |
| ۹۵۸ | مَقْت | خشم شديد - منفور- شديدترين مرحله خشم |
| ۹۵۹ | مُقْتَحِمٌ | داخل شونده با سختي و دشواري (مقتحم اسم فاعل از اقتحام است) |
| ۹۶۰ | مُقْتَدِرٍ | قادر و توانا با قدرتی عظيم و همیشگی- هميشه و بي اندازه توانایی که قدر و اندازه را او تعيين مي کند(معنی کلمه "مقتدر" نزديک به کلمه "قدير" است با این تفاوت که اگر در مورد غير پروردگار تعالی هم به کار برده شده، که در این صورت معنايش متکلف و مکتسب قدرت است، يعني کسي که براي به دست آوردن قدرت خود را به زحمت مياندازد و خود را قدرتمند وانمود ميکند) |
| ۹۶۱ | مُقْتَدِرُونَ | آنانكه توانايي انجام هركاري كه اراده كنند را دارند(معنی کلمه "مقتدر" نزديک به کلمه "قدير" است با این تفاوت که اگر در مورد غير پروردگار تعالی هم به کار برده شده، که در این صورت معنايش متکلف و مکتسب قدرت است، يعني کسي که براي به دست آوردن قدرت خود را به زحمت مياندازد و خود را قدرتمند وانمود ميکند) |
| ۹۶۲ | مُقْتَدُونَ | اقتدا کنندگان |
| ۹۶۳ | مُقْتِرِ | تنگدست -کسي که در ضيق مالي قرار داشته باشد |
| ۹۶۴ | مُقْتَرِفُونَ | فراهم آوردندگان- به دست آوردندگان (ازاقتراف به معناي اکتساب است) |
| ۹۶۵ | مُقْتَرِنِينَ | متقارنين - همراهان |
| ۹۶۶ | مُقْتَسِمِينَ | قسمت کنندگان - جزء کنندگان - تفرقه افكنان(منظور کساني هستند که به جاي اينکه قرآن را يکپارچه قبول کنند و به کار برند قسمتي را که مطابق ميلشان بوده پذيرفته و بقيه را رها کرده اند یا آیاتش را بدون در نظر گرفتن رابطه ی آنها با دیگر آیات تفسیر می کنند مثلاً بدون در نظر گرفتن آیاتی که وقت نمازهای یومیه را نیز بیان کرده فقط با استناد به آیه " اقم الصلوة لذکری: نماز را برای یاد من به پا دارید" می گویند همین که به یاد پروردگار باشی کافیست و لازم نیست که حتماً نماز بخوانی) |
| ۹۶۷ | مُقْتَصِدٌ | ميانه رو- معتدل(اقتصاد به معناي گرفتن قصد و قصد به معناي ميانه است، پس اقتصاد به معناي ميانه روي در امور و پرهيز از افراط و تفريط در امور است و امت مقتصده امتي است که امر دين و تسليم نسبت به دستورات الهي که مبتنی بر میانه روی و اعتدال در امور است را پیش گرفته مثلاً نه بخل و خسّت فرمان دین است ونه بذل و انفاق بیش از حدّ بلکه خواست خداوند اعتدال در انفاق است) |
| ۹۶۸ | مُقْتَصِدَةٌ | ميانه رو (اقتصاد به معناي گرفتن قصد و قصد به معناي ميانه است، پس اقتصاد به معناي ميانه روي در امور و پرهيز از افراط و تفريط در امور است و امت مقتصده امتي است که امر دين و تسليم نسبت به دستورات الهي که مبتنی بر میانه روی و اعتدال در امور است را پیش گرفته مثلاً نه بخل و خسّت فرمان دین است ونه بذل و انفاق بیش از حدّ بلکه خواست خداوند اعتدال در انفاق است) |
| ۹۶۹ | مَقْتِکُمْ | خشم شديد شما |
| ۹۷۰ | مِقْدَارٍ | مقدار - اندازه (از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۹۷۱ | مِقْدَارُهُ | مقدارش - اندازه اش (از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۹۷۲ | مُقَدَّسِ | پاک شده - طاهر شده |
| ۹۷۳ | مُقَدَّسَةَ | پاک شده - طاهر شده("يَا قَوْمِ ٱدْخُلُواْ ٱلْأَرْضَ ٱلْمُقَدَّسَةَ ٱلَّتِي کَتَبَ ٱللَّهُ لَکُمْ وَلَا تَرْتَدُّواْ عَلَىٰ أَدْبَارِکُمْ فَتَنقَلِبُواْ خَاسِرِينَ: "ای قوم من، به سرزمین مقدس که الله برایتان نوشته(مقدر و واجب نموده)، داخل شوید و به پشت سرتان برنگردید بعد از آن که رو آوردید(بعد از ایمان آوردن به پروردگار به گذشته کفرآمیز خود برنگردید) که به صورت زیانکارانی سرمایه از کف داده در خواهید آمد(پس از آنکه سعادت به شما رو کرد وضع خود را وارونه کرده تبدیل به زیانکاری شُدید که سرمایه اش را نیز به تمامی از دست داده است. منظور از اين سرزمين، نواحی بیت المقدس و سرزمين شام است که پروردگار تعالی در قرآن کریم آن را سرزمین مقدس و نیز سرزمین مبارک نامیده است و حضرت ابراهيم عليهالسلام همراه نخستین ایمان آورنده به او یعنی حضرت لوط علیه السلام به آنجا مهاجرت کرد(فامن له لوط و قال اني مهاجر الي ربي: (پس از سرد و سلامت شدن آتش بر ابراهیم علیه السلام)بی درنگ لوط به او ایمان آورد و گفت: "به یقین من هجرت کننده ام به سوی پروردگارم")، به مبارک بودن این سرزمین در آیه شریفه ۱۳۷ از سوره مبارکه اعراف، آیه شریفه ۱ از سوره مبارکه اسراء، آیه شریفه ۹۳ از سوره مبارکه |
| یونس و آیات شریفه ۷۱ و ۸۱ از سوره مبارکه انبیاء و به مقدس بودن آن در آیه شریفه ۲۱ سوره مبارکه مائده اشاره شده است گرچه این سرزمین که از شمال به کوههای توروس در جنوب ترکیه امروزی و از جنوب به شمال عربستان، از غرب به دریای مدیترانه و از شرق به بین النهرین محدود می شود، از حاصلخیزترین و خوش آب و هواترین مناطق کره زمین است اما بیشترین برکت آن به دلیل این است که پیامبران زیادی از جمله حضرات نوح، ابراهیم، موسی و عیسی علیهم السلام که منشاء هدایت الهی و در نتیجه خیر دنیا و آخرت برای همه جهانیان بوده اند در این سرزمین می زیسته اند، که عبارت "بَارَکْنَا فِيهَا لِلْعَالَمِينَ: برکت و خیر فراوان در آن برای جهانیان قرار دادیم" تأیید کننده همین مطلب است. تَنقَلِبُواْ: به صورتِ ... در می آیید، قلب به معنای برگرداندن چیزی از این رو به آن رو است. خَاسِرِینَ: زیانکاران،صاحبان خسران، کلمه خسر یا خسران به معنی از دست دادن سرمایه است، یا همه اش و یا بعضی از آن مانند یخ فروشی که کالای خود را نه تنها نفروخته بلکه با آب شدن آن اصل مالش نیز از بین رفته است و همینگونه است عمری که به بطالت یا گناه گذشته باشد)") | ||
| ۹۷۴ | مَقْدُوراً | اندازه گيري شده(از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازهگيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن ميشود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است) |
| ۹۷۵ | مَقْرَبَةٍ | قرابت و خويشاوندي نسبي |
| ۹۷۶ | مُقَرَّبُونَ | نزديک شده ها |
| ۹۷۷ | مُقَرَّبِينَ | نزديک شده ها |
| ۹۷۸ | مُقَرَّنِينَ | به هم بسته شده ها - کنار هم قرار داده شده ها(کلمه مقرَّنين از ماده تقرين است که به معناي جمع نمودن و قرین کردن چيزي است با چیزی دیگری از همان جنس و عبارت "مُّقَرَّنِينَ فِي ٱلْأَصْفَادِ "يعني اسيراني که با غل و زنجير کنار هم قرار داده شده اند و"غُل" قيد و طوقي است که با آن دست و پاي مجرم را به گردنش ميبندند تا خواري و ذلت او را بنمايانند) |
| ۹۷۹ | مُقْرِنِينَ | طاقت داران - توانمندان (کلمه مقرنين به معناي مطيقين است چون مصدر اقران به معناي اطاقه است. عبارت "سُبْحانَ ٱلَّذِي سَخَّرَ لَنَا هَـٰذَا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ "يعني :منزه است آن خدايي که اين (مرکب) را براي ما مسخر کرد و گر نه ما نميتوانستيم آن را رام خود کنيم) |
| ۹۸۰ | مُقْسِطِينَ | دادگران - عدالت گستران (اسم فاعل از کلمه اِقساط به معناي آن که به هر يک، آن حقي را که مستحق است و آن سهمي را که دارد بدهي) |
| ۹۸۱ | مُقَسِّمَاتِ | تقسيم کنندگان ( عبارت "فَـٱلْمُقَسِّمَاتِ أَمْراً " به فرشتگاني اشاره دارد که کارشان اين است که به امر پروردگار عمل ميکنند و اوامر خدا را در بين خود به اختلاف مقامهايي که دارند تقسيم ميکنند . امر پروردگار صاحب عرش، در خلقت و تدبير، امري است واحد، ولي وقتي اين امر واحد را ملائکهاي حمل ميکنند که پستهاي مختلف و ماموريتهاي گوناگون دارند، قهرا همان امر واحد بر طبق اختلاف مقامات ايشان تقسيم و تکه تکه ميشود و همچنين اين تقسيم ادامه دارد تا به دست فرشتگاني برسد که مامور پديد آوردن حوادث جزئي عالمند، در آنجا ديگر بيشتر تکه تکه ميشود و تکثير ميپذيرد) |
| ۹۸۲ | مَقْسُومٌ | تقسيم شده |
| ۹۸۳ | مُقَصِّرِينَ | کوتاه کنندگان - آنان که عمل تقصير را انجام مي دهند ( يکي از اعمال حج که کوتاه کردن ناخن بعد از سعي صفا و مروه مي باشد و با اين عمل از احرام خارج مي شوند) |
| ۹۸۴ | مَقْصُورَاتٌ | محدود شده ها عبارت "حُورٌ مَّقْصُورَاتٌ فِي ٱلْخِيَامِ " يعني حورياني که از خيمه هايشان بيرون نمي روند لذا از دستبرد اجانب محفوظند و زناني مبتذل نيستند، که غير شوهرانشان نيز ايشان را تماشا کنند) |
| ۹۸۵ | مَقْضِيّاً | حتمي - مقرر شده - حکم شده(کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)". |
| عبارت "قَضَيٰ زَيْدٌ مِّنْهَا وَطَراً "يعني نياز خود را از آن زن به پايان برد (طلاقش داد). امام صادق عليهالسلام فرمود : اجل مقضي همان اجل حتمي است که خداي تعالي به وقوع حتمي آن حکم فرموده و اجل مسمي آن اجلي است که ممکن است نسبت به وقوع آن بدا حاصل شود و خداوند هر قدر بخواهد آنرا جلو انداخته و يا به تعويق بياندازد و ليکن در اجل حتمي تقديم و تاخيري نيست) | ||
| ۹۸۶ | مَقْطُوعٌ | قطع شده |
| ۹۸۷ | مَقْطُوعَةٍ | قطع شده |
| ۹۸۸ | مَقْعَدِ | محل نشستن - مجلس (در عبارت "مَقْعَدِ صِدْقٍ " منظور اين است که ميان مجلس و جايگاه آنان و صدق عمل و ايمانشان رابطهاي هست) |
| ۹۸۹ | مَقْعَدِهِمْ | محل نشستنشان - مجلسشان |
| ۹۹۰ | مُقْمَحُونَ | سر بالا برده شده ها ( کلمه مقمحون اسم مفعول از ماده اقماح است و اقماح به معناي سر بلند کردن است . از اين کلمه برميآيد غلهايي که در گردن اهل دوزخ به کار ميرود، طوري است که بين سينه تا زير چانه آنان را پر ميکند، به طوري که سرهايشان رو به بالا قرار ميگيرد و ديگر نميتوانند سر را پايين آورند و راه پيش روي خود را ببينند) |
| ۹۹۱ | مُقَنطَرَةِ | به صورت قنطار در آمده (قنطار به معناي مقدار طلائي است که در يک پوست گاو بگنجد و يا به معناي پوستي پر از طلا است. عبارت"ٱلْقَنَاطِيرِ ٱلْمُقَنطَرَةِ مِنَ ٱلذَّهَبِ وَٱلْفِضَّةِ " کنايه از گنجينه هاي پراز طلا ونقره است) |
| ۹۹۲ | مُقْنِعِي | سر بلند کرده ها( در اصل مقنعين بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است) |
| ۹۹۳ | مُقْوِينَ | صحرانشينان و بيابان گردان - سرگردانان و بيچارگان -دربيابان مانده ها-تهي دستان ("مقوين" که در اصل مقوئين بوده است، جمع اسم فاعل از باب افعال اقواء است و اقواء به معناي وارد شدن و ماندن در بياباني است که احدي در آن نباشد) |
| ۹۹۴ | مُقِيتاً | توانا و مقتدر ونيرومند-روزي دهنده وقوت دهنده - نگهبان و شاهد و عهده دار امور |
| ۹۹۵ | مَقِيلًا | مکان استراحت و خوابگاه نیم روز("أَصْحَابُ ٱلْجَنَّةِ يَوْمَئِذٍ خَيْرٌ مُّسْتَقَرًّا وَأَحْسَنُ مَقِيلًا: اهل و همنشینان بهشت در آن روز از جهت قرارگاه و محل استقرار بهترینند و نیکوترینند از جهت مکان استراحت و خوابگاه نیم روز( از اینکه می فرماید "مکان استراحت و خوابگاه نیم روز" معلوم می شود که همان بعد از ظهر روز قیامت اهل بهشت در بهشت آرام می گیرند. امام صادق علیه السلام می فرمايد: "روز قیامت به نیمه نرسد مگر اینکه اهل بهشت در بهشت و اهل آتش در آتش قرار گیرند")") |
| ۹۹۶ | مُقِيم | پاينده - ثابتي که هرگز زايل نشود و تمامي نداشته باشد - همیشه و بسیار برپادارنده - برپادارنده اي که آنچه را برپا مي دارد زايل نشود و تمامي نداشته باشد - اقامت کننده - جای گیر - ثابت و ماندگار("وَإِنَّهَا لَبِسَبِيلٍ مُّقيمٍ(حجر۷۶): و سوگند که به یقین آن(بقایای شهر قوم لوط) در مسیر راهی ثابت و ماندگار است(منظور این است که شهر لوط در مسیر و جاده همیشگی بین مدینه و شام قرار دارد)") |
| ۹۹۷ | مُقِيمِي | برپا دارندگان (مقیم: برپادارنده اي که آنچه را برپا مي دارد زايل نشود و تمامي نداشته باشد. در اصل مقيمين بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است) |
| ۹۹۸ | مُقِيمِينَ | برپا دارندگان (مقیم: برپادارنده اي که آنچه را برپا مي دارد زايل نشود و تمامي نداشته باشد) |
| ۹۹۹ | مُکَاءً | سوت - سوت زدن |
| ۱۰۰۰ | مَکَانَ | مکان - جا - محل اسقرار |
| ۱۰۰۱ | مَکَانَتِکُمْ | مکان شما- جاي شما - محل استقرار شما - جایگاه خودتان |
| ۱۰۰۲ | مَکَانَتِهِمْ | مکان آنها- جاي آنها - محل آنها |
| ۱۰۰۳ | مَکَانَکُمْ | در جايگاه خود بايستيد - همانجا که هستيد بمانید |
| ۱۰۰۴ | مَکَانَهُ | مکان او- جاي او- محل او |
| ۱۰۰۵ | مُکِبّاً | صورت بر زمين نهاده (کلمه مکبّ اسم فاعل از إکباب (باب افعال) است و إکباب الشيء علي وجهه به معناي آن است که کسي را به رو به زمين بيندازي. عبارت "يَمْشِي مُکِبّاً عَلَيٰ وَجْهِهِ "يعني با صورت روي زمين ميخزد) |
| ۱۰۰۶ | مَکَّةَ | مکه (شهري که مسجدالحرام و کعبه در آن قرار دارد و وطن رسول خدا (صلي اللّه عليه و آله و سلم) مي باشد. اين شهر پس از اقامت حضرت هاجر و اسماعيل عليهما السلام در کنار کعبه و پديد آمدن معجزه وار چشمه ي زمزم، به تدرج شکل گرفته است) |
| ۱۰۰۷ | مَکْتُوباً | نوشته شده |
| ۱۰۰۸ | مَکَثَ | درنگ کرد - مکث نمود (کلمه مکث به معناي سکونت در مکان است، به تدريج و مرور زمان) |
| ۱۰۰۹ | مُکْثٍ | درنگ و تأمل - مکث (کلمه مکث به معناي سکونت در مکان است، به تدريج و مرور زمان) |
| ۱۰۱۰ | مُکَذِّبُونَ | تکذيب کنندگان (آنانکه منکر صحت و درستي خبري مي شوند) |
| ۱۰۱۱ | مُکَذِّبِينَ | تکذيب کنندگان (آنانکه منکر صحت و درستي خبري مي شوند) |
| ۱۰۱۲ | مَکْذُوب | دروغ- دروغ شده(وَعْدٌ غَيْرُ مَکْذُوبٍ: وعده ی دروغ نشده به این معنی که نه از ابتدا به دروغ وعده داده شده و نه کسی می تواند مانع انجامش شود تا صحتش نقض گردد) |
| ۱۰۱۳ | مَکَرَ | مکر کرد - حيله گري کرد - نقشه کشيد(کلمه مکر به معناي آن است که با حيله شخصي را از هدفي که دارد منصرف کني که سه حالت دارد يکي به نحوی پسنديده مثل اينکه بخواهي با حيله او را به کاري نيک وا بداري و چنين مکري به پروردگار هم نسبت داده ميشود، همچنان که خودش فرمود "و الله خير الماکرين" دوم به نحو نکوهيده و آن اينکه بخواهي با حيله او را به کاري زشت وا بداري، که از پروردگار سر نمی زند يا به معناي اين است که شخص ديگري را غافلگير کرده و به او آسيبي برسانند، اين عمل از پروردگار تعالي وقتي صحيح است که به عنوان مجازات صورت بگيرد، انسان معصيتي کند که مستحق عذاب شود و پروردگار او را از آنجايي که انتظارش را ندارد، معذب نمايد و يا سرنوشتي براي او تنظيم کند که او خودش با پاي خود و غافل از سرنوشت خود بسوي عذاب برود اما چنین مکری بدون اينکه بنده معصيتي کرده باشد تا مستحق آن گردد، از پروردگار متعال صادر نمی شود) |
| ۱۰۱۴ | مَکْر | مكر - حيله - نقشه كشيدن-غافلگیرکردن("وَمَکَرُواْ مَکْرًا وَمَکَرْنَا مَکْرًا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ(نمل۵۰): بدین ترتیب مکری ناچیز نمودند و در مقابل مکری عظیم نمودیم(نکره آوردن یک کلمه، نشان از ناشناسی آن دارد که این عدم شناسایی هم می تواند از جهت کوچکی و ناچیزی آن باشد و هم از جهت بزرگی آن که در این آیه هر دو نمونه با هم جمع شده اند) در حالی که آنان درک دقیق و موشکافانه ندارند(مضارع آوردن فعل "لا یشعرون" پس از فعل ماضی"مَکَرُواْ" به این اشاره دارد که در زمان حال نیز برخی دنباله رو آن جماعت هستند و تصور می کنند با مکر و حیله در جهان کارشان را به پیش برده اند ولی در همان حال که از پیشبرد مکرشان سرمستند و احساس پیروزی می کنند، غافلند از اینکه گرفتار مکر عظیم الهی هستند. کلمه مکر به معنای آن است که با حیله شخصی را از هدفی که دارد منصرف کنی وبه سه حالت |
| است، یکی به نحوه پسندیده مثل اینکه بخواهی با حیله او را به کاری نیک وا بداری و چنین مکری به خدا هم نسبت داده می شود، همچنان که خودش فرمود : و الله خیر الماکرین . دوم به نحو نکوهیده و آن اینکه بخواهی با حیله او را به کاری زشت وا بداری، که در آیه "و لا یحیق المکر السی ء الا باهله: و نقشه بد جز به اهلش نمی رسد(چاه کن همیشه ته چاه است)" همین مکر منظور است یا به معنای این است که شخصی دیگری را غافلگیر کرده و به او آسیبی برسانند، این عمل از پروردگار تعالی وقتی صحیح است که به عنوان مجازات صورت بگیرد، انسان معصیتی کند که مستحق عذاب شود و پروردگار او را از آنجایی که انتظارش را ندارد، عذاب نماید و یا سرنوشتی برای او تنظیم کند که او خودش با پای خود و غافل از سرنوشت خود بسوی عذاب برود اما چنین مکری بدون اینکه بنده معصیتی کرده باشد تا مستحق آن گردد، از پروردگار متعال صادر نمی شود)") | ||
| ۱۰۱۵ | مَکَرْتُمُوهُ | آن نيرنگ را انديشيده ايد- آن حيله را به کار برديد - نقشه اش را کشيديد(کلمه مکر به معناي آن است که با حيله شخصي را از هدفي که دارد منصرف کني که سه حالت دارد يکي به نحوی پسنديده مثل اينکه بخواهي با حيله او را به کاري نيک وا بداري و چنين مکري به پروردگار هم نسبت داده ميشود، همچنان که خودش فرمود "و الله خير الماکرين" دوم به نحو نکوهيده و آن اينکه بخواهي با حيله او را به کاري زشت وا بداري، که از پروردگار سر نمی زند يا به معناي اين است که شخص ديگري را غافلگير کرده و به او آسيبي برسانند، اين عمل از پروردگار تعالي وقتي صحيح است که به عنوان مجازات صورت بگيرد، انسان معصيتي کند که مستحق عذاب شود و پروردگار او را از آنجايي که انتظارش را ندارد، معذب نمايد و يا سرنوشتي براي او تنظيم کند که او خودش با پاي خود و غافل از سرنوشت خود بسوي عذاب برود اما چنین مکری بدون اينکه بنده معصيتي کرده باشد تا مستحق آن گردد، از پروردگار متعال صادر نمی شود) |
| ۱۰۱۶ | مُکْرِمٍ | احترام کننده - اکرام کننده - تکريم کننده - گرامی کننده (معناي تکريم با تفضيل متفاوت است، چون تکريم معنائي است نفسي و در تکريم کاري به غير نيست، بلکه تنها شخص مورد تکريم مورد نظر است که داراي شرافتي و کرامتي بشود، به خلاف تفضيل که منظور از آن اين است که شخص مورد تفضيل از ديگران برتري يابد، در حالي که او با ديگران در اصل آن عطيه شرکت دارد) |
| ۱۰۱۷ | مُکَرَّمَةٍ | بسيار اکرام شده - بسيار گرامي و ارجمند ( در اينجا استفاده از باب تفعيل براي نشان دادن كثرت است) |
| ۱۰۱۸ | مُکْرَمُونَ | اکرام شدگان - گرامي و ارجمندان - کسانی که به آنها بخششی بزرگ شده و در نتیجه شرافتی عظیم یافته اند(کَرَم به بخشش بزرگ و شرافت عظیم می گویند) |
| ۱۰۱۹ | مُکْرَمِينَ | محترمين - اکرام شدگان - تکريم شدگان - کسانی که به آنها بخششی بزرگ شده و در نتیجه شرافتی عظیم یافته اند(معناي تکريم با تفضيل متفاوت است، چون تکريم معنائي است نفسي و در تکريم کاري به غير نيست، بلکه تنها شخص مورد تکريم مورد نظر است که داراي شرافتي و کرامتي بشود، به خلاف تفضيل که منظور از آن اين است که شخص مورد تفضيل از ديگران برتري يابد، در حالي که او با ديگران در اصل آن عطيه شرکت دارد. کَرَم به بخشش بزرگ و شرافت عظیم می گویند) |
| ۱۰۲۰ | مَکَرْنَا | نقشه کشيديم(کلمه مکر به معناي آن است که با حيله شخصي را از هدفي که دارد منصرف کني که سه حالت دارد يکي به نحوی پسنديده مثل اينکه بخواهي با حيله او را به کاري نيک وا بداري و چنين مکري به پروردگار هم نسبت داده ميشود، همچنان که خودش فرمود "و الله خير الماکرين" دوم به نحو نکوهيده و آن اينکه بخواهي با حيله او را به کاري زشت وا بداري، که از پروردگار سر نمی زند يا به معناي اين است که شخص ديگري را غافلگير کرده و به او آسيبي برسانند، اين عمل از پروردگار تعالي وقتي صحيح است که به عنوان مجازات صورت بگيرد، انسان معصيتي کند که مستحق عذاب شود و پروردگار او را از آنجايي که انتظارش را ندارد، معذب نمايد و يا سرنوشتي براي او تنظيم کند که او خودش با پاي خود و غافل از سرنوشت خود بسوي عذاب برود اما چنین مکری بدون اينکه بنده معصيتي کرده باشد تا مستحق آن گردد، از پروردگار متعال صادر نمی شود) |
| ۱۰۲۱ | مَکَرُواْ | مکر کردند - حيله گري کردند - نقشه کشيدند(کلمه مکر به معناي آن است که با حيله شخصي را از هدفي که دارد منصرف کني که سه حالت دارد يکي به نحوی پسنديده مثل اينکه بخواهي با حيله او را به کاري نيک وا بداري و چنين مکري به پروردگار هم نسبت داده ميشود، همچنان که خودش فرمود "و الله خير الماکرين" دوم به نحو نکوهيده و آن اينکه بخواهي با حيله او را به کاري زشت وا بداري، که از پروردگار سر نمی زند يا به معناي اين است که شخص ديگري را غافلگير کرده و به او آسيبي برسانند، اين عمل از پروردگار تعالي وقتي صحيح است که به عنوان مجازات صورت بگيرد، انسان معصيتي کند که مستحق عذاب شود و پروردگار او را از آنجايي که انتظارش را ندارد، معذب نمايد و يا سرنوشتي براي او تنظيم کند که او خودش با پاي خود و غافل از سرنوشت خود بسوي عذاب برود اما چنین مکری بدون اينکه بنده معصيتي کرده باشد تا مستحق آن گردد، از پروردگار متعال صادر نمی شود) |
| ۱۰۲۲ | مَکْرُوهاً | ناپسند - آنچه مورد کراهت است |
| ۱۰۲۳ | مَکْرِهِمْ | مکرشان - حيله شان - نقشه شان(کلمه مکر به معناي آن است که با حيله شخصي را از هدفي که دارد منصرف کني که سه حالت دارد يکي به نحوی پسنديده مثل اينکه بخواهي با حيله او را به کاري نيک وا بداري و چنين مکري به پروردگار هم نسبت داده ميشود، همچنان که خودش فرمود "و الله خير الماکرين" دوم به نحو نکوهيده و آن اينکه بخواهي با حيله او را به کاري زشت وا بداري، که از پروردگار سر نمی زند يا به معناي اين است که شخص ديگري را غافلگير کرده و به او آسيبي برسانند، اين عمل از پروردگار تعالي وقتي صحيح است که به عنوان مجازات صورت بگيرد، انسان معصيتي کند که مستحق عذاب شود و پروردگار او را از آنجايي که انتظارش را ندارد، معذب نمايد و يا سرنوشتي براي او تنظيم کند که او خودش با پاي خود و غافل از سرنوشت خود بسوي عذاب برود اما چنین مکری بدون اينکه بنده معصيتي کرده باشد تا مستحق آن گردد، از پروردگار متعال صادر نمی شود) |
| ۱۰۲۴ | مَکْرِهِنَّ | مکرآن زنان - حيله ي آن زنان - نقشه آن زنان(کلمه مکر به معناي آن است که با حيله شخصي را از هدفي که دارد منصرف کني که سه حالت دارد يکي به نحوی پسنديده مثل اينکه بخواهي با حيله او را به کاري نيک وا بداري و چنين مکري به پروردگار هم نسبت داده ميشود، همچنان که خودش فرمود "و الله خير الماکرين" دوم به نحو نکوهيده و آن اينکه بخواهي با حيله او را به کاري زشت وا بداري، که از پروردگار سر نمی زند يا به معناي اين است که شخص ديگري را غافلگير کرده و به او آسيبي برسانند، اين عمل از پروردگار تعالي وقتي صحيح است که به عنوان مجازات صورت بگيرد، انسان معصيتي کند که مستحق عذاب شود و پروردگار او را از آنجايي که انتظارش را ندارد، معذب نمايد و يا سرنوشتي براي او تنظيم کند که او خودش با پاي خود و غافل از سرنوشت خود بسوي عذاب برود اما چنین مکری بدون اينکه بنده معصيتي کرده باشد تا مستحق آن گردد، از پروردگار متعال صادر نمی شود) |
| ۱۰۲۵ | مَکْظُومٌ | نفس گرفته شده - نفس بند آمده (کلمه کاظمين اسم فاعل از کظم است و کظم به معناي شدت اندوه است از طرفي کظم به معناي بيرون آمدن نفس است، وقتي ميگويند کظم خود را گرفت، يعني جلو نفس خود را گرفت و کظوم به معناي حبس کردن نفس است، که خود کنايه از سکوت است، همچنانکه در هنگام توصيف و مبالغه در باره سکوت ميگويند : فلاني نفسش بيرون نميآيد و دم نميزند يعني بسيار کم حرف است و کظم فلان يعني نفس فلاني حبس شد و از اين باب است جمله اذ نادي و هو مکظوم يعني ندا کرد در حالي که نفسش گرفته شده بود (با دلي مالامال از اندوه) و همچنين کظم غيظ، حبس خشم است و جمله و الکاظمين الغيظ به همين معنا است) |
| ۱۰۲۶ | مُکَلِّبِينَ | کساني که که سگ ها را براي شکار تعليم مي دهند |
| ۱۰۲۷ | مَکَّنِّا | قدرت و تمكين بسیار داديم- امكانات بسیار داديم (کلمه مکان به معناي قرارگاه هر چيز است از زمين و معناي امکان و تمکين،قرار دادن در محل است . و بسیار پیش می آید که کلمه مکان و مکانت به استقرارگاه امور معنوي اطلاق ميشود، مثل اينکه ميگوئيم فلاني مکانتي در علم دارد و يا مکانتي در نزد مردم دارد . و وقتي گفته ميشود من فلاني را از فلان چيز امکان دادم و او تمکن يافت معنايش اين است که او را قدرت دادم و او قادر بر آن شد، ولي اين تعبير از باب کنايه است . و شايد مراد از اينکه فرمود : ما يوسف را در زمين تمکين داديم اين باشد که ما او را طوري در زمين جاي داديم که بتواند در زمين از مزاياي حيات، با وسعت هر چه بيشتر تمتع ببرد، بر خلاف آنچه برادرانش ميخواستند که او از ماندن در روي زمين محروم باشد . عبارت "وَلَقَدْ مَکَّنَّاهُمْ فِيمَا إِن مَّکَّنَّاکُمْ فِيهِ"به اين معني است كه :ما به آنان دراموري قدرت و تمكين داده بوديم كه به شما درآن امور چنان قدرت و تمكيني نداده ايم. از معانی که باب تفعیل به اصل فعل اضافه می کند کثرت است) |
| ۱۰۲۸ | مَکَّنَّاکُمْ | به شما قدرت و تمكين بسیار داديم - به شما امكانات بسیار داديم (کلمه مکان به معناي قرارگاه هر چيز است از زمين و معناي امکان و تمکين،قرار دادن در محل است . و بسیار پیش می آید که کلمه مکان و مکانت به استقرارگاه امور معنوي اطلاق ميشود، مثل اينکه ميگوئيم فلاني مکانتي در علم دارد و يا مکانتي در نزد مردم دارد . و وقتي گفته ميشود من فلاني را از فلان چيز امکان دادم و او تمکن يافت معنايش اين است که او را قدرت دادم و او قادر بر آن شد، ولي اين تعبير از باب کنايه است . و شايد مراد از اينکه فرمود : ما يوسف را در زمين تمکين داديم اين باشد که ما او را طوري در زمين جاي داديم که بتواند در زمين از مزاياي حيات، با وسعت هر چه بيشتر تمتع ببرد، بر خلاف آنچه برادرانش ميخواستند که او از ماندن در روي زمين محروم باشد . عبارت "وَلَقَدْ مَکَّنَّاهُمْ فِيمَا إِن مَّکَّنَّاکُمْ فِيهِ"به اين معني است كه :ما به آنان دراموري قدرت و تمكين داده بوديم كه به شما درآن امور چنان قدرت و تمكيني نداده ايم. از معانی که باب تفعیل به اصل فعل اضافه می کند کثرت است) |
| ۱۰۲۹ | مَکَّنَّاهُمْ | به آنان قدرت و تمكين بسیار داديم - به آنان امكانات بسیار داديم (کلمه مکان به معناي قرارگاه هر چيز است از زمين و معناي امکان و تمکين،قرار دادن در محل است . و بسیار پیش می آید که کلمه مکان و مکانت به استقرارگاه امور معنوي اطلاق ميشود، مثل اينکه ميگوئيم فلاني مکانتي در علم دارد و يا مکانتي در نزد مردم دارد . و وقتي گفته ميشود من فلاني را از فلان چيز امکان دادم و او تمکن يافت معنايش اين است که او را قدرت دادم و او قادر بر آن شد، ولي اين تعبير از باب کنايه است . و شايد مراد از اينکه فرمود : ما يوسف را در زمين تمکين داديم اين باشد که ما او را طوري در زمين جاي داديم که بتواند در زمين از مزاياي حيات، با وسعت هر چه بيشتر تمتع ببرد، بر خلاف آنچه برادرانش ميخواستند که او از ماندن در روي زمين محروم باشد . عبارت "وَلَقَدْ مَکَّنَّاهُمْ فِيمَا إِن مَّکَّنَّاکُمْ فِيهِ"به اين معني است كه :ما به آنان دراموري قدرت و تمكين داده بوديم كه به شما درآن امور چنان قدرت و تمكيني نداده ايم. از معانی که باب تفعیل به اصل فعل اضافه می کند کثرت است) |
| ۱۰۳۰ | مَکْنُونِ | پنهان شده و ذخيره شده (منظور از تشبيه حوريان به بيض مکنون اين است که : همانطور که تخم مرغ مادامي که در زير پر مرغ و يا در لانه و يا در جاي ديگر محفوظ ميباشد، همچنان دست نخورده ميماند و غباري بر آن نمينشيند حوريان نيز اين طورند . بعضي ديگر گفتهاند : منظور تشبيه آنان به باطن تخم است، قبل از آنکه شکسته شود و دست خورده گرددومنظورازنسبت" کتاب مکنون"به قرآن کريم از اين جهت است که از دسترس اغيار و ناپاکان محفوظ است) |
| ۱۰۳۱ | مَکَّنِّي | به من قدرت و تمكين داد - به من امكانات داد (کلمه مکان به معناي قرارگاه هر چيز است از زمين و معناي امکان و تمکين،قرار دادن در محل است . و بسیار پیش می آید که کلمه مکان و مکانت به استقرارگاه امور معنوي اطلاق ميشود، مثل اينکه ميگوئيم فلاني مکانتي در علم دارد و يا مکانتي در نزد مردم دارد . و وقتي گفته ميشود من فلاني را از فلان چيز امکان دادم و او تمکن يافت معنايش اين است که او را قدرت دادم و او قادر بر آن شد، ولي اين تعبير از باب کنايه است . و شايد مراد از اينکه فرمود : ما يوسف را در زمين تمکين داديم اين باشد که ما او را طوري در زمين جاي داديم که بتواند در زمين از مزاياي حيات، با وسعت هر چه بيشتر تمتع ببرد، بر خلاف آنچه برادرانش ميخواستند که او از ماندن در روي زمين محروم باشد . عبارت "وَلَقَدْ مَکَّنَّاهُمْ فِيمَا إِن مَّکَّنَّاکُمْ فِيهِ"به اين معني است كه :ما به آنان دراموري قدرت و تمكين داده بوديم كه به شما درآن امور چنان قدرت و تمكيني نداده ايم) |
| ۱۰۳۲ | مِکْيَالَ | وسيله اي که کالاها با آن، کيل و يا وزن ميشوند |
| ۱۰۳۳ | مَکِيدُونَ | اسير نيرنگ شده ها (کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است پس علاوه بر مکر و حیله معنی نقشه کشیدن و چاره اندیشی نیز می دهد گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است) |
| ۱۰۳۴ | مَکِينٌ | صاحب مقام و منزلت - بسیار و همیشه دارای امکانات - کسی که اختیارات و امکانات فراوان به او داده اند(در عبارت "قَالَ إِنَّکَ ٱلْيَوْمَ لَدَيْنَا مَکِينٌ أَمِينٌ" پادشاه با "مکین" خطاب کردن حضرت یوسف می خواهد بگوید که هرچه بخواهی را در اختیار تو قرار می دهم چون تو را شخصی امین می دانم) |
| ۱۰۳۵ | مِلْءُ | به اندازه ي آکندگي - به اندازه ي پُري (کلمه ملء به معناي پري ظرف است از چيزي که در آن ريخته باشند . در عبارت "ملء الارض ذهبا" کره زمين ظرفي فرض شده که مالامال از طلا باشد) |
| ۱۰۳۶ | مُلِئَتْ | پر شده |
| ۱۰۳۷ | مُلِئْتَ | پر شدي("لَوِ ٱطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا: اگر بر آنان آنان اطلاع بیابی سوگند که از آنان به جهت فرار رو بر می گردانی و قطعاً از ترسی عظیم ناشی از آنها پر می شدی(واقعيت حتمي را به زمان ماضي آورده به همین دلیل افعال ماضی، مضارع معني شده اند)") |
| ۱۰۳۸ | مَلَئِهِ | جمعيت عظيم و متفقش - اشراف و بزرگان قومش -درباريانش (کلمه ملا به معناي جماعتي از مردم است که بر يک نظريه اتفاق کردهاند و اگر چنين جمعيتي را ملا ناميدند براي اين است که عظمت و ابهتشان چشم بيننده را پر ميکند از طرفي کلمه ملأ به معناي اشراف و بزرگان قوم است و اين طبقه از افراد اجتماع را از اين نظر ملأ گفتهاند که هيبت آنان دلها و زينت و جمالشان چشمها را پر ميکند.و منظور ازملأ أعلي همان ملائکه مکرمي هستند که شيطانها ميخواهند به گفتگوي ايشان گوش دهند و آنها سکنه آسمانهاي بالا را تشکيل ميدهند و مقصود شيطانها از گوش دادن به ملأ أعلي اين است که : بر اخبار غيبي که از عالم زميني پوشيده است اطلاع پيدا کنند، مانند حوادثي که بعدها در زمين رخ مي دهد و اسرار پنهاني که آيه و ما تنزلت به الشياطين و ما ينبغي لهم و ما يسطيعون انهم عن السمع لمعزولون بدان اشاره دارد و همچنين آيه و انا لمسنا السماء فوجدناها ملئت حرسا شديدا و شهبا و انا کنا نقعد منها مقاعد للسمع فمن يستمع الآن يجد له شهابا رصدا ) |
| ۱۰۳۹ | مَلَئِهِمْ | جمعيت عظيم و متفقشان - اشراف و بزرگان قومشان -درباريانشان(کلمه ملا به معناي جماعتي از مردم است که بر يک نظريه اتفاق کردهاند و اگر چنين جمعيتي را ملا ناميدند براي اين است که عظمت و ابهتشان چشم بيننده را پر ميکند از طرفي کلمه ملأ به معناي اشراف و بزرگان قوم است و اين طبقه از افراد اجتماع را از اين نظر ملأ گفتهاند که هيبت آنان دلها و زينت و جمالشان چشمها را پر ميکند.و منظور ازملأ أعلي همان ملائکه مکرمي هستند که شيطانها ميخواهند به گفتگوي ايشان گوش دهند و آنها سکنه آسمانهاي بالا را تشکيل ميدهند و مقصود شيطانها از گوش دادن به ملأ أعلي اين است که : بر اخبار غيبي که از عالم زميني پوشيده است اطلاع پيدا کنند، مانند حوادثي که بعدها در زمين رخ مي دهد و اسرار پنهاني که آيه و ما تنزلت به الشياطين و ما ينبغي لهم و ما يسطيعون انهم عن السمع لمعزولون بدان اشاره دارد و همچنين آيه و انا لمسنا السماء فوجدناها ملئت حرسا شديدا و شهبا و انا کنا نقعد منها مقاعد للسمع فمن يستمع الآن يجد له شهابا رصدا ) |
| ۱۰۴۰ | مَلَائِکَةُ | فرشتگان (جمع مَلـَک) |
| ۱۰۴۱ | مَلَائِکَتُهُ | فرشتگانش |
| ۱۰۴۲ | مُلَاقٍ | ملاقات کننده |
| ۱۰۴۳ | مُلَاقُواْ | ملاقات کنندگان (در اصل ملاقون بوده که نون آن به دليل مضاف واقع شدن حذف گرديده است) |
| ۱۰۴۴ | مُلَاقُوهُ | ملاقات کنندگان او(در اصل ملاقون بوده که نون آن به دليل مضاف واقع شدن حذف گرديده است) |
| ۱۰۴۵ | مُلَاقِيکُمْ | ملاقات کننده هاي شما(در اصل ملاقین بوده که نون آن به دليل مضاف واقع شدن حذف گرديده است) |
| ۱۰۴۶ | مُلَاقِيهِ | ملاقات کننده هاي او(در اصل ملاقین بوده که نون آن به دليل مضاف واقع شدن حذف گرديده است) |
| ۱۰۴۷ | مَلَإِ | جمعيت عظيمي که بر يک نظر متفقند - اشراف و بزرگان قوم - درباريان (جمعيت عظيمي که بر يک نظر متفقند، اشراف و بزرگان قوم، درباريان، ملأ به معناي جماعتي از مردم است که بر يک نظريه اتفاق دارند از این جهت که عظمت و ابهتشان چشم بيننده را پر ميکند از طرفي کلمه ملأ به معناي اشراف و بزرگان قوم است و اين طبقه از افراد اجتماع را از اين نظر ملأ گفته اند که هيبت آنان دلها و زرق و برق زندگیشان چشمها را پر ميکند و منظور ازملأ أعلي همان ملائکه مکرمي هستند که شيطانها ميخواهند به گفتگوي ايشان گوش دهند و آنها سکنه آسمانهاي بالا را تشکيل ميدهند و مقصود شيطانها از گوش دادن به ملأ أعلي اين است که : بر اخبار غيبي که از عالم زميني پوشيده است اطلاع پيدا کنند، مانند حوادثي که بعدها در زمين رخ مي دهد و اسرار پنهاني که آيه و ما تنزلت به الشياطين و ما ينبغي لهم و ما يستطيعون و انهم عن السمع لمعزولون و همچنين آيه و انا لمسنا السماء فوجدناها ملئت حرسا شديدا و شهبا و انا کنا نقعد منها مقاعد للسمع فمن يستمع الآن يجد له شهابا رصدا، بدان اشاره دارد) |
| ۱۰۴۸ | مِلَّة | دين - کيش - آيين - طريقه اي که انتخاب و اتخاذ شده باشد |
| ۱۰۴۹ | مُلْتَحَداً | محل ميل کردن - پناهگاه (اسم مکان و به معناي محلي که شخص مورد آسيب،خود را به آن محل کنار بکشد، تا از شري که متوجه او است ايمان بماند) |
| ۱۰۵۰ | مِلَّتِکُم | طريقهي انتخاب و اتخاذ شده شما - آيين شما |
| ۱۰۵۱ | مِلَّتِنَا | طريقهي انتخاب و اتخاذ شده ما - آيين ما |
| ۱۰۵۲ | مِلَّتِهِمْ | طريقهي انتخاب و اتخاذ شده آنان - آيين آنان |
| ۱۰۵۳ | مَلْجَأٍ | پناهگاه (کلمه ملجا به معناي آن نقطهاي است که آدمي بدان پناهنده و متحصن ميشود) |
| ۱۰۵۴ | مِلْحٌ | آبي که طعمش برگشته باشد("وَهُوَ ٱلَّذِي مَرَجَ ٱلْبَحْرَيْنِ هَـٰذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهَـٰذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَجَعَلَ بَيْنَهُمَا بَرْزَخًا وَحِجْرًا مَّحْجُورًا: و او کسی است که دو مکانی که آب زیادی را در خود جمع کرده است را در هم آمیخت(اصل در معنای کلمه "بَحْر" وسعت شکافی است که آب، میان دو قطعه از زمین انداخته است) این آب خوش طعم و پاکيزه وخالص و گوارا و این آبي که طعمش برگشته و بسیار شور متمايل به تلخي است و بین آن دو فاصله و مرزی قرار داد و مانعی نفوذ ناپذیر(پدیده عجیب مخلوط نشدن آبهای دو دریا که از نظر املاح موجود در آنها باهم متفاوتند وگاهی با تفاوت رنگ هم همراه است در چهار مورد در قرآن ذکرشده که دومورد سوره مبارکه نمل آیه شریفه ۶۱ و سوره مبارکه الرحمن آیات شریفه ۱۹ تا ۲۱ حالت کلی دارد ودو مورد دیگر در مورد مخلوط نشدن آب شور و شیرین در محل تلاقی رودها با دریاست که در سوره مبارکه فرقان آیه ۵۳ وسوره مبارکه فاطر آیه ۱۲ آمده است. |
| با جستجوی عبارت "Two different seas can not be combined together" تصاویر و فیلمهای بسیاری در این مورد را خواهید یافت از جمله در شهر توریستی اسکاگن(Skagen)، شمالی ترین شهر دانمارک جایی که دریای بالتیک و دریای شمال به هم می پیوندند وضوح این مرز جلوه بیشتری دارد)") | ||
| ۱۰۵۵ | مَلْعُونَةَ | لعنت شده (کلمه لعن به معناي دور کردن ملعون از رحمت است و رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد ميآيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد) |
| ۱۰۵۶ | مَلْعُونِينَ | لعنت شدگان (کلمه لعن به معناي دور کردن ملعون از رحمت است و رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد ميآيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد) |
| ۱۰۵۷ | مُلْقُونَ | افكننده ها - اندازنده ها (عبارت "أَلْقُواْ مَا أَنتُم مُّلْقُونَ " يعني هرچه قصد افكندنش را داريد بيفكنيد) |
| ۱۰۵۸ | مُلْقِيَاتِ | القا کنندگان (القاء به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء یک معنی به این مفهوم است که کسی آنچه در نیت و ذهن خود، در مورد یک موضوع دارد را به ذهن کس دیگری بیندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نیست و می تواند از طریق یک ارتباط ذهنی صورت بگیرد) |
| ۱۰۵۹ | مُلْقِينَ | افكننده ها - اندازنده ها |
| ۱۰۶۰ | مَلِک | شاه - فرمانروا- فرمانروایی که مقام حکمراني فقط مختص به او است- مالک تدبير امور مردم و اختياردار حکومت - پادشاه |
| ۱۰۶۱ | مُلْک | حكومت و فرمانروایی("ٱلْمُلْکُ يَوْمَئِذٍ لِّلَّهِ يَحْکُمُ بَيْنَهُمْ فَـٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّالِحَاتِ فِي جَنَّاتِ ٱلنَّعِيمِ: تمام حکومت و فرمانروایی(الف و لام بر سر "ٱلْمُلْکُ"، کلمه "همه" را به ترجمه اضافه نموده است) در آن روز برای الله است(در واقع حکومت و فرمانروایی همیشه و همه جا برای پروردگار تعالی است ولی در قیامت این موضوع برای همگان واضح و روشن می گردد) بینشان حکم می نماید در نتیجه(این حکم) کسانی که ایمان آوردند(یقین کردند خیر و صلاحشان در عمل به دستورات الهی است) و همه کارهای شایسته را انجام دادند(نه به صورت گزینشی. الف و لام بر سر "ٱلصَّالِحَاتِ"، کلمه "همه" را به ترجمه اضافه نموده است) در بهشتهای همیشه و بسیار پر نعمتند(مُلک یعنی اینكه کسی در کار خودش و اهلش و مالش استقلال داشته باشد پس از این جمله که مُلک برای الله است نتیجه گرفته می شود که او هر حکم و فرمانی را که بخواهد، صادر می کند و کسی نمی تواند تغییری بر خلاف اراده او در این حکم ایجاد نماید یا اینکه مانع اجرای حکمش شود |
| از این آیه می فهمیم که نباید نابسامانیهای جامعه و بی کفایتی اداره کنندگان آن، در هیچ شرایطی امید را از ما بگیرد زیرا سوای مالکیتها و فرمانرواییهای ظاهری در هر جایی از این عالم مالک و فرمانروای واقعی پروردگار مقتدر و روزی رسانی است که در پیشبرد امرش هیچ چیز مانع او نیست پس به امید او برای آبادی دنیا و آخرتمان تلاش کنیم و به اندازه ی توانمان حرکت کنیم، کاستیها را برکتی که از آن رزّاق می رسد، جبران می کند. از طرفی وقتی همه چیز از جمله مرگ و زندگی ما به دست و اختیار پروردگار است در راه اطاعتِ او از هیچ مخلوقی نباید ترسید و جز او کسی یاریگر و پشتیبان ما نیست)") | ||
| ۱۰۶۲ | مَلَکُ | فرشته - فرشته ها (کلمه ملک هم در مورد يک نفر اطلاق ميشود و هم در مورد جمع و در عبارت "و الملک علي أرجائها " جمع است) |
| ۱۰۶۳ | مَلَکُ ٱلْمَوْتِ | فرشته مرگ (فرشته اي که مأمور قبض روح است وبا نامهاي عزرائيل و تريال ناميده شده است) |
| ۱۰۶۴ | مَلَکْتُم | در اختيار شماست |
| ۱۰۶۵ | مَلْکِنَا | با اختیار خودمان - با اراده خودمان |
| ۱۰۶۶ | مَلَکُوتَ | سلطنت و حکومت مطلق (کلمه ملکوت مبالغه در مالکيت است) |
| ۱۰۶۷ | مُلْکِهِ | حكومتش - فرمانرواييش (مُلک يعني استقلال داشتن در کار و امور مربوط به خود) |
| ۱۰۶۸ | مَلَکَيْنِ | دو فرشته |
| ۱۰۶۹ | مُلُوک | حاکمان - فرمانروایان(مُلک يعني استقلال داشتن در کار و امور مربوط به خود) |
| ۱۰۷۰ | مَلُوماً | ملامت شده - سرزنش شده |
| ۱۰۷۱ | مَلُومِينَ | ملامت شدگان - سرزنش شدگان |
| ۱۰۷۲ | مَلِيّاً | هْجُرْنِي |
| ۱۰۷۳ | مَلِيکٍ | حکمران مقتدري که مالک تدبير امور مردم و اختياردار حکومت است ( صيغه مبالغه از مَلِک) |
| ۱۰۷۴ | مُلِيمٌ | مورد ملامت قرار گرفته (کلمه مليم اسم فاعل از لام است، که به معناي داخل شدن در ملامت است، مانند احرام که به معناي داخل شدن در حرم است) |
| ۱۰۷۵ | مِمَّ | از چه (مخفف "من + ما " |
| ۱۰۷۶ | مِمَّا | از آنچه (مخفف "من + ما ") |
| ۱۰۷۷ | مَمَاتِ | مرگ (عبارت "إِذاً لَّأَذَقْنَاکَ ضِعْفَ ٱلْحَيَاةِ وَضِعْفَ ٱلْمَمَاتِ " يعني :در آن صورت دو برابر در دنيا و دو برابر در آخرت عذاب به تو مي چشانديم) |
| ۱۰۷۸ | مَمَاتُهُمْ | مرگشان |
| ۱۰۷۹ | مَمَاتِي | مرگم |
| ۱۰۸۰ | مُمْتَرِينَ | دودلان - شک کنندگان -ترديدكنندگان |
| ۱۰۸۱ | مُمَدَّدَةٍ | كشيده شده |
| ۱۰۸۲ | مُمِدُّکُم | ياري کننده ي شما - مدد کننده ي شما |
| ۱۰۸۳ | مَمْدُوداً | گسترده - مدد شده ("جعلت له مالا ممدودا" يعني من براي او مالي ممدود يعني گسترده و يا ممدود به مدد نتايج و فايده قرار دادم) |
| ۱۰۸۴ | مُمَرَّدٌ | صاف شده(اسم مفعول از تمريد به معناي صاف کردن است. "قِيلَ لَهَا ٱدْخُلِي ٱلصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَکَشَفَتْ عَن سَاقَيْهَا قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُّمَرَّدٌ مِّن قَوَارِيرَ قَالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَالَمِينَ(نمل۴۴): به او(ملکه سبإ) گفته شد: به صحن وسیع و اصلی قصر("صَرْح" قصر و هر بنايي است بلند و مشرف بر ساير بناها و نيز به معناي محلي است که آن را تخت و صاف کرده باشند و سقف هم نداشته باشد. اصل در معنای "صَرْح" پاك بودن از آلودگى يا خالص بودن و وضوح است و اصطلاحًا به قسمتی از بنای یک قصر گفته می شود که یا مانند صحن و حیاط بزرگ به دلیل وسعتش یا مانند مرتفع ترین قسمتش به دلیل بلندی، بیشتر از بقیه مکانهای آن قصر نمود داشته باشد) داخل شو" پس وقتی آن(صحن) را دید پنداشت که آن آب عميق و فراوانی است که آب در آن موج مي زند به همین دلیل از دو ساقش بالا زد(دامن لباس خود را برای جلو گیری از خیس شدنش بالا زد به شکلی که دو ساق پاهایش |
| آشکار شد) (حضرت سلیمان علیه السلام به او)گفت: "در واقع آن صحنی صاف شده با شیشه است(صحن و حیاط وسیعی است که با شیشه پوشانده شده و در زیر سطح شیشه ای دریاچه ای موّاج است)" (ملکه سبإ وقتی عظمت سلطنت خدادادی سلیمان علیه السلام را دید)گفت: "پروردگار من، به یقین من به خودم ظلم نمودم(که تا کنون به پرستش غیر تو مشغول بودم) در مقابل (این ظلمی که نمودم اکنون) تسليم کردم و اسلام آوردم(کار خود را به پروردگار واگذار نموده و تسلیم او کردم و همان را می خواهم که او می خواهد و همان کاری را می کنم که او می پسندد)" همراهِ سلیمان(از همین عبارت کوتاه "مَعَ سُلَيْمَانَ: همراهِ سلیمان" می توان به ایجاد عشق و علاقه بین ملکه سبإ و حضرت سلیمان علیه السلام پی برد که تأیید کننده روایت ازدواج آنهاست این روایت را علی بن ابراهیم قمی نقل نموده بنابراین گوینده آن امام هادی یا امام حسن عسکری علیهماالسلامند) برای اللهِ پرورش دهنده جهانها و جهانیان") | ||
| ۱۰۸۵ | مُمَزَّقٍ | متلاشي شده -قطعه قطعه شده(از تمزيق به معناي تقطيع و تفريق است. عبارت "إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ" هنگامي كه (در خاك گور) به طور كامل متلاشي و قطعه قطعه شويد به عبارت دیگر تا حد ممکن جزء جزء شوید که اشره دارد به اینکه نهایتاً بدن انسان به عناصر تشکیل دهده اش تجزیه می شود) |
| ۱۰۸۶ | مُمْسِکَ | بازدارنده - جلوگير (از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است) |
| ۱۰۸۷ | مُمْسِکَاتُ | بازدارنده ها - جلوگيرها (از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است) |
| ۱۰۸۸ | مُمْطِرُنَا | بارنده بر ما (معناي " قالوا هذا عارض ممطرنا "اين است که وقتي آن ابر را ميبينند به يکديگر بشارت ميدهند که اين ابري است که بر ما خواهد باريد) |
| ۱۰۸۹ | مَمْلُوک | آن که ديگري مالک و صاحب اختيار اوست |
| ۱۰۹۰ | مِمَّنِ | از کسي که (نون آن به دليل تقارن با حرف ساکن وتشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته) |
| ۱۰۹۱ | مِمَّن | از كسي - از كساني (تركيب مِن+مَن) |
| ۱۰۹۲ | مَمْنُوعَةٍ | منع شده |
| ۱۰۹۳ | مَمْنُونٍ | قطع شده - منّت گذاشته شده (کلمه ممنون از ماده "من "، به معناي قطع و اسم مفعول آن است البته بايد توجه داشت از طرفي کلمه ممنون اسم مفعول از منت نيزمي باشد و منّت به معناي آن است که نعمتي که به کسي داده اي را با زبان خود، بر او سنگين سازي يا به عبارت ديگر کاري را که براي او کرده اي بزرگ بشماري. از آنجا که منشأ اصلی نعمتها از پروردگار است و نعمتهايي که پروردگار متعال به ما داده همه بزرگ و با ارزشند منت نهادن پروردگار تعالي پسنديده است اما اگر گوينده اي غير از او بگويد: "بر شما منت نهادم"، پسنديده نيست چون ديگران مالک چيزي نيستند و مالک همه چيز پروردگار است) |
| ۱۰۹۴ | مَنِ | كسي كه - چه كسي (نون آن به علت تقارن با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه بعد حركت گرفته است) |
| ۱۰۹۵ | مَنِّ | مرغي خاص - مرغ بريان |
| ۱۰۹۶ | مِنَ | از(نون آن به علت تقارن با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه بعد حركت گرفته است) برخي از(مانند: "منْهُم: برخی از ایشان") از جهت-به دليل(مانند:"مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ أُغْرِقُواْ: به دلیل آنچه خطاهایشان بود، غرق شدند) به جاي(مانند: "أَرَضِيتُم بِـٱلْحَيَاةِ ٱلدُّنْيَا مِنَ ٱلْئَاخِرَةِ: آیا به زندگی دنیا به جای آخرت راضی شدید") از جانب(مانند: " وَمَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ ٱللَّهِ: و هر نعمتی در مورد شما، در واقع از جانب الله است") از میان(مانند: " وَنَصَرْنَاهُ مِنَ ٱلْقَوْمِ ٱلَّذِينَ کَذَّبُواْ بِئَايَاتِنا إِنَّهُمْ کَانُواْ قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ: و او را از میان آن قوم که آیات ما را تکذیب کردند یاری نمودیم(برای پروردگار تعالی مشکل نیست که نوح علیه السلام و ایمان آورندگان اندک به او را از میان انبوه بدکاران جدا کرده و یاری نماید و بقیه را با عذابش هلاک نماید . به کارگیری حرف اضافه "مِن" بعد از "نَصَرْنَاهُ" همین مطلب را می رساند) به یقین آنان قوم بدی بودند به همین سبب همگی آنان را غرق نمودیم") |
| ۱۰۹۷ | مَنِ | كسي كه - چه كسي - هرکس - هرکه - هر کدام - کدام(نون آن به علت تقارن با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه بعد حركت گرفته است) |
| ۱۰۹۸ | مَنَّ | منّت نهاد (از کلمه منّ به معني نعمت دادن زياد و با ارزش است و منّت به معناي آن است که نعمتي که به کسي داده اي را با زبان خود، بر او سنگين سازي يا به عبارت ديگر کاري را که براي او کرده اي بزرگ بشماري. از آنجا که منشأ اصلی نعمتها از پروردگار است و نعمتهايي که پروردگار متعال به ما داده همه بزرگ و با ارزشند منت نهادن پروردگار تعالي پسنديده است اما اگر گوينده اي غير از او بگويد: "بر شما منت نهادم"، پسنديده نيست چون ديگران مالک چيزي نيستند و مالک همه چيز پروردگار است) |
| ۱۰۹۹ | مَن | كسي كه - چه كسي - هرکس - هرکه - هر کدام - کدام |
| ۱۱۰۰ | مِنْ | از- برخي از- از برخی - از سوی - از جانب("فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَسَعِيدٌ: پس برخی از آنان بدبخت و شقی اند و برخی خوشبخت و سعيد"(قبل از کلمه "سعید"، کلمه "منهم" به قرینه لفظی حذف شده است)) از جهت، به دلیل- از روی(مانند"مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ أُغْرِقُواْ: به دلیل خطاهایشان غرق شدند"-"وَٱخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ ٱلذُّلِّ مِنَ ٱلرَّحْمَةِ: براي آن دو بالِ ذلت را از روی رحمت و مهربانی پایین بیاور(برای پدر و مادرت بسيار تواضع کن و آنها را زير بال و پر رحمت و مهرباني خود بگير)") به جاي (مانند عبارت "أَرَضِيتُم بِـٱلْحَيَاةِ ٱلدُّنْيَا مِنَ ٱلْئَاخِرَةِ: آیا به جای آخرت به زندگی دنیا راضی شدید") از هر- هر(مانند: " أَوَلَمْ يَرَوْاْ إِلَىٰ مَا خَلَقَ ٱللَّهُ مِن شَيْءٍ: آیا نظر نکرده و نمی کنند به سوی آنچه الله خلق نموده از هر چیزی") حاصل از- ناشی از- از اثر(" وَلَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ: و سوگند که به بهترین شکل انسان را از صلصالی (گل خشکیده ای) که حاصل از حمإ مسنون(گل سیاه تغییر یافته) بود، خلق نمودیم" |
| پس معنی آیه این می شود که پروردگار متعال انسان را از گل خشکیده ای که قبل از خشکیدن، لجن سیاه متعفن و تغییر یافته بوده، آفریده است. حَمَإٍ: گل سیاه، لجن، مخلوط آب با خاکی که علاوه بر مواد معدنی(عناصر و ترکیبات شیمیایی)، شامل مواد آلی(ملکولهایی که در بدن موجودات زنده تولید می شوند) نیز می باشد که اضافه نمودن صفت "مَسْنُونٍ: تغییر شکل یافته، گندیده، متعفن" به آن، اشاره به این دارد که آن قدر این گِل، مانده، که باکتریها بقایای موجودات زنده در آن را کاملاً تجزیه نموده و تغییر داده اند به شکلی که شباهتی به حالت اولیه شان ندارند و به همین جهت به رنگ سیاه در آمده و بوی تعفن نیز می دهد امروزه از چنین گِلی با انجام برخی تغییرات کرمهای مخصوص ترمیم و زیبایی پوست نیز ساخته می شود) از جانب(مانند: " وَمَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ ٱللَّهِ: و هر نعمتی در مورد شما، در واقع از جانب الله است") از جنس(مانند: "فَيُرْسِلَ عَلَيْکُمْ قَاصِفًا مِّنَ ٱلرِّيحِ: آنگاه شکنده ای عظیم از جنس باد بر شما بفرستد" | ||
| ۱۱۰۱ | مِن دُونِ | غير از-به جای- پايينتراز -زيرِ- نزدِ(دو چيز در معناي "دون" هست، يکي نزديکي و ديگري پستي، به کسي که در انجام کاري قاصر است گفته ميشود دون ، بعضي از علماي ادب گفتهاند : اين لفظ مقلوب از دنو و ادون و دني است . کلمه دون در جمله : من دون المؤمنين چيزي شبيه ظرف است، که معناي نزد را مي دهد البته بوئي هم از معناي فرومايگي و قصور در آن هست و معنايش اين است که مؤمنين به جاي مردم با ايمان مردم کفر پيشه را ولي خود نگيرند، که جايگاه و موقعيت آنان نسبت به مقام و موقعيت مردم با ايمان، پست و بيمايه است، چون جاه و مقام مؤمنين بلندتر از مکان کفار است . پس اينکه عرب ميگويد : دونک زيد معنايش اين است که زيد نزديک تو و در درجهاي پستتر از درجه تو است و ليکن کلمه مورد بحث در معناي کلمه غير هم استعمال شده از آن جمله در قرآن کريم آمده : "إلَٰهَين من دون الله" و "يغفر ما دون ذلک "البته در آيه دومي هم ممکن است به معناي "غير اين " باشد و هم به معناي کوچکتر از اين- مِن دُونِ ٱللَّهِ: به جای الله که برتر است، به غیر الله که برتر است، به غیر از الله آنچه از او پائینتر است) |
| ۱۱۰۲ | مِن دُونِهِ | غیر از او در حالی که از او پایینتر و کم ارزشترند ولی هم تراز و کنار او قرارش داده اند- پایینتر از او- پایینتر و کم ارزشتر از او- به جای او(دو چيز در معناي "دون" هست، يکي نزديکي و ديگري پستي، به کسي که در انجام کاري قاصر است گفته ميشود دون ، بعضي از علماي ادب گفتهاند : اين لفظ مقلوب از دنو و ادون و دني است . کلمه دون در جمله : من دون المؤمنين چيزي شبيه ظرف است، که معناي نزد را مي دهد البته بوئي هم از معناي فرومايگي و قصور در آن هست و معنايش اين است که مؤمنين به جاي مردم با ايمان مردم کفر پيشه را ولي خود نگيرند، که جايگاه و موقعيت آنان نسبت به مقام و موقعيت مردم با ايمان، پست و بيمايه است، چون جاه و مقام مؤمنين بلندتر از مکان کفار است . پس اينکه عرب ميگويد : دونک زيد معنايش اين است که زيد نزديک تو و در درجهاي پستتر از درجه تو است و ليکن کلمه مورد بحث در معناي کلمه غير هم استعمال شده از آن جمله در قرآن کريم آمده : "إِلَـٰهَيْنِ من دون الله" و "يغفر ما دون ذلک "البته در آيه دومي هم ممکن است به معناي "غير اين " باشد و هم به معناي کوچکتر از اين) |
| ۱۱۰۳ | مِن دُونِهِمْ | نزدیک جای آنها ولی در مکانی پایینتر از آنان (دو چيز در معناي "دون" هست، يکي نزديکي و ديگري پستي، به کسي که در انجام کاري قاصر است گفته ميشود دون ، بعضي از علماي ادب گفتهاند : اين لفظ مقلوب از دنو و ادون و دني است . از عبارت"فَـٱتَّخَذَتْ مِن دُونِهِمْ حِجَاباً" فهمیده می شود که جایی که حضرت مریم در عبادتگاه برای خلوت گزیدن انتخاب نموده بود طبقه پایین محلی بوده که دیگران حضور داشتند و از طرفی در معرض دید نبوده است) |
| ۱۱۰۴ | مِن دُونِهِمَا | پایین آن دو- پایینتر و کم ارزشتر از آن دو(دو چيز در معناي "دون" هست، يکي نزديکي و ديگري پستي، به کسي که در انجام کاري قاصر است گفته ميشود دون ، بعضي از علماي ادب گفتهاند : اين لفظ مقلوب از دنو و ادون و دني است . کلمه دون در جمله : من دون المؤمنين چيزي شبيه ظرف است، که معناي نزد را مي دهد البته بوئي هم از معناي فرومايگي و قصور در آن هست و معنايش اين است که مؤمنين به جاي مردم با ايمان مردم کفر پيشه را ولي خود نگيرند، که جايگاه و موقعيت آنان نسبت به مقام و موقعيت مردم با ايمان، پست و بيمايه است، چون جاه و مقام مؤمنين بلندتر از مکان کفار است . پس اينکه عرب ميگويد : دونک زيد معنايش اين است که زيد نزديک تو و در درجهاي پستتر از درجه تو است و ليکن کلمه مورد بحث در معناي کلمه غير هم استعمال شده از آن جمله در قرآن کريم آمده : "إلَٰهَين من دون الله" و "يغفر ما دون ذلک "البته در آيه دومي هم ممکن است به معناي "غير اين " باشد و هم به معناي کوچکتر از اين) |
| ۱۱۰۵ | مِن دُونِي | غیر از من در حالی که از من پایینتر و کم ارزشترند ولی هم تراز و کنار من قرارش داده ايد- پایینتر ازمن- پایینتر و کم ارزشتر از من(دو چيز در معناي "دون" هست، يکي نزديکي و ديگري پستي، به کسي که در انجام کاري قاصر است گفته ميشود دون ، بعضي از علماي ادب گفتهاند : اين لفظ مقلوب از دنو و ادون و دني است . کلمه دون در جمله : من دون المؤمنين چيزي شبيه ظرف است، که معناي نزد را مي دهد البته بوئي هم از معناي فرومايگي و قصور در آن هست و معنايش اين است که مؤمنين به جاي مردم با ايمان مردم کفر پيشه را ولي خود نگيرند، که جايگاه و موقعيت آنان نسبت به مقام و موقعيت مردم با ايمان، پست و بيمايه است، چون جاه و مقام مؤمنين بلندتر از مکان کفار است . پس اينکه عرب ميگويد : دونک زيد معنايش اين است که زيد نزديک تو و در درجهاي پستتر از درجه تو است و ليکن کلمه مورد بحث در معناي کلمه غير هم استعمال شده از آن جمله در قرآن کريم آمده : "إلَٰهَين من دون الله" و "يغفر ما دون ذلک "البته در آيه دومي هم ممکن است به معناي "غير اين " باشد و هم به معناي کوچکتر از اين) |
| ۱۱۰۶ | مَنّاً | منّت نهادن (از کلمه منّ به معني نعمت دادن زياد و با ارزش است و منّت به معناي آن است که نعمتي که به کسي داده اي را با زبان خود، بر او سنگين سازي يا به عبارت ديگر کاري را که براي او کرده اي بزرگ بشماري. از آنجا که منشأ اصلی نعمتها از پروردگار است و نعمتهايي که پروردگار متعال به ما داده همه بزرگ و با ارزشند منت نهادن پروردگار تعالي پسنديده است اما اگر گوينده اي غير از او بگويد: "بر شما منت نهادم"، پسنديده نيست چون ديگران مالک چيزي نيستند و مالک همه چيز پروردگار است) |
| ۱۱۰۷ | مِنَّا | از ما - از جانب ما |
| ۱۱۰۸ | مَنَاةَ | نام يکي ازبتهايي که معبود اعراب قبل از اسلام بوده است (لات و عزي و منات نام سه بت است که معبود عرب جاهليت بودند و آنان را دختران خدا مي دانستند و بت عزي نمادي از سياره زهره و لات نمادی از زحل بوده) |
| ۱۱۰۹ | مُنَادِ | ندا دهنده (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است) |
| ۱۱۱۰ | مُنَادِياً | ندا دهنده (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است) |
| ۱۱۱۱ | مَنَازِلَ | منزلها - موقعیتها- محلهاي فرود آمدن و نزول |
| ۱۱۱۲ | مَنَاسِکَکُمْ | عبادتهاي شما (کلمه منسک مصدر ميمي و اسم زمان و مکان است از نسک و در عبارت "فَإِذَا قَضَيْتُم مَّنَاسِکَکُمْ فَـٱذْکُرُواْ ٱللَّهَ " مصدر ميمي و به معناي عبادت است، عبادتي که مشتمل بر قرباني و ذبح هم هست) |
| ۱۱۱۳ | مَنَاسِکَنَا | عبادتهاي ما (کلمه منسک مصدر ميمي و اسم زمان و مکان است از نسک و در عبارت "فَإِذَا قَضَيْتُم مَّنَاسِکَکُمْ فَـٱذْکُرُواْ ٱللَّهَ " مصدر ميمي و به معناي عبادت است، عبادتي که مشتمل بر قرباني و ذبح هم هست) |
| ۱۱۱۴ | مَنَاصٍ | فرار(عبارت "لَاتَ حِينَ مَنَاصٍ " يعني هنگام فرار نيست) |
| ۱۱۱۵ | مَنَّاعٍ | بسيار منع كننده - بسيار جلوگير |
| ۱۱۱۶ | مَنَافِعُ | سودها - منفعتها |
| ۱۱۱۷ | مُنَافِقَاتُ | زنان منافق - زنان دو رو (کلمه منافق اسم فاعل از باب مفاعله از ماده نفاق است، که در عرف قرآن به معناي اظهار ايمان و پنهان داشتن کفر باطني است .اصل اين كلمه از نفق به معني تونل و راهي است که از زير زمين برود، مانند عبارت "فان استطعت ان تبتغي نفقا في الأرض "، سوراخ و لانه موش صحرائي را نيز نافقاء مي نامند که دارای درهای متعدد است و ميگويند : "نافق" و يا "نفق اليربوع" يعني موش صحرائي به سوراخ رفت بنابر اين نفاق يعني دخول در دين از دري و خروج از آن از در ديگر. خداي تعالي هم به همين معنا اشاره کرده و فرموده است : ان المنافقين هم الفاسقون - منافقين خارج از دينند) |
| ۱۱۱۸ | مُنَافِقُونَ | منافقان - دو رويان (کلمه منافق اسم فاعل از باب مفاعله از ماده نفاق است، که در عرف قرآن به معناي اظهار ايمان و پنهان داشتن کفر باطني است .اصل اين كلمه از نفق به معني تونل و راهي است که از زير زمين برود، مانند عبارت "فان استطعت ان تبتغي نفقا في الأرض "، سوراخ و لانه موش صحرائي را نيز نافقاء مي نامند که دارای درهای متعدد است و ميگويند : "نافق" و يا "نفق اليربوع" يعني موش صحرائي به سوراخ رفت بنابر اين نفاق يعني دخول در دين از دري و خروج از آن از در ديگر. خداي تعالي هم به همين معنا اشاره کرده و فرموده است : ان المنافقين هم الفاسقون - منافقين خارج از دينند) |
| ۱۱۱۹ | مُنَافِقِينَ | منافقان (کلمه منافق اسم فاعل از باب مفاعله از ماده نفاق است، که در عرف قرآن به معناي اظهار ايمان و پنهان داشتن کفر باطني است .اصل اين كلمه از نفق به معني تونل و راهي است که از زير زمين برود، مانند عبارت "فان استطعت ان تبتغي نفقا في الأرض "، سوراخ و لانه موش صحرائي را نيز نافقاء مي نامند که دارای درهای متعدد است و ميگويند : "نافق" و يا "نفق اليربوع" يعني موش صحرائي به سوراخ رفت بنابر اين نفاق يعني دخول در دين از دري و خروج از آن از در ديگر. خداي تعالي هم به همين معنا اشاره کرده و فرموده است : ان المنافقين هم الفاسقون - منافقين خارج از دينند) |
| ۱۱۲۰ | مَنَاکِبِهَا | شانه هايش(کلمه مناکب جمع منکب است که نام محل برخورد استخوان بازو با شانه است و در عبارت "هُوَ ٱلَّذِي جَعَلَ لَکُمُ ٱلْأَرْضَ ذَلُولًا فَـٱمْشُواْ فِي مَنَاکِبِهَا" زمین را به مرکبی رام و راهوارتشبیه کرده است که به آرامی راه می رود و ما بر کتف او قرار داریم و جالب اینکه در عصر نزول قرآن کریم ، اهل علم تصور می کردند که زمین ثابت است و حرکتی ندارد و دیگر ستارگان و سیارات بر گرد آن می چرخند) |
| ۱۱۲۱ | مَنَامِ | خواب |
| ۱۱۲۲ | مَنَامِکَ | خواب تو |
| ۱۱۲۳ | مَنَامُکُم | خواب شما |
| ۱۱۲۴ | مَنَامِهَا | خوابش (اسم زمان) |
| ۱۱۲۵ | مُنبَثّاً | پراكنده (کلمه منبث اسم مفعول از مصدر باب انفعال، يعني انبثاث است و انبثاث به معناي متفرق شدن و متلاشي شدن چيزي است) |
| ۱۱۲۶ | مُنتَشِرٌ | پراکنده |
| ۱۱۲۷ | مُنتَصِراً | ياري كننده - به ياري طلبنده(عبارت "وَلَمْ تَکُن لَّهُ فِئَةٌ يَنصُرُونَهُ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَمَا کَانَ مُنتَصِراً: و نبود و نیست گروهی که یاریش کنند غیر از الله و به یاری طلبنده هم نبود(یعنی آن قدر آن عذاب و خرابی ناشی از آن عظیم بود که با همان نگاه اول فهمید کسی غیر از پروردگار نمی تواند یاریش کند و برای همین زحمت کمک خواستن از دیگران را هم به خود نداد)") آنانکه يکديگر را ياري و پشتيباني مي کنند(در عبارت"يَقُولُونَ نَحْنُ جَمِيعٌ مُّنتَصِرٌ ":مي گويند: ما گروهي متحد و پشتيبان يكديگريم) |
| ۱۱۲۸ | مُنتَصِرِينَ | ياري كنندگان - آنان كه به ياري مي طلبند(عبارت "وَلَمْ تَکُن لَّهُ فِئَةٌ يَنصُرُونَهُ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَمَا کَانَ مُنتَصِراً: و نبود و نیست گروهی که یاریش کنند غیر از الله و به یاری طلبنده هم نبود(یعنی آن قدر آن عذاب و خرابی ناشی از آن عظیم بود که با همان نگاه اول فهمید کسی غیر از پروردگار نمی تواند یاریش کند و برای همین زحمت کمک خواستن از دیگران را هم به خود نداد)") |
| ۱۱۲۹ | مُنتَظِرُونَ | منتظران |
| ۱۱۳۰ | مُنتَقِمُونَ | انتقام گيرندگان |
| ۱۱۳۱ | مُنتَهَاهَا | انتهاي آن |
| ۱۱۳۲ | مُنتَهُونَ | دست بردارندگان |
| ۱۱۳۳ | مُنْتَهَیٰ | منتها - انتها( "سدرة المنتهی: تک درخت سدر انتهایی" آخرین مرز و حجابی است که بالاتر از آن فرشتگان اجازه عروج ندارند روشن است که واژه درخت در عالم غیب بسیار متفاوت با درختان زمینی و دور از تصورات بشر است واین نامگذاری تنها به دلیل شباهتهای اندکی است که میان آن مخلوق و درخت زمینی سدر می باشد تا اندکی آن واقعیت را به ذهن نزدیک کند شباهتهایی از این قبیل که درخت "سدر" از درختانی است که در میان مردم از قدیم تقدسی داشته است چون از قدیم مردم اعتقاد داشتند هر جایی که سدری روییده انسان مقدسی از آنجا عبور کرده است این درخت در سخت ترین شرائط بیابانی می روید و منشأ خیر و برکت برای موجودات اطراف خود می گردد و میوه و برگ و چوبش هر یک حوائجی از موجودات را برطرف کرده و عمر درازی نیز دارد در سوره مبارکه واقعه از آن درخت سدر عالم غیب با نام "سدر مخضود: سدر بی خار" یاد شده است. در فارسی و عربی معمولاً مقصود از درخت سدر، همان درخت کُنار است که از درختان دارای خار می باشد پس مقصود قرآن کریم نیز از درخت سدر همان درخت کُنار است ولی در برخی نقاط دنیا به نوعی کاج مُطَبَّق، سدر می گویند) |
| ۱۱۳۴ | مَنثُوراً | پاشيده شده - پراكنده شده - پخش شده (کلمه نثر به معناي پاشيدن است) |
| ۱۱۳۵ | مُنَجُّوکَ | نجات دهندگان تو (در اصل منجون بوده كه نون آن به دليل مضاف واقع شدن حذف گرديده است) |
| ۱۱۳۶ | مُنَجُّوهُمْ | نجات دهندگان آنان(در اصل منجون بوده كه نون آن به دليل مضاف واقع شدن حذف گرديده است) |
| ۱۱۳۷ | مُنْخَنِقَةُ | حيواني که خفه شده باشد، چه خفگي اتفاقي باشد و يا عمدي باشد و يا به هر نحو و هر آلتي که باشد، خواه کسي عمدا و با دست يا طناب آن را خفه کرده باشد،يا اينکه گردن حيوان را بين دو چوب قرار دهند تا خود بخود خفه شود |
| ۱۱۳۸ | مُنذِرٌ | بيم دهنده (از انذار به معني خبر دادن از چيزي است که در آن تخويف(ترساندن) باشد، همچنانکه تبشير به معناي اخبار از چيزي است که در آن مسرت باشد . ويا انذار به معناي اعلام خطر است. در مورد عبارت "إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ: تو فقط بیم دهنده و ترساننده ای و برای هر قومی هدایت کننده ای است"، امام باقر علیه السلام فرمودند: "رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم)، منذر(ترساننده) است و در هر زمانی، هدایتگری از ما هست که به آنچه پیامبر آورده است، هدایت میکند. بعد از محمّد(صلی الله علیه و آله)، علی (علیه السلام) هدایتگر امّت است و بعد از علی(علیه السلام) جانشینان او یکی پس از دیگری، این مسئولیّت را بر عهده خواهند گرفت". امام علی علیه السلام فرمودند: "زمین از امامی که حجّت پروردگار را در زمین برپا دارد، خالی نخواهد بود. حال، این حجّت، یا ظاهر و مشهور است و یا ترسان و پوشیده و پنهان چرا که اگر چنین نباشد، حجّت های پروردگار و دلایل روشن او نابود خواهد شد". |
| سیوطی، ثعلبی و حاکم حسکانی از علمای اهل تسنن این روایت را نقل نموده اند که: که : "وقتي آيه "انما انت منذر و لکل قوم هاد" نازل شد ، رسول الله صلي الله عليه و آله و سلّم دست خود را بر سينه اش نهاد و فرمود : "من منذرم"، آنگاه دست بر شانه علي نهاد و فرمود : "تو هادي هستي يا علي ، هدايت يافتگان بعد از من بوسيله تو هدايت ميشوند") | ||
| ۱۱۳۹ | مُنذِرُونَ | بيم دهندگان - ترسانندگان |
| ۱۱۴۰ | مُنذَرِينَ | بیم داده شدگان - ترسانده شدگان |
| ۱۱۴۱ | مُنذِرِينَ | بيم دهندگان - ترسانندگان |
| ۱۱۴۲ | مُنَزَّلٌ | نازل شده |
| ۱۱۴۳ | مُنْزَلًا | فرو فرستاده شده - منزل داده شده ("وَقُل رَّبِّ أَنزِلْنِي مُنزَلًا مُّبَارَکًا وَأَنتَ خَيْرُ ٱلْمُنزِلِينَ: همچنین بگو: "پرورش دهنده من، مرا به صورت منزل داده شده ای داراي خير و برکت بسيار شده، منزل ده و فرود آور زیرا تو بهترین منزل دهندگانی"(پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم مي فرمايند: "هنگامی که در منزلی فرود آمدی پس بگو: "رَبِّ أَنزِلْنِي مُنزَلًا مُّبَارَکًا وَأَنتَ خَيْرُ ٱلْمُنزِلِينَ" تا خیر آن(منزل) روزیت شود و شرّ آن از تو دفع گردد)"") |
| ۱۱۴۴ | مُنْزِلُونَ | نازل كنندگان - پايين آورندگان |
| ۱۱۴۵ | مُنَزِّلُهَا | نازل كننده ي آن - فروفرستنده ي آن |
| ۱۱۴۶ | مُنْزِلِينَ | مهمان نوازان - منزل دهندگان - نازل كنندگان - پايين آورندگان |
| ۱۱۴۷ | مُنْزَلِينَ | نازل شوندگان - پايين آورنده شدگان |
| ۱۱۴۸ | مِنسَأَتَهُ | عصايش |
| ۱۱۴۹ | مَنسَکاً | عبادتی که شامل قربانی و ذبح هم باشد(کلمه منسک مصدر ميمي و اسم زمان و مکان است از نسک و در عبارت "فَإِذَا قَضَيْتُم مَّنَاسِکَکُمْ فَـٱذْکُرُواْ ٱللَّهَ " مصدر ميمي و به معناي عبادت است، عبادتي که مشتمل بر قرباني و ذبح هم هست) |
| ۱۱۵۰ | مَنسِيّاً | مورد فراموشي واقع شده ازروي بي اعتنايي ("فَأَجَاءَهَا ٱلْمَخَاضُ إِلَىٰ جِذْعِ ٱلنَّخْلَةِ قَالَتْ يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَـٰذَا وَکُنتُ نَسْيًا مَّنسِيًّا: پس طولی نکشید که آن درد زایمان او را به سوی تنه آن درخت نخل آورد(در عبارت "فَأَجَاءَهَا ٱلْمَخَاضُ"، حرف اضافه "فَـ"، معنای "پس طولی نکشید" را به ترجمه اضافه می کند چون استفاده از "فَـ" در جملاتی این چنینی نشان می دهد که فعل دوم که نتیجه افعال قبل از خود(فَحَمَلَتْهُ فَـٱنتَبَذَتْ) می باشد در کوتاهترین فاصله زمانی نسبت به آنها رخ داده است که روایتی از امام باقر علیه السلام نیز آن را تأیید می کند که به جای نه ماه، در عرض یک ساعت عیسی در رحم مادرش علیهما السلام به حد کمال رسید) گفت: "ای کاش من قبل از این مرده بودم و حقير و ناچيزي که بايد فراموش شود و مورد فراموشي واقع شده از روي بي اعتنايي بودم(در واقع وقتی به یاد این افتاد که چه عذری باید برای همه کسانی که در بنی اسرائیل او را به پاکی می شناختند، بیاورد که بدون ازدواج صاحب فرزند شده است، آرزوی مرگ نمود و اینکه کاش هم این قدر شناخته شده نبود و هم آنها هم که او را می شناختند فراموشش کرده بودند)") |
| ۱۱۵۱ | مُنشِؤُونَ | ايجاد کننده ها - خلق کننده ها(کلمه منشئون اسم فاعل از ماده انشاء است و انشاء هر چيز به معناي احداث و ايجاد و تربيت آن است) |
| ۱۱۵۲ | مُنشَئَاتُ | ايجاد شده ها - خلق شده ها(کلمه منشئات اسم مفعول از ماده انشاء است و انشاء هر چيز به معناي احداث و ايجاد و تربيت آن است) |
| ۱۱۵۳ | مُنَشَّرَةً | سرگشاده - انتشار يافته |
| ۱۱۵۴ | مُنشَرِينَ | زنده شدگان بعد از مردن (اصل اين کلمه به معناي نشر طومار و جامه، يعني گشودن آن بعد از جمع کردن و پيچيدن آن است) |
| ۱۱۵۵ | مَنشُورٍ | گشوده شده - گسترده شده - باز شده (کلمه نشر که مصدر کلمه منشور است به معناي گستردن و متفرق کردن است. اصل اين کلمه به معناي نشر طومار و جامه، يعني گشودن آن بعد از جمع کردن و پيچيدن آن است) |
| ۱۱۵۶ | مَنْصُوراً | ياري شده |
| ۱۱۵۷ | مَنصُورُونَ | ياري شدگان |
| ۱۱۵۸ | مَنضُودٍ | چيده شده و رديف شده روي هم و منظم و مرتب شده(از کلمه نضد به معناي نظم و ترتيب است، و در عبارت "وَأَمْطَرْنَا عَلَيْهَا حِجَارَةً مِّن سِجِّيلٍ مَّنضُودٍ" منظور سنگهايي مرتب و پشت سر هم که تک تک آنها نزد پروردگار و در علم او علامت زده شده بودند بر سرشان بارید و به همين جهت يک دانه از آنها به خطا نرفت و همگی آنها به هدف از پیش تعیین شده خود اصابت کردند آری تیر پروردگار هیچگاه به خطا نمی رود) |
| ۱۱۵۹ | مَنطِقَ | سخن گفتن - كلام - زبان(کلمه منطق و نيز کلمه نطق هر دو به معناي صوت يا صوتهاي متعارفي است که از حروفي تشکيل يافته و طبق قرارداد واضع لغت، بر معنيهايي که منظور نظر ناطق است دلالت ميکند و در اصطلاح، اين صوتها را کلام ميگويند) |
| ۱۱۶۰ | مُنظَرُونَ | مهلت داده شدگان - مهلت يافتگان |
| ۱۱۶۱ | مُنظَرِينَ | مهلت داده شدگان - مهلت يافتگان |
| ۱۱۶۲ | مَنَعَ | منع کرد - باز داشت |
| ۱۱۶۳ | مُنِعَ | منع شد - باز داشته شد |
| ۱۱۶۴ | مَنَعَکَ | تو را منع کرد - مانع تو شد - تو را باز داشت |
| ۱۱۶۵ | مَنَعَهُمْ | منعشان کرد - بازشان داشت |
| ۱۱۶۶ | مُنفَطِرٌ بـِ | شكافته شده با(معني اصلي کلمه فطر چاک زدن چيزي است از طرف درازاي آن) |
| ۱۱۶۷ | مُنفِقِينَ | انفاق کنندگان (کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است) |
| ۱۱۶۸ | مُنفَکِّينَ | جدا شده ها (کلمه منفکين از ماده انفکاک است، که به معناي جدايي دو چيز است که به شدت به هم متصل بودهاند و عبارت "لَمْ يَکُنِ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ مِنْ أَهْلِ ٱلْکِتَابِ وَٱلْمُشْرِکِينَ مُنفَکِّينَ حَتَّيٰ تَأْتِيَهُمُ ٱلْبَيِّنَةُ " يعني سنت الهي دست بردار از كفار و مشركين نبوده، تا حجت و بينه بيايد، همينکه آمد آن وقت رهاشان ميکند و به حال خودشان واگذار ميکند، همچنان که در جاي ديگر به اين معنا اشاره نموده ميفرمايد : و ما کان الله ليضل قوما بعد اذ هديهم حتي يبين لهم ما يتقون) |
| ۱۱۶۹ | مَنفُوشِ | زده شده (کلمه منفوش از مصدر نفش است، که به معناي شيت کردن پشم است يا با دست و يا با کمانچه حلاجي و يا با چيز ديگر) |
| ۱۱۷۰ | مُنقَعِرٍ | از ريشه کنده شده |
| ۱۱۷۱ | مُنقَلَباً | محل بازگشتن - بازگشتن(کلمه منقلب اسم مکان و يا مصدر ميمي از انقلاب است) |
| ۱۱۷۲ | مُنقَلِبُونَ | بازگردنده ها - بازگشت کنندگان("قَالُواْ لَا ضَيْرَ إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ(شعراء۵۰): (ساحران به فرعون)گفتند: ضرر نیست زیرا به یقین ما به سوی پروردگارمان بازگشت کنندگانیم(در برابر تهدید فرعون که گفت حال که به موسی(علیه السلام) ایمان آوردید شما را به وضع فجیعی(که در آیه قبل وصفش آمد) می کشم ساحران گفتند تمام این بلایا و شکنجه ها در برابر لذّت دیدار پروردگارمان که همه چیزمان را از او داریم هیچ است و ضرر محسوب نمی شود به عبارت دیگر در معامله با پروردگار کریم بی نیاز و با همگان همیشه و بی اندازه مهربان(رحمان و رحیم) جان دادن هم سود خالص است)") |
| ۱۱۷۳ | مَنقُوصٍ | ناقص شده |
| ۱۱۷۴ | مِنکَ | از تو |
| ۱۱۷۵ | مُنکَرَ | کار زشت و ناپسند - انکار و کراهت (کلمه منکر در عبارت "تَعْرِفُ فِي وُجُوهِ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ ٱلْمُنکَرَ "مصدر ميمي به معناي انکار است و مراد از شناختن انکار در صورت کفار شناختن اثر انکار و کراهت است . کلمه نکر هم به معناي زيرکي، از آن جهت که فرد زیرک نیز کاری را به طریقی نا معمول و ناشناخته ابداع می کند و هم به معناي امري دشوار است، که اذهان آن را نميشناسد لذا به عمل زشت نيز چون نامأنوس با جامعه ي انساني است منکر مي گويند. در عباراتی نظیر "وَلْتَکُن مِّنکُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى ٱلْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِـٱلْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ ٱلْمُنکَرِ: و بايد از شما گروهي باشند که به سوي همه ي خير و خوبيها دعوت نمايند و به کارهاي معروف (شناخته شده و مردم پسند) امر کنند و از کارهاي زشت بازدارند"، از آنجایی که در قرآن کریم به دفعات از اجبار نمودن مردم به دینداری نهی نموده است(مانند "لَا إِکْرَاهَ فِي ٱلدِّينِ: در دين، هيچ اکراه و اجباري نيست")این امر ونهی در مورد کارهایی است که به |
| حقوق انسانها نسبت به یکدیگر مرتبط است نه رفتاری که هر انسانی با پروردگار خود دارد، مثلاً کسی که به مردم ظلم می کند را باید امر نمود که با عرف جامعه یا همان معروف سازگار شود البته در مرحله اول باید با ملایمت و سخن ليّن و نرم و در مراحل انتهایی به سراغ اجبار و امر و نهی رفت و مسلماً امر و نهی و اجبار کردن مردم به انجام امور دینی که رابطه بین آنها و پروردگارشان می باشد، مخالفت صریح با کلام پروردگار است و اتفاقاً کسی که مردم را در این مورد مجبور می سازد را باید مجبور و امر ونهی نمود تا دست از عمل ناشایستش که باعث تنفر مردم از دین می شود، بردارد. امام حسين عليه السلام مي فرمايند:"به يقين امر به معروف و نهي از منکر، دعوت به اسلام، دادن حق ستمديدگان، مخالفت با ظالم، تقسيم عادلانه بيت المال، گرفتن صدقات و رساندن آنها به مستحقّان مي باشد"(تحف العقول)) | ||
| ۱۱۷۶ | مُنکِرَةٌ | انکار کننده (کلمه نکر هم به معناي زيرکي، از آن جهت که فرد زیرک نیز کاری را به طریقی نا معمول و ناشناخته ابداع می کند و هم به معناي امري دشوار است، که اذهان آن را نميشناسد لذا به عمل زشت نيز چون نامأنوس با جامعه ي انساني است منکر مي گويند) |
| ۱۱۷۷ | مُنکَرُونَ | ناشناسان - نا شناخته ها (کلمه نکر هم به معناي زيرکي، از آن جهت که فرد زیرک نیز کاری را به طریقی نا معمول و ناشناخته ابداع می کند و هم به معناي امري دشوار است، که اذهان آن را نميشناسد لذا به عمل زشت نيز چون نامأنوس با جامعه ي انساني است منکر مي گويند) |
| ۱۱۷۸ | مُنکِرُونَ | انکار کنندگان (عبارت "هُمْ لَهُ مُنکِرُونَ: آنان برای او انکار کنندگان بودند"يعني : یعنی به حدی احتمال نمی دادند که حضرت یوسف در آنجا باشد که اگر هم به آنها می گفتند: "این یوسف است" باور نکرده و انکار می کردند و به عبارت دیگر اصلاً او را نشناختند. کلمه نکر هم به معناي زيرکي، از آن جهت که فرد زیرک نیز کاری را به طریقی نا معمول و ناشناخته ابداع می کند و هم به معناي امري دشوار است، که اذهان آن را نميشناسد لذا به عمل زشت نيز چون نامأنوس با جامعه ي انساني است منکر مي گويند) |
| ۱۱۷۹ | مِنکُم | از شما - برخی از شما |
| ۱۱۸۰ | مِنکُنَّ | از شما زنان |
| ۱۱۸۱ | مَنَنَّا | منت نهاديم (از کلمه منّ به معني نعمت دادن زياد و با ارزش است و منّت به معناي آن است که نعمتي که به کسي داده اي را با زبان خود، بر او سنگين سازي يا به عبارت ديگر کاري را که براي او کرده اي بزرگ بشماري. از آنجا که منشأ اصلی نعمتها از پروردگار است و نعمتهايي که پروردگار متعال به ما داده همه بزرگ و با ارزشند منت نهادن پروردگار تعالي پسنديده است اما اگر گوينده اي غير از او بگويد: "بر شما منت نهادم"، پسنديده نيست چون ديگران مالک چيزي نيستند و مالک همه چيز پروردگار است) |
| ۱۱۸۲ | مَنُوعاً | بسيار بخيل و بازدارنده |
| ۱۱۸۳ | مَنُونِ | مرگ (ريب المنون : اضطراب مرگ) |
| ۱۱۸۴ | مِنْهُ | از آن - از او |
| ۱۱۸۵ | مِنْهَا | از آن (مؤنث) - قصمتی از آن("وَإِذَا أُلْقُواْ مِنْهَا مَکَانًا ضَيِّقًا مُقَرَّنِينَ دَعَوْاْ هُنَالِکَ ثُبُورًا: و هنگامی که به قسمتی از آن(جهنّم) که به صورت مکان تنگی است، انداخته می شوند به شکل به هم بسته شده ها(جهنمیان، با غل و زنجیرهایی به هم بسته شده اند) در آنجا و آن زمان فریاد و ناله "واويلا(وای مُردَم، وای هلاک شدم)" سر می دهند(پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مورد این آیه فرمودند: "به آن پروردگاری که جانم به دست او است اهل جهنم را آن چنان با زور وارد جهنم می کنند، که ميخ در ديوار")") |
| ۱۱۸۶ | مِنْهَاجاً | طريق واضح و روشن (کلمه نَهج به معناي طريق واضح است، وقتي ميگويند : نهج الامر و انهج معنايش اين است که فلاني فلان امر را روشن و واضح کرد و مصدر ميمي آن يعني منهج و منهاج نيز به همان معنا است) |
| ۱۱۸۷ | مِنْهُمْ | از آنها - برخی از آنان(مانند عبارت"فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَسَعِيدٌ: پس برخی از آنان بدبخت و شقی اند و برخی خوشبخت و سعيد" که در این عبارت قبل از کلمه "سعید"، کلمه "منهم" به قرینه لفظی حذف شده است) |
| ۱۱۸۸ | مِنْهُمَا | از آن دو |
| ۱۱۸۹ | مُنْهَمِرٍ | بسيار فراوان و ريزان (از" همر " به معناي ريختن اشک و باران به شدت و انهمار به معناي انصباب و روان شدن است و فتح آسمان به آبي منهمر و روان در عبارت "فَفَتَحْنَا أَبْوَابَ ٱلسَّمَاءِ بِمَاءٍ مُّنْهَمِرٍ " کنايهاي است تمثيلي از شدت ريختن آب و جريان متوالي باران، گويي باران در پشت آسمان انبار شده و نميتوانسته پايين بريزد همين که درب آسمان باز شده به شدت هر چه تمامتر فرو ريخته است) |
| ۱۱۹۰ | مِنْهُنَّ | از آن زنان |
| ۱۱۹۱ | مَنِيٍّ | مني |
| ۱۱۹۲ | مِنِّي | از من |
| ۱۱۹۳ | مُنِيبٍ | روي آورنده - پی در پی روی آورنده (انابه به معناي رجوع است و انابه به سوي پروردگار به معناي بازگشت به سوي اوست به توبه و اخلاص عمل و اين کلمه از ماده نوب است که به معناي برگشتن پي در پي می باشد و توصیف حضرت ابراهیم با این صفت اشاره دارد به این که ایشان در همه امور و لحظات زندگیش پی در پی هم به جهت یاری گرفتن هم به جهت کسب رضای الهی متوجه پروردگار بود به عبارت دیگر با خاتمه یک کار با کمک گرفتن از پروردگار و با توجه کامل به این که آن را طبق رضای الهی انجام دهد برای شروع کار بعدی باز هم همین روال را تکرار می کرد) |
| ۱۱۹۴ | مُنِيبِينَ | روي آورندگان - پی در پی روی آورندگان (انابه به معناي رجوع است و انابه به سوي پروردگار به معناي بازگشت به سوي اوست به توبه و اخلاص عمل و اين کلمه از ماده نوب است که به معناي برگشتن پي در پي می باشد و توصیف حضرت ابراهیم با این صفت اشاره دارد به این که ایشان در همه امور و لحظات زندگیش پی در پی هم به جهت یاری گرفتن هم به جهت کسب رضای الهی متوجه پروردگار بود به عبارت دیگر با خاتمه یک کار با کمک گرفتن از پروردگار و با توجه کامل به این که آن را طبق رضای الهی انجام دهد برای شروع کار بعدی باز هم همین روال را تکرار می کرد) |
| ۱۱۹۵ | مُنِيرِ | روشن كننده - روشنگر (اسم فاعل از أنارَ) |
| ۱۱۹۶ | مَوْؤُودَةُ | دختري که زنده به گور شده |
| ۱۱۹۷ | مَوْئِلًا | پناهگاه |
| ۱۱۹۸ | مَوَاخِرَ | شکافنده ها(کلمه مواخر جمع مخر است و مخر به معناي شکافتن آب از چپ و راست است، گفته ميشود : مخرت السفينة الماء يعني کشتي آب را شکافت و به همين جهت کشتي را ماخره ميگويند) |
| ۱۱۹۹ | مَوَازِينَ | وسايل سنجش وزن- ترازوها (موازين: وسايلي که کالاها با آن، کيل و يا وزن ميشوند وجمع ميزان) |
| ۱۲۰۰ | مَوَازِينُهُ | وسايل سنجش وزنش- ترازوهايش (موازين: وسايلي که کالاها با آن، کيل و يا وزن ميشوند وجمع ميزان) |
| ۱۲۰۱ | مَوَاضِعِهِ | محلهاي قرار گرفتن (مراد از تحريف کلمات از مواضعش در عبارت "يُحَرِّفُونَ ٱلْکَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ"اين خواهد بود که کلمهاي را در غير آنجايي که بايد به کار رود استعمال کنند، مثلا وقتي کساني ميگويند : سمعنا که بخواهند اعلام اطاعت کنند و در اين صورت جا دارد دنبالش بگويند : و اطعنا نه اين که بگويند : سمعنا و عصينا و يا با اين که نميخواهند اعلام اطاعت کنند، به عنوان استهزا بگویند : "سمعنا" و همچنين وقتي به يک فردي گفته ميشود، "اسمع - گوش بده " جا دارد دنبال آن اضافه کند : " اسمعک الله :خدا شنوايت کند " نه اين که بگويد اسمع غير مسمع يعني بشنو که خدا شنوائيت ندهد، چون کلمه راعنا در لغت يهود معناي "اسمع غير مسمع" را مي دهد) |
| ۱۲۰۲ | مَوَاطِنَ | رزمگاهها- میدانهای جنگ - موطنها - عرصه ها (کلمه مواطن جمع موطن و به معناي جائي است که انسان در آن سکونت نموده و آن را وطن خودش قرار مي دهد همچنین معنی رزمگاه و میدان جنگ می دهد که در عبارت"لَقَدْ نَصَرَکُمُ ٱللَّهُ فِي مَوَاطِنَ کَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ " نیز به همین معنی است) |
| ۱۲۰۳ | مَوَاقِعِ | محلها (جمع موقع) |
| ۱۲۰۴ | مُوَاقِعُوهَا | واقع شوندگان در آن |
| ۱۲۰۵ | مَوَاقِيتُ | وعده گاهها يشان (جمع ميقات و ميقات به معني وقت معين شده براي عمل است و اين کلمه بر مکان معين براي عمل نيز اطلاق ميشود) |
| ۱۲۰۶ | مَوَالِيَ | وارثان - خویشاوندان - عموزاده ها(کلمه موالي جمع "مولي" است که در اصل به معنی ولي و سرپرست است ولی بسته به محل استعمال آن معانی از قبیل دوست، یاور، قوم و خویش، وارث یا صاحب نیز می دهد که در معنی تمام آنها به نوعی پشتیبانی و سرپرستی نهفته است. بعيد نيست که اين کلمه در اصل، مصدر ميمي و يا اسم مکان بوده باشد و به وجهي و مناسبتي از آن اراده شخص دارنده ولايت شده باشد، همانطور که وقتی کلمه حکومت و محکمه را استفاده ميکنيم، منظور ما از آن شخص حاکم است. "وَإِنِّي خِفْتُ ٱلْمَوَالِيَ مِن وَرَائِي وَکَانَتِ ٱمْرَأَتِي عَاقِرًا فَهَبْ لِي مِن لَّدُنکَ وَلِيًّا: و من ازعمو زاده هایم از پشت سرم(بلافاصله پس از مرگم، با گفتن " مِن وَرَائِي" به جای "وَرَائِي" می خواهد بگوید به محض اینکه مُردم این وارثانی که الآن دارم، میراث نبوت مرا ضایع می کنند) بسیار می ترسم در حالی که همسرم نازاست با این وجود از نزد خودت به من دوستِ اداره کننده اموری(وارثی) ببخش(فرزندی به من عطا کن که وارث مناسبی برایم باشد. |
| طبق آیه شریفه ۳۸ از سوره مبارکه آل عمران حضرت زکریا علیه السلام زمانی این دعا را نمود که پاکی و طهارت حضرت مریم را دید تا حدی که در محراب عبادتش غذای آسمانی بر او نازل شده بود و آرزو کرد فرزندی به پاکی حضرت مریم علیها السلام داشته باشد)") | ||
| ۱۲۰۷ | مَوَالِيکُمْ | دوستان شما- عموزاده هایتان(کلمه موالي جمع "مولي" است که در اصل به معنی ولي و سرپرست است ولی بسته به محل استعمال آن معانی از قبیل دوست، یاور، قوم و خویش، وارث یا صاحب نیز می دهد که در معنی تمام آنها به نوعی پشتیبانی و سرپرستی نهفته است. بعيد نيست که اين کلمه در اصل، مصدر ميمي و يا اسم مکان بوده باشد و به وجهي و مناسبتي از آن اراده شخص دارنده ولايت شده باشد، همانطور که وقتی کلمه حکومت و محکمه را استفاده ميکنيم، منظور ما از آن شخص حاکم است) |
| ۱۲۰۸ | مَوْبِقاً | محل هلاكت - مهلكه - آنچه موجب جدایی شود - حصاری هلاک کننده(اسم مکان از ماده وبق است که مصدرش وبوق به معناي هلاکت است. "وَيَوْمَ يَقُولُ نَادُواْ شُرَکَائِيَ ٱلَّذِينَ زَعَمْتُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ يَسْتَجِيبُواْ لَهُمْ وَجَعَلْنَا بَيْنَهُم مَّوْبِقًا: و روزی که می گوید: "شریکان من را که می پنداشتید، صدا بزنید(اکنون آنان را که به غلط می پرستیدید یا به امید یاریشان اطاعتشان می کردید با وجودی که شما را به نافرمانی پروردگار می کشاندند، به یاری بطلبید. ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)"پس آنان را می خوانند و به آنان پاسخ نداده و نمی دهند و بین آنها حصاری هلاک کننده قرار می دهیم(شریکانشان را می بینند ولی نمی توانند به سمتشان بروند چون اگر بخواهند به سمت آنها بروند، هلاک می شوند. در آیه شریفه ۲۸ از سوره مبارکه یونس با عبارت "فَزَيَّلْنَا بَيْنَهُمْ: پس بینشان جدایی می اندازیم"، به این موضوع اشاره شده است از آنجا که در معنای کلمه "مَوْبِق" هم هلاک کنندگی است و هم جدایی انداختن با ترکیب این دو، "حصاری هلاک کننده" ترجمه شده است چون مسلمًا برخی از این شریکان مانند فرشتگان و حضرت مسیح علیه السلام در عذاب آنها شریک نیستند. |
| صیغه ماضی افعال "زَيَّلْنَا" و "جَعَلْنَا" برای نشان دادن حتمی بودن، استفاده شده و به صورت مضارع ترجمه می شود") | ||
| ۱۲۰۹ | مَوْتُ | مرگ - مردن (کلمه موت به معناي نداشتن حيات واز آثار حيات، شعور و اراده است لذا به کسي که آثارحيات را هم ندارد مرده مي گويند همانطور که خداي عز و جل فرموده : و کنتم امواتا فاحياکم ثم يميتکم و در باره اصنام و بتها فرموده : اموات غير احياء.در عبارت "حَتَّىٰ يَتَوَفَّاهُنَّ ٱلْمَوْتُ:تا مرگ جانشان را بگیرد"، موت به جای ملک الموت(فرشته ی مرگ) به کار رفته است) |
| ۱۲۱۰ | مَوْتَةَ | مرگ - مردن (کلمه موت به معناي نداشتن حيات واز آثار حيات، شعور و اراده است لذا به کسي که آثارحيات را هم ندارد مرده مي گويند همانطور که خداي عز و جل فرموده : و کنتم امواتا فاحياکم ثم يميتکم و در باره اصنام و بتها فرموده : اموات غير احياء) |
| ۱۲۱۱ | مَوْتَتَنَا | مرگ ما- مردن ما(کلمه موت به معناي نداشتن حيات واز آثار حيات، شعور و اراده است لذا به کسي که آثارحيات را هم ندارد مرده مي گويند همانطور که خداي عز و جل فرموده : و کنتم امواتا فاحياکم ثم يميتکم و در باره اصنام و بتها فرموده : اموات غير احياء) |
| ۱۲۱۲ | مَوْتِکُمْ | مرگتان - مردنتان(کلمه موت به معناي نداشتن حيات واز آثار حيات، شعور و اراده است لذا به کسي که آثارحيات را هم ندارد مرده مي گويند همانطور که خداي عز و جل فرموده : و کنتم امواتا فاحياکم ثم يميتکم و در باره اصنام و بتها فرموده : اموات غير احياء) |
| ۱۲۱۳ | مُوتُواْ | بميريد(کلمه موت به معناي نداشتن حيات واز آثار حيات، شعور و اراده است لذا به کسي که آثارحيات را هم ندارد مرده مي گويند همانطور که خداي عز و جل فرموده : و کنتم امواتا فاحياکم ثم يميتکم و در باره اصنام و بتها فرموده : اموات غير احياء) |
| ۱۲۱۴ | مَوْتِهِ | مردنش(کلمه موت به معناي نداشتن حيات واز آثار حيات، شعور و اراده است لذا به کسي که آثارحيات را هم ندارد مرده مي گويند همانطور که خداي عز و جل فرموده : و کنتم امواتا فاحياکم ثم يميتکم و در باره اصنام و بتها فرموده : اموات غير احياء) |
| ۱۲۱۵ | مَوْتِهَا | مردنش(کلمه موت به معناي نداشتن حيات واز آثار حيات، شعور و اراده است لذا به کسي که آثارحيات را هم ندارد مرده مي گويند همانطور که خداي عز و جل فرموده : و کنتم امواتا فاحياکم ثم يميتکم و در باره اصنام و بتها فرموده : اموات غير احياء) |
| ۱۲۱۶ | موْتَىٰ | مردگان(کلمه موت به معناي نداشتن حيات واز آثار حيات، شعور و اراده است لذا به کسي که آثارحيات را هم ندارد مرده مي گويند همانطور که خداي عز و جل فرموده : و کنتم امواتا فاحياکم ثم يميتکم و در باره اصنام و بتها فرموده : اموات غير احياء) |
| ۱۲۱۷ | مَوْثِقاً | چيزي که مورد وثوق و اعتماد قرار گيرد - پيمان محكم(موثقا من الله امري است که هم مورد اعتماد باشد و هم مرتبط و وابسته به خداي تعالي و آوردن وثيقه الهي و يا دادن آن، به اين است که انسان را بر امري الهي و مورد اطمينان از قبيل عهد و قسم مسلط کند به نحوي که احترام خدا در آن به منزله گروگاني باشد چون قسم خورندهاي که سوگند ميخورد و ميگويد : عاهدت الله ان افعل کذا - با خدا عهد بستم که فلان کار را بکنم و يا ميگويد : بالله لافعلن کذا - به خدا سوگند که اين کار را ميکنم احترام خدا را نزد طرف مقابلش گروگان ميگذارد، به طوري که اگر به گفته خود وفا نکند نسبت به گروگانش زيانکار شده و در نتيجه احترام خداي را از بين برده و در نزد او مسؤول هست) |
| ۱۲۱۸ | مَوْثِقَهُمْ | پيمان استوارشان(موثق :چيزي که مورد وثوق و اعتماد قرار گيرد.موثقا من الله امري است که هم مورد اعتماد باشد و هم مرتبط و وابسته به خداي تعالي و آوردن وثيقه الهي و يا دادن آن، به اين است که انسان را بر امري الهي و مورد اطمينان از قبيل عهد و قسم مسلط کند به نحوي که احترام خدا در آن به منزله گروگاني باشد چون قسم خورندهاي که سوگند ميخورد و ميگويد : عاهدت الله ان افعل کذا - با خدا عهد بستم که فلان کار را بکنم و يا ميگويد : بالله لافعلن کذا - به خدا سوگند که اين کار را ميکنم احترام خدا را نزد طرف مقابلش گروگان ميگذارد، به طوري که اگر به گفته خود وفا نکند نسبت به گروگانش زيانکار شده و در نتيجه احترام خداي را از بين برده و در نزد او مسؤول هست. عبارت "قَالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتَّىٰ تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِّنَ ٱللَّهِ: (حضرت یعقوب)گفت: "هرگز او را با شما نمی فرستم تا اینکه به من بدهید چیزی که مورد اعتماد و وثوق و اطمینان قرار بگیرد از الله" یعنی خودتان تعیین کنید که اگر خلاف عهد و پیمانتان عمل کردید پروردگار تعالی شما را چگونه عذاب کند یا کدام رحمتش را از شما دریغ کند) |
| ۱۲۱۹ | مَوْجُ | موج ( در اصل به معني تردد در آمد و شد يا به عبارت ديگر رفت و برگشت متناوب مي باشد) |
| ۱۲۲۰ | مَوَدَّة | محبتي که اثرش در مقام عمل ظاهرشود(در نتيجه نسبت مودت به محبت نسبت خضوع است به خشوع، چون خضوع آن خشوعي را گويند که در مقام عمل اثرش هويدا شود، به خلاف خشوع که به معناي نوعي تاثر نفساني است، که از مشاهده عظمت و کبريايي در دل پديد ميآيد . و رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد ميآيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد) |
| ۱۲۲۱ | مَوْراً | به شکل پيچ وتاب خوردن و محو شدن دود - به شکل جريان سريع (کلمه مور - به معناي تردد و آمد و رفت چيزي چون دود است، همچنان که دود در فضا ميپيچد و آمد و شد ميکند تا از بين برود و به قولي به معناي جريان سريع است) |
| ۱۲۲۲ | مَوْرُودُ | آبي که به لب آن رسيده اند- آنچه در آن وارد مي شوند(کلمه وَرَد در اصل لغت به معناي قصد رفتن به سوي آب است و به تدريج در چيزهاي ديگر استعمال شده، مثلا گفتهاند : "وردت الماء : به لب آب رفتم" مصدر آن ورود و اسم فاعلش وارد و اسم مفعولش مورود است خداي تعالي نيز در قرآن اين معني را استعمال نموده، در باره مسافرت موسي (عليهالسلام) به طرف مدين و رسيدنش به لب آب آن محل فرموده : "و لما ورد ماء مدين : همينکه به لب آب مدين رسيد". "يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ ٱلنَّارَ وَبِئْسَ ٱلْوِرْدُ ٱلْمَوْرُودُ(هود۹۸): (فرعون)پیشاپیش قوم خود می آید آنگاه آنها را وارد آن آتش(آتش جهنّم) می کند و چه بد آبی است، آبی که به لب آن رسیده اند(کسانی که از فرد گمراهی پیروی کرده اند |
| همان گونه که در دنیا دنباله روی او بودند در قیامت هم در حالی که پشت سر او حرکت می کنند، وارد جهنم می شوند و این جزایی کاملًا عادلانه است چون ظالمی مانند فرعون بدون حمایت و پیروی آنها توانایی انجام ظلمی به این گستردگی را هرگز نداشت. کلمه "وِرْد" به معنای آبی است که انسان و حیوان پس از تلاش و چرخیدنش به دنبال آن به گلویش می ریزد و در عبارت "وَبِئْسَ ٱلْوِرْدُ ٱلْمَوْرُودُ: چه بد آبی است، آبی که به لب آن رسیده اند" تلاش فرعونیان و امثال آنها را در این دنیا تشبیه کرده به کسی که پس از تلاش بسیار برای رسیدن به آب به جای اینکه آبی خنک و گوارا در گلوی خود بریزد آتش جهنم و آب متعفنی که نوشیدنی اهل جهنم است نصیب او شده)") | ||
| ۱۲۲۳ | مُورِيَاتِ | جرقه جهانندگان (موريات جمع اسم فاعل از مصدر ايراء است، که به معناي برون کردن آتش از سنگ چخماق است) |
| ۱۲۲۴ | مَوْزُونٍ | موزون - متناسب - چيزي که با اندازه گيري و حساب دقيق ساخته شده- وزن شده(کلمه موزون از وزن و به معناي سنجيدن اجسام از جهت سنگيني است، ليکن آن را عموميت داده و در اندازه گيري هر چيزي که ممکن باشد آن را اندازه گيري کرد، به عنوان مثال در کلام خداي تعالي در سنجيدن اعمال هم استعمال شده، با اينکه اعمال، سنگيني و سبکي اجسام زميني را ندارد آنجا که می فرماید: " و نضع الموازين القسط ليوم القيمة" . منظور از جمله " فلاني سخنش موزون است و يا قامتش موزون است و يا افعالش موزون است "، يعني سخن و قامت و افعالش پسنديده و متناسب الاجزاء است و از آنچه طبع و يا حکمت اقتضاء دارد کمتر و بيشتر نيست. |
| آیه "وَٱلْأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَأَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ وَأَنبَتْنَا فِيهَا مِن کُلِّ شَيْءٍ مَّوْزُونٍ: و زمین آن را کشیدیم و در آن ثابتها و استواران را انداختیم(رواسي جمع راسيه و از ماده رسي و به معناي ثابت و برقرار است و مراد از آن، در اينجا کوهها هستند که در جايگاه خود ثابت و استوارند) و در آن رویاندیم از هر چیز موزون"، هم به این معنی است که پروردگار متعال هر چه را در زمین پرورش داده، با اندازه گيري و حساب دقيق خلق نموده است پس هر جزء آن در نهایت تناسب با کل مجموعه جهان می باشد و هم بنا به روایتی از امام باقر علیه السلام که فرموده اند: "پروردگار تبارک و تعالي در کوه ها طلا، نقره، گوهر(سنگهايقيمتي)، روي، مس، آهن، سرب، سُرمه و ارسنيک و مانند اینها را پرورش داده است که جز با وزن کردن، خرید و فروش نمی شوند"، به معادن مختلفی که در زمین توسط پروردگار متعال پدید آمده است، اشاره دارد) | ||
| ۱۲۲۵ | مُوسِعِ | كسي كه داراي وسعت مالي است |
| ۱۲۲۶ | مُوسِعُونَ | وسعت دهندگان |
| ۱۲۲۷ | مُوسَىٰ | نام يكي از پيامبران اولوالعزم الهي علي نبينا و عليه السلام - پيامبر قوم يهود (به نظر برخی "موسی " عربی شده کلمه عبری "موشه" به معنای از آب گرفته شده است که این وجه تسمیه از آیه دهم از باب دوم سفر خروج تورات است) |
| ۱۲۲۸ | مُوصٍ | وصيت کننده |
| ۱۲۲۹ | مَوْضُوعَةٌ | قرار داده شده |
| ۱۲۳۰ | مَوْضُونَةٍ | محكم بافته شده (ازکلمه وضن به معناي بافتن است البته بافتني شبيه بافتن زره) |
| ۱۲۳۱ | مَوْطِئاً | قدمگاه - مكان |
| ۱۲۳۲ | مَوْعِد | محل وعده - زمان وعده - وعده گاه(کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند) |
| ۱۲۳۳ | مَّوْعِدَة | محل وعده - زمان وعده - وعده (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند) |
| ۱۲۳۴ | مَوْعِدَکَ | محل وعده تو - زمان وعده تو (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند) |
| ۱۲۳۵ | مَوْعِدُکُمْ | محل وعده شما - زمان وعده شما (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند) |
| ۱۲۳۶ | مَوْعِدُهُ | محل وعده او - وعده گاه - زمان وعده او (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند) |
| ۱۲۳۷ | مَوْعِدُهُمْ | محل وعده آنها - زمان وعده آنها (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند) |
| ۱۲۳۸ | مَوْعِدِي | زمان وعده من("فَأَخْلَفْتُم مَّوْعِدِي: پس در نتیجه از زمان وعده من تخلف کردید(منظور حضرت موسی علیه السلام از این سخن که از "موعدی: زمان وعده من" تخلف کردید از آیه شریفه ۱۴۲ سوره مبارکه اعراف مشخص می گردد: "و با موسی سی شب وعده گذاشتیم و آن وعده را با ده تمام کردیم پس وعده دیدار پروردگارش را چهل شب به پایان برد". موسی علیه السلام به قومش سفارش کرد و عهد و قرار گذاشت که سی روز در دامنه کوه سینا بر راه و روش بندگی و فرمانبری پروردگار تعالی بمانید(بنا به آیه شریفه ۸۰ از همین سوره مبارکه: وَوَاعَدْنَاکُمْ جَانِبَ ٱلطُّورِ ٱلْأَيْمَنَ) تا پس از سی روز با کتاب آسمانی که به من وعده شده نزد شما برگردم . پروردگار تعالی به جهت امتحان بنی اسرائیل ده روز به این مدت اضافه نمود که جمله "أَفَطَالَ عَلَيْکُمُ ٱلْعَهْدُ" به همین موضوع اشاره دارد ولی همین تأخیر، بهانه را به دست بنی اسرائیل داد و شخصی به نام سامری که آرزویش این بود که مردم دورش را بگیرند و بر مردم سروری کند، از این فرصت استفاده کرد و گوساله ای طلایی ساخت و به مردم گفت: "که این همان خدای موسی است ولی خودش فراموش کرده") |
| ۱۲۳۹ | مَوْعِظَة | اندرز - موعظه - نصيحت - پند (موعظه و وعظ به معناي تذکر دادن به انجام عملي خير و ترساندن از عواقب ترک آن است، به بياني که دل شنونده را براي پذيرفتن آن تذکر نرم کنند. ٱدْعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّکَ بِـٱلْحِکْمَةِ وَٱلْمَوْعِظَةِ ٱلْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِـٱلَّتِي هِيَ أَحْسَنُ(نحل۱۲۵): به سوی راه و روش پروردگارت با حکمت(حکمت علمی است که در عمل نیز نافع و سربلند است یا نوعی حُکم که سستی در آن نیست در اینجا مقصود این است که چیزی را بگو که خود نیز به آن عمل می کنی و از طرفی طوری سخن بگو که قابل انکار نباشد و بتوانی آن را اثبات کنی) و آن موعظه و پند نیکو(بنا به روایتی از امام صادق عليه السلام یعنی با "قرآن کریم") دعوت کن و با آنان مجادله کن(مجادله: اصرار در بحث و پافشاري کردن در يک مساله براي اثبات برتری رأي و نظر خود نسبت به طرف مقابل) به شکلی که نیکوترین است(به فرموده امام صادق علیه السلام شبیه پاسخ قرآن به کسی که پرسید چه کسی این استخوان پوسیده را زنده می کند: "بگو: "همان کسی که بار اول خلقش کرد"") ) |
| ۱۲۴۰ | مَوْعُودِ | وعده داده شده (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند) |
| ۱۲۴۱ | مَوْفُوراً | كامل ( جزاي موفور آن جزائي است که چيزي از آن ذخيره نگردد و همهاش داده شود) |
| ۱۲۴۲ | مُوفُونَ | وفا كنندگان |
| ۱۲۴۳ | مُوَفُّوهُمْ | بي كم وكاست دهندگان به آنها |
| ۱۲۴۴ | مُوقَدَةُ | شعله ور شده (از ايقاد نار به معناي شعلهور ساختن آتش است) |
| ۱۲۴۵ | مُوقِنُونَ | يقين کنندگان |
| ۱۲۴۶ | مُوقِنِينَ | يقين کنندگان |
| ۱۲۴۷ | مَوْقُوتاً | داراي اوقاتي مشخص (مراد از کتاب موقوت، کتابي مفروض و ثابت و غير متغير است) |
| ۱۲۴۸ | مَوْقُوذَةُ | حيواني که در اثر كتك زدن بميرد و آن قدر او را بزنند تا مردار شود |
| ۱۲۴۹ | مَوْقُوفُونَ | بازداشت شده ها |
| ۱۲۵۰ | مَوْلَاکُمْ | ناصر و ياري کننده و پشتيبان شما که عهده دار همه ي امور مربوط به شما است - مولاي شما -سرپرست و صاحب اختيارشما (کلمه مولي به معناي ناصر و ياري کننده است و ليکن نه هر ناصر بلکه ناصري که تمامي امور منصور به عهده او است چون کلمه مولي از ماده ولايت است که به معناي عهدهداري و تصدي امر است، کلمه مولي به معناي کسي است که حق دارد در امور ديگري تصرف کند و همچنين به آن کسي که وي نسبت به او ولايت دارد اطلاق ميشود و کلمه مولي اولي درآيه ي شريفه "يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلًي عَن مَّوْلًي شَيْئاً وَلَا هُمْ يُنصَرُونَ " به معناي اول و دومي به معناي دوم است . ومنظور از آيه شريفه اين است که در آن روز کسي به درد کس ديگر نمي خورد) |
| ۱۲۵۱ | مَوْلَانَا | ناصر و ياري کننده و پشتيبان ما که عهده دار همه ي امور مربوط به ما است - مولاي ما -سرپرست و صاحب اختيارما (کلمه مولي به معناي ناصر و ياري کننده است و ليکن نه هر ناصر بلکه ناصري که تمامي امور منصور به عهده او است چون کلمه مولي از ماده ولايت است که به معناي عهدهداري و تصدي امر است، کلمه مولي به معناي کسي است که حق دارد در امور ديگري تصرف کند و همچنين به آن کسي که وي نسبت به او ولايت دارد اطلاق ميشود و کلمه مولي اولي درآيه ي شريفه "يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلًي عَن مَّوْلًي شَيْئاً وَلَا هُمْ يُنصَرُونَ " به معناي اول و دومي به معناي دوم است . ومنظور از آيه شريفه اين است که در آن روز کسي به درد کس ديگر نمي خورد) |
| ۱۲۵۲ | مَوْلَاهُ | ناصر و ياري کننده و پشتيبانش که عهده دار همه ي امور مربوط به اواست - مولاي او -سرپرست و صاحب اختياراو (کلمه مولي به معناي ناصر و ياري کننده است و ليکن نه هر ناصر بلکه ناصري که تمامي امور منصور به عهده او است چون کلمه مولي از ماده ولايت است که به معناي عهدهداري و تصدي امر است، کلمه مولي به معناي کسي است که حق دارد در امور ديگري تصرف کند و همچنين به آن کسي که وي نسبت به او ولايت دارد اطلاق ميشود و کلمه مولي اولي درآيه ي شريفه "يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلًي عَن مَّوْلًي شَيْئاً وَلَا هُمْ يُنصَرُونَ " به معناي اول و دومي به معناي دوم است . ومنظور از آيه شريفه اين است که در آن روز کسي به درد کس ديگر نمي خورد) |
| ۱۲۵۳ | مَوْلَاهُمُ | ناصر و ياري کننده و پشتيبانشان که عهده دار همه ي امور مربوط به ايشان است - مولاي آنها -سرپرست و صاحب اختيارآنها (کلمه مولي به معناي ناصر و ياري کننده است و ليکن نه هر ناصر بلکه ناصري که تمامي امور منصور به عهده او است چون کلمه مولي از ماده ولايت است که به معناي عهدهداري و تصدي امر است، کلمه مولي به معناي کسي است که حق دارد در امور ديگري تصرف کند و همچنين به آن کسي که وي نسبت به او ولايت دارد اطلاق ميشود و کلمه مولي اولي درآيه ي شريفه "يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلًي عَن مَّوْلًي شَيْئاً وَلَا هُمْ يُنصَرُونَ إِلَّا مَن رَّحِمَ ٱللَّهُ " به معناي اول و دومي به معناي دوم است . ومنظور از آيه شريفه اين است که در آن روز کسي به درد کس ديگر نمي خورد مگر کسی که پروردگار رحمش کند) |
| ۱۲۵۴ | مَوْلُودِ | طفل - نوزاد |
| ۱۲۵۵ | مَوْلُودٌ لَّهُ | پدر طفل |
| ۱۲۵۶ | مَوْلَيٰ | ناصر و ياري کننده و پشتيباني که عهده دار همه ي امور مربوط به ياري شونده است - مولا-سرپرست و صاحب اختيار - کسي که سرپرست و صاحب اختيار دارد(کلمه مولي به معناي ناصر و ياري کننده است و ليکن نه هر ناصر بلکه ناصري که تمامي امور منصور به عهده او است چون کلمه مولي از ماده ولايت است که به معناي عهدهداري و تصدي امر است، کلمه مولي به معناي کسي است که حق دارد در امور ديگري تصرف کند و همچنين به آن کسي که وي نسبت به او ولايت دارد اطلاق ميشود و کلمه مولي اولي درآيه ي شريفه "يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلًي عَن مَّوْلًي شَيْئاً وَلَا هُمْ يُنصَرُونَ " به معناي اول و دومي به معناي دوم است . ومنظور از آيه شريفه اين است که در آن روز کسي به درد کس ديگر نمي خورد) |
| ۱۲۵۷ | مُوَلِّيهَا | گرداننده ي رو به سوي آن (عبارت "وَلِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيهَا "يعني: براي هر گروهي قبله اي است كه پروردگار گرداننده روي آن گروه به سوی آن قبله است به عبارت دیگر برای پیروان هر دین آسمانی پروردگار تعالی قبله ای قرار داده است) |
| ۱۲۵۸ | مُوهِنُ | سست کننده |
| ۱۲۵۹ | مُهَاجِرٌ | هجرت کننده |
| ۱۲۶۰ | مُهَاجِرَاتٍ | زنان هجرت کننده |
| ۱۲۶۱ | مُهَاجِرِينَ | هجرت کنندگان |
| ۱۲۶۲ | مِهَادُ | فرش - هر گستردني - هر بستر گسترده |
| ۱۲۶۳ | مُهَاناً | اهانت شده |
| ۱۲۶۴ | مُهْتَدِ | هدايت يافته - راه يافته- آنکس که هدايت را با کوشش بسیار طلب کرده و پذيرفته (مخفف "مُهْتَدِي"یکی از معانی افتعال قبول اثر فعل است. اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است) |
| ۱۲۶۵ | مُهْتَدُونَ | هدايت يافتگان - راه يافتگان - پذيرندگان هدايت - آنان که هدايت را با کوشش بسیار طلب کرده و پذيرفته اند(یکی از معانی افتعال قبول اثر فعل است. اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است) |
| ۱۲۶۶ | مُهْتَدِي | هدايت يافته - راه يافته - پذيرنده هدايت - آنکس که هدايت را با کوشش بسیار طلب کرده و پذيرفته (یکی از معانی افتعال قبول اثر فعل است.اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است) |
| ۱۲۶۷ | مُهْتَدِينَ | راه يافتگان - هدايت يافتگان- پذيرندگان هدايت- آنان که هدايت را با کوشش بسیار طلب کرده و پذيرفته اند (یکی از معانی افتعال قبول اثر فعل است.هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است) |
| ۱۲۶۸ | مَهْجُوراً | متروک - ترک شده - رها("وَقَالَ ٱلرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي ٱتَّخَذُواْ هَـٰذَا ٱلْقُرْءَانَ مَهْجُوراً: و قطعاً(در روز قيامت)، پيامبر مي گويد(صيغه ماضي براي بيان خبري قطعي از آينده به کار رفته است): "اي پروردگارم به يقين قوم من، اين قرآن را رها کردند") |
| ۱۲۶۹ | مَهْد | گهواره - بستري که براي کودک شيرخوار تهيه ميکنند("ٱلَّذِي جَعَلَ لَکُمُ ٱلْأَرْضَ مَهْدًا: (موسی علیه السلام پروردگارش را این گونه توصیف می کند:) کسی که برای شما زمین را گهواره ای قرار داد(گهواره بستری است متحرک که برای کودک شیرخوار تهیه می کنند که با حرکت آرام و تناوبی خود باعث خوابیدن او می شود پس پروردگار تعالی با انتخاب کلمه "مَهْدً" برای توصیف زمین دو نکته را متذکر می شود یکی اینکه زمین جایگاهی ابتدایی برای انسان است و بعد از آن در ادامه حیات ابدیش به جاهای دیگر منتقل می شود و دیگر اینکه زمین حرکت می کند و آن هم به صورتی تناوبی و تکرار شونده. با وجودی که تعداد معدودی از دانشمندان ادوار گذشته به ثابت نبودن کره زمین معتقد بودند ولی غالب آنها حتی دانشمندان بزرگی همچون افلاطون و ارسطو، به این اعتقاد داشتند که کره زمین ثابت است و تمام اجرام آسمانی به دور آن در گردشند فرضیه ثابت نبودن زمین در سال ۱۸۵۱ میلادی با اثر "کوریولیس" به اثبات رسید و تا قبل از این فقط فرضیه ای بود که تعداد اندکی به آن اعتقاد داشتند)") |
| ۱۲۷۰ | مَهَّدتُّ | تهيه کردم - فراهم نمودم - بستر سازي نمودم(از تمهيد که مجازاً در مورد گستردگي مال و جاه و رو به راهي زندگي استعمال ميشود) |
| ۱۲۷۱ | مَهْزُومٌ | شکست خورده - بیچاره شده (کلمه مهزوم از هزيمت به معناي خذلان و بيچارگي است) |
| ۱۲۷۲ | مُهْطِعِينَ | چشم دوخته هاي شتابان(کلمه مهطع به معناي کسي است که با نگاه خود به چيزي خيره شود و چشم از آن برندارد و اين قسم نظر کردن خاص دشمنان است و نيز به معناي سرعت دادن است. این کلمه در سوره مبارکه ابراهیم آیه شریفه ۴۳ به عنوان صفت ظالمان در قیامت ذکر شده که اشاره به این دارد که آنها در حالی که به صحنه قیامت خیره شده اند با شتاب در حرکتند) |
| ۱۲۷۳ | مَهِّلِ | مهلت بده |
| ۱۲۷۴ | مُهْلِ | فلز مذاب- مس یا سرب مُذاب- - قیر مذاب - نفت سیاه - چرکابه - رسوباتی که پس از روغن گیری زیتون در ته ظرف جمع می شود(از میان معانی که برای این کلمه گفته شده است از آنجا که در آیه شریفه ۲۹ سوره مبارکه کهف آن را با عبارت "يَشْوِي ٱلْوُجُوهَ: چهره ها را بریان می کند" توصیف شده "مُهْل" در قرآن کریم به معنی "فلز مذاب" است) |
| ۱۲۷۵ | مَهْلِکَ | زمان هلاک شدن - مکان هلاک شدن ("قَالُواْ تَقَاسَمُواْ بِـٱللَّهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَأَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِيِّهِ مَا شَهِدْنَا مَهْلِکَ أَهْلِهِ وَإِنَّا لَصَادِقُونَ(نمل۴۹): گفتند: "باهم به الله قسم ياد کنيد که سوگند که حتماً به او و اهلش شبيخون مي زنيم سپس به خونخواهش می گوئیم در محل هلاک اهلش حضور نداشتیم(کلمه شهادت به معناي حاضر بودن در محل وقوع یک پیشامد و در نتیجه اطلاع يافتن از آن است) و سوگند که به یقین ما راستگویانیم") |
| ۱۲۷۶ | مُهْلِکَ | هلاک کننده |
| ۱۲۷۷ | مُهْلِکُواْ | هلاک کننده ها( در اصل مهلکون بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است) |
| ۱۲۷۸ | مُهْلِکُوهَا | هلاک کننده هاي آن( در اصل مهلکون بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است) |
| ۱۲۷۹ | مَهْلِکِهِم | هلاک کردنشان - زمان هلاک کردنشان |
| ۱۲۸۰ | مُهْلِکُهُمْ | هلاك كننده ي آنها |
| ۱۲۸۱ | مُهْلِکِي | هلاك كنندگان (در اصل "مهلكين" بوده كه چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است) |
| ۱۲۸۲ | مُهْلَکِينَ | هلاک شدگان |
| ۱۲۸۳ | مَهِّلْهُمْ | به آنان مهلت ده |
| ۱۲۸۴ | مَهْمَا | هرچه (از اسماء شرط است) |
| ۱۲۸۵ | مَهِيلًا | فروپاشيده شده - پراکنده(کلمه مهيل از مصدر هيل است و مهيل شدن کوهها در عبارت "کَانَتِ ٱلْجِبَالُ کَثِيباً مَّهِيلاًَ "به معناي آن است که وقتي ريشهاش تکان بخورد از بالا فرو بريزد و به صورت توده هاي شن روان گردند) |
| ۱۲۸۶ | مُهَيْمِنُ | فائق و مسلط بر شخصي و يا چيزي که آن را حفظ کند و اختیار و توانایی تصرف در آن را هم دارد (هيمنه چيزي بر چيز ديگر اين است که آن شيء مهيمن بر آن شيء ديگر تسلط داشته باشد، البته هر تسلطي را هيمنه نمي گويند، بلکه هيمنه، تسلط در حفظ و مراقبت چيزي و تسلط در انواع تصرف در آن است به عبارت ديگر علاوه بر حفظ و مراقبت يعني اختيار و توانايي تغيير و تصرف در آن چيز را داشته باشد و در عبارت "وَأَنزَلْنَا إِلَيْکَ ٱلْکِتَابَ بِـٱلْحَقِّ مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ ٱلْکِتَابِ وَمُهَيْمِناً عَلَيْهِ " به اين نكته اشاره دارد كه قرآن ضمن تصديق كردن كتابهاي آسماني پيشين به دليل مهيمن بودنش برآنان احكامي از آنان را كه متناسب با زمان خودشان بوده تغيير داده و احكام كاملتري را آورده است البته تصديقش شامل اصول و مهيمن بودنش شامل فروع ذكر شده در كتابهاي آسماني پيشين مي باشد) |
| ۱۲۸۷ | مَهِينٌ | خوار و ضعيف - حقير(از هون است که به معناي ضعف و حقارت است و منظور فرعون از مهين بودن حضرت موسي (عليهالسلام)، فقير و تهي دست بودن ايشان است) |
| ۱۲۸۸ | مُهِينٌ | خوار کننده(از هون است که به معناي ضعف و حقارت است) |
| ۱۲۸۹ | مَيِّت | مرده |
| ۱۲۹۰ | مَيْتاً | مرده ای(نکره آوردن آن از جهت اشاره به ناچیزی آن است) |
| ۱۲۹۱ | مَيْتَةَ | مرده - مردار(کلمه موت به معناي نداشتن حيات واز آثار حيات، شعور و اراده است لذا به کسي که آثارحيات را هم ندارد مرده مي گويند همانطور که خداي عز و جل فرموده : و کنتم امواتا فاحياکم ثم يميتکم و در باره اصنام و بتها فرموده : اموات غير احياء) |
| ۱۲۹۲ | مَيِّتُونَ | مردگان |
| ۱۲۹۳ | مَيِّتِينَ | مردگان |
| ۱۲۹۴ | مِيثَاقُ | عهد وپيمان |
| ۱۲۹۵ | مِيثَاقَکُمْ | عهد وپيمانتان |
| ۱۲۹۶ | مِيثَاقِهِ | استوار کردنش - محکم کردنش(در عبارت "وَٱلَّذِينَ يَنقُضُونَ عَهْدَ ٱللَّهِ مِن بَعْدِ مِيثَاقِهِ ") - عهد و پيمانش |
| ۱۲۹۷ | مِيثَاقَهُمْ | عهد و پيمانشان |
| ۱۲۹۸ | مِيرَاثُ | ميراث - به ارث رسيده - آنچه از اموال ميت که به بازماندگانش مي رسد(ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده) |
| ۱۲۹۹ | مِيزَانَ | وسيله سنجش وزن- وسيله اي که کالاها با آن، کيل و يا وزن ميشوند(أَوْفُواْ ٱلْکَيْلَ وَٱلْمِيزَانَ : آنچه را پیمانه می کنید یا اندازه می گیرید، کامل بدهيد) |
| ۱۳۰۰ | مَيْسِرِ | قمار( اصلش از "یسر" به معنی آسانی است چون قمار نیز ثروتی است که بدون هیچ زحمتی و با آسانی به دست می آید و علت حرام بودنش نیز همین است تصور کنید همه افراد جامعه بخواهند از این راه درآمد کسب کنند در این صورت در این جامعه کار و زحمت کشیدن تعطیل شده و چیزی تولید نمی شود و جامعه فلج می گردد) |
| ۱۳۰۱ | مَيْسَرَةٍ | تمکن و دارا شدن |
| ۱۳۰۲ | مَيْسُوراً | آسان - ملایم(فقل لهم قولا ميسورا بدين معني است که با ايشان به نرمي حرف بزن، سخن درشت و خشن مگو و اين سفارش را در جائي ديگر به بياني ديگر فرموده : "و اما السائل فلا تنهر: و اما درخواست کننده پس مرنجان(ازکلمه نهر به معناي زجر و رنجاندن با غلظت و خشونت است که يا با داد زدن به روي کسي انجام ميگيرد و يا با درشت حرف زدن )") |
| ۱۳۰۳ | مِيعَادَ | وعده(کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شر خواهد بود. بنابراین خلف وعده مقبوح و زشت است ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. به همین جهت پروردگار تعالي نيز خلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، به وعيدش عمل نكند) |
| ۱۳۰۴ | مِيقَات | زمان انجام يك كارخاص - وعده گاه (کلمه ميقات معنايش نزديک به معناي کلمه وقت است و تقريبا همان معنا را مي دهد و فرق آن دواين است که : ميقات آن وقت معين و محدودي است که بنا است در آن وقت عملي انجام شود، به خلاف وقت که به معناي زمان و مقدار زماني هر چيز است و لذا در حج ميگويند : ميقاتهاي حج يعني آن مواضعي که براي بستن احرام معين شده) |
| ۱۳۰۵ | مِيقَاتِنَا | وعده گاه ما (ميقات :وقت معين شده براي عمل است و اين کلمه بر مکان معين براي عمل نيز اطلاق ميشود) |
| ۱۳۰۶ | مِيقَاتُهُمْ | وعده گاهشان (ميقات :وقت معين شده براي عمل است و اين کلمه بر مکان معين براي عمل نيز اطلاق ميشود) |
| ۱۳۰۷ | مِيکَالَ | نام يکي از فرشتگان مقرب - ميکائيل (معروف است که ميکائيل امر باران و گياهان و روزي را به عهده دارد) |
| ۱۳۰۸ | مَيْلِ | ميل - تمايل |
| ۱۳۰۹ | مَيْلَةً | هجوم - تاختن |
| ۱۳۱۰ | مَيْمَنَةِ | يُمن و سعادت و مبارکي ( کلمه ميمنة از ماده يمن است که مقابل شوم است و معنايي بر خلاف آن دارد پس اصحاب ميمنة اصحاب و دارندگان يمن و سعادتند و در مقابل آنان اصحاب مشئمة هستند، که اصحاب و دارندگان شقاوت و شئامتند) |