قرآن کریم
و

واژه‌های قرآنی — حرف واو

۲۳۴ واژه با معنای فارسی
ردیفواژه قرآنیمعنای فارسی
۱وَو(حرف عطف، کلماتی که توسط "و" به هم عطف و متصل می گردند غالبًا از لحاظ نقششان در جمله و اعرابشان (اگر تغییر پذیر باشد) یکسان هستند)
درحالی که - حال آن که(مانند: "وَمَا لَهُمْ أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ ٱللَّهُ وَهُمْ يَصُدُّونَ عَنِ ٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ: و آنان چه دارند که الله عذابشان نکند؟ در حالی که آنان از مسجدالحرام باز می دارند" جمله بعد از "و" قید حالت برای جمله قبل از آن است)
وهمچنین - همچنین - همین گونه - از جمله - علاوه بر این - علاوه بر آن- ضمنًا - به همین ترتیب - و دیگر- دیگر(در عبارتهایی نظیر "لَقَدْ نَصَرَکُمُ ٱللَّهُ فِي مَوَاطِنَ کَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ:سوگند که به یقین الله در رزمگاهها و میادین جنگِ کثیری شما را یاری نمود و همچنین روز "حنین" ")
حتی - و حتی(در عبارتهایی نظیر" وَقَدْ مَکَرُواْ مَکْرَهُمْ وَعِندَ ٱللَّهِ مَکْرُهُمْ وَإِن کَانَ مَکْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ ٱلْجِبَالُ: و چه بسیار مکر نمودند مکر و حیله هایشان را در حالی که مکرشان نزد الله است(مکرشان هر چقدر عظیم و پیچیده باشد پیش علم و قدرت پروردگار، هیچ است چون همه اسباب این عالم و از جمله فکر و ذهن آنان مخلوق اویند) حتی اگر مکرشان برای این باشد که از آن کوهها را از جا کنده و نابود کنند(مثل بمب اتمی)")
به شکلی که- با وجودی که - به صورتی که- بدین صورت که - این گونه بود که - ماجرا این گونه بود که - به قسمی که- در صورتی است که("... ثُمَّ يَتَوَلَّىٰ فَرِيقٌ مِّنْهُم مِّن بَعْدِ ذَالِکَ وَمَا أُوْلَـٰئِکَ بِـٱلْمُؤْمِنِينَ وَإِذَا دُعُواْ إِلَى ٱللَّهِ وَرَسُولِهِ لِيَحْکُمَ بَيْنَهُمْ إِذَا فَرِيقٌ مِّنْهُم مُّعْرِضُونَ: سپس گروهی از آنان روی گردان می شوند از بعد آن و تو شاهد باش(بر این گفته پروردگار) آنان مؤمن نیستند بدین صورت که آن هنگام که به سوی الله و رسولش دعوت شدند تا بینشان حکم کند به یکباره گروهی از آنان اعراض کننده و روی گردانند(در شأن نزول این آیه روایاتی آمده که اشتراکشان این گونه است در مسأله ای مالی میان حضرت علی علیه السلام و شخصی اختلاف افتاد حضرت پیشنهاد داد که برای داوری نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بروند اطرافیان آن شخص با توجه علاقه پیامبر به علی علیهما السلام به او گفتند این کار را نکن که پیامبر حتمًا به نفع علی حکم خواهد داد و این گونه عصمت پیامبر را نادیده گرفته و پیشنهاد دادند که برای داوری نزد یکی از یهودیان بروند")
در همان حین(مانند: "وَتَرَکْنَا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَنُفِخَ فِي ٱلصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعًا:
وَو در آن روز برخی از آنان را وا می گذاریم(برخی از مردم از آشوب و اضطراب ناشی از یورش قوم يأجوج و مأجوج در آستانه قیامت ایمنند) در حالی که در بعضی موج می زند("موج" اضطراب و تلاطم دریاست و موج زدن جمعیت مردم تشبیهی از همان موج دریا است یعنی ازدحام و شلوغی جمعیت به حدی است که گروهی گروه دیگر را هل داده، عقب رانده و سپس روی هم می ریزند پس پیشگویی قرآن کریم در مورد کیفیت یورش قوم يأجوج و مأجوج به تعدادی از مردم چنین است که مردم سراسیمه و مضطرب از آنها می گریزند به حدی که دسته دسته روی هم می ریزند) در همان حین در صور دمیده می شود(. "نفخ صور": دميدن در صور(بوق)، بنا به آیات قرآن کریم وقتی پروردگار تعالی اراده نماید تا قیامت برپا شود نوعی ارتعاش، فرکانس یا صدا در دو نوبت در کل جهان منتشر می گردد شگفت انگیز اینکه مدلی که هم اکنون دانشمندان برای شکل کلی جهان پس از انفجار بزرگ(Big Bang) ترسیم می کنند، Horn-Shaped Universe نامیده می شود یعنی جهان بوق یا شاخی شکل پس دمیدن در بوق یعنی انتشار آن صدا و فرکانس در تمامی جهان.
در نوبت اول "نفخ صور" با همین صدا، همه موجودات می میرند به قسمی که جز پروردگار حیّ و قیوم کسی زنده نمی ماند. سپس دوباره در صور دمیده می شود و این بار علاوه بر کسانی که به تازگی مرده اند، آنان که در گذشته مرده اند نیز دوباره زنده شده و محشور می شوند یعنی فرشتگان همه آنها را در محلی برای حسابرسی جمع می کنند) پس بی درنگ آنان را جمع می کنیم جمع کردنی نگفتنی(با آغاز قیامت و مردن تمام انسانها بر روی کره زمین در واقع به یکباره ارواح تمام نسل بشر در عالم دیگر جمع می شوند از این رو آن را جمع کردنی شگفت و وصف ناشدنی خطاب نموده است. چنانچه صیغه ماضی برای نشان دادن حتمی بودن اتفاقی در آینده استفاده شود به صورت مضارع ترجمه می گردد)")
قسم به(مانند"وَٱلضُّحَىٰ: سوگند به روشنایی روز و گسترش نور آفتاب در ابتدای روز" ، "فَوَرَبِّکَ: پس به پروردگارت سوگند")
البته - و البته - و البته که - اگر چه("وَزَکَرِيَّا إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ رَبِّ لَا تَذَرْنِي فَرْدًا وَأَنتَ خَيْرُ ٱلْوَارِثِينَ: و زکریا هنگامی که با صدای بلند پروردگارش را صدا زد: "ای پروردگار من، مرا به صورت فردي(کسی که فرزندی ندارد و
وَبنابراین نسلی از او باقی نمی ماند تا وارث او باشد) رها نکن و البته تو بهترین وارثان هستی(گرچه تو بهترین وارث هر کس هستی و پس از مرگ او نگهبان خیر و خوبی هایی که از او باقی مانده می باشی با این وجود به من فرزندی عطا کن تا راه مرا در هدایت مردم به سوی تو(پیامبری) ادامه دهد)
که("وَقُل رَّبِّ أَنزِلْنِي مُنزَلًا مُّبَارَکًا وَأَنتَ خَيْرُ ٱلْمُنزِلِينَ: همچنين بگو: "پرورش دهنده من، مرا به حالت منزل داده شده اي داراي خير و برکت بسيار شده، منزل ده و فرود آور که تو بهترين منزل دهندگاني"(پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم مي فرمايند: "هنگامي که در منزلي فرود آمدي بی درنگ بگو: "رَبِّ أَنزِلْنِي مُنزَلًا مُّبَارَکًا وَأَنتَ خَيْرُ ٱلْمُنزِلِينَ" تا خير آن(منزل) روزيت شود و شرّ آن از تو دفع گردد")")
این در حالی بود که - همزمان("وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَىٰ فَارِغًا: این(گرفتن صندوق حاوی موسی علیه السلام توسط فرعونیان از آب) در حالی بود که به یکباره دل مادر موسی خالی گشت")
چون - زیرا- به دلیلِ- از این جهت که - در نتیجه("وَحَنَانًا مِّن لَّدُنَّا وَزَکَوٰةً وَکَانَ تَقِيًّا: (به یحیی علیه السلام پیامبری دادیم)و مهر ومحبتی عظیم از نزدمان(امام باقر علیه السلام در توصیف این مهربانی می فرماید: "هرگاه می گفت: "ای پروردگار من، پروردگار عزّ و جلّ در جوابش می‌ فرمود: "لبیک ای یحیی"") و پاکی و طهارتی بسیار چون همواره و بسیار با تقوا بود(تقوا معادل با اطاعت از فرمان الهی، پرهيز از آن چه پروردگار متعال حرام نموده و مداومت بر ياد اوست. به دلیل نکره آوردن "حَنَانًا" و "زَکَوٰةً"، کلمات بسیار و عظیم به ترجمه اضافه شده است)")
بنابراين - بر همین اساس- بر این اساس - به همین دلیل-به همین ترتیب("مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِيهَا نُعِيدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَىٰ: از آن(زمین) خلقتان نمودیم و در آن شما را باز می گردانیم بنابراین از آن بار دیگر خارجتان می کنیم(دو سجده نماز تمثیلی از این آیه است. امام علی علیه السلام نیز در این مورد فرموده اند: "تأویل و مقصود اصلی سجده اول این است که پروردگارا، تو مرا از زمین آفریدی و بلند کردن سرت به این معناست که ما را از آن خارج کردی و معنای سجده ‌ی دوّم این است که ما را به آن باز می‌گردانی و بلند کردن سر از سجده‌ ی دوّم به این
وَمعناست که دیگر بار ما را از آن خارج خواهی کرد")")
به جای آن - در مقابل("لَا تَرْکُضُواْ وَٱرْجِعُواْ إِلَىٰ مَا أُتْرِفْتُمْ فِيهِ وَمَسَاکِنِکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْأَلُونَ: فرار نکنید(چون فرار از عذاب الهی فایده ای ندارد) و به جای آن به سوی آنچه در آن به عیّاشی و خوشگذرانی پرداختید(اتراف به معنی زیاده روی در لذت بردن از نعمتهاست در واقع هر لذتی یک محدوده حلال دارد و پس از عبور از آن محدوده و مرز به حرام تبدیل می شود مثلًا لذت خوردن و آشامیدن تا وقتی از رزق و روزی حلال باشد، گناه نیست امّا همین خوردن و آشامیدن اگر از مال دزدی یا خوردنیها و آشامیدنیهای حرام باشد، چون از محدوده فرمانبری پروردگار خارج شده، گناه محسوب می شود)، بازگردید و محلهای سکونتتان تا مؤاخذه و بازخواست شويد(در واقع این آيه قولی است که بیان کننده اراده پروردگار در مورد قوم مستحق عذاب می باشد مبنی بر اينکه به نحوی مانع فرار آنها از محل جرمشان می گردد تا در همانجا عذاب شوند نه اینکه صوتی باشد که آنها به گوش خود بشنوند
علت بیان موضوع به این شکل اشاره به این عبارت از آیه شریفه ۱۱۷ از سوره مبارکه بقره دارد که نحوه ی اجرای اراده پروردگار را به صورت گفتن یک جمله توصیف می کند چون پروردگار برای خلق هر چیز احتیاج به الگوی قبلی و یا وسایل و امکانات ندارد و تا اراده کند هر چه بخواهد موجود می شود: "وَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا یقُولُ لَهُ کُن فَیکُونُ: و هنگامی که به کاری حکم کند پس فقط به آن می گوید:"باش"، پس بلافاصله می شود")")
یعنی - در واقع- بدین ترتیب - بدین ترتیب که(" إِنَّ هَـٰذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَاْ رَبُّکُمْ فَـٱعْبُدُونِ: به یقین این است دین آئین شما، دین و آئینی واحد(اصل و اساس همه ادیان الهی یکی است و تفاوتهای اندکی بنا به شرائط زمانی و مکانی در جزئیات دارند) یعنی(اصل و اساس واحد همه ادیان این است که:) من پرورش دهنده شمایم به همین دلیل مرا پرستش و بندگی کنید")
وَحالا("وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ ٱسْجُدُواْ لِلرَّحْمَـٰنِ قَالُواْ وَمَا ٱلرَّحْمَـٰنُ أَنَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا وَزَادَهُمْ نُفُورًا(فرقان۶۰): با این وجود(که همه امور این عالم از خلقت تا اداره اش تنها به اراده پروردگار رحمان است)، هنگامی که به آنها گفته می شود برای آن رحمان(با همگان، همیشه مهربان) سجده کنید گفتند: "حالا این رحمان چیست؟"(علت اینکه نگفتند: "مَنِ ٱلرَّحْمَـٰنُ: آن رحمان کیست" از جهت تحقیر و تمسخر می باشد. بنا به روایتی پروردگار تعالی پاسخ سؤال "مَا ٱلرَّحْمَـٰنُ: رحمان چیست؟" را در ابتدای سوره مبارکه الرحمن داده است: "ٱلرَّحْمَـٰنُ عَلَّمَ ٱلْقُرْءَانَ: آن رحمان(آن هميشه و با همگان مهربان) قرآن را آموخت)، خَلَقَ ٱلْإِنسَانَ ... . (این روایت را علی بن ابراهیم قمی نقل نموده بنابراین گوینده آن امام هادی یا امام حسن عسکری علیهماالسلامند)" آیا برای آنچه امرمان می کنی سجده کنیم؟ به جای آن، از جهت تنفر همیشگی و بسیاربه آنان افزوده می شود(در آیه قبل رحمان را این گونه برای آنها معرفی نمود که همه امور این عالم از خلقت تا اداره اش تنها به اراده اوست ولی با این سخن به جای اینکه عشق و وابستگیشان به پروردگار رحمان بیشتر شود، به نفرتشان افزوده شد)")
ولی - با این وجود("وَتَقَطَّعُواْ أَمْرَهُم بَيْنَهُمْ کُلٌّ إِلَيْنَا رَاجِعُونَ: ولی به تدریج امرشان(همان دین واحد که مجموعه اوامر الهی بود) را بینشان از هر سو قطعه قطعه نمودند(هر کدام گوشه ای از دین را گرفته و بخشی را رها کردند) همگی به سوی ما بازگشت کنندگانند(و پروردگار تعالی که احکم الحاکمین است میان آنها به حق حکم خواهد کرد. در آیه شریفه ۸۵ از سوره مبارکه بقره به کسانی که به قسمتی از کتاب آسمانی ایمان آورده و به قسمتی دیگر کافر می شوند وعده رسوایی دنیا و شدیدترین عذاب آخرت داده شده است در قرآن کریم این "أَشَدِّ ٱلْعَذَابِ: شدیدترین عذاب" غیر از کسانی که فقط به بخشی از دین که مطابق میلشان هست عمل می کنند و بقیه دین را رها می کنند، تنها به آل فرعون اختصاص داده شده است. علت اینکه این گروه به کلی دین را رها نمی کنند در واقع استفاده از دین به عنوان ابزاری برای رسیدن به منافعشان می باشد آنان با عمل به برخی از وظائف دینی خود را برای مردم، مقدس جلوه می دهند تا بهتر بتوانند از نیروی عظیم مردم برای پیشبرد مقاصد پلیدشان استفاده کنند)")
وَبلکه("وَٱتَّخَذُواْ مِن دُونِهِ ءَالِهَةً لَّا يَخْلُقُونَ شَيْئًا وَهُمْ يُخْلَقُونَ وَلَا يَمْلِکُونَ لِأَنفُسِهِمْ ضَرًّا وَلَا نَفْعًا وَلَا يَمْلِکُونَ مَوْتًا وَلَا حَيَاةً وَلَا نُشُورًا: با این وجود معبودی غیر از او در حالی که از او پایینتر و کم ارزشترند ولی هم تراز و کنار او قرارش داده اند، را گرفته اند(به پرستش غیر از پروردگار تعالی مشغول شدند) که نه تنها کوچکترین چیزی را خلق نمی کنند بلکه خودشان خلق شده اند")
ممکن است گاهی فعل بعد از "وَ" حالت صیغه های امر غیر مخاطب بگیرد که معادل مضارع التزامی در فارسی ترجمه می شود و بسته به نوع جمله می توان عبارت "باید که" را به ابتدای آن افزود یا از آن صرفنظر کرد در این حالت گاهی افزودن جزئی به ترجمه معادل با "وَ" لزومی نداشته بلکه حذف آن بهتر است در واقع در این حالت "وَ" تنها برای زیباتر شدن آهنگ کلام اضافه شده است مانند: "وَقَالَ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ لِلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّبِعُواْ سَبِيلَنَا وَلْنَحْمِلْ خَطَايَاکُمْ وَمَا هُم بِحَامِلِينَ مِنْ خَطَايَاهُم مِّن شَيْءٍ إِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ(عنکبوت۱۲): و کسانی که کفر ورزیدند(نعمتها و فرامین الهی را نادیده گرفته بر آنها سرپوش گذاشتند) به کسانی که ایمان آوردند(یقین کردند
خیر و صلاحشان در عمل به دستورات الهی است و بر طبق همین یقینشان عمل نمودند) گفتند: "از راه و روش ما پیروی کنید بايد که بار خطاهایتان را به دوش کشیم(بر خودمان واجب می دانیم که اگر آخرتی بود که نیست در برابر این گناهانی که به پیروی از ما انجام دادید به جای شما، ما مجازات شویم. برای اطمینان دادن به آنها که قیامتی در کار نیست می گفتند اگر مجازاتی در کار بود را خودمان قبول می کنیم)" ولی آنها حمل کننده کمترین چیزی از خطاهای آنان نیستند زیرا به یقین آنها دروغگویانند")
مگر("وَٱلَّذِينَ إِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُواْ أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُواْ ٱللَّهَ فَـٱسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَمَن يَغْفِرُ ٱلذُّنُوبَ إِلَّا ٱللَّهُ وَلَمْ يُصِرُّواْ عَلَىٰ مَا فَعَلُواْ وَهُمْ يَعْلَمُونَ(آل عمران۱۳۵): همچنین(پروردگار دوست دارد) آنان که چون کار بسیار زشتی مرتکب شدند یا بر خود ستم کردند، الله را یاد کرده آنگاه بی درنگ برای گناهانشان با جدیت آمرزش طلبیدند مگر چه کسی جز الله گناهان را می آمرزد؟(اگر هنوز توبه نکرده اند مگر منتظر آمرزش و رحمت کسی غیر پروردگارند؟)
همچنین بر آن چه انجام دادند، پا فشاری نکرده و نمی كنند در حالی که می دانند(از زشتی گناهشان با خبرند. امام باقر علیه السلام در مورد این آیه فرمودند : "آن اصرار، کسی است که گناه می کند ولی با جدّيت از الله آمرزش نمی طلبد وحتی به فکر توبه نیست")")
۲وَابِلباران تند و رگبار طولاني
۳وَاثَقَکُمبا شما محکم و استوار کرد - شما را متعهد ساخت
۴وَاجِفَةٌمضطرب
۵وَاحِدُيگانه -يكي - يك - یکسان(کلمه احد صفتي است که از ماده وحدت گرفته شده، همچنان که کلمه واحد نيز وصفي از اين ماده است، ولي بين احد و واحد فرق است، "احد" آن يكي است كه دومي ندارد چه در ذهن و چه در خارج از ذهن يعني عقلاً دومي براي آن متصور نيست به خلاف کلمه واحد كه يا دومي دارد يا مي توانست داشته باشد. مثالي که بتواند تا اندازه ‏اي اين فرق را روشن سازد اين است که : وقتي مي‏گويي احدي از قوم نزد من نيامده، در حقيقت، هم آمدن يک نفر را نفي کرده ‏اي و هم دو نفر و سه نفر به بالا را، اما اگر بگويي : واحدي از قوم نزد من نيامده تنها و تنها آمدن يک نفر را نفي کرده‏ اي و منافات ندارد که چند نفرشان نزدت آمده باشند . امام علی علیه السلام در یکی از خطبه های خود این گونه از پروردگار تعالی یاد می کند:"کل مسمي بالوحدة غيره قليل: هر چیزی که اسم وحدت و تک بودن رویش گذاشته شود غیر از او اندک است" يعني یکی و تک بودن برای هر چیز نشانه ای از کمی و ضعف آن چیز است مگر برای پروردگار.
علت این هم که در عبارت " وَهُوَ ٱلْوَاحِدُ ٱلْقَهَّارُ: و او همان یگانه ی بسيار غالب و تأثير گذار است " به جای صفت "احد" از صفت "واحد" برای پروردگار استفاده نموده است نیز همین است در واقع با ضمیمه کردن قهار به واحد این نکته ظریف را خاطر نشان می کند که درست است که یکی بیشتر نیست ولی هیچ کس و هیچ جمعیتی قدرت مقابله و مخالفت با او را ندارند و هر وقت حکمتش اقتضا کند اراده و خواست او بر همگان غالب است و همگی مقهور اویند)
۶وَاحِدَةٍيگانه -يكي - يك - یکسان(کلمه احد صفتي است که از ماده وحدت گرفته شده، همچنان که کلمه واحد نيز وصفي از اين ماده است، ولي بين احد و واحد فرق است، "احد" آن يكي است كه دومي ندارد چه در ذهن و چه در خارج از ذهن يعني عقلاً دومي براي آن متصور نيست به خلاف کلمه واحد كه يا دومي دارد يا مي توانست داشته باشد. مثالي که بتواند تا اندازه ‏اي اين فرق را روشن سازد اين است که : وقتي مي‏گويي احدي از قوم نزد من نيامده، در حقيقت، هم آمدن يک نفر را نفي کرده ‏اي و هم دو نفر و سه نفر به بالا را، اما اگر بگويي : واحدي از قوم نزد من نيامده تنها و تنها آمدن يک نفر را نفي کرده‏ اي و منافات ندارد که چند نفرشان نزدت آمده باشند . امام علی علیه السلام در یکی از خطبه های خود این گونه از پروردگار تعالی یاد می کند:"کل مسمي بالوحدة غيره قليل: هر چیزی که اسم وحدت و تک بودن رویش گذاشته شود غیر از او اندک است" يعني یکی و تک بودن برای هر چیز نشانه ای از کمی و ضعف آن چیز است مگر برای پروردگار.
علت این هم که در عبارت " وَهُوَ ٱلْوَاحِدُ ٱلْقَهَّارُ: و او همان یگانه ی بسيار غالب و تأثير گذار است " به جای صفت "احد" از صفت "واحد" برای پروردگار استفاده نموده است نیز همین است در واقع با ضمیمه کردن قهار به واحد این نکته ظریف را خاطر نشان می کند که درست است که یکی بیشتر نیست ولی هیچ کس و هیچ جمعیتی قدرت مقابله و مخالفت با او را ندارند و هر وقت حکمتش اقتضا کند اراده و خواست او بر همگان غالب است و همگی مقهور اویند)
۷وَادوادي - محلي که سيلاب از آنجا مي‏گذرد - دامنه كوههاي بزرگ - سرزمین(به همين اعتبار شکاف ميان دو کوه را نيز وادي مي‏گويند و جمع اين کلمه اوديه مي‏آيد.در مجمع البيان گفته : کلمه وادي به معناي دامنه کوههاي بزرگ است، البته دامنه‏هاي پايين که همه آبهاي کوه در مواقع بارندگي در آن جمع مي‏شود، اگر خونبها را هم از اين ماده گرفته و ديه ناميده‏اند، براي همين است که ديه نيز مال زيادي است که جمع‏آوري شده و در عوض کشته شده مي‏پردازند)
۸وَادِيوادي - محلي که سيلاب از آنجا مي‏گذرد - دامنه كوههاي بزرگ - درّه - سرزمين(به همين اعتبار شکاف ميان دو کوه را نيز وادي مي‏گويند و جمع اين کلمه اوديه مي‏آيد.در مجمع البيان گفته : کلمه وادي به معناي دامنه کوههاي بزرگ است، البته دامنه‏هاي پايين که همه آبهاي کوه در مواقع بارندگي در آن جمع مي‏شود، اگر خونبها را هم از اين ماده گرفته و ديه ناميده ‏اند، براي همين است که ديه نيز مال زيادي است که جمع‏آوري شده و در عوض کشته شده مي‏پردازند)
۹وَارِثِوارث - ارث برنده (ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده)
۱۰وَارِثُونَوارثان - ارث برندگان (ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده . در معني عبارت "أُوْلَـٰئِکَ هُمُ ٱلْوَارِثُونَ ٱلَّذِينَ يَرِثُونَ ٱلْفِرْدَوْسَ "در روايات آمده که براي هر انساني در بهشت، منزلي و در آتش منزلي است و چون کسي بميرد و داخل آتش شود، سهم بهشت او را به ارث به اهل بهشت مي‏دهند)
۱۱وَارِثِينَوارثان - به ارث برندگان(ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده)
۱۲وَارِدُونَوارد شوندگان( کلمه وَرَد در اصل لغت به معناي قصد رفتن به سوي آب است و به تدريج در چيزهاي ديگر استعمال شده، مثلا گفته‏اند : وردت الماء - به لب آب رفتم مصدر آن ورود و اسم فاعلش وارد و اسم مفعولش مورود است خداي تعالي نيز در قرآن اين معني را استعمال نموده، در باره مسافرت موسي (عليه‏السلام) به طرف مدين و رسيدنش به لب آب آن محل فرموده : "و لما ورد ماء مدين : همينکه به لب آب مدين رسيد" و کلمه ورْد به معناي آبي است که انسان و حيوان پس از تلاش و چرخيدنش به دنبال آن به گلويش مي‏ريزد .در عبارت "وَبِئْسَ ٱلْوِرْدُ ٱلْمَوْرُودُ " تلاش فرعونيان و امثال آنها را در اين دنيا تشبيه کرده به کسي که پس از تلاش بسيار براي رسيدن به آب به جاي اينکه آبي خنک و گوارا در گلوي خود بريزد آتش جهنم و آب متعفني که نوشيدني اهل جهنم است نصيب او شده. ''إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ: به یقین شما(کافران که نعمتها و فرامین پروردگار را نادیده گرفته اید) و آنچه به جای الله می پرستید در حالی که از او پائین ترند، هیزم جهنّمید شما به
آن وارد شوندگانید(در اینکه نفرمود "داخلون" و از کلمه "واردون" استفاده نمود در حالی که ظاهرًا هر دو به یک معنی هستند، نیز نکته ظریفی است چون اصل کلمه "وارد" به معنای تشنه ای است که برای نوشیدن به کنار آب، می رود در واقع تلاش کافرانی که بر خلاف فرمان الهی، اطاعت از غیر پروردگار تعالی کرده اند را در اين دنيا تشبيه کرده به کسي که پس از تلاش بسيار براي رسيدن به آب به جاي اينکه آبي خنک و گوارا در گلوی خود بريزد آتش جهنم و آب متعفني که نوشيدني اهل جهنم است، نصيب او شده و اگر این نکته ظریف نبود جمله "أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ"، زائد می شد چون وقتی کافران و معبودانشان که به این پرستش راضی بوده اند، هیزم جهنم هستند، لزومی ندارد که بگوئیم داخل جهنم می شوند چون معلوم است که هیزم جهنم در داخل آن قرار دارد.
برخی با استناد به این آیه و بدون در نظر گرفتن آیات دیگر قرآن کریم می گویند پس کسانی مانند حضرت عیسی علیه السلام و فرشتگان نیز هیزم جهنم می شوند چون برخی آنها را هم به جای پروردگار تعالی پرستیده اند ولی در دو آیه بعد آنها از این امر مستثناء شده اند به همین جهت نباید آیات قرآن کریم را از یکدیگر جدا نمود و در هر موضوعی همزمان به تمام آیات مربوط به آن موضوع توجه نمود پروردگار متعال به کسانی که آیات قرآن را از یکدیگر جدا و عضو عضو می کنند وعده عذاب داده است: "ٱلَّذِینَ جَعَلُواْ ٱلْقُرْءَانَ عِضِینَ: کسانی که قرآن را عضو عضو و جدا جدا کرده اند ")")
۱۳وَارِدُهَاوارد شونده به آن ("وَإِن مِّنکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا کَانَ عَلَىٰ رَبِّکَ حَتْمًا مَّقْضِيًّا: و هیچ یک از شما نیست مگر وارد شونده به آن(اصل در معنای کلمه "ورود" به لبه و مرز مکانی آمدن است همان گونه که عبارت "وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْيَنَ" این معنا را می دهد که حضرت موسی علیه السلام به کنار و لبه چاهی که آب مدین از آن تأمین می شد، آمد نه اینکه داخل آب چاه رفت از آنجا که جهنم هفت طبقه و به حالت چاه است و درهای هفتگانه آن در فاصله بین طبقاتش قرار دارند این ورود همگانی به جهنم به این معناست که همه را از لبه بالایی جهنم عبور می دهند نیکان به سلامت می گذرند به شکلی که حتی صدای آزار دهنده آن را نمی شنوند(آیه شریفه ۱۰۲ سوره مبارکه انبیاء: لَا يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا) همانگونه که آتش دنیا بر حضرت ابراهیم علیه السلام سرد و سلامت(بَرْدًا وَسَلَامًا) شد
ولی بدکاران در همان لبه جهنم زانو می زنند و به انتظار می نشینند تا درون آن بیفتند و به نسبت شدت نافرمانیشان در طبقاتش پایین روند که آیه شریفه ۶۸ ازسوره مبارکه مریم نیز این برداشت را تأیید می کند) بر عهده پروردگارت امری قطعی و حتمی و حکم شده و مقرر بوده و هست(اینکه همه انسانها در روز قیامت از جهنم عبور کنند(کسی نمی تواند پروردگار را به کاری مجبور کند منتها او برای خودش برنامه و روشی دارد که آن را تغییر نمی دهد که به آن سنّت الهی می گویند و یکی از سنتها و برنامه هایش که آن را بر خود واجب و حتمی ساخته این است که روز قیامت همه انسانها از لبه بالایی جهنم عبور کنند. حکمت عبور نیکان از کنار جهنم در این است که با دیدن مناظر جهنم بیشتر قدر جایگاه بهشتی خود را می دانند و در واقع تجسمی است از اینکه در دنیا نیز به آنها گناهان عرضه و پیشنهاد می شد ولی آنها خود را کنار می کشیدند و به گناه آلوده نمی شدند مانند وقتی که با مال حرام یا رشوه ای روبرو می شدند ولی از آن دوری می کردند)")
۱۴وَارِدَهُمْآب آور آنها - مامور آبشان (کلمه وَرَد در اصل لغت به معناي قصد رفتن به سوي آب است و به تدريج در چيزهاي ديگر استعمال شده، مثلا گفته‏اند : وردت الماء - به لب آب رفتم مصدر آن ورود و اسم فاعلش وارد و اسم مفعولش مورود است خداي تعالي نيز در قرآن اين معني را استعمال نموده، در باره مسافرت موسي (عليه‏السلام) به طرف مدين و رسيدنش به لب آب آن محل فرموده : "و لما ورد ماء مدين : همينکه به لب آب مدين رسيد" و کلمه ورْد به معناي آبي است که انسان و حيوان پس از تلاش و چرخيدنش به دنبال آن به گلويش مي‏ريزد .در عبارت "وَبِئْسَ ٱلْوِرْدُ ٱلْمَوْرُودُ " تلاش فرعونيان و امثال آنها را در اين دنيا تشبيه کرده به کسي که پس از تلاش بسيار براي رسيدن به آب به جاي اينکه آبي خنک و گوارا در گلوي خود بريزد آتش جهنم و آب متعفني که نوشيدني اهل جهنم است نصيب او شده)
۱۵وَازِرَةٌكسي كه سنگيني و باري بر دوش دارد - گناهكار ("وَزَر" به پناهگاهي در كوه مي گويند و به مناسبت سنگيني كوه به ثقل و بار "وزْر" مي گويند و به همين جهت گناهان را هم وزر خوانده‏اند همچنانکه ثقل هم مي‏خوانند و در قرآن از گناهان، هم به وزر تعبير شده و فرموده : ليحملوا اوزارهم کاملة و هم به ثقل تعبير شده و فرموده : و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم)
۱۶وَاسِعٌداراي وسعت - آن بي نيازي که هر چه بذل کند، ناتوان نمي‏شود و هر قدر بخواهد مي‏تواند بذل کند(کلمه واسع در مورد خداي تعالي دلالت مي‏کند بر اينکه خداي تعالي از هيچ فعلي و ايتائي ( دادني) ممنوع نيست .ماده وسعت که کلمه سعه نيز از مشتقات آن است، در اصل به معناي حالتي در جسم است که با داشتن آن حالت اشياء ديگر را در خود مي‏گنجاند، مانند سعه ظرف که هر چه بيشتر باشد آب بيشتر يا طعام بيشتر را در خود جاي مي دهد و ليکن به عنوان استعاره در غني نيز استعمال مي‏شود اما نه هر غنائي و از هر جهتي، بلکه غني از اين جهت که گنجايش بذل و بخشش را دارد و مال وسيع، آن مالي است که ظرفيتي دارد که هر چه بخواهند مي‏توانند از آن خرج کنند و به همين معنا کلمه نامبرده در مورد پروردگار متعال نيز استعمال مي‏شود، وقتي مي‏گوئيم پروردگار واسع است معنايش اين است که او بی نیاز و توانگری است که می تواند هر چه بخواهد بذل کند و ببخشد و این بخشش او را ناتوان نمي‏سازد)
۱۷وَاسِعَةٍداراي وسعت (کلمه واسع در مورد خداي تعالي دلالت مي‏کند بر اينکه خداي تعالي از هيچ فعلي و ايتائي ( دادني) ممنوع نيست .ماده وسعت که کلمه سعه نيز از مشتقات آن است، در اصل به معناي حالتي در جسم است که با داشتن آن حالت اشياء ديگر را در خود مي‏گنجاند، مانند سعه ظرف که هر چه بيشتر باشد آب بيشتر يا طعام بيشتر را در خود جاي مي دهد و ليکن به عنوان استعاره در غني نيز استعمال مي‏شود اما نه هر غنائي و از هر جهتي، بلکه غني از اين جهت که گنجايش بذل و بخشش را دارد و مال وسيع، آن مالي است که ظرفيتي دارد که هر چه بخواهند مي‏توانند از آن خرج کنند و به همين معنا کلمه نامبرده در مورد پروردگار متعال نيز استعمال مي‏شود، وقتي مي‏گوئيم پروردگار واسع است معنايش اين است که او بی نیاز و توانگری است که می تواند هر چه بخواهد بذل کند و ببخشد و این بخشش او را ناتوان نمي‏سازد)
۱۸وَاصِبٌدائمي - شديد - واجب و لازم (کلمه وصب در اصل به معناي بيماري مزمن و غير قابل علاج است. وَصَبَ وُصوُبًا يعني: "دائم شد دائم شدني نگفتنی". "وصب الدين" يعني: "دين، واجب و لازم شد" و "مفازة واصبة" يعني بياباني دور، به حدي که آخر ندارد و درعبارت"لَهُ ٱلدِّينُ وَاصِباً: فقط برای اوست اطاعت دائمی" دين به معناي طاعت و واصب به معناي دائم است ، يعني فقط سزاوار است که انسان، پروردگارش را دائم و در همه احوال اطاعت کند)
۱۹وَاعَدْنَاوعده گذاشتيم (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۲۰وَاعَدْنَاکُمْبا شما وعده گذاشتيم (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۲۱وَاعِظِينَ ‏اندرزگويان - موعظه كنندگان- نصيحت كنندگان- پند دهندگان
۲۲وَاعِيَةٌفراگير- شنوا (از مصدر وعي و وعي به معناي ريختن چيزي در ظرف است و مراد از وعي اذن در عبارت "تَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ "اين است که مردم داستان حمل کشتي نوح را در گوش و هوش خود جاي دهند و از يادش نبرند، تا اثر و فايده‏اش که همان تذکر و اندرز گرفتن است مترتب شود. نقل است که رسول اکرم(صلي‏ الله‏ عليه‏ و آله ‏و سلّم) فرمود : "من از پروردگارم خواستم اين "اذن واعيه"(گوش فراگیر) را علي بن ابي طالب قرار دهد" و بعد از اين دعاي پیامبر اکرم صلي‏ الله‏ عليه‏ و آله ‏و سلّم، علي عليه ‏السلام بارها مي‏ فرمود: "هيچ نشد چيزي از رسول الله بشنوم و فراموش کنم")
۲۳وَاقٍنگهدارنده (اسم فاعل از ماده وقاية به معناي نگهداري است)
۲۴وَاقِعٌوقوع يافته - اتفاق افتاده - قرار گرفته - فرود آمده - پديد آمده(وَاقِعٌ بِهِمْ :برسرشان خواهد آمد)
۲۵وَاقِعَةُوقوع يافته - اتفاق افتاده - قرار گرفته - فرود آمده- پديد آمده (وقوع حادثه عبارت است از حدوث و پديد آمدن آن و کلمه واقعه صفتي است که هر حادثه‏اي را با آن توصيف مي‏کنند و مي‏گويند : واقعه‏اي رخ داده، يعني حادثه‏اي پديد شده و مراد از واقعه در آيه "إِذَا وَقَعَتِ ٱلْوَاقِعَةُ "واقعه قيامت است و اگر در اينجا به طور مطلق و بدون بيان آمده و نفرموده آن واقعه چيست، تنها فرموده : چون واقعه رخ مي دهد مثل اينکه شما بگوييد : هر وقت کریم آمد چنين و چنان کن، بدين جهت بوده که بفهماند واقعه قيامت آنقدر معروف است که توضيح آن و ذکر موصوفش مثل اين مي‏ماند که در مثال بالا بگويي هر وقت کریمِ بقال آمد چنين و چنان کن با اينکه شنونده شما کریم را به خوبي مي‏شناسد و به همين جهت است که گفته‏اند : اصلا کلمه واقعه يکي از نامهاي قيامت است، که قرآن اين نامگذاري را کرده، همچنان که نام‏هاي ديگري چون حاقة و قارعة و غاشية بر آن نهاده است)
۲۶وَالٍوالي - کسي که متولي و عهده دار کاريست - اداره کننده - ياور (مخفف والي)
۲۷وَالِدٌپدر (کلمه والد جز بر پدر صلبي اطلاق نمي‏شود(پدري كه نطفه ي فرزند از او تشيكل شده). ولي کلمه " أب " به غير پدر واقعي به جد و عمو و دیگرانی که در موردی مثلاً تربیت فرزند شریک بوده اند، نيز اطلاق مي‏شود)
۲۸وَالِدَاتُمادران (جمع والدة . کلمه والدة جز بر مادري که فرزند را زاييده اطلاق نمي شود ولي کلمه " أم " به غير از مادر واقعي به کساني ديگري که رابطه آنها با شخص شباهتي به مادر داشته باشد نيزاطلاق مي‏شود)
۲۹وَالِدَانِپدر و مادر(کلمه والدين كه در اصل معني دو زاينده را مي دهد جز بر پدر و مادر صلبي اطلاق نمي‏شود(پدر و مادري كه نطفه ي فرزند از آنان تشيكل شده). ولي کلمه "أب" به غير پدر واقعي به جد و عمو و کساني ديگر نيز اطلاق مي‏شود)
۳۰وَالِدَةٌمادر (کلمه والدة جز بر مادري که فرزند را زاييده اطلاق نمي شود ولي کلمه " أم " به غير از مادر واقعي به کساني ديگري که رابطه آنها با شخص شباهتي به مادر داشته باشد نيزاطلاق مي‏شود)
۳۱وَالِدَتِکَمادرت (کلمه والدة جز بر مادري که فرزند را زاييده اطلاق نمي شود ولي کلمه " أم " به غير از مادر واقعي به کساني ديگري که رابطه آنها با شخص شباهتي به مادر داشته باشد نيزاطلاق مي‏شود)
۳۲وَالِدَتِيمادرم (کلمه والدة جز بر مادري که فرزند را زاييده اطلاق نمي شود ولي کلمه " أم " به غير از مادر واقعي به کساني ديگري که رابطه آنها با شخص شباهتي به مادر داشته باشد نيزاطلاق مي‏شود)
۳۳وَالِدِهِپدرش (کلمه والد جز بر پدر صلبي اطلاق نمي‏شود(پدري كه نطفه ي فرزند از او تشيكل شده). ولي کلمه " أب " به غير پدر واقعي به جد و عمو و دیگرانی که در موردی مثلاً تربیت فرزند شریک بوده اند، نيز اطلاق مي‏شود)
۳۴وَالِدَيَّپدر و مادرم(در اصل "وَالِدَيْنِ"بوده که نون آن به دليل مضاف واقع شدن حذف گرديده است .کلمه والدين كه در اصل معني دو زاينده را مي دهد و معمولاً بر پدر و مادر صلبي، اطلاق مي‏شود(پدر و مادري كه نطفه ي فرزند از آنان تشيكل شده). ولي کلمه "أب" به غير پدر واقعي به جد و عمو و کساني ديگر نيز اطلاق مي‏شود)
۳۵وَالِدَيْکَپدر و مادرت(در اصل "وَالِدَيْنِ"بوده که نون آن به دليل مضاف واقع شدن حذف گرديده است .کلمه والدين كه در اصل معني دو زاينده را مي دهد و معمولاً بر پدر و مادر صلبي، اطلاق مي‏شود(پدر و مادري كه نطفه ي فرزند از آنان تشيكل شده). ولي کلمه "أب" به غير پدر واقعي به جد و عمو و کساني ديگر نيز اطلاق مي‏شود)
۳۶وَالِدَيْنِپدر و مادر- دو پدر(کلمه والدين كه در اصل معني دو زاينده را مي دهد و معمولاً بر پدر و مادر صلبي، اطلاق مي‏شود(پدر و مادري كه نطفه ي فرزند از آنان تشيكل شده). ولي کلمه "أب" به غير پدر واقعي به جد و عمو و کساني ديگر نيز اطلاق مي‏شود. بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام در عبارت "و بالوالدین احساناً" می توان علاوه بر معنی عامش که نیکی به پدر و مادر است، "والدین" را به معنی "دو پدر" گرفت که منظور حضرت رسول اکرم صلی الله و علیه و آله و سلم و امیر مؤمنا علی علیه السلام می باشند که بر امّت، حق پدری دارند)
۳۷وَالِدَيْهِپدر و مادرش(در اصل "وَالِدَيْنِ"بوده که نون آن به دليل مضاف واقع شدن حذف گرديده است .کلمه والدين كه در اصل معني دو زاينده را مي دهد جز بر پدر و مادر صلبي اطلاق نمي‏شود(پدر و مادري كه نطفه ي فرزند از آنان تشيكل شده). ولي کلمه "أب" به غير پدر واقعي به جد و عمو و کساني ديگر نيز اطلاق مي‏شود)
۳۸وَاهِيَةٌضعيف - سست - از هم گسسته و متلاشي (کلمه واهيه از ماده وهي به معناي ضعف است و به قولي به معناي پاره شدن چرم و جامه و امثال آن است)
۳۹وَبَالَسنگيني نامطلوب چيزي - کيفر("و بال "سنگيني نامطلوب هر چيزي را گويند و به همين معنا است طعام وبيل و ماء وبيل يعني خوراک و آبي ناگوار و سنگين و غير قابل هضم و نيز به اين معنا است آيه شريفه "فاخذناه اخذا وبيلا:او را بطرز شديد و ناگواري دستگير کرديم" و به همين اعتبار چوب کرباس شوي را وبيل مي‏گويند)
۴۰وَبِيلًاسخت - شديد و ناگوار و سنگين ("وبال "سنگيني نامطلوب هر چيزي را گويند و به همين معنا است طعام وبيل و ماء وبيل يعني خوراک و آبي ناگوار و سنگين و غير قابل هضم و نيز به اين معنا است "فاخذناه اخذا وبيلا:او را به طرز شديد و ناگواري دستگير کرديم" و به همين اعتبار چوب کرباس شوي را وبيل مي‏گويند)
۴۱وَتْرِتک - فرد - چيزي که غیر خودش به آن ضمیمه نشده
۴۲وَتِينَرگي است که به جگر، خون وارد مي‏کند و اگر قطع شود صاحبش مي‏ميرد - رگ قلب(آئورت)
۴۳وَثَاقَوسيله ي بستن (مراد از شد وثاق در عبارت "حَتَّيٰ إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّواْ ٱلْوَثَاقَ "اسير گرفتن و محکم بستن آنان است)
۴۴وَثَاقَهُبه بند كشيدن او (وَثاق به وسيله‏هايي که با آنها چيزي را مي‏بندند مي گويند)
۴۵وُثْقَيٰمحکم ترين - با اعتماد ترين
۴۶وَجَبَتْسقوط کرد (کلمه وجوب به معناي سقوط است . وقتي مي‏گويند وجبت الشمس معنايش اين است که آفتاب غروب کرد و منظور از وجوبِ جنوبِ(پهلوها) قرباني در عبارت "فَإِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا" اين است که با پهلو به زمين بيفتد، کنايه از اينکه بميرد)
۴۷وُجِدَیافته شده
۴۸وَجَدَيافت
۴۹وَجَدَاآن دو نفر يافتند
۵۰وَجَدْتُیافتم
۵۱وَجَدتُّمیافتید (حرف دال و ت به دلیل تشابه تلفظ برای سهولت در هم ادغام شده اند)
۵۲وَجَدتُّمُوهُمْآنان را یافتید (حرف دال و ت به دلیل تشابه تلفظ برای سهولت در هم ادغام شده اند)
۵۳وَجَدَکَتو را يافت
۵۴وُجْدِکُمْتمکن و مقدار توانگريتان
۵۵وَجَدْنَايافتيم
۵۶وَجَدْنَاهُاو را يافتيم
۵۷وَجَدْنَاهَاآن را يافتيم
۵۸وَجَدُواْيافتند
۵۹وَجَدَهَاآن را يافت
۶۰وَجِلَتْترسيد(در واقع ترس از پروردگار ترس از خود است ترس از اینکه نفست تو را وادار به نافرمانی از آن مهربانی کند که هر چه داری از اوست و در نتیجه از رحمت خاصش بی نصیب شوی)
۶۱وَجِلَةٌترسان - ترسنده
۶۲وَجِلُونَترسانها - ترسنده ها
۶۳وُجُوهِچهره ها (وجه هر چيزي به معناي ناحيه ‏اي از آن چيز است که با آن با غير خودش روبرو مي‏شود و ارتباطي با آن دارد، همچنان که وجه هر جسمي سطح بيرون آن است و وجه انسان نيم پيشين سر و صورتش مي‏باشد، يعني آن طرفي که با آن با مردم روبرو مي‏شود و وجه پروردگار چيزي است که با آن براي خلقش نمودار است، که خلقش هم با آن متوجه درگاه او مي‏شوند و اين همان صفات ذاتی او(ویژگیهای ذاتی پروردگار) از حيات و علم و قدرت و شنیدن و دیدن است و نيز هر صفتي از صفات فعل(ویژگیهای رفتار پروردگار) مانند صفت خلقت و رزق و جان دادن و جان گرفتن و مغفرت و رحمت و همچنين آيات دلالت كننده بر پروردگار بدان جهت که آيتند، وجه پروردگار مي‏باشند. برای همین در قرآن کریم فرموده به هر طرف رو کنی همانجا وجه پروردگار است چون به هر چه نظر کنی آن مخلوق هم آنچه دارد را خالقش به او داده و هیچ مخلوقی چیزی از خودش ندارد چه از جهت ایجاد آن دارایی و چه از جهت بقای آن مثلاً هم چشم و بینایی را داده و هم خودش هر لحظه حافظ آن است. وجه هر چیز نسبت به پروردگارش تمامي وجود آن چیز است ، براي اينکه چيزي براي پروردگار پشت و رو ندارد)
۶۴وُجُوهَکُمْچهره هايتان -رويتان (در مورد عبارت" "وَأَقِيمُواْ وُجُوهَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ : و وجوه خود را در هر مسجد(محل و زمان سجده یا اطاعت پروردگار) بر پا بدارید(بزرگ بدارید و به آنها توجه کنید)" سجده غیر از آن معنی معروفش در قرآن کریم به معنی اطاعت پروردگار است برای همین در آیه شریفه ۱۸ از سوره مبارکه حج به این اشاره می کند که خورشید و ماه و ستارگان هم سجده می کنند و واضح است که سجده آنها یعنی اطاعت از امر پروردگار همچنین از آنجا که وجه هر چیز قسمتی از آن می باشد که بوسیله آن با دیگری روبرو می شود اگر در رو به پروردگار نمودن کل جامعه بشری را یک پیکر فرض کنیم معصومین علیه السلام به دلیل اینکه دائم رو به پروردگار دارند "وجوه" کل جامعه بشری هستند پس عبارت "وَأَقِيمُواْ وُجُوهَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ " اینگونه معنی می شود هر جا خواستید پروردگار را اطاعت نمایید، ببینید معصومین علیهم السلام در آن موضوع چگونه عمل نموده اند
در تایید این ترجمه از آیه روایتی در کتاب بحار الانوار از امام صادق علیه السلام نقل شده است که ایشان فرمودند: "وَ أَقِیمُوا وُجُوهَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ یعنی ائمّه". وجه هر چیز نسبت به پروردگارش تمامي وجود آن چیز است ، براي اينکه چيزي براي پروردگار پشت و رو ندارد)
۶۵وُجُوهَهُمچهره هايشان -روهايشان (وجه هر چيزي به معناي ناحيه ‏اي از آن چيز است که با آن با غير خودش روبرو مي‏شود و ارتباطي با آن دارد، همچنان که وجه هر جسمي سطح بيرون آن است و وجه انسان نيم پيشين سر و صورتش مي‏باشد، يعني آن طرفي که با آن با مردم روبرو مي‏شود و وجه پروردگار چيزي است که با آن براي خلقش نمودار است، که خلقش هم با آن متوجه درگاه او مي‏شوند و اين همان صفات ذاتی او(ویژگیهای ذاتی پروردگار) از حيات و علم و قدرت و شنیدن و دیدن است و نيز هر صفتي از صفات فعل(ویژگیهای رفتار پروردگار) مانند صفت خلقت و رزق و جان دادن و جان گرفتن و مغفرت و رحمت و همچنين آيات دلالت كننده بر پروردگار بدان جهت که آيتند، وجه پروردگار مي‏باشند. برای همین در قرآن کریم فرموده به هر طرف رو کنی همانجا وجه پروردگار است چون به هر چه نظر کنی آن مخلوق هم آنچه دارد را خالقش به او داده و هیچ مخلوقی چیزی از خودش ندارد چه از جهت ایجاد آن دارایی و چه از جهت بقای آن مثلاً هم چشم و بینایی را داده و هم خودش هر لحظه حافظ آن است. وجه هر چیز نسبت به پروردگارش تمامي وجود آن چیز است ، براي اينکه چيزي براي پروردگار پشت و رو ندارد)
۶۶وُجُوهَهُمُچهره هايشان -روهايشان (حرف ميم به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است .وجه هر چيزي به معناي ناحيه ‏اي از آن چيز است که با آن با غير خودش روبرو مي‏شود و ارتباطي با آن دارد، همچنان که وجه هر جسمي سطح بيرون آن است و وجه انسان نيم پيشين سر و صورتش مي‏باشد، يعني آن طرفي که با آن با مردم روبرو مي‏شود و وجه پروردگار چيزي است که با آن براي خلقش نمودار است، که خلقش هم با آن متوجه درگاه او مي‏شوند و اين همان صفات ذاتی او(ویژگیهای ذاتی پروردگار) از حيات و علم و قدرت و شنیدن و دیدن است و نيز هر صفتي از صفات فعل(ویژگیهای رفتار پروردگار) مانند صفت خلقت و رزق و جان دادن و جان گرفتن و مغفرت و رحمت و همچنين آيات دلالت كننده بر پروردگار بدان جهت که آيتند، وجه پروردگار مي‏باشند. برای همین در قرآن کریم فرموده به هر طرف رو کنی همانجا وجه پروردگار است چون به هر چه نظر کنی آن مخلوق هم آنچه دارد را خالقش به او داده و هیچ مخلوقی چیزی از خودش ندارد چه از جهت ایجاد آن دارایی و چه از جهت بقای آن مثلاً هم چشم و بینایی را داده و هم خودش هر لحظه حافظ آن است. وجه هر چیز نسبت به پروردگارش تمامي وجود آن چیز است ، براي اينکه چيزي براي پروردگار پشت و رو ندارد)
۶۷وَجْهرو- صورت - خودِ - ذاتِ - رضا و خشنودی(ٱبْتِغَاءَ وَجْهِ يعني طلب خشنودي از آن جهت كه رضايت از كسي به منزله ي رو كردن به او و عدم رضايت مانند پشت كردن به اوست . وجه هر چيزي به معناي ناحيه ‏اي از آن چيز است که با آن با غير خودش روبرو مي‏شود و ارتباطي با آن دارد، همچنان که وجه هر جسمي سطح بيرون آن است و وجه انسان نيم پيشين سر و صورتش مي‏باشد، يعني آن طرفي که با آن با مردم روبرو مي‏شود و وجه پروردگار چيزي است که با آن براي خلقش نمودار است، که خلقش هم با آن متوجه درگاه او مي‏شوند و اين همان صفات ذاتی او(ویژگیهای ذاتی پروردگار) از حيات و علم و قدرت و شنیدن و دیدن است و نيز هر صفتي از صفات فعل(ویژگیهای رفتار پروردگار) مانند صفت خلقت و رزق و جان دادن و جان گرفتن و مغفرت و رحمت و همچنين آيات دلالت كننده بر پروردگار بدان جهت که آيتند، وجه پروردگار مي‏باشند. برای همین در قرآن کریم فرموده به هر طرف رو کنی همانجا وجه پروردگار است چون به هر چه نظر کنی آن مخلوق هم آنچه دارد را خالقش به او داده و هیچ مخلوقی چیزی از خودش ندارد چه از جهت ایجاد آن دارایی و چه از جهت بقای آن مثلاً هم چشم و بینایی را داده و هم خودش هر لحظه حافظ آن است.وجه هر چیز نسبت به پروردگارش تمامي وجود آن چیز
است ، براي اينکه چيزي براي پروردگار پشت و رو ندارد. گاهي نيز مراد از وجه ذات هر چيزي است مثلاً وجه النهار و وجه الطريق، يعني خود روز و خود راه، در عبارت "ءَامَنُواْ وَجْهَ ٱلنَّهَارِ " منظوراز "وَجْهَ ٱلنَّهَارِ" ابتدای روز است گویی روز را به شخصی تشبیه کرده که در ابتدای روز به سمت ما می آید و صورتش به طرف ماست و در آخرش پشت او به سمت ماست و از ما دور می شود. "کُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ وَيَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو ٱلْجَلَالِ وَٱلْإِکْرَامِ: هر کس بر آن(زمین) قرار دارد نابود شونده و فانی است و ذات و وجه پروردگارت باقی می ماند که صاحب جلال و شکوه و صاحب عطا و بخشش بی نقصی که به هر که عطا شود گرامی داشته شده و کریم و شریف می شود(در عین شوکت و جلال دست نوازش جود و کرم بی نقصش همواره بر سر مخلوقاتش می باشد. برای هرکسی کاری انجام دهی چون آن شخص عاقبت فانی می شود نتیجه و ثمره آن کار نیز پایان می یابد و در واقع آن کار باقی نمی ماند اما اگر برای پروردگارت و کسب رضایت او کاری انجام دهی از آنجا که او همیشه باقی است ثمره و نتیجه آن
وَجْهکار نیز باقی است و چنین کار نیکی "باقیات صالحات" است)"
"کُلُّ شَيْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ:هر چیزی هلاک شونده است مگر وجه او(وجه هر چيزي به معناي ناحيه ‏اي از آن چيز است که با آن با غير خودش روبرو مي‏شود و ارتباطي با آن دارد. عبارت "کُلُّ شَيْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ " دو معنای صحیح همزمان دارد و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است اول اینکه ارتباط پروردگار تعالی با خلقش هیچگاه قطع نمی شود که این ارتباط، هم از طریق واسطه هایی همچون پیامبران و اهل بیت علیهم السلام است که تعیین آنها نیز با خود اوست و هم به صورت مستقیم و همیشگی بودن این وجه و محل ارتباط ثمره ی همیشگی و به دور از هلاک و نابودی بودن ذات پروردگار تعالی است در تأیید این معنا امام باقر علیه السلام فرموده اند: "ما وجه الهی هستیم که در زمین پیش روی شما در رفت و آمدیم و همچنین چشمِ الله در میان خلقش و دست گشوده به رحمتش بر سر بندگانش" معنای دیگر این است که از هر چیز و هر کاری آن صورتش فنا ناپذیر است که مطابق رضای الهی است مثلاً آن نوشته ای جاویدان می شود که نویسنده فقط برای رضای پروردگار تعالی و مطابق خواست او، آن را نوشته است")
۶۸وِجْهَةٌچيزي که به آن رو کنند و متوجه آن شوند (کلمه "وجهة" به معناي چيزيست که آدمي رو به آن مي‏کند، مانند قبله، که آن نيز به معناي چيزي است که انسان متوجه آن ميشود. عبارت "وَلِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيهَا "يعني:براي هر گروهي قبله اي است كه خدا گرداننده روي آن گروه به آن قبله است)
۶۹وَجَّهْتُبا تمام وجود رو کردم - بسیار متوجّه نمودم (وجه هر چيزي به معناي ناحيه ‏اي از آن چيز است که با آن با غير خودش روبرو مي‏شود و ارتباطي با آن دارد، همچنان که وجه هر جسمي سطح بيرون آن است و وجه انسان نيم پيشين سر و صورتش مي‏باشد، يعني آن طرفي که با آن با مردم روبرو مي‏شود و وجه پروردگار چيزي است که با آن براي خلقش نمودار است، که خلقش هم با آن متوجه درگاه او مي‏شوند و اين همان صفات ذاتی او(ویژگیهای ذاتی پروردگار) از حيات و علم و قدرت و شنیدن و دیدن است و نيز هر صفتي از صفات فعل(ویژگیهای رفتار پروردگار) مانند صفت خلقت و رزق و جان دادن و جان گرفتن و مغفرت و رحمت و همچنين آيات دلالت كننده بر پروردگار بدان جهت که آيتند، وجه پروردگار مي‏باشند. برای همین در قرآن کریم فرموده به هر طرف رو کنی همانجا وجه پروردگار است چون به هر چه نظر کنی آن مخلوق هم آنچه دارد را خالقش به او داده و هیچ مخلوقی چیزی از خودش ندارد چه از جهت ایجاد آن دارایی و چه از جهت بقای آن مثلاً هم چشم و بینایی را داده و هم خودش هر لحظه حافظ آن است. وجه هر چیز نسبت به پروردگارش تمامي وجود آن چیز است ، براي اينکه چيزي براي پروردگار پشت و رو ندارد)
۷۰وَجْهَکَچهره ات -رويت (وجه هر چيزي به معناي ناحيه ‏اي از آن چيز است که با آن با غير خودش روبرو مي‏شود و ارتباطي با آن دارد، همچنان که وجه هر جسمي سطح بيرون آن است و وجه انسان نيم پيشين سر و صورتش مي‏باشد، يعني آن طرفي که با آن با مردم روبرو مي‏شود و وجه پروردگار چيزي است که با آن براي خلقش نمودار است، که خلقش هم با آن متوجه درگاه او مي‏شوند و اين همان صفات ذاتی او(ویژگیهای ذاتی پروردگار) از حيات و علم و قدرت و شنیدن و دیدن است و نيز هر صفتي از صفات فعل(ویژگیهای رفتار پروردگار) مانند صفت خلقت و رزق و جان دادن و جان گرفتن و مغفرت و رحمت و همچنين آيات دلالت كننده بر پروردگار بدان جهت که آيتند، وجه پروردگار مي‏باشند. برای همین در قرآن کریم فرموده به هر طرف رو کنی همانجا وجه پروردگار است چون به هر چه نظر کنی آن مخلوق هم آنچه دارد را خالقش به او داده و هیچ مخلوقی چیزی از خودش ندارد چه از جهت ایجاد آن دارایی و چه از جهت بقای آن مثلاً هم چشم و بینایی را داده و هم خودش هر لحظه حافظ آن است. وجه هر چیز نسبت به پروردگارش تمامي وجود آن چیز است ، براي اينکه چيزي براي پروردگار پشت و رو ندارد)
۷۱وَجْهَهُچهره اش -رويش (وجه هر چيزي به معناي ناحيه ‏اي از آن چيز است که با آن با غير خودش روبرو مي‏شود و ارتباطي با آن دارد، همچنان که وجه هر جسمي سطح بيرون آن است و وجه انسان نيم پيشين سر و صورتش مي‏باشد، يعني آن طرفي که با آن با مردم روبرو مي‏شود و وجه پروردگار چيزي است که با آن براي خلقش نمودار است، که خلقش هم با آن متوجه درگاه او مي‏شوند و اين همان صفات ذاتی او(ویژگیهای ذاتی پروردگار) از حيات و علم و قدرت و شنیدن و دیدن است و نيز هر صفتي از صفات فعل(ویژگیهای رفتار پروردگار) مانند صفت خلقت و رزق و جان دادن و جان گرفتن و مغفرت و رحمت و همچنين آيات دلالت كننده بر پروردگار بدان جهت که آيتند، وجه پروردگار مي‏باشند. برای همین در قرآن کریم فرموده به هر طرف رو کنی همانجا وجه پروردگار است چون به هر چه نظر کنی آن مخلوق هم آنچه دارد را خالقش به او داده و هیچ مخلوقی چیزی از خودش ندارد چه از جهت ایجاد آن دارایی و چه از جهت بقای آن مثلاً هم چشم و بینایی را داده و هم خودش هر لحظه حافظ آن است. وجه هر چیز نسبت به پروردگارش تمامي وجود آن چیز است ، براي اينکه چيزي براي پروردگار پشت و رو نداردعبارت "مَن يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَي ٱللَّهِ " يعني : هركس همه وجود خود را به سوي خدا كند)
۷۲وَجْهِهَاصورت آن - صورتش (در عبارت "ذَ ٰلِکَ أَدْنَيٰ أَن يَـأْتُواْ بِـٱلشَّهَادَةِ عَلَيٰ وَجْهِهَا "يعني منظور صورت صحيح گواهي دادن است . وجه هر چيزي به معناي ناحيه ‏اي از آن چيز است که با آن با غير خودش روبرو مي‏شود و ارتباطي با آن دارد، همچنان که وجه هر جسمي سطح بيرون آن است و وجه انسان نيم پيشين سر و صورتش مي‏باشد، يعني آن طرفي که با آن با مردم روبرو مي‏شود و وجه پروردگار چيزي است که با آن براي خلقش نمودار است، که خلقش هم با آن متوجه درگاه او مي‏شوند و اين همان صفات ذاتی او(ویژگیهای ذاتی پروردگار) از حيات و علم و قدرت و شنیدن و دیدن است و نيز هر صفتي از صفات فعل(ویژگیهای رفتار پروردگار) مانند صفت خلقت و رزق و جان دادن و جان گرفتن و مغفرت و رحمت و همچنين آيات دلالت كننده بر پروردگار بدان جهت که آيتند، وجه پروردگار مي‏باشند. برای همین در قرآن کریم فرموده به هر طرف رو کنی همانجا وجه پروردگار است چون به هر چه نظر کنی آن مخلوق هم آنچه دارد را خالقش به او داده و هیچ مخلوقی چیزی از خودش ندارد چه از جهت ایجاد آن دارایی و چه از جهت بقای آن مثلاً هم چشم و بینایی را داده و هم خودش هر لحظه حافظ آن است. وجه هر چیز نسبت به پروردگارش تمامي وجود آن چیز است ، براي اينکه چيزي براي پروردگار پشت و رو ندارد)
۷۳وَجْهِيَچهره ام -رويم - صورتم (وجه هر چيزي به معناي ناحيه ‏اي از آن چيز است که با آن با غير خودش روبرو مي‏شود و ارتباطي با آن دارد، همچنان که وجه هر جسمي سطح بيرون آن است و وجه انسان نيم پيشين سر و صورتش مي‏باشد، يعني آن طرفي که با آن با مردم روبرو مي‏شود و وجه پروردگار چيزي است که با آن براي خلقش نمودار است، که خلقش هم با آن متوجه درگاه او مي‏شوند و اين همان صفات ذاتی او(ویژگیهای ذاتی پروردگار) از حيات و علم و قدرت و شنیدن و دیدن است و نيز هر صفتي از صفات فعل(ویژگیهای رفتار پروردگار) مانند صفت خلقت و رزق و جان دادن و جان گرفتن و مغفرت و رحمت و همچنين آيات دلالت كننده بر پروردگار بدان جهت که آيتند، وجه پروردگار مي‏باشند. برای همین در قرآن کریم فرموده به هر طرف رو کنی همانجا وجه پروردگار است چون به هر چه نظر کنی آن مخلوق هم آنچه دارد را خالقش به او داده و هیچ مخلوقی چیزی از خودش ندارد چه از جهت ایجاد آن دارایی و چه از جهت بقای آن مثلاً هم چشم و بینایی را داده و هم خودش هر لحظه حافظ آن است. وجه هر چیز نسبت به پروردگارش تمامي وجود آن چیز است ، براي اينکه چيزي براي پروردگار پشت و رو ندارد)
۷۴وَجِيهاًآبرومند - مقبول (از "وجه" و وجه هر چيزي به معناي ناحيه ‏اي از آن چيز است که با آن با غير خودش روبرو مي‏شود و ارتباطي با آن دارد، همچنان که وجه هر جسمي سطح بيرون آن است و وجه انسان نيم پيشين سر و صورتش مي‏باشد، يعني آن طرفي که با آن با مردم روبرو مي‏شود و وجه پروردگار چيزي است که با آن براي خلقش نمودار است، که خلقش هم با آن متوجه درگاه او مي‏شوند و اين همان صفات ذاتی او(ویژگیهای ذاتی پروردگار) از حيات و علم و قدرت و شنیدن و دیدن است و نيز هر صفتي از صفات فعل(ویژگیهای رفتار پروردگار) مانند صفت خلقت و رزق و جان دادن و جان گرفتن و مغفرت و رحمت و همچنين آيات دلالت كننده بر پروردگار بدان جهت که آيتند، وجه پروردگار مي‏باشند. برای همین در قرآن کریم فرموده به هر طرف رو کنی همانجا وجه پروردگار است چون به هر چه نظر کنی آن مخلوق هم آنچه دارد را خالقش به او داده و هیچ مخلوقی چیزی از خودش ندارد چه از جهت ایجاد آن دارایی و چه از جهت بقای آن مثلاً هم چشم و بینایی را داده و هم خودش هر لحظه حافظ آن است. وجه هر چیز نسبت به پروردگارش تمامي وجود آن چیز است ، براي اينکه چيزي براي پروردگار پشت و رو ندارد)
۷۵وَحْدَهُاو يكي است - تنها او
۷۶وُحُوشُحيوانات وحشي (کلمه وحوش جمع وحش است و اين کلمه به معناي حيواني است که معمولاً با انسانها انس نمي‏گيرد، مانند درندگان و امثال آن)
۷۷وَحْيٌوحي - القا و فهماندن معني به شخصي به صورتي كه از ديگران پوشيده باشد- الهام (وحي در اصل به معناي اشاره سريع است البته اشاره اي به صورت رمز به همين جهت ازاين كلمه در مورد القاي معنا به شخصی به نحوی پوشيده از دیگران استفاده مي شود، كلمه وحي در موارد القاي معنا در فهم حيوان از طريق غريزه " و اوحي ربک الي النحل" و ورود معنا در نفس انسان از طريق رؤيا "و اوحينا الي ام موسي "و همچنين از طريق وسوسه"الا ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم" و يا اشاره "فاوحي اليهم ان سبحوا بکرة و عشيا"،درقرآن كريم استفاده شده است.ولي بيشترين استفاده از اين كلمه در سخن گفتن پروردگار یا فرشتگان با انبياء و رسل است "ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا")
۷۸وَحِيداًبه تنهايي
۷۹وَحْيِنَاوحي کردن ما - وحي ما (وحي در اصل به معناي اشاره سريع است البته اشاره اي به صورت رمز به همين جهت ازاين كلمه در مورد القاي معنا به شخصی به نحوی پوشيده از دیگران استفاده مي شود، كلمه وحي در موارد القاي معنا در فهم حيوان از طريق غريزه " و اوحي ربک الي النحل" و ورود معنا در نفس انسان از طريق رؤيا "و اوحينا الي ام موسي "و همچنين از طريق وسوسه"الا ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم" و يا اشاره "فاوحي اليهم ان سبحوا بکرة و عشيا"،درقرآن كريم استفاده شده است.ولي بيشترين استفاده از اين كلمه در سخن گفتن پروردگار یا فرشتگان با انبياء و رسل است "ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا")
۸۰وَحْيُهُوحي آن (وحي در اصل به معناي اشاره سريع است البته اشاره اي به صورت رمز به همين جهت ازاين كلمه در مورد القاي معنا به شخصی به نحوی پوشيده از دیگران استفاده مي شود، كلمه وحي در موارد القاي معنا در فهم حيوان از طريق غريزه " و اوحي ربک الي النحل" و ورود معنا در نفس انسان از طريق رؤيا "و اوحينا الي ام موسي "و همچنين از طريق وسوسه"الا ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم" و يا اشاره "فاوحي اليهم ان سبحوا بکرة و عشيا"،درقرآن كريم استفاده شده است.ولي بيشترين استفاده از اين كلمه در سخن گفتن پروردگار یا فرشتگان با انبياء و رسل است "ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا")
۸۱وَدَّدوست دارد (دوست داشتني که آثارش در عمل ظاهر گردد)
۸۲وُدّاًموّدت - دوست داشتني که آثارش در عمل ظاهر گردد - محبّت ("إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ ٱلرَّحْمَـٰنُ وُدًّا: به يقين کساني که ايمان آوردند و همه ي اعمال صالح را انجام دادند(نه گزینشی) رحمان(رحمان نامی اختصاصی برای پروردگار تعالی به معنی همیشه مهربان با همگان است)، برايشان محبت و دوست داشتني که آثارش در عمل ظاهر گردد، قرار خواهد داد(در الدر المنثور از مهمترين تفاسير اهل سنت آمده که رسول الله صلي ‏الله‏ عليه‏ و آله ‏و سلّم به علي(علیه السلام) فرمود: بگو : "اللهم اجعل لي عندک عهدا ، و اجعل لي عندک وُدًا ، و اجعل لي في صدور المؤمنين مودة: پروردگارا براي من نزد خود عهدي و محبتي و در قلبهاي مؤمنين موّدتي قرار ده"، بعد از اين جريان ، پروردگار متعال اين آيه را فرستاد)")
۸۳وَدّاًنامي يکي از پنج بت معروف که در زمان حضرت نوح پرستيده مي شدند اين بت متعلق به قبيله كلب بوده است (اين پنج بت عبارت بودند از ود و سواع و يغوث و يعوق و نسر)
۸۴وَدَّتدوست دارد (دوست داشتني که آثارش در عمل ظاهر گردد)
۸۵وَدْقَباران - مقداري از باران
۸۶وَدُّواْدوست داشتند-آرزو كردند(ود نوع خاصي از حب است و آن حبي است که آثار و پي‏آمدهايي آشکار دارد)
۸۷وَدُودٌدوستدار(ود نوع خاصي از حب است و آن حبي است که آثار و پي‏آمدهايي آشکار دارد)
۸۸وَرَاءِپشتِ - آن سوي - دنبال - خارج از محدوده ی(كلمه ي "وراء" هم به معني دنبال و هم معني احاطه مي دهد. عبارت "وَٱللَّهُ مِن وَرَائِهِم مُّحِيطٌ " يعني خداوند از همه سو بر آنان احاطه دارد)
۸۹وَرَائِکُمْدنبالتان - دور تا دورتان - پشتتان (كلمه ي وراء هم به معني دنبال و هم معني احاطه مي دهد. عبارت "وَٱللَّهُ مِن وَرَائِهِم مُّحِيطٌ " يعني خداوند از همه سو بر آنان احاطه دارد)
۹۰وَرَائِهِدنبالش - دور تا دورش - پشتش (كلمه ي وراء، هم به معني دنبال و هم معني احاطه مي دهد. پس عبارت "مِّن وَرَائِهِ جَهَنَّمُ " در واقع یعنی جهنم از همه سو بر آن جبار و دیکتاتور، احاطه دارد گرچه او به آن حقیقت پشت کرده و نادیده اش گرفته)
۹۱وَرَائِهِمدنبالشان - دور تا دورشان - پشتشان (كلمه ي وراء هم به معني دنبال و هم معني احاطه مي دهد. س عبارت "وَٱللَّهُ مِن وَرَائِهِم مُّحِيطٌ " در واقع یعنی پروردگار از همه سو بر آنان احاطه دارد گرچه آنه به او پشت کرده و نادیده اش گرفتند)
۹۲وَرَائِيپشت سرم("وَإِنِّي خِفْتُ ٱلْمَوَالِيَ مِن وَرَائِي وَکَانَتِ ٱمْرَأَتِي عَاقِرًا فَهَبْ لِي مِن لَّدُنکَ وَلِيًّا: و من ازعمو زاده هایم از پشت سرم(بلافاصله پس از مرگم، با گفتن " مِن وَرَائِي" به جای "وَرَائِي" می خواهد بگوید به محض اینکه مُردم این وارثانی که الآن دارم، میراث نبوت مرا ضایع می کنند) بسیار می ترسم در حالی که همسرم نازاست با این وجود از نزد خودت به من دوستِ اداره کننده اموری(وارثی) ببخش(فرزندی به من عطا کن که وارث مناسبی برایم باشد. طبق آیه شریفه ۳۸ از سوره مبارکه آل عمران حضرت زکریا علیه السلام زمانی این دعا را نمود که پاکی و طهارت حضرت مریم را دید تا حدی که در محراب عبادتش غذای آسمانی بر او نازل شده بود و آرزو کرد فرزندی به پاکی حضرت مریم علیها السلام داشته باشد)")
۹۳وَرِثَبه ميراث برد - ارث برد(ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده . در معني عبارت "أُوْلَـٰئِکَ هُمُ ٱلْوَارِثُونَ ٱلَّذِينَ يَرِثُونَ ٱلْفِرْدَوْسَ "در روايات آمده که براي هر انساني در بهشت، منزلي و در آتش منزلي است و چون کسي بميرد و داخل آتش شود، سهم بهشت او را به ارث به اهل بهشت مي‏دهند)
۹۴وَرَثَةوارثان(ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده . "وَٱجْعَلْنِي مِن وَرَثَةِ جَنَّةِ ٱلنَّعِيمِ(شعراء۸۵): و مرا از وارثان بهشت همیشه و بسیار پر نعمت قرار ده(بنا به روایتی از پیامبر و امام صادق علیهما السلام پروردگار تعالی برای هر انسانی که متولد می شود خانه ای در بهشت قرار می دهد و چنانچه این فرد عاقبت به خیر شود و به بهشت وارد گردد، وارث همان خانه می شود که این آیه اشاره به همین موضوع می کند
حافظا خلد برين خانه موروث من است***اندر اين منزل ويرانه نشيمن چه کنم(حافظ رحمة الله علیه))")
۹۵وَرِثُواْبه ميراث بردند - ارث بردند(ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده . در معني عبارت "أُوْلَـٰئِکَ هُمُ ٱلْوَارِثُونَ ٱلَّذِينَ يَرِثُونَ ٱلْفِرْدَوْسَ "در روايات آمده که براي هر انساني در بهشت، منزلي و در آتش منزلي است و چون کسي بميرد و داخل آتش شود، سهم بهشت او را به ارث به اهل بهشت مي‏دهند)
۹۶وَرِثَهُاز او ارث برد(ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده . در معني عبارت "أُوْلَـٰئِکَ هُمُ ٱلْوَارِثُونَ ٱلَّذِينَ يَرِثُونَ ٱلْفِرْدَوْسَ "در روايات آمده که براي هر انساني در بهشت، منزلي و در آتش منزلي است و چون کسي بميرد و داخل آتش شود، سهم بهشت او را به ارث به اهل بهشت مي‏دهند)
۹۷وِرْدُآبي که انسان و حيوان پس از تلاش و چرخيدنش به دنبال آن به گلويش مي‏ريزد - آبي که انسان و حيوانات تشنه به لب آن مي‏آيند و از آن مي‏نوشند(کلمه وَرَد در اصل لغت به معناي قصد رفتن به سوي آب است و به تدريج در چيزهاي ديگر استعمال شده، مثلا گفته‏اند : "وردت الماء : به لب آب رفتم" مصدر آن ورود و اسم فاعلش وارد و اسم مفعولش مورود است خداي تعالي نيز در قرآن اين معني را استعمال نموده، در باره مسافرت موسي (عليه‏السلام) به طرف مدين و رسيدنش به لب آب آن محل فرموده : "و لما ورد ماء مدين : همينکه به لب آب مدين رسيد". "يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ ٱلنَّارَ وَبِئْسَ ٱلْوِرْدُ ٱلْمَوْرُودُ(هود۹۸): (فرعون)پیشاپیش قوم خود می آید آنگاه آنها را وارد آن آتش(آتش جهنم) می کند و چه بد آبی است، آبی که به لب آن رسیده اند(کسانی که از فرد
گمراهی پیروی کرده اند همان گونه که در دنیا دنباله روی او بودند در قیامت هم در حالی که پشت سر او حرکت می کنند، وارد جهنم می شوند و این جزایی کاملًا عادلانه است چون ظالمی مانند فرعون بدون حمایت و پیروی آنها توانایی انجام ظلمی به این گستردگی را هرگز نداشت. کلمه "وِرْد" به معنای آبی است که انسان و حیوان پس از تلاش و چرخیدنش به دنبال آن به گلویش می ریزد و در عبارت "وَبِئْسَ ٱلْوِرْدُ ٱلْمَوْرُودُ: چه بد آبی است، آبی که به لب آن رسیده اند" تلاش فرعونیان و امثال آنها را در این دنیا تشبیه کرده به کسی که پس از تلاش بسیار برای رسیدن به آب به جای اینکه آبی خنک و گوارا در گلوی خود بریزد آتش جهنم و آب متعفنی که نوشیدنی اهل جهنم است نصیب او شده)")
۹۸وَرَدَبه لب آب رفت(کلمه وَرَد در اصل لغت به معناي قصد رفتن به سوي آب است و به تدريج در چيزهاي ديگر استعمال شده، مثلا گفته‏اند : "وردت الماء : به لب آب رفتم" مصدر آن ورود و اسم فاعلش وارد و اسم مفعولش مورود است خداي تعالي نيز در قرآن اين معني را استعمال نموده، در باره مسافرت موسي (عليه‏السلام) به طرف مدين و رسيدنش به لب آب آن محل فرموده : "و لما ورد ماء مدين : همينکه به لب آب مدين رسيد". "يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ ٱلنَّارَ وَبِئْسَ ٱلْوِرْدُ ٱلْمَوْرُودُ(هود۹۸): (فرعون)پیشاپیش قوم خود می آید آنگاه آنها را وارد آن آتش(آتش جهنم) می کند و چه بد آبی است، آبی که به لب آن رسیده اند(کسانی که از فرد گمراهی پیروی کرده اند
همان گونه که در دنیا دنباله روی او بودند در قیامت هم در حالی که پشت سر او حرکت می کنند، وارد جهنم می شوند و این جزایی کاملًا عادلانه است چون ظالمی مانند فرعون بدون حمایت و پیروی آنها توانایی انجام ظلمی به این گستردگی را هرگز نداشت. کلمه "وِرْد" به معنای آبی است که انسان و حیوان پس از تلاش و چرخیدنش به دنبال آن به گلویش می ریزد و در عبارت "وَبِئْسَ ٱلْوِرْدُ ٱلْمَوْرُودُ: چه بد آبی است، آبی که به لب آن رسیده اند" تلاش فرعونیان و امثال آنها را در این دنیا تشبیه کرده به کسی که پس از تلاش بسیار برای رسیدن به آب به جای اینکه آبی خنک و گوارا در گلوی خود بریزد آتش جهنم و آب متعفنی که نوشیدنی اهل جهنم است نصیب او شده)")
۹۹وِرْداًبه صورت آمدن تشنگان بر لب آب(کلمه وَرَد در اصل لغت به معناي قصد رفتن به سوي آب است و به تدريج در چيزهاي ديگر استعمال شده، مثلا گفته‏اند : "وردت الماء : به لب آب رفتم" مصدر آن ورود و اسم فاعلش وارد و اسم مفعولش مورود است خداي تعالي نيز در قرآن اين معني را استعمال نموده، در باره مسافرت موسي (عليه‏السلام) به طرف مدين و رسيدنش به لب آب آن محل فرموده : "و لما ورد ماء مدين : همينکه به لب آب مدين رسيد". "يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ ٱلنَّارَ وَبِئْسَ ٱلْوِرْدُ ٱلْمَوْرُودُ(هود۹۸): (فرعون)پیشاپیش قوم خود می آید آنگاه آنها را وارد آن آتش(آتش جهنم) می کند و چه بد آبی است، آبی که به لب آن رسیده اند(کسانی که از فرد
گمراهی پیروی کرده اند همان گونه که در دنیا دنباله روی او بودند در قیامت هم در حالی که پشت سر او حرکت می کنند، وارد جهنم می شوند و این جزایی کاملًا عادلانه است چون ظالمی مانند فرعون بدون حمایت و پیروی آنها توانایی انجام ظلمی به این گستردگی را هرگز نداشت. کلمه "وِرْد" به معنای آبی است که انسان و حیوان پس از تلاش و چرخیدنش به دنبال آن به گلویش می ریزد و در عبارت "وَبِئْسَ ٱلْوِرْدُ ٱلْمَوْرُودُ: چه بد آبی است، آبی که به لب آن رسیده اند" تلاش فرعونیان و امثال آنها را در این دنیا تشبیه کرده به کسی که پس از تلاش بسیار برای رسیدن به آب به جای اینکه آبی خنک و گوارا در گلوی خود بریزد آتش جهنم و آب متعفنی که نوشیدنی اهل جهنم است نصیب او شده)")
۱۰۰وَرْدَةًيك شاخه گل سرخ
۱۰۱وَرَقبرگ
۱۰۲وَرَقَةٍيک برگ - برگي
۱۰۳وَرِقِکُمْپولتان (کلمه ورق در اصل به معنی برگ ولی در اینجا به معناي پول است، بعضي گفته‏اند به معناي پول نقره است، چه سکه‏دار باشد و چه بي سکه)
۱۰۴وَرِيدِرگ قلب(آئورت)(کلمه وريد به معناي سرخرگ بزرگی است که از بطن چپ قلب جدا شده و در تمامي بدن منتشر مي‏شود و خون تصفیه شده(حامل اکسیژن) در آن جريان دارد . بعضي هم گفته‏اند : به معناي رگ گردن و حلق است ولی با توجه به آیه شریفه ۲۴ سوره مبارکه انفال و عبارت "أَنَّ ٱللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ ٱلْمَرْءِ وَقَلْبِهِ : به یقین الله بین شخص و قلبش حائل است" منظور قرآن کريم همان رگ قلب بوده. در عبارت "وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ ٱلْوَرِيدِ"آن را به طناب تشبيه کرده است که اگر به تصویر این رگ توجه کنید به شباهت بسیار آن به طناب پی خواهید برد)
۱۰۵وِزْرَسنگيني و بار - گناه ("وَزَر" به پناهگاهي در كوه مي گويند و به مناسبت سنگيني كوه به ثقل و بار "وزْر" مي گويند و به همين جهت گناهان را هم وزر خوانده‏اند همچنانکه ثقل هم مي‏خوانند و در قرآن از گناهان، هم به وزر تعبير شده و فرموده : ليحملوا اوزارهم کاملة و هم به ثقل تعبير شده و فرموده : و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم)
۱۰۶وَزَرَملجا و پناهگاه کوه که در مواقع خطر به آنجا پناهنده مي‏شوند ("وَزَر" به پناهگاهي در كوه مي گويند و به مناسبت سنگيني كوه به ثقل و بار "وزْر" مي گويند و به همين جهت گناهان را هم وزر خوانده‏اند همچنانکه ثقل هم مي‏خوانند و در قرآن از گناهان، هم به وزر تعبير شده و فرموده : ليحملوا اوزارهم کاملة و هم به ثقل تعبير شده و فرموده : و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم)
۱۰۷وِزْرَکَبار سنگينت ( وضع وزر در عبارت "وَوَضَعْنَا عَنکَ وِزْرَکَ "به معناي از بين بردن سنگيني باري است، که رسول خدا صلي‏ الله‏ عليه‏ و آله ‏و سلّم احساسش مي‏کرد."وَزَر" به پناهگاهي در كوه مي گويند و به مناسبت سنگيني كوه به ثقل و بار "وزْر" مي گويند و به همين جهت گناهان را هم وزر خوانده‏اند همچنانکه ثقل هم مي‏خوانند و در قرآن از گناهان، هم به وزر تعبير شده و فرموده : ليحملوا اوزارهم کاملة و هم به ثقل تعبير شده و فرموده : و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم)
۱۰۸وَزْنَوزن - سنگيني - نسبت شيء اندازه گيري شده به واحد اندازه گيري - واحد اندازه گيري - معیار و مقیاسی که با آن اندازه می گیرند - وسایل وزن کردن و سنجش(در عباراتي نظير "وَٱلْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ ٱلْحَقُّ " اشاره دارد به اينکه هر قدر عمل مشتمل بر حق باشد به همان اندازه اعتبار و ارزش دارد و چون اعمال نيک مشتمل بر حق است از اين رو داراي ثقل و سنگيني است بر عکس عمل بد از آنجايي که مشتمل بر چيزي از حق نيست و باطل صرف است لذا داراي وزني نيست، پس پروردگار متعال در قيامت اعمال را با حق مي‏سنجد و وزن هر عملي به مقدار حقي است که در آن است . همانطور که براي سنجش اشياء آنان را با واحد اندازه گيري مقايسه مي کنند در اعمال نيز واحدي است که با آن عمل آدمي سنجيده شود، مثلا براي نماز واحدي باشد از جنس خود آن که همان نماز حقيقي و تمام عيار است و براي زکات و انفاق و امثال آنها مقياس و واحدي باشد از جنس خود آنها و همچنين براي گفتار واحدي باشد از جنس خودش و آن کلامي است که تماميش حق باشد و هيچ باطلي در آن راه نيافته باشد، همچنانکه آيه يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله حق تقاته به آن اشاره دارد)
۱۰۹وَزِنُواْوزن کنيد
۱۱۰وَزَنُوهُمْبراي آنان وزن كردند
۱۱۱وَزِيراًوزير("(کلمه وزير اگر از وِزر مشتق شده باشد به معناي حمل سنگيني است در این صورت وزير از آن جهت که حامل ثقل و سنگيني‏ هاي مسئولیتهای حاکم است، وزیر نامیده شده است و اگر از وَزَر به معناي پناهگاهي در كوه، اشتقاق يافته باشد، چون به منزله کوهي است که حاکم در آراء و احکامش به او پناه مي‏برد، وزیر نامیده می شود)
۱۱۲وَسَطاًوسط - ميانه
۱۱۳وَسَطْنَدر وسط قرار گرفتند (در عبارت "فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً "، "بـِ"معني "در" مي دهد و اگر ضمير "ه" به صبح برگردد معني آيه مي شود :و در آن (وقت صبح) در ميان جمعي (از دشمن) قرار گرفتند. و اگر به "نقع:غبار" برگردد معني آيه مي شود :دسته جمعي در ميان غبار قرار گرفتند)
۱۱۴وُسْطَىٰمیانه - میانه تر - وسطی (کلمه وسطي مؤنث اوسط (ميانه‏تر) است در عبارت "حَافِظُواْ عَلَى ٱلصَّلَوَاتِ والصَّلَوٰةِ ٱلْوُسْطَىٰ: بر همه نمازها و نماز ميانه(وسطي) محافظت کنيد" مخصوصاً سفارش به نماز وسطي شده است گرچه بيشتر روايات نماز وسطي را نماز ظهر مي دانند رواياتي در خصوص ديگر نمازها نيز موجود است از جمع اين روايات مي توان نتيجه گرفت که نماز وسطي نمازي است که خواندنش سخت تر است و در نتيجه ثوابش نيز بيشتر است مثلاً در روزگار پيامبر صلي الله عليه و آله به دليل گرماي هوا، خواندن نماز ظهر سخت تر بود پس نماز وسطي براي آنان، نماز ظهر بود و در زمان ما اين نماز، نماز صبح است و پروردگار متعال با ظرافتي بي نظير به جاي اينکه صراحتاً نام آن نماز را ببرد از کلمه اي استفاده کرده که به نوعي آن را به هر نمازي مي توان نسبت داد)
۱۱۵وَسِعَوسعت يافته - شامل شده - فرا گرفته (عبارت""به این معنی است که پروردگارم از جهت علم همه چيز را فرا گرفته است. ترکیب خاصی که در این جمله به کار رفته به این اشاره دارد که علم پروردگار جدای از ذات و وجودش نیست پس چه بگوییم پروردگار همه چیز را فرا گرفته و چه بگوییم علمش همه را فرا گرفته یا رحمتش و ...)
۱۱۶وَسِعْتَوسعت يافته اي - شامل شده اي- فرا گرفته اي("رَبَّنَا وَسِعْتَ کُلَّ شَيْءٍ رَّحْمَةً وَعِلْماً ": اي پروردگار ما از روي رحمت و دانش همه چيز رافرا گرفته اي)
۱۱۷وَسِعَتْوسعت يافته - شامل شده - فرا گرفته
۱۱۸وُسْعَهَاطاقتش - تواناييش - وسعش
۱۱۹وَسَقَجمع كرد - گرد هم آورد (فعل ماضي "وسق" معناي جمع شدن چند چيز متفرق را مي دهد و عبارت "وَٱللَّيْلِ وَمَا وَسَقَ " يعني :به شب سوگند، که آنچه در روز متفرق شده را جمع مي‏کند ومنظور اين است كه انسانها و حيوانهايي که هر يک از لانه و خانه شان به طرفي رفته ‏اند، در هنگام شب دور هم جمع مي‏شوند. بعضي هم کلمه وسق را به معناي طرد گرفته، آيه را چنين معنا کرده‏اند : به شب سوگند که ستارگان را از خفاء به ظهور مي‏اندازد)
۱۲۰وَسْوَاسِوسوسه گر (وسوسه در لغت به معناي دعوت کردن به امري است به آهستگي و پنهاني. به صدای زیور آلات زنان نیز وسواس می گویند)
۱۲۱وَسْوَسَوسوسه كرد (وسوسه در لغت به معناي دعوت کردن به امري است به آهستگي و پنهاني)
۱۲۲وَسِيلَةَوسيله - دست آويز (وسيله در اصل به معناي رساندن خود به چيزي است با رغبت و ميل. در روایتی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم آمده که "وسیله" بالاترین درجه بهشت است که فقط یک نفر به آن می رسد و حضرت از مسلمانان خواسته تا دعا کنند آن یک نفر، ایشان باشند تا به واسطه رسیدن آن حضرت به آن مقام، آل طاهرینش و صالحان امتش نیز به او ملحق شوند. در روایتی دیگر از ائمه اطهار علیهم السلام در توضیح عبارت" وَٱبْتَغُواْ إِلَيهِ ٱلْوَسِيلَةَ " آمده است که يعني به وسيله امام به پرودگار متعال نزدیک شوید.این واسطه نمودن باعث الگو قرار دادن رفتار امام، توسط دیگران می شود)
۱۲۳وَصَّاکُمُشما را سفارش کرد(ميم آن به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دارکلمه بعد حرکت گرفته است)
۱۲۴وَصَّاکُمْشما را سفارش کرد
۱۲۵وَصْفَهُمْوصف کردنشان
۱۲۶وَصَّلْنَاپيوسته قرار داديم("ٱلَّذِينَ ءَاتَيْنَاهُمُ ٱلْکِتَابَ مِن قَبْلِهِ هُم بِهِ يُؤْمِنُونَ(قصص۵۲): کسانی که به آنان آن کتاب(منظور از "الکتاب"، کتابی است که شامل تمام حقایق و فرامین الهی می باشد و در لوح محفوظ(صفحه ای محافظت شده که اراده پروردگار را برای فرشتگان و دیگر کارگزاران الهی ظاهر می کند) ثبت است و اصل و ریشه تمام کتابهای آسمانی است) را از قبل آن(قرآن کریم) دادیم(یهودیان و مسیحیان) همانها به آن(قرآن کریم) ایمان می آورند(یقین می کنند خیر و صلاحشان در عمل به دستورات الهی و یقین نمودن به صحت آنچه در قرآن کریم آمده، می باشد و بر اساس همین یقینشان نیز عمل می نمایند. منظور آیه شریفه این است که هر کس واقعًا به کتابهای آسمانی پیشین اعتقاد داشته، به محض روبرو شدن با قرآن کریم آن را نیز از دل و جان می پذیرد)")
۱۲۷وَصَّىٰسفارش کرد(کلمه وصيت به معناي اين است که عملي را به ديگري پيشنهاد کني، پيشنهادي که همراه با پند و اندرز باشد)
۱۲۸وَصِيَّةٍوصيت - سفارش - پيشنهاد خير خواهانه (کلمه وصيت به معناي اين است که عملي را به ديگري پيشنهاد کني، پيشنهادي که همراه با پند و اندرز باشد)
۱۲۹وَصِيددرگاه - آستانه
۱۳۰وَصِيلَةگوسفند ماده ای که همزاد با بره نر است(جزء حيواناتي است که اعراب جاهليت کشتن و خوردن آن را بر خود حرام کرده بودند. رسم مردم جاهليت چنان بود که هر گاه گوسفندي بره ماده مي‏زاييد آنرا نگه مي‏داشتند و اگر نر مي‏زاييد آنرا وقف براي بت‏هاي خود مي‏کردند و هر گاه دوقلو ميزاييد و يکي از آن دو نر و ديگري ماده بود ديگر بره نر را براي بت‏ها قرباني نمي‏کردند و مي‏گفتند بره ماده به برادرش متصل است و هر دو را براي خود نگه مي‏داشتند .
به نقلی دیگر در معناي وصيله گفته‏اند : در عرب رسم چنان بود که اگر بزي هفت شکم ميزاييد و هفتميش بز نر بود آنرا در راه خدايان خود مي‏کشتند و گوشتش را تنها براي مردان حلال مي‏دانستند و اگر بز ماده بود آنرا قاطي گوسفندان نموده و ذبح نمي‏کردند و اما اگر شکم هفتم دوقلو ، يکي نر و يکي ماده مي‏زاييد مي‏گفتند : خواهر با برادر خود در احترام وصلت کرد ، يعني آنرا نيز نبايد کشت و بايد حرمتش را نگه داشته و منافعش را از شير و غيره اختصاص به مردان داد و به اعتبار اين وصلت آنرا وصيله مي‏ناميدند
همچنین در نقلی دیگر وصيله به گوسفندي مي‏گفتند که در پنج شکم ده بره ماده بزايد و در بين ، هيچ بره نري فاصله نشود و آنرا به همين اعتبار که ده ماده پي در پي زاييده و فرزند نري در بینشان فاصله نشده، وصيله مي‏ناميدند ، يعني اين گوسفند بين ده فرزند ماده وصل کرده است آنگاه بعد از آن هر چه مي‏زاييد آنرا بر زنان حرام مي‏دانستند. به احتمال قوي اين اختلاف اقوال ناشي از اختلاف در سليقه‏ هاي اقوام و قبائل مختلف بوده و همه اين معاني صحيح باشد)
۱۳۱وَصَّيْنَاسفارش کرديم (کلمه وصيت به معناي اين است که عملي را به ديگري پيشنهاد کني، پيشنهادي که همراه با پند و اندرز باشد)
۱۳۲وُضِعَقرار داده شد("وضع"يعني نهادن و متضاد رفع كه به معني بلند كردن و برداشتن است. همانگونه كه در عبارت "وَٱلسَّمَاءَ رَفَعَهَا "در مورد آسمان كلمه ي رفع را به كار برده و در عبارت "وَٱلْأَرْضَ وَضَعَهَا لِلْأَنَامِ" از خلقت زمين تعبيربه وضع كرده است چون زمين پايين و آسمان بالا است و در زبان عرب هر افتاده و پست را وضيع مي‏گويند)
۱۳۳وَضَعَقرار داد - نهاد ("وضع"يعني نهادن و متضاد رفع كه به معني بلند كردن و برداشتن است. همانگونه كه در عبارت "وَٱلسَّمَاءَ رَفَعَهَا "در مورد آسمان كلمه ي رفع را به كار برده و در عبارت "وَٱلْأَرْضَ وَضَعَهَا لِلْأَنَامِ" از خلقت زمين تعبيربه وضع كرده است چون زمين پايين و آسمان بالا است و در زبان عرب هر افتاده و پست را وضيع مي‏گويند)
۱۳۴وَضَعَتْزاييد - وضع حمل كرد(وضع يعني نهادن و از بالا به پايين گذاشتن)
۱۳۵وَضَعَتْهُاو را زاييد -او را وضع حمل كرد(وضع يعني نهادن و از بالا به پايين گذاشتن)
۱۳۶وَضَعَتْهَااو را زاييد -او را وضع حمل كرد(وضع يعني نهادن و از بالا به پايين گذاشتن)
۱۳۷وَضَعْتُهَازاييدم - وضع حمل كردم("وضع" يعني نهادن و از بالا به پايين گذاشتن)
۱۳۸وَضَعْنَاپايين نهاديم - فرو نهاديم ("وضع"يعني نهادن و متضاد رفع كه به معني بلند كردن و برداشتن است. همانگونه كه در عبارت "وَٱلسَّمَاءَ رَفَعَهَا "در مورد آسمان كلمه ي رفع را به كار برده و در عبارت "وَٱلْأَرْضَ وَضَعَهَا لِلْأَنَامِ" از خلقت زمين تعبير به وضع كرده است چون زمين پايين و آسمان بالا است و در زبان عرب هر افتاده و پست را وضيع مي‏گويند .عبارت "وَوَضَعْنَا عَنکَ وِزْرَکَ " يعني باري كه بر دوشت سنگيني مي كرد را از دوشت پايين آورديم)
۱۳۹وَضَعَهَاآن را قرار داد ("وضع"يعني نهادن و متضاد رفع كه به معني بلند كردن و برداشتن است. همانگونه كه در عبارت "وَٱلسَّمَاءَ رَفَعَهَا "در مورد آسمان كلمه ي رفع را به كار برده و در عبارت "وَٱلْأَرْضَ وَضَعَهَا لِلْأَنَامِ" از خلقت زمين تعبيربه وضع كرده است چون زمين پايين و آسمان بالا است و در زبان عرب هر افتاده و پست را وضيع مي‏گويند)
۱۴۰وَطْئَاًقدم نهادن - مطابقت قلب با زبان (و عبارت "إِنَّ نَاشِئَةَ ٱللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئَاً "به معنی "حادثه شب شديدترين قدم نهادن است" می باشد و حادثه شب كنايه از نماز شب است و اشاره دارد به اينکه اين عمل از هر عمل ديگر در صفاي نفس، انسان را ثابت ‏قدم‏ تر مي‏سازد و بهتر از هر چيز نفس آدمي را از اينکه به وسيله مشغله های رو، دچار کدورت شود حفظ مي‏کند . بعضي گفته‏اند : منظور از وطء مطابقت قلب با زبان است لذا معني عبارت مي شود :نماز شب در مطابقت قلب و زبان شديدتر و سخني استوارتر و صائب‏تر است، چون خداي تعالي شب را مايه آرامش قرار داده و ذهن انسان كمتر در گير مشغله هاي روز است از طرفي در تنهايي شب توجه انسان در اذكارش بيشتر معطوف به خداي تعالي است. شاید هم با توجه به این حدیث قدسی که:" دروغ گفته است کسی که گمان می برد که مرا دوست دارد، امّا چون شب فراگیر شود از من صرفنظر می کند و به خواب می رود، مگر نه این است که هر دوستداری دوست دارد که با محبوبش خلوت کند"، نماز شب خواندن را در اثبات دوستی واقعی بنده با خدایش، دلیلی محکم می شمارد)
۱۴۱وَطَراًنياز- حاجت (تعبير "قضاي وطر"كه در لغت به معني "به پايان بردن حاجت " مي باشد در عبارت "إِذَا قَضَوْاْ مِنْهُنَّ وَطَراً " کنايه است از بهره‏مندي و هم‏ خوابگي است)
۱۴۲وِعَاءِظرف - كوله بار
۱۴۳وَعَدَوعده داد (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۴۴وَعْدَوعده(کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۴۵وُعِدَوعده داده شد (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۴۶وَعَدتُّکُمْبه شما وعده دادم (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۴۷وَعَدتَّنَابه ما وعده دادي (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۴۸وَعَدتَّهُمبه آنان وعده دادي (حرف دال و تا به دلیل تشابه تلفظ در هم ادغام شده اند. کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۴۹وَعْدَکَوعده ي تو (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۵۰وَعَدَکُمْبه شما وعده داد (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۵۱وَعَدَکُمُبه شما وعده داد (در اصل "وَعَدَکُمْ " حرف ميم به دليل تقارن با حرف ساكن يا تشديد دارد كلمه بعد حركت گرفته است. کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۵۲وَعَدَنَابه ما وعده داد (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۵۳وُعِدْنَاوعده داده شديم (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۵۴وَعَدْنَاهُبه او وعده دادیم (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۵۵وَعَدْنَاهُمْبه آنان وعده داديم (ککلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۵۶وَعَدُوهُبه او وعده دادند (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۵۷وَعْدَهُوعده ي او (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۵۸وَعَدَهَاآن را وعده داد (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۵۹وَعَظْتَپند و اندرز دادی - موعظه کردی (موعظه و وعظ به معناي تذکر دادن به انجام عملي خير و ترساندن از عواقب ترک آن است، به بياني که دل شنونده را براي پذيرفتن آن تذکر نرم کنند)
۱۶۰وَعِيدوعده شرّ - وعده عذاب(کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۶۱وِفَاقاًموافق (در عبارت "جَزَاءً وِفَاقاً" کلمه وفاقا مصدري است كه به معناي اسم فاعل به كار برده شده است ومعناي آيه اين است که ايشان جزا داده مي‏شوند جزايي موافق با اعمالي که کردند)
۱۶۲وَفَّاهُتمام و کامل به او مي‏رساند (توفية به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندن بطور کامل)
۱۶۳وَفْداًبه صورت شرفياب شوندگانی سواره(وفد به معناي قومي است که به منظور زيارت و ديدار کسي و يا گرفتن حاجتي و امثال آنها بر او وارد شوند و اين قوم وقتي به نام وفد ناميده مي‏شوند که سواره بيايند، کلمه وفد جمع و مفرد آن وافد است. "يَوْمَ نَحْشُرُ ٱلْمُتَّقِينَ إِلَى ٱلرَّحْمَـٰنِ وَفْدًا: روزی که متقین(آنان که بر یاد و اطاعت از پروردگار تعالی مداومت داشته اند) را به سوی آن رحمان(با همگان همیشه مهربان) به صورت شرفياب شوندگانی سواره، محشور می کنیم(تا چه حد پروردگار تعالی ناز بندگان باتقوایش را می خرد و آنان را گرامی می دارد که محشور شدنشان در قیامت به صورت سواره است)")
۱۶۴وَفَّىٰبه طور كامل وفا كرد (توفية به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندني بطور کامل)
۱۶۵وُفِّيَتْتمام و کامل داده شد (ازمصدر توفية به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندني بطور کامل)
۱۶۶وَقَاراًعظمت
۱۶۷وَقَانَاما را حفظ كرد - ما را نگه داشت
۱۶۸وَقَاهُاو را حفظ كرد - او را نگه داشت
۱۶۹وَقَاهُمُآنان را حفظ كرد - آنان را نگه داشت (حرف ميم به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۱۷۰وَقَاهُمْآنان را حفظ كرد - آنان را نگه داشت
۱۷۱وَقَاهُمْآنان را حفظ كرد - آنان را نگه داشت
۱۷۲وَقَبَداخل شد
۱۷۳وَقْتِوقت - زمان
۱۷۴وَقْتِهَاوقتش - زمانش
۱۷۵وَقْرٌسنگيني گوش (کلمه وقر به معناي بار سنگين است و در عبارت "َكَأَنَّ فِي أُذُنَيْهِ وَقْراً "(:گويا در دو گوشش وقر است) اين است که گويا چيزي به گوشهايش بسته که از شنيدن جلوگيري مي‏کند . بعضي هم گفته‏اند : اصلا اين کلمه کنايه از کري است)
۱۷۶وِقْراًبارسنگين (كلمه وِقر به معناي سنگيني بار در پشت و يا شکم است)
۱۷۷وَقَعَواقع شد - به وقوع پيوست - فرا رسيد (ترکيب "وقع علي" معني "لازم شد" نیز مي دهد .عبارت "فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلي ٱللَّهِ "يعني پاداش دادن به او بر خدا لازم شد(البته لزومش از اين جهت است که خداوند براي خودش سنت و روشي قرار داده است نه اين که کس ديگري به او الزام کرده باشد). "وَإِذَا وَقَعَ ٱلْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ ٱلْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ ٱلنَّاسَ کَانُواْ بِئَايَاتِنا لَا يُوقِنُونَ(نمل۸۲)- و هنگامي كه آن گفتار(همان وعده ای که در آیه شریفه ۶۲ همین سوره داده شد که در نهایت خلافت زمین به بندگان صالح پروردگار تعالی می رسد) بر آنان واقع شود برایشان جنبنده ای(دَابَّة: هر جنبنده و جانداري که روي زمين کوچکترین حرکت و جنبشي دارد) را از زمین خارج می کنیم. با آنان سخن مي گويد که به یقین مردم به آیات ما یقین نمی کردند(در روایات از جمله روایتی از امام رضا علیه السلام آمده است که این آیه مربوط به رجعت امام علی علیه السلام پس از ظهور قائم علیه السلام و قبل از قیامت است.
آیه شریفه ۸۳ از سوره مبارکه نمل "وَیوْمَ نَحْشُرُ مِن کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا ... : و روزی که از هر امتی گروهی را محشور می کنیم" به "رجعت" اشاره دارد چون در قیامت همه محشور می شوند نه فقط یک گروه. به هنگام ظهور قائم علیه السلام پیش از قیامت گروهی از بهترین نیکان و گروهی از بدترین اشرار در طول تاریخ، زندگی دوباره می یابند این خوبان در برپایی حکومت عدل الهی امام زمان را یاری کرده و منظور از زنده کردن دوباره بدترین اشرار، دیدن مجازاتی است که به دلیل تکذیب آیات الهی مستحقش بودند و در زمان زندگی قبلیشان این مجازات را نچشیده بودند)")
۱۷۸وَقَعَتِواقع شد - به وقوع پيوست - فرا رسيد (در اصل وَقَعَتْ بوده که به دليل تقارن با حرف ساکن دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۱۷۹وَقْعَتِهَاواقع شدنش - به وقوع پيوستنش - فرا رسيدنش
۱۸۰وُقِفُواْنگه داشته شدند - متوقف شدند
۱۸۱وَقِفُوهُمْآنان را نگه دارید - آنان را متوقف کنيد - آنان را بازداشت کنید
۱۸۲وَقُودهيزم - آتش گيرانه(ماده سوختني مثل هيزم يا آنچه باعث سوختن شود مثل فندک)
۱۸۳وَقُودُهَاهيزمش - آتش گيرانه اش(وقود:ماده سوختني مثل هيزم يا آنچه باعث سوختن شود مثل فندک)
۱۸۴وَکَزَهُبرای دفع کردن با تمامي كف دست به چانه اوزد و او را انداخت(کلمه وکز به معناي زخم و دفع و زدن به چانه و انداختن با تمامي کف دست مي‏باشد. "وَدَخَلَ ٱلْمَدِينَةَ عَلَىٰ حِينِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَـٰذَا مِن شِيعَتِهِ وَهَـٰذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَـٱسْتَغَاثَهُ ٱلَّذِي مِن شِيعَتِهِ عَلَى ٱلَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَکَزَهُ مُوسَىٰ فَقَضَىٰ عَلَيْهِ قَالَ هَـٰذَا مِنْ عَمَلِ ٱلشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِين(قصص۱۵): و داخل آن شهر شد(شهری که قصر فرعون در آن قرار داشت) بر روالِ زمان غفلتی از جانب اهلش(کاربرد حرف اضافه "عَلَىٰ" در اینجا این نکته را اضافه می کند که برنامه معمول موسی علیه السلام این بود که در آن ساعت به خصوصی که مأموران شهر متوجه خروجش از قصر نمی شدند وارد شهر می شد و به تبلیغ آیینش و همچنین به کمک کردن به مردم می پرداخت) پس در آن(شهر) دو مرد را یافت که با یکدیگر می جنگیدند این از جنس پیروش(علاوه بر آیه شریفه قبل، استفاده از کلمه "شِيعَتِهِ : پیروش" نیز نشان می دهد که در آن زمان حضرت موسی علیه السلام به پیامبری رسیده بوده است) و این از جنس دشمنش آنگاه
کسی که از جنس شیعه اش بود با جدیت ازاو خواست به فريادش برسد در برابر کسی که از جنس دشمنش بود این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت. این ضربه ای که حضرت موسی علیه السلام برای جدا کردن فرعونی به او می زند باعث افتادن او و ضربه خوردن سرش و مرگ فوری او می گردد) (موسی علیه السلام)گفت: "این از عمل شیطان است زیرا به یقین او دشمنی عظیم، گمراه کننده و آشکار است(شیطان دشمنیش را با انسانها پنهان نکرده و آشکارا اعلام کرده و سوگند خورده که قصدش گمراه کردن و بدبخت نمودن انسانهاست. حضرت موسی علیه السلام دید یکی از فرعونیان شخصی از بنی اسرائیل را به شدت کتک می زند و نزدیک است که او را بکشد حضرت موسی علیه السلام برای نجات جان آن بنی اسرائیلی جلو رفت و برای جدا نمودن و دفع کردن آن فرعونی با تمامي كف دست به او زد ولی همین ضربه به شکلی غیر عمد باعث مردن آن فرعونی شد و همین موضوع باعث گردید فرعون دستور دستگیری و کشتن موسی را صادر کند که مفهوم جمله ای که حضرت موسی علیه السلام در آخر می گوید نیز همین است یعنی این ماجرا نقشه ی شیطان بود تا موجب کشته شدن من به دست فرعونیان گردد)")
۱۸۵وُکِّلَگماشته شده است - وکیل شده است (کلمه وکيل از وکالت است که به معناي تسلط بر امري است که مربوط به غير شخص وکيل است، ولي وکيل قائم به آن امر و مباشر در آن است، توکيل کردن ديگري هم به همين معنا است که او را در کاري تسلط دهد تا او به جاي خودش آن کار را انجام دهد و توکل بر خدا به معناي اعتماد بر او و اطمينان به او در امري از امور است و واگذار كردن آن كار به خداست)
۱۸۶وَکَّلْنَاگماشتیم - وکیل کردیم (در مورد واقعیت حتمی : می گماریم .کلمه وکيل از وکالت است که به معناي تسلط بر امري است که مربوط به غير شخص وکيل است، ولي وکيل قائم به آن امر و مباشر در آن است، توکيل کردن ديگري هم به همين معنا است که او را در کاري تسلط دهد تا او به جاي خودش آن کار را انجام دهد و توکل بر خدا به معناي اعتماد بر او و اطمينان به او در امري از امور است و واگذار كردن آن كار به خداست)
۱۸۷وَکِيلوكيل - كار ساز- کسی که کار خود را به او می سپاری با این اطمینان که او بهتر از خودت آن را به سرانجام می رساند بنابراین به هر توصیه او عمل می کنی(کلمه وکيل از وکالت است که به معناي تسلط بر امري است که مربوط به غير شخص وکيل است، ولي وکيل قائم به آن امر و مباشر در آن است، توکيل کردن ديگري هم به همين معنا است که او را در کاري تسلط دهد تا او به جاي خودش آن کار را انجام دهد و توکل بر خدا به معناي اعتماد بر او و اطمينان به او در امري از امور است و واگذار كردن آن كار به خداست. عبارت"هُوَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ وَکِيلٌ : او بر هر چیز وکیل است " یعنی امور و کارهای مربوط به همه چیزِ عالَم را به عهده دارد و به سرانجام می رساند. "قَالَ ٱللَّهُ عَلَىٰ مَا نَقُولُ وَکِيلٌ: گفت: "الله بر آنچه می گوییم وکیل(کسی که مطیعانه، کار خود را به او می سپارند) است"(این را به پروردگار می سپاریم که بر عمل کردن ما به عهد و پیمانمان نظارت کند و در صورت تخلف عذابمان نماید به همان عذابی که خودتان تعیین نمودید))
۱۸۸وَلِّرو برگردان
۱۸۹وَلَّاهُمْروی شما را برگرداند
۱۹۰وَلَايَةُياري دادن - سرپرستي و تدبير امور- دوست داشتني که همراه با یاری، تدبير امور و سرپرستی باشد - دوست داشتن به قسمی که تدبیر امورت را به آن دوست بسپاری و سرپرستیش را بپذیری و آن گونه عمل کنی که او دوست دارد(ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان را به عهده دارد. اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب نيز استعمال شده و به تدريج استعمالش زياد شد و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است ويک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد و تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست. "هُنَالِکَ ٱلْوَلَايَةُ لِلَّهِ ٱلْحَقِّ: در آنجا و آن زمان دوست داشتني که همراه با یاری، تدبير امور و سرپرستی باشد برای اللهِ حق است(همیشه این گونه است ولی به هنگام گرفتاری و بلایی شبیه آنچه در آیه
قبل سخن از آن به میان آورده بود، بیشتر آشکار می گردد که تنها تکیه گاه انسان در برابر سختیها و مصائب بی شمار دنیا و آخرت پروردگار او می باشد پروردگاری که حق است یعنی هم بودن و وجودش حقیقت دارد هم هر چه بگوید راست و حقیقت است و هم هرچه کند همان حق و صحیح و صواب است)")
۱۹۱وَلَايَتِهِمدوستي و اداره امور آنان (ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان را به عهده دارد. اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب نيز استعمال شده و به تدريج استعمالش زياد شد و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است ويک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد و تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست)
۱۹۲وَلَدٌفرزند
۱۹۳وَلَدَفرزند آورده - بچه آورده
۱۹۴وُلِدَزاده شد
۱۹۵وِلْدَانٌفرزندان - نوجوانان (جمع وَلد. در عبارت "يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ " طواف کردن نوجوانان بهشتي بر پيرامون مقربين کنايه از حسن خدمتگزاري و آماده به خدمت بودن آنان است. صفت مخلدون (جاوداني شده ها)براي ولدان به اين معني است که آن نوجوانان تا ابد به همان قيافه نوجواني باقيند و گذشت زمان اثري در آنان نمي‏گذارد . بعضي از مفسرين هم گفته‏اند : مخلدون از ماده خَلـَد به معناي گوشواره است و مراد اين است که خدمتکاران نامبرده گوشواره بگوشند)
۱۹۶وُلِدتُّزاده شدم (حرف دال و تا به دلیل تشابه تلفظ در هم ادغام شده اند)
۱۹۷وَلَدْنَهُمْآنان را زاييدند
۱۹۸وَلَدِهِفرزند آن مرد
۱۹۹وَلَدِهَافرزند آن زن
۲۰۰وَلَّوْاْبرگشتند("وَلَّوْاْ عَلَىٰ أَدْبَارِهِمْ نُفُورًا: بر مبنای گذشته شان(به دلیل گناهان بسیاری که در گذشته انجام داده بودند مانند فرد مریضی که به دلیل بیماری طعم دلپذیر غذا برایش تنفر آور شده، قلبهای زنگار گرفته آنها نیز از شنیدن آیات قرآن متنفر است) پشت کردند با حالت تنفر همیشگی و بسیار")
۲۰۱وَلُّواْبگردانيد
۲۰۲وَلَوْهرچند که("قُل لَّئِنِ ٱجْتَمَعَتِ ٱلْإِنسُ وَٱلْجِنُّ عَلَىٰ أَن يَـأْتُواْ بِمِثْلِ هَـٰذَا ٱلْقُرْءَانِ لَا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا: بگو: "اگر همه انسانها و همه جنیان گرد هم بیایند بر مبنای اینکه مثل این قرآن را بیاورند مثل آن را نمی آورند هرچند که بعضی از آنها برای بعضی یاور و پشتیبان باشند(کاملترین و سازمان یافته ترین تلاش برای آوردن کتابی مانند قرآن کریم تا کنون مربوط به کتاب "فرقان الحق" چاپ ژوئن ۱۹۹۹ در آمریکا، نوشته الصفی الهام است که عقاید مسیحیت را ترویج می کند مؤلف این اثر به ناچار برای نزدیک شدن به آهنگی شبیه قرآن کریم بریده های آیات قرآن کریم را در بسیاری از آیات کتاب خود آورده و با اضافه نمودن کلماتی به آنها به خیال خود آیه ای جدید ساخته است. مضحک بودن ادعای معادل بودن این کتاب و قرآن کریم به حدی است که برای درک آن احتیاج چندانی به آشنایی با زبان عربی هم ندارید
به عنوان مثال مؤلف آن کتاب اوج تلاشش را برای معادل ساختن برای "بسم الله الرحمن الرحیم: با کمک گرفتن از نام الله که با همگان، همیشه و بی اندازه مهربان است شروع می کنم(الله: کسی که همه خوبیها را دارد و هیچ بدی در او نیست و از این رو واله و عاشقش می شوند و او را معبود و إله خود قرار می دهند)" به کار برده و به این آیه ساختگی رسیده است: "بسم الأب الکلمة الروح الإله الواحد الأوحَد: با کمک گرفتن از نام پدرِ کلمه روح که معبود یکتای یگانه است آغاز می کنم"که نه ذره ای از آهنگ و طنین "بسم الله الرحمن الرحیم" را دارد و نه قطره ای از معنی بلند آن را. برای مطالعه چهار دلیل برای اثبات معجزه بودن قرآن کریم و مقایسه بین نسخه ۱۴۰۰ سال پیش و امروزی و همچنین مقایسه فرقان الحق و قرآن کریم به وبلاگ قرآن مبین https://MOBIN۱۱۰.BLOGFA.COM مراجعه کنید))
۲۰۳وَلَّوُاْ ٱلْأَدْبَارَپشت كنان گريختند (واقعيت حتمي را به زمان ماضي آورده لذا در جمله " خواهند گريخت "معني مي دهد)
۲۰۴وَلَّوْاْ مُدْبِرِينَپشت کنان فرار کردند(رویشان را برگردانده و پا به فرار گذاشتند نه اینکه عقب عقب بروند)
۲۰۵وَلَّىٰرو برگرداند - پشت کرد ورفت
۲۰۶وَلِيّصاحب اختيار- سرپرست- دوست اداره کننده امور-بازمانده و وارث و جانشین - پشتیبان(کلمه ولي از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت مي‏کند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است، پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست. وليّ هر کس عبارت است از آن شخصي که متولي و عهده‏دار کار او باشد و ولي ميت آن کسي است که به امر او قيام مي‏کند و جانشين او در ارثيه‏اش مي‏شود)
۲۰۷وَلَّيٰ مُدْبِراًپشت کنان گريخت("وَأَلْقِ عَصَاکَ فَلَمَّا رَءَاهَا تَهْتَزُّ کَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّىٰ مُدْبِرًا وَلَمْ يُعَقِّبْ يَا مُوسَىٰ لَا تَخَفْ إِنِّي لَا يَخَافُ لَدَيَّ ٱلْمُرْسَلُونَ(نمل۱۰): ضمنًا عصایت را بینداز پس وقتی آن را دید که به سرعت و شدت به حرکت درمی آید مانند آنکه واقعًا مار کوچک پر جنب و جوشی است، پشت کنان گريخت(رویش را برگرداند و پا به فرار گذاشت نه اینکه عقب عقب برود) در حالی که به پشت سرش رو نکرده و نمی کند(علت اینکه از افعال مضارع برای بیان مطلبی در گذشته استفاده نموده است به کار بردن یک آرایه(زیبا سازی) ادبی است در واقع به طور غیر مستقیم از مخاطب می خواهد تصور کند در آن زمان حضور دارد و می بیند که عصای موسی علیه السلام به مار کوچکی تبدیل می شود و ...)")
۲۰۸وَلَّيْتَرو برگرداندي - پشت کردي ورفتي("لَوِ ٱطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا: اگر بر آنان آنان اطلاع بیابی سوگند که از آنان به جهت فرار رو بر می گردانی و قطعاً از ترسی عظیم ناشی از آنها پر می شدی(واقعيت حتمي را به زمان ماضي آورده به همین دلیل افعال ماضی، مضارع معني شده اند)")
۲۰۹وَلِيجَةًکسي که آدمي او را تکيه‏گاه خود قرار دهد و از خانواده‏اش نباشد -همراز-دوست صميمي-محرم راز
۲۱۰وَلِيداًکودک - خردسال("قَالَ أَلَمْ نُرَبِّکَ فِينَا وَلِيدًا وَلَبِثْتَ فِينَا مِنْ عُمُرِکَ سِنِينَ(شعراء۱۸): (فرعون به حضرت موسی علیه السلام)گفت: "آیا تو را در خردسالی در میان خودمان پرورش ندادیم؟ همچنین در میان ما سالها از عمرت را ماندی")
۲۱۱وَلِيُّکُمُصاحب اختيارشما- سرپرست شما- دوست اداره کننده ي امور شما(کلمه ولي از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت مي‏کند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است، پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست.وليّ هر کس عبارت است از آن شخصي که متولي و عهده‏دار کار او باشد و ولي ميت آن کسي است که به امر او قيام مي‏کند و جانشين او در ارثيه‏اش مي‏شود)
۲۱۲وَلِيُّنَاصاحب اختيارشما- سرپرست شما- دوست اداره کننده ي امور شما(کلمه ولي از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت مي‏کند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است، پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست.وليّ هر کس عبارت است از آن شخصي که متولي و عهده‏دار کار او باشد و ولي ميت آن کسي است که به امر او قيام مي‏کند و جانشين او در ارثيه‏اش مي‏شود)
۲۱۳وَلِيِّهِخونخواهش - سرپرست و اداره کننده ي امورش(ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان را به عهده دارد. اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب نيز استعمال شده و به تدريج استعمالش زياد شد و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است ويک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد و تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست)
۲۱۴وَلِيُّهُمُصاحب اختيارآنان- سرپرست آنان- دوست اداره کننده ي امور آنان(کلمه ولي از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت مي‏کند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است، پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست.وليّ هر کس عبارت است از آن شخصي که متولي و عهده‏دار کار او باشد و ولي ميت آن کسي است که به امر او قيام مي‏کند و جانشين او در ارثيه‏اش مي‏شود . حرف ميم در آن به دليل تقارن با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه بعد حركت گرفته است)
۲۱۵وَلِيُّهُمْصاحب اختيارآنان- سرپرست آنان- دوست اداره کننده ي امور آنان(کلمه ولي از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت مي‏کند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است، پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست.ولي هر کس عبارت است از آن شخصي که متولي و عهده‏دار کار او باشد و ولي ميت آن کسي است که به امر او قيام مي‏کند و جانشين او در ارثيه‏اش مي‏شود)
۲۱۶وَلِيِّـيَصاحب اختيارمن- سرپرست من- دوست اداره کننده ي امور من(کلمه ولي از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت مي‏کند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است، پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست.ولي هر کس عبارت است از آن شخصي که متولي و عهده‏دار کار او باشد و ولي ميت آن کسي است که به امر او قيام مي‏کند و جانشين او در ارثيه‏اش مي‏شود . حرکت آخرش به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد است)
۲۱۷وَلِيِّيصاحب اختيارمن- سرپرست من- دوست اداره کننده ي امور من(کلمه ولي از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت مي‏کند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است، پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست.وليّ هر کس عبارت است از آن شخصي که متولي و عهده‏دار کار او باشد و ولي ميت آن کسي است که به امر او قيام مي‏کند و جانشين او در ارثيه‏اش مي‏شود)
۲۱۸وُورِيَپوشيده شد - پنهان شد(از موارات به معنی پوشاندن در پس پرده است)
۲۱۹وَهَّابُبسيار بخشنده
۲۲۰وَهَّاجاًچيزي که نور و حرارت شديدي داشته باشد (منظور از چراغ وهاج در عبارت "وَجَعَلْنَا سِرَاجاً وَهَّاجاً "خورشيد است)
۲۲۱وَهَبَبخشيد
۲۲۲وَهَبَتْبخشيد (مؤنث)
۲۲۳وَهَبْنَابخشيديم
۲۲۴وَهَنَسست شد - ناتوان شد(کلمه وهن به معناي ضعف در خلقت و جسم و يا در خُلق و اراده است)
۲۲۵وَهْنٍسستي - ناتواني - ضعف در خلقت و جسم و يا در خُلق واراده
۲۲۶وَيْکَأَنَّای دل ِغافل مثل اینکه به یقین(کلمه "وَيْ" در هنگام اظهار ندامت و پشیمانی استعمال مي‏شود و همچنین به هنگام تعجب و "کَأَنَّ" يعني "مثل اينکه به یقین"، بنابراین شبه جمله "وَيْکَأَنَّ" ترکیبی از پشیمانی، تعجب و یقین است. "وَأَصْبَحَ ٱلَّذِينَ تَمَنَّوْاْ مَکَانَهُ بِـٱلْأَمْسِ يَقُولُونَ وَيْکَأَنَّ ٱللَّهَ يَبْسُطُ ٱلرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَيَقْدِرُ لَوْلَا أَن مَّنَّ ٱللَّهُ عَلَيْنَا لَخَسَفَ بِنَا وَيْکَأَنَّهُ لَا يُفْلِحُ ٱلْکَافِرُونَ(قصص۸۲): بدین ترتیب کسانی که در روز گذشته جایگاه او را تمنّا و آرزو می کردند به یکباره این گونه گردیدند که می گویند: " ای دل ِغافل مثل اینکه به یقین الله گسترش و وسعت می دهد رزق و روزی را برای هر کس از بندگانش که بخواهد و تعیین اندازه می کند(اگر به دنبال مال و منال دنیا هم هستید کم و زیاد بودن آن تنها به خواست پروردگار بستگی دارد پس با نافرمانی کردن پروردگار به دنبال دنیا
بودن نیز عاقبتی ندارد) اگر این گونه نبود که الله بر ما منّت نهاد(نعمت زیاد و با ارزشی داد) سوگند که ما را پنهان می کرد(ما هم جزء دار و دسته قارون می شدیم و در زمین فرو می رفتیم) ای دلِ غافل مثل اینکه واقعیت آن است که کافران رستگار نمی کنند(موانع کمال را از سر راه خودشان و دیگران بر نمی دارند تا از هر بدبختی و شقاوتی رها گردند اصل در معنای کلمه فلاح، شکافتن است)"")
۲۲۷وَيْکَأَنَّهُای دل ِغافل مثل اینکه واقعیت آن است که(کلمه "وَيْ" در هنگام اظهار ندامت و پشیمانی استعمال مي‏شود و همچنین به هنگام تعجب و "کَأَنَّ" يعني "مثل اينکه به یقین"، بنابراین شبه جمله "وَيْکَأَنَّ" ترکیبی از پشیمانی، تعجب و یقین است. "وَيْکَأَنَّهُ لَا يُفْلِحُ ٱلْکَافِرُونَ: ای دل ِغافل مثل اینکه واقعیت آن است که کافران رستگار نمی کنند(موانع کمال را از سر راه خودشان و دیگران بر نمی دارند تا از هر بدبختی و شقاوتی رها گردند اصل در معنای کلمه فلاح، شکافتن است)")
۲۲۸وَيْلٌوای- هلاكت- عذاب و اندوه شدید- خواري و پستي و زشتي- هر چيزي که آدمي سخت از آن حذر مي‏کند و موجب اندوه شدید او مي شود به حدی که اگر دچار آن شود، مرگ خود را طلب کند(در روايت است که "ويل" نام چاهي در جهنم است. "ويل" به معني هلاكت، عذاب شديد، اندوه، خواري و پستي، قبح و زشتي می باشد و يا هر چيزي که آدمي سخت از آن حذر مي‏کند و موجب اندوه او مي شود. در واقع به کار بردن این کلمه به این معناست که مصیبت وارد شده، تحملش از مرگ نیز سخت تر است بنابر این مرگ و هلاکت را صدا می زنند که آنها را از آن مصیبت نجات دهد)
۲۲۹وَيْلَتَاواي - کلمه‏اي است که هر کس هنگام هلاکت به زبان مي آورد ("ويل" به معني هلاكت، عذاب شديد، اندوه، خواري و پستي، قبح و زشتي می باشد و يا هر چيزي که آدمي سخت از آن حذر مي‏کند و موجب اندوه او مي شود. در واقع به کار بردن این کلمه به این معناست که مصیبت وارد شده، تحملش از مرگ نیز سخت تر است بنابر این مرگ و هلاکت را صدا می زنند که آنها را از آن مصیبت نجات دهد)
۲۳۰وَيْلَتَنَاواي بر ما (کاش می مردیم. "ويل" به معني هلاكت، عذاب شديد، اندوه، خواري و پستي، قبح و زشتي می باشد و يا هر چيزي که آدمي سخت از آن حذر مي‏کند و موجب اندوه او مي شود. در واقع به کار بردن این کلمه به این معناست که مصیبت وارد شده، تحملش از مرگ نیز سخت تر است بنابر این مرگ و هلاکت را صدا می زنند که آنها را از آن مصیبت نجات دهد)
۲۳۱وَيْلَتَیٰواي بر من (کاش می مردم. "ويل" به معني هلاكت، عذاب شديد، اندوه، خواري و پستي، قبح و زشتي می باشد و يا هر چيزي که آدمي سخت از آن حذر مي‏کند و موجب اندوه او مي شود. در واقع به کار بردن این کلمه به این معناست که مصیبت وارد شده، تحملش از مرگ نیز سخت تر است بنابر این مرگ و هلاکت را صدا می زنند که آنها را از آن مصیبت نجات دهد)
۲۳۲وَيْلَکَواي بر تو (کاش می مردی. "ويل" به معني هلاكت، عذاب شديد، اندوه، خواري و پستي، قبح و زشتي می باشد و يا هر چيزي که آدمي سخت از آن حذر مي‏کند و موجب اندوه او مي شود. در واقع به کار بردن این کلمه به این معناست که مصیبت وارد شده، تحملش از مرگ نیز سخت تر است بنابر این مرگ و هلاکت را صدا می زنند که آنها را از آن مصیبت نجات دهد)
۲۳۳وَيْلَکُمْواي بر شما (کاش می مردید. "ويل" به معني هلاكت، عذاب شديد، اندوه، خواري و پستي، قبح و زشتي می باشد و يا هر چيزي که آدمي سخت از آن حذر مي‏کند و موجب اندوه او مي شود. در واقع به کار بردن این کلمه به این معناست که مصیبت وارد شده، تحملش از مرگ نیز سخت تر است بنابر این مرگ و هلاکت را صدا می زنند که آنها را از آن مصیبت نجات دهد)
۲۳۴وَيْلَنَاواي بر ما - هلاكت برما - عذاب شديد بر ما -اندوه بر ما - خواري و پستي بر ما -قبح و زشتي بر ما (کاش می مردیم. "ويل" به معني هلاكت، عذاب شديد، اندوه، خواري و پستي، قبح و زشتي می باشد و يا هر چيزي که آدمي سخت از آن حذر مي‏کند و موجب اندوه او مي شود. در واقع به کار بردن این کلمه به این معناست که مصیبت وارد شده، تحملش از مرگ نیز سخت تر است بنابر این مرگ و هلاکت را صدا می زنند که آنها را از آن مصیبت نجات دهد)