قرآن کریم
ن

واژه‌های قرآنی — حرف نون

۶۰۷ واژه با معنای فارسی
ردیفواژه قرآنیمعنای فارسی
۱ناز حروف مقطعه قرآن کریم(در روايتي از امام صادق عليه السلام آمده که نام نهري است در بهشت كه خداي تعالي دستور داد منجمد شو، منجمد شد و مداد گشت و به قلم فرمود : بنويس قلم هم در كتاب لوح محفوظ سطرگيري كرد و آنچه كه بود و تا قيامت خواهد بود همه را نوشت پس مداد از نور و قلم از نور و لوح هم لوحي از نور بود و در جای دیگر فرمودند: "این حروف اجزایی از اسم اعظم الهی هستند و رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلّم) وائمه اطهار علیهم السلام می توانند آنها را تركیب نموده، اسم اعظم را درست كنند، آن وقت هر گاه با آن اسم اعظم دعا كنند مستجاب می شود". البته بیشتر از همه به این واقعیت اشاره دارد که قرآنی با این عظمت و زیبایی از همین حروف الفبایی که در دسترس شما نیز هست درست شده و اگر معتقدید که این قرآن کلام الهی نیست شما هم همین حروف را به کار گیرید و مانند قرآن را بیاورید
از طرفی غیر معمولی بودن چنین کلمه ای باعث جلب توجه مخاطب به ادامه کلام می گردد همچنین حروف مقطعه مشابه در ابتدای برخی از سوره ها به نوعی آنها را در دسته ای مشترک قرار می دهد مفهوم دیگر این است که اگر می خواهی مقصود اصلی قرآن کریم را بفهمی باید به تک تک حروف آن با دقّت توجه کنی البته مانعی برای صحت همزمان تمام این معانی نیست که با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است روابط ریاضی که برای این حروف نقل شده دارای تناقض می باشد و پس از بررسی مشخص می گردد که برای همه سوره ها صادق نیست که هم بی اعتمادی می آورد و هم باعث انحراف از غرض اصلی که همان توجه به معانی آیات است، می شود مثل اینکه هواپیمایی که وسیله پرواز است را تبدیل به انباری کنند)
۲نُؤْتِهِبه او مي دهيم(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۳نُّؤْتِهَابه آن زن مي دهيم(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۴نُؤْتَيٰکه به ما داده شود
۵نُؤْمِنُايمان مي آوريم
۶نُؤْمِنَنَّحتماً ايمان مي آوريم
۷نَئَادور شد (عبارت "نَئَا بِجَانِبِهِ " کنايه از اين است که دور شد و خود را کنار کشيد)
۸نَائِمُونَخوابيده ها
۹نَاجٍنجات دهنده(مخفف ناجي)
۱۰نَاجَيْتُمُنجوي کرديد - گفتگوي محرمانه کرديد (نجوي:سخنان بيخ گوشي که گروهي با يکديگر دارند ومي‏خواهند که ديگران نشنوند.حرکت ميم در آن به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۱۱نَادَانَاما را ندا داد - ما را صدا زد (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۱۲نَادَاهُاو را ندا داد - او را صدا زد (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۱۳نَادَاهَاآن زن را ندا داد - آن زن را صدا زد (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۱۴نَادَاهُمَآنان را ندا داد - آنان را صدا زد (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۱۵نَادَاهُمَاآن دو را ندا داد - آن دو را صدا زد (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۱۶نَادَتْهُاو را ندا داد(فاعل مؤنث) - او را صدا زد(فاعل مؤنث) (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۱۷نَادِمِينَپشيمانها
۱۸نَادَوْاْندا دادند - با صدای بلند، صدا زدند (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۱۹نَادُواْندا بدهيد - با صدای بلند، صدا بزنيد(ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۲۰نَادَیٰندا داد - با صدای بلند، صدا زد (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۲۱نَادَيْتُمْندا داديد - با صدای بلند، صدا زديد (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است . منظور از ندا دادن براي نماز در عبارت "وَإِذَا نَادَيْتُمْ إِلَي ٱلصَّلَوٰةِ "، اذان گفتن است)
۲۲نَادِيکُممحفل عموميتان - مجلس و انجمنتان("أَئِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ ٱلرِّجَالَ وَتَقْطَعُونَ ٱلسَّبِيلَ وَتَأْتُونَ فِي نَادِيکُمُ ٱلْمُنکَرَ فَمَا کَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَن قَالُواْ ٱئْتِنَا بِعَذَابِ ٱللَّهِ إِن کُنتَ مِنَ ٱلصَّادِقِينَ(عنکبوت۲۹): آیا واقعًا شما به مردان، رو می آورید و آن راه و روش(ازدواج مورد رضایت پروردگار تعالی) را قطع می کنید(بنا بر آیه شریفه ۲۱ سوره مبارکه روم، هدف اصلی پروردگار تعالی از خلقت همسر برای انسان این است که در برابر ناملایمات زندگی که آرامش او را می گیرند محلی را برای بازیابی آرامشش داشته باشد و عشق و محبت بین زن و شوهر مرهمی باشد بر زخمهایی که سختیهای روزگار بر روح انسان وارد می سازد و در کنار این هدف اصلی، ازدیاد نسل و تأمین نیاز جنسی، اهداف فرعی این خلقت می باشند. شیطان که دشمنیش را با انسانها پنهان نکرده و آشکارا اعلام کرده و سوگند خورده که قصدش گمراه کردن و بدبخت نمودن انسانهاست در طول تاریخ سعی در منحرف ساختن این راه و روش الهی داشته زیرا وقتی مردان با مردان و زنان با زنان آمیزش نمایند علاوه بر رخت بر بستن آرامش از زندگی انسانها به تدریج جمعیت آنها نیز کاهش یافته و با همه گیر شدن این شیوه شیطانی، نسل
انسان منقرض می گردد. در جهان امروز به شکلی مخفیانه سیاستهای کلی جهانی را انجمنی موسوم به گلوبالیستها که متشکل از ثروتمندترین افراد جهانند، برنامه ریزی می نمایند و حاکمان کشورهای مختلف با وجود اختلافات ظاهری به شکل مستقیم یا غیر مستقیم در واقع همگی مزدوران این انجمن هستند یک از سیاستهای این انجمن در جهت رفاه بیشتر خودشان، کاهش جمعیت انسانها در کره زمین است و از برنامه های آنان برای پیشبرد این سیاست، رواج همجنسگرایی است) و حتی در مجالس عمومیتان به آن کار زشت و ناپسند رو می آورید(سرزمین لوط در مسیری پر تردد قرار داشت و آنها به پیشنهاد شیطان برای اینکه کسی مهمانشان نشود هر غریبه ای وارد شهر می شد را به محلی عمومی آورده و دسته جمعی با او لواط می کردند و عده ای از مردم نیز برای سرگرمی در آن محل به تماشا می نشستند) امّا با این وجود(با وجود نصیحتهای حضرت لوط علیه السلام) جواب قومش نبود مگر که گفتند: "عذاب الله را برایمان بیاور اگر از راستگویان بوده و هستی"(به جای اینکه دنبال مغفرت و رحمت پروردگار باشند به حضرت لوط علیه السلام به تمسخر می گفتند اگر راست می گویی از پروردگارت بخواه تا آن عذابی را که به ما وعده می دهی زودتر بر ما نازل کند)")
۲۳نَادَيْنَاندا داديم - با صدای بلند، صدا زدیم(ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۲۴نَادَيْنَاهُاو را ندا داديم - او را با صدای بلند، صدا زدیم (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۲۵نَادِيَهاهل مجلس و انجمنش (کلمه نادي به معناي مجلس است و در عبارت "فَلْيَدْعُ نَادِيَه " مراد از مجلس، اهل مجلس است، مي‏فرمايد : وقتي او را گرفتيم اهل مجلس خود را به کمک بخواند)
۲۶نَارآتش(نکره آوردنش در عبارت "مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ أُغْرِقُواْ فَأُدْخِلُواْ نَاراً "به منظور بزرگ جلوه دادن آن بوده)
۲۷نَازِعَاتبر کَنَندگان - ريشه کن کنندگان (مراد از نازعات فرشتگاني هستند که جان دلبستگان به دنيا را هنگام مردن نزع مي‏کنند و از اجساد بيرون مي‏کشند.عبارت "وَٱلنَّازِعَاتِ غَرْقاً "يعني سوگند مي‏خورم به فرشتگاني که در کندن جانها از بدنها اغراق مي‏کنند و به سختي آن را مي‏کنند)
۲۸نَاسمردم - انسانها
۲۹نَاسِکُوهُعبادت کنندگان آن (عبادتي که شامل ذبح و قرباني کردن هم مي شود. در اصل ناسکون بوده که به دليل مضاف واقع شدن نون آن حذف گرديده است)
۳۰نَاشِئَةَحادثه - ايجاد شده (در عبارت "نَاشِئَةَ ٱللَّيْلِ " به قولي منظور از حادثه شب همان نماز شب است)
۳۱نَاشِرَاتِنشردهندگان - گسترش دهندگان (اسم فاعل از نشر به معناي گستردن است)
۳۲نَاشِطَاتاخراج کنندگان به ملايمت و نشاط (نشط به معناي جذب و نيز خروج و اخراج به ملايمت و سهولت است و نيز به معناي گره‏گشايي است . مراد از "نَّاشِطَاتِ نَشْطاً"ملائکه مخصوصي هستند که مامور گرفتن جانهاي مؤمنين از اجسادشان به رفق و سهولتند)
۳۳نَاصِبَةٌخستگي و رنج (عبارت "عَامِلَةٌ نَّاصِبَةٌ " يعني که اهل دوزخ خستگي تلاشي که در دنيا کردند از تنشان در نمي‏آيد)
۳۴نَاصِحٌنصيحت کننده - خير خواه (کلمه نصح به معناي به کار بردن نهايت درجه قدرت خود در عمل و يا سخني است که در آن عمل و يا سخن مصلحتي براي مخاطبش باشد و به عبارتي به معني خالص و ناب کردن عمل است لذا ناصح عسل به معناي عسل خالص است .ناصح به معني خياط نيز مي باشد زيرا خياط نيزهمه سعيش در اين است که دريدگي و نقصي را که در لباس پيش آمده، رفو و اصلاح کند)
۳۵نَاصِحُونَخيرخواهان - نصيحت کنندگان (کلمه نصح به معناي به کار بردن نهايت درجه قدرت خود در عمل و يا سخني است که در آن عمل و يا سخن مصلحتي براي مخاطبش باشد و به عبارتي به معني خالص و ناب کردن عمل است لذا ناصح عسل به معناي عسل خالص است .ناصح به معني خياط نيز مي باشد زيرا خياط نيزهمه سعيش در اين است که دريدگي و نقصي را که در لباس پيش آمده، رفو و اصلاح کند)
۳۶نَاصِحِينَخيرخواهان - نصيحت کنندگان (کلمه نصح به معناي به کار بردن نهايت درجه قدرت خود در عمل و يا سخني است که در آن عمل و يا سخن مصلحتي براي مخاطبش باشد و به عبارتي به معني خالص و ناب کردن عمل است لذا ناصح عسل به معناي عسل خالص است .ناصح به معني خياط نيز مي باشد زيرا خياط نيزهمه سعيش در اين است که دريدگي و نقصي را که در لباس پيش آمده، رفو و اصلاح کند)
۳۷نَاصِرَياري دهنده
۳۸نَاصِرِينَياري دهندگان
۳۹نَاصِيَةٍموي جلوي پيشاني(گرفتن ناصيه موي جلوي سر کنايه است از کمال تسلط و نهايت قدرت بر آن)
۴۰نَاصِيَتِهَاموي جلوي پيشاني آن (درعبارت "مَّا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ ءَاخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا" گرفتن ناصيه موي جلوي سر کنايه است از کمال تسلط و نهايت قدرت بر آن)
۴۱نَاضِرَةٌبا طراوت و شاداب و خرم و زيبا (نضره و نضارت چهره و درخت و امثال آن به معناي خرمي و زيبايي و بهجت آنها)
۴۲نَاظِرَةٌنظر کننده
۴۳نَاظِرِينَنظر کنندگان
۴۴نَاعِمَةٌآن کس که از شادي در پوست خود نمي گنجد - آن کس که نعمتي به او رسيده است(کلمه ناعمه در عبارت "وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاعِمَةٌ "يا از نعومة است، که به معني بهجت و سروري است که از باطن به ظاهر انسان سرايت مي‏کند و هر بيننده را از مسرت باطني با خبر مي‏سازد و يا از نعمت است که در اين صورت ناعمه به معناي متنعمه خواهد بود. نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۴۵نَافَقُواْنفاق و دوروئي کردند (ازنفاق که در عرف قرآن به معناي اظهار ايمان و پنهان داشتن کفر باطني است .اصل اين کلمه از نفق به معني تونل و راهي است که از زير زمين برود، مانند عبارت "فان استطعت ان تبتغي نفقا في الأرض "، سوراخ و لانه موش صحرائي را نيز نافقاء مي نامند که دارای درهای متعدد است و مي‏گويند : "نافق" و يا "نفق اليربوع" يعني موش صحرائي به سوراخ رفت بنابر اين نفاق يعني دخول در دين از دري و خروج از آن از در ديگر. خداي تعالي هم به همين معنا اشاره کرده و فرموده است : ان المنافقين هم الفاسقون - منافقين خارج از دينند)
۴۶نَافِلَةًزيادي - اضافه - عطا و بخششي افزون - نوه(کلمه نافله از ماده نفل به معناي زيادي است. عبارت "وَمِنَ ٱللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ: و از شب، پس برای آن(نمار خواندن یا قرآن خواندن) بعد ازخوابيدن بيدار شو(عبارت "نَافِلَةً لَّکَ: عطا و بخششی اضافه" یعنی پروردگار مهربان خواسته با نماز شب به تو هدیه ای اضافه تر از دیگران بدهد. اشاره دارد به اینکه نماز برای نمازگزار هدیه ای الهی محسوب می گردد نه تکلیفی سخت و مشقت آور. از آنجایی که منعی برای نماز شب خواندن دیگران ذکر نشده از این هدیه اضافه(نماز شب) که پروردگار متعال برای پیامبر خود تعیین نموده، دیگران نیز می توانند بهره بگیرند) ". عبارت "وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً " يعني: " و اسحاق و يعقوب را به عنوان عطايي افزون، به او بخشيديم" بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام در اینجا "نافله" به معنای "نوه" می باشد و معنای عبارت این می شود: "و برای او اسحاق را بخشیدیم و یعقوب را به عنوان نوه " که البته هر دو معنا به صورت همزمان نیز صحیحند)
۴۷نَاقَةُشتر ماده
۴۸نَاقُورِهر چيزي که به آن مي‏کوبند تا صدا کند ( جمله نقر در ناقور نظير جمله نفخ در صور کنايه از زنده کردن مردگان در قيامت و احضار آنان براي حسابرسي است)
۴۹نَاکِبُونَمنحرفان (از کلمه نکب و نکوب به معناي عدول از راه و انحراف از هر چيزي است)
۵۰نَاکِسُواْسرازير کنندگان (از کلمه نکس به معناي سرازير کردن هر چيزي است .د راصل ناکسون بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است . وعبارت "نَاکِسُواْ رُؤُوسِهِمْ "يعني سر به زير افکندگان)
۵۱نَاهُونَنهي کنندگان - باز دارندگان
۵۲نَأْتِ بِـمي آوريم (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله بعدي است)
۵۳نَأْتِيمي آييم (عبارت "أَنَّا نَأْتِي ٱلْأَرْضَ نَنقُصُهَا مِنْ أَطْرَافِهَا " يعني: آیا نظر نکرده و نمی کنند که ما به سراغ زمین می آییم و آن را می کاهیم از اطرافش(پرداختن به زمين و کم نمودن از اطراف آن ، کنايه است از کشتن و هلاک کردن اهل آن. بنا به روایتهایی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امام سجاد و امام صادق علیهم السلام منظور از این آیه مرگ انسانهای برگزیده و علماء است و به فرموده امام علی علیه السلام به معنی کلی هلاک اقوام گذشته است. امام سجاد علیه السلام فرمودند: "يک آيه از قرآن، کشته شدن و سرعت مرگ در ما(اهل بيت) را برايم گوارا مي‏سازد و آن آيه "اولم يروا انا ناتي الارض ننقصها من اطرافها" است، که مراد از نقص اطراف ، مرگ علما است و از آن برمي ‏آيد که پروردگار تعالي هر وقت نظري به زمين بيفکند، اهل دنيا و ماده ‏پرستان را با مرگ علما عذاب و علما را با بردن به درگاه خود به عاليترين لذات متنعم مي‏سازد))
۵۴نَأْتِيَکُم بِـکه براي شما بياوريم
۵۵نَأْتِيَنَّکَ بِـحتماً براي تو مي آوريم
۵۶نَأْتِيَنَّهُمْ بِـحتماً براي آنها مي آوريم
۵۷نَأْخُذَکه بگيريم(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۵۸نَأْکُلَکه بخوريم
۵۹نَبِّؤُونِيمراخبر دهيد
۶۰نَبِّئْخبر بده
۶۱نَبِّئْنَاما را با خبر کن - ما را آگاه ساز
۶۲نَبِّئْهُمْآنان را باخبر ساز - خبرشان ده
۶۳نَبَاتٍروييدني - روییدنیها(زرع و نجم عبارت است از آنچه از زمين مي‏رويد و مانند درخت ساقه ندارد و کلمه شجر عبارت است از آنچه که ساقه و شاخه دارد و کلمه نبات هر دو قسم روييدني را شامل مي‏شود.عبارت "أَنبَتَهَا نَبَاتاً حَسَناً " یعنی مانند یک روییدنی نیکو او را رویاند(هم خودش به بهترین شکل نشو و نما پیدا کرد و هم ذریه و فرزندانی نیکو از او بوجود آمد). درعبارت"فَأَخْرَجْنَا بِهِ نَبَاتَ کُلِّ شَيْءٍ پس به وسيله آن، روییدنی هر چیز را خارج نمودیم" به زیبایی به این اشاره دارد که هر روییدنی با دانه صورت نمی گیرد غیر از این با توجه به اینکه در آیه شریفه ۳۷ از سوره مبارکه آل عمران، در مورد حضرت مریم به عنوان یک انسان نیز از کلمه "نبات: روییدنی" استفاده می کند باز هم با یک جمله کوتاه به چند معنی بلند به طور همزمان اشاره نموده است و آن اینکه با آبی که از آسمان نازل می شود (باران،برف، تگرگ و شبنم) نه تنها رویش گیاهان بلکه حیات و زندگی همه موجودات را سبب می شود)
۶۴نَبَاتُهُروييدني آن - روییدنیهایش(زرع و نجم عبارت است از آنچه از زمين مي‏رويد و مانند درخت ساقه ندارد و کلمه شجر عبارت است از آنچه که ساقه و شاخه دارد و کلمه نبات هر دو قسم روييدني را شامل مي‏شود)
۶۵نَبَأَخبر مهم و قابل اعتناء- سرگذشت
۶۶نَبَإِخبر مهم و قابل اعتناء- سرگذشت(عبارت "ٱلنَّبَإِ ٱلْعَظِيمِ" آن خبر بزرگی که در موردش دچار اختلافند، هم قيامت است و هم بنا به روايات، حضرت علی که جانشينی ايشان بعد از پيامبر عليهما السلام همواره در بين مردم مورد بحث و اختلاف است از جمله امام صادق در دعای ندبه خطاب به امام زمان عليهما السلام فرمودند:"ای فرزندِ نبإِ عظيم")
۶۷نَبَّأَتْخبر داد - با خبر کرد
۶۸نَبَّأْتُکُمَاشما دو نفر را آگاه مي کنم - شما دونفر را با خبر مي کنم(در عبارت "قَالَ لَا يَأْتِيکُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُکُمَا بِتَأْوِيلِهِ "چون به يک امر حتمي اشاره مي کند از صيغه ي ماضي استفاده کرده است)
۶۹نَبَّأَنَاما را خبر دار کرد - ما را با خبر کرد
۷۰نَبَّأَنِيَمن را خبر دار کرد - من را با خبر کرد
۷۱نَبَأَهُخبرش - سرگذشتش
۷۲نَبَّأَهَاآن زن را خبر دار کرد - آن زن را با خبر کرد
۷۳نَبَأَهُمخبر مهم و قابل اعتناء آنان- سرگذشت آنان
۷۴نَبَإِیْخبر مهم و قابل اعتناء- سرگذشت
۷۵نَبْتَلِيهِاورا از حالتي به حالتي ديگر وشکلي به شکل ديگر درمي آوريم.(ازمصدر ابتلاء به معناي نقل چيزي از حالي به حالي و طوري به طور ديگر، به منظور آزمايش و نيز شناسايي و کشف نهاني‏ها آن است)
۷۶نَبْتَهِلْمباهله کنيم - يکديگر را لعنت کنيم (كلمه مباهله به معني لعنت كردن يكديگر است و عملي بوده كه وقتي دو نفر يا دو گروه بر سر مسأله اي اختلاف داشتند و نتوانستند يكديگر را قانع كنند از خداي تعالي مي خواهند كه دروغگو را عذاب كند تا به اين طريق حق از باطل شناخته شود .
۲۴ذي حجة روز مباهله است و اين نام گذاري به دليل اتفاقي بوده كه دراين روز ميان پيامبر صلي الله عليه وآله و مسيحيان نجران واقع شده است و در قرآن كريم در سوره مبارکه آل عمران آیه شریفه۶۱ به اين موضوع اشاره شده است.
بر اساس روایتی از امام صادق (عليه‏السلام) به نقل از تفسیر قمی وقتی مسیحیان نجران در مورد مخلوق بودن حضرت عیسی علی نبینا و علیه السلام قانع نشدند با وجودی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به آنان فرمود که خلقت عیسی شبیه خلقت آدم علیهما السلام است،
پیامبر به آنان فرمود:پس با من مباهله كنيد ، اگر من صادق بودم لعنت خدا بر شما نازل شود و اگر كاذب باشم لعنتش بر من نازل شود ، مسيحيان قبول کردند و فردا صبح دسته جمعی به طرف رسول خدا (صلي‏ الله ‏عليه ‏وآله ‏وسلّم) روانه شدند اما وقتی دیدند که رسول خدا (صلي ‏الله ‏عليه‏ وآله‏ وسلّم) تنها با نزدیکترین کسانش یعنی دخترش زهرا و دامادش علی و نوه هایش حسن وحسین علیهما السلام به مباهله آمده دچار وحشت شده و به پیامبرعرض کردند: ما حاضريم تو را راضي كنيم ، ما را از مباهله معاف بدار ، رسول خدا (صلي ‏الله ‏عليه ‏و آله‏ وسلّم) با ايشان به جزيه مصالحه كرد و نصارا به ديار خود برگشتند . سيوطي از علماء اهل تسنن هم درتفسير درالمنثور افراد همراه با رسول خدا (صلي‏ الله‏ عليه‏ و آله‏ و سلّم)را علي بن ابي طالب و فاطمه و حسن و حسين(عليهماالسلام)، منتها مباهله را با يهوديان ذکرميکندوباتوجه به روايات ديگرحكم مباهله درچندنوبت واقع شده وغيرازمسيحيان بايهوديان هم بوده است)
۷۷نُّبَدِّلَکه تبديل کنيم - که عوض کنيم
۷۸نُبِذَدور انداخته شد - انداخته شد(کلمه نبذ به معناي دور انداختن چيزي، به حالت ترک و بی اعتنایی به آن است)
۷۹نَبَذَدور انداخت -پشت سر انداخت کلمه نبذ به معناي دور انداختن چيزي، به حالت ترک و بی اعتنایی به آن است)
۸۰نَبَذْتُهَاآن را انداختم - آن را ريختم - آن را افکندم(کلمه نبذ به معناي دور انداختن چيزي، به حالت ترک و بی اعتنایی به آن است)
۸۱نَبَذْنَاهُاو را افکنديم - او را ريختيم (کلمه نبذ به معناي دور انداختن چيزي، به حالت ترک و بی اعتنایی به آن است)
۸۲نَبَذْنَاهُمْآنان را افکنديم - آنان را ريختيم (کلمه نبذ به معناي دور انداختن چيزي، به حالت ترک و بی اعتنایی به آن است)
۸۳نَبَذُوهُآن را دور انداختند -آن را پشت سر انداختند (کلمه نبذ به معناي دور انداختن چيزي، به حالت ترک و بی اعتنایی به آن است)
۸۴نَبَذَهُآن را دور انداخت - آن را پشت سر انداخت (کلمه نبذ به معناي دور انداختن چيزي، به حالت ترک و بی اعتنایی به آن است)
۸۵نَبْرَأَهَاکه آن را به وجود آوريم (از مصدر برء که به معني خلقت از عدم است)
۸۶نُبَشِّرُکَبه تو بشارت مي دهيم
۸۷نَبْطِشُبا قدرتي بسيار سخت مي گيريم (بطش :گرفتن چيزي با خشم وصولت-دستگير کردن)
۸۸نَبْعَثُبر مي انگيزيم - بر پا مي داريم(بعث: برانگیختن، برپاداشتن چيزي و آن را به طرفي حرکت دادن)
۸۹نَبْغِمي جوييم - مي خواهيم - مي طلبيم (کُنَّا نَبْغِ :مي جستيم - مي خواستيم- مي طلبيديم)
۹۰نَبْغِيمي خواهيم - مي طلبيم - مي جوييم
۹۱نَبْلُوَاْمي آزماييم
۹۲نَبْلُوکُمشما را آزمايش مي کنيم - باطن شما را آشکار می کنیم(از کلمه بلاء به معناي آزمايش و نيز شناسايي و کشف نهاني‏ها است. "وَنَبْلُوکُم بِـٱلشَّرِّ وَٱلْخَيْرِ فِتْنَةً وَإِلَيْنَا تُرْجَعُونَ: و باطن شما را با تمام شرّها و تمام خیرها آشکار می سازد(الف ولام بر سر کلمات شر و خیر کلمه "تمام" را به ترجمه اضافه نموده است) از جهت آزمایش (نحوه واکنش شما با هر شرّ و خیری که در زندگی برای شما پیش می آید قسمتی از باطن و نیات درونی شما را آشکار می کند پس به صرف اینکه کسی خیال کند انسان خوبی است یا خودش را خوب جلوه دهد، از او قبول نمی شود بلکه باید این خوب بودن را در لحظه لحظه زندگیش در مواجه شدن با انواع شرّ و خیرها نشان دهد. آزمودن بندگان توسط پروردگار برای آشکار شدن حقیقت برای خودش نیست چون او به همه چیز آگاه است بلکه باطن بندگان را برای خود آنها آشکار می کند مانند معلمی که به حدی دانش آموزان خود را می شناسد که امتحان نگرفته نمره هر کدام را می داند ولی برای اثبات و آشکار کردن سطح سوادشان به خودشان، امتحان می گیرد)")
۹۳نَبْلُوَنَّکُمْشما را حتماً مي آزماييم (از کلمه بلاء به معناي آزمايش و نيز شناسايي و کشف نهاني‏ها است)
۹۴نَبْلُوهُمآنان را آزمايش مي کنيم (از کلمه بلاء به معناي آزمايش و نيز شناسايي و کشف نهاني‏ها است)
۹۵نَبْلُوَهُمْتا آنان را آزمايش کنيم (از کلمه بلاء به معناي آزمايش و نيز شناسايي و کشف نهاني‏ها است)
۹۶نُبَوِّئَنَّهُمْحتماً آنان را منزل مي دهيم - حتماً آنان را سکونت مي دهيم
۹۷نُبُوَّةَپيامبری("رسول" به معنی فرستاده ای است که حامل پیامی بوده و آن پیام را به نرمی و ملایمت به مخاطبان انتقال می دهد و در قرآن کریم به هر حامل پیامی رسول گفته می شود از جمله در آیه شریفه ۵۰ از سوره مبارکه یوسف به حامل پیام پادشاه مصر برای حضرت یوسف علیه السلام هم، رسول گفته است و علاوه بر پیامبران به هر کسی که سخن پروردگار تعالی را در طول عمر شخصی به او می رساند همچنین به فرشتگان حامل پیامها و فرامین الهی نیز گفته شده است. کلمه نَبِی بر وزن فعیل از ماده نبأ(خبر) است و در اصل به معنی "همیشه و بسیار باخبر" می باشد و پیامبر را نبی نامیده بدین جهت که او به وسیله وحی الهی از عالم غیب خبردار شده همچنین کلمه "نبي" می تواند از "نبوة" به معناي "رفعت" باشد و پیامبران را به خاطر رفعت و بلندی مقامشان نبي خوانده ‏اند و هر دو معنا به صورت همزمان صحیح است و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است این کلمه در قرآن کریم فقط برای اشاره به پیامبران به کار رفته است، به عبارت دیگر انبیاء، انسانهایی هستند که از طریق وحی از دینی الهی باخبر شده و به تبلیغ آن در میان انسانها پرداخته اند بنابراین هر نبی، رسول هم هست ولی هر رسولی نبی نیست
این نتیجه ای است که از جستجوی تمام مشتقات رسول و نبی در قرآن کریم و نه از تعاریفی که در روایات از این دو کلمه آمده، حاصل می شود. متاسفانه استناد برخی به این روایات که به دلیل اختلافشان با قرآن کریم قابل اعتنا نیستند باعث پیدایش برداشتهای اشتباه از قرآن کریم شده که منشأ عقایدی انحرافی همچون عدم اعتقاد به خاتم الانبیاء بودن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و غیر بشر بودن انبیاء شده است)
۹۸نَبِيّپيامبر("رسول" به معنی فرستاده ای است که حامل پیامی بوده و آن پیام را به نرمی و ملایمت به مخاطبان انتقال می دهد و در قرآن کریم به هر حامل پیامی رسول گفته می شود از جمله در آیه شریفه ۵۰ از سوره مبارکه یوسف به حامل پیام پادشاه مصر برای حضرت یوسف علیه السلام هم، رسول گفته است و علاوه بر پیامبران به هر کسی که سخن پروردگار تعالی را در طول عمر شخصی به او می رساند همچنین به فرشتگان حامل پیامها و فرامین الهی نیز گفته شده است. کلمه نَبِی بر وزن فعیل از ماده نبأ(خبر) است و در اصل به معنی "همیشه و بسیار باخبر" می باشد و پیامبر را نبی نامیده بدین جهت که او به وسیله وحی الهی از عالم غیب خبردار شده همچنین کلمه "نبي" می تواند از "نبوة" به معناي "رفعت" باشد و پیامبران را به خاطر رفعت و بلندی مقامشان نبي خوانده ‏اند و هر دو معنا به صورت همزمان صحیح است و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است این کلمه در قرآن کریم فقط برای اشاره به پیامبران به کار رفته است، به عبارت دیگر انبیاء، انسانهایی هستند که از طریق وحی از دینی الهی باخبر شده و به تبلیغ آن در میان انسانها پرداخته اند بنابراین هر نبی، رسول هم هست ولی هر رسولی نبی نیست
این نتیجه ای است که از جستجوی تمام مشتقات رسول و نبی در قرآن کریم و نه از تعاریفی که در روایات از این دو کلمه آمده، حاصل می شود. متاسفانه استناد برخی به این روایات که به دلیل اختلافشان با قرآن کریم قابل اعتنا نیستند باعث پیدایش برداشتهای اشتباه از قرآن کریم شده که منشأ عقایدی انحرافی همچون عدم اعتقاد به خاتم الانبیاء بودن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و غیر بشر بودن انبیاء شده است)
۹۹نُبَيِّتَنَّهُحتماً به او شبيخون مي زنيم
۱۰۰نُبَيِّنُبيان مي کنيم -توضيح مي دهيم (بيان : پرده‏برداري از هر چيز- کلامي که از آنچه در ضمير است پرده بر مي دارد)
۱۰۱نُبَيِّنَتا بيان کنيم - تا توضيح دهيم (بيان : پرده‏برداري از هر چيز- کلامي که از آنچه در ضمير است پرده بر مي دارد)
۱۰۲نُبَيِّنَهُتا آن را بيان کنيم - تا آن را توضيح دهيم (بيان : پرده‏برداري از هر چيز- کلامي که از آنچه در ضمير است پرده بر مي دارد)
۱۰۳نَبِيُّونَپيامبران("رسول" به معنی فرستاده ای است که حامل پیامی بوده و آن پیام را به نرمی و ملایمت به مخاطبان انتقال می دهد و در قرآن کریم به هر حامل پیامی رسول گفته می شود از جمله در آیه شریفه ۵۰ از سوره مبارکه یوسف به حامل پیام پادشاه مصر برای حضرت یوسف علیه السلام هم، رسول گفته است و علاوه بر پیامبران به هر کسی که سخن پروردگار تعالی را در طول عمر شخصی به او می رساند همچنین به فرشتگان حامل پیامها و فرامین الهی نیز گفته شده است. کلمه نَبِی بر وزن فعیل از ماده نبأ(خبر) است و در اصل به معنی "همیشه و بسیار باخبر" می باشد و پیامبر را نبی نامیده بدین جهت که او به وسیله وحی الهی از عالم غیب خبردار شده همچنین کلمه "نبي" می تواند از "نبوة" به معناي "رفعت" باشد و پیامبران را به خاطر رفعت و بلندی مقامشان نبي خوانده ‏اند و هر دو معنا به صورت همزمان صحیح است و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است این کلمه در قرآن کریم فقط برای اشاره به پیامبران به کار رفته است، به عبارت دیگر انبیاء، انسانهایی هستند که از طریق وحی از دینی الهی باخبر شده و به تبلیغ آن در میان انسانها پرداخته اند بنابراین هر نبی، رسول هم هست ولی هر رسولی نبی نیست
این نتیجه ای است که از جستجوی تمام مشتقات رسول و نبی در قرآن کریم و نه از تعاریفی که در روایات از این دو کلمه آمده، حاصل می شود. متاسفانه استناد برخی به این روایات که به دلیل اختلافشان با قرآن کریم قابل اعتنا نیستند باعث پیدایش برداشتهای اشتباه از قرآن کریم شده که منشأ عقایدی انحرافی همچون عدم اعتقاد به خاتم الانبیاء بودن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و غیر بشر بودن انبیاء شده است)
۱۰۴نَبِيُّهُمْپيامبرشان("رسول" به معنی فرستاده ای است که حامل پیامی بوده و آن پیام را به نرمی و ملایمت به مخاطبان انتقال می دهد و در قرآن کریم به هر حامل پیامی رسول گفته می شود از جمله در آیه شریفه ۵۰ از سوره مبارکه یوسف به حامل پیام پادشاه مصر برای حضرت یوسف علیه السلام هم، رسول گفته است و علاوه بر پیامبران به هر کسی که سخن پروردگار تعالی را در طول عمر شخصی به او می رساند همچنین به فرشتگان حامل پیامها و فرامین الهی نیز گفته شده است. کلمه نَبِی بر وزن فعیل از ماده نبأ(خبر) است و در اصل به معنی "همیشه و بسیار باخبر" می باشد و پیامبر را نبی نامیده بدین جهت که او به وسیله وحی الهی از عالم غیب خبردار شده همچنین کلمه "نبي" می تواند از "نبوة" به معناي "رفعت" باشد و پیامبران را به خاطر رفعت و بلندی مقامشان نبي خوانده ‏اند و هر دو معنا به صورت همزمان صحیح است و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است این کلمه در قرآن کریم فقط برای اشاره به پیامبران به کار رفته است، به عبارت دیگر انبیاء، انسانهایی هستند که از طریق وحی از دینی الهی باخبر شده و به تبلیغ آن در میان انسانها پرداخته اند بنابراین هر نبی، رسول هم هست ولی هر رسولی نبی نیست
این نتیجه ای است که از جستجوی تمام مشتقات رسول و نبی در قرآن کریم و نه از تعاریفی که در روایات از این دو کلمه آمده، حاصل می شود. متاسفانه استناد برخی به این روایات که به دلیل اختلافشان با قرآن کریم قابل اعتنا نیستند باعث پیدایش برداشتهای اشتباه از قرآن کریم شده که منشأ عقایدی انحرافی همچون عدم اعتقاد به خاتم الانبیاء بودن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و غیر بشر بودن انبیاء شده است)
۱۰۵نَبِيِّينَپيامبران("رسول" به معنی فرستاده ای است که حامل پیامی بوده و آن پیام را به نرمی و ملایمت به مخاطبان انتقال می دهد و در قرآن کریم به هر حامل پیامی رسول گفته می شود از جمله در آیه شریفه ۵۰ از سوره مبارکه یوسف به حامل پیام پادشاه مصر برای حضرت یوسف علیه السلام هم، رسول گفته است و علاوه بر پیامبران به هر کسی که سخن پروردگار تعالی را در طول عمر شخصی به او می رساند همچنین به فرشتگان حامل پیامها و فرامین الهی نیز گفته شده است. کلمه نَبِی بر وزن فعیل از ماده نبأ(خبر) است و در اصل به معنی "همیشه و بسیار باخبر" می باشد و پیامبر را نبی نامیده بدین جهت که او به وسیله وحی الهی از عالم غیب خبردار شده همچنین کلمه "نبي" می تواند از "نبوة" به معناي "رفعت" باشد و پیامبران را به خاطر رفعت و بلندی مقامشان نبي خوانده ‏اند و هر دو معنا به صورت همزمان صحیح است و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است این کلمه در قرآن کریم فقط برای اشاره به پیامبران به کار رفته است، به عبارت دیگر انبیاء، انسانهایی هستند که از طریق وحی از دینی الهی باخبر شده و به تبلیغ آن در میان انسانها پرداخته اند بنابراین هر نبی، رسول هم هست ولی هر رسولی نبی نیست
این نتیجه ای است که از جستجوی تمام مشتقات رسول و نبی در قرآن کریم و نه از تعاریفی که در روایات از این دو کلمه آمده، حاصل می شود. متاسفانه استناد برخی به این روایات که به دلیل اختلافشان با قرآن کریم قابل اعتنا نیستند باعث پیدایش برداشتهای اشتباه از قرآن کریم شده که منشأ عقایدی انحرافی همچون عدم اعتقاد به خاتم الانبیاء بودن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و غیر بشر بودن انبیاء شده است)
۱۰۶نَتَبَرَّأَتا بيزاري بجوييم
۱۰۷نَتَّبِعَتا پیروی کنیم
۱۰۸نَتَّبِعِکه پيروي کنيم ( در اصل جزم داشته چون شرط براي جمله ي بعدي شده است ولي به دليل تقارنش با ساکن يا تشديد در کلمه ي بعد حرف عين حرکت گرفته است)
۱۰۹نَتَّبِعُپيروي کنيم
۱۱۰نَتَّبِعْکُمْتا در پي شما بياييم (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۱۱۱نَتَّبِعُهُاز او پيروي کنيم
۱۱۲نُتْبِعُهُمدر پي آنها مي آوريم
۱۱۳نَتَبَوَّأُجاي مي گيريم - مسکن مي گزينيم
۱۱۴نَتَجاوَزُ عَندر مي گذريم از
۱۱۵نَتَّخِذَکه بگيريم(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۱۱۶نَتَّخِذَنَّحتماً مي گيريم ("لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِم مَّسْجِداً: "سوگند که به یقین بر آنها مسجدی می گیریم". کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۱۱۷نَتَّخِذَهُکه او را بگيريم(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۱۱۸نُتَخَطَّفْربوده مي شويم(خطف به معناي قاپيدن چيزي به سرعت و دزديدن آن است. "وَقَالُواْ إِن نَّتَّبِعِ ٱلْهُدَىٰ مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنَا أَوَلَمْ نُمَکِّن لَّهُمْ حَرَمًا ءَامِنًا يُجْبَىٰ إِلَيْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَيْءٍ رِزْقًا مِن لَّدُنَّا وَلَـٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ (قصص۵۷): بر همین اساس(همین موضوع که کسانی که به دنبال هدایت نیستند به دنبال بهانه ای می گردند تا هدایتی که به آنها عرضه می شود را نپذیرند) گفتند: "اگر ما از آن هدایت(قرآن کریم) پیروی کنیم از سرزمینمان ربوده می شویم(خطف به معناي قاپيدن چيزي به سرعت و دزديدن آن است و منظورشان از به کار بردن این کلمه این بود که اگر قرآن را قبول کنیم بهانه ای می شود تا بت پرستان اطراف مکه ما را به یک چشم بر هم زدن از روی زمین محو و نابود کنند)"آیا برای آنها به صورت حرمی امن امکانات ندادیم به شکلی که به سوی آن(مکه) ثمرات و محصولات هر چیزی برگزیده و دستچین مي شود(اجتباء در اصل به معناي جمع کردن است ولي نه هر جمع کردني بلکه جمع کردني همراه با برگزيدن و انتخاب کردن) به عنوان رزقی از نزد ما(مگر همین رونق و امنیت مکه را پروردگار تعالی به آن نداده که بهترین محصولات دنیا به سمت آن سرازیر
می شود. در واقع به آنها طعنه می زند که آن امنیت و آسایشی که برای حفظش از ایمان آوردن به قرآن کریم، خودداری می کنید را مگر همان صاحب قرآن به سرزمینتان نداده. هم اکنون هم با اینکه مکه در منطقه ای بیابانی قرار دارد بهترین محصولات و میوه ها از همه جای دنیا در آن به فراوانی یافت می شود لطفی که پروردگار تعالی در اجابت دعای حضرت ابراهیم علیه السلام که در آیه شریفه ۳۷ سوره مبارکه ابراهیم نقل شده، به این سرزمین نموده است. امروزه نیز بسیاری با اینکه می دانند قرآن کریم، همان حقّ است از ترس طرد شدن یا لطمه خوردن از دیگران به آن عمل نمی کنند و فراموش کرده اند که آنچه را هم اکنون دارند و برای حفظش تلاش می کنند را صاحب همین قرآن به آنها داده و حفظ آن دارایی ها هم فقط به اراده اوست) ولی به
یقین اکثرشان نمی دانند(عادت حکومتهای ظالم و فاسد است که هر از گاهی با فریب و رشوه، تجمعها و تظاهراتی ترتیب دهند و از شلوغی و کثرت جمعیت این را به اثبات برسانند که ما بر حقّیم. کافیست کلمه "أَکْثَر" را در قرآن کریم جستجو کنیم تا دریابیم در قرآن کریم شصت و شش بار به این واقعیت تلخ اشاره شده است که اکثر مردم نه ایمان می آورند و نه خیر وصلاحشان را می دانند و نه عقلشان را به کار می بندد و نه شاکر و مطیع پروردگار خویشند پس بر اساس قرآن کریم اغلب همرنگ اکثریت شدن نشانه حقانیت نیست و ضرب المثل "خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو" مورد استفاده اش، عمومی نمی باشد مثلًا اغلب در مورد طرز لباس پوشیدن درست است چون بهتر است انسان لباسش معمولی باشد تا انگشت نما نشود ولی در بسیاری از موارد این ضرب المثل درست نیست به عنوان مثال در جامعه امروز ما اکثرًا نماز نمی خوانند، دروغ می گویند و ظلم می کنند و همرنگی با اکثریت در این گونه موارد حاصلش، بدبختی و شقاوت دنیا و آخرت است)")
۱۱۹نَتَرَبَّصُانتظار مي کشيم(کلمه تربص هم به معناي انتظار مي‏آيد و هم به معناي حبس و جلوگیری)
۱۲۰نَتْرُکَکه ترک کنيم
۱۲۱نَتَقَبَّلُقبول مي کنيم
۱۲۲نَتَقْنَاکـَنديم - بيرون کشيديم - ريشه کن کرديم(کلمه "نتق" به معناي از ريشه کشيدن و بيرون کردن است)
۱۲۳نَتَکَلَّمَکه سخن بگوييم - که تکلم کنيم
۱۲۴نَتْلُواْمي خوانيم - تلاوت مي کنيم (تلاوت همانطور که برخواندن الفاظ اطلاق مي‏شود، بر القاء معاني آن الفاظ نيز اطلاق مي‏گردد و القاء یک معنی به این مفهوم است که کسی آنچه در نیت و ذهن خود، در مورد یک موضوع دارد را به ذهن کس دیگری بیندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نیست و می تواند از طریق یک ارتباط ذهنی صورت بگیرد. از امام صادق (عليه‏السلام) روايت شده که در مورد عبارت "الذين آتيناهم الکتاب يتلونه حق تلاوته" فرمودند : "آيات آنرا شمرده شمرده مي‏خوانند و در معناي آن تدبر نموده، به احکامش عمل ميکنند و به وعده‏هايش اميد مي‏بندند و از تهديدهايش مي‏هراسند و از داستانهايش عبرت مي‏گيرند، اوامرش را به کار بسته، نواهيش را اجتناب مي‏کنند و به خدا سوگند، معناي حق تلاوت اين است، نه اينکه تنها آياتش را حفظ کنند و
حروفش را درس بگيرند و سوره‏هايش را بخوانند و بند بند آنرا بشناسند که مثلا فلان سوره ده‏يکش چند آيه و پنج‏يکش چند است . و بسيار کساني که حروف آن را کاملا از مخرج اداء ميکنند، ولي حدود آن را ضايع ميگذارند، بلکه تلاوت به معناي تدبر در آيات آن و عمل به احکام آنست، همچنانکه خداي تعالي فرموده :"کتاب أنزلناه اليک مبارک، ليدبروا آياته"، کتابي است مبارک که بتو نازل کرديم، تا در آياتش تدبر کنند."و درجای دیگر فرمودند: يعني وقتي به آيات راجع به بهشت و دوزخش ميرسند مي‏ايستند و فکر ميکنند." بار دیگر حضرت در مورد این آیه فرمودند: "اينان که قرآن را به حق تلاوتش تلاوت ميکنند، امامان امتند")
۱۲۵نَتْلُوهُآن را مي خوانيم - آن را تلاوت مي کنيم (تلاوت همانطور که برخواندن الفاظ اطلاق مي‏شود، بر القاء معاني آن الفاظ نيز اطلاق مي‏گردد و القاء یک معنی به این مفهوم است که کسی آنچه در نیت و ذهن خود، در مورد یک موضوع دارد را به ذهن کس دیگری بیندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نیست و می تواند از طریق یک ارتباط ذهنی صورت بگیرد. از امام صادق (عليه‏السلام) روايت شده که در مورد عبارت "الذين آتيناهم الکتاب يتلونه حق تلاوته" فرمودند : "آيات آنرا شمرده شمرده مي‏خوانند و در معناي آن تدبر نموده، به احکامش عمل ميکنند و به وعده‏هايش اميد مي‏بندند و از تهديدهايش مي‏هراسند و از داستانهايش عبرت مي‏گيرند، اوامرش را به کار بسته، نواهيش را اجتناب مي‏کنند
و به خدا سوگند، معناي حق تلاوت اين است، نه اينکه تنها آياتش را حفظ کنند و حروفش را درس بگيرند و سوره‏هايش را بخوانند و بند بند آنرا بشناسند که مثلا فلان سوره ده‏يکش چند آيه و پنج‏يکش چند است . و بسيار کساني که حروف آن را کاملا از مخرج اداء ميکنند، ولي حدود آن را ضايع ميگذارند، بلکه تلاوت به معناي تدبر در آيات آن و عمل به احکام آنست، همچنانکه خداي تعالي فرموده :"کتاب أنزلناه اليک مبارک، ليدبروا آياته"، کتابي است مبارک که بتو نازل کرديم، تا در آياتش تدبر کنند."و درجای دیگر فرمودند: يعني وقتي به آيات راجع به بهشت و دوزخش ميرسند مي‏ايستند و فکر ميکنند." بار دیگر حضرت در مورد این آیه فرمودند: "اينان که قرآن را به حق تلاوتش تلاوت ميکنند، امامان امتند")
۱۲۶نَتْلُوهَاآن را مي خوانيم - آن را تلاوت مي کنيم (تلاوت همانطور که برخواندن الفاظ اطلاق مي‏شود، بر القاء معاني آن الفاظ نيز اطلاق مي‏گردد و القاء یک معنی به این مفهوم است که کسی آنچه در نیت و ذهن خود، در مورد یک موضوع دارد را به ذهن کس دیگری بیندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نیست و می تواند از طریق یک ارتباط ذهنی صورت بگیرد. از امام صادق (عليه‏السلام) روايت شده که در مورد عبارت "الذين آتيناهم الکتاب يتلونه حق تلاوته" فرمودند : "آيات آنرا شمرده شمرده مي‏خوانند و در معناي آن تدبر نموده، به احکامش عمل ميکنند و به وعده‏هايش اميد مي‏بندند و از تهديدهايش مي‏هراسند و از داستانهايش عبرت مي‏گيرند، اوامرش را به کار بسته، نواهيش را اجتناب مي‏کنند
و به خدا سوگند، معناي حق تلاوت اين است، نه اينکه تنها آياتش را حفظ کنند و حروفش را درس بگيرند و سوره‏هايش را بخوانند و بند بند آنرا بشناسند که مثلا فلان سوره ده‏يکش چند آيه و پنج‏يکش چند است . و بسيار کساني که حروف آن را کاملا از مخرج اداء ميکنند، ولي حدود آن را ضايع ميگذارند، بلکه تلاوت به معناي تدبر در آيات آن و عمل به احکام آنست، همچنانکه خداي تعالي فرموده :"کتاب أنزلناه اليک مبارک، ليدبروا آياته"، کتابي است مبارک که بتو نازل کرديم، تا در آياتش تدبر کنند."و درجای دیگر فرمودند: يعني وقتي به آيات راجع به بهشت و دوزخش ميرسند مي‏ايستند و فکر ميکنند." بار دیگر حضرت در مورد این آیه فرمودند: "اينان که قرآن را به حق تلاوتش تلاوت ميکنند، امامان امتند")
۱۲۷نَتَوَفَّيَنَّکَتورا بميرانيم
۱۲۸نُثَبِّتُاستوار مي سازيم
۱۲۹نُثَبِّتَکه استوار کنيم
۱۳۰نَجَانجات يافت
۱۳۱نَجَاةِنجات
۱۳۲نُجَازِيمجازات نمي کنيم(کلمه جزاء در اصل به معناي بي نيازي و کفايت است واصطلاحاً به عنوان پاداش متناسب باعمل از این رو که این پاداش از جهت جبران عملی که انجام شده کفایت می کند. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۱۳۳نَجَّاکُمْشما را نجات داد
۱۳۴نَجَّانَاما را نجات داد
۱۳۵نَجَّاهُمْآنان را نجات داد
۱۳۶نُجِبْتا جواب دهيم -تا اجابت کنيم(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۱۳۷نَجْدَيْنِدو سر بالايي (کلمه نجد به معناي راهي است به سوي بلندي و مراد از نجدين راه خير و راه شر است و اگر راه خير و شر را نجد خوانده، براي اين بوده که هر دو مستلزم رنج و مشقت است)
۱۳۸نَجْزِيجزا مي دهيم (کلمه جزاء در اصل به معناي بي نيازي و کفايت است واصطلاحاً به عنوان پاداش متناسب باعمل از این رو که این پاداش از جهت جبران عملی که انجام شده کفایت می کند. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۱۳۹نَجْزِيَنَّحتماً جزا مي دهيم - حتماً پاداش مي دهيم (کلمه جزاء در اصل به معناي بي نيازي و کفايت است واصطلاحاً به عنوان پاداش متناسب باعمل از این رو که این پاداش از جهت جبران عملی که انجام شده کفایت می کند. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۱۴۰نَجْزِيَنَّهُمْحتماً آنان را جزا مي دهيم - حتماً به آنان پاداش مي دهيم (کلمه جزاء در اصل به معناي بي نيازي و کفايت است واصطلاحاً به عنوان پاداش متناسب باعمل از این رو که این پاداش از جهت جبران عملی که انجام شده کفایت می کند. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۱۴۱نَجْزِيهِاو را جزا مي دهيم (کلمه جزاء در اصل به معناي بي نيازي و کفايت است واصطلاحاً به عنوان پاداش متناسب باعمل از این رو که این پاداش از جهت جبران عملی که انجام شده کفایت می کند. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۱۴۲نَجَسٌنجس - هر چيز پليدي که طبع انسان از آن تنفر داشته باشد(در عبارت"يَا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ إِنَّمَا ٱلْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلَا يَقْرَبُواْ ٱلْمَسْجِدَ ٱلْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَـٰذَا: ای کسانی که ایمان آوردید جز این نیست که مشرکان آلوده و پلیدند(مشرکانی که عقاید آلوده و پلید خود را ترویج می کنند که سرچشمه خرافاتی همچون عریان طواف نمودن اطراف کعبه می باشد) پس بعد از این سالشان(در عید قربان سال نهم هجرت آیات ابتدایی سوره مبارکه توبه به عنوان اعلان همگانی توسط حضرت علی علیه السلام برای آنها خوانده شد و چهار ماه به آنان مهلت داده شد که دست از این آداب و رسوم منحرف بردارند یا مکه را ترک کنند) به مسجدالحرام نزدیک نشوند" به نجاست و آلودگی عقیده و باطن مشرکین اشاره داد نه نجاست جسمی و اگر نجاست جسمی منظور بود از "لايدخلوا: داخل نشوند" به جای "لایقربوا" استفاده می نمود.
این حکم فقهی که تماس همراه با انتقال رطوبت با مشرکین و اهل کتاب سبب نجس شدن می شود، مدرکی قرآنی نداشته و ریشه در روایات دارد بعضی روایات این حکم را تأیید می کنند و برخی بر خلاف آنند مثلاً در روایتی، امام صادق علیه السلام وضو گرفتن با آب کوزه ای که یک یهودی از آن آشامیده را بی اشکال می داند)
۱۴۳نَجْعَلُقرار مي دهيم - قرار بدهیم (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۱۴۴نَجْعَلَکه قرار دهيم (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۱۴۵نَجْعَلَکَکه تو را قرار دهيم (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۱۴۶نَجْعَلَهُکه او را قرار دهيم (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۱۴۷نَجْعَلُهَاآن را قرار مي دهيم (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۱۴۸نَجْعَلَهَاکه آن را قرار دهيم (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۱۴۹نَجْعَلَهُمْکه آنان را قرار دهيم (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۱۵۰نَجْعَلَهُمُکه آنان را قرار دهيم (حرف ميم در آن به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است. . جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۱۵۱نَجْعَلْهُمَاتا آن دو را قرار دهيم (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۱۵۲نَجْمُهر روييدني بدون ساقه اي که از زمين سر بر مي آورد - ستاره (زرع و نجم عبارت است از آنچه از زمين مي‏رويد و مانند درخت ساقه ندارد و کلمه شجر عبارت است از آنچه که ساقه و شاخه دارد و کلمه نبات هر دو قسم روييدني را شامل مي‏شود- نجوم جمع نجم بوده و اصل در معنی کلمه "نجم" ظاهر و آشکار شدن است از این جهت هم به ستاره و اجرام آسمانی از جهت طلوع کردن نجم گفته می شود و هم به گیاهی که سر از خاک بیرون می آورد)
۱۵۳نَجِّنَاما را نجات بده
۱۵۴نَجِّنِيمرا نجات بده
۱۵۵نَجْوَاکُمْحرفهاي در گوشي شما - نجواي شما (نجوي :سخنان بيخ گوشي که گروهي با يکديگر دارند ومي‏خواهند که ديگران نشنوند)
۱۵۶نَجْوَاهُمْحرفهاي در گوشيشان - نجوايشان (نجوي :سخنان بيخ گوشي که گروهي با يکديگر دارند ومي‏خواهند که ديگران نشنوند)
۱۵۷نَجَوْتَنجات يافتي
۱۵۸نُجُومستارگان - روئیدنیهایی که ساقه ندارند(نجوم جمع نجم بوده و اصل در معنی کلمه "نجم" ظاهر و آشکار شدن است از این جهت هم به ستاره و اجرام آسمانی از جهت طلوع کردن نجم گفته می شود و هم به گیاهی که سر از خاک بیرون می آورد)
۱۵۹نَجْوَىٰسخنان بيخ گوشي که گروهي با يکديگر دارند ومي‏خواهند که ديگران نشنوند
۱۶۰نُجِّيَنجات داده شد
۱۶۱نَجِيّاًراز گويان - در حال نجوا کردن("وَقَرَّبْنَاهُ نَجِيًّا: و بسیار نزدیکش نمودیم در حال نجوا کردن(وقتی بسیار نزدیکش نمودیم به گونه ای با او سخن گفتیم که غیر از خودش کس دیگری آن سخنان را نمی شنید. نجوی :سخنان بیخ گوشی که گروهی با یکدیگر دارند و می‏خواهند که دیگران نشنوند)")
۱۶۲نَجَّيْنَانجات داديم
۱۶۳نَجَّيْنَاکَتو را نجات داديم
۱۶۴نَجَّيْنَاکُمشما را نجات داديم
۱۶۵نَجَّيْنَاهُاو را نجات داديم
۱۶۶نَجَّيْنَاهُمآن ها را نجات داديم
۱۶۷نَجَّيْنَاهُمَاآن دو را نجات دادیم
۱۶۸نُحَاسٌدود بدون شعله
۱۶۹نَحْبَهُپيمانش (کلمه نحب به معناي نذري است که محکوم به وجوب باشد، مثلا وقتي گفته مي‏شود فلان قضي نحبه معنايش اين است که فلاني به نذر خود وفا کرد)
۱۷۰نُحَرِّقَنَّهُحتماً آن را باسوهان به صورت براده در مي آوريم(" لَّنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنسِفَنَّهُ فِي ٱلْيَمِّ نَسْفًا: سوگند که به یقین آن را با سوهان به صورت براده در می آوریم سپس سوگند که به یقین آن را در دریا می پاشیم پاشیدنی نگفتنی(آن گوساله طلایی را با سوهان به صورت براده در آورده و در جاهای بسیاری از دریا، ذره ذره پخش می کنیم. چون انتظار می رفت اگر براده ها را در یک مکان بریزند باز هم تعدادی از بنی اسرائیل همان نقطه را عبادتگاه خود قرار دهند. از جمله "جَسَدًا لَهُ خُوَارٌ: جثه ای که جان نداشت و برایش صدای گوساله ای بود" در آیه شریفه ۸۸ از همین سوره مبارکه که در وصف آن گوساله آمده است می توان نتیجه گرفت که آن روایاتی که می گویند آن گوساله جان گرفته و مانند یک گوساله واقعی شده بود به دلیل اختلافشان با آیات قرآن کریم، معتبر نیستند پس در همین آیه نیز نباید "لَّنُحَرِّقَنَّهُ"، "سوگند که به یقین آن را می سوزانیم"، ترجمه نمود چون طلا نمی سوزد بلکه ذوب می گردد)")
۱۷۱نَحْسٍشوم - نحس
۱۷۲نَحِسَاتٍدائماً شومها - دائماً نحسها - دائماً غبار آلودها (جمع نحِس (صفت مشبهه از نحس)که ضد سعد است . و ايام نحسات يعني ايام شوم . بعضي هم گفته‏اند : ايام نحسات به معناي روزهاي غباري و خاک‏آلود است، به طوري که مردم يکديگر را نبينند)
۱۷۳نَحْشُرُمحشور کنيم(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و اجبار است در عباراتی نظیر "إِنَّ رَبَّکَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ: به يقين پروردگار تو همان است که آنان را محشور می کند" به زنده کردن مجدد و بیرون کشیدن آنها از قبرها برای حسابرسی اعمالشان اشاره دارد)
۱۷۴نَحْشُرَنَّهُمْحتماً آنها را محشور مي کنيم(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و اجبار است در عباراتی نظیر "إِنَّ رَبَّکَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ: به يقين پروردگار تو همان است که آنان را محشور می کند" به زنده کردن مجدد و بیرون کشیدن آنها از قبرها برای حسابرسی اعمالشان اشاره دارد)
۱۷۵نَحْشُرُهُمحشورش مي کنيم(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و اجبار است در عباراتی نظیر "إِنَّ رَبَّکَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ: به يقين پروردگار تو همان است که آنان را محشور می کند" به زنده کردن مجدد و بیرون کشیدن آنها از قبرها برای حسابرسی اعمالشان اشاره دارد)
۱۷۶نَحْشُرُهُمْمحشورشان مي کنيم(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و اجبار است در عباراتی نظیر "إِنَّ رَبَّکَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ: به يقين پروردگار تو همان است که آنان را محشور می کند" به زنده کردن مجدد و بیرون کشیدن آنها از قبرها برای حسابرسی اعمالشان اشاره دارد)
۱۷۷نُحْضِرَنَّهُمْحتماً آنان را احضار مي کنيم
۱۷۸نَحْفَظُحفظ مي کنيم(حفظ:ضبط کردن صورت آن چيزي است که براي ما معلوم شده است، به طوري که هيچ دگرگوني و تغييري در آن پيدا نشود)
۱۷۹نَحْلزنبور- زنبورها(نَحلة : یک زنبور)
۱۸۰نِحْلَةًعطيه‏ و هديه اي مجاني که بدون گرفتن بهايي به کسي دهند
۱۸۱نَحْنُما
۱۸۲نَحْيَازنده مي شويم - به دنيا مي آييم
۱۸۳نُحْيِيزنده مي کنيم
۱۸۴نُحْيِيَتا زنده کنیم
۱۸۵نُحْيِيَنَّهُحتماً او را زنده می کنیم - به یقین به او حیات و زندگی می بخشیم
۱۸۶نَخَافُمي ترسيم ("خوف" انتظار ضرر و شرّی است که باعث می گردد برای جلوگیری از آن شرّ و ضرر انسان دست به کاری بزند و "خشیت" اضطرابی است که در نتیجه این خوف و ترس در دل واقع می گردد به همین دلیل در پیامبران خوف ایجاد می گردد ولی در مورد کسی غیر از پروردگار تعالی خشیت ندارند زیرا به علم و قدرت برتر پشتیبان خود یعنی پروردگارشان ایمان دارند: "لَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا ٱللَّهَ: از بیم و ترس شرّ احدی در دلشان اضطراب ایجاد نمی شود")
۱۸۷نَخْتِمُمُهر نهاديم (روی در جعبه یا بسته ای را که می خواستند مطمئن شوند کسی جز آن که بسته قرار است به دست او برسد، آن راباز نمی کند قطعه ای از جنسی شبیه گل می چسباندند و روی آن مهر مخصوصی می زدند. شکسته نشدن این مهر نشانه ای بود که این جعبه یا بسته، باز نشده و نه چیزی به آن اضافه گشته و نه کم شده است و ختم و مهر کردن کنايه است از بستن چيزي به طوري که باز نشود و مهر زدن بر دلها استعاره ای ایست برای اینکه دیگر نور هدایتی وارد آن نمی شود)
۱۸۸نَخِرَةًپوسيده شده و متلاشي شده
۱۸۹نُخْرِجُخارج مي کنيم
۱۹۰نُخْرِجَکه خارج کنيم
۱۹۱نُخْرِجُکُمْشما را خارج مي کنيم
۱۹۲نَخْرُجَنَّحتماً خارج مي شويم - حتماً بيرون مي آييم
۱۹۳نُخْرِجَنَّکَحتماً تو را بيرون مي کنيم
۱۹۴نُخْرِجَنَّکُمحتماً شما را بيرون مي کنيم
۱۹۵نُخْرِجَنَّهُمحتماً آنان را بيرون مي کنيم- حتماً آنان را اخراج مي کنيم
۱۹۶نَخْزَىٰکه خوار و رسوا شويم (از خزي به معني :خواري و هر پستي ديگري است که آدمي از آن شرم داشته باشد)
۱۹۷نَخْسِفْ بِـپنهان کنيم-بپوشانيم (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله قبلي بوده. خسوف قمر به معناي پنهان شدن قرص ماه و پوشيده شدنش به ظلمت و سايه است و اگر گفته شود : خسف الله به الأرض معنايش اين است که خداوند او را در زمين پوشانيد)
۱۹۸نَخْشَيٰمي ترسيم
۱۹۹نُخْفِيمخفي مي کنيم
۲۰۰نَخْلنخل - درخت خرما - نخلها - درختان خرما(مفرد آن "نَخْلَة" می باشد)
۲۰۱نَخْلَةِیک نخل -یک درخت خرما
۲۰۲نَخُوضُداخل در گفتگوي باطل مي شويم -حرفي از روي شوخي مي زنيم (کُنَّا نَخُوضُ :داخل در گفتگوي باطل مي شديم، خوض : داخل شدن در سخن باطل.خوض به معناي داخل شدن در سخن باطل همچنين ورود در آب و عبور کردن در آن است، ولي به طور استعاره در ورود در امور و کارها نيز استعمال مي‏شود و در قرآن کریم بیشتر در مورد کارهای مذموم و ناپسند استعمال شده است)
۲۰۳نُخَوِّفُهُمْآنان را مي ترسانيم - به آنان هشدار مي دهيم(خوف:انتظار ضرر)
۲۰۴نَخِيلٍنخلها - درختان خرما
۲۰۵نِدَاءبا صدای بلند صدا زدن(دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است. " وَمَثَلُ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ کَمَثَلِ ٱلَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لَا يَسْمَعُ إِلَّا دُعَاءً وَنِدَاءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ : و مثال کساني که كافر شدند مانند كسي است كه بر سر آنچه جز خواندن و صدا زدنی نمی شنود، براي رهائيش از خطر، فرياد مي زند(مثل گوسفند که از فریاد چوپان فقط رویش را بر می گرداند و معنیش را نمی فهمد). کر و لال و کور، پس آنان عقلشان را به کار نمي اندازند(صداي هدايت کننده را مي شنوند ولي مفهومي از آن درک نمي کنند)")
۲۰۶نَدَامَةَپشيماني
۲۰۷نُدَاوِلُهَاآن را دست به دست مي گردانيم (از مداولة به معناي دست به دست دادن چيزي است)
۲۰۸نُدْخِلْکُمشما را داخل مي کنيم (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۲۰۹نُدْخِلَنَّهُمْحتماً آنان را داخل مي کنيم
۲۱۰نُدْخِلُهُمْآنان را داخل مي کنيم
۲۱۱نَدْعُتا بخوانيم - تا دعوت کنيم(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۲۱۲نَدْعُواْمي خوانيم- دعوت مي کنيم - صدا می زنیم
۲۱۳نَدْعُوهُاو را مي خوانديم
۲۱۴نَدُلُّکُمْشما را راهنمايي کنيم
۲۱۵نَدِيّاًمجلس - مجلس مشورت
۲۱۶نُذُرهشدارها - بيم دهندگان - رسولان (جمع نذير)
۲۱۷نَذْرِنذر(کلمه نذر به معناي اين است که انسان چيزي بر خود واجب کند که واجب نباشد)
۲۱۸نَذَرُوا مي گذاريم
۲۱۹نَذَرَکه وا گذاريم - تا رها کنیم
۲۲۰نُذْراًبيم و هشدار
۲۲۱نَذَرْتُنذر کردم (کلمه نذر به معناي اين است که انسان چيزي بر خود واجب کند که واجب نباشد)
۲۲۲نَذَرْتُمنذر کرديد (کلمه نذر به معناي اين است که انسان چيزي بر خود واجب کند که واجب نباشد)
۲۲۳نَذَرُهُمْآنان را وا مي گذاريم
۲۲۴نُذِقْهُبه او مي چشانيم
۲۲۵نَذْکُرَکَکه تو را ياد کنيم - که ذکر تو بگوييم ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۲۲۶نَذِلَّکه خوار و ذليل شويم (کلمه ذلت است مخالف عزّت که در اصل لغت به معناي چيزي است که دست‏يابي بدان آسان است، حال چه دستيابي محقق و چه فرضي، در قرآن کريم آمده : ضربت عليهم الذلة و المسکنة و نيز آمده : و اخفض لهما جناح الذل و نيز فرموده : اذلة علي المؤمنين)
۲۲۷نُذُورَهُمْنذرهايشان(کلمه نذر به معناي اين است که انسان چيزي بر خود واجب کند که واجب نباشد)
۲۲۸نَذْهَبَنَّ بِـقطعآً ببريم - کلاً ببریم("فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِکَ فَإِنَّا مِنْهُم مُّنتَقِمُونَ: پس حال که این گونه است اگر تورا کلاً ببریم(جانت را بگیریم) پس در این صورت هم به یقین از آنان انتقام گیرنده ایم(ای پیامبر حتی اگرجان تو را بگیریم و از این دنیا بروی نیز از آنها انتقام می گیریم یعنی ممکن است انتقام از آنها در مدت عمر تو اتفاق نیفتد و پس از وفات تو واقع شود)"
۲۲۹نَذِيرٌبيم دهنده - ترساننده - پيامبر
۲۳۰نُذِيقَنَّحتماً مي چشانيم
۲۳۱نُذِيقَنَّهُمْحتماً به آنان مي چشانيم
۲۳۲نُذِيقُهُبه او مي چشانيم
۲۳۳نُذِيقُهُممي چشانيم
۲۳۴نُذِيقَهُمْکه به آنان بچشانيم
۲۳۵نَرَاکَتو را مي بينيم
۲۳۶نَرَاهُآن را مي بينيم
۲۳۷نَرَاهَاآن زن را مي بينيم
۲۳۸نَرِثُبه ارث مي بريم (ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده)
۲۳۹نَرِثُهُاز او به ارث مي‏بريم (ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده)
۲۴۰نَرْجُمَنَّکُمْحتماً سنگسارتان مي کنيم(در برخی تفاسیر و ترجمه ها مجازات زن شوهر دار و مرد زن داری که زنا کرده اند را "سنگسار" نوشته اند که سند قرآنی ندارد و بعید است که جایی که قرآن، حکم تازیانه را در مورد زنا حتی با مشخص نمودن تعدادش بیان نموده، از ذکر موضوع سنگسار که دارای اهمیت بیشتری است، صرفنظر و آن را موکول به روایات کند جدای از اینکه در سوره مبارکه نساء آیه شریفه ۲۵ مجازات کنیز را نصف زن شوهر دار آزاد تعیین نموده که بدیهی است اگر حکم او سنگسار بود، نصف شدن این مجازات، معنی نمی دهد همچنین به صورت معرفه و شناخته شده آوردن "ٱلْعَذَابَ" در عبارت "وَيَدْرَأُ عَنْهَا ٱلْعَذَابَ: و از آن زن(همان زن شوهر دار) همان عذاب(همان عذاب صد ضربه شلاقی که در چهار آیه قبل به آن اشاره شد) را دفع می کند" در آیه شریفه شش از سوره مبارکه نور که رجوعش به همان عذاب صد ضربه شلاق در آیه شریفه دو از همان سوره است، نشان می دهد که بر مبنای آیات قرآن کریم تفاوتی بین حکم زنای شخص همسر دار و بدون همسر نیست. علاوه بر این در آیاتی که مجازات زنا را بیان نموده جملات حالت عمومی دارد و موردی را جدا نکرده است و به فرموده خود معصومین علیهم السلام نباید به روایت مخالف با قرآن اعتنا نمود)
۲۴۱نُرَدُّباز گردانده شويم
۲۴۲نَرُدَّهَاکه آن را باز گردانيم
۲۴۳نَرْزُقُکَتو را رزق و روزي مي دهيم (رزق یعنی عطا و بخشش مدت دار یا هميشگی و هر چيزي که دخالتي در بقاء موجودي داشته باشد رزق آن موجود شمرده مي‏شود )
۲۴۴نَرْزُقُکُمْشما را رزق و روزي مي دهيم (رزق یعنی عطا و بخشش مدت دار یا هميشگی و هر چيزي که دخالتي در بقاء موجودي داشته باشد رزق آن موجود شمرده مي‏شود )
۲۴۵نَرْزُقُهُمْبه آنان رزق و روزي مي دهيم (رزق یعنی عطا و بخشش مدت دار یا هميشگی و هر چيزي که دخالتي در بقاء موجودي داشته باشد رزق آن موجود شمرده مي‏شود )
۲۴۶نُرْسِلَتا بفرستيم
۲۴۷نُرْسِلَنَّحتماً مي فرستيم
۲۴۸نَرْفَعُبالا مي بريم
۲۴۹نَرَيمي بينيم - که ببينيم
۲۵۰نُرِينشان مي دهيم
۲۵۱نُرِيَکه نشان دهيم
۲۵۲نُرِيدُمي خواهيم - اراده مي کنيم
۲۵۳نُرِيَکَتا به تو نشان دهيم
۲۵۴نُرِيَنَّکَحتماً به تو نشان دهيم
۲۵۵نُرِيَهُتا به او نشان دهيم
۲۵۶نَزَّاعَةًبسيار کنَنده (صيغه مبالغه نزع نزع به معناي کندن چيزي از جائي است که در آن استقرار يافته)
۲۵۷نَزِدْمي افزاييم(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۲۵۸نَزْدَادُاضافه مي کنيم
۲۵۹نَزَعَبيرون کشيد (ازکلمه نزع به معناي کندن چيزي از جائي است که در آن استقرار يافته)
۲۶۰نَزَعْنَاکنديم - بيرون کشيديم (ازکلمه نزع به معناي کندن چيزي از جائي است که در آن استقرار يافته)
۲۶۱نَزَعْنَاهَاآن را از او سلب کرديم (ازکلمه نزع به معناي کندن چيزي از جائي است که در آن استقرار يافته)
۲۶۲نَزَغَتحريک کرد- آشوب به پا نمود(کلمه نزغ به معناي نخس است، يعني سيخ و يا تازيانه زدن به پهلوي حيوان و يا به عقب آن تا تحريک شود و تندتر برود و کلمه ما در جمله اما ينزغنک زايده است و اصل آن و ان ينزغنک مي‏باشد)
۲۶۳نَزْغٌتحريک (کلمه نزغ به معناي نخس است، يعني سيخ و يا تازيانه زدن به پهلوي حيوان و يا به عقب آن تا تحريک شود و تندتر برود و کلمه ما در جمله اما ينزغنک زايده است و اصل آن و ان ينزغنک مي‏باشد)
۲۶۴نُزُلآنچه برای پذیرایی مسافری که در راه است از قبل آماده می کنند و نخستین پذیرایی(پذیرایی های بهتر در پی آن است) از او محسوب می شود - پذيرايي که در ابتداي ورود از شخصي مي نمايند - هر خوردني و نوشيدني که ميزبان به وسيله آن از ميهمان خود پذيرايي مي‏کند و حرمتش را پاس مي‏دارد - غذا و نوشيدني و ساير مايحتاجي که براي مسافر قبل از آمدنش فراهم مي‏کنند
۲۶۵نَزَّلَبسیار و به تدریج نازل کرد(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۲۶۶نُزِّلَبسیار و به تدریج نازل شد(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۲۶۷نَزَلَنازل شد
۲۶۸نَزَلَ بِهِبه همراه آن نازل شده است("نَزَلَ بِهِ ٱلرُّوحُ ٱلْأَمِينُ(شعراء۱۹۳): به همراه آن روح الأمين(روح همواره و بسیار امن و امانتدار) نازل شده است(از آیه "قُلِ ٱلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي: بگو روح حاصل از امر پروردگار من است"، برداشت می گردد که امر الهی برای تأثیر در عالم، تبدیل به موجودی به نام روح می شود که این روح با هر چیز یا هر کسی که اسباب اجرای حکم الهی است همراه می شود به عنوان مثال این روح پیامبران و ائمه اطهار علیهم السلام را در تبلیغ و حفظ دین الهی همراهی و یاری می کند و چون همراه و یاور جبرئیل یا فرشته وحی می شود در قرآن کریم "روح القدس(روح پاکیها)" یا "روح الأمین: روح همواره و بسیار امن و امانتدار"، نامیده می شود. بنا به روایتی از امام باقر علیه السلام، به دلیل شباهت حرکتش به باد(ریح)، چنین نامیده شده است. این نزول قرآن به همراه روح به قلب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم غیر از نزول آن توسط جبرئیل به ایشان است که همراه با شنیدن صدای وحی و دیدن فرشته وحی بوده است که در سوره مبارکه تکویر به آن اشاره شده است)")
۲۶۹نَزْلَةًيک دفعه نزول - يک بار پايين آمدن - نزولي خاص(وزن فعلة به معنی اصلی ریشه خود، کلمات "نوعی خاص" یا "یکباره" را اضافه می کند و نزلة يعني نوع خاصي نزول ويا به معني يک بار انجام کاري است که در آن صورت به معني يک نزول مي شود)
۲۷۰نَزَّلْنَابه تدریج و با کیفیتی عالی نازل کرديم - به تدریج و با کیفیتی عالی فرو فرستاديم(از معانی که رفتن به باب تفعیل به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام تدریجی با کیفیت عالی آن فعل می باشد. انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۲۷۱نَزَّلْنَاهُآن را به تدریج و با کیفیتی عالی نازل کرديم -آن را به تدریج و با کیفیتی عالی فرو فرستاديم(از معانی که رفتن به باب تفعیل به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام تدریجی با کیفیت عالی آن فعل می باشد. انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۲۷۲نَزَّلَهُآن را به تدریج و با کیفیتی عالی نازل کرد - آن را به تدریج و با کیفیتی عالی فرو فرستاد(از معانی که رفتن به باب تفعیل به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام تدریجی با کیفیت عالی آن فعل می باشد. انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۲۷۳نُزُلُهُمْپذيرايي ابتدايي ورودشان (نُزُل: پذيرايي که در ابتداي ورود از شخصي مي نمايند یا هر خوردني و نوشيدني که ميزبان به وسيله آن از ميهمان خود پذيرايي مي‏کند و حرمتش را پاس مي‏دارد یا غذا و نوشيدني و ساير مايحتاجي که براي مسافر قبل از آمدنش فراهم مي‏کنند که احتمال اول بیشتر است)
۲۷۴نِسَاءِزنان (کلمه نساء جمعي است که مفردي از جنس خود ندارد)
۲۷۵نِسَاءَنَازنان ما(کلمه نساء جمعي است که مفردي از جنس خود ندارد)
۲۷۶نِسَاؤُکُمْزنانتان (کلمه نساء جمعي است که مفردي از جنس خود ندارد)
۲۷۷نِسَائِهِمْزنانشان (کلمه نساء جمعي است که مفردي از جنس خود ندارد)
۲۷۸نِسَائِهِنَّزنانشان (کلمه نساء جمعي است که مفردي از جنس خود ندارد)
۲۷۹نُسَارِعُشتاب مي کنيم
۲۸۰نَسْأَلَنَّحتماً مي پرسيم (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۲۸۱نَسْأَلَنَّهُمْاز آنان حتماً مي پرسيم - از آنان حتماً بازخواست می کنیم(اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۲۸۲نَسَباًخويشاوندي ولادتی(نسب يعني همان رابطه‏اي که يک فرد از انسان را از جهت ولادت و اشتراک در رحم به فرد ديگر مرتبط مي‏سازد. "وَهُوَ ٱلَّذِي خَلَقَ مِنَ ٱلْمَاءِ بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَصِهْرًا وَکَانَ رَبُّکَ قَدِيرًا(فرقان۵۴): و او کسی است که از آن آب(نطفه) بشری را خلق نمود بدین شکل که قرارش داد به صورت خويشاوندي ولادتی(نسب يعني همان رابطه ‏اي که يک فرد از انسان را از جهت ولادت و اشتراک در رحم به فرد ديگر مرتبط مي‏ سازد) و خویشاوندی از طریق ازدواج(خويشاوندي که به سبب ازدواج با زني با بستگان او ايجاد مي شود. مراد از صهر محرميت از ناحيه زن است) زیرا پروردگارت، هميشه و بي اندازه توانایی است که قدر و اندازه هر چیزی را او تعيين مي کند(خلق در اصل به معنای تقدیر(مشخص نمودن اندازه ها) است.
در واقع اصل خلقت که همان تعیین ویژگیها و اندازه هاست در همان مرحله آغازین آفرینش هر موجود اتفاق می افتد چون در واقع تمام این اطلاعات در ملکول DNA که در هسته سلول اولیه قرار دارد، ذخیره شده است که نیمی از این خصوصیات از سوی پدر به این سلول وارد شده(نسب) و نیمی از طریق مادر(صهر) و سپس بر اساس همان اطلاعات، آن موجود صورت و شکل می گیرد که هر موجودی در این نقطه ابتدایی به صورت قطره آبی است که آیه نیز به زیبایی به همین نکته اشاره دارد. در روایات متعددی آمده است که بعد از نزول این آیه و آیه قبل پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم به امر الهی حضرت فاطمه سلام الله علیها را به ازدواج امام علی علیه السلام درآورد)")
۲۸۳نُسَبِّحُتسبيح مي گوييم-منزه وعاري از هر عيبي مي دانيم (تسبيح : منزه و عاري از عيب دانستن)
۲۸۴نُسَبِّحَکَکه تسبيح تو گوييم (تسبيح : منزه و عاري از عيب دانستن)
۲۸۵نَسْتَبِقُمسابقه بدهيم
۲۸۶نَسْتَحْيِيزنده مي گذاريم
۲۸۷نَسْتَعِينُیاری می طلبیم
۲۸۸نَسْتَنسِخُنسخه برداري مي کنيم - مينويسيم(کُنَّا نَسْتَنسِخُ :نسخه برداري مي کرديم.کلمه نسخ به معناي از بين بردن چيزي است به وسيله چيزي که دنبال آن قرار دارد، مانند از بين رفتن سايه به وسيله آفتاب و از بين رفتن آفتاب به وسيله سايه‏اي که دنبالش مي‏آيد و از بين رفتن جواني به وسيله پيري، که به دنبالش مي‏آيد .و نسخ کتاب عبارت از آن است که صورت آن کتاب را به کتابي ديگر منتقل سازي، به طوري که مستلزم از بين رفتن صورت اول نباشد، بلکه صورتي مثل آن در ماده‏اي ديگر پديد آري، مانند نقش کردن خطوط يک مهر در موم‏هاي متعدد و استنساخ به معناي پيشي گرفتن در نسخ چيزي است لذا منظور از عبارت " انا کنا نستنسخ ما کنتم تعملون" اين است که اعمال ما نسخه اصلي بوده و از آنها نسخه برداري مي کردند)
۲۸۹نَسْجُدُسجده کنيم
۲۹۰نُسْخَتِهَانسخه و رونوشت آن (کلمه نسخ به معناي از بين بردن چيزي است به وسيله چيزي که دنبال آن قرار دارد، مانند از بين رفتن سايه به وسيله آفتاب و از بين رفتن آفتاب به وسيله سايه‏اي که دنبالش مي‏آيد و از بين رفتن جواني به وسيله پيري، که به دنبالش مي‏آيد .و نسخ کتاب عبارت از آن است که صورت آن کتاب را به کتابي ديگر منتقل سازي، به طوري که مستلزم از بين رفتن صورت اول نباشد، بلکه صورتي مثل آن در ماده‏اي ديگر پديد آري، مانند نقش کردن خطوط يک مهر در موم‏هاي متعدد و استنساخ به معناي پيشي گرفتن در نسخ چيزي است لذا منظور از عبارت " انا کنا نستنسخ ما کنتم تعملون" اين است که اعمال ما نسخه اصلي بوده و از آنها نسخه برداري مي کردند)
۲۹۱نَسْخَرُ مِنکُمْشما را مسخره مي کنيم - شما را وادار به انجام کاري خلاف ميل باطنيتان مي کنيم (سخريه به معناي اين است که انسان کاري را بر خلاف هدف و قصد و غرضش، انجام دهد، به طوري که هر بيننده‏اي به کم عقلي انجام دهنده آن کار پي ببرد و فرق ميان سخريه و بازي اين است که در سخريه معناي خدعه و نيرنگ و ناقص جلوه دادن طرف مي‏باشد و معلوم است که طرف بايد موجودي جاندار باشد تا بشود با او نيرنگ کرد به خلاف لعب و بازي که با جمادات نيز ممکن است. معنی اصلی کلمه "تمسخر" که در واقع با کلمه تسخیر از یک ریشه می باشد این است که کسی را وادار به کاری کنند که به هدف و مقصود اصلی او از انجام آن کار منتهی نشود و نتیجه ای برعکس از کار خود بگیرد مثل اینکه جعبه ای خالی را به عنوان هدیه به کسی بدهید و او به قصد یافتن هدیه، زحمت باز کردن آن جعبه را متحمل شود ولی به قصد و هدف اصلی خود از این کار که به دست آوردن هدیه است، نمی رسد. "سخرت منه" معنايش اين است که من او را مسخره کردم وسُخريه وسِخريه به آن عملي گفته مي‏شود که مسخره کننده در مسخرگي خود از آن استفاده مي‏کند)
۲۹۲نَسْراًنام يکي از پنج بت مهم قوم نوح (اين پنج بت عبارت بودند از ود و سواع و يغوث و يعوق و نسر)
۲۹۳نَسْفاًپراکندگي وصف ناشدني - پراکندگي کامل (وقتي گفته مي‏شود : فلاني گندم را نسف کرد، معنايش اين است که آن را با منسف بالا انداخت تا پوستهايش بپرد. " لَّنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنسِفَنَّهُ فِي ٱلْيَمِّ نَسْفًا: سوگند که به یقین آن را با سوهان به صورت براده در می آوریم سپس سوگند که به یقین آن را در دریا می پاشیم پاشیدنی نگفتنی(آن گوساله طلایی را با سوهان به صورت براده در آورده و در جاهای بسیاری از دریا، ذره ذره پخش می کنیم. چون انتظار می رفت اگر براده ها را در یک مکان بریزند باز هم تعدادی از بنی اسرائیل همان نقطه را عبادتگاه خود قرار دهند. از جمله "جَسَدًا لَهُ خُوَارٌ: جثه ای که جان نداشت و برایش صدای گوساله ای بود" در آیه شریفه ۸۸ از همین سوره مبارکه که در وصف آن گوساله آمده است می توان نتیجه گرفت که آن روایاتی که می گویند آن گوساله جان گرفته و مانند یک گوساله واقعی شده بود به دلیل اختلافشان با آیات قرآن کریم، معتبر نیستند پس در همین آیه نیز نباید "لَّنُحَرِّقَنَّهُ"، "سوگند که به یقین آن را می سوزانیم"، ترجمه نمود چون طلا نمی سوزد بلکه ذوب می گردد)")
۲۹۴نُسِفَتْپراکنده شدند (وقتي گفته مي‏شود : فلاني گندم را نسف کرد، معنايش اين است که آن را با منسف بالا انداخت تا پوستهايش بپرد)
۲۹۵نَسْفَعاًبه شدت جذب مي کنيم -محکم مي گيريم (کلمه سفع به معناي جذب و گرفتن شديد است)
۲۹۶نُسْقِطْمي اندازيم - مي افکنيم(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۲۹۷نُسْقِيکُمبه شما مي نوشانيم
۲۹۸نُسْقِيَهُتا آن را بنوشانيم
۲۹۹نُسُکٍعبادتي که مشتمل بر قرباني و ذبح هم هست
۳۰۰نُسْکِنَنَّکُمُحتماً شما را ساکن خواهيم کرد
۳۰۱نُسُکِيعبادت من (نُسُک :عبادتي که شامل ذبح و قرباني کردن هم مي شود)
۳۰۲نَسْلَنسل-نژاد (کلمه نسل به معناي ولادت و جدا شدن فرزند از پدر و مادر است)
۳۰۳‏نَسْلَخُبيرون مي کشيم (از مصدر سلخ است که به معناي بيرون کشيدن (اگر با "مِن"متعدي شود)يا کندن(اگر با "عَن "متعدي شود) است و در عبارت "وَءَايَةٌ لَّهُمْ ٱللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ ٱلنَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ " به معني بيرون کشيدن است)
۳۰۴نَسْلُکُهُآن را برديم -آن را نفوذ داديم - آن را وارد کرديم(از کلمه سلوک به معناي نفوذ کردن و نفوذ دادن است)
۳۰۵نُسْلِمَکه تسليم باشيم
۳۰۶نَسْلَهُنسلش-نژادش (کلمه نسل به معناي ولادت و جدا شدن فرزند از پدر و مادر است)
۳۰۷نَسْمَعُمي شنويم (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۳۰۸نَسُواْاز ياد بردند - فراموش کردند
۳۰۹نِسْوَةٌزنان
۳۱۰نَسُوقُمي رانيم - به جلو هُل می دهیم(از مصدرسياقه به معناي وادار کردن به راه رفتن است، در صورتي که راننده در عقب قرار داشته باشد،به عکس قيادت که به معناي کشيدن از جلو است)
۳۱۱نَسُوهُآن را فراموش کردند
۳۱۲نُسَوِّيَکه درست ونيکو بازسازي کنيم (از مصدر تسويه به معني قرار دادن هرجزء از يک ترکيب در جاي مناسبش)
۳۱۳نُسَوِّيکُمشما را برابر و مساوي قرار مي دهيم("إِذْ نُسَوِّيکُم بِرَبِّ ٱلْعَالَمِينَ(شعراء۹۸): (ادامه صحبت جهنمیان با کسانی که به جای پروردگار تعالی می پرستیدند و فرامینشان را با آنکه بر خلاف رضای الهی بود اطاعت می نمودند)هنگامی که شما را با پروردگار جهانها و جهانیان مساوی و برابر قرار می دادیم(وقتی با استفاده از کلماتی نظیر"أذا"، "إِذْ" و " لمّآ " به معنی زمانی که، به روایت گذشته پرداخته شود فعل مضارع را می توان ماضی، معنی نمود و در این حالت به تکرار آن فعل در گذشته اشاره دارد. پس در اینجا مضارع آوردن "یلقون" به تکرار این عمل اشاره دارد)")
۳۱۴نَسِيَفراموش کرد("فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَدًا لَهُ خُوَارٌ فَقَالُواْ هَـٰذَا إِلَـٰهُکُمْ وَإِلَهُ مُوسَىٰ فَنَسِيَ: آنگاه برایشان جثه ای که جان نداشت و برایش صدای گوساله ای بود(از گوساله بودن فقط شکل آن و صدایی را داشت. به فرموده امام صادق علیه السلام وقتی قومی مانند قوم بنی اسرائیل پس از دیدن این همه معجزه باز هم گمراهی را می پسندند پروردگار متعال هم، بهانه لازم را به دستشان می دهد و گوساله سامری را با صدایی برایشان جذاب تر هم می کند: "چندین چراغ دارد و بیراهه می رود***بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش(سعدی)") خارج کرد(از درون قالبی که طلاهای ذوب شده را درآن ریخته بودند) پس گفتند: "این معبود شماست و معبود موسی ولی فراموش کرد"(منظورشان این بود که موسی خودش هم فراموش کرده که خدایش این گوساله است ولی ما کشفش کردیم.
از فعل "قَالُواْ: گفتند"، معلوم می شود که سامری تعدادی را هم از قبل با فریب یا رشوه با خودش همراه کرده و در میان جمعیت جا داده بود تا در هنگام رونمایی از گوساله و بلند شدن صدای آن این جملات را بگویند تا بقیه مردم هم با آنها همراه شوند این هم شیوه ی معمول حاکمان ستمگر در طول تاریخ و همچنین زمان حال است که تعدادی مزدور در میان مردم عادی جا می دهند تا اعتقاد باطلی که آنها در جهت تأمین منافعشان، می خواهند که مردم داشته باشند را در میان مردم جار بزنند تا افکار عمومی را در همان جهتی مسیر دهی کنند که آنها را به مقاصد پلیدشان می رساند)")
۳۱۵نَسِيءُتأخير انداختن - تأخير انداخته شده (رسم عرب در جاهليت چنين بود که وقتي قصد داشتند در يکي از چهار ماه حرام که جنگ در آنها حرام بوده، جنگ کنند موقتا حرمت آن ماه را برداشته به ماهي ديگر مي‏دادند تا از طرفي مقصودشان فراهم گردد و از طرفي تعداد ماههاي حرام نيز مطابق و هماهنگ با آنچه خداوند حرام کرده باشد و آن ماهي را که حرمتش را برداشته بودند نسي‏ء مي‏ناميدند .عرب معتقد به حرمت اين چهار ماه بوده و با اينکه مشرک بودند از ملت و شريعت ابراهيم اين سنت را به ارث برده بودند، ليکن چون کار دائمي آنان قتل و غارت بوده و بسياري از اوقات نمي‏توانستند سه ماه پشت سر هم دست از جنگ بکشند، لذا بر آن شدند که در مواقع ضرورت، حرمت يکي از آن ماهها را به ماه ديگري بدهند و آزادانه به قتل و غارت بپردازند و معمولا حرمت محرم را به صفر مي‏دادند و در محرم به قتل و غارت پرداخته در صفر آن را ترک مي‏کردند و گاهي اين معاوضه را تا چند سال ادامه داده، آنگاه دوباره محرم را حرام مي‏کردند و اين کار يعني تغيير حرمت محرم به صفر را جز در ذي الحجة انجام نمي‏دادند آن هم بوسیله اعلام توسط شخص خاصی که متصدی این کار بود و البته این کار با تطمیع اوتوسط ذی نفعان این تغییر، صورت می گرفت)
۳۱۶نَسِيّاًفراموش کننده - فراموشکار(استفاده از وزن فعیل(صفت مشبهه) به عنوان اسم فاعل)
۳۱۷نَسِيَاآن دو فراموش کردند - آن دو غافل شدند("فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَيْنِهِمَا نَسِيَا حُوتَهُمَا فَـٱتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي ٱلْبَحْرِ سَرَبًا: پس وقتی که آن دو نفر به محل جمع شدن آن دو(دریا) رسیدند از ماهیشان غافل شدند در نتیجه راهش را در دریا گرفت به شکلی که به سرعت به اعماق آب رفت و از نظر ناپدید شد(از آیه بعد معلوم می شود که این ماهی را به عنوان غذا با خود برداشته بودند و از دو آیه بعد مشخص می گردد که این ماهی مرده بوده(نمک سود یا پخته) و به حالتی معجزه وار زنده شده و شناکنان به اعماق آب فرو رفته و از نظر ناپدید گشته است")
۳۱۸نَسْياًهر چيز حقير و ناچيزي که بايد فراموش شود("فَأَجَاءَهَا ٱلْمَخَاضُ إِلَىٰ جِذْعِ ٱلنَّخْلَةِ قَالَتْ يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَـٰذَا وَکُنتُ نَسْيًا مَّنسِيًّا: پس طولی نکشید که آن درد زایمان او را به سوی تنه آن درخت نخل آورد(در عبارت "فَأَجَاءَهَا ٱلْمَخَاضُ"، حرف اضافه "فَـ"، معنای "پس طولی نکشید" را به ترجمه اضافه می کند چون استفاده از "فَـ" در جملاتی این چنینی نشان می دهد که فعل دوم که نتیجه افعال قبل از خود(فَحَمَلَتْهُ فَـٱنتَبَذَتْ) می باشد در کوتاهترین فاصله زمانی نسبت به آنها رخ داده است که روایتی از امام باقر علیه السلام نیز آن را تأیید می کند که به جای نه ماه، در عرض یک ساعت عیسی در رحم مادرش علیهما السلام به حد کمال رسید) گفت: "ای کاش من قبل از این مرده بودم و حقير و ناچيزي که بايد فراموش شود و مورد فراموشي واقع شده از روي بي اعتنايي بودم(در واقع وقتی به یاد این افتاد که چه عذری باید برای همه کسانی که در بنی اسرائیل او را به پاکی می شناختند، بیاورد که بدون ازدواج صاحب فرزند شده است، آرزوی مرگ نمود و اینکه کاش هم این قدر شناخته شده نبود و هم آنها هم که او را می شناختند فراموشش کرده بودند)")
۳۱۹نَسِيتَاز ياد بردي - فراموش کردي
۳۲۰نَسِيتُاز ياد بردم- فراموش کردم
۳۲۱نَسِيتُمْاز ياد برديد - فراموش کرديد
۳۲۲نَسِيتَهَاآن را از ياد بردي - آن را فراموش کردي(شامل "نادیده گرفتن" که فراموش کردن عمدی می باشد نیز می شود نظیر: "قَالَ کَذَالِکَ أَتَتْکَ ءَايَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَکَذَالِکَ ٱلْيَوْمَ تُنسَىٰ: (پروردگار)مي گويد: "اين گونه است که آيات ما نزد تو آمد پس بي درنگ فراموششان کردي(آنها را نادیده گرفتی. نادیده گرفتن در اصل فراموش کردن عمدی است) و اين چنين امروز فراموش شدي(نادیده گرفته شدی)"(در "فَنَسِيتَهَا" حرف عطف "فَـ"، کلمه "بی درنگ" را به ترجمه اضافه نموده است چون یکی از موارد کاربرد "فَـ" نشان دادن کمترین فاصله برای انجام کار است و به این نکته اشاره می کند که بدون اینکه اندکی بر معنا و مقصود این آیات تأمل و تفکر کند آنها را انکار می کرد و نادیده می گرفت در حالی که انسان خردمند بدون آگاهی کامل نسبت به موضوعی آن را انکار نمی کند)")
۳۲۳نُسَيِّرُبه راه مي اندازيم - روان می کنیم("وَيَوْمَ نُسَيِّرُ ٱلْجِبَالَ: و روزی که کوهها را روان می کنیم(در اثر زلزله عظیم قیامت کوهها به تلّ ریگی بدل می شوند و سپس فرو می ریزند و این گونه روان می گردند و بدین ترتیب بلندیهای زمین، پستیهایش را پر می کند و زمین به صورت صاف و یکدست در می آید)")
۳۲۴نَسِينَافراموش کرديم
۳۲۵نَسِينَاکُمْشما را فراموش کرديم - شما را از ياد برديم
۳۲۶نَسِيَهُمْآنان را فراموش کرد - آنان را از ياد برد
۳۲۷نَشَاءُمي خواهيم
۳۲۸نَشَأْکه بخواهيم (جزمش به دليل اين است که شرط شده به جمله بعدي :"إِن نَّشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِم مِّن ٱلسَّمَاءِ ءَايَةً ")
۳۲۹نَشْأَةَايجاد و تربيت - خلقت (نشا و نشاة به معناي احداث و تربيت چيزي است)
۳۳۰نَشْراًنشر دادني وصف ناشدني و نگفتني (کلمه نشور و همچنين کلمه نشر به معناي احياي مردگان بعد از مردن است و يا در عبارت "وَجَعَلَ ٱلنَّهَارَ نُشُوراً " نسبت نشور به روز از جهت پراکنده شدن يا از جهت برخاستن و جنب و جوش مجدد است. و اصل اين کلمه به معناي نشر طومار و جامه، يعني گشودن آن بعد از جمع کردن و پيچيدن آن است)
۳۳۱نُشِرَتْگشوده شد - باز شد(کلمه نشور و همچنين کلمه نشر به معناي احياي مردگان بعد از مردن است و يا در عبارت "وَجَعَلَ ٱلنَّهَارَ نُشُوراً " نسبت نشور به روز از جهت پراکنده شدن يا از جهت برخاستن و جنب و جوش مجدد است. و اصل اين کلمه به معناي نشر طومار و جامه، يعني گشودن آن بعد از جمع کردن و پيچيدن آن است)
۳۳۲نُشْرِکَکه شريک قائل شويم(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۳۳۳نَشْطاًخروجي به ملايمت و نشاط (نشط به معناي جذب و نيز خروج و اخراج به ملايمت و سهولت است و نيز به معناي گره‏گشايي است . مراد از "نَّاشِطَاتِ نَشْطاً"ملائکه مخصوصي هستند که مامور گرفتن جانهاي مؤمنين از اجسادشان به رفق و سهولتند)
۳۳۴نُشُوراًزنده کردن مردگان پس از مرگشان - از جهت پراکنده شدن - از جهت برخاستن و جنب و جوش مجدد(کلمه نشور و همچنين کلمه نشر به معناي احياي مردگان بعد از مردن است و يا در عبارت "وَجَعَلَ ٱلنَّهَارَ نُشُوراً " نسبت نشور به روز از جهت پراکنده شدن يا از جهت برخاستن و جنب و جوش مجدد است. و اصل اين کلمه به معناي نشر طومار و جامه، يعني گشودن آن بعد از جمع کردن و پيچيدن آن است)
۳۳۵نُشُوزاًعصيان و استکبار از اطاعت - ناسازگاري(کلمه نشوز در اصل به معناي بلند شدن از سر چيزي و برگشتن از آن است و نشوز از مجلس به اين است که آدمي از مجلس برخيزد تا ديگري بنشيند و بدين وسيله او را تواضع و احترام کرده باشد)
۳۳۶نُشُوزَهُنَّعصيان و استکبار از اطاعت آن زنان- ناسازگاري آن زنان(کلمه نشوز در اصل به معناي بلند شدن از سر چيزي و برگشتن از آن است و نشوز از مجلس به اين است که آدمي از مجلس برخيزد تا ديگري بنشيند و بدين وسيله او را تواضع و احترام کرده باشد)
۳۳۷نَشْهَدُگواهي مي دهيم - شاهديم
۳۳۸نَصَارَیٰمسيحيان(از حضرت رضا (عليه‏السلام) پرسيده شد : چرا نصاري را نصاري ناميدند ؟ فرمود : چون ايشان از اهل قريه‏اي بودند، بنام ناصره، که يکي از قراء شام است، که مريم و عيسي بعد از مراجعت از مصر، در آن قريه منزل کردند)
۳۳۹نَصَبرنج و مشقت
۳۴۰نُصُبٍنشانه هاي نصب شده -علامت ها- چيزهايي که به منظور علامت در سر راهها نصب مي‏کنند تا رهنورد به وسيله آن، راه را گم نکند -بتان(نصب هر چيزي به معناي آن است که آن را طوري قرار دهند که بر جسته و در بلندي واقع شود مانند کاشتن و بر زمين فرو کردن نيزه و ساختن بناي بلند و کاشتن سنگي بر زمين ، بطوري که از دور ديده شود و نصيب به معناي سنگي است که بر بالاي چيزي نصب شود و جمع آن نصائب و نُصُب و انصاب است و رسم عرب چنين بوده که سنگي را سر پا قرار داده آن را مي‏پرستيدند و حيوانات خود را روي آن سر مي‏بريدند ،عبارت"کانهم الي نصب يوفضون" یعنی گوئي آنان به طرف بتان مي‏شتابند)
۳۴۱نُصْبٍرنج و خستگي که از خارج به آدمي روکند
۳۴۲نُصِبَتْنصب شد
۳۴۳نَصْبِرَکه صبر کنيم (کلمه صبر به طور کلي به معناي حبس و نگهداري نفس است در برابر عمل به قوانین عقلی و شرعی و تحمل سختیهایی که عمل به این مقررات دارد و يا ترک چيزهايي که عقل و شرع دوری از آن را لازم می دانند. در آیه شریفه ۲۴ از سوره مبارکه رعد آمده است که دلیل اصلی بهشتی شدن نیکان، صبر کردن آنهاست و صبر بر سه قسم است صبر در برابر سختیها و مصیبتهای دنیا و در نتیجه ناشکری نکردن، صبر و تحمل رنج و سختیهای اطاعت و عبادت پروردگار و صبر و خودداری در برابر گناهان وسوسه انگیز که با جلوه گری انسان را به سوی خود می خوانند)
۳۴۴نَصْبِرَنَّحتماً صبر مي کنيم (کلمه صبر به طور کلي به معناي حبس و نگهداري نفس است در برابر عمل به قوانین عقلی و شرعی و تحمل سختیهایی که عمل به این مقررات دارد و يا ترک چيزهايي که عقل و شرع دوری از آن را لازم می دانند. در آیه شریفه ۲۴ از سوره مبارکه رعد آمده است که دلیل اصلی بهشتی شدن نیکان، صبر کردن آنهاست و صبر بر سه قسم است صبر در برابر سختیها و مصیبتهای دنیا و در نتیجه ناشکری نکردن، صبر و تحمل رنج و سختیهای اطاعت و عبادت پروردگار و صبر و خودداری در برابر گناهان وسوسه انگیز که با جلوه گری انسان را به سوی خود می خوانند)
۳۴۵نَصَحْتُبه نهایت تلاشم نصیحت و خیرخواهی نمودم- خيرخواهي کردم - نصيحت کردم (از کلمه نصح به معناي به کار بردن نهايت درجه قدرت خود در عمل و يا سخني است که در آن عمل و يا سخن مصلحتي براي مخاطبش باشد و به عبارتي به معني خالص و ناب کردن عمل است لذا ناصح عسل به معناي عسل خالص است .ناصح به معني خياط نيز مي باشد زيرا خياط نيزهمه سعيش در اين است که دريدگي و نقصي را که در لباس پيش آمده، رفو و اصلاح کند)
۳۴۶نَصَحُواْبه نهایت تلاش نصیحت و خیرخواهی نمودند- خيرخواهي کردند - نصيحت کردند (از کلمه نصح به معناي به کار بردن نهايت درجه قدرت خود در عمل و يا سخني است که در آن عمل و يا سخن مصلحتي براي مخاطبش باشد و به عبارتي به معني خالص و ناب کردن عمل است لذا ناصح عسل به معناي عسل خالص است .ناصح به معني خياط نيز مي باشد زيرا خياط نيزهمه سعيش در اين است که دريدگي و نقصي را که در لباس پيش آمده، رفو و اصلاح کند)
۳۴۷نُصْحِيخير خواهي من - نصيحت من (کلمه نصح به معناي به کار بردن نهايت درجه قدرت خود در عمل و يا سخني است که در آن عمل و يا سخن مصلحتي براي مخاطبش باشد و به عبارتي به معني خالص و ناب کردن عمل است لذا ناصح عسل به معناي عسل خالص است .ناصح به معني خياط نيز مي باشد زيرا خياط نيزهمه سعيش در اين است که دريدگي و نقصي را که در لباس پيش آمده، رفو و اصلاح کند)
۳۴۸نَصَّدَّقَنَّيقيناً صدقه مي دهيم (صدقة به معناي خرج کردن مال است در راه خدا، که يکي از مصاديق آن زکات واجب است)
۳۴۹نَصْرياري - یاری کردن
۳۵۰نَصْرَانِيّاًمسيحيت (از حضرت رضا (عليه‏السلام) پرسيده شد : چرا نصاري را نصاري ناميدند ؟ فرمود : چون ايشان از اهل قريه‏اي بودند، بنام ناصره، که يکي از قراء شام است، که مريم و عيسي بعد از مراجعت از مصر، در آن قريه منزل کردند)
۳۵۱نُصَرِّفُبه حالتها و اشکال گوناگون بيان مي کنيم(از "صرف" به معناي برگرداندن چيزي است از حالي به حالي و يا عوض کردن آن با غير آن است، کلمه تصريف نيز به همين معنا است، با اين تفاوت که تصريف معنی "تکثیر" هم می دهد و بيشتر در جائي به کار مي‏رود که در مورد گرداندن و تغيير دادن چيزي است از حالي به حالي و يا از امري به امري و معناي تصريف الرياح به معناي حرکت دادن و گرداندن بادها است از حالي به حالي. شکل گفتن یک پند و اندرز بسته به شخصیت مخاطبین و موقعیت Cمانی و مکانی آنها، متفاوت است از این رو در قرآن کریم بسیار پیش می آید که یک سخن به صورتهای گوناگون و در قالب مثلها و داستانهای مختلف گفته می شود و هرکدام از این اشکالِ مطرح نمودن یک سخن بر روی یک دسته از مخاطبین بیشترین اثر را می گذارد به گونه ای که هیچ کسی با هر سطح سواد و شخصیتی باقی نمی ماند که با نیت هدایت شدن به سراغ قرآن برود و دست خالی برگردد)
۳۵۲نَصْرِفَکه برگردانديم (صرف به معناي برگرداندن چيزي است از حالي به حالي و يا عوض کردن آن با غير آن است)
۳۵۳نَصْرَکُمْياري شما
۳۵۴نَصَرَکُمُشما را ياري کرد
۳۵۵نصُرْنَاياري ما
۳۵۶نَصَرْنَاهُاو را ياري کرديم
۳۵۷نَصَرْنَاهُمْآنان را ياري کرديم
۳۵۸نَصَرُواْياري کردند
۳۵۹نَصَرُوهُاو را ياري کردند
۳۶۰نَصَرُوهُمْآنان را ياري کردند
۳۶۱نَصَرَهُاو را ياري کرد
۳۶۲نَصْرِهِياري او
۳۶۳نَصْرَهُمْياري آنان
۳۶۴نِصْفُنصف - نيم - يک دوم
۳۶۵نِصْفَهُنصفش - نيمش - يک دومش
۳۶۶نُصْلِهِاو را مي سوزانيم ( اصلاء به نار به معناي سوزاندن با آتش است البته سوزاندني که نهايت درجه ي حرارت آتش لمس شود و جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۳۶۷نُصْلِيهِاو را مي سوزانيم ( اصلاء به نار به معناي سوزاندن با آتش است البته سوزاندني که نهايت درجه ي حرارت آتش لمس شود)
۳۶۸نَصُوحاًخالص - ناب (کلمه نصوح از ماده نصح است که به معناي جستجو از بهترين عمل و بهترين گفتاري است که صاحبش را بهتر و بيشتر سود ببخشد و اين کلمه معنايي ديگر نيز دارد و آن عبارت است از اخلاص، وقتي مي‏گويي : نصحت له الود معنايش اين است که من دوستي را با او به حد خلوص رساندم)
۳۶۹نَصِيبٌبهره وسهم (اصل آن از نصب به معناي به پا داشتن است و بهره و سهم را به اين مناسبت نصيب خوانده‏اند که هر سهمي هنگام تقسيم از ساير اموال جدا مي‏شود تا با آن مخلوط نگردد)
۳۷۰نُصِيبُ بِـمی رسانیم (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر و لي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد)
۳۷۱نَصِيبَکَبهره وسهم تو(اصل آن از نصب به معناي به پا داشتن است و بهره و سهم را به اين مناسبت نصيب خوانده‏اند که هر سهمي هنگام تقسيم از ساير اموال جدا مي‏شود تا با آن مخلوط نگردد)
۳۷۲نَصِيبُهُمبهره وسهم آنان(اصل آن از نصب به معناي به پا داشتن است و بهره و سهم را به اين مناسبت نصيب خوانده‏اند که هر سهمي هنگام تقسيم از ساير اموال جدا مي‏شود تا با آن مخلوط نگردد)
۳۷۳نَصِيرٍهميشه ياري دهنده - بسيار ياري دهنده (در عبارت "خالدين فيها ابدا لا يجدون وليا و لا نصيرا "فرق بين ولي و نصير اين است که : وليّ هر کس عبارت است از کسي که تمامي کارهاي او را انجام دهد و آن کس خودش به کلي کنار باشد . ولي کلمه نصير به معناي آن کسي است که در کارهاي وي او را کمک کند و گوشه‏اي از کارهاي او را بعهده گيرد و در کاري که انجام مي‏شود هم صاحب کار دخالت داشته باشد و هم نصير او)
۳۷۴نَضَّاخَتَانِآن دو مانند فواره با شدت مي جوشند - آن دو فوران مي کنند
۳۷۵نَضِجَتْبريان شد
۳۷۶نَضْرِبُمي زنيم (عبارت "أَفَنَضْرِبُ عَنکُمُ ٱلذِّکْرَ صَفْحاً أَن کُنتُمْ قَوْماً مُّسْرِفِينَ"يعني :"آيا به جرم اينکه شما مردمي اسراف گريد از فرستادن قرآن به سوي شما صرفنظر کنيم"در واقع موضوع نازل کردن قرآن را به صفحه اي تشبيه کرده که با ورق زدن از آن عبور مي کنند و آن را ناديده مي گيرند)
۳۷۷نَضْرِبُهَاآن را مي زنيم
۳۷۸نَضْرَةَبهجت و خوش‏رويي - طراوت و شادابي - خوشي و خرّمي
۳۷۹نَضْطَرُّهُمْمضطر و ناچارشان مي‏کنيم(عبارت "نَضْطَرُّهُمْ إِلَيٰ عَذَابٍ غَلِيظٍ" يعني :مضطر و ناچارشان مي‏کنيم تا با پاي خود به سوي عذابي غليظ روان شوند)
۳۸۰نَضَعُنصب مي کنيم - قرار ميدهيم - مي نهيم
۳۸۱نَضِيدٌچيده شده و رديف شده روي هم
۳۸۲نَطْبَعُمُهر مي نهيم - مهر مي زنيم (روي در جعبه يا بسته اي را که مي خواستند مطمئن شوند کسي جز آن که بسته قرار است به دست او برسد، آن را باز نمي کند قطعه اي از جنسي شبيه گِل مي چسباندند و روي آن مهر مخصوصي مي زدند. شکسته نشدن اين مهر نشانه اي بود که اين بسته، باز نشده و نه چيزي به آن اضافه گشته و نه کم شده است. مهر زدن بر قلبها استعاره اي ايست براي اينکه ديگر نور هدايتي وارد آن نمي شود. در عبارت "نَطْبَعُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ" گويي با استفاده از اين کلمه مي خواهد بگويد با اين وجود اگر باز هم واقعاً رو به پروردگار کنند، پروردگار دستشان را مي گيرد چون صاحب اصلي قلبشان پروردگار است و تنها او مجاز است تا اين مُهر را بشکند و نور هدايت را به دلشان بتابد. در اینجا نیزاز قلب به عنوان مرکز ادراک، نام برده است که به تازگي کشف گرديده ميدان الکترومغناطيسي توليد شده توسط قلب، حتي عملکرد مغز را نيز مديريت مي کند)
۳۸۳نُطْعِمُکُمْشما را اطعام مي کنيم - به شما غذا مي دهيم
۳۸۴نُطْفَةٍنطفه - سلول اولیه ای که مبدأ پيدايش فرزند است و از ترکیب اسپرم مرد و تخمک زن حاصل می شود و در زبان علمی به آن سلول زیگوت(تخم) گفته می شود
۳۸۵نَطْمِسَکه محو کنيم(از کلمه طمس به معناي آن که چيزي به طرف پوسيدگي و کهنه شدن دگرگوني يابد. "يَا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلْکِتَابَ ءَامِنُواْ بِمَا نَزَّلْنَا مُصَدِّقًا لِّمَا مَعَکُم مِّن قَبْلِ أَن نَّطْمِسَ وُجُوهًا فَنَرُدَّهَا عَلَىٰ أَدْبَارِهَا أَوْ نَلْعَنَهُمْ کَمَا لَعَنَّا أَصْحَابَ ٱلسَّبْتِ وَکَانَ أَمْرُ ٱللَّهِ مَفْعُولًا(نساء۴۷): ای کسانی که به شما کتاب داده شده(یهودیان و مسیحیان) به آنچه نازل کردیم که تصدیق کننده آن چه با شماست ایمان آورید پیش از آنکه چهره هایی را محو کنیم و به پشت سرشان آنها را باز گردانیم، یا لعنتشان کنیم چنان که اصحاب سبت(شنبه) را لعنت کردیم و فرمان الهی همواره انجام شدنی است(امام باقر علیه السلام در مورد این آیه فرموده اند: "در آخر الزمان وقتی سفیانی خروج می کند با لشکرش در بیداء(نام بیابانی است) لشکرگاه می سازد ، پس صدایی از آسمان ندا می دهد : "ای
بیداء این مردم را با خسف(فرو بردن در زمین) نابود کن" پس زمین می شکافد و به جز سه نفر که خدا صورتهایشان را به پشت برگردانده، باقی نمی ماند و این سه نفر به شکل سگ شده اند". با توجه به این حدیث به یهودیان و مسیحیان می فرماید قبل از اینکه این معجزه رخ دهد به دین اسلام که تایید کننده ادیان آنها نیز هست ایمان بیاورند، چون از طرفی امتیاز ایمانشان قبل از دیدن این معجزه بیشتر است و از سوی دیگر ممکن است رو گردانیشان از حقیقت قرآن و اسلام بیش از این، موجب گرفتاریشان به لعنت الهی گردد. سَبْتِ: شنبه، کلمه سبت در اصل به معنای قطع است و پروردگار متعال روز شنبه را بدین جهت سبت خوانده که خداوند خلقت آسمانها و زمین را در روز یک شنبه شروع کرد و شش روز طول کشید روز هفتم که همان شنبه می شود عمل خود را قطع کرد و بدین جهت روز شنبه را سبت خوانده . پروردگار متعال به گروهی از بنی اسرائیل فرمان داد که شنبه ها کار کردن را تعطیل کنند تا به امور خانواده و نظافت خویش بپردازند آنان که شغلشان صید ماهی بود، حوضچه هایی ساختند و شنبه ها ماهیها را به درون حوضچه ها می راندند و سپس راه خروجشان را می بستند و یکشنبه آنها را صید می کردند ولی با این وجود عذاب شدند)")
۳۸۶نَطْمَعُطمع داريم - اميدواريم
۳۸۷نَطْوِيبه هم مي پيچانيم - لوله می کنیم("يَوْمَ نَطْوِي ٱلسَّمَاءَ کَطَيِّ ٱلسِّجِلِّ لِلْکُتُبِ کَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُّعِيدُهُ وَعْدًا عَلَيْنَا إِنَّا کُنَّا فَاعِلِينَ: آن روزی که این آسمان را به هم می پیچانیم شبیه به هم پیچیدن و لوله کردن صفحه ای برای نوشته ها همان گونه که ابتدای خلقت را آغاز نمودیم آن را باز می گردانیم وعده ای است بر عهده ما به یقین ما انجام دهنده ایم(در قرآن کریم مخلوقات پروردگار تعالی کلمه او نامیده شده اند از این جهت که بر وجود او دلالت می کنند درست شبیه کلمه که بر وجود صاحب خود دلالت می کند مثلا وقتی می گوییم "درخت"، حروف "دال، ر، خ و ت" تصویری در ذهن ما از واقعیت یک درخت ایجاد می کند و این حروف رابطی می شوند برای اشاره به درخت واقعی. به عنوان مثال نامیدن حضرت مسیح علی نبینا و علیه السلام، درقرآن کریم به عنوان کلمه پروردگار، از این جهت است که آفرینش او بر ذات پروردگار متعال دلالت دارد، همان گونه که سایر موجودات نیز از آن جهت که بر آفریننده ی خود دلالت می کنند، کلمه ی اویند.
تشبیهی زیبا و پر معنا در این آیه برای برچیده شدن بساط دنیا و گسترده شدن بساط آخرت توسط پروردگار تعالی به کار رفته است در این آیه آسمان دنیا به صفحه ای تشبیه شده است که هر مخلوق پروردگار به شکل کلمه ای بر آن نقش بسته است و به هنگام قیامت این طومار را لوله می کنند و به هم می پیچند تا آن را به جهانی دیگر منتقل کرده و دوباره بازش کنند. از لحاظ علمی نیز بر طبق نظریه ریسمان، اساس هر شیء در این عالم پس از گذشتن از مرز ذرات بنیادی جرم دار مانند الکترون، پروتون، نوترون و ... به نوعی انرژی و میدان با نام "بوزون هیگز" که برای هر موجود به صورت مجموعه ای از فرکانسها و ارتعاشات ظاهر گشته، ختم می گردد بدین ترتیب نامیدن هر موجود با یک کلمه در قرآن کریم، رساترین تعبیر برای معرفی آن موجود می باشد چون هر "کلمه" نیز مانند اساس هر مخلوق پروردگار تعالی، فاقد جرم بوده و فقط نتیجه ی یک ارتعاش است)")
۳۸۸نَطِيحَةُحيواني که بوسيله ي شاخ زدن حيوان ديگر مرده است
۳۸۹نَظَرَنظر کرد - نگريست - نگاه کردن ونگريستن (در عبارت "يَنظُرُونَ إِلَيْکَ نَظَرَ ٱلْمَغْشِيِّ عَلَيْهِ مِنَ ٱلْمَوْتِ")
۳۹۰نَظْرَةًنگاهي - نظري - نگاهي خاص - يک نگاه (وزن فعلة به معنی اصلی ریشه خود، کلمات "نوعی خاص" یا "یکباره" را اضافه می کند و نظرة يعني نوع خاصي نگاه ويا به معني يک بار انجام کاري است که در آن صورت به معني يک نگاه مي شود. در عبارت "فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي ٱلنُّجُومِ "منظور اين است که حضرت ابراهيم عليه و علي نبينا السلام طور خاصي به ستارگان نگاه کرد احتمالاً به جهت فهميدن زمان)
۳۹۱نَظِرَةٌمُهلت
۳۹۲نَظَلُّدائماً هستيم(از افعال ناقصه است که معني اش با عبارت بعدش کامل مي گردد. "قَالُواْ نَعْبُدُ أَصْنَامًا فَنَظَلُّ لَهَا عَاکِفِينَ(شعراء۷۱): گفتند: "بتهایی را می پرستیم بدین صورت که دائمًا برای بزرگداشت و تعظیم آنها نزدشان هستیم"(اعتکاف به معنی رو کردن به چیزی و قرار گرفتن نزد آن به جهت بزرگداشت و تعظیم آن چیز می باشد)")
۳۹۳نَظُنُّاحتمال مي دهيم - گمان مي کنيم - مي پنداريم
۳۹۴نَظُنُّکَمي پنداريم که تو
۳۹۵نَظُنُّکُمْمي پنداريم که شما(عبارت "نَظُنُّکُمْ کَاذِبِينَ" یعنی شما را دروغگو می پنداریم)
۳۹۶نِعَاجِهِگوسفندانش (جمع : نعجة به معني گوسفند ماده يا ميش)
۳۹۷نُعَاسَابتداي خواب را گويند که عبارت است از خواب سبک
۳۹۸نَعْبُدَکه بپرستيم - که عبادت و اطاعت و بندگی کنيم (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد)
۳۹۹نَعْبُدُمي پرستيم - عبادت و بندگی و اطاعت می کنيم (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد)
۴۰۰نَعْجَةًگوسفند ماده - ميش
۴۰۱نَعْجَتِکَگوسفند تو(نعجة به معني گوسفند ماده يا ميش)
۴۰۲نَعُدْباز می گردیم (در عبارت "وَإِن تَعُودُواْ نَعُدْ "جزمش به دلیل جواب واقع شدن برای شرط قبل از خود می باشد)
۴۰۳نَعُدُّمي شماريم(چون شمردن هر چيزي آن را به آخر مي‏رساند و نابود مي‏کند. "فَلَا تَعْجَلْ عَلَيْهِمْ إِنَّمَا نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا: پس حال که این گونه است(که به دلیل ماهیت جلسه امتحان بودن دنیا، مهلت یافتن شیاطین و پیروانشان خارج از اراده پروردگار نیست) نسبت به آنان عجله نکن جز این نیست که برای آنها می شماریم شمردنی نگفتنی(این مهلت یافتن اندازه ای بسیار مشخص نزد پروردگار دارد و به محض تمام شدن مهلتشان هلاکت و عذابشان فرا می رسد به فرموده امام صادق علیه السلام این شمارش به صورت شمارش تعداد نفسهای آنهاست)")
۴۰۴نَعُدُّهُمآنان را مي شماريم - آنان را بر مي شماريم (کُنَّا نَعُدُّهُم :آنان را مي شمرديم - آنان را بر مي شمرديم)
۴۰۵نَعِدُهُمْبه آنان وعده مي دهيم (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۴۰۶نُعَذِّبْعذاب مي کنيم (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۴۰۷نَعْفُبگذريم (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است. کلمه عفو به معنی محو کردن اثر چیزی است وقتی پروردگار بنده اش را عفو می کند یعنی با او طوری برخورد می کند گویی اصلاً گناهی انجام نداده است و بنا به روایت حتی یاد و خاطره آن گناه را از ذهن او نیز پاک می کند و اصل در معنی کلمه "مغفرت" پوشاندن است و غفور بودن پروردگار اشاره به این دارد که گناه و خطای بنده اش را از دیگران می پوشاند و آبرویش را نمی برد)
۴۰۸نَعْقِلُتعقل مي کنيم - عقلمان را به کارمي اندازيم(کُنَّا نَعْقِلُ : عقلمان را به کار می گرفتیم .در عبارت "لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ "، " کنَّآ"شامل "نعقلُ" نيز مي شود و زمان آن را نیز ماضی استمراری می کند. عقل عبارت است از استقامت و پایداری تفکرو اصل این کلمه به معناي بستن و گره زدن است از اين رو آنچه انسان دريافته و در دل پذيرفته و اعتقادش به آن محکم شده، را عقل ناميده اند، همچنين آنچه در وجود انسان مبناي تشخيص خير و شر و حق و باطل مي شود،را نيزعقل ناميده ‏اند)
۴۰۹نَعْلَمُمي دانيم (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۴۱۰نَعْلَمَکه بدانيم (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۴۱۱نُعَلِّمَهُتا به او تعليم دهيم
۴۱۲نَعْلَمُهُمْما آنان را مي دانيم (مي شناسيم) (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۴۱۳نُعْلِنُآشکار می کنیم
۴۱۴نَعْلَيْکَدو(لنگه) کفشت - کفشهايت
۴۱۵نَعَمِشتريا گاويا گوسفند
۴۱۶نِعْمَچه نيکوست - چه خوب است - نیکوترین - بهترین("وَٱعْتَصِمُواْ بِـٱللَّهِ هُوَ مَوْلَاکُمْ فَنِعْمَ ٱلْمَوْلَىٰ وَنِعْمَ ٱلنَّصِيرُ: و به الله چنگ زنيد(با نهایت تلاشتان اتصال و رابطه خود با پروردگارتان را حفظ و تقویت کنید) او مولای شماست(دوست و یاری کننده و سرپرست و پشتیبان شماست که عهده دار همه ی امورتان می باشد) آن هم نیکو ترین مولا و بهترین یاریگر همیشگی و بی اندازه")
۴۱۷نَعَمْآري - قبول دارم
۴۱۸نِعِمَّانيکوست - خوب است
۴۱۹نَعْمَاءَانعام و نعمتهايي که اثر آن بر صاحبش ظاهر باشد(نعمت :هر چيز سازگار با طبع و مفيد و لذت بخش. نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۴۲۰نَعْمَةِبهره مند شدن از نعمتها (نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۴۲۱نِعْمَتَنعمت - هر چيز سازگار با طبع و مفيد و لذت بخش (نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۴۲۲نِعْمَةٌنعمتي (نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۴۲۳نَعْمَةٍنعمتي - نعمتي خاص - يک نعمت (وزن فعلة به معنی اصلی ریشه خود، کلمات "نوعی خاص" یا "یکباره" را اضافه می کند و نعمة يعني نوع نعمت ويا به معني يک بار انجام کاري است که در آن صورت به معني يک نعمت مي شود. نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۴۲۴نِعْمَتَکَنعمت تو(نعمت :هر چيز سازگار با طبع و مفيد و لذت بخش. نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۴۲۵نِعْمَتِهِنعمت او(نعمت :هر چيز سازگار با طبع و مفيد و لذت بخش. نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۴۲۶نِعْمَتِيَنعمت من(نعمت :هر چيز سازگار با طبع و مفيد و لذت بخش. نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۴۲۷نُعَمِّرْکُمعمرشما را طولاني مي کنيم (کلمه عمارت ضد خرابي است و عمر اسم مدت عمارت و آبادي بدن است، يعني مدت زندگي و آبادي بدن بوسيله ي روح. عبارت "لَعَمْرُکَ " يعني سوگند به بقاي تو يا به جان تو قسم)
۴۲۸نُعَمِّرْهُعمرش را طولاني مي کنيم (کلمه عمارت ضد خرابي است و عمر اسم مدت عمارت و آبادي بدن است، يعني مدت زندگي و آبادي بدن بوسيله ي روح. عبارت "لَعَمْرُکَ " يعني سوگند به بقاي تو يا به جان تو قسم)
۴۲۹نَعْمَلْتا عمل کنيم(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است، فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۴۳۰نَعْمَلُعمل مي نماييم (کُُنَّا نَعْمَلُ :عمل مي نموديم، فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۴۳۱نَعْمَلَکه عمل کنيم(فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۴۳۲نِعَمَهُنعمتهايش (نعمت :هر چيز سازگار با طبع و مفيد و لذت بخش. نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۴۳۳نَعَّمَهُبه او نعمت داد(نعمت :هر چيز سازگار با طبع و مفيد و لذت بخش. نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۴۳۴نَعُودَکه باز گرديم
۴۳۵نُعِيدُکُمْشما را باز مي گردانيم
۴۳۶نُعِيدُهُآن را باز مي گردانيم
۴۳۷نُعِيدُهَاآن (مؤنث حقيقي يا مجازي) را باز مي گردانيم
۴۳۸نَعِيمٍنعمت بسيار - پر نعمت- همواره و بسیار پر نعمت(نعمت :هر چيز سازگار با طبع و مفيد و لذت بخش. نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد که منظور از نعیم در آیه "ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ ٱلنَّعِيمِ" همین می باشد)
۴۳۹نُغْرِقْهُمْغرقشان مي کنيم(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۴۴۰نُغْرِيَنَّکَ بِهِمْحتما ًتو را بر ضد آنها بر مي انگيزيم (ازاغراء به معناي تحريک کسي است به انجام عملي)
۴۴۱نَغْفِرْتا بيامرزيم(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۴۴۲نَفَّاثَاتِزنان جادوگر ساحر، که در عقده‏ها و گره‏ها عليه مسحور مي‏دمند و به اين وسيله مسحور را جادو مي‏کنند
۴۴۳نَفَادٍفنا - اتمام - به پایان رسیدن - نابودی - قطع شدن جیره
۴۴۴نِفَاقِنفاق - دو رويي (نفاق در عرف قرآن به معناي اظهار ايمان و پنهان داشتن کفر باطني است .اصل اين کلمه از نفق به معني تونل و راهي است که از زير زمين برود، مانند عبارت "فان استطعت ان تبتغي نفقا في الأرض "، سوراخ و لانه موش صحرائي را نيز نافقاء مي نامند که دارای درهای متعدد است و مي‏گويند : "نافق" و يا "نفق اليربوع" يعني موش صحرائي به سوراخ رفت بنابر اين نفاق يعني دخول در دين از دري و خروج از آن از در ديگر. خداي تعالي هم به همين معنا اشاره کرده و فرموده است : ان المنافقين هم الفاسقون - منافقين خارج از دينند)
۴۴۵نَفْتِنَهُمْکه آنان رابيازماييم - تا آنان را عذاب کنيم(کلمه فتن در اصل به معناي اين عمل بوده که طلا را در آتش کنند تا خوبي و بديش معلوم شود، آن وقت استعمالش را توسعه داده داخل کردن هر چيز در آتش و يا سوزاندنش همچنين آزمودن آن را فتنه خوانده‏اند و در داخل آتش شدن انسان نيز استعمال شده، از آن جمله قرآن کريم فرموده "يوم هم علي النار يفتنون" روزي که در آتش گداخته مي شوند و نيز فرموده: "ذوقوا فتنتکم: بچشيد عذابتان را پس گاهي وسيله عذاب یا خود عذاب را هم فتنه مي‏گويند" مانند آيه "الا في الفتنة سقطوا " آگاه باش که در فتنه افتاده‏اند و گاهي در آزمايش به کار مي‏رود، مانند "وفتناک فتونا" دراين موارد مانند کلمه "بلاء " است وهم درمورد سختي و هم آساني که جنبه امتحان داشته باشد به کار مي رود مانند آيه"و نبلوکم بالشر و الخير فتنة : شما را به خير و شر مي‏آزماييم، آزمودني "که استعمال هر دو کلمه با هم شدت امتحان را مي رساند)
۴۴۶نَفْحَةٌشمه اي - وقعه اي (اصلش به معني باد مختصري است که با يک وزش قطع مي شود. "وَلَئِن مَّسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِّنْ عَذَابِ رَبِّکَ لَيَقُولُنَّ يَا وَيْلَنَا إِنَّا کُنَّا ظَالِمِينَ: و سوگند که اگر نفحه ای از عذاب پروردگارت با آنان تماس پیدا کند سوگند که یقینًا می گویند: "به یقین ما ظالم بودیم"(نَفْحَةٌ به معنای باد مختصری است که با یک وزش قطع شود. در فارسی محاوره ای نیز وقتی می خواهند بگویند چیزی حداقل تماس را با چیز دیگری پیدا کرده می گویند: "بادش به آن رسیده"، در اینجا، هم با استفاده از فعل "مَسَّتْهُمْ" و هم کلمه "نَفْحَةٌ" می فرماید که اینها که با قلدری کردار زشت خود را به جا و درست می نامند و نه تنها هشدارهای قرآن را نشنیده می گیرند بلکه وقتی آنها را از عذاب الهی می ترسانی با سبک شمردن عذاب پروردگار می گویند بگو آن عذاب همین الآن بیاید، مطمئن باش که اگر ذرّه ای از آن عذاب به آنها تماس پیدا کند، فریاد غلط کردمشان بلند می شود)")
۴۴۷نَفَخَدميد(نفخ به معناي دميدن هوا در داخل جسمي است بوسيله دهان يا وسيله‏اي ديگر البته اين معناي لغوي نفخ است ولي آن را بطور کنايه در تاثير گذاشتن در چيزي و يا القاء امر غير محسوسي در آن چيز استعمال مي‏کنند)
۴۴۸نُفِخَدميده شد (نفخ به معناي دميدن هوا در داخل جسمي است بوسيله دهان يا وسيله‏اي ديگر البته اين معناي لغوي نفخ است ولي آن را بطور کنايه در تاثير گذاشتن در چيزي و يا القاء امر غير محسوسي در آن چيز استعمال مي‏کنند. صُور: بوق - شاخی تو خالی که با دمیدن در آن صدایی بلند و پر طنین ایجاد می گردد که از آن صدا برای اعلان همگانی یک خبر استفاده می کردند. "نفخ صور": دميدن در صور(بوق)، بنا به آیات قرآن کریم وقتی پروردگار تعالی اراده نماید تا قیامت برپا شود نوعی ارتعاش، فرکانس یا صدا در دو نوبت در کل جهان منتشر می گردد شگفت انگیز اینکه مدلی که هم اکنون دانشمندان برای شکل کلی جهان پس از انفجار بزرگ(Big Bang) ترسیم می کنند، Horn-Shaped Universe نامیده می شود یعنی جهان بوق یا شاخی شکل پس دمیدن در بوق یعنی انتشار آن صدا و فرکانس در تمامی جهان. در نوبت اول "نفخ صور" با همین صدا، همه موجودات می میرند به قسمی که جز پروردگار حیّ و قیوم کسی زنده نمی ماند. سپس دوباره در صور دمیده می شود و این بار علاوه بر کسانی که به تازگی مرده اند، آنان که در گذشته مرده اند نیز دوباره زنده شده و محشور می شوند یعنی فرشتگان همه آنها را در محلی برای حسابرسی جمع می کنند)
۴۴۹نَفَخْتُدميدم(نفخ به معناي دميدن هوا در داخل جسمي است بوسيله دهان يا وسيله‏اي ديگر البته اين معناي لغوي نفخ است ولي آن را بطور کنايه در تاثير گذاشتن در چيزي و يا القاء امر غير محسوسي در آن چيز استعمال مي‏کنند)
۴۵۰نَفْخَةٌدميدن(نفخ به معناي دميدن هوا در داخل جسمي است بوسيله دهان يا وسيله‏اي ديگرالبته اين معناي لغوي نفخ است، ولي آن را بطور کنايه در تاثير گذاشتن در چيزي و يا القاء امر غير محسوسي در آن چيز استعمال مي‏کنند. صُور: بوق - شاخی تو خالی که با دمیدن در آن صدایی بلند و پر طنین ایجاد می گردد که از آن صدا برای اعلان همگانی یک خبر استفاده می کردند. "نفخ صور": دميدن در صور(بوق)، بنا به آیات قرآن کریم وقتی پروردگار تعالی اراده نماید تا قیامت برپا شود نوعی ارتعاش، فرکانس یا صدا در دو نوبت در کل جهان منتشر می گردد شگفت انگیز اینکه مدلی که هم اکنون دانشمندان برای شکل کلی جهان پس از انفجار بزرگ(Big Bang) ترسیم می کنند، Horn-Shaped Universe نامیده می شود یعنی جهان بوق یا شاخی شکل پس دمیدن در بوق یعنی انتشار آن صدا و فرکانس در تمامی جهان. در نوبت اول "نفخ صور" با همین صدا، همه موجودات می میرند به قسمی که جز پروردگار حیّ و قیوم کسی زنده نمی ماند. سپس دوباره در صور دمیده می شود و این بار علاوه بر کسانی که به تازگی مرده اند، آنان که در گذشته مرده اند نیز دوباره زنده شده و محشور می شوند یعنی فرشتگان همه آنها را در محلی برای حسابرسی جمع می کنند)
۴۵۱نَفَخْنَادميديم(نفخ به معناي دميدن هوا در داخل جسمي است بوسيله دهان يا وسيله‏اي ديگر البته اين معناي لغوي نفخ است ولي آن را بطور کنايه در تاثير گذاشتن در چيزي و يا القاء امر غير محسوسي در آن چيز استعمال مي‏کنند)
۴۵۲نَفِدَبه اتمام رسيد - تمام شد - پايان يافت(در عبارت "لَنَفِدَ ٱلْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّي"چون به يک واقعيت حتمي اشاره کرده مضارع معني شده است)
۴۵۳نَفَرَاشخاصي که به نوعي ملازم با کسي باشند ( اگر نفرشان ناميده‏اند، چون اگر آن شخص کوچ کند اينها نيز مي‏کنند. چون کلمه نفر به معناي کوچ کردن است و به همين جهت بعضي از مفسرين کلمه مذکور را در آيه به معناي خدم و اولاد گرفته‏اند بعضي ديگر به قوم و عشيره معنا کرده‏اند)
۴۵۴نَفْسٍنفـْس - جان - جاندار- خود - شخص - کس (کلمه نفس در اصل به معناي همان چيزي است که به آن اضافه مي‏شود مثلاً "نفس الانسان" يعني خود انسان و"نفس الحجر" يعني خود سنگ است)
۴۵۵نُفْسِدَکه فساد کنيم
۴۵۶نَفْسِکَخودت - درونت (کلمه نفس در اصل به معناي همان چيزي است که به آن اضافه مي‏شود مثلاً "نفس الانسان" يعني خود انسان و"نفس الحجر" يعني خود سنگ است. در عبارت "کفَيٰ بِنَفْسِکَ ٱلْيَوْمَ عَلَيْکَ حَسِيباً"با اينکه کلمه نفس مؤنث است فعل آن را مذکر آورده، از اين جهت است که نفس مؤنث مجازي است و در هر فاعلي که مؤنث مجازي باشد هم مي‏توان فعلش را مذکر آورد و هم مؤنث)
۴۵۷نَفْسِهِخودش - نفسش - جانش (کلمه نفس در اصل به معناي همان چيزي است که به آن اضافه مي‏شود مثلاً "نفس الانسان" يعني خود انسان و"نفس الحجر" يعني خود سنگ است)
۴۵۸نَفْسِهَاخودش - نفسش - جانش (کلمه نفس در اصل به معناي همان چيزي است که به آن اضافه مي‏شود مثلاً "نفس الانسان" يعني خود انسان و"نفس الحجر" يعني خود سنگ است)
۴۵۹نَفْسِيخودم - جانم - نفسم(کلمه نفس در اصل به معناي همان چيزي است که به آن اضافه مي‏شود مثلاً "نفس الانسان" يعني خود انسان و"نفس الحجر" يعني خود سنگ است)
۴۶۰نَفَشَتْشبانه چريد(کلمه نفش، به معناي چراندن حيوانات در شب است يا اين که شتران و گوسفندان را در شب رها کنند تا بدون چوپان بچرند)
۴۶۱نُفَصِّلُجزء به جزء بيان مي کنيم - مفصلاً بيان مي کنيم -در نهايت روشني بيان مي کنيم(و مراد از تفصيل آيات قرآن در عباراتي نظير "کِتَابٌ فُصِّلَتْ ءَايَاتُهُ "اين است که اجزاي آن از يکديگر به حدّي جدا و متمايز شده و مفصّل بيان شده تا شنونده ي آگاه به اسلوب و قواعد کلام بتواند معاني و مقاصد آن را بی کم و کاست، بفهمد. تفصيل به معناي روشن ساختن معاني و رفع اشتباه از آن است، به نحوي که اگر خلط و تداخلي در آن معاني شده و در نتيجه مراد و مقصود مبهم شده باشد آن خلط و تداخل را از بين ببرد. به عبارت دیگر تفصيل به معناي بیان معنی به شکلی کامل است که منظور را به دور هر گونه ابهامی برساند. صفت "تفصیل الکتاب" برای قرآن کریم از این روست که در این کتاب منظور پروردگار مبهم بیان نشده است البته کج فهمی ها و برداشتهای اشتباه از آیات آن یا عمدی است به این صورت که سلیقه و هوای نفس خود را بر قرآن تحمیل می کنند یا ناشی از کم دانشی نسبت به زبان قرآن(عربی مبین) یا عدم توجه به این نکته که آیات قرآن در تکمیل یک معنا به هم کمک می کنند
مثلاً اگر در سوره مبارکه حمد این دعا را می آورد که "ما را به راه کسانی که نعمتشان داده ای هدایت بفرما" در سوره مبارکه نساء آیه شریفه ۶۹ توضیح داده که "انعمت علیهم"، انبیاء، صالحین و صدیقین و شهیدانند البته همانگونه که در سوره مبارکه آل عمران آیه شریفه ۷ آمده است براي فهم آيات متشابه قرآن(آیاتی که امکان دارد خواننده معنی اشتباهی از آن برداشت کند) بايد از "راسخون في العلم" که همان معصومين عليهم السلام هستند، کمک گرفت البته به راحتی می توان احادیث جعلی را از روی عدم هماهنگی آنان با آیات قرآن کریم تشخیص داد که متاسفانه تعداد این احادیث بسیار بیشتر از احادیث واقعی است پس چنانچه این قواعد را برای فهم قرآن کریم به کار ببندیم همان گونه که در شش آیه قرآن کریم با شانزده تأکید و سوگند آمده است(کلمه "يسرنا: بسیار آسان نمودیم" را در کل قرآن جستجو کنید) فهم این کتاب برای همگان بسیار بسیار آسان است و آنان که به مردم القا می کنند که فهمیدن قرآن بسیار سخت است و کار هر کسی نیست سخنی برخلاف قرآن گفته اند تا مردم را از این چشمه زلال هدایت دور نگه داشته و به سمت مقاصد پلیدشان فریب دهند)
۴۶۲نُفَضِّلُبرتری می دهیم
۴۶۳نَفْعاًنفع - سود
۴۶۴نَفَعَتِسود بخشيد - نفع داشت (دراصل نَفَعَتْ بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن و تشديد دار در کلمه ي بعد حرف "ت"حرکت گرفته است)
۴۶۵نَفْعَلَکه انجام دهيم
۴۶۶نَفْعَلُانجام مي دهيم
۴۶۷نَفْعِهِنفعش - سودش
۴۶۸نَفَعَهَابه آن سود داد - به آن نفع رسانيد
۴۶۹نَفْعِهِمَانفع آن دو - سود آن دو
۴۷۰نَفَقاًتونل و راهي که از زير زمين برود(از همین ریشه به سوراخ و لانه موش صحرائي نافقاء و به داخل شدن در دين از دري و خروج از آن از در ديگر، نفاق و به فاعل این کار منافق می گویند)
۴۷۱نَفَقَاتُهُمْانفاقهايشان (انفاق :بخشيدن وبذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران)
۴۷۲نَفَقَةٍنفقه - انفاق - خرجي (انفاق :بخشيدن وبذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران)
۴۷۳نَفْقِدُپی جویی می کنیم - دنبال ... می گردیم
۴۷۴نُفُورتنفر همیشگی و بسیار- رميدن - تنفر شديد
۴۷۵نُفُوراًبا حالت تنفر همیشگی و بسیار- از جهت تنفر همیشگی و بسیار("وَلَّوْاْ عَلَىٰ أَدْبَارِهِمْ نُفُورًا: بر مبنای گذشته شان(به دلیل گناهان بسیاری که در گذشته انجام داده بودند مانند فرد مریضی که به دلیل بیماری طعم دلپذیر غذا برایش تنفر آور شده، قلبهای زنگار گرفته آنها نیز از شنیدن آیات قرآن متنفر است) پشت کردند با حالت تنفر همیشگی و بسیار")
۴۷۶نُفُوسُنفسها - جانها(کلمه نفس در اصل به معناي همان چيزي است که به آن اضافه مي‏شود مثلاً "نفس الانسان" يعني خود انسان و"نفس الحجر" يعني خود سنگ است)
۴۷۷نُفُوسِکُمْنفسهايتان - جانهايتان- دلهايتان- وجودتان(کلمه نفس در اصل به معناي همان چيزي است که به آن اضافه مي‏شود مثلاً "نفس الانسان" يعني خود انسان و"نفس الحجر" يعني خود سنگ است)
۴۷۸نَفِيراًنفرات (جمع نفر) - نفر و عدد رجال - تعداد مردان (نفر انسان و نفْر و نفير و نافرة به معناي گروهي است که او را ياري مي‏کنند و با او کوچ مي‏کنند)
۴۷۹نُقَاتِلْتا بجنگيم (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است. یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد)
۴۸۰نَقْباًنقب - رخنه - سوراخ - سوراخ کردن(کلمه "نَقْب" در مورد سوارخ کردن دیوار، چوب و پوست استفاده می شود. "فَمَا ٱسْطَاعُواْ أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا ٱسْتَطَاعُواْ لَهُ نَقْبًا: پس به همین دلیل نتوانستند که بر آن(سد) بالا روند و نتوانستند برایش کوچکترین سوراخ کردنی( هم نمی توانستند به دلیل ارتفاع زیاد از آن سد بالا بروند و هم به دلیل محکم بودنش نمی توانستند برای گذشتن از آن سوراخش کنند. کلمه کوچکترین به دلیل نکره آوردن "نَقْبًا" به ترجمه اضافه شده است)")
۴۸۱نَقَّبُواْرخنه کردند - سیر کردند (کلمه تنقيب که مصدر فعل ماضي نقبوا است، به معناي سير است)
۴۸۲نَقْتَبِسْتا اقتباس کنيم - تا برگيريم (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است.از قبس به معني شعله اي که به وسيله نوک چوب يا مانند آن از آتشي ديگر گرفته شود)
۴۸۳نُقَدِّسُتقديس مي کنيم - به پاکي مي ستاييم
۴۸۴نَقْذِفُمي اندازيم - مي کوبيم (نَقْذِفُ بِـٱلْحَقِّ عَلَي ٱلْبَاطِلِ :يعني با حق بر سر باطل مي کوبيم)
۴۸۵نُقِرَکوبيده شد( جمله نقر در ناقور نظير جمله نفخ در صور کنايه از زنده کردن مردگان در قيامت و احضار آنان براي حساب‏رسي است)
۴۸۶نُقِرُّقرار مي دهيم
۴۸۷نَقْرَؤُهُآن را قرائت کنيم - آن را بخوانيم
۴۸۸نَقْصٍنقص - کاستي - کمبود
۴۸۹نَقُصُّداستان سرايِِي مي کنيم-حکايت مي کنيم - داستان نقل مي کنيم- قصّه مي گوييم(کلمه قص به معناي دنباله جاي پا را گرفتن و رفتن ويا خود ردّ پاست و چون در قصه گفتن نيز خبر و واقعه اي را پي گيري مي کنند، استفاده شده است)
۴۹۰نَقُصَّنَّحتماً حکايت مي کنيم (کلمه قص به معناي دنباله جاي پا را گرفتن و رفتن ويا خود ردّ پاست و چون در قصه گفتن نيز خبر و واقعه اي را پي گيري مي کنند، استفاده شده است)
۴۹۱نَقُصُّهُآن را حکايت مي کنيم (کلمه قص به معناي دنباله جاي پا را گرفتن و رفتن ويا خود ردّ پاست و چون در قصه گفتن نيز خبر و واقعه اي را پي گيري مي کنند، استفاده شده است)
۴۹۲نَقَضَتْوا تابيد - گسست - باز کرد(نقض که مخالف ابرام است، به معناي فساد چيزي مانند طناب است که محکم شده یا باز شدن چیزی که محکم گره خورده. کلمه نکث نيز به معناي نقض است و هر چيزي که بعد از تابيده شدن و يا رشته شدن نقض گردد، آن را انکاث مي‏گويند، چه طناب باشد و چه رشته. "وَلَا تَکُونُواْ کَـٱلَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِن بَعْدِ قُوَّةٍ أَنکَاثًا تَتَّخِذُونَ أَيْمَانَکُمْ دَخَلًا بَيْنَکُمْ: و مانند آن زنی نباشيد که پشمهای تابيده خود را از بعد استحکام به صورت از هم باز شده ها، وا می تابانيد، سوگندهايتان را ميان خود به عنوان وسیله داخل شدن می گیرید(سوگند دروغ را وسیله ای برای نفوذ و داخل شدن در مال دیگران جهت خیانت به آنان، قرار می دهند به این ترتیب که با سوگند خوردن اعتماد طرف مقابل را جلب کرده و سپس او را فریب می دهند. ربط سوگند دروغ خوردن به مثال آن زن احمقی از دودمان قريش که همیشه با کنيزانش تا نصف روز نخ مي‏رشته و آنگاه به ايشان دستور مي ‏داده که در نیمه دوم روز، آن رشته ‏ها را پنبه کنند این است که کسی که سوگند دروغ بخورد، هر چه از دین و ایمان و ثواب کسب کرده، بر باد فنا می دهد)" )
۴۹۳نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْپيمان شکني آنان(نقض که مخالف ابرام است، به معناي فساد چيزي مانند طناب است که محکم شده یا باز شدن چیزی که محکم گره خورده. کلمه نکث نيز به معناي نقض است و هر چيزي که بعد از تابيده شدن و يا رشته شدن نقض گردد، آن را انکاث مي‏گويند، چه طناب باشد و چه رشته)
۴۹۴نَقْعاًغبار
۴۹۵نَقْعُدُمي نشينيم (کُنَّا نَقْعُدُ:مي نشستيم)
۴۹۶نُقَلِّبُوارونه و دگرگون مي کنيم(ازکلمه قلب به معناي برگرداندن چيزي از اين رو به آن رو است و چون به باب تفعيل برود مبالغه در اين عمل را مي‏رساند، پس تقليب يعني بسيار زيرورو کردن يک چيزي و تقلب هم قبول همان تقليب است پس تقلب قلوب و ابصارعبارت است از برگشتن دلها و ديده‏ها از وجهه ادراکي که بايد داشته باشند به وجهه‏اي ديگر)
۴۹۷نُقَلِّبُهُمْآنان را مي گردانيم (ازکلمه قلب به معناي برگرداندن چيزي از اين رو به آن رو است و چون به باب تفعيل برود مبالغه در اين عمل را مي‏رساند، پس تقليب يعني بسيار زيرورو کردن يک چيزي و تقلب هم قبول همان تقليب است پس تقلب قلوب و ابصارعبارت است از برگشتن دلها و ديده‏ها از وجهه ادراکي که بايد داشته باشند به وجهه‏اي ديگر)
۴۹۸نَقُولَکه بگوييم
۴۹۹نَقُولُمي گوييم
۵۰۰نَقُولَنَّمحکم و جدّي مي گوييم
۵۰۱نَقِيباًسرپرست - کسي که از قومي آمار مي‏گيرد و احوال آن قوم را پي گيري مي‏نمايد
۵۰۲نَقِيراًگودي پشت هسته ي خرما - نقطه‏اي است که بر روي هسته خرما است - چيز حقير و اندکي که مرغ آن را با منقار خود از زمين بر مي‏دارد (کلمه نقير، صفت مشبهه است و در عبارت "فَإِذاً لَّا يُؤْتُونَ ٱلنَّاسَ نَقِيراً "به معناي اسم مفعول يعني منقور (منقار زده) آمده است و عبارت است از چيز حقير و اندکي که مرغ آن را با منقار خود از زمين بر مي‏دارد)
۵۰۳نُقَيِّضْ لَهُبر او مي گماريم - نزدش مي بريم (کلمه نقيض از مصدر تقييض است که هم به معناي تقدير است و هم چيزي را نزد چيزي بردن . مثلاً قيضه له يعني فلاني را نزد فلان کس آورد)
۵۰۴نِکَاحازدواج - پيوند زناشويي
۵۰۵نَکَالَزنجير وقيد وبند - عذاب- مجازات کردن یک نفر به شکلی توهين‏آميز و خوار کننده، تا ديگران از سرنوشت او عبرت بگيرند-مجازاتی است که به منظور بازداشتن مکلفان از تخلف وضع شده است و ساير مکلفين از عقوبت اين متخلف عبرت بگيرند و هوس تخلف نکنند (از کلمه نِکْل به معناي طناب پابند حيوان و آهن لجام آن است، چون هر دو مانع آزادي حيوان است و جمع آن أنکال است)
۵۰۶نَکْتُبُمي نويسيم
۵۰۷نَکْتَلْتا پيمانه ي طعام بگيريم (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است.ازاکتيال به معناي گرفتن طعام با کيل است، در صورتي که با کيل معامله شود وکيل به معناي پيمانه کردن طعام است)
۵۰۸نَکَثَعهد شکست(کلمه نکث به معناي نقض است و نقض که مقابلش واژه ابرام است، به معناي افساد چيزي است که محکم شده از قبيل طناب يا فتيله و امثال آن و هر چيزي که بعد از تابيده شدن و يا رشته شدن نقض گردد، آن را انکاث مي‏گويند، چه طناب باشد و چه رشته)
۵۰۹نَکَثُواْنقض عهد کردند - خُلف وعده نمودند- شکستند(کلمه نکث به معناي نقض است و نقض که مقابلش واژه ابرام است، به معناي فاسد نمودن چيزي است که محکم شده از قبيل طناب يا فتيله و امثال آن و هر چيزي که بعد از تابيده شدن و يا رشته شدن نقض گردد، آن را انکاث مي‏گويند، چه طناب باشد و چه رشته)
۵۱۰نَکَحَازدواج کرد
۵۱۱نَکَحْتُمُازدواج کرديد
۵۱۲نَکِداًکم
۵۱۳نُکَذِّبُتکذيب مي کنيم (کُنَّا نُکَذِّبُ : تکذيب مي کرديم)
۵۱۴نُکُرناآشنا - بي سابقه-بس دشوار و هولناک (کلمه نکر هم به معناي زيرکي، از آن جهت که فرد زیرک نیز کاری را به طریقی نا معمول و ناشناخته ابداع می کند و هم به معناي امري دشوار است، که اذهان آن را نمي‏شناسد لذا به عمل زشت نيز چون نامأنوس با جامعه ي انساني است منکر مي گويند .عبارت "عَذَّبْنَاهَا عَذَاباً نُّکْراً "يعني خدا ايشان را عذابي بي‏سابقه کند که هيچ گمانش را نمي‏کردند و انتظارش را نداشتند)
۵۱۵نُکْرًاناآشنا - بي سابقه-بسیار ناجور و هولناک (کلمه نکر هم به معناي زيرکي، از آن جهت که فرد زیرک نیز کاری را به طریقی نا معمول و ناشناخته ابداع می کند و هم به معناي امري دشوار است، که اذهان آن را نمي‏شناسد لذا به عمل زشت نيز چون نامأنوس با جامعه ي انساني است منکر مي گويند .عبارت "عَذَّبْنَاهَا عَذَاباً نُّکْراً "يعني خدا ايشان را عذابي بي‏سابقه کند که هيچ گمانش را نمي‏کردند و انتظارش را نداشتند)
۵۱۶نَکِّرُواْناشناس کنيد(کلمه نکر هم به معناي زيرکي، از آن جهت که فرد زیرک نیز کاری را به طریقی نا معمول و ناشناخته ابداع می کند و هم به معناي امري دشوار است، که اذهان آن را نمي‏شناسد لذا به عمل زشت نيز چون نامأنوس با جامعه ي انساني است منکر مي گويند .عبارت "عَذَّبْنَاهَا عَذَاباً نُّکْراً "يعني خدا ايشان را عذابي بي‏سابقه کند که هيچ گمانش را نمي‏کردند و انتظارش را نداشتند. "قَالَ نَکِّرُواْ لَهَا عَرْشَهَا نَنظُرْ أَتَهْتَدِي أَمْ تَکُونُ مِنَ ٱلَّذِينَ لَا يَهْتَدُونَ(نمل۴۱): (حضرت سلیمان علیه السلام)گفت: "برای او تخت بلند سلطنتی اش را ناشناس کنید(با تغيير دادن ظاهر تخت کاري کنيد که تختش را نشناسد) تا ببینیم آیا هدایت را می پذیرد(اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است) یا از کسانی می شود که هدایت را نمی پذیرند"(در واقع حضرت سلیمان با این کار ملکه سبإ را محک زد که آیا فردی ظاهر بین است یا دقیق و
باطن نگر و از همین موضوع نتیجه گرفت که آیا هدایت را می پذیرد یا نه چون تنها افراد ظاهر بین، جهان غیب را از پس ظاهر جهان نمی بینند و فقط برای دنیای ظاهر کار کرده و آخرتشان را رها می کنند و از طرفی از توجه به مخلوقات از جمله خورشید(ملکه سبإ پیش از این خورشید پرست بود) به علم و قدرت خالق نادیده آنها یعنی پروردگار تعالی پی نمی برند که در آیات بعد مشخص می گردد که ملکه سبإ فردی ظاهر بین نبوده و به همین سبب متوجه اشتباهش شد و ایمان آورد)")
۵۱۷نَکِرَهُمْاز آنچه از آنان ديد، بدش آمد ( آن را رفتاري غير معهود و نا مأنوس دانست . کلمه نکر هم به معناي زيرکي، از آن جهت که فرد زیرک نیز کاری را به طریقی نا معمول و ناشناخته ابداع می کند و هم به معناي امري دشوار است، که اذهان آن را نمي‏شناسد لذا به عمل زشت نيز چون نامأنوس با جامعه ي انساني است منکر مي گويند)
۵۱۸نُکِسُواْسرازير شدند - سرافکنده و شرمسار شدند(کلمه نکس به معناي سرازير کردن هر چيزي است و عبارت "نُکِسُواْ عَلَيٰ رُؤُوسِهِمْ " يعني سرافکنده شدند که کنايه از شرمسار شدن مي باشد. "ثُمَّ نُکِسُواْ عَلَىٰ رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَـٰؤُلَاءِ يَنطِقُونَ: سپس سرازیری بر سرهای آنها واقع شد(سرافکنده و شرمسار شدند و گفتند:) "سوگند که تو خوب می دانی که اینها سخن نمی گویند"(وقتی حضرت ابراهیم علیه السلام در پاسخ پرسش آنها که چه کسی با بتهای ما این کار را کرده؟، با اشاره به بت بزرگ که تبر به آن آویزان شده بود، از آنها خواست که از بت بزرگ که سالم مانده بپرسید، گفتند هرکه نداند تو خوب می دانی که این بتها حتی توانایی سخن گفتن ندارند و این سخن را از این رو گفتند که سخنان قبلی ابراهیم علیه السلام را مبنی بر بی تأثیری این بتها بر خیر و شرشان به یاد آوردند)")
۵۱۹نَکْسُوهَابر آن مي پوشانيم
۵۲۰نَکَصَخودداري کرد(منظورازعبارت"نَکَصَ عَلَيٰ عَقِبَيْهِ "به عقب برگشتن و عقبگرد کردن است)
۵۲۱نَکْفُرَکه کفر بورزيم(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان است از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۵۲۲نُکَفِّرْمحو مي کنيم - مي پوشانيم (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي است. کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان است از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۵۲۳نَکْفُرُکفر مي ورزيم(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان است از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۵۲۴نُکَفِّرَنَّحتماً مي پوشانيم(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان است از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۵۲۵نُکَلِّمُسخن بگوييم
۵۲۶نَکُنتا باشيم(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۵۲۷نَکُونَکه باشيم
۵۲۸نَکُونَنَّحتماً باشیم
۵۲۹نَکِيرِهمیشه و بی اندازه انکار کردن من(مخفف "نَکِيرِي". کلمه نکر هم به معناي زيرکي، از آن جهت که فرد زیرک نیز کاری را به طریقی نا معمول و ناشناخته ابداع می کند و هم به معناي امري دشوار است، که اذهان آن را نمي‏شناسد لذا به عمل زشت نيز چون نامأنوس با جامعه ي انساني است منکر مي گويند .عبارت "عَذَّبْنَاهَا عَذَاباً نُّکْراً "يعني خدا ايشان را عذابي بي‏سابقه کند که هيچ گمانش را نمي‏کردند و انتظارش را نداشتند)
۵۳۰نُلْزِمُکُمُوهَابه آن مجبورتان سازم
۵۳۱نَلْعَبُبازي و تفريح مي کنيم (کنّا نلعبُ :بازي و تفريح مي کرديم. "لَعِب" بازي نظامدار و قانونمندي است که دو طرف بازي به نظام و قانون آن آشنايي دارند، مانند فوتبال و نظاير آن که بازي کنندگان به منظور رسيدن به غرضي خيالي که همان بردن مي باشد، آن را انجام مي ‏دهند و "لَهْو" هر عمل سرگرم کننده‏ اي است که انسان را از کاري مهم و حياتي و وظيفه اي واجب باز بدارد)
۵۳۲نَلْعَنَهُمْآنان را لعنت مي کنيم(کلمه لعن به معناي دور کردن ملعون از رحمت است)
۵۳۳نَمَارِقُبالش - پشتي (جمع نمرقه به معناي بالش و پشتي است، که بدان تکيه مي‏دهند)
۵۳۴نُمَتِّعُهُمْبهره مندشان مي کنيم
۵۳۵نَمُدُّادامه مي دهيم
۵۳۶نُمِدُّمدد مي رسانيم - افزوني و گسترش مي دهيم
۵۳۷نُمِدُّهُمبه آنان مدد مي رسانيم - افزوني و گسترش به آنان مي دهيم
۵۳۸نُمَکِّنَکه امکانات دهيم(کلمه مکان به معناي قرارگاه هر چيز است از زمين و معناي امکان و تمکين،قرار دادن در محل است . و بسیار پیش می آید که کلمه مکان و مکانت به استقرارگاه امور معنوي اطلاق مي‏شود، مثل اينکه مي‏گوئيم فلاني مکانتي در علم دارد و يا مکانتي در نزد مردم دارد . و وقتي گفته مي‏شود من فلاني را از فلان چيز امکان دادم و او تمکن يافت معنايش اين است که او را قدرت دادم و او قادر بر آن شد، ولي اين تعبير از باب کنايه است . و شايد مراد از اينکه فرمود : ما يوسف را در زمين تمکين داديم اين باشد که ما او را طوري در زمين جاي داديم که بتواند در زمين از مزاياي حيات، با وسعت هر چه بيشتر تمتع ببرد، بر خلاف آنچه برادرانش مي‏خواستند که او از ماندن در روي زمين محروم باشد)
۵۳۹نَمْلُمورچه
۵۴۰نَمْلَةٌمورچه
۵۴۱نُمْلِيمهلت می دهیم
۵۴۲نَمُنَّکه منّت نهيم (از کلمه منّ به معني نعمت دادن زياد و با ارزش است و منّت به معناي آن است که نعمتي که به کسي داده ‏اي را با زبان خود، بر او سنگين سازي يا به عبارت ديگر کاري را که براي او کرده اي بزرگ بشماري. از آنجا که منشأ اصلی نعمتها از پروردگار است و نعمتهايي که پروردگار متعال به ما داده همه بزرگ و با ارزشند منت نهادن پروردگار تعالي پسنديده است اما اگر گوينده اي غير از او بگويد: "بر شما منت نهادم"، پسنديده نيست چون ديگران مالک چيزي نيستند و مالک همه چيز پروردگار است)
۵۴۳نَمْنَعْکُمشما را ممانعت مي کرديم
۵۴۴نَمُوتُمي ميريم
۵۴۵نُمِيتُمي ميرانيم
۵۴۶نَمِيرُآذوقه مي آوريم
۵۴۷نَمِيمٍسخن چيني(مَّشَّاءٍ بِنَمِيمٍ:کسي که نقل کننده سخنان مردمي به سوي مردمي ديگر، به منظور ايجاد فساد و تيرگي میان آن دواست)
۵۴۸نُنَبِّئُکُمْشما را خبر بدهيم - شما را خبر مي دهيم
۵۴۹نُنَبِّئَنَّحتماً خبر مي دهيم - حتماً آگاه مي کنيم
۵۵۰نُنَبِّئُهُمآنان را خبر مي دهيم
۵۵۱نُنجِکه نجات دهيم (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۵۵۲نُنَجِّيبسيارنجات مي دهيم - کاملاً نجات مي دهيم - به تدريج نجات مي دهيم (از معاني باب تفعيل تکثير،مبالغه و تدريج است)
۵۵۳نُنجِينجات مي دهيم
۵۵۴نُنَجِّيکَبسيارتو را نجات مي دهيم - کاملاً تو را نجات مي دهيم - به تدريج تو را نجات مي دهيم (از معاني باب تفعيل تکثير،مبالغه و تدريج است. پس از آنکه جسد فرعون، برای تحقیقات بیشتر به فر انسه منتقل شد پروفسورموریس بوکای، پزشک فرانسوی و عضوجامعه فرانسوی مصر شناسی به تحقیق در مورد علت مرگ فرعون پرداخت. در کتب آسمانی خبر از غرق شدن این فرعون در دریا داده شده بود از طرفی در کتیبه های به دست آمده از زمان حکومت او مطالبی بود که نشان می داد او ادعای خدایی داشته وهمین مسأله این که این جسد متعلق به همان فرعون معروف باشد را قوّت می بخشید تا این که کشف بقایای نمک در جسد ثابت کرد که مرگ او در اثر غرق شدن در دریا بوده است اما یک پرسش بزرگ ذهن پروفسور موریس بوکای را به خود مشغول کرده بود: در مصر باستان بلافاصله پس از مردن فراعنه جسد آنها را مومیایی می کردند تا کمترین فساد در جسد صورت بگیرد ولی بدن فرعون بعد از اینکه مدتی در دریا بوده مومیایی شده است وقائدتاً باید بدن او از سایرین زودتر تخریب گردد ولی قضیه برعکس بود و این جسد سالمترین مومیایی کشف شده بود پروفسور وقتی شنید که در قرآن کریم به مسأله سالم ماندن بدن فرعون اشاره شده به سراغ قرآن رفت واندکی بعد مسلمان شد.
سوره مبارکه یونس آیه شریفه ۹۲: فَـٱلْيَوْمَ نُنَجِّيکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ ءَايَةً وَإِنَّ کَثِيراً مِّنَ ٱلنَّاسِ عَنْ ءَايَاتِنَا لَغَافِلُونَ: "پس امروز بدنت را از آب بيرون مي‏اندازيم ، تا براي آيندگانت آيت و عبرتي باشي ، هر چند که بسياري از مردم از نشانه‏ هاي ما غافلند". شما می توانید برای راستی آزمایی این موضوع به صفحه "موریس بوکای" در سایت ویکی پدیا مراجعه کنید در این صفحه از او با عنوان "پزشک مسلمان فرانسوی" نام برده و مطالب ذیل را از او نقل کرده است:"مقایسه علم و دین با تأکید بر اسلام، یکی از فعالیتهای مورد توجه انجام شده توسط موریس بوکای است، تا جایی که این نوع نگرش به ارتباط علم و دین با عنوان «بوکائیلیسم» شناخته شده‌است. این دیدگاه با کتاب «مقایسه‌ای میان تورات، انجیل، قرآن و علم» معرفی گردید و در آن، تطابق قرآن با علوم جدید به عنوان نشانه‌ای از وحیانی بودن قرآن در نظر گرفته می‌شود.
موریس بوکای در کتاب "مقایسه‌ای میان تورات، انجیل، قرآن و علم" "مرنپتاه(پسر رامسس دوم)" را فرعون زمان خروج می‌داند و بیان می‌دارد که در مطالعات صورت گرفته بر روی مومیایی "مرنپتاه"، آثار از نمک در بدن وی کشف کرده که با نمک دریا یکی بوده‌ است. در روایت کتاب مقدس غرق شدن فرعون ذکر شده‌است اما از سرنوشت وی سخنی به میان نیامده است و بنابراین، روایت قرآنی را می‌توان کامل کننده روایت توراتی دانست.همچنین وی کتاب " عهدین، قرآن و علم " استدلال می‌کند که قرآن، هیچ عبارتی ندارد که با واقعیات اثبات‌شدهٔ علمی در تناقض باشد")
۵۵۵نُنَجِّيَنَّهُبسياراو را نجات مي دهيم - کاملاً او را نجات مي دهيم - به تدريج او را نجات مي دهيم (از معاني باب تفعيل تکثير،مبالغه و تدريج است)
۵۵۶نَنْزِعَنَّحتماً بيرون مي کشيم(از کلمه نزع به معناي کندن چيزي از جائي است که در آن استقرار يافته)
۵۵۷نُنَزِّلْنازل کنيم (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله قبلي بوده. انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۵۵۸نُنَزِّلُبسيارنازل مي کنيم - کاملاً نازل مي کنيم - به تدريج نازل مي کنيم (از معاني باب تفعيل تکثير،مبالغه و تدريج است. انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۵۵۹نَنسَاکُمْشما را از ياد مي بريم - شما را فراموش مي کنيم
۵۶۰نَنسَاهُمْآنان را از ياد مي بريم - آنان را فراموش مي کنيم (بنا به روایتی از امام رضا علیه السلام پروردگار دچار فراموشی نمی شود(چون فراموشی یک تغییر است و هیچ چیز قدرت ایجاد تغییر در پروردگار را ندارد) بلکه منظور از عبارت " فَـٱلْيَوْمَ نَنسَاهُمْ کَمَا نَسُواْ لِقَاءَ يَوْمِهِمْ هَـٰذَا: پس امروز فراموششان می کنیم همان گونه که دیدار امروزشان را فراموش کردند"، این است که آنان را دچار خود فراموشی کرده است و این همان است که در آیه شریفه ۱۹ سوره مبارکه حشر "وَلَا تَکُونُواْ کَـٱلَّذِينَ نَسُواْ ٱللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَـٰئِکَ هُمُ ٱلْفَاسِقُونَ: ونباشید مانند کسانی که الله را فراموش نمودند پس ما خودشان را از یادشان بردیم(ندانسته کاری را می کردند که به در واقع به ضرر خودشان بود) تو شاهد باش (بر این گفته پروردگار) آنان همان فاسقانند(سرپیچی کنندگان از امر پروردگارند)" به آن اشاره نموده است. البته این که پروردگار دیگر آنان را هدایت نمی کند و برای همین به ضرر خودشان رفتار می کنند، تاوان لجاجت و اصرار خودشان در نافرمانی از امر پروردگار است(فاسقون) و گرنه اگر دست از "فسق: نافرمانی پروردگار" بردارند و توبه کنند باز هم هدایت پروردگار شاملشان می شود)
۵۶۱نَنسَخْازبين ببريم (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است. کلمه نسخ به معناي از بين بردن چيزي است به وسيله چيزي که دنبال آن قرار دارد، مانند از بين رفتن سايه به وسيله آفتاب و از بين رفتن آفتاب به وسيله سايه‏اي که دنبالش مي‏آيد و از بين رفتن جواني به وسيله پيري، که به دنبالش مي‏آيد .و نسخ کتاب عبارت از آن است که صورت آن کتاب را به کتابي ديگر منتقل سازي، به طوري که مستلزم از بين رفتن صورت اول نباشد، بلکه صورتي مثل آن در ماده‏اي ديگر پديد آري، مانند نقش کردن خطوط يک مهر در موم‏هاي متعدد و استنساخ به معناي پيشي گرفتن در نسخ چيزي است لذا منظور از عبارت " انا کنا نستنسخ ما کنتم تعملون" اين است که اعمال ما نسخه اصلي بوده و از آنها نسخه برداري مي کردند)
۵۶۲نَنسِفَنَّهُحتماً مي پاشيم - حتماً پراکنده مي کنيم (وقتي گفته مي‏شود : فلاني گندم را نسف کرد، معنايش اين است که آن را با منسف بالا انداخت تا پوستهايش بپرد. " لَّنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنسِفَنَّهُ فِي ٱلْيَمِّ نَسْفًا: سوگند که به یقین آن را با سوهان به صورت براده در می آوریم سپس سوگند که به یقین آن را در دریا می پاشیم پاشیدنی نگفتنی(آن گوساله طلایی را با سوهان به صورت براده در آورده و در جاهای بسیاری از دریا، ذره ذره پخش می کنیم. چون انتظار می رفت اگر براده ها را در یک مکان بریزند باز هم تعدادی از بنی اسرائیل همان نقطه را عبادتگاه خود قرار دهند. از جمله "جَسَدًا لَهُ خُوَارٌ: جثه ای که جان نداشت و برایش صدای گوساله ای بود" در آیه شریفه ۸۸ از همین سوره مبارکه که در وصف آن گوساله آمده است می توان نتیجه گرفت که آن روایاتی که می گویند آن گوساله جان گرفته و مانند یک گوساله واقعی شده بود به دلیل اختلافشان با آیات قرآن کریم، معتبر نیستند پس در همین آیه نیز نباید "لَّنُحَرِّقَنَّهُ"، "سوگند که به یقین آن را می سوزانیم"، ترجمه نمود چون طلا نمی سوزد بلکه ذوب می گردد)")
۵۶۳نُنسِهَاآن را به تأخير اندازيم(جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است)
۵۶۴نُنشِئَکُمْکه شما را پديد آوريم- که شما را آفرينشي تازه و جديد بخشيم(از نشا و نشاة به معناي احداث و تربيت چيزي است)
۵۶۵نُنشِزُهَارشد و نمو مي دهيم (از مصدر انشاز است به معناي رشد و نمو دادن مي‏باشد)
۵۶۶نَنصُرُياري مي کنيم
۵۶۷نَنصُرَنَّکُمْحتماً شما را یاری می کنیم
۵۶۸نَنظُرَکه ببينيم
۵۶۹نَنظُرْتا ببينيم (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله بعدي است)
۵۷۰نَنقُصُهَااز آن کم مي کنيم - از آن مي کاهيم("بَلْ مَتَّعْنَا هَـٰؤُلَاءِ وَءَابَاءَهُمْ حَتَّىٰ طَالَ عَلَيْهِمُ ٱلْعُمُرُ أَفَلَا يَرَوْنَ أَنَّا نَأْتِي ٱلْأَرْضَ نَنقُصُهَا مِنْ أَطْرَافِهَا أَفَهُمُ ٱلْغَالِبُونَ: بلکه اینان و همچنین اجدادشان را بهره مند و برخوردار کردیم تا اینکه بر آنان عمر طولانی شد(استفاده از "عليهم" در این عبارت این نکته را می افزاید که گذران عمر بر انسانها مسلط است و نمی توانند جلوی این گذر عمر را بگیرند) آیا پس نمی بینند که ما به سراغ زمین می آییم و آن را می کاهیم از اطرافش(پرداختن به زمین و کم نمودن از اطراف آن، کنایه است از کشتن و هلاک کردن اهل آن که نتیجه اش کاهش قلمرو حاکمیت سلسله های مختلف است تا جایی که اثری از آنان نمی ماند. بنا به روایتهایی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امام سجاد و امام صادق علیهم السلام منظور از این آیه مرگ انسانهای برگزیده و علماء است که ضایعه و نقصی بزرگ برای زمین و اهل آن به حساب می آید و به فرموده امام علی علیه السلام به معنی کلی هلاک اقوام گذشته است. امام سجاد علیه السلام فرمودند: "آیه ای از قرآن، کشته شدن و
سرعت مرگ در ما(اهل بیت) را برایم گوارا می سازد و آن آیه "اولم یروا انا ناتی الارض ننقصها من اطرافها" است، که مراد از نقص اطراف ، مرگ علما است و از آن برمی آید که پروردگار تعالی هر وقت نظری به زمین بیفکند، اهل دنیا و ماده پرستان را با مرگ علما عذاب و علما را با بردن به درگاه خود به عالیترین لذات متنعم می سازد) آیا حال که این گونه است پس آنان غالبانند(سلسله های مقتدر یا انسانهای برگزیده نیز در این زمین ماندگار نیستند و با مرگ به جهان دیگر می روند آن وقت این گنهکاران و حاکمیتهای آنان در این زمین ماندگارند)")
۵۷۱نُنَکِّسْهُاو را وارونه مي کنيم - واژگونش مي کنيم (از مصدر تنکيس است که به معناي برگرداندن چيزي است به صورتي که بالايش پايين قرار گيرد و نيرويش مبدل به ضعف گردد و زيادتش رو به نقصان گذارد و عبارت "وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِي ٱلْخَلْقِ أَفَلَا يَعْقِلُونَ "اشاره دارد به اينکه انسان در روزگار پيري وارونه مي شود: قوتش مبدل به ضعف و علمش مبدل به جهل و ياد و هوشش مبدل به فراموشي مي‏گردد)
۵۷۲نَوَاصِيموهای جلوي پيشاني(گرفتن ناصيه موي جلوي سر کنايه است از کمال تسلط و نهايت قدرت بر آن)
۵۷۳نُوحٌنام يکي از پيامبران اولوالعزم الهي عليه و علي نبينا السلام (بنا به روایات دلیل نامیده شدن ایشان به این نام، گریه و نوحه نمودن بسیار آن حضرت به حال خود بوده است. در ترکیه امروزی کوهی قرار دارد به نام جودی داگی(Cudi Dayi) در دامنه این کوه در محلی به نام سایت دوروپینار "Durupinar" منطقه وسیعی از زمین، شباهت بسیاری به یک کشتی بزرگ دارد عکسهای ماهواره ای که از این منطقه نخستین بارمنتشر شد کاوشگری به نام ران ویات "Ron Wyatt " را برانگیخت که به جستجو در این منطقه بپردازد گرچه وی با اکتشافاتی از جمله کشف یک کتیبه سنگی با قدمت حدود ۴۰۰۰ سال شامل تصویر یک کشتی و هشت نفر انسان که بالای سر آنها دو پرنده در حال پروازند،در نزدیکی سایت، قطعات سنگی بزرگ دارای یک سوراخ شبیه لنگر،۷۲ تیر فلزی در هر طرف کشتی که با اسکن توسط امواج رادار در عمق زمین مشخص شدند، میخ پرچ فسیل شده ای که حاوی آلومینیوم و تیتانیوم بود و بقایای مرتبط با حیوانات، در آن منطقه سعی در اثبات ادعای خود داشت
ولی از سوی مجامع بین المللی فقط به این دلیل که تخصص اصلیش باستانشناسی نبوده (حرفه اصلی او پرستار بیهوشی بود) ادعای او مبنی بر یافتن کشتی نوح رد شده است(مثل اینکه بگویند چون حافظ دکترای ادبیات نداشته پس شعرش معتبر نیست) البته از آنجا که قبلاً نیز یک مهندس معدن آمریکایی که از این منطقه عکسهایی تهیه کرده بود به قتل رسیده و عکسهایش نیز ناپدید شده بودند(روزنامه اطلاعات ۱۳۵۲/۱۲/۴)، تکذیب ادعاهای "ویات" نیز می تواند خالی از قصد و غرض نباشد به هر حال درستی این ادعا دلیل دیگری است بر حقانیت قرآن کریم که محل قرار گرفتن کشتی نوح را کوه جودی معرفی کرده است: "وَٱسْتَوَتْ عَلَى ٱلْجُودِيِّ : و (کشتی نوح) بر جودی قرار گرفت"سوره مبارکه هود آیه شریفه ۴۴. مشهور است که اسم نوح (علیه السلام)، عبدالغفار بود و به این علّت نوح(علیه السلام) نامیده شد که مرتب بر نفس خود نوحه و زاری می‌کرد)
۵۷۴نُوحِيوحي مي کنيم (وحي در اصل به معناي اشاره سريع است البته اشاره اي به صورت رمز به همين جهت ازاين كلمه در مورد القاي معنا به شخصی به نحوی پوشيده از دیگران استفاده مي شود، كلمه وحي در موارد القاي معنا در فهم حيوان از طريق غريزه " و اوحي ربک الي النحل" و ورود معنا در نفس انسان از طريق رؤيا "و اوحينا الي ام موسي "و همچنين از طريق وسوسه"الا ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم" و يا اشاره "فاوحي اليهم ان سبحوا بکرة و عشيا"،درقرآن كريم استفاده شده است.ولي بيشترين استفاده از اين كلمه در سخن گفتن پروردگار یا فرشتگان با انبياء و رسل است "ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا")
۵۷۵نُوحِيهِآن را وحي مي کنيم (وحي در اصل به معناي اشاره سريع است البته اشاره اي به صورت رمز به همين جهت ازاين كلمه در مورد القاي معنا به شخصی به نحوی پوشيده از دیگران استفاده مي شود، كلمه وحي در موارد القاي معنا در فهم حيوان از طريق غريزه " و اوحي ربک الي النحل" و ورود معنا در نفس انسان از طريق رؤيا "و اوحينا الي ام موسي "و همچنين از طريق وسوسه"الا ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم" و يا اشاره "فاوحي اليهم ان سبحوا بکرة و عشيا"،درقرآن كريم استفاده شده است.ولي بيشترين استفاده از اين كلمه در سخن گفتن پروردگار یا فرشتگان با انبياء و رسل است "ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا")
۵۷۶نُوحِيهَاآن را وحي مي کنيم (وحي در اصل به معناي اشاره سريع است البته اشاره اي به صورت رمز به همين جهت ازاين كلمه در مورد القاي معنا به شخصی به نحوی پوشيده از دیگران استفاده مي شود، كلمه وحي در موارد القاي معنا در فهم حيوان از طريق غريزه " و اوحي ربک الي النحل" و ورود معنا در نفس انسان از طريق رؤيا "و اوحينا الي ام موسي "و همچنين از طريق وسوسه"الا ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم" و يا اشاره "فاوحي اليهم ان سبحوا بکرة و عشيا"،درقرآن كريم استفاده شده است.ولي بيشترين استفاده از اين كلمه در سخن گفتن پروردگار یا فرشتگان با انبياء و رسل است "ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا")
۵۷۷نُودُواْندايشان ميدهند (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۵۷۸نُودِيَندا داده شد (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۵۷۹نُورنور("ٱللَّهُ نُورُ ٱلسَّمَاوَاتِ وَٱلْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ ٱلْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ ٱلزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَکَةٍ زَيْتُونَةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَکَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَىٰ نُورٍ يَهْدِي ٱللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاءُ وَيَضْرِبُ ٱللَّهُ ٱلْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَٱللَّهُ بِکُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ: الله نور آسمانها و زمين است(این پرسش که "نور چیست؟"، هنوز هم از لحاظ علمی بدون پاسخ مانده است و دانش بشر در مورد "نور" تنها مربوط به بررسی رفتار آن در شرایط مختلف می باشد وبسته به این شرایط مدل و معادلهای مختلفی چون مدل هندسی، مدل موج الکترومغناطیسی و مدل کوآنتومی برای آن فرض می کنند به زبان ساده تر دانشمندان نمی دانند که نور چیست ولی رفتار آن را در برخی شرایط می توانند پیش بینی کنند. تازه ترین فرضیه ها در مورد نور که هم اکنون گروهی از دانشمندان در پی اثبات آن می باشند این است که نور حتی می تواند باعث ایجاد ماده شود.
آنچه موجب ديدن اشياء مي شود بازتابش يا تابش نور از آنها به چشم ما است لذا ديده شدن اشياء به وجود نور وابسته است، اما در عبارت "ٱللَّهُ نُورُ ٱلسَّمَاوَاتِ وَٱلْأَرْضِ: الله نور آسمانها و زمین است"، مراد اين است که پروردگار متعال آن نوري است که حتي وجود اشياء همچنین هر خیر و خوبی آنها وابسته به اوست از طرفی خاصیت دیگر نور، روشن کردن راه و مسیر یا همان هدایت است و برای همین طبق آیه شریفه ۱۷۴ از سوره مبارکه نساء، قرآن کریم با عبارت "نور مبین" توصیف شده است. که وجود قرآن نیز مانند هر نور دیگری از وجود "الله" که نور آسمانها و زمین است نشأت گرفته است) مثل و وصف نورش مانند چراغدانی است("مِشْکَاة" جایگاه ثابتی که برای قرار دادن چراغ در نظر می گیرند مانند طاقچه و اين غير از فانوس است، چون فانوس به جا چراغي متحرک مي‏ گويند. خاصیت مشکات، حفاظت از چراغ و جلوگیری از تکان خوردن
آن و در نتیجه ثابت بودن روشنایی و جهت و مسیر آن است) که در آن، چراغ پر فروغی است("مِصْبَاح": چراغ پر فروغ، چراغی که شب تاریک را با نورش مانند صبح، روشن کند) آن چراغ درون جامی شیشه ای است("زُجَاجَةٍ" جامی شیشه ای است که اطراف شمع یا فتیله چراغ را می گیرد و علاوه بر انتقال کامل نور چراغ، از خاموش شدن آن در اثر وزش باد هم جلوگیری می کند)، آن جام شیشه ای مانند این است که آن ستاره ای پر نور است("کوکب دري "به تعداد معدودي از ستاره هاي آسمان مي گويند که درخشان تر از بقيه هستند) که از درخت زيتونی داراي خير بسيار و صاحب برکت شده که نه شرقی و نه غربی است، افروخته می شود. نزدیک است که روغن آن("زَيْت" روغني است که از زيتون مي‏گيرند) روشنی بدهد گرچه آتشی به آن نرسيده و نرسد(از کلمه "يُوقَدُ" مشخص می گردد که آتش به آن روغن رسیده و در نتیجه درخشش آن به
نهايت رسيده است). نوری است بالای نوری. الله هر که را بخواهد یا هرکس که بخواهد را(این خواستن را هم می توان به پروردگار نسبت داد و هم به بنده اش. نمونه ای دیگر از با یک تیر چند نشان زدن در قرآن کریم) به سوی نورش هدایت می کند و الله این مثالها(این مثال و مثالهایی که در آیات دیگر قرآن کریم آورده شده است) را برای مردم می زند زیرا الله به همه چیز همواره و بی اندازه داناست(یکی از شیوه های کارآمد آموزش، استفاده از مثالهایی از مشاهدات روزمره مردم و تشبیه مطالب پیچیده تر و غیر دیداری به این رویدادهای محسوس و قابل مشاهده است که از این شیوه در قرآن کریم بسیار استفاده شده است در این آیه نیز انتشار نور الهی در عالم که منشأ هر خیر و خوبی است را با این مثالها به ذهن مخاطب نزدیک می نماید.
امام صادق عليه‏السلام در مورد این آیه فرموده اند: ""مشکاة"، فاطمه(عليها السلام) و "مصباح"، حسن(علیه السلام) و "زجاجه"، حسين(عليهم ‏السلام) و "شجره مبارکه" ابراهيم خليل(عليه‏ السلام) و نه شرقي و نه غربي، يهودي و نصراني نبودن آن حضرت و "نُورٌ عَلَىٰ نُورٍ" امامي بعد از امام ديگر است و "يهدي الله لنوره من يشاء" معنايش اين است که پروردگار تعالی هر که را بخواهد به سوي اين ائمه(علیهم السلام) راهنمايي مي‏کند". از این روایت و روایات مشابه آن معلوم می گردد که هریک از کلمات "مشکاة"، "مصباح"، "زجاجه"، "شَجَرَةٍ مُّبَارَکَةٍ زَيْتُونَةٍ" "زَيْت"، "نَار"، "نُورٌ عَلَىٰ نُورٍ" تمثیلی است برای یکی از بندگان خاص پروردگار تعالی که واسطه انتقال نور الهی به دیگر مخلوقاتند. اینکه می فرماید "يَکَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ"، به این اشاره دارد نورانیتی که حضرت فاطمه سلام الله علیها، از پدر بزرگوارش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که از نسل حضرت ابراهیم علیه السلام است، گرفته با ازدواجش با امام علی علیه السلام به کمال و نهایتش رسیده است)
۵۸۰نُورِثُبه ميراث ميدهيم
۵۸۱نُورِکُمْنورتان (آنچه موجب ديدن اشياء مي شود بازتابش يا تابش نور از آنها به چشم ما است لذا ديده شدن اشياء به وجود نور وابسته است، اما در عبارت "ٱللَّهُ نُورُ ٱلسَّمَاوَاتِ وَٱلْأَرْضِ: الله نور آسمانها و زمین است" از آیه شریفه ۳۵ از سوره مبارکه نور، مراد اين است که پروردگار متعال آن نوري است که حتي وجود اشياء نيز وابسته به وجود اوست از طرفی خاصیت دیگر نور، روشن کردن راه و مسیر یا همان هدایت است و برای همین طبق آیه شریفه ۱۷۴ از سوره مبارکه نساء از اسامی و صفات قرآن کریم "نور" می باشد. که وجود قرآن نیز مانند هر نور دیگری از وجود "الله" که نور آسمانها و زمین است نشأت گرفته است)
۵۸۲نُورَنَانور ما (آنچه موجب ديدن اشياء مي شود بازتابش يا تابش نور از آنها به چشم ما است لذا ديده شدن اشياء به وجود نور وابسته است، اما در عبارت "ٱللَّهُ نُورُ ٱلسَّمَاوَاتِ وَٱلْأَرْضِ: الله نور آسمانها و زمین است" از آیه شریفه ۳۵ از سوره مبارکه نور، مراد اين است که پروردگار متعال آن نوري است که حتي وجود اشياء نيز وابسته به وجود اوست از طرفی خاصیت دیگر نور، روشن کردن راه و مسیر یا همان هدایت است و برای همین طبق آیه شریفه ۱۷۴ از سوره مبارکه نساء از اسامی و صفات قرآن کریم "نور" می باشد. که وجود قرآن نیز مانند هر نور دیگری از وجود "الله" که نور آسمانها و زمین است نشأت گرفته است)
۵۸۳نُورَهُنورش (آنچه موجب ديدن اشياء مي شود بازتابش يا تابش نور از آنها به چشم ما است لذا ديده شدن اشياء به وجود نور وابسته است، اما در عبارت "ٱللَّهُ نُورُ ٱلسَّمَاوَاتِ وَٱلْأَرْضِ: الله نور آسمانها و زمین است" از آیه شریفه ۳۵ از سوره مبارکه نور، مراد اين است که پروردگار متعال آن نوري است که حتي وجود اشياء نيز وابسته به وجود اوست از طرفی خاصیت دیگر نور، روشن کردن راه و مسیر یا همان هدایت است و برای همین طبق آیه شریفه ۱۷۴ از سوره مبارکه نساء از اسامی و صفات قرآن کریم "نور" می باشد. که وجود قرآن نیز مانند هر نور دیگری از وجود "الله" که نور آسمانها و زمین است نشأت گرفته است)
۵۸۴نُورُهُمنورشان (آنچه موجب ديدن اشياء مي شود بازتابش يا تابش نور از آنها به چشم ما است لذا ديده شدن اشياء به وجود نور وابسته است، اما در عبارت "ٱللَّهُ نُورُ ٱلسَّمَاوَاتِ وَٱلْأَرْضِ: الله نور آسمانها و زمین است" از آیه شریفه ۳۵ از سوره مبارکه نور، مراد اين است که پروردگار متعال آن نوري است که حتي وجود اشياء نيز وابسته به وجود اوست از طرفی خاصیت دیگر نور، روشن کردن راه و مسیر یا همان هدایت است و برای همین طبق آیه شریفه ۱۷۴ از سوره مبارکه نساء از اسامی و صفات قرآن کریم "نور" می باشد. که وجود قرآن نیز مانند هر نور دیگری از وجود "الله" که نور آسمانها و زمین است نشأت گرفته است)
۵۸۵نُوَفِّبه طورکامل مي رسانيم (ازمصدر توفية به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندن بطور کامل)
۵۸۶نُوَلِّهِپيش رويش قرار مي دهيم ("نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّيٰ ":او را به همان سو که رو کرده واگذاريم)
۵۸۷نُوَلِّيمسلط و چيره مي کنيم - ولايت مي دهيم (کلمه ولي از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت مي‏کند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است، پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست.وليّ هر کس عبارت است از آن شخصي که متولي و عهده‏دار کار او باشد و ولي ميت آن کسي است که به امر او قيام مي‏کند و جانشين او در ارثيه‏اش مي‏شود)
۵۸۸نُوَلِّيَنَّکَپيش رويت قرار ميدهيم ( اگر فعل "ولّي " با لفظ "عن " متعدي شود، يعني بگوئيم "ولي عن شي‏ء " معنايش درست به عکس مي‏شود و معني اعراض و رو برگرداندن از آن چيز را مي دهد)
۵۸۹نَوْمٌخواب
۵۹۰نَوْمَکُمْخوابتان
۵۹۱نُونِماهي (ذا النون يعني صاحب ماهي، که لقب حضرت يونس فرزند متي علي نبينا و عليهما السلام است که صاحب داستان ماهي است و از طرف پروردگار مبعوث بر اهل نينوي شد و ايشان را دعوت کرد ولي ايمان نياوردند پس نفرينشان کرد و از خدا خواست تا عذابشان کند همين که نشانه‏هاي عذاب نمودار شد توبه کردند و ايمان آوردند . پس خدا عذاب را از ايشان برداشت و يونس علي نبينا و عليه السلام از اينکه به اين آساني خداي تعالي از گناهان قومش گذشت، ناراحت شد وقومش را ترک کرد و با کشتي از آن ديار رفت سپس خداوند صحنه‏اي به وجود آورد که در نتيجه يونس به شکم يک ماهي بزرگ فرو رفت و در آنجا زنداني شد تا اينکه با گفتن "لَّا إِلَـٰهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّي کُنتُ مِنَ ٱلظَّالِمِينَ " خداي تعالي او را از شکم ماهي نجات داد و دو باره به سوي قومش فرستاد)
۵۹۲نَوَيٰهسته (نوي از ماده ناي است که به معناي دوري است لذا از آن تعبيربه طينت کافر که از هر خيري دور است شده است)
۵۹۳نَهَارَروز(کلمه نهار علاوه بر معناي روز دلالت بر گسترش نور نيز دارد و شايد به همين جهت بوده که تنها اين کلمه در مقابل کلمه ليل استعمال مي‏شود ولي کلمه يوم را در جائي استعمال مي‏کنند که قصد اشاره به گسترش نور نداشته باشند، مثل مواردي که سخن از شمردن ايام باشد مثل "عشرة ايام : ده روز" و گفته نمي‏شود: "عشرين نهارا". این کلمه در قرآن کریم به صورت مذکر مجازی استفاده شده است مثل"وَٱلنَّهَارَ مُبْصِراً" یا "وَيَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِـٱلنَّهَارِ ثُمَّ يَبْعَثُکُمْ فِيهِ". اصل در معنای این کلمه وسعت است و از آن جهت معنی روز(از طلوع تا غروب خورشید) می دهد که در روز، نور گسترش پیدا می کند و به همین جهت به جوی آب وسیع، نهر می گویند)
۵۹۴نَهَاکُمْشما را نهی کرد - شما را بازداشت
۵۹۵نَهْتَدِيَکه هدايت بيابيم (مَا کُنَّا لِنَهْتَدِيَ :هدايت نمي يافتيم.اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۵۹۶نَهْدِيهدايت مي کنيم (اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۵۹۷نَهْدِيَنَّهُمْحتماً هدايتشان مي کنيم (اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۵۹۸نَهَرٍفضا و وسعت - نهر(در مورد عبارت "إِنَّ ٱلْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ " روايتي از رسول اکرم صلي الله عليه و آله نقل شده که : منظور از کلمه نهر فضا و وسعت است، نه نهر آب)
۵۹۹نُهْلِکَکه هلاک کنيم
۶۰۰نُهْلِکَنَّحتماً هلاک مي کنيم
۶۰۱نُهُواْنهي شدند
۶۰۲نَهَوْاْنهي کردند - باز داشتند
۶۰۳نُهَیٰعقلها (أُوْلِي ٱلنُّهَيٰ : صاحبان عقلها. کلمه نهي جمع نُهية به معناي عقل است و اگر عقل را نهيه ناميده‏اند براي اين بوده که عقل، آدمي را از پيروي هواي نفس نهي مي‏کند)
۶۰۴نَهَينهي کرد - بازداشت
۶۰۵نُهِيتُنهي شدم
۶۰۶نُيَسِّرُکَتو را آماده می کنیم ( ازکلمه تيسير به معناي تهيه کردن و آماده نمودن است و منظور در عبارت "نُيَسِّرُکَ لِلْيُسْرَىٰ " اين است که توفيق اعمال صالحه را به تو می دهیم و انجام اينگونه اعمال را برایت آسان می سازیم، به طوري که هيچ گونه دشواري در آن نباشد و يا منظور اين است که تو را آماده حياتي سعيد می کنیم، حياتي نزد پروردگارت، حياتي بهشتي و به اين نحو آماده‏ات می کنیم که توفيق اعمال صالحي را به تو می دهیم و وجه دوم با توجه به دیگر آیات قرآن قویتر است)
۶۰۷نَيْلًارسیدن ("مَا کَانَ لِأَهْلِ ٱلْمَدِينَةِ وَمَنْ حَوْلَهُم مِّنَ ٱلْأَعْرَابِ أَن يَتَخَلَّفُواْ عَن رَّسُولِ ٱللَّهِ وَلَا يَرْغَبُواْ بِأَنفُسِهِمْ عَن نَّفْسِهِ ذَالِکَ بِأَنَّهُمْ لَا يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ وَلَا نَصَبٌ وَلَا مَخْمَصَةٌ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلَا يَطَئُونَ مَوْطِئًا يَغِيظُ ٱلْکُفَّارَ وَلَا يَنَالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَّيْلًا إِلَّا کُتِبَ لَهُم بِهِ عَمَلٌ صَالِحٌ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ ٱلْمُحْسِنِينَ(توبه۱۲۰): برای اهل مدینه و بیابان نشینان اطراف آنان سزاوار نیست که از رسول الله تخلف کنند(از همراهی پیامبر در نبردی خودداری کنند) و متمایل به خودشان نشوند با بی اعتنایی به او(آنچه خود دوست دارند را بر رضایت پیامبر ترجیح ندهند) آن برای این است که آنها تشنگی و رنج و مشقت و قحطی و گرسنگی ای به ایشان نمی رسد و به قدمگاهی قدم نمی گذارند که کفار را به خشم می آورد و نمی رسند از دشمنی به رسیدنی(چیزی را از دشمن نمی گیرند) مگر اینکه به واسطه آن عمل صالحی برایشان نوشته می شود زیرا به یقین الله اجر نیكوكاران و شادی و زیبایی آفرینان(حسن عبارت است از هر چیزی که بهجت و شادابی آورد و انسان به سوی آن رغبت کند) را ضایع
نمی کند(هر سختی که در راه اطاعت پروردگار به ما برسد بدون پاداش نخواهد بود و هرچه انجام کار خیری سختیهای بیشتری داشته باشد از آن طرف پاداش آن کار خیر نیز بیشتر و عظیمتر خواهد بود از همین رو پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرموده اند که "بهترین اعمال دشوارترین آنهاست")")