قرآن کریم
ی

واژه‌های قرآنی — حرف يـا

۱۶۰۷ واژه با معنای فارسی
ردیفواژه قرآنیمعنای فارسی
۱يُؤَاخِذُبازخواست مي کند - بازخواست کند(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۲يُؤَاخِذُکُمُشما را بازخواست مي کند - شما را بازخواست کند ( حرکت ميم به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۳يُؤَاخِذُکُمشما را بازخواست مي کند - شما را بازخواست کند(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴يُؤَاخِذُهُمآنان را بازخواست مي کند - آنان را بازخواست کند(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۵يُؤْتَداده مي شود (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعد از خود مي باشد)
۶يُؤْتِتا بدهد (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۷يُؤْتِکُمُبه شما مي دهد (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است. حرکت آخرش به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۸يُؤْتِکُمْبه شما مي دهد (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۹يُؤْتُواْکه بدهند
۱۰يُؤْتُونَمي دهند
۱۱يُؤْتَوْنَداده مي شوند
۱۲يُؤْتَيٰداده شود
۱۳يُؤْتِيمي دهد
۱۴يُؤْتِيَنِکه به من بدهد
۱۵يُؤْتِيهِآن را مي دهد
۱۶يُؤْتِيَهُکه به او بدهد
۱۷يُؤْتِيهِآن را مي دهد
۱۸يُؤْثَرُانتخاب مي شود - گزينش مي شود ("سِحْرٌ يُؤْثَرُ": سحري که از قديم روايت شده و هم اکنون نيز دانايان آن به نادانان تعليم مي‏دهند. ايثار به معناي اختيار و انتخاب چيزي بر غير آن است)
۱۹يُؤْثِرُونَترجيح مي دهند - برمي گزينند (ايثار به معناي اختيار و انتخاب چيزي بر غير آن است)
۲۰يُؤْخَذُگرفته مي شود(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۲۱يُؤَخِّرَکُمْکه شما را مهلت دهد
۲۲يُؤَخِّرْکُمْتا شما را مهلت دهد (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۲۳يُؤَخِّرُهُمْبه آنان مهلت مي دهد
۲۴يُؤَدِّهِبه او باز می گردند - نسبت به او ادای امانت می کند
۲۵يُؤْذَنَکه اجازه داده شود
۲۶يُؤْذُونَآزار ميدهند - اذيت مي کنند
۲۷يُؤْذِياذيت مي کند
۲۸يُؤْفَکُمنحرف مي شود
۲۹يُؤْفَکُونَمنحرف مي شوند (افک: هرچه ازصورت صحيحش منحرف شده مثل بهتان و دروغ)
۳۰يُؤَلِّفُپيوند مي دهد - پيوسته مي سازد
۳۱يُؤْلُونَبر ترک رابطه زناشويي با همسرشان سوگند مي خورند (کلمه يؤلون مضارع از مصدر ايلاء باب افعال است، که ثلاثي آن، يعني ماده اصليش اليه به معناي سوگند است، چيزي که هست در زبان شرع بيشتر در يک نوع سوگند استعمال مي‏شود و آن اين است که شوهري از روي خشم و به منظور ضرر رساندن به همسرش سوگند بخورد که ديگر نزد او نرود)
۳۲يُؤْمَرُونَفرمان داده مي شوند
۳۳يُؤْمِنُايمان دارد(ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۳۴يُؤْمِنْايمان بياورد (جزمش به دليل شرط شدن براي جمله بعدي است.ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۳۵يُؤْمِنَّآن زنان ايمان دارند(ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۳۶يُؤْمِنَّکه آن زنان ايمان بياورند(ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۳۷يُؤْمِنُنَّحتماً ايمان مي آورد(ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۳۸يُؤْمِنَنَّحتماً ايمان مي آورد (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۳۹يُؤْمِنُواْکه ايمان بياورند(ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است.
به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است". بسیار پیش می آید وقتی که می خواهیم حقیقتی را برای کسی روشن کنیم او قبل از اینکه ما دلائل خود را برای او بیاوریم، تصمیم خود را گرفته که در هر صورت سخن ما را قبول نکند که "تکذیب از قبل" که در عبارت" فَمَا کَانُواْ لِيُؤْمِنُواْ بِمَا کَذَّبُواْ مِن قَبْلُ: پس بنایشان نبود(قصد نداشتند) که ایمان بیاورند(تصمیم جدی گرفته بودند که ایمان نیاورند) به آنچه از قبل تکذیبش کرده بودند " به آن اشاره شده نیز به همین موضوع اشاره دارد)
۴۰يُؤْمِنُونَايمان مي آورند(ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۴۱يَؤُوسٌهمواره و بسيار نا اميد(صيغه مبالغه و صفت مشبهه از ماده يأس و يأس عبارت از حالتي است که يقين کني آن چيزي که اميد و انتظارش را داري تحقق نخواهد يافت و نقيض اين حالت را "رجاء : اميد" گويند)
۴۲يُؤَيِّدُياري مي کند - قوّت مي دهد -تأييد مي کند
۴۳يَئِسَمأيوس شد - نا اميد شد(يأس عبارت از حالتي است که يقين کني آن چيزي که اميد و انتظارش را داري تحقق نخواهد يافت و نقيض اين حالت را "رجاء : اميد" گويند)
۴۴يَئِسْنَآن زنان مأيوس شدند (يئسن من المحيض : يائسه شدند (ديگر عادت ماهانه ندارند-از حيض ديدن مأيوس شدند). برخی به استناد این عبارت از آیه شریفه ۴ از سوره مبارکه طلاق"وَٱللَّائِي يَئِسْنَ مِنَ ٱلْمَحِيضِ مِن نِّسَائِکُمْ إِنِ ٱرْتَبْتُمْ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلَاثَةُ أَشْهُرٍ وَٱللَّائِي لَمْ يَحِضْنَ: و آن زنان که از حیض مأیوس شده اند(یائسه شده اند) اگر شک دارید(که واقعًآ یائسه شده اند یا به دلیل بیماری مدتی حیض ندیده اند) در این صورت عده آنها(مدتی که آنها باید از ازدواج مجدد خودداری کنند) سه ماه است و آن زنان که حيض(عادت ماهيانه) نديده و نمی بینند(آن زنان که به دلیل بیماری و یا دلائل ژنتیکی، هیچ وقت حیض ندیده اند و ممکن نیست در آینده هم حیض ببینند)"، با تکیه بر ترجمه های اشتباه، از قرآن کریم ایراد می گیرند که ازدواج با کودکان را مجاز شمرده است در حالی که "وَٱللَّائِي لَمْ يَحِضْنَ: و آن زنان که حیض ندیده و نمی بینند" به زنانی اشاره دارد که به دلیل بیماری و یا دلائل ژنتیکی، هرگز حیض ندیده اند و ممکن نیست در آینده هم حیض ببینند و اگر مقصود کودکان بود باید از "لَمَّا يحضن: هنوز حیض ندیده اند" استفاده می کرد.
متأسفانه عدم توجه مترجمان به تفاوت بین "لَمْ" و "لَمَّا"، به این برداشت اشتباه منجر شده است فعلی که با "لَمْ" منفی شده به این دلالت دارد که آن فعل نه در گذشته انجام شده است و نه در آینده انجام می گیرد ولی فعلی که با "لَمَّا" منفی شده است فقط به این اشاره دارد که این فعل هنوز انجام نشده است و امکان انجام آن را در آینده رد نمی کند)
۴۵يَئِسُواْمأيوس شدند - نا اميد شدند (يأس عبارت از حالتي است که يقين کني آن چيزي که اميد و انتظارش را داري تحقق نخواهد يافت و نقيض اين حالت را "رجاء : اميد" گويند)
۴۶يَااي (حرف ندا، جملاتی نظیر "يَا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ" در اصل به این معنی است: "خطابم با کسانی است که ایمان آوردند" که معادل است با "ای کسانی که ایمان آورديد". در "یا ایها" اصرار برای جلب توجه مخاطب بیشتر از "یا" و "ایها" به تنهایی است)
۴۷يَا أَيُّهَاآهای(در "يَا أَيُّهَا" اصرار برای جلب توجه مخاطب بیشتر از "یا" و "ایها" به تنهایی است)
۴۷يَا أَسَفَیٰاي فوران خشم و انتقام و ای اندوه(کلمه اسف به معناي اندوه توأم با غضب است و گاهي در تک تک آن دو نيز استعمال مي‏شود. "اسف" در اصل به معنی فوران خون قلب و میل شدید به انتقام است و چنانچه بر اثر کظم غیظ یا ترحم و یا ناتوانی در گرفتن انتقام، این احساس در جهت انتقام گیری اعمال نگردد منجر به حالت گرفتگي و اندوه مي‏شود. عبارت "يَا أَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُفَ" به این معنی است که هر وقت ذهنم بر موضوع یوسف، تمرکز می کند دچار خشم و اندوه شدید می شوم و آتش انتقام درونم شعله ور می گردد)
۴۸يَا بُشْرَىٰمژده - بشارت
۴۹يَا حَسْرَتَنَاای حسرت بر ما (حسر دراصل عبارت است از کنار زدن لباس از هر چيزي که ملبس به آن است و کنايه از برملا شدن ناتوانيهاست همچنين اندوه ندامت از فرصتي که از دست رفته از آن جهت که جهالتي که مسبب آن بوده بر ملا شده است)
۵۰يَابِسٍخشک
۵۱يَابِسَاتٍخشک ها
۵۲يَاقُوتُياقوت
۵۳يَأْبَيابا دارد - امتناع مي کند - نمي خواهد
۵۴يَأْتِکه بيايد (عبارت "يَوْمَ يَأْتِ لَا تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلَّا بِإِذْنِهِ " يعني : روزي كه چون فرا رسد، هيچ كس جز به اجازه او سخن نمي گويد)
۵۵يَأْتِ بِـمي آورد(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۵۶يَأْتِ بَصِيراًتا به حالتی بينا بیاید(منظور حضرت یوسف این بود که وقتی پدر نزد من می آید بینا باشد. جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۵۷يَأْتَمِرُونَمأموریت یافته اند(از مصدر ائتمار به معناي مشورت و خيرخواهي و ضد خيانت است. در اصل: "به آنچه امر می شوند، عمل می کنند" در مورد مشورت نیز انسان به توصیه و امری که به او می شود عمل می نماید. "وَجَاءَ رَجُلٌ مِّنْ أَقْصَى ٱلْمَدِينَةِ يَسْعَىٰ قَالَ يَا مُوسَىٰ إِنَّ ٱلْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِکَ لِيَقْتُلُوکَ فَـٱخْرُجْ إِنِّي لَکَ مِنَ ٱلنَّاصِحِينَ(قصص۲۰): بر همین اساس مردی از دورترین نقطه شهر در حالی که با شتاب حرکت می نمود، آمد(از این جمله معلوم می گردد باز هم موسی علیه السلام از محل درگیری گریخت و تا حد ممکن از قصر فاصله گرفت)، گفت: ای موسی به یقین اشراف و بزرگان(یا تعداد زیادی، مَلَأُ: جمعیت زیادی که چشم را پر کند یا گروهی که مقام و ثروت و ابهتشان چشم را پر کند) در مورد تو مأموریت یافته اند تا تو را بکشند(تعداد زیادی دنبال تواند تا تو را بکشند) پس بی درنگ خارج شو به یقین من برای تو از نصیحت کنندگان و خیرخواهانم")
۵۸يَـأْتُواْمي آيند ( جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۵۹يَـأْتُواْ بِـکه بياورند
۶۰يَـأْتُواْ بِـکه بياورند
۶۱يَأْتُوکَتا نزد تو بيايند
۶۲يَأْتُوکَ بِـتا نزد تو بياورند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۶۳يَأْتُوکُمْکه نزد شما بيايند
۶۴يَأْتُونَنَانزد ما بيايند - نزد ما می آیند
۶۵يَأْتُونِيکه نزد من بيايند
۶۶يَأْتِهِکه نزد او بيايد - به پيشگاه او بيايد
۶۷يَأْتِهِمْکه نزدشان بيايد
۶۸يَأْتِيمي آيد
۶۹يَأْتِيَکه بيايد
۷۰يَأْتِيَ بِـکه بیاورد
۷۱يَأْتِيَانِهَاآن دو نفر به آن رو بیاورند("وَٱللَّذَانِ يَأْتِيَانِهَا مِنکُمْ فَئَاذُوهُمَا: و از شما آن دو نفر که به آن رو بیاورند(مرد و زنی که مرتکب زنا می شوند) در این صورت آن دو را بیازارید(طبق سوره مبارکه نور آیه شریفه ۲ به هر کدام صد ضربه تازیانه بزنند البته شدت ضربه این تازیانه ها باید به حدی باشد که اگر قرآنی در زیر بغل ضربه زننده قرار داشته باشد، نیفتد که با این شرط معلوم می گردد آسیب بدنی چندانی مورد نظر نیست و بیشتر آن کسی را که عمل زنا را زشت نمی دانسته به حدی که طوری این کار را انجام داده که چهار نفر عمل او را با چشم خود دیده اند، در جلوی دیگران خجالت می دهند، تا از ترس خوار شدن دوباره در مقابل جمع، این کار را مرتکب نشود تا این عمل زشت که نسل انسان را فاسد می گرداند همه گیر نشود")
۷۲يَأْتِيَکَکه نزد تو بيايد
۷۳يَأْتِيَکُمُکه نزد شما بيايد (حرکت ميم به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۷۴يَأْتِيکُم بِـبراي شما مي آورد
۷۵يَأْتِيَکُمَاکه نزد شما دو نفر بيايد
۷۶يَأْتِينَمي آيند (مؤنث)
۷۷يَأْتِينَ ٱلْفَاحِشَةَآن زنان مرتکب زنا مي شوند (در اصل فاحشة را به محدوده ای تشبیه کرده که آنان واردش می شوند. فاحشه :طبق روايات وارده از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام) گناهي ظاهر و فاش از قبيل زنا و يا ناسزا و يا اذيت اهل خانه)
۷۸يَأْتِينَ بِفَاحِشَةٍآن زنان مرتکب زنايي می شوند (در اصل به معنی" فاحشه ای بیاورند" می باشد فاحشه :طبق روايات وارده از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام) گناهي ظاهر و فاش از قبيل زنا و يا ناسزا و يا اذيت اهل خانه)
۷۹يَأْتِينَانزد ما مي آيد
۸۰يَأْتِيَنَا بِـکه براي ما بياورد
۸۱يَأْتِينَکَتا نزد تو بيايند
۸۲يَأْتِيَنَّکُمْبه سويتان بيايد که قطعاً می آید
۸۳يَأْتِيَنَّهُمقطعاً نزد آنان مي آید
۸۴يَأْتِيَنِّي بِـبايد برايم بياورد
۸۵يَأْتِينِي بِـبرايم مي آورد
۸۶يَأْتِيَنِي بِهِکه برايم بياورد
۸۷يَأْتِيهِبه سراغش مي آيد - نزدش مي آيد - به سويش مي آيد
۸۸يَأْتِيهَابه سراغش مي آيد - نزدش مي آيد - به سويش مي آيد
۸۹يَأْتِيَهُمْکه به سراغشان مي آيد - که نزدشان مي آيد - که به سويشان مي آيد- که به سراغشان بیايد - که نزدشان بیاید - که به سويشان بیاید
۹۰يَأْتِيَهُمُکه به سراغشان مي آيد - که نزدشان مي آيد - که به سويشان مي آيد- که به سراغشان بیايد - که نزدشان بیاید - که به سويشان بیاید(حرکت ميم به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۹۱يَأْتِيهِمْبه سراغشان مي آيد - نزدشان مي آيد - به سويشان مي آيد
۹۲يَأْجُوجُقومي وحشي که ذوالقرنين با ساختن سدي در مقابل آنان مانع هجومشان گرديد("قَالُواْ يَا ذَا ٱلْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي ٱلْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجًا عَلَىٰ أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا: گفتند: "ای ذی القرنین به یقین یأجوج و مأجوج فساد کنندگانند در زمین(در تورات از "مأجوج" به عنوان نوه ی نوح از پسرش "یافث" نام برده شده است) پس حال که این گونه است آیا برای تو هزینه ای قرار دهیم بر این مبنا که بین ما و بین آنها سدی قرار دهی؟(با بررسی قلمرو ذی القرنین(کوروش، رجوع کنید به توضیحات مربوط به آیه شریفه ۸۳ از سوره مبارکه کهف) علیه السلام، می بینیم که حد شمالی این قلمرو به کوههای قفقاز می رسد این کوهها از شرق تا دریای خزر و از غرب به دریای سیاه منتهی می شوند و تنها راه عبور از این منطقه برای قبائل یأجوج و مأجوج و حمله آنها به سمت جنوب به قصد غارت مردمان آن مناطق دره ای باریک از میان این دو کوه بوده است. با بررسی نقشه ها تنگه داریال(Darial Gorge) که تنگه ای باریک در مرز بین گرجستان و روسیه در کوههای قفقاز به طول ۱۳ کیلومتر می باشد و دو طرف تنگه به دیواره های صعب العبور گرانیتی با ارتفاع حدود ۱۸۰۰ متر منتهی می شود
با محلی که این آیات به آن اشاره دارد، مطابقت می کند هم اکنون نیز سربازان روسی که توسط دولت این کشور مجبور به شرکت در جنگ با اوکراین شده اند از طریق این تنگه به گرجستان فرار می کنند. بقایای سدی که از صفحات بزرگ آهن ساخته شده است در این منطقه یافت شده است ولی برای اینکه انطباق شگفت انگیز قرآن کریم را با تاریخ گذشته از دید مردم مخفی نمایند مانند ماجرای کوه جودی داگی(محل کشف بقایای کشتی نوح(رجوع کنید به آیه شریفه ۴۴ از سوره مبارکه هود)) بدون هیچ سندی ساخت این سد را به اسکندر مقدونی نسبت می دهند در حالی که این سد در میان مردم محلی از قدیم به "بهاك گورايي" یا "كابان گورايي" به معنی "سد کوروش" یا "گذرگاه کوروش" معروف است(به نقل از استاد ابوالکلام آزاد در کتاب "کوروش کبیر(ذوالقرنین)") و کوه و رودخانه ای به نام کورا(کورا، جزء اصلی نام کوروش به معنی خورشید) نیز در همان منطقه قرار دارد. در آیه شریفه ۹۶ از سوره مبارکه انبیاء بار دیگر از یأجوج و مأجوج نام می برد و باز شدن راهشان و هجوم دوباره آنها را از نشانه های نزدیک شدن قیامت عنوان می کند
با توجه به اینکه محل سد در مرز گرجستان و روسیه است می توان نتیجه گرفت که نوادگان قوم یأجوج و مأجوج در روسیه کنونی قرار دارند و هجومی از سوی آنها به سرزمینهای جنوب قبل از قیامت از پیشگویی های قرآن کریم است)")
۹۳يَأْخُذَکه بگيرد(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۹۴يَأْخُذُمي گيرد(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۹۵يَأْخُذَکُمْکه شما را بگيرد(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۹۶يَأْخُذُواْکه بگيرند(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۹۷يَأْخُذُونَمي گيرند(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۹۸يَأْخُذُونَهَاآن را مي گيرند(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۹۹يَأْخُذُوهُکه او را بگيرند (در عبارت"وَهَمَّتْ کُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِيَأْخُذُوهُ ")(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۱۰۰يَأْخُذُوهُآن را مي گيرند ( در عبارت "وَإِن يَأْتِهِمْ عَرَضٌ مِّثْلُهُ يَأْخُذُوهُ "جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۱۰۱يَأْخُذْهُباید که آن را بگيرد(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است. "فَلْيُلْقِهِ ٱلْيَمُّ بِـٱلسَّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّي وَعَدُوٌّ لَّهُ: آنگاه در آن رودخانه وسیع وعمیق(رود نیل)بیندازش به زودی باید که آن رودخانه وسیع و عمیق او را به ساحل بیندازد و باید که او را بگیرد دشمنی ناچیز برای من و دشمنی ناچیز برای او(به رود نیل مأموریت داده ام که زود او را به ساحل بیندازد و فرعون هم باید او را بگیرد یعنی در این ماجرا حتی فرعون نافرمان هم بی اختیار
همان کاری را می کند که پروردگار می خواهد. در اینجا "فَلْيُلْقِهِ" در اصل "لِيُلْقِهِ"(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن فا براي سهولت لام ساكن شده است و این لام به قرینه لفظی بر سر کلمه "يَأْخُذْهُ" حذف گردیده است و برای همین آن را نیز به صورت امری ترجمه می کنیم به دلیل نکره آوردن "عَدُوٌّ" کلمه "ناچیز" به ترجمه اضافه شده است با اینکه فرعون هم برای مادر موسی و هم برای پروردگار شناخته شده بود از او این گونه به صورت نکره و ناشناس یاد می کند تا بفهماند او با همه قدرت ظاهریش در برابر قدرت بی انتهای پروردگار چیزی نبود که به حساب آید)
۱۰۲يَأْخُذَهُمْکه آنان را بگيرد(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۱۰۳يَأْذَنَکه اجازه دهد - که اذن دهد
۱۰۴يَأْفِکُونَبه دروغ بافته بودند(افک به معناي گرداندن هر چيزي است از صورت اصليش و لذا به دروغ هم افک مي گويند)
۱۰۵يَأْکُلَکه بخورد
۱۰۶يَأْکُلُمي خورد
۱۰۷يَأْکُلَانِآن دو مي خورند ("کَانَا يَأْکُلَانِ " : مي خوردند)
۱۰۸يَأْکُلْنَمي خورند (در عبارت "ثُمَّ يَأْتِي مِن بَعْدِ ذَ ٰلِکَ سَبْعٌ شِدَادٌ يَأْکُلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ:می خورند آنچه را برایشان از پیش فراهم کردید"هفت سال سختي و قحطي به درندگاني خون ‏آشام تشبيه شده که به مردم حمله مي آورند و ايشان را دريده و مي ‏خورند، ولي اگر مردم ذخيره‏اي داشته باشند، اين درنده ها آن ذخيره‏ ها را مي خورند و کاري به مردم ندارند .پس "يَأْکُلْنَ" به سبع شداد برمي گردد و چون شداد جمع مکسر شديد است، فعل مؤنث آورده شده است)
۱۰۹يَأْکُلُواْکه بخورند
۱۱۰يَأْکُلُونَمي خورند
۱۱۱يَأْکُلَهُکه او را بخورد
۱۱۲يَأْکُلُهُنَّآنان را مي خورد
۱۱۳يَأْلَمُونَرنج مي برند
۱۱۴يَأْمُرُامر مي کند - فرمان مي دهد ("کَانَ يَأْمُرُ": امر مي کرد)
۱۱۵يَأْمُرُکُمْبه شما امر مي کند - به شما فرمان مي دهد
۱۱۶يَأْمُرَکُمْکه به شما فرمان دهد -که به شما امرکند
۱۱۷يَأْمُرُونَامر مي کنند(در عباراتی نظیر "وَلْتَکُن مِّنکُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى ٱلْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِـٱلْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ ٱلْمُنکَرِ: و بايد از شما گروهي باشند که به سوي همه ي خير و خوبيها دعوت نمايند و به کارهاي معروف (شناخته شده و مردم پسند) امر کنند و از کارهاي زشت بازدارند"، از آنجایی که در قرآن کریم به دفعات از اجبار نمودن مردم به دینداری نهی نموده است(مانند "لَا إِکْرَاهَ فِي ٱلدِّينِ: در دين، هيچ اکراه و اجباري نيست") این امر ونهی در مورد کارهایی است که به حقوق انسانها نسبت به یکدیگر مرتبط است نه رفتاری که هر انسانی با پروردگار خود دارد، مثلاً کسی که به مردم ظلم می کند را باید امر نمود که با عرف جامعه یا همان معروف سازگار شود البته در مرحله اول باید با ملایمت و سخن ليّن و نرم و در مراحل انتهایی به سراغ اجبار و امر و نهی رفت و مسلماً امر و نهی و اجبار کردن مردم به انجام امور دینی که رابطه بین آنها و پروردگارشان می باشد، مخالفت صریح با کلام پروردگار است و اتفاقاً کسی که مردم را در این مورد مجبور می سازد را باید مجبور و امر ونهی نمود تا دست از عمل ناشایستش که باعث تنفر مردم از دین می شود، بردارد)
۱۱۸يَأْمُرُهُمآنان را امر مي کند -به آنان فرمان مي دهد
۱۱۹يَأْمَنُواْاحساس امنيت کنند
۱۲۰يَأْمَنُوکُمْاز ناحيه شما احساس امنيت کنند
۱۲۱يُبَايِعْنَکَآن زنان با تو بيعت کنند (وقتي مي‏گويند با کسي بيعت کرد يعني عهد کرد که تا حد توانش از او اطاعت کند و اين کلمه از ماده بيع (به معني دادن کالا و گرفتن بهاي آن است) و چون رسم عرب و همچنين در ايران اين بود که وقتي مي‏خواستند معامله را قطعي کنند، به يکديگر دست مي‏دادند و گويا با اين عمل مساله نقل و انتقال را نشان مي‏دادند چون نتيجه نقل و انتقال که همان تصرف است بيشتر به دست ارتباط دارد لذا دست به دست يکديگر مي‏زدند و به همين جهت دست زدن به دست ديگري در هنگام بذل اطاعت را مبايعه و بيعت مي‏خواندند و حقيقت معنايش اين بود که بيعت کننده دست خود را به بيعت شونده مي‏بخشيد و به بيعت شونده مي‏گفت : اين دست من مال تو است وهر کاري مي‏خواهي با آن انجام بده)
۱۲۲يُبَايِعُونَبيعت مي کنند (وقتي مي‏گويند با کسي بيعت کرد يعني عهد کرد که تا حد توانش از او اطاعت کند و اين کلمه از ماده بيع (به معني دادن کالا و گرفتن بهاي آن است) و چون رسم عرب و همچنين در ايران اين بود که وقتي مي‏خواستند معامله را قطعي کنند، به يکديگر دست مي‏دادند و گويا با اين عمل مساله نقل و انتقال را نشان مي‏دادند چون نتيجه نقل و انتقال که همان تصرف است بيشتر به دست ارتباط دارد لذا دست به دست يکديگر مي‏زدند و به همين جهت دست زدن به دست ديگري در هنگام بذل اطاعت را مبايعه و بيعت مي‏خواندند و حقيقت معنايش اين بود که بيعت کننده دست خود را به بيعت شونده مي‏بخشيد و به بيعت شونده مي‏گفت : اين دست من مال تو است وهر کاري مي‏خواهي با آن انجام بده)
۱۲۳يُبَايِعُونَکَبا تو بيعت مي کنند (وقتي مي‏گويند با کسي بيعت کرد يعني عهد کرد که تا حد توانش از او اطاعت کند و اين کلمه از ماده بيع (به معني دادن کالا و گرفتن بهاي آن است) و چون رسم عرب و همچنين در ايران اين بود که وقتي مي‏خواستند معامله را قطعي کنند، به يکديگر دست مي‏دادند و گويا با اين عمل مساله نقل و انتقال را نشان مي‏دادند چون نتيجه نقل و انتقال که همان تصرف است بيشتر به دست ارتباط دارد لذا دست به دست يکديگر مي‏زدند و به همين جهت دست زدن به دست ديگري در هنگام بذل اطاعت را مبايعه و بيعت مي‏خواندند و حقيقت معنايش اين بود که بيعت کننده دست خود را به بيعت شونده مي‏بخشيد و به بيعت شونده مي‏گفت : اين دست من مال تو است وهر کاري مي‏خواهي با آن انجام بده)
۱۲۴يَبْتَغِطلب کند (جزمش به دليل شرط شدن براي جمله بعدي است)
۱۲۵يَبْتَغُونَطلب مي کنند - مي طلبند
۱۲۶يُبَتِّکُنَّحتما مي شکافند(عرب جاهليت را رسم بر اين بود که گوش ماده شتري که پنج شکم زائيده باشد (بحيره) و شتري که به عنوان وفاء به عهد رها مي‏کردند (سائبه) را مي‏شکافتند تا اعلام کنند که اين حيوان آزاد است و در نتيجه خوردن گوشت آن بر همه جايز است)
۱۲۷يَبْتَلِيَتا بيازمايد - تا خالص و پاک گرداند(ازمصدر ابتلاء به معناي انتقال چيزي از حالي به حالي و طوري به طور ديگر، به منظور آزمايش و نيز شناسايي و کشف نهاني‏ها آن است)
۱۲۸يَبْتَلِيَکُمْتا شما را بيازمايد (ازمصدر ابتلاء به معناي انتقال چيزي از حالي به حالي و طوري به طور ديگر، به منظور آزمايش و نيز شناسايي و کشف نهاني‏ها آن است)
۱۲۹يَبُثُّپخش مي کند - مي گستراند - مي پراکند - منتشرمي کند(از مصدر بث به معناي متفرق کردن و افشاندن است و بث جنبندگان به معناي اين است که خداي تعالي آنها را در زمين منتشر و متفرق کرده، همچنان که در جاي ديگر در باره خلقت انسان فرموده : ثم اذا أنتم بشر تنشرون)
۱۳۰يَبْحَثُ فِي ٱلْأَرْضِبا کندن خاکها در زمين جستجو می کرد (کلمه بحث در اصل به معناي جستجوي چيزي از لابه لاي خاکها بوده، سپس در مورد هر جستجوئي استعمال شده است)
۱۳۱يَبْخَلُبخل مي ورزد (کلمه بخل در مقابل کلمه "اعطاء : دادن" به معناي ندادن است)
۱۳۲يَبْخَلْبخل بورزد (کلمه بخل در مقابل کلمه "اعطاء : دادن" به معناي ندادن است.جزمش به دليل شرط شدن براي جمله بعدي است)
۱۳۳يَبْخَلُونَبخل مي ورزند (کلمه بخل در مقابل کلمه اعطاء ( دادن) و به معناي ندادن است)
۱۳۴يُبْدِئُبه وجود مي آورد - باعث بوجود آمدن (چيزي) براي اولين بار مي گردد - پديد مي آورد("أَوَلَمْ يَرَوْاْ کَيْفَ يُبْدِئُ ٱللَّهُ ٱلْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ إِنَّ ذَالِکَ عَلَى ٱللَّهِ يَسِيرٌ(عنکبوت۱۹): آیا نظر نکرده و نمی کنند که چگونه الله خلقت(خلق در اصل به معنای تقدیر یا مشخص نمودن اندازه ها است) را آغاز می کند(در ابتدا چیزی را خلق می کند) سپس آن را باز می گرداند(پروردگار تعالی در همین دنیا نیز چرخه زنده شدن و سپس مردن و دوباره زنده شدن را مقابل دیدگان همگان قرار داده است مثلًا از زمین مرده ای گیاه می رویاند سپس آنچه روئیده می میرد و دوباره خاک می شود و دگربار از خاک مرده گیاه زنده سر بیرون می آورد و در این آیه شریفه از آنان که قیامت و زنده شدن پس از مرگ خودشان را بعید می دانند می خواهد که به نمونه های موجود اطرافشان از زنده شدن دوباره نظر کرده و پی به علم و توانایی پروردگارشان برای
برپایی قیامت ببرند) به یقین آن(خلقت دوباره) بر الله همواره و بی اندازه آسان است(فعل "يُبْدِئُ" و فعل "يَبْدَأُ" که در آیات نظیر این آیه شریفه از جمله سوره مبارکه یونس آیه شریفه ۴ استفاده شده از نظر معنایی یکسانند و از این جهت در اینجا جایگزین شده است که آهنگ این آیه شریفه را زیباتر می کند چون سه صدای ضمه متوالی با فواصل مساوی در عبارت "يُبْدِئُ ٱللَّهُ ٱلْخَلْقَ" آهنگینتر از دو ضمه در حالت "يَبْدَأُ ٱللَّهُ ٱلْخَلْقَ" می باشد. در هر آیه شریفه، کلمات به نحوی انتخاب شده اند که علاوه بر بهترین حالت معنایی از جهت آهنگ تلاوت نيز آن آیه شریفه بهترین وضع ممکن را به خود گرفته است)")
۱۳۵يَبْدَأُشروع مي کند - آغاز مي نمايد
۱۳۶يُبَدِّلَکه دگرگون سازد - که تبديل کند - که عوض کند
۱۳۷يُبَدِّلُمبدل مي کند - عوض مي کند
۱۳۸يُبَدِّلْدگرگون سازد - تبديل کند -عوض کند(جزمش به دليل شرط شدن براي جمله بعدي است)
۱۳۹يُبْدِلَنَابه ما عوض دهد - براي ما تبديل کند
۱۴۰يُبَدِّلَنَّهُمحتماً براي آنها تبديل کند
۱۴۱يُبَدِّلُواْکه دگرگون سازند - که تبديل کنند - که عوض کنند
۱۴۲يُبَدِّلُونَهُآن را دگرگون مي سازند -آن را تبديل مي کنند - آن را عوض مي کنند
۱۴۳يُبْدِلَهُکه براي او تبديل کند
۱۴۴يُبْدِلَهُمَاکه براي آن دو تبديل کند
۱۴۵يُبْدِيَکه آشکار کند
۱۴۶يَبَساًمحلي را گويند که قبلا آب در آن بوده و سپس خشک شده است
۱۴۷يَبْسُطُگسترش مي دهد-وسعت مي دهد
۱۴۸يَبْسُطُواْمي گشايند - گسترش مي دهند-وسعت مي دهند (جزمش به دليل شرط شدن براي جمله بعدي است . "يَبْسُطُواْ إِلَيْکُمْ أَيْدِيَهُمْ "يعني : دستهايشان را (به اسارت، آزار و کشتن) بر ضد شما مي گشايند . بسط يد در يک شخص توانگر به معناي بذل و بخشش مال و احسان به مستحقين است و بسط يد در يک زمامدار قدرت بر اداره امور مملکت است بدون اينکه مزاحمي در کارش باشد و بسط يد در يک مامور و مجري دستور دولت در باره يک مجرم به معناي زدن و بستن و شکنجه کردن آن مجرم است .
و بسط يد ملائکه در عبارت "ٱلْمَلَائِکَةُ بَاسِطُواْ أَيْدِيهِمْ "به معناي شروع به عذاب گناهکاران و ستمگران است . عبارت "إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَن يَبْسُطُواْ إِلَيْکُمْ أَيْدِيَهُمْ " یعنی: هنگامی که قومی تصمیم گرفتند که به سوی شما دست درازی کنند )
۱۴۹يَبْسُطُهُآن را گسترش مي دهد- آن را وسعت مي دهد
۱۵۰يُبَشِّرُبسیار بشارت مي دهد(از معانی که باب تفعیل به ریشه فعل اضافه می کند، زیادی و کثرت است)
۱۵۱يُبَشِّرَکه بسیار بشارت دهد(از معانی که باب تفعیل به ریشه فعل اضافه می کند، زیادی و کثرت است)
۱۵۲يُبَشِّرُکِتو(مؤنث) را بسیار بشارت مي دهد(از معانی که باب تفعیل به ریشه فعل اضافه می کند، زیادی و کثرت است)
۱۵۳يُبَشِّرُکَتو را بسیار بشارت مي دهد(از معانی که باب تفعیل به ریشه فعل اضافه می کند، زیادی و کثرت است)
۱۵۴يُبَشِّرُهُمْآنان را بسیار بشارت مي دهد(از معانی که باب تفعیل به ریشه فعل اضافه می کند، زیادی و کثرت است)
۱۵۵يُبْصِرُونَدارای بصیرت و بینایی می شوند - دارای بصیرت و بینایی شوند(از معانی که باب افعال به ریشه فعل اضافه می کند، دارای چیزی شدن است)
۱۵۶يُبَصَّرُونَهُمْآنان را نشانشان ميدهند (مصدر تبصير که فعل يبصر از آن مشتق است، به معناي نشان دادن و روشن‏گري است و معناي عبارت "وَلَا يَسْأَلُ حَمِيمٌ حَمِيماً يُبَصَّرُونَهُمْ" که خويشاوند هر کسي را به او نشان مي‏دهند، ولي او به خاطر گرفتاريهاي خودش احوالي از آنان نمي‏پرسد)
۱۵۷يُبَطِّئَنَّيقيناً درنگ و کُندي مي کند - حتماً پا به پا مي کند (تبطئه که مصدر باب تفعيل است و فعل يبطئن از آن مشتق شده است و همچنين مصدر باب افعال اين ماده، يعني کلمه ابطاء به معناي تاخير در عمل است)
۱۵۸يَبْطِشَکه به سختي برخورد کند - که با خشم و صولت بگيرد (بَطْش: گرفتن چيزي با خشم وصولت-دستگير کردن)
۱۵۹يَبْطِشُونَبا خشم و صولت بگيرند -به سختي برخورد کنند (بَطْش: گرفتن چيزي با خشم وصولت-دستگير کردن)
۱۶۰يُبْطِلَکه باطل کند - که نابود کند
۱۶۱يَبْعَثَکه برانگيزد - که مبعوث کند (بعث: برانگیختن، برپاداشتن چيزي و آن را به طرفي حرکت دادن)
۱۶۲يُبْعَثُبرانگيخته مي شود-بر پا داشته مي شود(بعث: برانگیختن، برانگيختن و چيزي را به طرفي سوق و حرکت دادن)
۱۶۳يَبْعَثُبر مي انگيزد - مبعوث مي کند (بعث :برپاداشتن چيزي و آن را به طرفي حرکت دادن)
۱۶۴يَبْعَثَکَکه تو را برانگيزد - که تو را مبعوث کند (بعث: برانگیختن، برپاداشتن چيزي و آن را به طرفي حرکت دادن)
۱۶۵يَبْعَثُکُمْشما را برمي انگيزد - شما را مبعوث مي کند (بعث: برانگیختن، برپاداشتن چيزي و آن را به طرفي حرکت دادن)
۱۶۶يَبْعَثَنَّکه حتماً بر مي انگيزد - که حتماً مبعوث مي کند (بعث: برانگیختن، برپاداشتن چيزي و آن را به طرفي حرکت دادن)
۱۶۷يُبْعَثُونَبرانگيخته مي شوند-بر پا داشته مي شوند(بعث: برانگیختن، برانگيختن و چيزي را به طرفي سوق و حرکت دادن)
۱۶۸يَبْعَثُهُمُآنان را برمي انگيزد - آنان را مبعوث مي کند (بعث: برانگیختن، برپاداشتن چيزي و آن را به طرفي حرکت دادن.ميم آخر آن به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۱۶۹يَبْغُونَمي خواهند - طلب مي کنند-ستم می کنند(در عباراتی نظیر"إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِي ٱلْأَرْضِ بِغَيْرِ ٱلْحَقِّ ")
۱۷۰يَبْغُونَکُمُدرمورد شما مي خواهند - در مورد شما طلب مي کنند (ميم آخر آن به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۱۷۱يَبْغُونَهَادرمورد آن مي خواهند - در مورد آن طلب مي کنند("ٱلَّذِينَ يَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ وَيَبْغُونَهَا عِوَجًا(هود۱۹): کسانی که از راه الله باز می دارند و آن را کج و تحریف شده می خواهند(می خواهند که راه حق و حقیقت از هوای نفسشان پیروی کند)")
۱۷۲يَبْغِيستم مي کند (بغي : طلب کردن حق ديگران از راه تعدي بر آنان)
۱۷۳يَبْقَيٰباقي مي ماند
۱۷۴يَبْکُونَمي گريند - گريه مي کنند
۱۷۵يُبْلِسُدرمانده و نا اميد و خاموش مي شوند (ازابلاس به معناي اندوهي است که از شدت گرفتاري به دل روي مي آورد و چون مبلس و اندوهگين بيشتر اوقات خاموش و از فرط اندوه هر کار مهمي را هم فراموش مي‏کند، از اين جهت به کسي هم که در مباحثه و محاکمه، دليلش کـُند و سست شود، مي‏گويند "ابلس فلان : فلاني واماند و خاموش شد" . بنا بر اين، معنائي که مناسب با جمله"يُبْلِسُ ٱلْمُجْرِمُونَ " باشد، اين است که بگوييم :مجرمان خاموش مي شوند و حجتي در دست ندارند)
۱۷۶يَبْلُغَکه برسد (عبارت "حَتَّيٰ يَبْلُغَ ٱلْکِتَابُ أَجَلَهُ" يعني : تااينکه عِدّه وفات به سر رسد)
۱۷۷يَبْلُغَاکه آن دو برسند
۱۷۸يَبْلُغَنَّکه به طور کامل برسد ( در عبارت "إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَکَ ٱلْکِبَرَ" کلمه "إمّا" ترکیب "ان" شرطيه و ماي زائده و اين مای، زائد گرچه به ترجمه چیزی را اضافه نمی کند ولی باعث شده که بتوان با وجود حرف شرط "آن" در آخر فعل، نون تأکید را اضافه نمود)
۱۷۹يُبَلِّغُونَابلاغ مي کنند - مي رسانند
۱۸۰يَبْلُوَاْتا بيازمايد - تا باطن شما را علنی و آشکار کند(از کلمه بلاء به معناي آزمايش و نيز شناسايي و کشف نهاني‏ها است)
۱۸۱يَبْلُوَکُمْتا شما را بيازمايد (از کلمه بلاء به معناي آزمايش و نيز شناسايي و کشف نهاني‏ها است)
۱۸۲يَبْلُوکُمُشما را آزمايش مي کند- باطن شما را علنی و آشکار می کند(ميم آخر آن به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است. از کلمه بلاء به معناي آزمايش و نيز شناسايي و کشف نهاني‏ها است)
۱۸۳يَبْلُوَنَّکُمُمسلماً شما را آزمايش مي کند(ميم آخر آن به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است. از کلمه بلاء به معناي آزمايش و نيز شناسايي و کشف نهاني‏ها است)
۱۸۴يَبْلُوَنِيتا مرا بيازمايد (از کلمه بلاء به معناي آزمايش و نيز شناسايي و کشف نهاني‏ها است)
۱۸۵يُبْلِيَتا بيازمايد (از کلمه بلاء به معناي آزمايش و نيز شناسايي و کشف نهاني‏ها است)
۱۸۶يَبُورُبي نتيجه و نابود است - هلاک مي شود
۱۸۷يُبَيِّتُونَشب را درک مي کنند - شب نشيني مي کنند - شب را می گذرانند(از کلمه بيتوته به معناي ادراک شب است چه باخواب همراه باشد و يا نباشد. "وَٱلَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَقِيَاماً: همچنین(بندگان آن رحمان(با همگان، همیشه مهربان)) کسانی هستند که شب را برای پروردگارشان می گذرانند به حالت سجده کنان و حالت قیام(ایستادن برای عبادت)". در عبارت "وَٱللَّهُ يَکْتُبُ مَا يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ "منظور نقشه هاي و حيله هايي است که در شب نشيني هاي خود مي انديشند)
۱۸۸يَبِيتُونَشب را به صبح مي رسانند (از کلمه بيتوته به معناي ادراک شب است چه باخواب همراه باشد و يا نباشد مراد از بيتوته در شب در حال سجده و حال ايستاده در عبارت "وَٱلَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَقِيَاماً "اين است که : شب را به عبادت خدا به آخر مي‏رسانند و در عبارت "وَٱللَّهُ يَکْتُبُ مَا يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ "منظور نقشه هاي و حيله هايي است که در شب نشيني هاي خود مي انديشند)
۱۸۹يُبَيِّنْتا بيان کند - تا آشکار کند(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۱۹۰يُبَيِّنُبيان مي کند - آشکار مي کند
۱۹۱يُبَيِّنَکه بيان کند - که آشکار کند
۱۹۲يُبَيِّنَنَّحتماً بيان مي کند - حتماً آشکار مي کند
۱۹۳يُبَيِّنُهَاآن را بيان مي کند - آن را آشکار مي کند
۱۹۴يَتَامَيٰيتيمان (کلمه "يتامي" جمع يتيم است، که به معناي کودک پدر مرده است و به کودکي که مادرش مرده باشد، يتيم نمي گويند، بعضي گفته ‏اند : يتيم در انسانها از طرف پدر و در ساير حيوانات از طرف مادر است)
۱۹۵يَتَأَخَّرَکه تأخير پيدا کند - که عقب بيفتد (منظور از تقدم،در عبارت "إِنَّهَا لَإِحْدَي ٱلْکُبَرِ نَذِيراً لِّلْبَشَرِ لِمَن شَاءَ مِنکُمْ أَن يَتَقَدَّمَ أَوْ يَتَأَخَّرَ " پيروي کردن از حق است که مصداق خارجيش ايمان و اطاعت است و منظور از تاخر، پيروي نکردن است که مصداقش کفر و معصيت است و معنايش اين است که : از اين جهت از بزرگترين آيات الهي است که نذير است براي همه بشر، چه آنهايي از شما که حق را پيروي مي‏کنند و چه آنهايي از شما که حق را پيروي نمي‏کنند)
۱۹۶يَتَبَدَّلِجايگزين کند - تبديل کند (در اصل "يَتَبَدَّلْ" بوده و جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است و حرف لام در انتهاي آن به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديددار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۱۹۷يُتَبِّرُواْکه نابود کنند - که هلاک گردانند
۱۹۸يَتَّبِعُپيروي مي کند( "ما" در عبارت " وَمَا يَتَّبِعُ ٱلَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ شُرَکَاءَ " معنی آنچه می دهد و معنی آیه چنین می شود: آگاه باشید که به یقین فقط برای الله است هر کس در آسمانها و هرکس در زمین است و آنچه پيروي مي كنند كساني كه دیگران را جاي الله می خوانند، به عنوان شریکان، آنان جز از گمان پيروي نمي کنند و آنان جز با گمان و تخمين و بدون علم، سخني نمي گويند(آن کسی که او را شریک پروردگار در اداره جهان فرض نموده اند و به جای اطاعت از پروردگار از او اطاعت می کنند، خودش مال پروردگار است و اختیار خودش را هم ندارد تا چه رسد به داشتن اختیار اداره چیز دیگری را))
۱۹۹يُتَّبَعَکه پيروي شود
۲۰۰يَتَّبِعْپيروي کند (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است)
۲۰۱يَتَّبِعُونَپيروي مي کنند
۲۰۲يَتْبَعُهَادر پي آن است
۲۰۳يَتَّبِعُهُمُآنان را پيروي مي کند
۲۰۴يَتَبَوَّأُاقامت مي کند - مسکن مي گزيند
۲۰۵يَتَبَيَّنَتا آشکار شود
۲۰۶يَتَجَرَّعُهُجرعه جرعه و دائم مي نوشد و سر می کشد(کلمه تجرّع به معناي نوشيدن به طور جرعه جرعه و دائم است)
۲۰۷يَتَجَنَّبُهَااز آن دوري مي کند -از آن اعراض مي کند (ازمعاني باب تفعّل اجتناب کردن فاعل از ماده فعل مي باشد. جنب در اصل به معني پهلوست وبه صورت استعاره آنچه کنار پهلو قرار مي گيرد)
۲۰۸يَتَحَاجُّونَبا يکديگر بگو مگو مي کنند - براي هم دليل مي آورند
۲۰۹يَتَحَاکَمُواْقبول حکم و داوري مي کنند("أَلَمْ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ ءَامَنُواْ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْکَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِکَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاکَمُواْ إِلَى ٱلطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُواْ أَن يَکْفُرُواْ بِهِ وَيُرِيدُ ٱلشَّيْطَانُ أَن يُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعِيدًا(نساء۶۰): آیا نظر نکرده و نمی کنی به کسانی که گمان می کنند به آنچه به تو نازل شده و به آنچه از قبل تو نازل شده، ایمان آورده اند، در حالی که می خواهند که قبول حکم وداوري کنند به سوی طاغوت(برای داوری و حکم در مورد اختلافاتشان به سوی طاغوت رفته و حکم او را قبول کنند) با وجود این که امر شدند که به آن(طاغوت) کافر شوند و شیطان می خواهد که آنان را گمراه کند، گمراهی دوری(موضوع آیه سرزنش کسانی است که هنگام اختلاف به جای پذیرش حکم الهی، حکم کسی را می پذیرند که برخلاف رضای الهی حکم می کند. طَّاغُوتِ: بسیار طغیانگر، طغیانگری که با معبود واقع شدن برای دیگران آنان را هم به طغیان می کشد و طغیان یعنی: به عدالت و انصاف رفتار نکردن و تجاوز از حد)")
۲۱۰يَتَخَافَتُونَبا يکديگر آهسته و مخفیانه صحبت مي کنند
۲۱۱يَتَخَبَّطُهُاو را آشفته حال کرده -تعادل رواني و عقليش را مختل ساخته (کلمه خبط به معناي کج و معوج وغير طبيعي و نا منظم راه رفتن است)
۲۱۲يَتَّخِذِبگيرد(در اصل "يَتَّخِذْ" بوده و جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است و حرف ذال در انتهاي آن به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديددار کلمه بعد حرکت گرفته است. کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۲۱۳يَتَّخِذَکه بگيرد(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۲۱۴يَتَّخِذُمي گيرد-محسوب می کند(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۲۱۵يَتَّخِذُواْکه بگيرند(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۲۱۶يَتَّخِذُونَمي گيرند(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۲۱۷يَتَّخِذُونَکَتو را مي گيرند (إِن يَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً : جز به مسخره ات نمي گيرند. کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۲۱۸يَتَّخِذُوهُآن را بگيرند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي است. کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۲۱۹يَتَّخِذَهَاکه آن را بگيرد(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۲۲۰يُتَخَطَّفُمورد دستبرد قرار مي گيرند(خطف به معناي قاپيدن چيزي به سرعت و دزديدن آن است)
۲۲۱يَتَخَطَّفَکُمُکه شما را بربايند(خطف به معناي قاپيدن چيزي به سرعت و دزديدن آن است.حرف لام در انتهاي آن به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديددار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۲۲۲يَتَخَلَّفُواْکه تخلف کنند
۲۲۳يَتَخَيَّرُونَبر مي گزينند - انتخاب مي کنند (اصل در معناي کلمه خير همانا انتخاب است و اگر ما چيزي را خير مي‏ناميم، بدان جهت است که آنرا با غير آن مقايسه مي‏کنيم و يکي از آن دو را انتخاب نموده و مي‏گوئيم اين خير است و معلوم است از بين چند چيز ما آنرا انتخاب مي‏کنيم که هدف و مقصد ما را تامين کند)
۲۲۴يَتَذَکَّرَکه متذکر شود ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۲۲۵يَتَذَکَّرُمتذکر مي شود - يادآور مي شود ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۲۲۶يَتَذَکَّرُونَمتذکر مي شوند ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۲۲۷يَتَرَاجَعَاکه به يكديگرباز گردند ( دوباره با هم ازدواج کنند)
۲۲۸يَتَرَبَّصُانتظار مي برند - منتظر هستند(کلمه تربص هم به معناي انتظار مي‏آيد و هم به معناي حبس و جلوگیری)
۲۲۹يَتَرَبَّصْنَمنتظر بمانيد(کلمه تربص هم به معناي انتظار مي‏آيد و هم به معناي حبس و جلوگیری)
۲۳۰يَتَرَبَّصُونَبه انتظار مي نشينند- منتظر مي مانند- منتظرند (کلمه تربص هم به معناي انتظار مي‏آيد و هم به معناي حبس و جلوگیری. عبارت "ٱلَّذِينَ يَتَرَبَّصُونَ بِکُمْ " يعني : آنان که در مورد شما منتظرند(شما را زیر نظر دارند))
۲۳۱يَتَرَدَّدُونَسرگردانند- پی در پی رفت و برگشت می کنند(عبارت "فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ:پس آنها در شکشان پی در پی رفت و برگشت می کنند" یعنی دچار وسواس فکری اند با دلیلی منطقی مدت کوتاهی شکشان برطرف می شود ولی دوباره شک به سراغشان می آید و این رفت و برگشت پیاپی تکرار می شود )
۲۳۲يَتَرَقَّبُانتظار مي کشد - مراقب هست و با احتیاط و دور اندیشی عمل می کند("فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً يَتَرَقَّبُ ": و از آن(شهر) خارج شد در حالی که ترسان و مراقب هست و با احتیاط و دور اندیشی عمل می کند(علت اینکه از فعل مضارع "يَتَرَقَّبُ" برای بیان مطلبی در گذشته استفاده نموده است به کار بردن یک آرایه(زیبا سازی) ادبی است در واقع به طور غیر مستقیم از مخاطب می خواهد تصور کند در آن زمان حضور دارد و می بیند که حضرت موسی علیه السلام به سرعت در حال دور شدن از شهر است و برای اینکه توسط فرعونیان دستگیر نشود مرتبًا به اطراف خود نظر می کند)
۲۳۳يُتْرَکَکه رها مي شود
۲۳۴يُتْرَکُواْکه رها مي شوند
۲۳۵يَتَزَکَّيٰتا رشد و نمو کند - پاک مي شود ( از تزکي به معني رشد در جهت خير و برکت است)
۲۳۶يَتَسَاءَلُواْکه از يکديگر بپرسند
۲۳۷يَتَسَاءَلُونَاز يکديگر مي پرسند
۲۳۸يَتَسَلَّلُونَآهسته و مخفيانه خود را بيرون مي کشند (کلمه تسلل به معناي اين است که کسي خود را از زير بار و تکليفي به طور آرام بيرون بکشد، که ديگران نفهمند، يا که کسي خود را از ميان جمعيتي کم کم وآرام آرام بيرون کشد به نحوي که نخواهد کسي متوجه شود و اين کلمه از سل سيف يعني بيرون کردن شمشير از غلاف گرفته شده . انجام فعلي به تدريج از معاني باب تفعُّل است. "لَا تَجْعَلُواْ دُعَاءَ ٱلرَّسُولِ بَيْنَکُمْ کَدُعَاءِ بَعْضِکُم بَعْضًا قَدْ يَعْلَمُ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنکُمْ لِوَاذًا فَلْيَحْذَرِ ٱلَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَن تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ: دعوت، خواندن و صدا زدن رسول را بین خودتان مانند خواندن و صدا زدن بعضی از شما در مورد بعضی قرار ندهید(این عبارت به صورت همزمان دو معنای صحیح می دهد و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای متداول قرآن کریم است یکی اینکه "دُعَاءَ ٱلرَّسُولِ" را صدا زدن پیامبر توسط دیگران بگیریم آنگاه معنای آیه این می شود: همان گونه که یکدیگر را صدا می زنید، پیامبر اکرم
صلی الله علیه و آله و سلم را صدا نزنید. در مورد این معنا از آیه، امام باقر علیه السلام فرموده اند که یعنی "نگوئید "یا محمّد" و "یا اباالقاسم"(به نام یا کنیه ایشان را صدا نزنید) بلکه بگوئید "یا نبی الله". بعد از نزول این آیه حضرت زهرا سلام الله علیها نیز پدرش را "یا رسول الله" خطاب می نمود که حضرت به او فرمودند: "این آیه در مورد تو واهلت نازل نشده پس به من بگو: "یَا أَبَتِ: ای پدر جانم" که دوست داشتنی تر است برای قلبم و پسندیده تر است برای پروردگارم" دومین معنای صحیح آیه وقتی حاصل می شود که "دُعَاءَ ٱلرَّسُولِ" را دعوت پیامبر از مردم برای جمع شدن در مورد کاری مهم معنا کنیم که معنای آیه این می شود که وقتی پیامبر صدایتان زد و از شما کاری را خواست توجه ویژه ای به این دعوت و صدا زدن بکنید و با دل و جان دعوتش را لبیک بگوئید که ادامه آیه نیز به همین معنای دوم مربوط است) الله به خوبی و کاملًا می داند کسانی از شما را که آهسته و مخفيانه خود را بيرون مي کشند به گونه ای که پشت سر ديگران پنهان می شوند(وقتی پیامبر جماعتی را برای کاری مخاطب قرار می داد برخی
خودشان را پشت سر بقیه مخفی می کردند و به آهستگی آن محل را ترک می نمودند تا بعدًا این عذر و بهانه را داشته باشند که ما از ماجرای این دعوت بی خبر بوده ایم) در این صورت آنان که از امرش مخالفت و سرپیچی می کنند باید که حذر و دوری کنند از اینکه فتنه و برملا شدنی عظیم به آنان برسد(اصل کلمه فتنه به معنی در آتش کردن طلا برای تشخیص اصالت آن است پس هم معنی آتش به پا کردن می دهد و هم معنی آزمایشی برای آشکار شدن چیزی که پنهان است و در اینجا مقصود این است که پروردگار تعالی آن کسانی را که مخفیانه از عمل به دستورات پیامبر شانه خالی می کردند را تهدید می کند به اینکه اگر دست از این کارشان بر ندارند کاری کند که رسوا شوند و همگان از باطن خرابشان باخبر گردند) یا اینکه عذابی همواره و بسیار دردناک به آنان برسد")
۲۳۹يَتَضَرَّعُونَزاري ميکنند - اظهار ذلت و درماندگي مي کنند - تضرع مي کنند
۲۴۰يَتَطَهَّرُواْکه مي خواهند پاک شوند و مشتاق پاک شدن هستند - که پاک شدن را بپذيرند (از معاني باب تفعّل قبول اثر فعل است مانند تعلّم که به معني تعليم را پذيرفتن يا همان ياد گرفتن است)
۲۴۱يَتَطَهَّرُونَخواهان پاکي اند - پاک شدن را مي پذيرند (از معاني باب تفعّل قبول اثر فعل است مانند تعلّم که به معني تعليم را پذيرفتن يا همان ياد گرفتن است)
۲۴۲يَتَعَارَفُونَيکديگر را مي شناسند
۲۴۳يَتَعَدَّتجاوز کند (ازعدو به معناي تجاوز و ضد التيام است که اگر نسبت به قلب ملاحظه شود عداوت و دشمني را معنا مي دهد و اگر نسبت به راه رفتن ملاحظه شود معناي دويدن می دهد و اگردر مورد اخلال در عدالت در معامله استفاده گردد معناي عدوان و ظلم را مي دهد و به اين معنا در آيه فيسبوا الله عدوا به غير علم آمده و اگر نسبت به اجزاي زمين و محل نشستن ملاحظه شود معناي ناهمواري را مي دهد)
۲۴۴يَتَعَلَّمُونَياد مي گيرند
۲۴۵يَتَغَامَزُونَبا اشاره چشم و ابرو به مسخره مي گيرند
۲۴۶يَتَفَجَّرُمي جوشد - مي شکافد (در اصل به معني باز کردن وشکافتن است اگر صبح را فجر مي‏گويند . براي اين است که روشني پرده ظلمت را پاره کرده به همه جا منتشر مي‏شود)
۲۴۷يَتَفَرَّقَاآن دو از يکديگر جدا شدند (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است)
۲۴۸يَتَفَرَّقُونَاز يکديگر جدا مي شوند - متفرق مي شوند
۲۴۹يَتَفَضَّلَ عَلَيْکُمْکه بر شما برتري جويد
۲۵۰يَتَفَطَّرْنَشکافته شوند-پاره پاره شوند- متلاشي گردند(معني اصلي کلمه فطر چاک زدن چيزي است از طرف درازاي آن)
۲۵۱يَتَفَقَّهُواْتا آگاهي يابند - تا بفهمند - تا فهمیده شوند(کلمه فقه يعني فهميدن چيزي ودرپي آن در پذيرش و تصديقش استقرار يافتن. فقيه: کسی که هميشه و بسيار می فهمد و بر اساس آنچه فهميده است، عمل می کند)
۲۵۲يَتَفَکَّرُونَمي انديشند-تفکّر مي کنند
۲۵۳يَتَفَيَّأُسايه اش برمي گردد - سايه افکن مي شود (از تفيؤ از في‏ء به معناي سايه در هنگام برگشت است و لذا مي‏گويند کلمه ظل به معناي سايه اول روز و کلمه في‏ء به معناي سايه بعد از ظهر تا آخر روز است و ظاهرا ظل اعم از في‏ء است و تفيؤ به معناي بازگشت سايه در بعد از ظهر است .مقصود از ظل چيزي، حد آن چيز است و به همين جهت آن را از پروردگار متعال نفي و در باره غير او اثبات کردند.عبارت"يَتَفَيَّأُ ظِلَالُهُ عَنِ ٱلْيَمِينِ وَٱلْشَّمَائِلِ" يعني :"سايه ‏اش در پيرامونش آمد و شد مي‏ کند" و در ادامه آيه اشاره مي کند به اين که اجسام با انداختن سايه شان به روي زمين در برابر خالقشان سجده مي کنند)
۲۵۴يَتَّقِبپرهيزد - پروا کند - بترسد(جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است. کلمه تقوي به معناي آن است که انسان خود را از آنچه مي‏ترسد در محفظه‏اي قرار دهد .از آنجا که تقوی مخالف فجور است تقوی معادل اجتناب از فجور و دوري از هر عملي است که با کمال نفس منافات داشته باشد که در روايت هم تفسير شده به ورع و پرهيز از محرمات الهي به عبارت دیگر تقوا معادل با اطاعت از فرمان الهی، پرهيز از آن چه پروردگار متعال حرام نموده و مداومت بر ياد اوست)
۲۵۵يَتَقَبَّلُبه شکلی تمام و کمال قبول مي کند(تقبل از قبول کردن رساتر است چون یکی از معانی که باب تفعل به اصل فعل اضافه می کند، قبول و پذیرش اثر فعل است)
۲۵۶يَتَقَدَّمَکه پيش افتد
۲۵۷يَتَّقُونَمي پرهيزند - پروا مي کنند - مي ترسند -خود را حفظ مي کنند- تقوا پیشه می کنند(کَانُواْ يَتَّقُونَ: تقوا پیشه می کردند. تقوا معادل با اطاعت از فرمان الهی، پرهيز از آن چه پروردگار متعال حرام نموده و مداومت بر ياد اوست)
۲۵۸يَتَّقْهِاز او بپرهيزد -از او پروا کند -از او بترسد - مراقب رفتارش در برابر او باشد (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است. تقوا معادل با اطاعت از فرمان الهی، پرهيز از آن چه پروردگار متعال حرام نموده و مداومت بر ياد اوست)
۲۵۹يَتَّقِيحفظ مي کند- نگه داري مي کند ("أَفَمَن يَتَّقِي بِوَجْهِهِ سُوءَ ٱلْعَذَابِ يَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ : آیا پس کسی که روز قیامت با صورتش بدی و گزند آن عذاب را نگه می دارد(مانند دیگران است؟ به طور طبيعي هنگامي که خطري متوجه صورت انسان مي شود دستها بالا مي آيند تا محافظ صورت شوند ولي عذابي که در آيه از آن سخن به ميان آورده آن چنان هولناک است که دستها از شدت ترس محافظ صورت نمي گردند لذا صورت قبل از بقيه ي اعضاي با عذاب روبرو مي شود. کلمه تقوي به معناي آن است که انسان خود را از آنچه مي‏ترسد در محفظه‏اي قرار دهد .از آنجا که تقوی مخالف فجور است تقوی معادل اجتناب از فجور و دوري از هر عملي است که با کمال نفس منافات داشته باشد که در روايت هم تفسير شده به ورع و پرهيز از محرمات الهي به عبارت دیگرتقوا معادل با اطاعت از فرمان الهی، پرهيز از آن چه پروردگار متعال حرام نموده و مداومت بر ياد اوست")
۲۶۰يَتَّکِؤُونَتكيه مي دهند (از مصدر إتکاء به معناي تکيه دادن به پشتي و يا مثل آن است)
۲۶۱يَتَکَبَّرُونَتکبر مي کنند (تکبر نماياندن خود با جامه کبريائي و کبرياء به معني بزرگي بسيارو سرخم نياوردن در برابر هيچ کس است و مبالغه در کبر را مي‏رساند و در عظمت‏هاي غير حسي استعمال مي‏شود، که برگشت آن به کمال وجود و غير متناهي بودن کمال است لذا صفت متکبر تنها برازنده ي پروردگار تعالي است چون اوست که بزرگي خويش را از کسي نگرفته است وهمانگونه که آن کس که لباسي بسيار بزرگتر از اندازه ي خود بپوشد خود را زشت کرده است تکبر نيز براي غير پروردگار زشت و براي پروردگار متعال زيباست)
۲۶۲يَتَکَلَّمُسخن مي گويد
۲۶۳يَتَکَلَّمُونَسخن مي گويند
۲۶۴يَتَلَاوَمُونَيکديگر را سرزنش و ملامت مي کنند
۲۶۵يَتَلَقَّيمي گيرد (کلمه تلقي و تلقن به معناي گرفتن است . و مراد از متلقيان در عبارت " إِذْ يَتَلَقَّي ٱلْمُتَلَقِّيَانِ عَنِ ٱلْيَمِينِ وَعَنِ ٱلشِّمَالِ قَعِيدٌ " دو فرشته‏اي است که موکل بر انسانند و عمل او را تحويل گرفته آن را با نوشتن حفظ مي‏کنند)
۲۶۶يَتَلَقَّيدريافت مي کند
۲۶۷يَتْلُواْکه مي خواند- تلاوت مي کند(تلاوت همانطور که برخواندن الفاظ اطلاق مي‏شود، بر القاء معاني آن الفاظ نيز اطلاق مي‏گردد و القاء یک معنی به این مفهوم است که کسی آنچه در نیت و ذهن خود، در مورد یک موضوع دارد را به ذهن کس دیگری بیندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نیست و می تواند از طریق یک ارتباط ذهنی صورت بگیرد. از امام صادق (عليه‏السلام) روايت شده که در مورد عبارت "الذين آتيناهم الکتاب يتلونه حق تلاوته" فرمودند : "آيات آنرا شمرده شمرده مي‏خوانند و در معناي آن تدبر نموده، به احکامش عمل ميکنند و به وعده‏هايش اميد مي‏بندند و از تهديدهايش مي‏هراسند و از داستانهايش عبرت مي‏گيرند، اوامرش را به کار بسته، نواهيش را اجتناب مي‏کنند
و به خدا سوگند، معناي حق تلاوت اين است، نه اينکه تنها آياتش را حفظ کنند و حروفش را درس بگيرند و سوره‏هايش را بخوانند و بند بند آنرا بشناسند که مثلا فلان سوره ده‏يکش چند آيه و پنج‏يکش چند است . و بسيار کساني که حروف آن را کاملا از مخرج اداء ميکنند، ولي حدود آن را ضايع ميگذارند، بلکه تلاوت به معناي تدبر در آيات آن و عمل به احکام آنست، همچنانکه خداي تعالي فرموده :"کتاب أنزلناه اليک مبارک، ليدبروا آياته"، کتابي است مبارک که بتو نازل کرديم، تا در آياتش تدبر کنند."و درجای دیگر فرمودند: يعني وقتي به آيات راجع به بهشت و دوزخش ميرسند مي‏ايستند و فکر ميکنند." بار دیگر حضرت در مورد این آیه فرمودند: "اينان که قرآن را به حق تلاوتش تلاوت ميکنند، امامان امتند")
۲۶۸يَتْلُونَمي خوانند- تلاوت مي کنند(تلاوت همانطور که برخواندن الفاظ اطلاق مي‏شود، بر القاء معاني آن الفاظ نيز اطلاق مي‏گردد و القاء یک معنی به این مفهوم است که کسی آنچه در نیت و ذهن خود، در مورد یک موضوع دارد را به ذهن کس دیگری بیندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نیست و می تواند از طریق یک ارتباط ذهنی صورت بگیرد. از امام صادق (عليه‏السلام) روايت شده که در مورد عبارت "الذين آتيناهم الکتاب يتلونه حق تلاوته" فرمودند : "آيات آنرا شمرده شمرده مي‏خوانند و در معناي آن تدبر نموده، به احکامش عمل ميکنند و به وعده‏هايش اميد مي‏بندند و از تهديدهايش مي‏هراسند و از داستانهايش عبرت مي‏گيرند، اوامرش را به کار بسته، نواهيش را اجتناب مي‏کنند
و به خدا سوگند، معناي حق تلاوت اين است، نه اينکه تنها آياتش را حفظ کنند و حروفش را درس بگيرند و سوره‏هايش را بخوانند و بند بند آنرا بشناسند که مثلا فلان سوره ده‏يکش چند آيه و پنج‏يکش چند است . و بسيار کساني که حروف آن را کاملا از مخرج اداء ميکنند، ولي حدود آن را ضايع ميگذارند، بلکه تلاوت به معناي تدبر در آيات آن و عمل به احکام آنست، همچنانکه خداي تعالي فرموده :"کتاب أنزلناه اليک مبارک، ليدبروا آياته"، کتابي است مبارک که بتو نازل کرديم، تا در آياتش تدبر کنند."و درجای دیگر فرمودند: يعني وقتي به آيات راجع به بهشت و دوزخش ميرسند مي‏ايستند و فکر ميکنند." بار دیگر حضرت در مورد این آیه فرمودند: "اينان که قرآن را به حق تلاوتش تلاوت ميکنند، امامان امتند")
۲۶۹يَتْلُونَهُآن را مي خوانند- آن را تلاوت مي کنند(تلاوت همانطور که برخواندن الفاظ اطلاق مي‏شود، بر القاء معاني آن الفاظ نيز اطلاق مي‏گردد و القاء یک معنی به این مفهوم است که کسی آنچه در نیت و ذهن خود، در مورد یک موضوع دارد را به ذهن کس دیگری بیندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نیست و می تواند از طریق یک ارتباط ذهنی صورت بگیرد. از امام صادق (عليه‏السلام) روايت شده که در مورد عبارت "الذين آتيناهم الکتاب يتلونه حق تلاوته" فرمودند : "آيات آنرا شمرده شمرده مي‏خوانند و در معناي آن تدبر نموده، به احکامش عمل ميکنند و به وعده‏هايش اميد مي‏بندند و از تهديدهايش مي‏هراسند و از داستانهايش عبرت مي‏گيرند، اوامرش را به کار بسته، نواهيش را اجتناب مي‏کنند
و به خدا سوگند، معناي حق تلاوت اين است، نه اينکه تنها آياتش را حفظ کنند و حروفش را درس بگيرند و سوره‏هايش را بخوانند و بند بند آنرا بشناسند که مثلا فلان سوره ده ‏يکش چند آيه و پنج‏يکش چند است و بسيار کساني که حروف آن را کاملا از مخرج اداء ميکنند، ولي حدود آن را ضايع ميگذارند، بلکه تلاوت به معناي تدبر در آيات آن و عمل به احکام آنست، همچنانکه خداي تعالي فرموده :"کتاب أنزلناه اليک مبارک، ليدبروا آياته"، کتابي است مبارک که بتو نازل کرديم، تا در آياتش تدبر کنند."و درجای دیگر فرمودند: يعني وقتي به آيات راجع به بهشت و دوزخش ميرسند مي‏ايستند و فکر ميکنند." بار دیگر حضرت در مورد این آیه فرمودند: "اينان که قرآن را به حق تلاوتش تلاوت ميکنند، امامان امتند")
۲۷۰يَتْلُوهُاز پي او مي آيد (از مصدر تلو است، نه از مصدر تلاوت)
۲۷۱يُتْلَىٰخوانده مي شود - تلاوت مي شود (تلاوت همانطور که برخواندن الفاظ اطلاق مي‏شود، بر القاء معاني آن الفاظ نيز اطلاق مي‏گردد و القاء یک معنی به این مفهوم است که کسی آنچه در نیت و ذهن خود، در مورد یک موضوع دارد را به ذهن کس دیگری بیندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نیست و می تواند از طریق یک ارتباط ذهنی صورت بگیرد. از امام صادق (عليه‏السلام) روايت شده که در مورد عبارت "الذين آتيناهم الکتاب يتلونه حق تلاوته" فرمودند : "آيات آنرا شمرده شمرده مي‏خوانند و در معناي آن تدبر نموده، به احکامش عمل ميکنند و به وعده‏هايش اميد مي‏بندند و از تهديدهايش مي‏هراسند و از داستانهايش عبرت مي‏گيرند، اوامرش را به کار بسته، نواهيش را اجتناب مي‏کنند
و به خدا سوگند، معناي حق تلاوت اين است، نه اينکه تنها آياتش را حفظ کنند و حروفش را درس بگيرند و سوره‏هايش را بخوانند و بند بند آنرا بشناسند که مثلا فلان سوره ده‏يکش چند آيه و پنج‏يکش چند است . و بسيار کساني که حروف آن را کاملا از مخرج اداء ميکنند، ولي حدود آن را ضايع ميگذارند، بلکه تلاوت به معناي تدبر در آيات آن و عمل به احکام آنست، همچنانکه خداي تعالي فرموده :"کتاب أنزلناه اليک مبارک، ليدبروا آياته"، کتابي است مبارک که بتو نازل کرديم، تا در آياتش تدبر کنند."و درجای دیگر فرمودند: يعني وقتي به آيات راجع به بهشت و دوزخش ميرسند مي‏ايستند و فکر ميکنند." بار دیگر حضرت در مورد این آیه فرمودند: "اينان که قرآن را به حق تلاوتش تلاوت ميکنند، امامان امتند")
۲۷۲يُتِمُّتمام مي کند - کامل مي کند
۲۷۳يُتِمَّکه تمام کند - که تکميل کند
۲۷۴يَتَمَاسَّاکه آن دو نفر با هم تماس پيدا کنند (آميزش کنند)
۲۷۵يَتَمَتَّعُواْکه سرگرم کامرانی و بهره جویی شوند
۲۷۶يَتَمَتَّعُونَسرگرم کامرانی و بهره جویي اند
۲۷۷يَتَمَطَّيٰبا تکبر راه مي رود(اصل آن به اين معنا بوده که آدمي پشت و کمر خود را تاب دهد)
۲۷۸يَتَنَاجَوْنَبا يکديگر نجوي ميکنند
۲۷۹يَتَنَازَعُونَبايکديگر نزاع وستيزه مي کنند
۲۸۰يَتَنَاهَوْنَيکديگر را نهي مي کنند - يکديگر را باز مي دارند
۲۸۱يَتَنَزَّلُبه تدریج و پیوسته نازل مي شود
۲۸۲يَتَوَارَىٰپنهان شود
۲۸۳يَتُوبَکه توبه بپذيرد - که بيامرزد ( توبه در اصل به معني بازگشت و رجوع مي باشد و توبه عبد و بنده هميشه در ميان دو توبه از پروردگار تعالي قرار دارد، يکي رجوع و بازگشت پروردگار به او، به اينکه به او توفيق توبه و هدايت دهد و بدين وسيله بنده موفق به استغفار و توبه بگردد و دوم رجوع ديگر پروردگار به او، به اينکه گناهانش را بيامرزد و اين توبه(بازگشت) دوم از سوی پروردگار متعال است. توبه کردن الزامًا طلب مغفرت و آمرزش از گناه نیست بلکه شامل معذرت خواهی از کیفیت پائين عملی صالح نسبت به حد اعلای آن نیز می باشد مثلًا انسان از نمازی که با حضور قلب و توجه کمتری نسبت به پروردگار تعالی خوانده، توبه کند و تصمیم بگیرد نماز بعدیش را با توجه و خشوع بیشتری بخواند که در آیه شریفه ۳۰ از سوره مبارکه رعد، منظور از توبه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از همین جهت می باشد)
۲۸۴يَتُوبُ إِلَيتوبه کرد - بازگشت (توبه در اصل به معني بازگشت و رجوع مي باشد و توبه عبد و بنده هميشه در ميان دو توبه از پروردگار تعالي قرار دارد، يکي رجوع و بازگشت پروردگار به او، به اينکه به او توفيق توبه و هدايت دهد و بدين وسيله بنده موفق به استغفار و توبه بگردد و دوم رجوع ديگر پروردگار به او، به اينکه گناهانش را بيامرزد و اين توبه(بازگشت) دوم از سوی پروردگار متعال است. توبه کردن الزامًا طلب مغفرت و آمرزش از گناه نیست بلکه شامل معذرت خواهی از کیفیت پائين عملی صالح نسبت به حد اعلای آن نیز می باشد مثلًا انسان از نمازی که با حضور قلب و توجه کمتری نسبت به پروردگار تعالی خوانده، توبه کند و تصمیم بگیرد نماز بعدیش را با توجه و خشوع بیشتری بخواند که در آیه شریفه ۳۰ از سوره مبارکه رعد، منظور از توبه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از همین جهت می باشد)
۲۸۵يَتُوبُ عَلَيتوبه پذيرفت - آمرزيد (توبه در اصل به معني بازگشت و رجوع مي باشد و توبه عبد و بنده هميشه در ميان دو توبه از پروردگار تعالي قرار دارد، يکي رجوع و بازگشت پروردگار به او، به اينکه به او توفيق توبه و هدايت دهد و بدين وسيله بنده موفق به استغفار و توبه بگردد و دوم رجوع ديگر پروردگار به او، به اينکه گناهانش را بيامرزد و اين توبه(بازگشت) دوم از سوی پروردگار متعال است. توبه کردن الزامًا طلب مغفرت و آمرزش از گناه نیست بلکه شامل معذرت خواهی از کیفیت پائين عملی صالح نسبت به حد اعلای آن نیز می باشد مثلًا انسان از نمازی که با حضور قلب و توجه کمتری نسبت به پروردگار تعالی خوانده، توبه کند و تصمیم بگیرد نماز بعدیش را با توجه و خشوع بیشتری بخواند که در آیه شریفه ۳۰ از سوره مبارکه رعد، منظور از توبه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از همین جهت می باشد)
۲۸۶يَتُوبُواْکه توبه کنند - که بازگردند ( توبه در اصل به معني بازگشت و رجوع مي باشد و توبه عبد و بنده هميشه در ميان دو توبه از پروردگار تعالي قرار دارد، يکي رجوع و بازگشت پروردگار به او، به اينکه به او توفيق توبه و هدايت دهد و بدين وسيله بنده موفق به استغفار و توبه بگردد و دوم رجوع ديگر پروردگار به او، به اينکه گناهانش را بيامرزد و اين توبه(بازگشت) دوم از سوی پروردگار متعال است. توبه کردن الزامًا طلب مغفرت و آمرزش از گناه نیست بلکه شامل معذرت خواهی از کیفیت پائين عملی صالح نسبت به حد اعلای آن نیز می باشد مثلًا انسان از نمازی که با حضور قلب و توجه کمتری نسبت به پروردگار تعالی خوانده، توبه کند و تصمیم بگیرد نماز بعدیش را با توجه و خشوع بیشتری بخواند که در آیه شریفه ۳۰ از سوره مبارکه رعد، منظور از توبه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از همین جهت می باشد)
۲۸۷يَتُوبُونَتوبه مي کنند - باز مي گردند (توبه در اصل به معني بازگشت و رجوع مي باشد و توبه عبد و بنده هميشه در ميان دو توبه از پروردگار تعالي قرار دارد، يکي رجوع و بازگشت پروردگار به او، به اينکه به او توفيق توبه و هدايت دهد و بدين وسيله بنده موفق به استغفار و توبه بگردد و دوم رجوع ديگر پروردگار به او، به اينکه گناهانش را بيامرزد و اين توبه(بازگشت) دوم از سوی پروردگار متعال است. توبه کردن الزامًا طلب مغفرت و آمرزش از گناه نیست بلکه شامل معذرت خواهی از کیفیت پائين عملی صالح نسبت به حد اعلای آن نیز می باشد مثلًا انسان از نمازی که با حضور قلب و توجه کمتری نسبت به پروردگار تعالی خوانده، توبه کند و تصمیم بگیرد نماز بعدیش را با توجه و خشوع بیشتری بخواند که در آیه شریفه ۳۰ از سوره مبارکه رعد، منظور از توبه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از همین جهت می باشد)
۲۸۸يَتَوَفَّاکُمشما را به تمام و کمال می گیرد- جان شما را مي گيرد -روح شما را مي گيرد (ازمصدر توفي به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندن بطور کامل و چون به هنگام قبض روح، روح که در اصل همه چيز انسان محسوب مي شود گرفته مي شود، از اين کلمه استفاده شده است)
۲۸۹يَتَوَفَّاهُنَّجان آن زنان را مي گيرد(ازمصدر توفي به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندن بطور کامل و چون به هنگام قبض روح، روح که در اصل همه چيز انسان محسوب مي شود گرفته مي شود، از اين کلمه استفاده شده است. در عبارت "حَتَّىٰ يَتَوَفَّاهُنَّ ٱلْمَوْتُ:تا مرگ جانشان را بگیرد"، موت به جای ملک الموت(فرشته ی مرگ) به کار رفته است)
۲۹۰يُتَوَفَّوْنَميرانده مي شوند- به تمام وکمال قبض روح مي شوند (ازمصدر توفي به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندن بطور کامل و چون به هنگام قبض روح، روح که در اصل همه چيز انسان محسوب مي شود گرفته مي شود، از اين کلمه استفاده شده است)
۲۹۱يَتَوَفَّوْنَهُمْآنان را بميرانند - جان آنها را بستانند(ازمصدر توفي به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندن بطور کامل و چون به هنگام قبض روح، روح که در اصل همه چيز انسان محسوب مي شود گرفته مي شود، از اين کلمه استفاده شده است)
۲۹۲يُتَوَفَّيٰميرانده مي شود(ازمصدر توفي به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندن بطور کامل و چون به هنگام قبض روح، روح که در اصل همه چيز انسان محسوب مي شود گرفته مي شود، از اين کلمه استفاده شده است)
۲۹۳يَتَوَفَّیمي ميراند - جان می گیرد (ازمصدر توفي به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندن بطور کامل و چون به هنگام قبض روح، روح که در اصل همه چيز انسان محسوب مي شود گرفته مي شود، از اين کلمه استفاده شده است)
۲۹۴يَتَوَکَّلْتوکّل کند(توکل يعني اختيار خود را در امري به ديگري(وکيل) بدهد ولازمه اش اطاعت کامل از وکيل است.جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است)
۲۹۵يَتَوَکَّلُتوکّل مي کند(توکل يعني اختيار خود را در امري به ديگري(وکيل) بدهد ولازمه اش اطاعت کامل از وکيل است)
۲۹۶يَتَوَکَّلُونَتوکّل مي کنند(توکل يعني اختيار خود را در امري به ديگري(وکيل) بدهد ولازمه اش اطاعت کامل از وکيل است)
۲۹۷يَتَوَلَّکه اعراض کند -که رو گرداند-که کناره گيري کند- که دوست بدارد-که به سرپرستي گيرد(عبارت" وَمَن يَتَوَلَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ" یعنی: و کسی که الله و رسولش و کسانی را که ایمان آوردند را دوست اداره کننده امور و سرپرست و صاحب اختیار خود بگیرد
۲۹۸يَتَوَلَّوْاْکه رو بگردانند - که پشت کنند - که برگردند- روی برگردانده و بی اعتنایی می کنند(در عبارت "وَإِن تُصِبْکَ مُصِيبَةٌ يَقُولُواْ قَدْ أَخَذْنَا أَمْرَنَا مِن قَبْلُ وَيَتَوَلَّوْاْ " چون جواب شرط برای "" شده جزم گرفته است)
۲۹۹يَتَوَلَّوْنَرو مي گردانند- پشت مي کنند - دست مي گيرند - سرپرست، صاحب اختیار و دوست اداره کننده ی امور خود می کنند(کلمه ولي از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت مي‏کند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است، پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست.وليّ هر کس عبارت است از آن شخصي که متولي و عهده‏دار کار او باشد و ولي ميت آن کسي است که به امر او قيام مي‏کند و جانشين او در ارثيه‏اش مي‏شود)
۳۰۰يَتَوَلَّوْنَهُاو را سرپرست، صاحب اختیار و دوست اداره کننده ی امور خود می کنند(کلمه ولي از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت مي‏کند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است، پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست.وليّ هر کس عبارت است از آن شخصي که متولي و عهده‏دار کار او باشد و ولي ميت آن کسي است که به امر او قيام مي‏کند و جانشين او در ارثيه‏اش مي‏شود)
۳۰۱يَتَوَلَّهُمآنان را سرپرست، صاحب اختیار و دوست اداره کننده ی امور خود کند- از آنان پشتیبانی و طرفداری کند(کلمه ولي از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت مي‏کند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است،
پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست. وليّ هر کس عبارت است از آن شخصي که متولي و عهده‏دار کار او باشد و ولي ميت آن کسي است که به امر او قيام مي‏کند و جانشين او در ارثيه‏اش مي‏شود. در عبارت"وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنکُمْ فَأُوْلَـٰئِکَ هُمُ ٱلظَّالِمُونَ" کلمه "يتولهم"در بسیاری از ترجمه ها "آنان را دوست بدارد" ترجمه شده و از آن نتیجه گیری شده که گهر کس ظالمی را دوست بدارد خودش هم ظالم است" که نتیجه ای اشتباه است که از اشتباه معنی شدن "يَتَوَلَّهُم" ناشی شده است اصل و ریشه این کلمه معنی پشت می دهد همان گونه که " وَلَّیٰ" یعنی "پشت کرد و رو برگرداند" و اگر هم به معنی دوست گرفته می شود به این علت است که دوست از انسان پشتیبانی می کند پس در اصل آیه از "پشتیبانی و طرفداری" از ظالم نهی می کند وگرنه انسان مؤمن همانگونه که پروردگارش همگان را دوست دارد، او نیز همه را دوست دارد و خیرشان را می خواهد: "به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست***عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست(سعدی رحمة الله علیه)")
۳۰۲يَتَوَلَّيٰرو مي گرداند - اعراض مي کند ( در عبارت "ثُمَّ يَتَوَلَّىٰ فَرِيقٌ مِّنْهُم" در اینجا باب تفعّل در جهت "دوري کردن فاعل از ريشه ي فعل" استعمال شده)
۳۰۳يَتَوَلَّيسرپرست، صاحب اختیار و دوست اداره کننده ی امور می شود( درعبارت "هُوَ يَتَوَلَّى ٱلصَّالِحِينَ " در اینجا باب تفعّل در جهت "قبول اثر فعل" استعمال شده)
۳۰۴يَتِيميتيم (يتيم به معناي کودک پدر مرده است و به کودکي که مادرش مرده باشد، يتيم نمي گويند، بعضي گفته‏اند : يتيم در انسانها از طرف پدر و در ساير حيوانات از طرف مادر است)
۳۰۵يَتِيمَيْنِدو يتيم (يتيم به معناي کودک پدر مرده است و به کودکي که مادرش مرده باشد، يتيم نمي گويند، بعضي گفته‏اند : يتيم در انسانها از طرف پدر و در ساير حيوانات از طرف مادر است)
۳۰۶يَتِيهُونَسرگردان هستند("قَالَ فَإِنَّهَا مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِي ٱلْأَرْضِ فَلَا تَأْسَ عَلَى ٱلْقَوْمِ ٱلْفَاسِقِينَ (مائده۲۶): (پروردگار)گفت: "پس به همین دلیل به یقین این سرزمین مقدس تا چهل سال بر آنان حرام شده است، در زمین سرگردان می شوند پس بر قوم فاسق و نافرمان تأسف مخور(گاهی در زندگی، پروردگار فرصت و نعمتی را به انسان عرضه می کند و مقرر می کند که در عوض اندک تلاشی او را از آن نعمت بهره مند سازد و اگر با ناسپاسی آن فرصت را از دست بدهد، روزگاری خواهد آمد که آرزوی تکرار آن فرصت را کند همان گونه که پروردگار که وعده اش همیشه راست و محقق شدنی است به بنی اسرائیل وعده تسلط و مالکیت بر سرزمین مقدس را داد، در عوض اندک جهاد و تلاشی، ولی آنان با ناسپاسی و سستی، خود را از این نعمت محروم کردند و کار به جایی کشید که چهل سال در پی آن سرزمین در بیابان می گشتند ولی آن را پیدا نمی کردند از صبح تا شام در بیابان می چرخیدند و صبحگاه با ناباوری می دیدند که در همان جای اولشان قرار دارند و در طی این چهل سال روزی نبود که آرزوی تکرار فرصت از دست رفته را نداشته باشند. به همین جهت امام علی علیه السلام فرموده اند:" فرصت ها چون ابرها مى گذرند ، پس فرصت هاى خیر را غنیمت شمارید")")
۳۰۷يُثْبِتُثابت و پا بر جا مي کند("يَمْحُواْ ٱللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ ٱلْکِتَابِ": الله هرچه را بخواهد محو می کند و ثابت و پا برجا می نماید(نابودی و محو هر چیز یا ایجاد و استحکام و پا برجا شدن آن در هر لحظه در تمام هستی به اراده پروردگار بستگی دارد نابودی و محو هر چیز یا ایجاد و استقرار و پا برجا شدنش در هر زمان و مکان به اراده پروردگار بستگی دارد به عنوان مثال حکومت فرعون که در اوج قدرت و ثبات بود را به یک لحظه محو و نابود ساخت و در همان لحظه موسی و قومش که خود را در یک قدمی نابودی می دیدند را وارث مُلک آنها نمود و این بر خلاف عقیده باطل برخی از جمله یهودیان است که پروردگار پس از خلقت جهان آن را به حال خود رها کرده و در امور آن تأثیری نمی گذارد مثل ساعتی که کوکش کرده اند و به کارش ادامه می دهد) و فقط اصل و اساس کتاب نزد اوست.
امام صادق علیه السلام در مورد این آیه مثالی زده اند به این مضمون که مثلاً پروردگار به بنی اسرائیل فرمود که داخل سرزمین مقدس شوید ولی پس از نافرمانی و بهانه جویی آنها این فرمانش را محو و بی اثر کرد و پس از چهل سال سرگردانی آن را برای فرزندانشان ثابت و مقرر فرمود و همچنین مثالی در مورد صله رحم که شخص که عمرش رو به اتمام است با صله رحم پروردگار مدتی را به عمرش اضافه می کند و یا بر عکس با قطع رحم از عمر مقرر کسی می کاهد)
۳۰۸يُثَبِّتْاستوار ميسازد - ثابت مي کند
۳۰۹يُثَبِّتَتا ثابت قدم کند - تا استوار کند
۳۱۰يُثَبِّتُثابت قدم مي کند - استوار مي کند
۳۱۱يُثْبِتُوکَتا تو را حبس کنند ( اثبات در اصل به معني حبس است)
۳۱۲يُثْخِنَتا آرامش و قرار گيرد - تا استحکام يابد (از کلمه ثِخَن به معني غلظت و بي رحمي است و اثخان کسي به معني بازداشتن و مانع حرکت وجنبش او شدن است مثلاً با کشتن او. در عبارت "مَا کَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَکُونَ لَهُ أَسْرَيٰ حَتَّيٰ يُثْخِنَ فِي ٱلْأَرْضِ: سزاوار نیست که پیامبر برایش اسیرانی باشد تا اینکه در زمین استحکام یابد" منظور از اثخان رسول(صلی الله علیه و آله و سلّم) در زمین این است که دینش در بین مردم مانند چیزی که از شدت غلیظی منجمد شده، ثابت و پابرجا شود بعد از رقیقی و روانی که همراه با خطر نابودی بود. در این آیه اشاره به این موضوع دارد که تا وقتی حکومت پیامبران پابرجا نشده به دنبال اسیر گرفتن نباشند چون آزاد کردنش در برابر گرفتن فدیه، انگیزه او و طائفه اش را برای مقابله با مسلمانان و جبران ضرر مالی که به آنها رسیده، را بیشتر می کند و در نهایت، ادامه این کار باعث نابودی حکومت نوپای آنان می شود ولی وقتی که حکومت دینی استحکام یافت به قسمی که آزاد کردن اسرا ضرری نداشت از دشمن اسیر بگیرند و اسیران را در قبال گرفتن فدیه آزاد کنند)
۳۱۳يَثْرِبَنام قديم شهر مدينه (کلمه يثرب نام قديمي مدينه طيبه است، قبل از ظهور اسلام اين شهر را يثرب مي‏خواندند، بعد از آنکه رسول خدا (صلي‏ الله‏ عليه‏ و آله ‏و سلّم) به اين شهر هجرت کردند نامش را مدينة الرسول نهادند و سپس کلمه رسول را از آن حذف کرده و به مدينه مشهور گرديد)
۳۱۴يَثْقَفُوکُمْکه شما را ببينند وبه شما دست يابند - که به شما چيره گردند(اصلش از ثقف ثقافه که معنايش اين است که فلاني برخورد و يافت. جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي است)
۳۱۵يَثْنُونَ صُدُورَهُمْسینه هایشان خم می کنند(منظور این است که برای اینکه شناخته نشوند خم می شوند تا دیده نشوند. کلمه يثنون مصدر ثني به معناي تا کردن و خم نمودن است و نيز به معناي ارتباط دادن اجزای چیزی به یکدیگر است. وقتي بخواهند بگويند فلاني را از فلان يا فلان عمل منصرف کردم مي‏گويند حرف اضافه "عن" را بعد از آن می آورند: ثنيته عن کذا. از همین ریشه کلمه اثنان به معنای دو است، چون دومي از هر چيز عطف به اولي آن مي‏شود و به سوي آن برگردانده مي‏شود: ثناء هم که به معناي مدح است از اين باب است، زيرا در مدح و ستودن، فضايل شخص ممدوح را يکي يکي ذکر مي‏کنند، دومي را به اولي و سومي را به دومي عطف مي‏نمايند و کلمه استثناء نيز از همين باب است، چون در استثناء نظر خود را به جمله قبل بر مي‏گرداني و افرادي را از آن استثناء مي‏کني)
۳۱۶يُجَادِلُمجادله مي کند- با اصرار و پافشاری بحث و گفتگومی کند(مجادله: اصرار در بحث و گفتگو و پافشاري کردن در يک مساله براي غالب شدن در رأي است)
۳۱۷يُجَادِلُ ٱللَّهَ عَنْهُمْدر برابر خدا از آنها دفاع مي کند(مجادله: اصرار در بحث و گفتگو و پافشاري کردن در يک مساله براي غالب شدن در رأي است)
۳۱۸يُجَادِلُنَابا ما مجادله مي کند - با ما با اصرار و پافشاری بحث و گفتگو می کند(مجادله: اصرار در بحث و گفتگو و پافشاري کردن در يک مساله براي غالب شدن در رأي است)
۳۱۹يُجَادِلُوکُمْتا با شما مجادله کنند-تا با شما با اصرار و پافشاری بحث و گفتگو کنند (مجادله: اصرار در بحث و گفتگو و پافشاري کردن در يک مساله براي غالب شدن در رأي است)
۳۲۰يُجَادِلُونَمجادله مي کنند- با اصرار و پافشاری بحث و گفتگو می کنند(مجادله: اصرار در بحث و گفتگو و پافشاري کردن در يک مساله براي غالب شدن در رأي است)
۳۲۱يُجَادِلُونَکَبا تو مجادله مي کنند- با تو با اصرار و پافشاری بحث و گفتگو می کنند(مجادله: اصرار در بحث و گفتگو و پافشاري کردن در يک مساله براي غالب شدن در رأي است)
۳۲۲يُجَاهِدُبرای دفاع(در برابر دشمنان) جهد و کوشش بسيار مي کند- کوشش می کند(کلمه جهاد به معناي جهد و کوشش بسیاردر دفع دشمن است و در مورد دفاع کردن در جنگ استفاده می شود به این دلیل که مصدر باب مفاعلة است که انجام دوطرفه فعل را می رساند از این جهت که در برابر جهاد و تلاش دشمن برای تسلط بر آنها، آنان نیز برای مقابله جهاد و تلاش می کنند)
۳۲۳يُجَاهِدُواْکه برای دفاع(در برابر دشمنان) جهد و کوشش بسيار کنند(کلمه جهاد به معناي جهد و کوشش بسیاردر دفع دشمن است و در مورد دفاع کردن در جنگ استفاده می شود به این دلیل که مصدر باب مفاعلة است که انجام دوطرفه فعل را می رساند از این جهت که در برابر جهاد و تلاش دشمن برای تسلط بر آنها، آنان نیز برای مقابله جهاد و تلاش می کنند)
۳۲۴يُجَاهِدُونَبرای دفاع(در برابر دشمنان) جهد و کوشش بسيار مي کنند(کلمه جهاد به معناي جهد و کوشش بسیاردر دفع دشمن است و در مورد دفاع کردن در جنگ استفاده می شود به این دلیل که مصدر باب مفاعلة است که انجام دوطرفه فعل را می رساند از این جهت که در برابر جهاد و تلاش دشمن برای تسلط بر آنها، آنان نیز برای مقابله جهاد و تلاش می کنند)
۳۲۵يَجْأَرُونَناله و فرياد مي کنند
۳۲۶يُجْبَيٰبرگزیده و دستچین مي شود(اجتباء در اصل به معناي جمع کردن است و ليکن نه هر جمع کردني بلکه جمع کردني همراه با برگزيدن و انتخاب کردن. "وَقَالُواْ إِن نَّتَّبِعِ ٱلْهُدَىٰ مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنَا أَوَلَمْ نُمَکِّن لَّهُمْ حَرَمًا ءَامِنًا يُجْبَىٰ إِلَيْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَيْءٍ رِزْقًا مِن لَّدُنَّا وَلَـٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ(قصص۵۷): بر همین اساس(همین موضوع که کسانی که به دنبال هدایت نیستند به دنبال بهانه ای می گردند تا هدایتی که به آنها عرضه می شود را نپذیرند) گفتند: "اگر ما از آن هدایت(قرآن کریم) پیروی کنیم از سرزمینمان ربوده می شویم(خطف به معناي قاپيدن چيزي به سرعت و دزديدن آن است و منظورشان از به کار بردن این کلمه این بود که اگر قرآن را قبول کنیم بهانه ای می شود تا بت پرستان اطراف مکه ما را به یک چشم بر هم زدن از روی زمین محو و نابود کنند)"آیا برای آنها به صورت حرمی امن امکانات ندادیم به شکلی که به سوی آن(مکه) ثمرات و محصولات هر چیزی برگزیده و دستچین مي شود(اجتباء در اصل به معناي جمع کردن است ولي نه هر جمع کردني بلکه جمع کردني همراه با برگزيدن و انتخاب کردن) به عنوان رزقی از نزد ما(مگر همین رونق و امنیت مکه را پروردگار تعالی به آن نداده که بهترین
محصولات دنیا به سمت آن سرازیر می شود. در واقع به آنها طعنه می زند که آن امنیت و آسایشی که برای حفظش از ایمان آوردن به قرآن کریم، خودداری می کنید را مگر همان صاحب قرآن به سرزمینتان نداده. هم اکنون هم با اینکه مکه در منطقه ای بیابانی قرار دارد بهترین محصولات و میوه ها از همه جای دنیا در آن به فراوانی یافت می شود لطفی که پروردگار تعالی در اجابت دعای حضرت ابراهیم علیه السلام که در آیه شریفه ۳۷ سوره مبارکه ابراهیم نقل شده، به این سرزمین نموده است. امروزه نیز بسیاری با اینکه می دانند قرآن کریم، همان حقّ است از ترس طرد شدن یا لطمه خوردن از دیگران به آن عمل نمی کنند و فراموش کرده اند که آنچه را هم اکنون دارند و برای حفظش تلاش می کنند را صاحب
همین قرآن به آنها داده و حفظ آن دارایی ها هم فقط به اراده اوست) ولی به یقین اکثرشان نمی دانند(عادت حکومتهای ظالم و فاسد است که هر از گاهی با فریب و رشوه، تجمعها و تظاهراتی ترتیب دهند و از شلوغی و کثرت جمعیت این را به اثبات برسانند که ما بر حقّیم. کافیست کلمه "أَکْثَر" را در قرآن کریم جستجو کنیم تا دریابیم در قرآن کریم شصت و شش بار به این واقعیت تلخ اشاره شده است که اکثر مردم نه ایمان می آورند و نه خیر وصلاحشان را می دانند و نه عقلشان را به کار می بندد و نه شاکر و مطیع پروردگار خویشند پس بر اساس قرآن کریم اغلب همرنگ اکثریت شدن نشانه حقانیت نیست و ضرب المثل "خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو" مورد استفاده اش، عمومی نمی باشد مثلًا اغلب در مورد طرز لباس پوشیدن درست است چون بهتر است انسان لباسش معمولی باشد تا انگشت نما نشود ولی در بسیاری از موارد این ضرب المثل درست نیست به عنوان مثال در جامعه امروز ما اکثرًا نماز نمی خوانند، دروغ می گویند و ظلم می کنند و همرنگی با اکثریت در این گونه موارد حاصلش، بدبختی و شقاوت دنیا و آخرت است)")
۳۲۷يَجْتَبِيبر مي گزيند (اجتباء در اصل به معناي جمع کردن است و ليکن نه هر جمع کردني بلکه جمع کردني همراه با برگزيدن و انتخاب کردن. مانند جمله "فاجتبيه ربه" که اجتباء و برگزيدن يک بنده توسط خداوند به اين معني است که او را به فيض الهي خود اختصاص داده در نتيجه انواع نعمت‏ها خود به خود و بدون زحمت به سويش سرازير گردد)
۳۲۸يَجْتَبِيکَتو را برمی گزيند(اجتباء در اصل به معناي جمع کردن است و ليکن نه هر جمع کردني بلکه جمع کردني همراه با برگزيدن و انتخاب کردن. مانند جمله "فاجتبيه ربه" که اجتباء و برگزيدن يک بنده توسط خداوند به اين معني است که او را به فيض الهي خود اختصاص داده در نتيجه انواع نعمت‏ها خود به خود و بدون زحمت به سويش سرازير گردد)
۳۲۹يَجْتَنِبُونَاجتناب مي کنند - دوري مي کنند(جنب در اصل به معني پهلوست وبه صورت استعاره آنچه کنار پهلو قرار مي گيرد ولی استعمالش دربرخی اوزان باعث می شود که معنی اش متضاد گردد)
۳۳۰يَجْحَدُانکار مي کند(کلمه جحد به معناي انکار زبانی چيزي است که در دل به حق بودن آن یقین دارند)
۳۳۱يَجْحَدُونَانکار مي کنند(کلمه جحد به معناي انکار زبانی چيزي است که در دل به حق بودن آن یقین دارند)
۳۳۲يَجِدِمي يابد (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است و حرکت گرفتن دال به دليل تقارنش با حرف ساکن بعدي يا تشديد دار کلمه بعدي است)
۳۳۳يَجِدْمي يابد (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۳۳۴يَجِدُونَمي يابند
۳۳۵يَجِدُونَهُاورا مي يابند
۳۳۶يُجِرْکُمشما را پناه دهد(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۳۳۷يَجُرُّهُاو را مي کشيد
۳۳۸يَجْرِيروان است - ميرود ( به حالت جريان داشتن)
۳۳۹يُجْزَجزا داده مي شود (کلمه جزاء در اصل به معناي بي نيازي و کفايت است واصطلاحاً به عنوان پاداش متناسب باعمل از این رو که این پاداش از جهت جبران عملی که انجام شده کفایت می کند. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۳۴۰يُجْزَاهُبه او جزا داده مي شود (کلمه جزاء در اصل به معناي بي نيازي و کفايت است واصطلاحاً به عنوان پاداش متناسب باعمل از این رو که این پاداش از جهت جبران عملی که انجام شده کفایت می کند. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۳۴۱يُجْزَوْنَجزا داده مي شوند (کلمه جزاء در اصل به معناي بي نيازي و کفايت است واصطلاحاً به عنوان پاداش متناسب باعمل از این رو که این پاداش از جهت جبران عملی که انجام شده کفایت می کند. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۳۴۲يَجْزِيجزا مي دهد (کلمه جزاء در اصل به معناي بي نيازي و کفايت است واصطلاحاً به عنوان پاداش متناسب باعمل از این رو که این پاداش از جهت جبران عملی که انجام شده کفایت می کند. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۳۴۳يَجْزِيَکه جزا دهد (کلمه جزاء در اصل به معناي بي نيازي و کفايت است واصطلاحاً به عنوان پاداش متناسب باعمل از این رو که این پاداش از جهت جبران عملی که انجام شده کفایت می کند. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۳۴۴يَجْزِيَکَتا به تو جزا دهد - تا به تو مزد دهد (کلمه جزاء در اصل به معناي بي نيازي و کفايت است واصطلاحاً به عنوان پاداش متناسب باعمل از این رو که این پاداش از جهت جبران عملی که انجام شده کفایت می کند. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۳۴۵يَجْزِيَهُمْکه جزايشان دهد (کلمه جزاء در اصل به معناي بي نيازي و کفايت است واصطلاحاً به عنوان پاداش متناسب باعمل از این رو که این پاداش از جهت جبران عملی که انجام شده کفایت می کند. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۳۴۶يَجْزِيَهُمُکه جزايشان دهد (حرکت گرفتن ميم به دليل تقارنش با حرف ساکن بعدي يا تشديد دار کلمه بعدي است. کلمه جزاء در اصل به معناي بي نيازي و کفايت است واصطلاحاً به عنوان پاداش متناسب باعمل از این رو که این پاداش از جهت جبران عملی که انجام شده کفایت می کند. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۳۴۷يَجْعَلُقرار مي دهد (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۳۴۸يَجْعَلَکه قرار مي دهد (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۳۴۹يَجْعَلْقرار مي دهد (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است.جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۳۵۰يَجْعَلُکُمْشما را قرار مي دهد (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۳۵۱يَجْعَلُونَقرار مي دهند (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۳۵۲يَجْعَلُوهُکه او را قرار دهند (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۳۵۳يَجْعَلَهُکه آن را قرار دهد (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۳۵۴يَجْعَلْهُاو را قرار می دهد (در عبارت "مَن يَشَأْ يَجْعَلْهُ عَلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ " جزمش به دلیل جواب واقع شدن برای شرط قبل از خود است. جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۳۵۵يَجْعَلُهُآن را قرار مي دهد (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۳۵۶يَجْمَحُونَشتابان وبدون توجه به راست و چپ و بي وقفه گذر مي کردند (از کلمه جماح به معني رد شدن و عبور کردن عابر به سرعت و بدون توجه به راست و چپ خود و بدون اينکه چيزي او را از حرکت باز بدارد)
۳۵۷يَجْمَعُجمع مي کند
۳۵۸يَجْمَعُکُمْشما را جمع مي کند
۳۵۹يَجْمَعَنَّکُمْقطعاً شما را جمع مي کند
۳۶۰يَجْمَعُونَجمع مي کنند - گردآوري مي کنند
۳۶۱يَجْهَلُونَجهالت وناداني مي ورزند- نادانند
۳۶۲يُجِيبُاجابت مي کند
۳۶۳يُجِيرُپناه مي دهد(اصل این کلمه از "جوار" به معنی همسایگی است و از آنجا که قاعدتًا هر موجودی که دیگری را به همسایگی پذیرفته از آن در برابر خطرات حمایت می کند معنای پناه دادن گرفته است)
۳۶۴يُحَاجُّوکُمْکه با شما بگو مگو کنند-که برای شما دلیل بیاورند
۳۶۵يُحَاجُّونَدليل مي آورند - بگو مگو مي کنند
۳۶۶يُحَادِدِدشمني و مخالفت لجوجانه کند(از ريشه محادة به معني تجاوز با مخالفت٬منع کردن و خودداري نمودن وشدت غضب است به حدي که عقل و تدبير آدمي را از بين ببرد . جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است و حرکت گرفتن دال به دليل تقارنش با حرف ساکن بعدي يا تشديد دار کلمه بعدي است)
۳۶۷يُحَادُّونَمخالفت مي کنند(از ريشه محادة به معني تجاوز با مخالفت٬منع کردن و خودداري نمودن وشدت غضب است به حدي که عقل و تدبير آدمي را از بين ببرد)
۳۶۸يُحَادُّونَمخالفت مي کنند(از ريشه محادة به معني تجاوز با مخالفت٬منع کردن و خودداري نمودن وشدت غضب است به حدي که عقل و تدبير آدمي را از بين ببرد)
۳۶۹يُحَارِبُونَمي جنگند
۳۷۰يُحَاسَبُاز او به دقّت بسیار حساب کشيده مي شود(محاسبه: حساب نمودن با دقّت بسیار)
۳۷۱يُحَاسِبْکُم بِهِشما را بر اساس آن محاسبه مي کند(محاسبه: حساب نمودن با دقّت بسیار)
۳۷۲يُحَاطَ بِکُماحاطه شُديد (همه راهها به رويتان بسته شد و راه چاره ای نداشتید)
۳۷۳يُحَافِظُونَمحافظت دارند - محافظت مي کنند (با توجه به معاني باب مفاعله محافظت، حفظ کردني همه جانبه و با ياري گرفتن و همکاري با ديگران است)
۳۷۴يُحَاوِرُهُبا اوگفت و گو مي کرد(محاورة به معناي مخاطبه و رو در روي يکديگر گفت و شنود کردن است)
۳۷۵يُحِبُّدوست دارد
۳۷۶يُحْبِبْکُمُتا شما را دوست بدارد
۳۷۷يُحْبَرُونَبه شادي وسروربسيارمي پردازند(شادي وسروري که آثارش در چهره نمايان باشد)
۳۷۸يَحْبِسُهُآن را باز مي دارد - آن را حبس مي کند - مانع وقوع آن می شود
۳۷۹يَحْبَطَنَّقطعاً باطل و بي اثرمي شود - قطعاً تباه مي شود (حبط به معني باطل شدن وبي تأثير شدن عمل است به قولي اصلش از حَبَط به معني پرخوري حيوان است به نحوي که موجب آزارياهلاکش شود)
۳۸۰يُحِبُّونَدوست دارند
۳۸۱يُحِبُّونَهُدوستش دارند
۳۸۲يُحِبُّونَهُمْآنان را دوست دارند
۳۸۳يُحِبُّهُمْآنان را دوست دارد
۳۸۴يُحْدِثُحادث شود - پديد آيد ( حادث شدن : پديد آمدن حالتي جديد و نو)
۳۸۵يَحْذَرُمي ترسد - دوري مي جويد
۳۸۶يُحَذِّرُکُمُشما را مي ترساند - شما را بر حذر مي دارد (حرکت گرفتن ميم به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد است)
۳۸۷يَحْذَرُونَمي ترسند - دوري مي جويند(کَانُواْ يَحْذَرُونَ: حذر و دوری می کردند)
۳۸۸يُحَرِّفُونَتحريف مي کنند (تحريف کلام به اين است که جاي کلمات يا جملات را تغيير مي‏دهند و پس و پيش مي‏کنند و يا آنکه بعضي از کلمات و جملات را به کلي مي‏اندازند و يا به اين که کلمات و جملاتي از خود به آن کلام اضافه مي‏کنند)
۳۸۹يُحَرِّفُونَهُآن را تحريف مي کنند (تحريف کلام به اين است که جاي کلمات يا جملات را تغيير مي‏دهند و پس و پيش مي‏کنند و يا آنکه بعضي از کلمات و جملات را به کلي مي‏اندازند و يا به اين که کلمات و جملاتي از خود به آن کلام اضافه مي‏کنند. مثل وقتی به آنان امر شد بگویید "حِطّة : گناه ما را بریز" گفتند: "حِنطة : گندم" یعنی نمی خواهیم گناهمان را بریزی نان و گندممان را زیاد کن کنایه از اینکه مال و ثروتمان را افزایش بده که در این حالت شکل کلمه را تغییر میدادند یا وقتی می گفتند: "راعنا" ولی منظورشان غیر از معنی اصلی کلمه(رعایت ما را بکن) بود (بشنو که پروردگار تو را کر کند) که در این مورد، تحریفشان در مورد معنای برداشت شده از کلمه بود بدون تغییر ظاهر آن و با این حیله به پیامبر صلی الله علیه و آله، ناسزا می گفتند)
۳۹۰يُحَرِّمُحرام مي کند (حرام :ممنوع حکمي يا قهري)
۳۹۱يُحَرِّمُونَحرام مي کنند (حرام :ممنوع حکمي يا قهري)
۳۹۲يُحَرِّمُونَهُحرامش مي کنند(حرام :ممنوع حکمي يا قهري)
۳۹۳يَحْزُنَکه اندوهگين کند (حزن:اندوهي که بر دل سنگيني کند از آنچه واقع شده یا ممکن است در آینده واقع شود)
۳۹۴يَحْزُنُنِيمرا سخت اندوهگين مي کند(حزن:اندوهي که بر دل سنگيني کند از آنچه واقع شده یا ممکن است در آینده واقع شود)
۳۹۵يَحْسَبُمي پندارد
۳۹۶يَحْسَبُونَمي پندارند
۳۹۷يَحْسَبُهُمي پندارد که آن
۳۹۸يَحْسَبُهُمُمي پندارد که آنها
۳۹۹يَحْسُدُونَحسد مي ورزند
۴۰۰يُحْسِنُونَنيکوکاري مي کنند
۴۰۱يُحْشَرَتا بیرون بکشد و گرد هم آورد(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و اجبار است در عباراتی نظیر "إِنَّ رَبَّکَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ: به يقين پروردگار تو همان است که آنان را محشور می کند" به زنده کردن مجدد و بیرون کشیدن آنها از قبرها برای حسابرسی اعمالشان اشاره دارد)
۴۰۲يُحْشَرُمحشور مي شود(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و اجبار است در عباراتی نظیر "إِنَّ رَبَّکَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ: به يقين پروردگار تو همان است که آنان را محشور می کند" به زنده کردن مجدد و بیرون کشیدن آنها از قبرها برای حسابرسی اعمالشان اشاره دارد)
۴۰۳يُحْشَرُواْتا محشور شوند(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و اجبار است در عباراتی نظیر "إِنَّ رَبَّکَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ: به يقين پروردگار تو همان است که آنان را محشور می کند" به زنده کردن مجدد و بیرون کشیدن آنها از قبرها برای حسابرسی اعمالشان اشاره دارد)
۴۰۴يُحْشَرُونَمحشور مي شوند(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و اجبار است در عباراتی نظیر "إِنَّ رَبَّکَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ: به يقين پروردگار تو همان است که آنان را محشور می کند" به زنده کردن مجدد و بیرون کشیدن آنها از قبرها برای حسابرسی اعمالشان اشاره دارد. عبارت "يُحْشَرُونَ عَلَيٰ وُجُوهِهِمْ إِلَيٰ جَهَنَّمَ " يعني : به رو در افتاده به سوي دوزخ محشور مي شوند)
۴۰۵يَحْشُرُهُمْمحشورشان مي کند(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و اجبار است در عباراتی نظیر "إِنَّ رَبَّکَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ: به يقين پروردگار تو همان است که آنان را محشور می کند" به زنده کردن مجدد و بیرون کشیدن آنها از قبرها برای حسابرسی اعمالشان اشاره دارد)
۴۰۶يَحْضُرُونِنزدم حاضر شوند (مخفف"يَحْضُرُونِي")
۴۰۷يَحْفَظْنَحفظ کنند(حفظ:ضبط کردن صورت آن چيزي است که براي ما معلوم شده است، به طوري که هيچ دگرگوني و تغييري در آن پيدا نشود)
۴۰۸يَحْفَظُواْتا حفظ کنند(حفظ:ضبط کردن صورت آن چيزي است که براي ما معلوم شده است، به طوري که هيچ دگرگوني و تغييري در آن پيدا نشود)
۴۰۹يَحْفَظُونَهُاورا حفظ مي کنند(حفظ:ضبط کردن صورت آن چيزي است که براي ما معلوم شده است، به طوري که هيچ دگرگوني و تغييري در آن پيدا نشود)
۴۱۰يُحْفِکُمْبه شما اصرار کند (از مصدر احفاء به معناي اجهاد و تحميل مشقت است)
۴۱۱يُحِقَّتا ثابت کند - تا محقق کند - تا به کرسي نشاند( از حق به معنی قضاوت و حکمی ثابت که از سوی پروردگار متعال صادر شده و آن را حتمي کرده باشد به عبارت دیگر حقّ، سخن و فرمان الهی است که ذره ای با درستی و واقعیت اختلاف ندارد و هر عمل یا سخنی که برخلاف رضای الهی باشد ،"ناحق" است)
۴۱۲يَحِقَّکه ثابت شود - که محقق شود ( از حق به معنی قضاوت و حکمی ثابت که از سوی پروردگار متعال صادر شده و آن را حتمي کرده باشد به عبارت دیگر حقّ، سخن و فرمان الهی است که ذره ای با درستی و واقعیت اختلاف ندارد و هر عمل یا سخنی که برخلاف رضای الهی باشد ،"ناحق" است)
۴۱۳يُحِقُّثابت مي کند -محقق مي کند - به کرسي مي نشاند( از حق به معنی قضاوت و حکمی ثابت که از سوی پروردگار متعال صادر شده و آن را حتمي کرده باشد به عبارت دیگر حقّ، سخن و فرمان الهی است که ذره ای با درستی و واقعیت اختلاف ندارد و هر عمل یا سخنی که برخلاف رضای الهی باشد ،"ناحق" است)
۴۱۴يَحْکُمَکه حکم کند (حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا یا قضاوت برای پایان دادن به اختلافات است و درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً "، علم به معارف حقه الهي و کشف حقايقي که در پرده غيب و از نظر عادي پنهان است، مي‏باشد)
۴۱۵يُحْکِمُاستوار مي سازد - محکم مي کند (حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا یا قضاوت برای پایان دادن به اختلافات است و درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً "، علم به معارف حقه الهي و کشف حقايقي که در پرده غيب و از نظر عادي پنهان است، مي‏باشد)
۴۱۶يَحْکُمُحکم مي کند (حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا یا قضاوت برای پایان دادن به اختلافات است و درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً "، علم به معارف حقه الهي و کشف حقايقي که در پرده غيب و از نظر عادي پنهان است، مي‏باشد)
۴۱۷يَحْکُمَانِآن دو حکم کنند(حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا یا قضاوت برای پایان دادن به اختلافات است و درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً "، علم به معارف حقه الهي و کشف حقايقي که در پرده غيب و از نظر عادي پنهان است، مي‏باشد)
۴۱۸يُحَکِّمُوکَکه تو را به داوري بپذيرند - که تو را حکم قرار دهند (حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا یا قضاوت برای پایان دادن به اختلافات است و درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً "، علم به معارف حقه الهي و کشف حقايقي که در پرده غيب و از نظر عادي پنهان است، مي‏باشد)
۴۱۹يَحْکُمُونَحکم مي کنند(حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا یا قضاوت برای پایان دادن به اختلافات است و درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً "، علم به معارف حقه الهي و کشف حقايقي که در پرده غيب و از نظر عادي پنهان است، مي‏باشد)
۴۲۰يُحَکِّمُونَکَتورا حَکَم قرار دهند(حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا یا قضاوت برای پایان دادن به اختلافات است و درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً "، علم به معارف حقه الهي و کشف حقايقي که در پرده غيب و از نظر عادي پنهان است، مي‏باشد)
۴۲۱يَحِلَّکه حلول کند - که فرود آید(حلول به معناي اقامت و استقرار در مکان است و اصلش ازکلمه حل به معناي باز کردن گره است چون برای اقامت گره بارشان را باز می کردند. "يَحِلُّ عَلَيْهِ" یعنی "بر سر او نازل می شود")
۴۲۲يَحِلُّحلول مي کند(حلول به معناي اقامت و استقرار در مکان است و اصلش ازکلمه حل به معناي باز کردن گره است چون برای اقامت گره بارشان را باز می کردند)
۴۲۳يُحِلُّحلال مي کند(اصلش ازکلمه حل به معناي باز کردن گره است)
۴۲۴يَحْلِفَنَّکه به جديت سوگند مي خورد
۴۲۵يَحْلِفُونَسوگند مي خورند
۴۲۶يَحْلِلْفرود آيد- حلول کند(حلول به معناي اقامت و استقرار در مکان است و اصلش ازکلمه حل به معناي باز کردن گره است چون برای اقامت گره بارشان را باز می کردند،جزمش براي اين است که شرط شده براي جمله بعدي)
۴۲۷يُحِلُّواْحلال مي کنيد(اصلش ازکلمه حل به معناي باز کردن گره است)
۴۲۸يُحَلَّوْنَآراسته مي شوند (مضارع مجهول از باب تفعيل است و مصدر آن تحليه است و تحليه به معناي خودآرايي است)
۴۲۹يُحِلُّونَهُآن را حلال مي کنند(اصلش ازکلمه حل به معناي باز کردن گره است)
۴۳۰يُحْمَدُواْکه ستايش شوند (حمد:ثنا و ستايش در برابر عمل زیبایی است که ثنا شونده باختيار خود انجام داده)
۴۳۱يَحْمِلُحمل مي کند
۴۳۲يَحْمِلُنَّقطعاً حمل مي کند
۴۳۳يَحْمِلْنَهَاکه آن را به عهده بگيرند
۴۳۴يَحْمِلُواْکه حمل کنند - که به دوش بکشند
۴۳۵يَحْمِلُونَحمل مي کنند ( منظور از عبارت "ٱلَّذِينَ يَحْمِلُونَ ٱلْعَرْشَ، کسانيکه عرش را حمل مي کنند" آن بندگان مقربيست که فرامين الهي که اداره کننده جزء جزء آفرينش است و از علم بي انتهاي او نشأت گرفته، را در اجزاء عالم توزيع و به دست عاملان اجراي آن مي سپارند. در روز قيامت طبق فرموده ي خداي تعالي حاملان عرش هشت نفر مي باشند"يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ " و طبق روایتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هم اکنون حاملان عرش چهار نفرند و در روز قیامت به هشت نفر افزایش می یابند بنا به روایات دیگر آن چهار نفری که به حاملان عرش در روز قیامت اضافه می گردند حضرات محمد، علی، حسن و حسین صلوات الله و سلامه علیهمند)
۴۳۶يَحْمُومٍدود سياه
۴۳۷يُحْمَيٰبه شدت داغ شود(ازکلمه احماء به معناي داغ کردن هر چيز است به طوري که حس آدمي از احساس آن ناراحت شود، و"يحمي عليها" اين معنا را مي دهد که آتش بر روي آن چيز افروخته مي‏شود تا داغ گردد)
۴۳۸يَحُولُحائل است(حائل یعنی چیزی که در فاصله میان دوچیز دیگر قرار گرفته است. در عبارت "وَٱعْلَمُواْ أَنَّ ٱللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ ٱلْمَرْءِ وَقَلْبِهِ : و بدانید که الله حائل بین شخص و قلبش می باشد" منظور این است که تا پروردگار نخواهد محبت و اعتقاد به چیزی وارد قلب کسی نمی شود. به فرموده امام صادق علیه السلام "وَٱعْلَمُواْ أَنَّ ٱللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ ٱلْمَرْءِ وَقَلْبِهِ" یعنی تا پروردگار نخواهد محبت امام علی علیه السلام وارد قلب کسی نمی شود(پروردگار این محبت را به هر کسی که شایستگی آن را دارد، عطا می کند). در روایتی دیگر عبارت "مَا يُحْيِيکُمْ: آنچه شما را زنده می کند" به "بهشت" تفسیر شده است چون در آنجا مرگ نیست)
۴۳۹يَحِيفَکه ستم کند
۴۴۰يَحْيَیٰنام يکي از پيامبران الهي و فرزند حضرت زکريا علي نبينا وعليهم السلام ((يحيي (عليه‏السلام) از مبلغين دين عيسي (عليه‏السلام) بوده ودر قرآن کریم اورا "مُصَدِّقاً بِکَلِمَةٍ مِّنَ ٱللَّهِ وَسَيِّداً وَحَصُوراً وَنَبِيّاً مِّنَ ٱلصَّالِحِينَ"منظور از کلمه همان عيسي مسيح است پس حضرت یحیی تصدیق کننده ی حضرت مسیح علیهما السلام بوده و کلمه سيد به معناي کسي است که زمامدار امور سواد (سیاهی، جمعیت بسیار)مردم و جماعت آنان باشد و امور زندگي و معاش آنان را در دست داشته باشد و يا حداقل زمام امور مردم در فضيلتي از فضائل پسنديده‏شان را در دست داشته باشد ، اين معناي اصلي کلمه است ، ولي بعدها در مورد هر چيز بزرگتر استعمال شد و شريف هر قومي را سيد آن قوم ناميدند و اين از آن جهت بوده که زمامداري همواره مستلزم شرافت و احترام است ، حال يا به دلیل حکمراني در مردم يا به دلیل داشتن مال بيشتر و يا به خاطر فضيلتي ديگر
از بیان صفت "حصور" برای حضرت یحیی در قرآن کریم می توان احتمال داد که آن حضرت ازدواج نکرده است البته این کلمه به معنی نگاهدارنده خود از خواهشهای نفسانی، نیز می باشد. در روایات آمده که پادشاه زمان یحیی عاشق یکی از محارم خود شد وتصمیم گرفت با او ازدواج کند و چون حضرت یحیی مخالفت نمود به دستور پادشاه سر او را از بدنش جدا نمودند شباهتهای بین حضرت یحیی و امام حسین علیه السلام بسیار است از جمله اینکه نام هر دو قبل از آنها بی سابقه بود و اینکه هر دو در راه پروردگار سرشان از تن جدا شد)
۴۴۱يَحْيَیٰزندگي مي کند(عبارت "لِّيَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَيِّنَةٍ وَيَحْيَيٰ مَنْ حَيَّ عَن بَيِّنَةٍ" يعني : تا هلاک گردد هر كه هلاك شد از از روي دليلي روشن و زندگی کند هر كه زنده ماند از روي دلیلی روشن(با این شرائط روبرو شدن مسلمانان با لشکر کفار در جنگ بدر، پیروزی مسلمانان جز با معجزه الهی ممکن نبود و این ماجرا اتمام حجتی برای هر دو طرف بود پس قبل از انتخاب هلاکت و زندگی ابدی توسط آنان به وضوح هر یک از دو راه برای طرفین مشخص شده بود) )
۴۴۲يُحْيِيَکه زنده کند
۴۴۳يُحْيِيزنده مي کند - زندگي مي بخشد
۴۴۴يُحْيِيکُمْبه شما زندگي مي بخشد
۴۴۵يُحْيِينِمرا زنده مي کند - مرا زندگي مي بخشد (مخفف"يُحْيِينِي")
۴۴۶يُحْيِيهَاآن را زنده مي کند
۴۴۷يُخَادِعُونَبه شکلی شدید و ماهرانه نيرنگ مي کنند (از خدعه به معنی نوعی نیرنگ است که هم می تواند برای هدفی خیر استفاده شود و هم هدفی شرّ و مخادعة به معناي بسيار خدعه کردن و خدعه‏ هاي سخت کردن یا خدعه‏ هاي شديد و ماهرانه‏ کردن است)
۴۴۸يَخَافُمي ترسد (خوف:انتظار ضرر. در عباراتی نظیر "وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ: و برای هر کس که از مقام پروردگارش ترسید دو بهشت است"، در واقع ترس از پروردگار ترس از خود است ترس از اينکه نفست تو را وادار به نافرماني از آن مهرباني کند که هر چه داري از اوست و در نتيجه از رحمت خاصش بي نصيب شوي همچنین ترس از مقام پروردگار توجه به ناچیزی خود در برابر عظمت بی انتهای پروردگار است که باعث شرم از ارتکاب گناه می شود. "خوف" انتظار ضرر و شرّی است که باعث می گردد برای جلوگیری از آن شرّ و ضرر انسان دست به کاری بزند و "خشیت" اضطرابی است که در نتیجه این خوف و ترس در دل واقع می گردد به همین دلیل در پیامبران خوف ایجاد می گردد ولی در مورد کسی غیر از پروردگار تعالی خشیت ندارند زیرا به علم و قدرت برتر پشتیبان خود یعنی پروردگارشان ایمان دارند: "لَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا ٱللَّهَ: از بیم و ترس شرّ احدی در دلشان اضطراب ایجاد نمی شود")
۴۴۹يَخَافَاکه آن دو بترسند ("خوف" انتظار ضرر و شرّی است که باعث می گردد برای جلوگیری از آن شرّ و ضرر انسان دست به کاری بزند و "خشیت" اضطرابی است که در نتیجه این خوف و ترس در دل واقع می گردد به همین دلیل در پیامبران خوف ایجاد می گردد ولی در مورد کسی غیر از پروردگار تعالی خشیت ندارند زیرا به علم و قدرت برتر پشتیبان خود یعنی پروردگارشان ایمان دارند: "لَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا ٱللَّهَ: از بیم و ترس شرّ احدی در دلشان اضطراب ایجاد نمی شود")
۴۵۰يَخَافُواْکه بترسند ("خوف" انتظار ضرر و شرّی است که باعث می گردد برای جلوگیری از آن شرّ و ضرر انسان دست به کاری بزند و "خشیت" اضطرابی است که در نتیجه این خوف و ترس در دل واقع می گردد به همین دلیل در پیامبران خوف ایجاد می گردد ولی در مورد کسی غیر از پروردگار تعالی خشیت ندارند زیرا به علم و قدرت برتر پشتیبان خود یعنی پروردگارشان ایمان دارند: "لَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا ٱللَّهَ: از بیم و ترس شرّ احدی در دلشان اضطراب ایجاد نمی شود")
۴۵۱يَخَافُونَمي ترسند (خوف:انتظار ضرر. در عباراتی نظیر "وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ: و برای هر کس که از مقام پروردگارش ترسید دو بهشت است"، در واقع ترس از پروردگار ترس از خود است ترس از اينکه نفست تو را وادار به نافرماني از آن مهرباني کند که هر چه داري از اوست و در نتيجه از رحمت خاصش بي نصيب شوي همچنین ترس از مقام پروردگار توجه به ناچیزی خود در برابر عظمت بی انتهای پروردگار است که باعث شرم از ارتکاب گناه می شود. "خوف" انتظار ضرر و شرّی است که باعث می گردد برای جلوگیری از آن شرّ و ضرر انسان دست به کاری بزند و "خشیت" اضطرابی است که در نتیجه این خوف و ترس در دل واقع می گردد به همین دلیل در پیامبران خوف ایجاد می گردد ولی در مورد کسی غیر از پروردگار تعالی خشیت ندارند زیرا به علم و قدرت برتر پشتیبان خود یعنی پروردگارشان ایمان دارند: "لَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا ٱللَّهَ: از بیم و ترس شرّ احدی در دلشان اضطراب ایجاد نمی شود")
۴۵۲يَخَافُهُاز او مي ترسد ("خوف" انتظار ضرر و شرّی است که باعث می گردد برای جلوگیری از آن شرّ و ضرر انسان دست به کاری بزند و "خشیت" اضطرابی است که در نتیجه این خوف و ترس در دل واقع می گردد به همین دلیل در پیامبران خوف ایجاد می گردد ولی در مورد کسی غیر از پروردگار تعالی خشیت ندارند زیرا به علم و قدرت برتر پشتیبان خود یعنی پروردگارشان ایمان دارند: "لَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا ٱللَّهَ: از بیم و ترس شرّ احدی در دلشان اضطراب ایجاد نمی شود")
۴۵۳يُخَالِفُونَمخالفت مي کنند - سرپيچي مي کنند
۴۵۴يَخْتَارُاختيار مي کند- برمي گزيند (اصل در معناي کلمه خير همانا انتخاب است و اگر ما چيزي را خير مي‏ناميم، بدان جهت است که آنرا با غير آن مقايسه مي‏کنيم و يکي از آن دو را انتخاب نموده و مي‏گوئيم اين خير است و معلوم است از بين چند چيز ما آنرا انتخاب مي‏کنيم که هدف و مقصد ما را تامين کند)
۴۵۵يَخْتَانُونَخيانت مي کنند - عهد شکني مي کنند (کلمه خيانت و کلمه نفاق هر دو به يک معنا است، با اين تفاوت که خيانت را در خصوص نفاق و دورويي به کار مي‏برند که در مورد عهد و امانت باشد و نفاق را در خصوص خيانتي به کار مي‏برند که در مورد دين بورزند البته گاهي به جاي يکديگر نيز به کار مي روند پس خيانت به معناي مخالفت با حق به وسيله عهد شکني مخفيانه و متضاد خيانت، امانت است)
۴۵۶يَخْتَصُّاختصاص مي دهد - مخصوص مي گرداند
۴۵۷يَخْتَصِمُونَبا يکديگر تخاصم و نزاع مي کنند(کلمه اختصام به معناي تخاصم و نزاع طرفيني است)
۴۵۸يَخْتَلِفُونَاختلاف مي کنند
۴۵۹يَخْتِمْمهر مي نهد (مهر کردن کنايه است از بستن چيزي به طوري که باز نشود وجزمش به دليل اين است که جواب شرط است براي جمله قبلي. روی در جعبه یا بسته ای را که می خواستند مطمئن شوند کسی جز آن که بسته قرار است به دست او برسد، آن راباز نمی کند قطعه ای از جنسی شبیه گل می چسباندند و روی آن مهر مخصوصی می زدند. شکسته نشدن این مهر نشانه ای بود که این جعبه یا بسته، باز نشده و نه چیزی به آن اضافه گشته و نه کم شده است و ختم و مهر کردن کنايه است از بستن چيزي به طوري که باز نشود و مهر زدن بر دلها استعاره ای ایست برای اینکه دیگر نور هدایتی وارد آن نمی شود)
۴۶۰يَخْدَعُوکَکه به تو نيرنگ زند (از خدعه به معنی نوعی نیرنگ است که هم می تواند برای هدفی خیر استفاده شود و هم هدفی شرّ و مخادعة به معناي بسيار خدعه کردن و خدعه‏ هاي سخت کردن است یا خدعه‏ هاي شديد و ماهرانه‏ کردن است)
۴۶۱يَخْدَعُونَخدعه مي کنند - نيرنگ مي زنند (از خدعه به معنی نوعی نیرنگ است که هم می تواند برای هدفی خیر استفاده شود و هم هدفی شرّ و مخادعة به معناي بسيار خدعه کردن و خدعه‏ هاي سخت کردن است یا خدعه‏ هاي شديد و ماهرانه‏ کردن است)
۴۶۲يَخْذُلْکُمْشما را واگذارد (از خذلان و خذلان یعنی آن کس که آدمي احتمال مي دهد او را ياري کند در هنگام احتياج او را رها کرده و ياريش نکند)
۴۶۳يُخْرِبُونَويران کردند - خراب کردند
۴۶۴يُخْرِجُخارج مي کند - بيرون مي آورد
۴۶۵يُخْرِجَکه خارج کند - که بيرون آورد
۴۶۶يَخْرُجْبيرون مي آيد - خارج مي شود (در عبارت "وَمَن يَخْرُجْ مِن بَيْتِهِ مُهَاجِراً إِلَى ٱللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِکْهُ ٱلْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى ٱللَّهِ"جزمش به دليل شرط شدن براي جمله "َقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى ٱللَّهِ" است)
۴۶۷يَخْرُجُبيرون مي آيد - خارج مي شود
۴۶۸يُخْرِجْبيرون مي آورد - خارج مي کند (جزمش به دليل اين است که جواب شرط است براي جمله قبلي)
۴۶۹يُخْرِجَاکُمکه آن دو نفر شما را بيرون کنند
۴۷۰يُخْرِجُکُمْشما را بيرون مي کند
۴۷۱يُخْرِجَکُمکه شما را بيرون کند
۴۷۲يُخْرِجَنَّحتماً خارج مي کند -حتماً بيرون مي کند
۴۷۳يَخْرُجُنَّحتماً بيرون مي روند - قطعًا خارج می شوند
۴۷۴يَخْرُجُواْکه خارج شوند
۴۷۵يُخْرِجوکَکه تو را بيرون کنند
۴۷۶يُخْرِجُونَبيرون مي کنند (یکی از مصارف باب افعال متعدی کردن است)
۴۷۷يَخْرُجُونَخارج مي شوند
۴۷۸يُخْرِجُونَهُمآنان را بيرون مي کنند
۴۷۹يُخْرِجُهُمآنان را بيرون مي کند
۴۸۰يَخْرُصُونَحدس و تخمين مي زنند("خرّاص" کسی است که سخنان بی اساس و با گمان و تخمين و بدون علم، زياد می گويد و چون چنين سخن گفتنی نتيجه اش دروغگويی است، بسيار دروغگو را هم "خرّاص" گفته ‏اند)
۴۸۱يَخِرُّونَبه خاک مي افتند (از خرور به معني به خاک افتادن .خرور کردن ذقن و چانه کنايه از به خاک افتادن براي سجده است. "قُلْ ءَامِنُواْ بِهِ أَوْ لَا تُؤْمِنُواْ إِنَّ ٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا يُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّدًا: بگو: "شما به آن ایمان بیاورید یا ایمان نیاورید به یقین کسانی که آن علم(علم به آیات الهی) از قبلش(علم به سایر کتب آسمانی قبل از قرآن کریم) به آنها داده شد وقتی بر آنان تلاوت شود سجده کنان تا به چانه ها بر خاک می افتند(این که فرموده است چانه بر خاک می سایند اشاره دارد به اینکه به جای اینکه با آین و آن به چانه زنی بپردازند تا اثبات کنند که از آنها برترند این چانه ها را در برابر عظمت پروردگار و حقانیت سخن او بر زمین می سایند حال که پروردگار متعال هر مختال فخوری را دوست نمی دارد(إِنَّ ٱللَّهَ لَا یحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ: به یقین الله هر کسی را که در خیالش خود را بزرگ می پندارد و بسیار فخر فروشی و تکبر می کند را دوست ندارد) بگذار تا این چانه به زمین آید تا ابزار تکبر و فخرفروشی نگردد)")
۴۸۲يُخْزِهِمْتا آنان را خوار کند - تا آنان را زبون و رسوا کند (خزي: خواري و هر پستي ديگري است که آدمي از آن شرم داشته باشد.جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۴۸۳يُخْزِيَکه خوار کند - که زبون و رسوا کند (خزي: خواري و هر پستي ديگري است که آدمي از آن شرم داشته باشد)
۴۸۴يُخْزِيهِاو را خوار مي کند - او را زبون و رسوا مي کند (خزي: خواري و هر پستي ديگري است که آدمي از آن شرم داشته باشد)
۴۸۵يُخْزِيهِمْآنان را خوار مي کند - آنان را زبون و رسوا مي کند (خزي: خواري و هر پستي ديگري است که آدمي از آن شرم داشته باشد)
۴۸۶يَخْسَرُزيان مي کند و سرمایه از کف می دهد(کلمه خسر يا خسران به معني از دست دادن سرمايه است، يا همه ‏اش و يا بعضي از آن مانند یخ فروشی که کالای خود را نه تنها نفروخته بلکه با آب شدن آن اصل مالش نیز از بین رفته است و همین گونه است عمری که به بطالت یا گناه گذشته باشد)
۴۸۷يُخْسِرُونَمی کاهند- کم می گذارند - زیان می زنند و سرمایه تباه می کنند(کلمه خسر يا خسران به معني از دست دادن سرمايه است، يا همه ‏اش و يا بعضي از آن مانند یخ فروشی که کالای خود را نه تنها نفروخته بلکه با آب شدن آن اصل مالش نیز از بین رفته است و همین گونه است عمری که به بطالت یا گناه گذشته باشد. عبارت"وَإِذَا کَالُوهُمْ أَوْ وَّزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ " یعنی: و وقتی برای آنان(مردم) وزن و پیمانه می کنند کم می گذارند(جنس مردم را ارزان می خرند یا آنچه به مردم می فروشند نامرغوب و تقلبی است یا وزنش کمتر از انتظار است))
۴۸۸يَخْسِفَ بِـکه پنهان کند - که بپوشاند(خسوف قمر به معناي پنهان شدن قرص ماه و پوشيده شدنش به ظلمت و سايه است و اگر گفته شود : خسف الله به الأرض معنايش اين است که خداوند او را در زمين پوشانيد)
۴۸۹يَخْشَبترسد(جزمش به دليل شرط شدن براي جمله بعدي است. ازخشيت به معناي تاثر قلبي است از چيزي که انسان از اتفاق افتادن آن ترس دارد البته تاثري که همراه با اهميت باشد، يعني آن امر در نظر انسان امري عظيم و خطري بزرگ جلوه کند. در واقع ترس از پروردگار ترس از خود است ترس از اینکه نفست تو را وادار به نافرمانی از آن مهربانی کند که هر چه داری از اوست و در نتیجه از رحمت خاصش بی نصیب شوی)
۴۹۰يَخْشَاهَااز آن مي ترسد (ازخشيت به معناي تاثر قلبي است از چيزي که انسان از اتفاق افتادن آن ترس دارد البته تاثري که همراه با اهميت باشد، يعني آن امر در نظر انسان امري عظيم و خطري بزرگ جلوه کند. در واقع ترس از پروردگار ترس از خود است ترس از اینکه نفست تو را وادار به نافرمانی از آن مهربانی کند که هر چه داری از اوست و در نتیجه از رحمت خاصش بی نصیب شوی)
۴۹۱يَخْشَوْنَمي ترسند (ازخشيت به معناي تاثر قلبي است از چيزي که انسان از اتفاق افتادن آن ترس دارد البته تاثري که همراه با اهميت باشد، يعني آن امر در نظر انسان امري عظيم و خطري بزرگ جلوه کند. در واقع ترس از پروردگار ترس از خود است ترس از اینکه نفست تو را وادار به نافرمانی از آن مهربانی کند که هر چه داری از اوست و در نتیجه از رحمت خاصش بی نصیب شوی. عبارت "يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ: در مورد پروردگارشان هراس دارند" یعنی از این می ترسند که مبادا کاری کنند که از رحمت پروردگار بی نصیب شوند)
۴۹۲يَخْشَوْنَهُاز آن مي ترسند (ازخشيت به معناي تاثر قلبي است از چيزي که انسان از اتفاق افتادن آن ترس دارد البته تاثري که همراه با اهميت باشد، يعني آن امر در نظر انسان امري عظيم و خطري بزرگ جلوه کند. در واقع ترس از پروردگار ترس از خود است ترس از اینکه نفست تو را وادار به نافرمانی از آن مهربانی کند که هر چه داری از اوست و در نتیجه از رحمت خاصش بی نصیب شوی)
۴۹۳يَخْشَىٰمي ترسد - بترسد(ازخشيت به معناي تاثر قلبي است از چيزي که انسان از اتفاق افتادن آن ترس دارد البته تاثري که همراه با اهميت باشد، يعني آن امر در نظر انسان امري عظيم و خطري بزرگ جلوه کند. در واقع ترس از پروردگار ترس از خود است ترس از اینکه نفست تو را وادار به نافرمانی از آن مهربانی کند که هر چه داری از اوست و در نتیجه از رحمت خاصش بی نصیب شوی)
۴۹۴يَخْصِفَانِآن دو مي چسباندند (خصف به معناي جمع کردن و منضم بهم نمودن است و از همين جهت پاره‏دوز را خاصف النعل مي‏گويند، چون پاره‏دوز پاره‏هاي کفش را که از هم جدا شده جمع نموده و بهم منضم ساخته به صورت اولش در مي آورد)
۴۹۵يَخِصِّمُونَبا هم درگيرند (در اصل يختصمون بوده که مصدر آن اختصام، به معناي مجادله و مخاصمه است)
۴۹۶يَخْطَفُبربايد(خطف به معناي قاپيدن چيزي به سرعت و دزديدن آن است)
۴۹۷يُخَفِّفْسبک کند - تخفيف دهد (جزمش به دليل شرط شدن براي جمله بعدي است)
۴۹۸يُخَفِّفَکه سبک کند - که تخفيف دهد (جزمش به دليل شرط شدن براي جمله بعدي است)
۴۹۹يُخْفُونَپنهان مي کنند - مخفي مي کنند (کَانُواْ يُخْفُونَ : پنهان می کردند)
۵۰۰يَخْفَیٰپنهان است - مخفي است
۵۰۱يُخْفِينَآن زنان پنهان می کنند
۵۰۲يَخْلُتا خالي شود (جمله "يخل لکم وجه ابيکم "(تا روي پدرتان برايتان خالي شود) کنايه از اين است که محبتش خالص براي شما شود و آن مانعي که محبت پدر را به خود مي‏کشد و نمي‏گذارد به شما برسد از ميان برود)
۵۰۳يَخْلُدْجاودانه می ماند - زمانی دراز می ماند(جزمش براي جواب واقع شدن جهت جملات قبلي است. هر چیز که زود فاسد نشود و حالت خود را حفظ کند، با کلمه خلود وصف می کنند، مثلًا سنگ های بزرگی را که در پایه ها و ستونها به کار می برند، خوالد می نامند، در واقع این پایه های سنگی جاویدان و همیشگی نیستند و این تعبیر به خاطر این است که سنگ مذکور سنگ محکمی است که دیر از بین می رود)
۵۰۴يَخْلُفُونَجانشين باشند - جاي يکديگر را بگيرند (از آنجايي که معجزات حضرت عيسي به نظر مردم آن زمان تنها درتوان ملائکه بود در آيه "وَلَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَا مِنکُم مَّلَائِکَةً فِي ٱلْأَرْضِ يَخْلُفُونَ "منظور اين است که از ميان شما اگر بخواهيم به بعضي توانايي ملائکه مي دهيم به اين ترتيب خداي تعالي مي‏تواند انسان را آن چنان تزکيه کند و باطنش را از لوث گناهان پاک سازد که باطنش باطن ملائکه گردد و ظاهرش ظاهر انسان باشد و با ساير انسانها روي زمين زندگي کند . خودش از انساني ديگر متولد شود و انساني ديگر از او متولد گردد (معني يخلفون) و آنچه از ملائکه به ظهور مي‏رسد از او نيز ظهور يابد)
۵۰۵يُخْلِفُهُجايش را پر مي کند - جايگزيني براي آن مي گذارد
۵۰۶يَخْلُقُمي آفريند - خلق مي کند(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است)
۵۰۷يَخْلُقَکه خلق کند - که بيافريند (خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است)
۵۰۸يَخْلُقُکُمْشما را آفريد - شما را خلق کرد - براي شما آفرينشي پديد آورد (خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است)
۵۰۹يَخْلُقُواْکه خلق کنند - که بيافرينند (خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است)
۵۱۰يُخْلَقُونَخلق مي شوند - آفريده مي شوند (خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است)
۵۱۱يَخُوضُواْکه باهم سخنان بيهوده بگويند (خوض به معناي داخل شدن در سخن باطل همچنين ورود در آب و عبور کردن در آن است، ولي به طور استعاره در ورود در امور و کارها نيز استعمال مي‏شود و در قرآن کریم بیشتر در مورد کارهای مذموم و ناپسند استعمال شده است)
۵۱۲يَخُوضُونَباهم سخنان بيهوده و بی منطق و باطل مي گويند (خوض به معناي داخل شدن در سخن باطل همچنين ورود در آب و عبور کردن در آن است، ولي به طور استعاره در ورود در امور و کارها نيز استعمال مي‏شود و در قرآن کریم بیشتر در مورد کارهای مذموم و ناپسند استعمال شده است)
۵۱۳يُخَوِّفُمي ترساند("خوف" انتظار ضرر و شرّی است که باعث می گردد برای جلوگیری از آن شرّ و ضرر انسان دست به کاری بزند و "خشیت" اضطرابی است که در نتیجه این خوف و ترس در دل واقع می گردد به همین دلیل در پیامبران خوف ایجاد می گردد ولی در مورد کسی غیر از پروردگار تعالی خشیت ندارند زیرا به علم و قدرت برتر پشتیبان خود یعنی پروردگارشان ایمان دارند: "لَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا ٱللَّهَ: از بیم و ترس شرّ احدی در دلشان اضطراب ایجاد نمی شود". "إِنَّمَا ذَالِکُمُ ٱلشَّيْطَانُ يُخَوِّفُ أَوْلِيَاءَهُ فَلَا تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِينَ(آل عمران۱۷۵): شما شاهد باشید که حقیقت تنها در آن است که شیطان دوستانش را می ترساند(شیطان با ترس انداختن در دل دوستانش آنها را از استقامت در راه بندگی پروردگار تعالی که سعادت دنیا و آخرت را در بر دارد، بازداشته و آنها را گمراه می کند و سپس از همین گمراهان برای ترساندن بقیه استفاده می نماید. بر اساس این آیه تنها ابزار شیطان برای گمراه ساختن انسانها همین ترس است. با جستجوی "خَاف" و "خَوف" در کل قرآن کریم در می یابیم که انواع ترسهایی
که شیطان در دل انسانها می اندازد تا گمراهشان کند به شرح ذیل است: ۱- ترس از کشته شدن(راه مقابله: اعتقاد به اینکه اجل و وقت مرگ هر موجودی را پروردگار تعالی تعیین می کند همچنین اعتقاد به پاداش عظیم شهادت در راه پروردگار که در آیات قبل آمد) ۲- ترس از سرزنش و خوار و ذلیل شدن(راه مقابله: اعتقاد به اینکه عزّت و عزیز شدن فقط به دست پروردگار تعالی است) ۳-ترس از فقر و محروم ماندن از رزق و روزی و ضروریات زندگی(راه مقابله: اعتقاد به اینکه رزق و روزی ما تنها به دست پروردگارمان هست) ۴-ترس از محصور و زندانی و محدود شدن و آزار و اذیت دیدن(راه مقابله: اعتقاد به اینکه تحمل هر سختی در راه بندگی و اطاعت پروردگار تعالی با اجر و پاداش دنیوی و اخروی از سوی او به بهترین شکل و فوق تصورمان جبران می شود) ۵- ترس از بی فایده بودن احسان و نیکوکاری که با قدرنشناسی مردم تشدید هم می گردد(اعتقاد به اینکه اجرمان در برابر کوچکترین کار خیرمان نزد پروردگارمان در دنیا و آخرت محفوظ است و هرچند مردم قدر کار خیرمان را ندادند و ناسپاسی کنند آن شاکر علیم با آن که از عمل خیر ما سودی نبرده به بهترین شکل پاداش کار خیرمان را
در دنیا و آخرت می دهد)) حال که این گونه است از آنان(شیطان و دوستانش) نترسید و از من بترسید اگر شما مؤمن بودید(ترس از پروردگار در واقع ترس از بی نصیب شدن از رحمت خاص اوست و در حقیقت ترس از خود است. ترس از اینکه نفست تو را وادار به نافرمانی از آن مهربانی کند که هر چه داری از اوست. پس تنها چیزی که باید در این عالم از آن ترسید جدا شدن و فاصله گرفتن از پروردگار تعالی با نافرمانی و غافل شدن از یاد اوست که معادل با هر شرّی است)")
۵۱۴يُخَوِّفُونَکَتو را مي ترسانند("خوف" انتظار ضرر و شرّی است که باعث می گردد برای جلوگیری از آن شرّ و ضرر انسان دست به کاری بزند و "خشیت" اضطرابی است که در نتیجه این خوف و ترس در دل واقع می گردد به همین دلیل در پیامبران خوف ایجاد می گردد ولی در مورد کسی غیر از پروردگار تعالی خشیت ندارند زیرا به علم و قدرت برتر پشتیبان خود یعنی پروردگارشان ایمان دارند: "لَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا ٱللَّهَ: از بیم و ترس شرّ احدی در دلشان اضطراب ایجاد نمی شود")
۵۱۵يُخَيَّلُ إِلَيْهِدر خيالش چنين وانمود شد
۵۱۶يَدٍدست - قدرت و نعمت (کلمه يد به معناي دست آدمي است و به قدرت و نعمت نيز اطلاق مي‏شود، حال اگر منظور از آن درعبارت "حَتَّيٰ يُعْطُواْ ٱلْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ " معناي اول باشد، معناي آيه اين مي‏شود : تا آنکه جزيه را به دست خود بدهند و اگر منظور از آن معناي دوم باشد، معناي آيه اين مي‏شود : تا آنکه جزيه را از ترس قدرت و سلطنت شما به شما بدهند، در حالي که ذليل و زير دست شمايند و در برابر شما گردن فرازي نمي‏کنند)
۵۱۷يَدَادو دست (در اصل "يدان"بوده که در آیه "تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ "چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است. کلمه يد به معناي دست آدمي است و به قدرت و نعمت نيز اطلاق مي‏شود.پس معنی آیه می شود: نابود باد قدرت ابولهب و نابود باد خودش)
۵۱۸يُدَافِعُبه صورتی همه جانبه دفاع و حمایت می کند(یکی از معانی که باب مفاعله به ریشه فعل اضافه می کند، دلالت بر زيادي فعل يا فاعل يا مفعول است)
۵۱۹يَدَاکَدو دست تو(در اصل "يدان"بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است عبارت "قَدَّمَتْ يَدَاک" يعني : پيش فرستاده اي. کلمه يد به معناي دست آدمي است و به قدرت و نعمت نيز اطلاق مي‏شود، حال اگر منظور از آن درعبارت "حَتَّيٰ يُعْطُواْ ٱلْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ " معناي اول باشد، معناي آيه اين مي‏شود : تا آنکه جزيه را به دست خود بدهند و اگر منظور از آن معناي دوم باشد، معناي آيه اين مي‏شود : تا آنکه جزيه را از ترس قدرت و سلطنت شما به شما بدهند، در حالي که ذليل و زير دست شمايند و در برابر شما گردن فرازي نمي‏کنند)
۵۲۰يَدَاهُدو دست تو(در اصل "يدان"بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است عبارت "قَدَّمَتْ يَدَاهُ" يعني : پيش فرستاده است.کلمه يد به معناي دست آدمي است و به قدرت و نعمت نيز اطلاق مي‏شود، حال اگر منظور از آن درعبارت "حَتَّيٰ يُعْطُواْ ٱلْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ " معناي اول باشد، معناي آيه اين مي‏شود : تا آنکه جزيه را به دست خود بدهند و اگر منظور از آن معناي دوم باشد، معناي آيه اين مي‏شود : تا آنکه جزيه را از ترس قدرت و سلطنت شما به شما بدهند، در حالي که ذليل و زير دست شمايند و در برابر شما گردن فرازي نمي‏کنند)
۵۲۱يُدَبِّرُتدبير مي کند (تدبير به معناي اين است که چيزي را دنبال چيزي بياوري و مقصود از آن اين است که اشياي متعدد و مختلف را طوري تنظيم کني و ترتيب دهي که هر کدام در جاي خاص خود قرار بگيرد، به طوري که به محض تنظيم، آن غرضي که از هر کدام آنها داري و فائده‏اي که هر کدام دارد حاصل گردد و به خاطر متلاشي شدن اصل و فساد اجزاء و تزاحم آنها با يکديگر غرض مختل نشود .
وقتي مي‏گويند : دبر امر البيت معنايش اين است که امور خانه و تصرفاتي را که مربوط به آن است منظم نمود، به طوري که وضع آن رو به صلاح گذاشت و اهل آن از فوايد مطلوب آن برخوردار شدند .
تدبير امر عالم هم به همين معنا است که اجزاي آن را به بهترين و محکم‏ترين نظم منظم سازد، به طوري که هر چيزي به سوي غايت مقصود از آن متوجه گشته و سير کند،بطوري که سراپاي عالم هم متوجه غايت کلي خود که همان رجوع و بازگشت به خداست بشود و در نتيجه بعد از دنيا آخرت هويدا گردد)
۵۲۲يَدَّبَّرُواْتا تدبّر کنند (در اصل "يتدبروا "بوده كه تا به دال تبديل شده است از مصدر تدبر به معناي اين که چيزي را بعد از چيز ديگر بگيريم و در مورد آيه شريفه"أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ ٱلْقُرْءَانَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ ٱللَّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ ٱخْتِلَافاً کَثِيراً: آیا در مورد قرآن تدبّر نمی کنید و اگر از جانب غیر خدا بود حتماً در آن اختلاف بسیاری می یافتند " به معناي تامل در يک آيه بعد از آيه‏اي ديگر و يا تامل و دقتي ديگر بعد از دقت قبل، در يک آيه است، ليکن از آنجا که غرض آيه شريفه بيان اين جهت است که در قرآن کريم اختلافي نيست و قهراً بود و نبود اختلاف در بيش از يک آيه تصور دارد، لذا احتمال اول يعني تامل در يکايک آيات منظور عمده است، هر چند که اين معنا احتمال دوم را هم نفي نمي‏کند. به عبارت ساده تر تدبّر در قرآن کریم با کنارهم قرار دادن تمام آیات مربوط به یک موضوع و همچنین نظر کردن در یک آیه از جوانب مختلف، حاصل می شود)
۵۲۳يُدْحِضُواْتا غلبه نموده و نابود کنند(از ادحاض به معني هلاک کردن و باطل کردن وغالب شدن)
۵۲۴يُدْخَلَکه داخل شود
۵۲۵يُدْخِلُداخل مي کند
۵۲۶يُدْخِلَکه داخل کند
۵۲۷يُدْخِلْکُمْشما را داخل کند ( جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۵۲۸يُدْخِلَکُمْکه شما را داخل کند
۵۲۹يُدْخِلَنَاکه ما را داخل کند
۵۳۰يُدْخِلَنَّهُمحتماً آنان را وارد می کند
۵۳۱يَدْخُلُواْکه داخل شوند
۵۳۲يَدْخُلُونَداخل مي شوند
۵۳۳يَدْخُلُونَهَاداخل آن مي شوند
۵۳۴يَدْخُلُوهَاکه داخلش شوند
۵۳۵يُدْخِلْهُاو را داخل مي کند ( جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۵۳۶يُدْخِلُهُمآنان را داخل مي کند
۵۳۷يَدْرَءُونَدفع مي کنند - رفع مي کنند(عبارت "وَيَدْرَءُونَ بِـٱلْحَسَنَةِ ٱلسَّيِّئَةَ: و بوسیله تمام حسنات و نیکیها، تمام بدیها را دفع و رفع می کنند" به طور همزمان دو معنی صحیح می دهد یکی اشاره به این نکته که اگر به خطا رفتند و با گناه نامه اعمال خود را آلوده نمودند با توبه و انجام تمام کارهای نیک و نه به صورت گزینشی، آلودیگیها را از پرونده خود می زدایند نکته ظریفی که باید به آن توجه داشت الف لام بر سر "حسنة" که معنی "همه" را به ترجمه اضافه نموده پس کسی که هزار ظلم جنایت کرده و می کند و فقط می خواهد با کمک مالی به چند و فقیر و دادن نذری و برپایی مجلس امام حسین بدون اینکه به بقیه وظایف دینی و انسانیش عمل کند، همه آن گناهان را پاک کند، شامل این آیه نمی شود و در خیالی باطل به سر می برد
معنی صحیح دومی که از این عبارت می توان برداشت نمود این است که بدیهای دیگران را با خوبی پاسخ می دهند همانگونه که در آیه شریفه ۳۴ سوره مبارکه فصلت آمده است بسیاری اوقات اگر کسی که به ما بدی کرده در مقابل لطف و احسان ما را ببیند از رفتار خود شرمنده شده و کینه و دشمنیش به مهر و صفا مبدل می گردد البته این برای وقتی است که گذشت و احسان باعث اصرار و پافشاری بیشتر طرف مقابل در ظلم و ستم نگردد)
۵۳۸يَدْرَأُدفع مي کند
۵۳۹يَدْرُسُونَهَاآن را بخوانند-از آن درس بخوانند(دراست از نظر معنا اخص از تعلّم است، چون اگر چه هر دو به معناي آموختن است، ولي دراست غالبا در جائي به کار مي‏رود که انسان از روي کتاب درسي را بگيرد و بخواند تا بياموزد)
۵۴۰يُدْرِکُدر مي يابد - درک مي کند
۵۴۱يُدْرِککُّمُبه شما مي رسد(آن چيزي که در پي شما بوده . جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد. از طرفی به جای خواندن یک کاف ساکن و متحرک در کنار هم،که تلفظ را سخت می کند، کاف اوّل را تلفظ نکرده کاف دوم را مشدد می کنیم)
۵۴۲يُدْرِکْهُبه او مي رسد - به اوبرسد(آن چيزي که در پي او بوده .جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد)
۵۴۳يَدُسُّهُآن را نهان کند (از دسّ به معني چيزي را پنهاني داخل در چيز ديگر کردن)
۵۴۴يَدُعُّبه قهر ميراند - به خشونت و جفا از خود ميراند - پرت مي کند و دفع مي کند به شدت-به زور و به جفا رد مي کند(ازکلمه "دعّ " به معناي دفع و پرت کردن به شدت است)
۵۴۵يَدْعُبخوانَد -طلب کند - می خواند - طلب می کند(دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است)
۵۴۶يَدْعُواْمي خوانَد - دعوت مي کند - طلب مي کند (" کَانَ يَدْعُواْ ":مي خواند -طلب مي کرد عبارت "ثُمَّ إِذَا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِّنْهُ نَسِيَ مَا کَانَ يَدْعُواْ إِلَيْهِ مِن قَبْلُ "يعني وقتي گرفتاريش را خداوند برطرف مي کرد آن گرفتاريي که خدا را به سوي آن مي‏خواند، يعني مي‏خواند تا آن را برطرف کند را فراموش مي کند. دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است)
۵۴۷يَدْعُوکَتو را مي خوانَد-تو را دعوت مي کند(دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است)
۵۴۸يَدْعُوکُمْشما را مي خوانَد- شما را دعوت مي کند (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است)
۵۴۹يُدْعَوْنَخوانده مي شوند - صدا زده مي شوند - دعوت مي شوند (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است)
۵۵۰يَدْعُونَمي خوانند - صدا مي زنند - دعوت مي کنند - مي طلبند (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو صورت آن دعوت است. عبارت "أُوْلَـٰئِکَ ٱلَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلَيٰ رَبِّهِمُ ٱلْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ " يعني :اين ملائکه و جن و انس که مشرکين معبودشان خوانده‏اند خودشان براي تقرب به درگاه پروردگار خود وسيله مي‏خواهند تا به او نزديک‏تر باشند)
۵۵۱يُدَعُّونَبه شدت دفع و پرت مي شوند(ازکلمه "دعّ " به معناي دفع و پرت کردن به شدت است)
۵۵۲يَدَّعُونَتمنا و درخواست دارند(از مصدر ادعاء به معناي تمني و خواستن است)
۵۵۳يَدْعُونَنَاما را مي خوانند - ما را صدا مي زنند -ما را دعوت مي کنند (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است)
۵۵۴يَدْعُونَنِيمرا مي خوانند - مرا صدا مي زنند -مرا دعوت مي کنند (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است)
۵۵۵يَدْعُونَهُاو را مي خوانند - او را صدا مي زنند -او را دعوت مي کنند (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است)
۵۵۶يَدْعُوهُکه او را عبادت کند - که او را بخواند - که او را صدا بزند (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است)
۵۵۷يَدْعُوهُمْآنان را مي خواند - آنان را صدا مي زند -آنان را دعوت مي کند (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است)
۵۵۸يُدْعَيٰخوانده مي شود - صدا زده مي شود - دعوت مي شود (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است)
۵۵۹يَدَکَدستت (کلمه يد به معناي دست آدمي است و به قدرت و نعمت نيز اطلاق مي‏شود، حال اگر منظور از آن درعبارت "حَتَّيٰ يُعْطُواْ ٱلْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ " معناي اول باشد، معناي آيه اين مي‏شود : تا آنکه جزيه را به دست خود بدهند و اگر منظور از آن معناي دوم باشد، معناي آيه اين مي‏شود : تا آنکه جزيه را از ترس قدرت و سلطنت شما به شما بدهند، در حالي که ذليل و زير دست شمايند و در برابر شما گردن فرازي نمي‏کنند)
۵۶۰يَدْمَغُهُچنان فرق سرش را مي شکافد که مغز سرش پيدا شود(از کلمه دمغ به معناي شکافتن فرق سر تا مغز سر است)
۵۶۱يُدْنِينَجلو بکشند - پيش بکشند("يَا أَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاءِ ٱلْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَابِيبِهِنَّ ذَالِکَ أَدْنَىٰ أَن يُعْرَفْنَ فَلَا يُؤْذَيْنَ وَکَانَ ٱللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا: آهای پیامبر(در "یا أَیهَا" اصرار برای جلب توجه مخاطب بیشتر از "یا" و "ایها" به تنهایی است)، به همسرانت و دخترانت و زنانِ مؤمنین بگو: " قسمتی از روسریهایشان را بر روی خودشان پیش بکشند آن(انداختن ادامه روسری بر روی گریبان) نزدیکتر است به اینکه شناخته شوند(مردم او را به عنوان یک زن مسلمان بشناسند) در نتیجه اذیت نشوند(در مورد شأن نزول این آیه گفته شده است تعدادی از زنان مسلمان که قصد شرکت در نماز جماعت ظهر به امامت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را داشتند از آنجا که در آن ساعت خلوت روز به دلیل گرمای بسیار خروج یک زن از خانه معمولی نبود، مورد اذیت و آزار افراد فاسد مدینه قرار گرفته بودند. قبل از اسلام مرسوم بوده که زنان روسری می پوشیدند ولی پایین آن را پشت سر می انداختند در این آیه از زنان مؤمن می خواهد که طرز روسری پوشیدنشان را به شکلی قرار دهند که گریبانشان را بپوشاند و به این نحو از زنان غیر مسلمان متمایز گردند و شناخته شوند و مورد تعرض افراد فاسد قرار
نگیرند به عبارت دیگر افراد فاسد آن زمان مدینه با دیدن این شکل روسری پوشیدن یک زن می فهمیدند که او زنی مسلمان و بنابراین پاک دامن است واهل فساد نیست بنابراین متعرض او نمی شدند وبه سراغ دیگران می رفتند(البته این سخن به این معنی نیست که هر زن بی روسری هرزه و فاسد باشد). از آیه شریفه ۳۱ سوره مبارکه نور مشخص می گردد که کاربرد اصلی این روسری، پوشاندن سینه و گریبان زنان است("وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَىٰ جُيُوبِهِنَّ: بنابراین باید که روسریهایشان را بر گریبانهایشان بیندازند") بنابراین تصور برخی که گمان می کنند که این روسری باید به نحوی پوشیده شود که حتی یک تار مو و ذره ای بیشتر از قرص صورت نمایان نگردد، یک نظر افراطی و زیاده روی است. در واقع اصل در فلسفه و دلیل حجاب زنان بنا بر آیات قرآن کریم علامتی است برای مردان که به زنی که چنین نشانه ای دارد، طمع نداشته باشند چون او با این علامت(پوشاندن گریبان و سینه هایش علاوه بر پوشش معمول بدن)، اعلام نموده که اهل هرزگی نیست ولی متأسفانه در طول تاریخ مردان هوسبازی که حتی اگر از یک زن تنها چشم او معلوم باشد، باز هم تحریک می شوند به غلط ملاک حجاب زنان را تحریک
يُدْنِينَنشدن مردان قرار داده خودسرانه و بدون سندی الهی برای پوشش زنان مقررات وضع نموده اند)" البته الله همواره و بی اندازه آمرزنده و مهربان بوده و هست(واجب بودن حجاب به معنای مجوز اجباری کردن آن نیست در ترجمه تفسیر المیزان جلد ۱۶ صفحه ۵۱۰ (ترجمه استاد موسوی همدانی) آمده: "زنان غير مسلمان و نيز کنيزان در آن دوره حجاب نداشتند و حجاب علامت زنان مسلمان بود و در نتيجه کسي متعرض آنان نمي ‏شد..." با توجه به قول پروردگار تعالی که "لا اکراه فی الدین: هیچ اکراه و اجباری در دین نیست(آیه شریفه۲۵۶ سوره مبارکه بقره)" همچنین آیات شریفه ۹۹ سوره مبارکه یونس، ۲۸ سوره مبارکه هود، ۲۲ سوره مبارکه غاشیه که اجبار و اکراه را در دین ممنوع می کنند و رفتار پیامبر که در زمان حیاتشان در جامعه اسلامی حجاب را اجباری نکرده بود، بهتر است به جای پافشاری بر اجباری
کردن حجاب، نگران عمل نکردن به این آیات شریفه و آیه شریفه یک از سوره مبارکه حجرات(يَا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُقَدِّمُواْ بَيْنَ يَدَيِ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِ: ای کسانی که ایمان آوردید بر الله و پيامبرش پيشی مگيريد) باشیم.ممکن است مخالفین این نظر به برخی احادیث یا روایات در این خصوص استناد کنند ولی خود پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند که احادیث ما رابه قرآن عرضه کنید اگر موافق با قرآن بود بپذیرید و گرنه به دیوار بکوبید. از آنجایی که هر کس اختیار نگاهش را دارد بی حجابی تعرضی به حقوق دیگران محسوب نمی شود. البته قرآن کریم حتی در خصوص زنان مسلمان سالخورده وقتی مجوز می دهد که بدون سر انداز باشند با عبارت " غَيْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِينَةٍ " جلوی افراط در بی حجابی را هم می گیرد یعنی اگر حجاب و سر انداز داشتن اجباری نیست مجوزی هم برای لخت و عریان ظاهر شدن در جامعه صادر نشده است)")
۵۶۲يَدِهِدستش (براي کلمه يد معاني زيادي غير از دست ذکر کرده‏اند و ليکن بايد دانست که اين کلمه داراي چند معنا نيست بلکه تنها به معناي دست است و در ساير معاني بطور استعاره به کار مي‏رود .
چون آن معاني اموري هستند که از شؤون مربوط به دست مي‏باشند، مانند انفاق و سخاوت از جهت اينک عضو دهنده غالباً دست مي باشد يا ملک و سلطنت که از جهت اين که ظهور قدرت غالباً در دست است مثلاً در آيه "ان تسجد لما خلقت بيدي "منظور قدرت و کمال است در آيه بيدک الخير و آيه فسبحان الذي بيده ملکوت کل شي‏ء و آيه تبارک الذي بيده الملک و امثال اينها به معناي سلطنت است و در آيه لا تقدموا بين يدي الله و رسوله معنايش حضورومانند آن است)
۵۶۳يُدْهِنُونَنرمي و ملايمت کنند (از مصدر ادهان است که مصدر باب افعال از ماده دهن است و دهن به معناي روغن و ادهان و مداهنه به معناي روغن مالي و به اصطلاح فارسي ماست مالي است، که کنايه است از نرمي و روي خوش نشان دادن)
۵۶۴يَدَيْدو دست (در اصل "يدين"بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است در عباراتي نظير"بين يديه "بين دو دست استعاره از پيش رو، مقابل يا آينده مي باشد.براي کلمه يد معاني زيادي غير از دست ذکر کرده‏اند و ليکن بايد دانست که اين کلمه داراي چند معنا نيست بلکه تنها به معناي دست است و در ساير معاني بطور استعاره به کار مي‏رود . چون آن معاني اموري هستند که از شؤون مربوط به دست مي‏باشند، مانند انفاق و سخاوت از جهت اينک عضو دهنده غالباً دست مي باشد يا ملک و سلطنت که از جهت اين که ظهور قدرت غالباً در دست است مثلاً در آيه "ان تسجد لما خلقت بيدي "منظور قدرت و کمال است در آيه بيدک الخير و آيه فسبحان الذي بيده ملکوت کل شي‏ء و آيه تبارک الذي بيده الملک و امثال اينها به معناي سلطنت است و در آيه لا تقدموا بين يدي الله و رسوله معنايش حضورومانند آن است.عبارت "بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ " يعني : بشارتي پيشاپيش رحمتش)
۵۶۵يَدَيِدو دست (در اصل "يدين"بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است در عباراتي نظير"بين يديه "بين دو دست استعاره از پيش رو، مقابل يا آينده مي باشد.براي کلمه يد معاني زيادي غير از دست ذکر کرده‏اند و ليکن بايد دانست که اين کلمه داراي چند معنا نيست بلکه تنها به معناي دست است و در ساير معاني بطور استعاره به کار مي‏رود . چون آن معاني اموري هستند که از شؤون مربوط به دست مي‏باشند، مانند انفاق و سخاوت از جهت اينک عضو دهنده غالباً دست مي باشد يا ملک و سلطنت که از جهت اين که ظهور قدرت غالباً در دست است مثلاً در آيه "ان تسجد لما خلقت بيدي "منظور قدرت و کمال است در آيه بيدک الخير و آيه فسبحان الذي بيده ملکوت کل شي‏ء و آيه تبارک الذي بيده الملک و امثال اينها به معناي سلطنت است و در آيه لا تقدموا بين يدي الله و رسوله معنايش حضورومانند آن است.دراصل "يَدَيْ" بوده که آخرش به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است. عبارت "لَا تُقَدِّمُواْ بَيْنَ يَدَيِ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِ " يعني : از الله و پیامبرش جلو نزنید)
۵۶۶يَدَيَّدو دستم (در اصل "يدين"بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است . براي کلمه يد معاني زيادي غير از دست ذکر کرده‏اند و ليکن بايد دانست که اين کلمه داراي چند معنا نيست بلکه تنها به معناي دست است و در ساير معاني بطور استعاره به کار مي‏رود . چون آن معاني اموري هستند که از شؤون مربوط به دست مي‏باشند، مانند انفاق و سخاوت از جهت اينک عضو دهنده غالباً دست مي باشد يا ملک و سلطنت که از جهت اين که ظهور قدرت غالباً در دست است مثلاً در آيه "ان تسجد لما خلقت بيدي "منظور قدرت و کمال است در آيه بيدک الخير و آيه فسبحان الذي بيده ملکوت کل شي‏ء و آيه تبارک الذي بيده الملک و امثال اينها به معناي سلطنت است و در آيه لا تقدموا بين يدي الله و رسوله معنايش حضورومانند آن است..عبارت "مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيَّ" يعني :تصديق كننده پيش از من)
۵۶۷يَدِيَدستم (در اصل "يدين"بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است . براي کلمه يد معاني زيادي غير از دست ذکر کرده‏اند و ليکن بايد دانست که اين کلمه داراي چند معنا نيست بلکه تنها به معناي دست است و در ساير معاني بطور استعاره به کار مي‏رود . چون آن معاني اموري هستند که از شؤون مربوط به دست مي‏باشند، مانند انفاق و سخاوت از جهت اينک عضو دهنده غالباً دست مي باشد يا ملک و سلطنت که از جهت اين که ظهور قدرت غالباً در دست است مثلاً در آيه "ان تسجد لما خلقت بيدي "منظور قدرت و کمال است در آيه بيدک الخير و آيه فسبحان الذي بيده ملکوت کل شي‏ء و آيه تبارک الذي بيده الملک و امثال اينها به معناي سلطنت است و در آيه لا تقدموا بين يدي الله و رسوله معنايش حضورومانند آن است)
۵۶۸يَدَيْهِدو دستش (در اصل "يدين"بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است . براي کلمه يد معاني زيادي غير از دست ذکر کرده‏اند و ليکن بايد دانست که اين کلمه داراي چند معنا نيست بلکه تنها به معناي دست است و در ساير معاني بطور استعاره به کار مي‏رود . چون آن معاني اموري هستند که از شؤون مربوط به دست مي‏باشند، مانند انفاق و سخاوت از جهت اينک عضو دهنده غالباً دست مي باشد يا ملک و سلطنت که از جهت اين که ظهور قدرت غالباً در دست است مثلاً در آيه "ان تسجد لما خلقت بيدي "منظور قدرت و کمال است در آيه بيدک الخير و آيه فسبحان الذي بيده ملکوت کل شي‏ء و آيه تبارک الذي بيده الملک و امثال اينها به معناي سلطنت است و در آيه لا تقدموا بين يدي الله و رسوله معنايش حضورومانند آن است .عبارت "مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ" يعني :تصديق كننده پيش از خود)
۵۶۹يَدَيْهَادو دستش (در اصل "يدين"بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است . براي کلمه يد معاني زيادي غير از دست ذکر کرده‏اند و ليکن بايد دانست که اين کلمه داراي چند معنا نيست بلکه تنها به معناي دست است و در ساير معاني بطور استعاره به کار مي‏رود . چون آن معاني اموري هستند که از شؤون مربوط به دست مي‏باشند، مانند انفاق و سخاوت از جهت اينک عضو دهنده غالباً دست مي باشد يا ملک و سلطنت که از جهت اين که ظهور قدرت غالباً در دست است مثلاً در آيه "ان تسجد لما خلقت بيدي "منظور قدرت و کمال است در آيه بيدک الخير و آيه فسبحان الذي بيده ملکوت کل شي‏ء و آيه تبارک الذي بيده الملک و امثال اينها به معناي سلطنت است و در آيه لا تقدموا بين يدي الله و رسوله معنايش
حضورومانند آن است ."فَجَعَلْنَاهَا نَکَالاًَ لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ: پس این(خوار نمودنِ آنان) را عبرتی قرار دادیم برای کسانی که عذاب شدن آنان را به چشم خود دیدند و آنانکه پس از آن بودند(بعد از وقوع این حادثه از آن باخبرشدند) و موعظه و پند و اندرزی برای تقوا پیشگان(تقوی معادل است با اطاعت از فرمان الهی و پرهیز از آن چه پروردگار حرام نموده و مداومت و محافظت بر یاد او))
۵۷۰يُذَبِّحُسر مي بُرَد
۵۷۱يُذَبِّحُونَسر مي بُرَند
۵۷۲يَذَرَکه رهايشان کند - که آنان را وا گذارد
۵۷۳يَذْرَؤُکُمْشما را مي آفريند (ازکلمه ذرء به معناي ايجاد به شيوه اختراع است و گويا معناي اصليش ظهور بوده . منظور از عبارت "يذرؤکم فيه" يعني با قرار دادن همسران و جفتها براي شما و چهارپايان، نسلتان را زياد مي‏کند)
۵۷۴يَذَرَکَکه تو را رها کند - که تو را وا گذارد
۵۷۵يَذَرُونَرها مي کنند - وا مي گذارند
۵۷۶يَذَرُهَارهايش مي کند - آن را وا مي گذارد("فَيَذَرُهَا قَاعًا صَفْصَفًا: در نتیجه آن(زمین) را رها می کند(اتفاقات عظیم قیامت از جمله بدل شدن کوهها به تل ریگ و گرد و غباری در اثر زلزله ای بسیار شدید، را خاتمه می دهد) به صورت زمين صاف و تخت و لیزی(لیزی به دلیل پوشیده شدن از شن)")
۵۷۷يَذَرُهُمْرهايشان مي کند - آنان را وا مي گذارد
۵۷۸يَذَّکَّرَکه نتيجه گيري و ريشه يابي کند - که متذكر شود ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۵۷۹يَذْکُرُياد مي کند ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۵۸۰يَذَّکَّرُنتيجه گيري و ريشه يابي کند - متذكر شود ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۵۸۱يُذْکَرَکه ياد شود ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۵۸۲يُذْکَرُياد مي شود ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۵۸۳يَذْکُرُواْکه ياد کنند ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۵۸۴يَذَّکَّرُواْکه نتيجه گيري و ريشه يابي کنند - که متذكر شوند ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۵۸۵يَذَّکَّرُونَنتيجه گيري و ريشه يابي مي کنند - متذكر مي شوند ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۵۸۶يَذْکُرُونَياد مي کنند ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۵۸۷يَذْکُرُهُمْآنان را ياد مي کند ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است. "قَالُواْ سَمِعْنَا فَتًى يَذْکُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ: گفتند: "شنیده ایم جوانی آنان را ياد می کند که به او ابراهیم گفته می شود(شنیده ایم که جوانی به نام ابراهیم به شکلی متفاوت و نا معمول از بتها یاد می کند. حضرت ابراهیم علیه السلام چنان شجاعانه در میان مردم از بتها بدگویی می کرد که تقریبًا همه ندیده، می دانستند که شکستن بتها کار اوست(رجوع کنید به آیه شریفه ۵۶ از همین سوره))")
۵۸۸يَذُوقَتا بچشد
۵۸۹يَذُوقُواْکه بچشند
۵۹۰يُذْهِبْمي برد - ازبين مي برد (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي قبل از خود مي باشد)
۵۹۱يَذْهَبُمي رود
۵۹۲يُذْهِبَببرد (يُذْهِبَ عَنکُمُ : از شما بر طرف کند)
۵۹۳يَذْهَبُ بِـمي بَرَد
۵۹۴يَذْهَبَا بِـکه آن دو ببرند
۵۹۵يُذْهِبْکُمْشما را مي برد - شما را از ميان بر مي دارد
۵۹۶يُذْهِبْنَمي برند
۵۹۷يُذْهِبَنَّواقعاً مي برد - واقعًا از بین می برد
۵۹۸يُذِيقَبچشاند
۵۹۹يُذِيقَکُمکه به شما بچشاند
۶۰۰يُذِيقَهُمکه به آنان بچشاند
۶۰۱يُرَاؤُونَريا مي کنند (عبارت "يُرَاؤُونَ ٱلنَّاسَ" یعنی در حال نمایش به مردمند. ريا در اصل به معناي اين است که آدمي خود را به غير آنچه که هست نشان دهد)
۶۰۲يُرَادُاراده مي شود
۶۰۳يَرَاکَتو را مي بيند
۶۰۴يَرَاکُمْشما را مي بيند
۶۰۵يَرْبِطَتا گره بزند - تا محکم کند (عبارت "لِيَرْبِطَ عَلَيٰ قُلُوبِکُمْ: تا بر قلبهایتان گره بزند(روی جعبه یا بسته ای که می خواهند محتویاتش بیرون نریزد، گره محکمی می زنند و گره زدن بر قلب کنایه ای است از شجاع کردن و ترس و دلهره و اضطراب و پریشانی را از آنها دور کردن. درفارسی هم وقتی می خواهیم بگوییم ترسیدیم، می گوییم بند دلم گسستکنايه از اين است که شجاعتان کند و ترس و دلهره و اضطراب و پریشانی را از شما دورسازد درفارسي هم وقتي مي خواهيم بگوييم ترسيديم، مي گوييم بند دلم گسست)
۶۰۶يَرْبُوَاْکه زياد شود (از"ربا" به معني زياد و افزون شدن مال و اصطلاحاً به سودِ وام و قرضی می گویند که قرض دهنده در هنگام قرض دادن، به شخص مقروض تکلیف کند که افزون بر اصل پول، مبلغی نیز به عنوان سود آن بپردازد حتی اگر از کاری که با آن وام انجام داده، سودی نبرده باشد و چنانچه پولی را به کسی قرض بدهند به این قصد که در سود کاری که قرض گیرنده با آن پول انجام می دهد، شریک باشند(به نسبت سهمی که در آن شراکت داشته اند)، ربا محسوب نمی شود)
۶۰۷يُرْبِيزياد مي کند - فزوني مي دهد (از"ربا" به معني زياد و افزون شدن مال و اصطلاحاً به سودِ وام و قرضی می گویند که قرض دهنده در هنگام قرض دادن، به شخص مقروض تکلیف کند که افزون بر اصل پول، مبلغی نیز به عنوان سود آن بپردازد حتی اگر از کاری که با آن وام انجام داده، سودی نبرده باشد و چنانچه پولی را به کسی قرض بدهند به این قصد که در سود کاری که قرض گیرنده با آن پول انجام می دهد، شریک باشند(به نسبت سهمی که در آن شراکت داشته اند)، ربا محسوب نمی شود)
۶۰۸يَرْتَدَّکه برگردد (در عبارت "قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْکَ طَرْفُکَ" ارتداد طرف به معناي اين است که آن چيزي که نگاه آدمي به آن مي‏افتد، در نفس نقش بندد و آدمي آن را بفهمد که چيست، پس مقصود آن شخص اين بوده که من تخت ملکه سباء را در مدتي نزدت حاضر مي‏کنم که کمتر از فاصله نگاه کردن و ديد آن باشد)
۶۰۹يَرْتَدِدْبرگردد (جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد)
۶۱۰يَرْتَعْکه گردش کند و میوه بخورد(کلمه رتع به معناي آزادانه چريدن حيوان يا آزادانه گردش کردن و ميوه خوردن انسان است. جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۶۱۱يَرِثُبه ميراث ببرد - ارث ببرد(ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده)
۶۱۲يَرِثُنِياز من ارث ببرد(ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده)
۶۱۳يَرِثُونَبه ميراث مي برند - ارث مي برند(ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده . در معني عبارت "أُوْلَـٰئِکَ هُمُ ٱلْوَارِثُونَ ٱلَّذِينَ يَرِثُونَ ٱلْفِرْدَوْسَ "در روايات آمده که براي هر انساني در بهشت، منزلي و در آتش منزلي است و چون کسي بميرد و داخل آتش شود، سهم بهشت او را به ارث به اهل بهشت مي‏دهند)
۶۱۴يَرِثُهَاآن را به ميراث مي برند -آن را ارث مي برند(ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده)
۶۱۵يُرْجَعُبازگردانده مي شود
۶۱۶يَرْجِعُبرمي گردد - برمی گرداند(لازم(برگشتن) یا متعدی بودن(برگرداندن) آن بنا به جمله مشخص می گردد. عبارت "يَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلَيٰ بَعْضٍ ٱلْقَوْلَ "يعني:با يکديگر گفتگو و با يکديگر مراجعه و مخاصمه مي‏کنند و کنايه از اين است که هرکدام گناه وبدبختي خود را به گردن ديگري مي اندازد. معني کلمه به کلمه اش مي شود بعضي از آنان به سوي بعض ديگر در گفتار برمي گردند. چون جمله با فعل شروع شده فعلش مفرد آمده است. "وَإِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِم بِهَدِيَّةٍ فَنَاظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ ٱلْمُرْسَلُونَ(نمل۳۵): بنابراین به یقین من با هدیه ای به سوی آنها فرستنده ام(پیک و رسولی به سوی حضرت سلیمان علیه السلام و کارگزارانش می فرستم و هدیه ای نیز به او می دهم که برای او ببرد) و پس از آن نظر کننده ام به آنچه فرستادگان بر می گردانند")
۶۱۷يَرْجِعَکه برگردد
۶۱۸يَرْجِعُونَبرمي گردند - مراجعه مي کنند - برگشت می کنند - باز می گردانند - واکنش نشان می دهند - عکس العمل نشان می دهند(لازم(برگشتن) یا متعدی بودن(برگرداندن) آن بنا به جمله مشخص می گردد. "صُمٌّ بُکْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَرْجِعُونَ(بقره۱۸): کر و لال و کور، پس آنان بازنمی گردند(نه سخن حق را می شنوند نه به حق و راستی سخن می گویند نه دیده عبرت بینی دارند مانند نابینایی که با شتاب به سمت پرتگاه می رود و صدای هشدار دهندگان را هم نمی شنود، سقوط چنین شخصی حتمی است چون به ندای هدایتگری توجه نمی کند تا از رفتن به سوی پرتگاه منصرف شود)". "ٱذْهَب بِّکِتَابِي هَـٰذَا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَـٱنظُرْ مَاذَا يَرْجِعُونَ(نمل۲۸): این نامه ی مرا ببر آنگاه به سویشان بینداز سپس از آنها کناره بگیر آنگاه بنگر چه بر می گردانند؟(پس از آن که نامه را انداختی از دور بنگر که چه عکس العملی نشان می دهند)")
۶۱۹يُرْجَعُونَبازگردانده مي شوند
۶۲۰يَرْجُمُوکُمْشما را سنگسار مي کنند - شما را سنگباران مي کنند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي است. در برخی تفاسیر و ترجمه ها مجازات زن شوهر دار و مرد زن داری که زنا کرده اند را "سنگسار" نوشته اند که سند قرآنی ندارد و بعید است که جایی که قرآن، حکم تازیانه را در مورد زنا حتی با مشخص نمودن تعدادش بیان نموده، از ذکر موضوع سنگسار که دارای اهمیت بیشتری است، صرفنظر و آن را موکول به روایات کند جدای از اینکه در سوره مبارکه نساء آیه شریفه ۲۵ مجازات کنیز را نصف زن شوهر دار آزاد تعیین نموده که بدیهی است اگر حکم او سنگسار بود، نصف شدن این مجازات، معنی نمی دهد همچنین به صورت معرفه و شناخته شده آوردن "ٱلْعَذَابَ" در عبارت "وَيَدْرَأُ عَنْهَا ٱلْعَذَابَ: و از آن زن(همان زن شوهر دار) همان عذاب(همان عذاب صد ضربه شلاقی که در چهار آیه قبل به آن اشاره شد) را دفع می کند" در آیه شریفه شش از سوره مبارکه نور که رجوعش به همان عذاب صد ضربه شلاق در آیه شریفه دو از همان سوره است، نشان می دهد که بر مبنای آیات قرآن کریم تفاوتی بین حکم زنای شخص همسر دار و بدون همسر نیست. علاوه بر این در آیاتی که مجازات زنا را بیان نموده
جملات حالت عمومی دارد و موردی را جدا نکرده است و به فرموده خود معصومین علیهم السلام نباید به روایت مخالف با قرآن اعتنا نمود)
۶۲۱يَرْجُواْاميد دارد("قُلْ إِنَّمَا أَنَاْ بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ يُوحَىٰ إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَـٰهُکُمْ إِلَـٰهٌ وَاحِدٌ فَمَن کَانَ يَرْجُواْ لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا: (ای پیامبر)بگو: "جز این نیست که من بشری مثل شمایم(فرشته یا موجودی دیگر نیستم. طبیعی است که چون او نیز انسانی مانند ماست می تواند برای ما الگو باشد) به سوی من وحی می شود که اله و معبود شما فقط معبود یگانه است(إِلَـٰه: بي عيب و نقصي که همه خوبيها را داشته باشد پس عاشقش گردند و شايسته پرستش است و بنده اش می گردند) پس حال که این گونه است هر کس به ملاقات پروردگارش همواره امید دارد("کان يرجوا: امید می داشت" ماضی استمراری است که چون به واقعیت حتمی اشاره کرده، مضارع ترجمه شده است. ملاقات با پروردگار برای هر کسی وقتی اتفاق می افتد که او به این درک برسد که خودش هیچ است و همه چیز از پروردگار است و همه انسانها عاقبت به این فهم خواهند رسید. انسانهای برگزیده در همین دنیا و بقیه پس از مرگشان این حقیقت را می فهمند گرچه این فهم در آن زمان، دیگر سودی برای بدکاران ندارد) پس باید که عملی
شایسته و صالح(آنچه به صلاح است) انجام دهد و به عبادت پروردگارش کسی را شریک نسازد(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند. پیامبر اکرم صلی ‏الله‏ عليه‏ و آله ‏و سلّم فرمود: "پروردگار شما مي ‏فرمايد: "من بهترين شريکم، پس هر کس در عمل خودش احدی از خلق مرا شريکم قرار دهد من همه عمل او را به شريکم واگذار می ‏کنم تا همه ‏اش مال او باشد و هيچ عملي را از بنده ‏ام قبول نمی ‏کنم مگر آنچه را که خالص براي من بياورد""، آنگاه اين آيه را خواندند : "فمن کان يَرْجُواْ لِقَاءَ ..." همچنین فرمودند: "اگر از قرآن غير از آيه آخر سوره کهف بر من نازل نشده بود همان يک آيه براي امت من کافي بود")")
۶۲۲يَرْجُونَاميد دارند - اميدوارند
۶۲۳يَرْحَمُرحم مي کند (رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد مي‏آيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد)
۶۲۴يَرْحَمْکُمْبه شما رحم کند(رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد مي‏آيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد. جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۶۲۵يَرْحَمَکُمْکه به شما رحم کند(رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد مي‏آيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد)
۶۲۶يُرَدُّبرگردانده مي شود
۶۲۷يُرِدِبخواهد ( جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد و حرکت حرف دال به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۶۲۸يُرِدْبخواهد ( جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد)
۶۲۹يُرِدْکَبراي تو بخواهد ( جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد)
۶۳۰يُرِدْنِبراي من بخواهد (مخفف"يُرِدْنِي"جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد)
۶۳۱يَرُدُّوکُمشما را باز مي گردانند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۶۳۲يُرَدُّونَبازگردانده مي شوند
۶۳۳يَرُدُّونَکُمشما را باز مي گردانند
۶۳۴يُرْدُوهُمْکه هلاکشان کنند (از ارداء به معناي هلاک کردن)
۶۳۵يَرْزُقُروزي مي دهد(کلمه رزق به معناي عطائي است جاري و هميشگي)
۶۳۶يَرْزُقُکُمْشما را روزي مي دهد(کلمه رزق به معناي عطائي است جاري و هميشگي)
۶۳۷يَرْزُقَنَّهُمُحتماً به آنان روزي مي دهد(کلمه رزق به معناي عطائي است جاري و هميشگي)
۶۳۸يُرْزَقُونَروزي داده مي شوند(کلمه رزق به معناي عطائي است جاري و هميشگي)
۶۳۹يَرْزُقْهُبه او روزي مي دهد(کلمه رزق به معناي عطائي است جاري و هميشگي .جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۶۴۰يَرْزُقُهَااو را روزي مي دهد(کلمه رزق به معناي عطائي است جاري و هميشگي)
۶۴۱يُرْسَلُفرستاده می شود
۶۴۲يُرْسِلُمي فرستد
۶۴۳يُرْسِلَکه مي فرستد
۶۴۴يُرْسِلِتا بفرستد (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد و حرکت حرف لام به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۶۴۵يَرْشُدُونَرشد يابند (رشد:رسيدن به اصل مسائل و مقصد اصلي)
۶۴۶يُرْضِعْنَشير بدهند (از رضاعة به معني شير خوردن و در اصل به معناي مکيدن پستان به منظور نوشيدن شير از آن است)
۶۴۷يُرْضُوکُمْکه شما را راضي و خشنود کنند
۶۴۸يُرْضُونَکُمشما را راضي و خشنود مي کنند
۶۴۹يَرْضَوْنَهُآن را مي پسندند
۶۵۰يُرْضُوهُکه او را راضي و خشنود کنند
۶۵۱يَرْضَوْهُکه آن را بپسندند
۶۵۲يَرْضَهُکه آن را بپسندد(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۶۵۳يَرْضَيٰمي پسندد - راضي مي شود
۶۵۴يَرْضَيْنَکه خشنود شوند - که راضي گردند - که بپسندند
۶۵۵يَرْغَبُ عَنرو گردان شود از (رغبت به معني ميل و اشتياق که با اضافه شدن "عَن "معني اش "اعراض و نفرت" شده است)
۶۵۶يَرْفَعِتا رفعت دهد - تا بالا ببرد(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۶۵۷يَرْفَعُبالا مي برد
۶۵۸يَرْفَعُهُآن را بالا مي برد
۶۵۹يَرْکَبُونَسوار مي شوند
۶۶۰يَرْکُضُونَفرار مي کنند - می گریزند(از کلمه رکض به معناي دويدن به تندي است. "فَلَمَّا أَحَسُّواْ بَأْسَنَا إِذَا هُم مِّنْهَا يَرْکُضُونَ: پس وقتی سختگيري و عذاب ما را احساس کردند به یکباره از آن(آبادی) می گریزند(علت اینکه فعل دوم "يَرْکُضُونَ: می گریزند" را به صورت مضارع آورده به کار بردن یک آرایه(زیبا سازی) ادبی است در واقع به طور غیر مستقیم از مخاطب می خواهد تصور کند در آن زمان حضور دارد و آن قوم ظالم را در حال فرار از عذاب الهی مشاهده می کند)")
۶۶۱يَرْکُمَهُکه متراکم و انباشته سازد (از کلمه رکم به معناي جمع کردن و قرار دادن چيزي است بر روي چيزي ديگر، ابر پر پشت را هم از همين جهت سحاب مرکوم مي‏گويند که قطعات آن روي هم قرار دارد، پس سحاب مرکوم يعني مجتمع ابر و مجموع آن و تراکم اشياء به معناي روي هم قرار گرفتن آنها است)
۶۶۲يَرْمِتهمت بزند (رمي به معناي انداختن تير به طرف دشمن و يا به طرف شکار است . اصطلاحاً به تهمت زدن هم اطلاق مي شود چون تهمت زننده که بي گناهي را متهم مي‏کند، مانند کسي مي‏ماند که شخصي را بدون اطلاع با تير بزند و به نامردي از پاي در آورد .جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۶۶۳يَرْمُونَتهمت مي زنند - نسبت زنا می دهند - مورد هدف قرار می دهند(رمي به معناي انداختن انداختن تير، سنگ و امثال آن به طرف دشمن و يا به طرف شکار است . اصطلاحاً به تهمت زدن هم اطلاق مي شود چون تهمت زننده که بي گناهي را متهم مي‏کند، مانند کسي مي‏ماند که شخصي را بدون اطلاع با تير بزند و به نامردي از پاي در آورد. چون از نظر شدّت و سنگینی، نسبت زنا دادن به کسی شبیه زخمی نمودن یا کشتن اوست حتی اگر چنین نسبتی حالت تهمت نیز نداشته باشد باز هم از این کلمه استفاده می کنند مانند عبارت "وَٱلَّذِينَ يَرْمُونَ أَزْوَاجَهُمْ" در آیه شریفه ۶ سوره مبارکه نور)
۶۶۴يَرَوُاْکه ببينند (در اصل "يَرَوْاْ" بوده که واو آن به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۶۶۵يَرَوْاْکه ببينند
۶۶۶يُرَوْاْتا نشان داده شوند - تا به آنان نشان دهند
۶۶۷يَرَوْنَمي بينند
۶۶۸يَرَوْنَهُآن را مي بينند
۶۶۹يَرَوْنَهَاآن را مي بينند
۶۷۰يَرَوْنَهُمآنان را مي بينند
۶۷۱يَرَهُآن را ببيند (در عبارت "فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ "جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۶۷۲يَرْهَبُونَمي ترسند (از رهب به معناي ترسي است که توأم با پرهیز و اجتناب کردن، باشد و مخالف رغبت است)
۶۷۳يُرْهِقَهُمَاکه آن دو را مجبور کند - که آن دو را وادار کند(رهق به معناي احاطه و تسلط يافتن به زور است و ارهاق به معناي تکليف کردن است)
۶۷۴يَرَيٰمي بيند
۶۷۵يُرِيدُمي خواهد - اراده مي کند
۶۷۶يُرِيدَاکه آن دو بخواهند
۶۷۷يُرِيدَانِآن دو مي خواهند
۶۷۸يُرِيدُواْکه بخواهند
۶۷۹يُرِيدُونَمي خواهند
۶۸۰يُرِيَکُمکه به شما نشان دهد - که به شما بنماياند
۶۸۱يُرِيکُمُبه شما نشان مي دهد - به شما مي نماياند (حرف ميم در آن به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۶۸۲يُرِيکُمْبه شما نشان مي دهد - به شما مي نماياند
۶۸۳يُرِيکُمُوهُمْآنان را به شما نشان مي دهد
۶۸۴يُرِيکَهُمُآنان را به تو نشان مي دهد
۶۸۵يُرِيَهُکه به او نشان دهد
۶۸۶يُرِيهِمُبه آنان نشان مي دهد
۶۸۷يُرِيَهُمَاکه به آن دو نشان دهد
۶۸۸يُزْجِيروان مي کند - راه می اندازد(کلمه يزجي از ازجاء به معناي سوق دادن چيزي است از حالي به حالي ديگر، پس مراد از آن، در عبارت "رَّبُّکُمُ ٱلَّذِي يُزْجِي لَکُمُ ٱلْفُلْکَ فِي ٱلْبَحْرِ" به راه انداختن کشتيها در دريا به وسيله باد و امثال آن و روان و نرم ساختن آب است، چون اگر پروردگار آب را مايع خلق نمي‏کرد و قوانين شناور شدن اجسام در سيالات را وضع نمي نمود و به انسان قدرت کشف و به کارگیری این قوانین را نمی داد ديگر کشتيها نمي‏توانستند در درياها به حرکت در آيند بر طبق قانون ارشمیدس به هنگام قرار گرفتن یک کشتی بر روی آب به اندازه وزن آب جابجا شده از وزن کشتی کاسته می شود و همین امر باعث شناور شدن کشتی هایی با وزن هزاران تن بر روی آب می گردد که از گذشته تا کنون کم هزینه ترین راه انتقال کالا بین نقاط مختلف جهان محسوب شده و نتیجه اش راحتی بیشتر زندگی انسانهاست)
۶۸۹يَزْدَادَکه زياد کند - که بيفزايد
۶۹۰يَزْدَادُواْتا زياد کنند - تا بيفزايند
۶۹۱يَزِدْکُمْبه شما بيفزايد (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۶۹۲يَزِرُونَبار سنگين بر مي دارند - بار سنگين به دوش مي کشند("وَزَر" به پناهگاهي در كوه مي گويند و به مناسبت سنگيني كوه به ثقل و بار "وزْر" مي گويند و به همين جهت گناهان را هم "وزر" خوانده ‏اند همچنانکه ثقل هم مي‏خوانند و در قرآن از گناهان، هم به وزر تعبير شده و فرموده : ليحملوا اوزارهم کاملة و هم به ثقل تعبير شده و فرموده : و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم)
۶۹۳يَزْعُمُونَگمان مي کنند(از "زعم " که به معناي مطلق اعتقاد است، ليکن بيشتر در اعتقاد باطل استعمال شده همچنین گفته اند حکایت گفتاری است که در آن احتمال دروغ باشد)
۶۹۴يَزِغْکه منحرف شود (از "زيغ" به معنی انحراف از استقامت و راست بودن وبه معناي بيرون شدن از راه حق و ميل به طرف بيراهه و باطل است)
۶۹۵يَزِفُّونَبه سرعت راه مي روند - شتابان راه مي روند (از کلمه زف و نيز زفيف به معناي راه رفتن به سرعت است)
۶۹۶يُزَکُّونَ أَنفُسَهُمْخود را به پاكي ميستايند - خود ستايي مي کنند (کلمه زکات در اصل به معناي رشد ونموي است که ناشي از برکت الهي است و تزکيه نفس به دو نوع است، يکي به عمل است، که بسيار پسنديده و مورد تاکيد است و در آيه شريفه : قد افلح من تزکي همين قسم منظور است و يکي ديگر تزکيه زباني است، نظير اين که دو شاهد عادل، شخصي را که عدالتش براي حاکم شرع ثابت نشده تعديل کنند و او را به عدالت بستايند، يا اينکه شخصي خود را بستايد)
۶۹۷يَزَّکَّىٰمي خواهد پاک و پاکيزه شود - مي خواهد تزکيه شود
۶۹۸يُزَکِّيپاک و پاکيزه مي کند - تزکيه مي کند - به پاکی می ستاید
۶۹۹يُزَکِّيکُمْشما را پاک و پاکيزه مي کند - شما را تزکيه مي کند
۷۰۰يُزَکِّيهِمْآنان را پاک و پاکيزه مي کند - آنان را تزکيه مي کند
۷۰۱يُزْلِقُونَکَتورا بلغزانند - تورا بيندازند - تو را بکشند (کلمه زلق به معناي زلل و لغزش است و "ازلاق" به معناي ازلال، يعني صرع است و کنايه است از کشتن و هلاک کردن . و معناي عبارت "وَإِن يَکَادُ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ لَيُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُواْ ٱلذِّکْرَ " اين است که : محققا آنها که کافر شدند وقتي قرآن را شنيدند نزديک بود با چشم‏هاي خود تو را به زمين بيندازند، يعني با چشم زخم خود تو را بکشند .
و مراد از اين ازلاق به ابصار - به طوري که همه مفسرين گفته‏اند - چشم زدن است، که خود نوعي از تاثيرات نفساني است که حوادث و شواهد زيادي در زندگي با آن منطبق مي باشد و دليلي عقلي هم بر نفي آن نيست و از طرفي رواياتي نيز در تأييد آن وارد شده است)
۷۰۲يُزَوِّجُهُمْ ذُکْرَاناً وَإِنَاثاًپسران و دختران را با هم به آنان مي دهد
۷۰۳يَزِيدُمي افزايد
۷۰۴يَزِيدَنَّمسلماً مي افزايد
۷۰۵يَزِيدُونَمي افزايند - بيشترند
۷۰۶يَزِيدَهُمتا بر آنان بیفزاید
۷۰۷يَزِيدُهُمْبرآنان مي افزايد
۷۰۸يَزِيغُمنحرف شود ("کَادَ يَزِيغُ ":نزديک بود منحرف شود. از "زيغ" به معنی انحراف از استقامت و راست بودن وبه معناي بيرون شدن از راه حق و ميل به طرف بيراهه و باطل است)
۷۰۹يساز حروف مقطعه قرآن کریم(در روايتي از امام صادق عليه السلام آمده که "يس" يکي از اسماء رسول خدا (صلي‏ الله‏ عليه‏ و آله ‏و سلّم) است و معنايش "يا ايها السامع للوحي" (هان اي شنواي وحي) است و در جای دیگر فرمودند: "این حروف اجزایی از اسم اعظم الهی هستند و رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلّم) وائمه اطهار علیهم السلام می توانند آنها را تركیب نموده، اسم اعظم را درست كنند، آن وقت هر گاه با آن اسم اعظم دعا كنند مستجاب می شود". البته بیشتر از همه به این واقعیت اشاره دارد که قرآنی با این عظمت و زیبایی از همین حروف الفبایی که در دسترس شما نیز هست درست شده و اگر معتقدید که این قرآن کلام الهی نیست شما هم همین حروف را به کار گیرید و مانند قرآن را بیاورید
از طرفی غیر معمولی بودن چنین کلمه ای باعث جلب توجه مخاطب به ادامه کلام می گردد همچنین حروف مقطعه مشابه در ابتدای برخی از سوره ها به نوعی آنها را در دسته ای مشترک قرار می دهد مفهوم دیگر این است که اگر می خواهی مقصود اصلی قرآن کریم را بفهمی باید به تک تک حروف آن با دقّت توجه کنی البته مانعی برای صحت همزمان تمام این معانی نیست که با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است روابط ریاضی که برای این حروف نقل شده دارای تناقض می باشد و پس از بررسی مشخص می گردد که برای همه سوره ها صادق نیست که هم بی اعتمادی می آورد و هم باعث انحراف از غرض اصلی که همان توجه به معانی آیات است، می شود مثل اینکه هواپیمایی که وسیله پرواز است را تبدیل به انباری کنند)
۷۱۰يُسَارِعُونَبسیار و با همکاری یکدیگرمي شتابند (پروردگار تعالي در ذات انسان صفاتي را قرار داده تا در جهت خير ونيکي و رسيدن به کمال از آنها بهره بگيرد ولي اگر اين صفات را با کمک عقل خود و راهنمايي آيات الهي محدود نکند و در مسير صحيح نگه ندارد همين صفات او را به گمراهي مي کشاند از جمله اين صفات عجول بودن و شتاب کردن است در دو آيه از قرآن کريم با عبارت "فَـٱسْتَبِقُواْ ٱلْخَيْرَاتِ " انسانها را به سبقت گرفتن از هم در کارهاي خير دعوت مي کند که لازمه اش شتاب و عجله کردن در انجام اين امور است. از طرفي در آيه شریفه ۳۷ از سوره مبارکه انبیاء انسان را از عجله کردن و به شتاب خواستن چيزي که پروردگار عليم و حکيم بنا به حکمتش آن را به تأخير انداخته است، منع مي نمايد. از معانی باب مفاعله کثرت و مشارکت می باشد)
۷۱۱يُسَاقُونَسوق داده مي شوند - رانده مي شوند - هُلشان مي دهند (از مصدرسياقه به معناي وادار کردن به راه رفتن است، در صورتي که راننده در عقب قرار داشته باشد،به عکس قيادت که به معناي کشيدن از جلو است)
۷۱۲يَسْأَلَتا بپرسد (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۷۱۳يَسْأَلُمي پرسد (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۷۱۴يَسْأَلُکَاز تو مي پرسد (در عبارت "يَسْأَلُکَ ٱلنَّاسُ عَنِ ٱلسَّاعَةِ " چون جمله با فعل شروع شده مفرد آمده ولي با توجه به فاعلش جمع معني مي شود. اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۷۱۵يَسْأَلْکُمُوهآن را از شما بخواهد (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد. اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۷۱۶يُسْأَلُنَّحتماً بازپرسي مي شود - حتماً باز خواست مي شود - حتماً سؤال مي شود (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۷۱۷يَسْأَلُونَمي پرسند (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۷۱۸يُسْأَلُونَبازخواست مي شوند - سؤال مي شوند (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۷۱۹يَسْأَلُونَکَاز تو مي پرسند (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۷۲۰يَسْأَلُهُاز او درخواست مي کند (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۷۲۱يُسَبِّحُتسبيح مي گويد - از عيب و نقص بري مي داند (تسبيح : منزه و عاري از عيب دانستن)
۷۲۲يُسَبِّحْنَکه تسبيح بگويند - که از عيب و نقص بري بدانند (تسبيح : منزه و عاري از عيب دانستن)
۷۲۳يَسْبَحُونَشناورند - شنا می کنند (از سبح به معناي جريان و شناي در آب است. "وَهُوَ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱللَّيْلَ وَٱلنَّهَارَ وَٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ کُلٌّ فِي فَلَکٍ يَسْبَحُونَ: و او کسی است که شب و روز و خورشید و ماه را خلق نمود که همگی در فلکی(مسیر و مدار مخصوص به خودشان در فضا) شنا می کنند(دانشمندان برای توجیه برآیند نیروهای وارد به یک جرم آسمانی به این نتیجه رسیده اند که فضای میان این اجرام از ماده ای ناشناخته و مرموز پر شده که هیچ نور یا امواج الکترومغناطیسی ندارد و قابل مشاهده نیست بنابراین آن را "ماده تاریک" نامیده اند ولی همین ماده تاریک منبع نیروی عظیم گرانشی و به تعبیری "انرژی تاریک" است که سهم بسیاری در برآیند نهایی نیروهای وارد بر اجسام موجود در فضا و در نتیجه تعیین مسیر حرکت آنها دارد. دانشمندان حدس می زنند ماده تاریک مجموعه ای از ذرات زیر اتمی ناشناخته است و شگفت آور اینکه ۹۵ درصد از جهان ما از "ماده تاریک" تشکیل شده که از دسترس علم امروز بشر خارج است و تمامی اجرام آسمانی قابل مشاهده تنها پنج درصد از جهان را تشکیل می دهند. از این رو انتخاب کلمه "يَسْبَحُونَ: شنا می کنند" بهترین انتخاب برای توصیف حرکت اجرام آسمانی در فضاست) ")
۷۲۴يُسَبِّحُونَتسبيح مي گويند - از عيب و نقص بري مي دانند (تسبيح : منزه و عاري از عيب دانستن)
۷۲۵يُسَبِّحُونَهُاو را تسبيح مي گويند - او را از عيب و نقص بري مي دانند (تسبيح : منزه و عاري از عيب دانستن)
۷۲۶يَسْبِقُونَااز ما پيشي بگيرند - از ما جلو بزنند("أَمْ حَسِبَ ٱلَّذِينَ يَعْمَلُونَ ٱلسَّيِّئَاتِ أَن يَسْبِقُونَا سَاءَ مَا يَحْکُمُونَ(عنکبوت۴): یا اینکه کسانی که همه بدیها یا آن بدیها را انجام می دهند، حساب کرده و پنداشته اند که از ما پیشی بگیرند(روزی برسد که قدرتی کسب کنند که پروردگار تعالی توانایی مؤاخذه و مجازات آنها را نداشته باشد) بد است آن چه حکم و داوری می کنند(با مضارع آوردن "یحکمون" خاطر نشان می کند که این تفکر جاهلی در زمان حال و آینده نیز ادامه خواهد داشت. الف و لام بر سر کلمه "ٱلسَّيِّئَاتِ" را هم می توان الف و لام جنس گرفت و "همه بدیها" ترجمه نمود و هم الف ولام به جهت معرفه نمودن، که به بدیهای خاصی اشاره کند که با مراجعه به روایت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مورد آیه شریفه ۲ از همین سوره مبارکه مشخص می گردد که منظور ظلم به اهل بیت علیهم السلام است البته هر دو معنا به طور همزمان صحیح می باشند و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای متداول قرآن کریم است)")
۷۲۷يَسُبُّواْتا دشنام بدهند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۷۲۸يَسْتَأْذِنُبا اصرار اجازه مي خواهد و اذن مي گيرد(باب استفعال "طلب کردن با نهایت تلاش" را به معنای ریشه فعل اضافه می کند)
۷۲۹يَسْتَأْذِنُونَکَبا اصرار از تو اجازه مي خواهد و اذن مي گيرند(باب استفعال "طلب کردن با نهایت تلاش" را به معنای ریشه فعل اضافه می کند)
۷۳۰يَسْتَأْذِنُوهُاز او اجازه بگيرند به نحوی که از اجازه دادنش به آنها مطمئن گردند(باب استفعال "طلب کردن با نهایت تلاش" را به معنای ریشه فعل اضافه می کند)
۷۳۱يَسْتَبْدِلْجايگزين مي کند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۷۳۲يَسْتَبْشِرُونَبشارت مي دهند - مژده مي دهند - شادي مي کنند - شادمان مي شوند ("وَيَسْتَبْشِرُونَ بِـٱلَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ: و به آنان که از پی ایشان می آیند و به آنان نپیوسته اند، بشارت می دهند و برایشان شادی می کنند(کلمه "یسْتَبْشِرُونَ" هم معنای "بشارت می دهند"، می دهد و هم "شادی می کنند" که هر دو معنی به طور همزمان صحیح می باشد و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای متداول قرآن کریم است) ")
۷۳۳يَسْتَجِيبُپاسخ مي دهد - اجابت مي کند (به جدّ وجهد)
۷۳۴يَسْتَجِيبُونَپاسخ مي دهند - اجابت مي کنند (به جدّ وجهد)
۷۳۵يَسْتَحِبُّونَترجيح مي دهند (عبارت "يَسْتَحِبُّونَ ٱلْحَيَاةَ ٱلدُّنْيَا عَلَي ٱلْئَاخِرَةِ " يعني : زندگي دنيا را بر آخرت ترجيح ميدهند به عبارت دیگر با دنیا دوستی، چشم بر آخرت بسته اید. حقيقت معناي استحباب اين است که آدمي جستجو کند تا چيزي را پيدا کند که دوستش بدارد و ليکن وقتي بعد از آن "علي" بيايد، معناي ايثار و ترجيح را مي دهد و در عبارت " و اما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمي علي الهدي" نيز به همين معنا است . و معناي استحباب دنيا بر آخرت، اختيار دنيا و ترک کامل آخرت است)
۷۳۶يَسْتَحْيُونَزنده مي گذارند - زنده نگه مي دارند (کلمه استحياء در عبارت "يَسْتَحْيُونَ نِسَاءَکُمْ" به معناي طلب حيات و زندگي است، ممکن هم هست معناي آن اين باشد که با زنان شما کارهائي مي‏کردند، که حياء و شرم از ايشان برود)
۷۳۷يَسْتَحْيِيشرم مي کند - زنده نگه مي دارد (کلمه استحياء در عبارت "يَسْتَحْيِي نِسَاءَهُمْ" به معناي طلب حيات و زندگي است، ممکن هم هست معناي آن اين باشد که با زنان شما کارهائي مي‏کردند، که حياء و شرم از ايشان برود)
۷۳۸يَسْتَخْرِجَاآن دو استخراج کنند - آن دو بيرون بياورند
۷۳۹يَسْتَخْفُواْکه پنهان کنند (به جدّ وجهد)
۷۴۰يَسْتَخْفُونَپنهان مي کنند (به جدّ وجهد)
۷۴۱يَسْتَخْلِفُبا وجود همه موانع، جانشینی قرار می دهد
۷۴۲يَسْتَخْلِفْبا وجود همه موانع، جانشینی قرار می دهد(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۷۴۳يَسْتَخْلِفَکُمْکه برای شما با وجود همه موانع، جانشینی قرار دهد
۷۴۴يَسْتَخْلِفَنَّهُمکه حتماً برای آنان با وجود همه موانع، جانشینی قرار دهد("وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنکُمْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي ٱلْأَرْضِ کَمَا ٱسْتَخْلَفَ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَيُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ ٱلَّذِي ٱرْتَضَىٰ لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِکُونَ بِي شَيْئًا وَمَن کَفَرَ بَعْدَ ذَالِکَ فَأُوْلَـٰئِکَ هُمُ ٱلْفَاسِقُونَ: سوگند که الله به کسانی از شما که ایمان آوردند و همه کارهای شایسته را انجام داده اند(نه به صورت گزینشی. الف و لام بر سر "ٱلصَّالِحَاتِ"، کلمه "همه" را به ترجمه اضافه نموده است)، وعده داده است که قطعًا برای آنان در زمین با وجود همه موانع، جانشینی قرار دهد(آنها را جانشین حاکمان ظالم، می کند. از معانی که رفتن به باب استفعال به ریشه فعل اضافه می کند انجام فعل به جدّ و جهد و نهایت تلاش است جایی که بر سر راه انجام آن موانع بسیاری است همچنین قرار دادن ماده فعل(در اینجا خلافت و جانشینی) برای
مفعول. البته انجام کار سخت و آسان از دیدگاه دیگران برای پروردگار تعالی، یکسان است و برای او سختی و آسانی معنایی ندارد زیرا او برای انجام هر کاری کافیست تا اراده کند تا بلافاصله اجرا گردد منتها در اینجا استفاده از باب استفعال اشاره دارد به اینکه این جانشینی گرچه به دلیل موانع بسیارش به نظر مردم بعید است ولی پروردگار تعالی آن را بنا به وعده ای که داده حتمًا محقق می گرداند) همان گونه که برای کسانی که از قبلشان بودند، با وجود همه موانع، جانشینی قرار داد و سوگند که برای آنها دینشان را که برای آنها پسندید، قطعًا استقرار دهد و امکانات مورد نیازش را تأمین کند(آنچه برای عمل به دستورات آن دین لازم است را فراهم می کند) و سوگند که قطعًا برایشان از بعد ترسشان به امنیتی وصف ناپذیر بدل کند(آن وضعی که مدام از حاکمان ظالم در خوف و هراس بودند را به امنیتی تبدیل کند که تصورش را نمی کردند. این وصف ناپذیری از نکره آوردن "أَمْنًا" برداشت می شود) که مرا (در اثر آن جانشینی، تمکین دین و امنیت)عبادت و بندگی کنند به نحوی که کمترین چیزی را با من شریک نسازند(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این
صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند) البته هر کس بعد آن(جانشینی مؤمنان، تمکین دین و امنیت) کفر ورزد(پروردگار تعالی و نعمتها و فرامینش را نادیده بگیرد) در این صورت تو شاهد باش(بر این گفته پروردگار) آنان همان فاسقانند(فَاسِقُونَ:سرپیچی کنندگان از فرمان پروردگار. امام صادق علیه السلام در مورد این آیه فرموده اند: "این آیه درباره ‌ی حضرت قائم و یارانش نازل شده است". در این آیه ابتدا از پروردگار متعال به صورت غائب سخن به میان آمده ولی در انتهای آیه به صورت متکلم(گوینده) موارد متعددی از این قبیل تغییر زاویه دید(اصطلاحی در ادبیات) در آیات قرآن کریم به کار رفته که دلیلش وضعیت خاص گوینده آیات یعنی پروردگار متعال است که از طرفی همگان در برابر او حاضر و مخاطب محسوب می شوند و از سوی دیگر سخن گفتن به صورت غائب از او نیز اشاره به غائب از نظر بودن و دور از دسترس درک و تصورات بودنش دارد)")
۷۴۵يَسْتَسْخِرُونَبه شدت مسخره مي کنند (سخريه به معناي اين است که انسان کاري را بر خلاف هدف و قصد و غرضش، انجام دهد، به طوري که هر بيننده‏اي به کم عقلي انجام دهنده آن کار پي ببرد و از همين باب است کلمه تسخير چون تسخير به معناي آن است که کسي را آنقدر با قهر استضعاف کني که ذليل شود و کارهايي بر خلاف ميل باطني اش انجام دهد و فرق ميان سخريه و بازي اين است که در سخريه معناي خدعه و نيرنگ و ناقص جلوه دادن طرف مي‏باشد و معلوم است که طرف بايد موجودي جاندار باشد تا بشود با او نيرنگ کرد به خلاف لعب و بازي که با جمادات نيز ممکن است. معنی اصلی کلمه "تمسخر" که در واقع با کلمه تسخیر از یک ریشه می باشد این است که کسی را وادار به کاری کنند که به هدف و مقصود اصلی او از انجام آن کار منتهی نشود و نتیجه ای برعکس از کار خود بگیرد مثل اینکه جعبه ای خالی را به عنوان هدیه به کسی بدهید و او به قصد یافتن هدیه، زحمت باز کردن آن جعبه را متحمل شود ولی به قصد و هدف اصلی خود از این کار که به دست آوردن هدیه است، نمی رسد. "سخرت منه" معنايش اين است که من او را مسخره کردم وسُخريه وسِخريه به آن عملي گفته مي‏شود که مسخره کننده در مسخرگي خود از آن استفاده مي‏کند)
۷۴۶يَسْتَصْرِخُهُبه او التماس می کند که به فریادش برسد- از او ياري مي خواهد(از استصراخ است که به معناي پناه دادن و به داد کسي رسيدن و فرياد او را پاسخ گفتن مي‏باشد)
۷۴۷يَسْتَضْعِفُبا تلاش بسیار ناتوان و زبون مي گيرد - با تلاش بسیار ضعيف مي شمرد(استضعاف به معناي ضعيف شمردن و توهين و بي اعتنائي به امر چيزي است)
۷۴۸يُسْتَضْعَفُونَناتوان و زبون گرفته می شوند - ضعيف شمرده می شوند (استضعاف به معناي ضعيف شمردن و توهين و بي اعتنائي به امر چيزي است)
۷۴۹يَسْتَطِيعُمي تواند - استطاعت دارد
۷۵۰يَسْتَعْتِبُواْاز آنان می خواهند که عذر خواهي کنند (عتب به معناي غضب و حزن است، وقتي گفته مي‏شود : فلاني بر فلاني عتب کرد معنايش اين است که غم او را خورد و اگر برگردد و دلجوئيش کند مي‏گويند عاتبه و اسم اين ماده عتبي است، يعني برگشتن معتوب عليه (آن کس که کردار ناپسندش موجب حزن یا غضب شده) به چيزي که مايه رضايت عاتب باشد و کلمه استعتب به معناي از او خواست که دلجوئي کند، مي‏باشد)
۷۵۱يَسْتَعْجِلُتقاضاي تعجيل مي کند(به جدّ وجهد)- به اصرار در خواست تعجیل و شتاب برای زودتر واقع شدن دارند(کلمه استعجال به معناي اين است که از ديگري بخواهي عجله کند و او را بر انجام خواسته ‏ات تحريک کني. پروردگار تعالي در ذات انسان صفاتي را قرار داده تا در جهت خير ونيکي و رسيدن به کمال از آنها بهره بگيرد ولي اگر اين صفات را با کمک عقل خود و راهنمايي آيات الهي محدود نکند و در مسير صحيح نگه ندارد همين صفات او را به گمراهي مي کشاند از جمله اين صفات عجول بودن و شتاب کردن است در دو آيه از قرآن کريم با عبارت "فَـٱسْتَبِقُواْ ٱلْخَيْرَاتِ " انسانها را به سبقت گرفتن از هم در کارهاي خير دعوت مي کند که لازمه اش شتاب و عجله کردن در انجام اين امور است. از طرفي در آيه شریفه ۳۷ از سوره مبارکه انبیاء انسان را از عجله کردن و به شتاب خواستن چيزي که پروردگار عليم و حکيم بنا به حکمتش آن را به تأخير انداخته است، منع مي نمايد. عبارت "مَّاذَا يَسْتَعْجِلُ مِنْهُ ٱلْمُجْرِمُونَ" یعنی : مجرمان در خواست تعجیل و شتاب برای زودتر واقع شدن از چه چیزی را دارند!؟)
۷۵۲يَسْتَعْجِلُونَتقاضاي تعجيل مي کنند(به جدّ وجهد)(کلمه استعجال به معناي اين است که از ديگري بخواهي عجله کند و او را بر انجام خواسته‏ات تحريک کني. پروردگار تعالي در ذات انسان صفاتي را قرار داده تا در جهت خير ونيکي و رسيدن به کمال از آنها بهره بگيرد ولي اگر اين صفات را با کمک عقل خود و راهنمايي آيات الهي محدود نکند و در مسير صحيح نگه ندارد همين صفات او را به گمراهي مي کشاند از جمله اين صفات عجول بودن و شتاب کردن است در دو آيه از قرآن کريم با عبارت "فَـٱسْتَبِقُواْ ٱلْخَيْرَاتِ " انسانها را به سبقت گرفتن از هم در کارهاي خير دعوت مي کند که لازمه اش شتاب و عجله کردن در انجام اين امور است. از طرفي در آيه شریفه ۳۷ از سوره مبارکه انبیاء انسان را از عجله کردن و به شتاب خواستن چيزي که پروردگار عليم و حکيم بنا به حکمتش آن را به تأخير انداخته است، منع مي نمايد)
۷۵۳يَسْتَعْجِلُونَکَاز تو تقاضاي تعجيل مي کنند(به جدّ وجهد)(کلمه استعجال به معناي اين است که از ديگري بخواهي عجله کند و او را بر انجام خواسته ‏ات تحريک کني. پروردگار تعالي در ذات انسان صفاتي را قرار داده تا در جهت خير ونيکي و رسيدن به کمال از آنها بهره بگيرد ولي اگر اين صفات را با کمک عقل خود و راهنمايي آيات الهي محدود نکند و در مسير صحيح نگه ندارد همين صفات او را به گمراهي مي کشاند از جمله اين صفات عجول بودن و شتاب کردن است در دو آيه از قرآن کريم با عبارت "فَـٱسْتَبِقُواْ ٱلْخَيْرَاتِ " انسانها را به سبقت گرفتن از هم در کارهاي خير دعوت مي کند که لازمه اش شتاب و عجله کردن در انجام اين امور است. از طرفي در آيه شریفه ۳۷ از سوره مبارکه انبیاء انسان را از عجله کردن و به شتاب خواستن چيزي که پروردگار عليم و حکيم بنا به حکمتش آن را به تأخير انداخته است، منع مي نمايد)
۷۵۴يَسْتَعْفِفْنَكه با جدّ وجهد عفت ورزند - با جدّ و جهد خودداري كنند
۷۵۵يَسْتَغْشُونَ ثِيَابَهُمْبا لباسهایشان با جدیت می پوشانند(در اصل "بثیابِهم" بوده که پس از حذف حرف "بـ" ، ثیاب فتحه گرفته است(منصوب به نزع خافض) و منظور این است که لباسشان را بر روی سرشان می اندازند تا چهره آنان شناخته نشود)
۷۵۶يَسْتَغْفِرِطلب مغفرت کند - با اصرار طلب آمرزش کند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد و حرف "ر" به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۷۵۷يَسْتَغْفِرْتا طلب مغفرت کند - تا با اصرار طلب آمرزش کند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۷۵۸يَسْتَغْفِرُواْکه طلب مغفرت کنند - که با جدیت و اصرار طلب آمرزش کنند
۷۵۹يَسْتَغْفِرُونَطلب مغفرت مي کنند - با اصرار طلب آمرزش مي کنند
۷۶۰يَسْتَغْفِرُونَهُطلب مغفرت مي کنند - با اصرار طلب آمرزش مي کنند (در عبارت "أَفَلَا يَتُوبُونَ إِلَى ٱللَّهِ وَيَسْتَغْفِرُونَهُ " : طلب مغفرت نمي کنند . "لا" به قرینه لفظی حذف شده است)
۷۶۱يَسْتَغِيثَانِآن دو طلب کنند پناهشان دهد (کلمه يستغيثان از مصدر استغاثه است، که به معناي طلب غوث ( پناه) از خدا است . و معناي جمله "هُمَا يَسْتَغِيثَانِ ٱللَّهَ " اين است که : پدر و مادرش از خدا طلب مي‏کنند که پناهشان دهد)
۷۶۲يَسْتَغِيثُواْکه با نهایت تلاششان به ياري طلبند - که استغاثه کنند (به جدّ وجهد)
۷۶۳يَسْتَفْتِحُونَطلب و آرزوي پيروزي مي کنند (عبارت "کَانُواْ مِن قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَي ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ " يعني : به خودشان مژده پيروزي بر كافران مي دادند . قبل از بعثت، کفار عرب متعرض يهود مي شدند و ايشان را آزار مي‏کردند و يهود در مقابل، آرزوي رسيدن بعثت خاتم الانبياء (صلي‏ الله‏ عليه‏ و آله ‏و سلّم) مي‏کرده‏اند و مي‏گفته‏اند : اگر پيغمبر ما که تورات از آمدنش خبر داده مبعوث شود و نيز به گفته تورات به مدينه مهاجرت کند، ما را از اين ذلت و از شر شما اعراب نجات مي دهد . و از کلمه " کانوا"استفاده ميشود اين آرزو را قبل از هجرت رسولخدا (صلي‏ الله‏ عليه‏ و آله ‏و سلّم) همواره مي‏کرده‏اند، به حدي که در ميان همه کفار عرب نيز معروف شده بود . "کَانُواْ يَسْتَفْتِحُونَ ": "طلب و آرزوي پيروزي مي کردند")
۷۶۴يَسْتَفْتُونَکَاز تو فتوا ميخواهند (کلمه فتوا به معناي پاسخ دادن به حکمي است که تشخيص دليل آن براي ديگران مشکل باشد و چون گفته مي‏شود : من از فلاني استفتاء کردم و او به من چنين افتاء کرد معنايش اين است که من از او حکم شرع را پرسيدم و او حکم را برايم بيان کرد . و آنچه از موارد استعمال اين ماده لغوي فهميده مي‏شود اين است که معناي اين کلمه جواب دادن به امور مشکل است، البته نه هرجوابي بلکه جوابي که از خود شخص باشد و شخص آن جواب را با قابليتهاي خود بدست آورده باشد و به همين جهت است که مساله گو(بازگو کننده نظرات دیگران) را صاحب فتوا نمي‏خوانيم)
۷۶۵يَسْتَفِزُّونَکَتو را با ترساندن و اجبار اندک اندک حرکت مي دهند - تو را با ترساندن و اجبار اندک اندک مي رانند("کَادُواْ لَيَسْتَفِزُّونَکَ" نزديک بود تورا به آرامی حرکت دهند. کلمه استفزاز به معناي بیرون راندن و به حرکت در آوردن خفيف و آسان همراه با ترساندن و اجبار است با هدف نابودی و ریشه کن نمودن چیزی)
۷۶۶يَسْتَفِزَّهُمکه به تدریج آنان را محو و نابود کند - که آنان را با ترساندن و اجبار اندک اندک حرکت دهد - که آنان را با ترساندن و اجبار اندک اندک براند("کَادُواْ لَيَسْتَفِزُّونَکَ" نزديک بود تورا حرکت دهند. کلمه استفزاز به معناي بیرون راندن و به حرکت در آوردن خفيف و آسان همراه با ترساندن و اجبار است با هدف نابودی و ریشه کن نمودن چیزی. "فَأَرَادَ أَن يَسْتَفِزَّهُم مِّنَ ٱلْأَرْضِ فَأَغْرَقْنَاهُ وَمَن مَّعَهُ جَمِيعًا: پس به همین دلیل تصمیم گرفت که به تدریج آنان را از زمین محو و نابود کند پس در نتیجه او و هر کسی با او بود را به صورتی دسته جمعی غرق نمودیم(برنامه فرعون با به بردگی گرفتن بنی اسرائیل، کشتن مردان و به کنیزی گرفتن زنان آنها این بود که به تدریج نسل بنی اسرائیل را محو و نابود گرداند ولی در نهایت خودش و اطرافیانش همگی نابود شدند))
۷۶۷يَسْتَقِيمَکه راه مستقيم بپيمايد
۷۶۸يَسْتَکْبِرْتكبّر ورزد (متکبر آن کسي است که با جامه کبريائي خود را بنماياند كبرياء به معني بزرگي بسيارو سرخم نياوردن در برابر هيچ كس است و مبالغه در کبر را مي‏رساند و در عظمت‏هاي غير حسي استعمال مي‏شود، که برگشت آن به کمال وجود و غير متناهي بودن کمال است لذا صفت متكبر تنها برازنده ي پروردگار تعالي است چون اوست كه بزرگي خويش را از كسي نگرفته است وهمانگونه كه آن كس كه لباسي بسيار بزرگتر از اندازه ي خود بپوشد خود را زشت كرده است صفت متكبر براي غير خدا زشت و براي خداي تعالي زيباست. استکبار عبارت از اين است که : کسي بخواهد با ترک پذيرفتن حق، خود را بزرگ جلوه دهد و خود را بزرگتر از آن بداند که حق را بپذیرد که در واقع از این نشأت گرفته که شخص خودش را از طرف مقابل که سخن حقی را به او می گوید بزرگتر می بیند و به همین جهت تکبرّش مانع از پذیرش آن سخن می گردد. امام صادق علیه السلام می فرمایند: "هرکس بر ديگری بگذرد و برای خودش نسبت به او کمترين برتری ببيند، در اين صورت او از مستکبران است")
۷۶۹يَسْتَکْبِرُونَتكبّر مي ورزند(متکبر آن کسي است که با جامه کبريائي خود را بنماياند كبرياء به معني بزرگي بسيارو سرخم نياوردن در برابر هيچ كس است و مبالغه در کبر را مي‏رساند و در عظمت‏هاي غير حسي استعمال مي‏شود، که برگشت آن به کمال وجود و غير متناهي بودن کمال است لذا صفت متكبر تنها برازنده ي پروردگار تعالي است چون اوست كه بزرگي خويش را از كسي نگرفته است وهمانگونه كه آن كس كه لباسي بسيار بزرگتر از اندازه ي خود بپوشد خود را زشت كرده است صفت متكبر براي غير خدا زشت و براي خداي تعالي زيباست. استکبار عبارت از اين است که : کسي بخواهد با ترک پذيرفتن حق، خود را بزرگ جلوه دهد و خود را بزرگتر از آن بداند که حق را بپذیرد که در واقع از این نشأت گرفته که شخص خودش را از طرف مقابل که سخن حقی را به او می گوید بزرگتر می بیند و به همین جهت تکبرّش مانع از پذیرش آن سخن می گردد. امام صادق علیه السلام می فرمایند: "هرکس بر ديگری بگذرد و برای خودش نسبت به او کمترين برتری ببيند، در اين صورت او از مستکبران است")
۷۷۰يَسْتَمِعِگوش فرا دهد (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد . حرکت ميم در آن به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد. کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۷۷۱يَسْتَمِعُگوش فرا مي دهد (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن. عبارت "وَمِنْهُم مَّن يَسْتَمِعُ إِلَيْکَ : گروهی از آنان به سویت گوش می دهند" یعنی : گروهی از آنان به دهانت چشم دوخته اند)
۷۷۲يَسْتَمِعُونَگوش فرا مي دهند (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن. عبارت " وَمِنْهُم مَّن يَسْتَمِعُونَ إِلَيْکَ : گروهی از آنان به سویت گوش می دهند" یعنی : و گروهی از آنان به دهانت چشم دوخته اند. "نَّحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْکَ وَإِذْ هُمْ نَجْوَىٰ إِذْ يَقُولُ ٱلظَّالِمُونَ إِن تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَّسْحُورًا: ما داناتریم به آنچه برایش گوش فرا می دهند هنگامی که به سویت گوش فرا می دهند(به دهانت چشم دوخته اند. وقتی به دقت به سخنانت گوش می دهند می دانیم که در واقع از لابه لای کلمات تو دنبال بهانه ای برای مسخره کردن و انکار قرآن می گردند نه اینکه دنبال هدایت شدن باشند) و هنگامی که آنها در نجوایند(در حال درگوشی صحبت کردن با یکدیگرند، کلمه " نَجْوَىٰ" در اینجا منصوب به نزع خافض است و برای همین کلمه "در" به ترجمه اضافه گردیده است) هنگامی که ظالمان می گویند: جز این نیست که مردی سحر و جادو شده را پیروی می کنید"(وقتی ایرادی در آیات قرآن کریم پیدا نمی کردند با اینکه به دقت کلمه به
کلمه آن را گوش می دادند به جای ایمان آوردن از سر ناچاری می گفتند که این سخنان جادو است و گوینده آنها یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شخصی جادو شده است و جنیان با زبان او سخن می گویند گرچه این سخن آنها سخن باطلی بود ولی خود شاهدی است بر اینکه آنها که خود از سخنوران عرب بودند درک می کردند که قرآن سخنان بشر نیست ولی از سر لجاجت به جای اینکه بگویند سخن پروردگار است، می گفتند سخن جنیان است)")
۷۷۳يَسْتَنبِئُونَکَاز تو خبر ميگيرند
۷۷۴يَسْتَنبِطُونَهُدر طلب مشخص کردن درستي و نادرستي آن هستند - آن را تشخيص مي دهند - آن را استنباط مي کنند (کلمه استنباط به معناي استخراج نظريه و رأي از حال ابهام به مرحله تميز و شناسائي است و اصل اين کلمه از نَبط به معناي اولين دلو آبي است که از چاه بيرون مي‏آيد. عبارت " وَإِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِّنَ ٱلْأَمْنِ أَوِ ٱلْخَوْفِ أَذَاعُواْ بِهِ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَي ٱلرَّسُولِ وَإِلَيٰ أُوْلِي ٱلْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ ٱلَّذِينَ يَسْتَنبِطُونَهُ مِنْهُمْ " يعني :و هنگامی که نزدشان بیاید کاری از ايمنی و ترس آن را پخش و منتشر می کنند و اگر آن را به پيامبر و اولی الامر(صاحبان امر: معصومین علیهم السلام) بر می گرداندند، کسانی که در جستجوي يافتن درستي يا نادرستي آن هستند، حتماً آن را می دانستند . طبق روایات اولی الامر در این آیه همان معنی اولی الامر در آیه شریفه ۵۹ از سوره مبارکه نساء را می دهد که همان ائمه معصومین علیهم السلام هستند، ضمن اینکه این آیه ما را از شایعه پراکنی و به عبارت دیگر پخش کردن خبری بدون اینکه به درستی آن یقین داشته باشیم، نهی می کند بهترین برداشت از این آیه با ربط دادن آن به آیه قبلش و همچنین آیه شریفه ۵۹ از سوره
مبارکه نساء به دست می آید(همان تدبّر). از آنجا که آیات قرآن از سویی بشارت و امنیت است، با توجه دادن به رحمت بی کران الهی و از سوی دیگر خوف و ترساندن از عذابش، تمایل کامل به هر سو و بدون توجه به دیگری و نشر این عقیده، گمراه کننده است بلکه باید خوف و امید را با هم داشت همان گونه که از کلام پیامبر و ائمه اطهار علیهم السلام، که رجوع به آن هم سفارش همین آیه است، بر می آید از جمله امام صادق علیه السلام می فرمایند:"از وصاياي لقمان عليه السلام به پسرش اين بود که: "از پروردگار چنان بترس با اين تصور که حتّى اگر با همه خوبى هاى انس و جن به پيشگاهش برسى ، عذابت مى كند و به پروردگار اميدوار باش با اين تصور که حتّى اگر با همه بدى هاى انس و جن به پيشگاهش برسى ، به تو رحم مى كند")
۷۷۵يَسْتَنکِحَهَاکه با آن زن ازدواج کند
۷۷۶يَسْتَنکِفْسرپيچي کند - امتناع کند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۷۷۷يَسْتَوْفُونَبه طورکامل مي گيرند(اصلش ازکلمه وفاء به معناي تمام است. عبارت "ٱلَّذِينَ إِذَا ٱکْتَالُواْ عَلَى ٱلنَّاسِ يَسْتَوْفُونَ" یعنی: کسانی که وقتی بر ضرر مردم پیمانه و وزن می کنند به طور کامل می گیرند (گرانفروشی می کنند و تخفیفی نمی دهند یا ترازو و پیـمانه را برای مــردم نمی چربانند))
۷۷۸يَسْتَوُونَمساويند - يکسانند
۷۷۹يَسْتَوِيمساوي است - يکسان است
۷۸۰يَسْتَوِيَانِآن دو مساويند - آن دو يکسانند
۷۸۱يَسْتَهْزِئُمسخره مي کند(هزو به معناي مزاحي است که در غياب کسي و يا پنهان از چشم او انجام شود و گاهي به مزاح علني نيز گفته مي شود)
۷۸۲يَسْتَهْزِئُونَمسخره مي کنند(بعد از "کانوا ":مسخره مي کردند. هزو به معناي مزاحي است که در غياب کسي و يا پنهان از چشم او انجام شود و گاهي به مزاح علني نيز گفته مي شود)
۷۸۳يُسْتَهْزَأُ بِهَاآن مسخره مي شود - آن مورد استهزاء واقع مي شود(هزو به معناي مزاحي است که در غياب کسي و يا پنهان از چشم او انجام شود و گاهي به مزاح علني نيز گفته مي شود)
۷۸۴يَسْتَيْقِنَتا يقين پيدا کند
۷۸۵يَسْجُدُسجده مي کند(سجود يا سجده به معناي به رو بر زمين افتادن و پيشاني بر زمين نهادن است. سجده غیر از این معنی معروفش، در قرآن کریم به معنی اطاعت پروردگار است برای همین در آیه شریفه ۱۸ از سوره مبارکه حج به این اشاره می کند که خورشید و ماه و ستارگان هم سجده می کنند و واضح است که سجده آنها یعنی اطاعت از امر پروردگار)
۷۸۶يَسْجُدَانِآن دو سجده مي کنند(سجود يا سجده به معناي به رو بر زمين افتادن و پيشاني بر زمين نهادن است. سجده غیر از این معنی معروفش، در قرآن کریم به معنی اطاعت پروردگار است برای همین در آیه شریفه ۱۸ از سوره مبارکه حج به این اشاره می کند که خورشید و ماه و ستارگان هم سجده می کنند و واضح است که سجده آنها یعنی اطاعت از امر پروردگار)
۷۸۷يَسْجُدُونَسجده مي کنند(سجود يا سجده به معناي به رو بر زمين افتادن و پيشاني بر زمين نهادن است. سجده غیر از این معنی معروفش، در قرآن کریم به معنی اطاعت پروردگار است برای همین در آیه شریفه ۱۸ از سوره مبارکه حج به این اشاره می کند که خورشید و ماه و ستارگان هم سجده می کنند و واضح است که سجده آنها یعنی اطاعت از امر پروردگار)
۷۸۸يُسْجَرُونَافروخته مي شوند (از کلمه سجر که در اصل به معناي افکندن هيزم است در آتشي که زياد باشد، مانند آتش تنور که با هيزم افروخته شود)
۷۸۹يُسْجَنَکه زنداني شود
۷۹۰يُسْجَنَنَّحتماً زنداني مي شود
۷۹۱يَسْجُنُنَّهُقطعاً او را زنداني کنند - عزمشان بر اين جزم شد که او را زنداني کنند( در عبارت "ثُمَّ بَدَا لَهُم مِّن بَعْدِ مَا رَأَوُاْ ٱلْئَايَاتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّىٰ حِينٍ: سپس برای آنان(شوهران زنانی که دلباخته حضرت یوسف شده بودند) از بعد آنکه نشانه ها را دیدند، آشکار شد که تصمیم جدّی بگیرند که او را حتماً تا مدتی زنداني کنند(عشق به یوسف در میان زنان اشراف و درباریان آنقدر مشکل ساز شد که آنها تصمیم گرفتند برای آرام نمودن اوضاع، برای مدتی حضرت یوسف را زندانی کنند تا در مقابل چشمان آن زنان نباشد و به تدریج به فراموشی سپرده شود)")
۷۹۲يُسْحَبُونَبر روي زمين کشيده مي شوند (کلمه سحب به معناي کشاندن چيزي بر روي زمين است)
۷۹۳يُسْحِتَکُمْشما را نابود و ريشه کن مي کند(اصلش از سُحت به معناي پوسته‏اي است که دور ريخته مي‏شودچون آنان را به صورت پوسته اي توخالي که همان تعبيری از نابودي است، در مي آورد)
۷۹۴يَسْخَرُونَمسخره مي کنند (سخريه به معناي اين است که انسان کاري را بر خلاف هدف و قصد و غرضش، انجام دهد، به طوري که هر بيننده‏اي به کم عقلي انجام دهنده آن کار پي ببرد و از همين باب است کلمه تسخير چون تسخير به معناي آن است که کسي را آنقدر با قهر استضعاف کني که ذليل شود و کارهايي بر خلاف ميل باطني اش انجام دهد و فرق ميان سخريه و بازي اين است که در سخريه معناي خدعه و نيرنگ و ناقص جلوه دادن طرف مي‏باشد و معلوم است که طرف بايد موجودي جاندار باشد تا بشود با او نيرنگ کرد به خلاف لعب و بازي که با جمادات نيز ممکن است. معنی اصلی کلمه "تمسخر" که در واقع با کلمه تسخیر از یک ریشه می باشد این است که کسی را وادار به کاری کنند که به هدف و مقصود اصلی او از انجام آن کار منتهی نشود و نتیجه ای برعکس از کار خود بگیرد مثل اینکه جعبه ای خالی را به عنوان هدیه به کسی بدهید و او به قصد یافتن هدیه، زحمت باز کردن آن جعبه را متحمل شود ولی به قصد و هدف اصلی خود از این کار که به دست آوردن هدیه است، نمی رسد. "سخرت منه" معنايش اين است که من او را مسخره کردم وسُخريه وسِخريه به آن عملي گفته مي‏شود که مسخره کننده در مسخرگي خود از آن استفاده مي‏کند)
۷۹۵يَسْخَطُونَخشمگين مي شوند
۷۹۶يَسْرِپشت مي کند و مي رود - مي گذرد (کلمه يسر مضارع از مصدر سري است، که به معناي رفتن شب و پشت کردن آن است)
۷۹۷يَسِّرْآسان کن
۷۹۸يُسْرَآسان - آساني
۷۹۹يَسْرِقْدزدي کُنَد(جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعد از خود مي باشد)
۸۰۰يَسَّرْنَاآسان نموديم
۸۰۱يَسَّرْنَاهُآن را آسان نموديم
۸۰۲يُسِرُّونَپنهان مي کنند
۸۰۳يَسَّرَهُبرايش آسان ساخت - برايش ميسّر کرد
۸۰۴يُسْرَيٰآسان ترين
۸۰۵يَسْطُرُونَمي نويسند ( سَطْر يا سَطـَر به معناي صفي از کلمات نوشته شده و يا از درختان کاشته شده و يا از مردمي ايستاده است و وقتي گفته مي‏شود : سطر فلان معنايش اين است که فلاني سطر سطر نوشت)
۸۰۶يَسْطُونَبا خشم حمله ور شوند ("يَکَادُونَ يَسْطُونَ " :نزدیک است با خشم حمله ور شوند.کلمه يسطون از سطوت به معناي اظهار حالتي خشمگين و وحشت‏آور است. سطوت و بطش هر دو به يک معنا است و بطش يعني گرفتن چيزي با خشم وصولت)
۸۰۷يَسَعَنام يکي از انبياي بني اسرائيل علي نبينا و عليه السلام (طبق روایت وصیّ حضرت الیاس علي نبينا و عليه السلام بوده است و مانند مسيح (علي نبينا و عليه السلام) مرده را زنده مي‏کرده و کور مادر زاد و پيسي را شفا مي‏داده و با اين حال مردم او را اطاعت نکرده و خداوند آنان را به قحطي سختي مبتلا کرده است.در کتاب قصص الانبياء ثعلبي آمده که وقتی دشمنان حضرت الياس پيغمبردر تعقیب او بودند زنی در خانه اش به ایشان پناه داد الياس به پاس اين خدمت در حق فرزندش يسع که به مرضي دچار بود دعا کرد و او عافيت يافت . يسع چون اين معجزه را بديد به الياس ايمان آورد و او را در ادعاي نبوتش تصديق نمود و ملازمتش را اختيار کرد . از آن به بعد هر جا که الياس مي‏رفت يسع نيز همراهش مي‏رفت .
ثعلبي سپس داستان به آسمان رفتن الياس را ذکر کرده اضافه مي‏کند که : در اين هنگام يسع او را بانگ زد که اي الياس حالا که مي‏روي تکليف مرا معلوم کن و مرا براي روزگار تنهاييم دستوري ده .
الياس از آسمان کساي خود را انداخت و همين کسا علامت جانشيني يسع براي الياس در ميان بني اسرائيل بود . آنگاه مي‏گويد : خداوند به فضل خود يسع (عليه‏السلام) را به نبوت و رسالت به سوي بني اسرائيل مبعوث نمود . و به وي وحي فرستاد و او را به همان نحوي که بنده خود الياس را تاييد مي‏کرد تاييد فرمود)
۸۰۸يَسْعَوْنَتلاش مي کنند - سعي مي کنند (سعي در اصل به معني تند رفتن است است. عبارت "يسعون في آياتنا معاجزين" يعني در آيات ما جدّيت مي‏کنند که آن را از اثر بيندازند و يا از ما پيشي بگيرند)
۸۰۹يَسْعَيٰمي دود - شتابان حرکت مي کند (سعي در اصل به معني تند رفتن است)
۸۱۰يَسْفِکُمي ريزد
۸۱۱يُسْقَوْنَنوشانده مي شوند
۸۱۲يَسْقُونَآب مي دهند
۸۱۳يُسْقَیٰآب داده مي شود - نوشانده مي شود-آبیاری می شود
۸۱۴يَسْقِيمي نوشاند
۸۱۵يَسْقِينِمرا سيراب مي کند (مخفف"يَسْقِينِي")
۸۱۶يُسْکِنِاز حرکت نگه مي‏دارد - ساکن مي کند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل ازخود و حرکت آخرش از جهت تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۸۱۷يَسْکُنَکه آرامش يابد
۸۱۸يَسْکُنُواْکه آرامش يابند
۸۱۹يَسْلُبْهُمُاز ايشان بربايد (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعد از خود مي باشد)
۸۲۰يُسَلِّطُمسلط و چيره مي کند
۸۲۱يَسْلُکُمي گمارد (از کلمه سلوک به معناي نفوذ کردن و نفوذ دادن است در عبارت"إِلَّا مَنِ ٱرْتَضَىٰ مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُکُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً " انتخاب این کلمه اشاره به این دارد که نگهبانانی که برای بررسی استفاده صحیح پیامبران از دانستن غیب قرار داده یک لحظه نیزمحل نگهبانیشان را ترک نمی کنند گویی مثل میخی در آنجا فرو رفته اند)
۸۲۲يَسْلُکْهُاو را مي برد - اورا فرو مي برد - او را وارد کرد(از کلمه سلوک به معناي نفوذ کردن و نفوذ دادن است.جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۸۲۳يُسْلِمْتسليم کند (عبارت "مَن يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَي ٱللَّهِ " يعني : هركس همه وجود خود را به سوي خدا كند)
۸۲۴يُسَلِّمُواْکه تسليم کنند(کار خود را به پروردگار تعالی واگذار نموده و تسلیم او کنند و همان را بخواهند که او می خواهد و همان کاری را کنند که او و رسولش می پسندند)
۸۲۵يُسْلِمُونَتسلیم شوند
۸۲۶يَسْمَعُمي شنود (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۸۲۷يَسْمَعَکه بشنود (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۸۲۸يُسْمِعُمي شنواند (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۸۲۹يَسْمَعُونَمي شنوند (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۸۳۰يَسْمَعُونَکُمْسخن شما را ميشنوند - صداي شما را مي شنوند (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۸۳۱يُسَمُّونَنامگذاري مي کنند - اسم گذاري مي کنند ("اسم" به لفظ دلالت کننده بر چيزي يا اوصاف آن چيز که نشانه اي براي آن شده اند، مي گويند .اصل اين کلمه از ماده "سمه" اشتقاق يافته و سمه به معناي داغ و علامتي است که بر گوسفندان مي‏زدند، تا مشخص شود کدام يک مال کدام شخص است و ممکن است از"سُمُوّ" به معناي بلندي، مشتق شده باشد. پس در عبارت "وَجَعَلُواْ لِلَّهِ شُرَکَاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ" می خواهد بگوید که این شریکانی که برای پروردگار تصور می کنید مگر چه ویژگی داشته اند و چه کاری از آنها بر می آمده که آنها را شریک پروردگار دانسته اید)
۸۳۲يَسُوءُواْکه اندوهگين کنند(از مسائه به معناي غصه‏دار کردن است . " ساء زيد فلانا" يعني زيد فلاني را اندوهناک کرد)
۸۳۳يَسُومُونَکُمْدر تعقیب شما بودند تا شما را بگیرند("وَإِذْ نَجَّيْنَاکُم مِّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَکُمْ سُوءَ ٱلْعَذَابِ يُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَاءَکُمْ وَفِي ذَالِکُم بَلَاءٌ مِّن رَّبِّکُمْ عَظِيمٌ: و آن گاه که شما را از فرعونیان نجات دادیم در حالی که در تعقیب شما بودند تا شما را بگیرند("يَسُومُونَکُمْ "، از"سوم" است و "سوم" به معناي رفتن به طلب چيزي است . در اين صورت، اين کلمه هم رفتن را مي ‏رساند و هم طلب کردن را) برای آن عذاب و شکنجه بد(که این گونه بود:)پسران شما را سر می بریدند و زنان شما را زنده نگه می داشتند و شما شاهدید که در آن آزمایشی بسیار و همواره بزرگ از سوی پروردگارتان بود(این دنیا مکان آزمایش و امتحان دادن همه انسانهاست و طبیعت امتحان این است که امتحان شونده، امکان جواب غلط دادن را هم داشته باشد همچنین اگر هر ظالم بلافاصله عذاب می شد، دیگر کسی ظلم نمی کرد در اینصورت ظالم نبودن هنری نبود و امتیازی محسوب نمی شد. از طرفی مظلوم نیز از جهت مبارزه با ظالم و پرهیز از یاری او، امتحان می شود)")
۸۳۴يَسُومُهُمْتعقیبشان می کند تا آنها را بگیرد("وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکَ لَيَبْعَثَنَّ عَلَيْهِمْ إِلَىٰ يَوْمِ ٱلْقِيَامَةِ مَن يَسُومُهُمْ سُوءَ ٱلْعَذَابِ إِنَّ رَبَّکَ لَسَرِيعُ ٱلْعِقَابِ وَإِنَّهُ لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ: و هنگامی که پروردگارتان اعلام نمود سوگند که به یقین بر آنان تا روز قیامت کسی را بر می انگیزد که در تعقیبشان باشد تا آنها را بگیرد("يَسُومُهُمْ"، از"سوم" است و "سوم" به معناي رفتن به طلب چيزي است. در اين صورت، اين کلمه هم رفتن را مي ‏رساند و هم طلب کردن را) برای آن عذاب و شکنجه بد(در اینجا جمله را شبیه "يَسُومُونَکُمْ سُوءَ ٱلْعَذَابِ" به کار برده تا بفهماند همان بلایی که سر مردم در دنیا می آوردند در برزخ سرشان می آید) سوگند که به یقین پروردگار تو در کیفر و مؤاخذه، همواره و بی اندازه سرعت دارد و سوگند که به یقین او همیشه و بی اندازه آمرزنده و مهربان است(در سوره مبارکه غافر آیات شریفه ۴۵ و ۴۶ نظیر همین تعبیر برای آل فرعون نیز به کار رفته است و از عذابی خبر می دهد که تا روز قیامت صبح و شام به آنان چشانده
می شود از آنجا که صبح و شب از مشخصات همین دنیاست می توان نتیجه گرفت که روایاتی که به جمع شدن ارواح بدکاران در نقطه ای از همین زمین(در بعضی از روایات جایی به نام "برهوت") و معذب بودن آنها تا روز قیامت، اشاره می کند روایاتی صحیح هستند در روایات به نظیر همین موضوع برای نیکوکاران و بهره مندی آنان از نعمتهای بهشت برزخی نیز اشاره شده است(جایی به نام وادی السلام)")
۸۳۵يَسِيرٌهمواره و بسیار آسان
۸۳۶يُسَيِّرُکُمْشما را سير مي دهد - شما را گردش مي دهد
۸۳۷يَشَاءُمي خواهد - بخواهد(در جمله " إِنَّ ٱللَّهَ يُضِلُّ مَن يَشَاءُ " اگر فاعل " يَشَاءُ: بخواهد" را الله بگیریم معنی جمله این می شود که گمراهی یا هدایت افراد به خواست و اراده پروردگار بستگی دارد اما اگر اگر فاعل " يَشَاءُ: بخواهد" را "مَنْ" بگیریم آن وقت معنی جمله این می شود که پروردگار برای هر کسی که طالب گمراهی است و با این همه چراغ هدایتی که برایش گذاشته باز اصرار به بیراهه رفتن دارد نیز راه را باز گذاشته که به آنچه می خواهد برسد و به قول سعدی علیه الرحمة: "چندین چراغ دارد و بیراهه می رود***بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش")
۸۳۸يَشَاءَکه بخواهد
۸۳۹يَشَاءُونَمي خواهند
۸۴۰يُشَاقِّمخالفت و سرسختي و دشمني کند (از مصدر مشاقة و شقاق که مصدر باب مفاعله از ماده شق است،به معناي قطعه جدا شده از چيزي . مثلا مي‏گويند اين شاخه افتاده، شقي از آن درخت است پس مشاقه و شقاق اين است که تو در يک شقي قرار بگيري و طرف مقابلت در شق ديگر و اين کنايه است از مخالفت و طرفيت . جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود و حرکت آخرش از جهت تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۸۴۱يُشَاقِقِمخالفت و سرسختي و دشمني کند (از مصدر مشاقة و شقاق که مصدر باب مفاعله از ماده شق است،به معناي قطعه جدا شده از چيزي . مثلا مي‏گويند اين شاخه افتاده، شقي از آن درخت است پس مشاقه و شقاق اين است که تو در يک شقي قرار بگيري و طرف مقابلت در شق ديگر و اين کنايه است از مخالفت و طرفيت)
۸۴۲يَشَأْکه بخواهد (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعد از خود مي باشد)
۸۴۳يَشَإِکه بخواهد (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعد از خود و حرکت آخرش از جهت تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۸۴۴يَشْتَرُواْ بـِکه بفروشند(اشتراء و شراء هم به معنی خریدن است و هم به معنی فروختن البته در اشتراء به دلیل استفاده از باب افتعال رضایت و رغبت بسیار خریدار یا فروشنده از آن معامله نهفته است. در این حالت آنچه بعد از حرف اضافه "بـ" می آید با مفعول جمله معامله شده است و از روی فاعل جمله می توان تشخیص داد که خریدن ترجمه شود یا فروختن)
۸۴۵يَشْتَرُونَمي خرند(اشتراء و شراء هم به معنی خریدن است و هم به معنی فروختن البته در اشتراء به دلیل استفاده از باب افتعال رضایت و رغبت بسیار خریدار یا فروشنده از آن معامله نهفته است. در این حالت آنچه بعد از حرف اضافه "بـ" می آید با مفعول جمله معامله شده است و از روی فاعل جمله می توان تشخیص داد که خریدن ترجمه شود یا فروختن)
۸۴۶يَشْتَرُونَ بِـمي فروشند(اشتراء و شراء هم به معنی خریدن است و هم به معنی فروختن البته در اشتراء به دلیل استفاده از باب افتعال رضایت و رغبت بسیار خریدار یا فروشنده از آن معامله نهفته است. در این حالت آنچه بعد از حرف اضافه "بـ" می آید با مفعول جمله معامله شده است و از روی فاعل جمله می توان تشخیص داد که خریدن ترجمه شود یا فروختن)
۸۴۷يَشْتَرِيمي خَرد (اشتراء و شراء هم به معنی خریدن است و هم به معنی فروختن البته در اشتراء به دلیل استفاده از باب افتعال رضایت و رغبت بسیار خریدار یا فروشنده از آن معامله نهفته است. در این حالت آنچه بعد از حرف اضافه "بـ" می آید با مفعول جمله معامله شده است و از روی فاعل جمله می توان تشخیص داد که خریدن ترجمه شود یا فروختن)
۸۴۸يَشْتَهُونَمي خواهند
۸۴۹يَشْرَبُمي نوشد
۸۵۰يَشْرَبُونَمي نوشند
۸۵۱يَشْرَحْگشاده می کند - باز می کند (کلمه شرح در اصل لغت به معناي باز کردن گوشت و امثال آن است. درعبارت "فَمَن يُرِدِ ٱللَّهُ أَن يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ " جزمش به دلیل جزمش به دليل جواب شرط واقع شدن براي جمله قبل ازخود مي باشد)
۸۵۲يُشْرَکَکه شريک ساخته شود - که شرک ورزيده شود (اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند. علت این که در چند آیه قرآن فرموده پروردگار همه گناهان را می آمرزد ولی در آیه شریفه ۱۱۶ از سوره مبارکه نساء شرک را استثناء نموده این است که در واقع کسی که مشرک است هنوز توبه نکرده چون توبه یعنی بازگشت به سوی پروردگار و او کسی یا چیز دیگری را معبود خود قرار دهد و برای همین هم فعل" يُشْرَکَ" را مضارع آورده تا بفرماید کسی که وضع حالش این است که مشرک است آمرزیده نمی شود و بدیهی است اگر توبه کند و دست از شرک بردارد او را هم می آمرزد)
۸۵۳يُشْرِکْکه شريک بسازد - که شرک ورزد (در عبارت "وَمَن يُشْرِکْ بِـٱللَّهِ فَکَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ ٱلسَّمَاءِ" جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعد ازخود مي باشد. اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند. علت این که در چند آیه قرآن فرموده پروردگار همه گناهان را می آمرزد ولی در آیه شریفه ۱۱۶ از سوره مبارکه نساء شرک را استثناء نموده این است که در واقع کسی که مشرک است هنوز توبه نکرده چون توبه یعنی بازگشت به سوی پروردگار و او کسی یا چیز دیگری را معبود خود قرار دهد و برای همین هم فعل" يُشْرَکَ" را مضارع آورده تا بفرماید کسی که وضع حالش این است که مشرک است آمرزیده نمی شود و بدیهی است اگر توبه کند و دست از شرک بردارد او را هم می آمرزد)
۸۵۴يُشْرَکْشريک ساخته شود - شرک ورزيده شود (در عبارت "وَإِن يُشْرَکْ بِهِ تُؤْمِنُواْ "جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعد ازخود مي باشد.اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۸۵۵يُشْرِکُونَشرک مي ورزند-شريک مي سازند(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۸۵۶يَشْرُونَ بِـمي خرند (اشتراء و شراء هم به معنی خریدن است و هم به معنی فروختن البته در اشتراء به دلیل استفاده از باب افتعال رضایت و رغبت بسیار خریدار یا فروشنده از آن معامله نهفته است. در این حالت آنچه بعد از حرف اضافه "بـ" می آید با مفعول جمله معامله شده است و از روی فاعل جمله می توان تشخیص داد که خریدن ترجمه شود یا فروختن)
۸۵۷يَشْرِيمي فروشد (اشتراء و شراء هم به معنی خریدن است و هم به معنی فروختن البته در اشتراء به دلیل استفاده از باب افتعال رضایت و رغبت بسیار خریدار یا فروشنده از آن معامله نهفته است. در این حالت آنچه بعد از حرف اضافه "بـ" می آید با مفعول جمله معامله شده است و از روی فاعل جمله می توان تشخیص داد که خریدن ترجمه شود یا فروختن)
۸۵۸يَشْفِشفا بخشد (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي قبل از خود مي باشد)
۸۵۹يَشْفَعُشفاعت مي کند(شفاعت از ماده شفع است، که در مقابل کلمه وتر به معني تک به کار مي‏رود، در حقيقت شخصي که متوسل، به شفيع ميشود نيروي خودش به تنهائي براي رسيدنش به هدف کافي نيست، لذا نيروي خود را با نيروي شفيع گره مي‏زند و در نتيجه آنرا دو چندان نموده، به آنچه ميخواهد نائل مي‏شود، بطوري که اگر اين کار را نمي‏کرد و تنها نيروي خود را به کار مي‏زد، به مقصود خود نمي‏رسيد، چون نيروي خودش به تنهائي ناقص و ضعيف و کوتاه بوداما در منطق قرآن کریم شفاعت درخواست بندگان برگزیده الهی است برای آمرزش شخصی که پروردگار خود نیز می خواهد او را ببخشد ولی چون می خواهد بین بندگانش با آن برگزیدگان از جمله انبیاء و جانشینان آنان، پیوند و محبتی بر قرار کند که باعث الگو پذیری از آنان گردد، بخشش خود را موکول به شفاعت آن بندگان برگزیده اش نموده است)
۸۶۰يَشْفَعْشفاعت کند- همراهی و وساطت کند(شفاعت از ماده شفع است، که در مقابل کلمه وتر به معني تک به کار مي‏رود، در حقيقت شخصي که متوسل، به شفيع ميشود نيروي خودش به تنهائي براي رسيدنش به هدف کافي نيست، لذا نيروي خود را با نيروي شفيع گره مي‏زند و در نتيجه آنرا دو چندان نموده، به آنچه ميخواهد نائل مي‏شود، بطوري که اگر اين کار را نمي‏کرد و تنها نيروي خود را به کار مي‏زد، به مقصود خود نمي‏رسيد، چون نيروي خودش به تنهائي ناقص و ضعيف و کوتاه بوداما در منطق قرآن کریم شفاعت درخواست بندگان برگزیده الهی است برای آمرزش شخصی که پروردگار خود نیز می خواهد او را ببخشد ولی چون می خواهد بین بندگانش با آن برگزیدگان از جمله انبیاء و جانشینان آنان، پیوند و محبتی بر قرار کند که باعث الگو پذیری از آنان گردد، بخشش خود را موکول به شفاعت آن بندگان برگزیده اش نموده است .جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعد از خود مي باشد)
۸۶۱يَشْفَعُواْشفاعت کند(شفاعت از ماده شفع است، که در مقابل کلمه وتر به معني تک به کار مي‏رود، در حقيقت شخصي که متوسل، به شفيع ميشود نيروي خودش به تنهائي براي رسيدنش به هدف کافي نيست، لذا نيروي خود را با نيروي شفيع گره مي‏زند و در نتيجه آنرا دو چندان نموده، به آنچه ميخواهد نائل مي‏شود، بطوري که اگر اين کار را نمي‏کرد و تنها نيروي خود را به کار مي‏زد، به مقصود خود نمي‏رسيد، چون نيروي خودش به تنهائي ناقص و ضعيف و کوتاه بوداما در منطق قرآن کریم شفاعت درخواست بندگان برگزیده الهی است برای آمرزش شخصی که پروردگار خود نیز می خواهد او را ببخشد ولی چون می خواهد بین بندگانش با آن برگزیدگان از جمله انبیاء و جانشینان آنان، پیوند و محبتی بر قرار کند که باعث الگو پذیری از آنان گردد، بخشش خود را موکول به شفاعت آن بندگان برگزیده اش نموده است .جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبل از خود مي باشد)
۸۶۲يَشْفِينِمرا شفا مي دهد
۸۶۳يَشَّقَّقُمي شکافد
۸۶۴يَشْکُرْشکر کند (شکر به معناي آن است که نعمتی که به تو داده اند را در همان راهی استفاده کنی که مورد رضای دهنده نعمت می باشد و همچنین ستایش و ثناي او بگويي در قبال نعمتهایی که به تو ارزاني داشته است شکر نعمتهای الهی در واقع استفاده از آن نعمتها در راه رضای پروردگار است و حمد و ستایش او در برابر آن نعمتها و عبادت و فرمانبری از او)
۸۶۵يَشْکُرُشکر مي کند (شکر به معناي آن است که نعمتی که به تو داده اند را در همان راهی استفاده کنی که مورد رضای دهنده نعمت می باشد و همچنین ستایش و ثناي او بگويي در قبال نعمتهایی که به تو ارزاني داشته است شکر نعمتهای الهی در واقع استفاده از آن نعمتها در راه رضای پروردگار است و حمد و ستایش او در برابر آن نعمتها و عبادت و فرمانبری از او)
۸۶۶يَشْکُرُونَشکر مي کنند - شکرگزاری کنند(شکر به معناي آن است که نعمتی که به تو داده اند را در همان راهی استفاده کنی که مورد رضای دهنده نعمت می باشد و همچنین ستایش و ثناي او بگويي در قبال نعمتهایی که به تو ارزاني داشته است شکر نعمتهای الهی در واقع استفاده از آن نعمتها در راه رضای پروردگار است و حمد و ستایش او در برابر آن نعمتها و عبادت و فرمانبری از او)
۸۶۷يَشْوِيمي پزد - بريان ميکند
۸۶۸يُشْهِدُشاهد مي گيرد ("وَيُشْهِدُ ٱللَّهَ عَلَيٰ مَا فِي قَلْبِهِ: و الله را بر آنچه در دل دارد شاهد مي گيرد،(مي گويد: "الله شاهد است که من در ايمانم صادقم)". کلمه شهادت به معناي حاضر بودن در جريان و اطلاع يافتن از آن است. وقتي مي‏گوئيم من در وقوع فلان امر شاهد بودم ، يعني حاضر بودم و در نتيجه حضورم از جريان اطلاع يافتم و شاهد ماه رمضان بودن در عبارت"فَمَن شَهِدَ مِنکُمُ ٱلشَّهْرَ "، به اين معنا است که انسان همچنان زنده و هوشيار بماند ، تا ماه رمضان فرا رسد و آدمي از فرا رسيدنش آگاه شود و اين شهادت هم نسبت به تمامي ماه صادق است و هم نسبت به بعضي از آن. همچنین شاهد به کسی که وجودش اثبات کننده یک مدعاست نیز می گویند )
۸۶۹يَشْهَدُگواهي مي دهد - شهادت مي دهد(کلمه شهادت به معناي حاضر بودن در جريان و اطلاع يافتن از آن است. وقتي مي‏گوئيم من در وقوع فلان امر شاهد بودم ، يعني حاضر بودم و در نتيجه حضورم از جريان اطلاع يافتم و شاهد ماه رمضان بودن در عبارت"فَمَن شَهِدَ مِنکُمُ ٱلشَّهْرَ "، به اين معنا است که انسان همچنان زنده و هوشيار بماند ، تا ماه رمضان فرا رسد و آدمي از فرا رسيدنش آگاه شود و اين شهادت هم نسبت به تمامي ماه صادق است و هم نسبت به بعضي از آن. همچنین شاهد به کسی که وجودش اثبات کننده یک مدعاست نیز می گویند )
۸۷۰يَشْهَدَکه گواهي دهد(کلمه شهادت به معناي حاضر بودن در جريان و اطلاع يافتن از آن است. وقتي مي‏گوئيم من در وقوع فلان امر شاهد بودم ، يعني حاضر بودم و در نتيجه حضورم از جريان اطلاع يافتم و شاهد ماه رمضان بودن در عبارت"فَمَن شَهِدَ مِنکُمُ ٱلشَّهْرَ "، به اين معنا است که انسان همچنان زنده و هوشيار بماند ، تا ماه رمضان فرا رسد و آدمي از فرا رسيدنش آگاه شود و اين شهادت هم نسبت به تمامي ماه صادق است و هم نسبت به بعضي از آن. همچنین شاهد به کسی که وجودش اثبات کننده یک مدعاست نیز می گویند )
۸۷۱يَشْهَدُواْتا مشاهده کنند(کلمه شهادت به معناي حاضر بودن در جريان و اطلاع يافتن از آن است. وقتي مي‏گوئيم من در وقوع فلان امر شاهد بودم ، يعني حاضر بودم و در نتيجه حضورم از جريان اطلاع يافتم و شاهد ماه رمضان بودن در عبارت"فَمَن شَهِدَ مِنکُمُ ٱلشَّهْرَ "، به اين معنا است که انسان همچنان زنده و هوشيار بماند ، تا ماه رمضان فرا رسد و آدمي از فرا رسيدنش آگاه شود و اين شهادت هم نسبت به تمامي ماه صادق است و هم نسبت به بعضي از آن. همچنین شاهد به کسی که وجودش اثبات کننده یک مدعاست نیز می گویند )
۸۷۲يَشْهَدُونَگواهي مي دهند - شهادت مي دهند - شاهد باشند(کلمه شهادت به معناي حاضر بودن در جريان و اطلاع يافتن از آن است. وقتي مي‏گوئيم من در وقوع فلان امر شاهد بودم ، يعني حاضر بودم و در نتيجه حضورم از جريان اطلاع يافتم و شاهد ماه رمضان بودن در عبارت"فَمَن شَهِدَ مِنکُمُ ٱلشَّهْرَ "، به اين معنا است که انسان همچنان زنده و هوشيار بماند ، تا ماه رمضان فرا رسد و آدمي از فرا رسيدنش آگاه شود و اين شهادت هم نسبت به تمامي ماه صادق است و هم نسبت به بعضي از آن. همچنین شاهد به کسی که وجودش اثبات کننده یک مدعاست نیز می گویند )
۸۷۳يَشْهَدُهُآن را مشاهده ميكنند - شاهد آنند(کلمه شهادت به معناي حاضر بودن در جريان و اطلاع يافتن از آن است. وقتي مي‏گوئيم من در وقوع فلان امر شاهد بودم ، يعني حاضر بودم و در نتيجه حضورم از جريان اطلاع يافتم و شاهد ماه رمضان بودن در عبارت"فَمَن شَهِدَ مِنکُمُ ٱلشَّهْرَ "، به اين معنا است که انسان همچنان زنده و هوشيار بماند ، تا ماه رمضان فرا رسد و آدمي از فرا رسيدنش آگاه شود و اين شهادت هم نسبت به تمامي ماه صادق است و هم نسبت به بعضي از آن. همچنین شاهد به کسی که وجودش اثبات کننده یک مدعاست نیز می گویند )
۸۷۴يُصَبُّفرو ريخته مي شود( صب در اصل به معني ريختن آب از بلندي است)
۸۷۵يُصْبِحَکه به شکل ...در آيد-که به حالتِ ...در آيد
۸۷۶يُصْبِحُنَّقطعاً به شکل ...در آيند-قطعاً به حالتِ ...در آيد ("قَالَ عَمَّا قَلِيلٍ لَيُصْبِحُنَّ نَادِمِينَ: (پروردگار تعالی) گفت: "جدای از اندکی(فقط زمان اندکی این گونه نیست) سوگند که به یقین به شکل پشیمانان در می آیند"(همینها که با غرور و تکبر پیامبرشان را تحقیر نموده و او را دروغگو خطاب می کردند به زودی از این موضع کبر و غرور به حالت ذلّت و پشیمانی می رسند. در این آیه در کلمه "عَمَّا"، که مخفف عَنْ + مَا ، می باشد حرف جرّ "عَنْ"، بخشی از زمان را از بقیه آن جدا نموده است شبیه کاری که حرف "مِنْ" در "مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ: بخشی از مؤمنین مردانی هستند ..." می کند)")
۸۷۷يُصْبِحُواْکه صبح کنيد-(حالتي نو)برايشان اتفاق مي افتد-داخل صبح مي شوند
۸۷۸يِصْبِرْصبرکند (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است . کلمه صبر به طور کلي به معناي حبس و نگهداري نفس است در برابر عمل به قوانین عقلی و شرعی و تحمل سختیهایی که عمل به این مقررات دارد و يا ترک چيزهايي که عقل و شرع دوری از آن را لازم می دانند. در آیه شریفه ۲۴ از سوره مبارکه رعد آمده است که دلیل اصلی بهشتی شدن نیکان، صبر کردن آنهاست و صبر بر سه قسم است صبر در برابر سختیها و مصیبتهای دنیا و در نتیجه ناشکری نکردن، صبر و تحمل رنج و سختیهای اطاعت و عبادت پروردگار و صبر و خودداری در برابر گناهان وسوسه انگیز که با جلوه گری انسان را به سوی خود می خوانند)
۸۷۹يَصْبِرُواْصبرکنند (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است . کلمه صبر به طور کلي به معناي حبس و نگهداري نفس است در برابر عمل به قوانین عقلی و شرعی و تحمل سختیهایی که عمل به این مقررات دارد و يا ترک چيزهايي که عقل و شرع دوری از آن را لازم می دانند. در آیه شریفه ۲۴ از سوره مبارکه رعد آمده است که دلیل اصلی بهشتی شدن نیکان، صبر کردن آنهاست و صبر بر سه قسم است صبر در برابر سختیها و مصیبتهای دنیا و در نتیجه ناشکری نکردن، صبر و تحمل رنج و سختیهای اطاعت و عبادت پروردگار و صبر و خودداری در برابر گناهان وسوسه انگیز که با جلوه گری انسان را به سوی خود می خوانند)
۸۸۰يُصِبْکُمبه شما می رسد (در عبارت "وَإِن يَکُ صَادِقاً يُصِبْکُم بَعْضُ ٱلَّذِي يَعِدُکُمْ " جزمش به دلیل جواب واقع شدن برای شرط قبل از خود می باشد)
۸۸۱يُصْحَبُونَهمراهي مي شوند - پناه داده مي شوند (عبارت "وَلَا هُم مِّنَّا يُصْحَبُونَ" يعني : "و از سوي ما هم پناه داده نميشوند" يا "و از سوي ما همراهي نميشوند")
۸۸۲يُصْدِرَکه از سر آب برگردانند(کلمه صدور که فعل يصدر از آن مشتق شده به معناي برگشتن شتر از لب آب بعد از رفتنش به آنجا است)
۸۸۳يَصْدُرُباز مي گردند - بر مي گردند (کلمه صدور که فعل يصدر از آن مشتق شده به معناي برگشتن شتر از لب آب بعد از رفتنش به آنجا است)
۸۸۴يَصَّدَّعُونَاز هم جدا مي شوند - متفرق مي گردند (اصل اين کلمه يتصدعون بوده و تصدع در اصل به معناي تفرق اجزاء ظروف بوده و بعدها در مطلق تفرق استعمال شده و مراد از آن در آيه "...مِن قَبْلِ أَن يَأْتِيَ يَوْمٌ لَّا مَرَدَّ لَهُ مِنَ ٱللَّهِ يَوْمَئِذٍ يَصَّدَّعُونَ"اين است که : روز قيامت مردم به دو طرف بهشت و جهنم متفرق مي‏شوند)
۸۸۵يَصْدِفُونَاعراض مي کنند - روي مي گرداند
۸۸۶يُصَدِّقُنِيمرا تصديق مي کند
۸۸۷يَصَّدَّقُواْکه صدقه دهند (صدقة به معناي خرج کردن مال است در راه خدا، که يکي از مصاديق آن زکات واجب است)
۸۸۸يُصَدِّقُونَباور دارند - تصديق مي کنند
۸۸۹يَصُدَّکُمْکه شما را باز دارد - که شما را منصرف کند
۸۹۰يَصُدُّواْتا باز دارند - تا جلوگيري کنند - تا منصرف کنند
۸۹۱يَصُدُّونَبازمي دارند - مانع مي شوند - منصرف می کنند
۸۹۲يَصِدُّونَصدايشان به مسخره و خنده بلند مي شود (کلمه يصِدون به معناي "يضجون : ضجه و خنده مي‏کنند" مي‏باشد.در موضوع احترام گذاشتن به حضرت عیسی علی نبینا و علیه السلام است هم کسی که حرمت آن حضرت را نگه ندارد به خطا رفته و هم کسی که در این زمینه زیاده روی و غلوّ کند و او را خدا بداند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام فرمودند:"در تو شباهتی به عيسى است ، گروهى او را دوست داشتند پس در این دوست داشتن به هلاکت افتادند و گروهی بغض و کینه اش را داشتند پس در این بغض و کینه هلاک شدند" منافقان که این سخن را از پیامبر شنیدند گفتند: "آیا به مثالی به جز عیسی برای او راضی نشد" در این هنگام آیه شریفه ۵۷ از سوره مبارکه زخرف نازل شد:" وَلَمَّا ضُرِبَ ٱبْنُ مَرْيَمَ مَثَلًا إِذَا قَوْمُکَ مِنْهُ يَصِدُّونَ :هنگامی که پسر مریم، مثل زده شد ناگهان قومت از آن مثل، صدايشان به مسخره و خنده بلند شد")
۸۹۳يَصُدُّونَهُمْآنان را بازمي دارند - مانع آنان مي شوند - آنان را منصرف می کنند
۸۹۴يُصِرُّاصرار و پا فشاري مي كند("ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَکْبِراً کَأَن لَّمْ يَسْمَعْهَا: سپس با حالت استکبار(استکبار به معنی این است که کسی بخواهد با ترک پذیرفتن حق، خود را بزرگ جلوه دهد و خود را بزرگتر از آن بداند که حق را بپذیرد) اصرار و پافشاري مي كند گويي آن را نشنيده است)
۸۹۵يُصْرَفْبرگردانده شود - بر طرف شود (صرف به معناي برگرداندن چيزي است از حالي به حالي و يا عوض کردن آن با غير آن است)
۸۹۶يُصْرَفُونَبرگردانده مي شوند - منحرف مي شوند (صرف به معناي برگرداندن چيزي است از حالي به حالي و يا عوض کردن آن با غير آن است)
۸۹۷يَصْرِفُهُآن را برمي گرداند - آن را بر طرف مي کند (صرف به معناي برگرداندن چيزي است از حالي به حالي و يا عوض کردن آن با غير آن است)
۸۹۸يَصْرِمُنَّهَاحتماً ميوه هاي آن را بچينند (از ماده صرم به معناي چيدن ميوه از درخت است)
۸۹۹يُصِرُّونَاصرار و پا فشاري ميكنند ("کَانُواْ يُصِرُّونَ": اصرار و پا فشاري ميكردند)
۹۰۰يَصْطَرِخُونَشيون و فرياد مي زنند - با ناله و شيون وفرياد به فرياد رسي مي طلبند (کلمه اصطراخ از باب افتعال از ماده صراخ (ناله) و به معناي شيون و فرياد و استغاثه است)
۹۰۱يَصْطَفِيبر مي گزيند - انتخاب مي کند
۹۰۲يَصْعَدُبالا می رود
۹۰۳يَصَّعَّدُبه زحمت بالا مي رود
۹۰۴يُصْعَقُونَهلاک مي شوند(از صعقة به معناي مرگ و بيهوشي و از کار افتادن حواس و بطلان ادراک مي‏باشد)
۹۰۵يَصِفُونَتوصيف مي کنند (عبارت "سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَىٰ عَمَّا يَصِفُونَ " به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد پروردگار متعال و صفات او محدود است در حالی که پروردگار و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که پروردگار از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است)
۹۰۶يَصِلُمي رسد
۹۰۷يَصْلاَهَادر آن درآيد - ملازم وداخل آن مي شود به تمام وکمال(آن قدر داخل آتش مي شود که نهايت درجه حرارت آتش را لمس کند)
۹۰۸يُصْلَبُبه دار آويخته مي شود(یکی از شیوه های اعدام در قدیم این گونه بود که دست و پای فرد اعدامی را به تنه درخت یا دوقطعه چوب که به شکل علامت جمع به هم وصل شده بودند، می بستند یا میخ می کردند و آن قدر در این حالت می ماند تا جان دهد و گاه برای عبرت دیگران جنازه اش را نیز تا مدتها پایین نمی آوردند)
۹۰۹يُصَلَّبُواْکه به دار آويخته شوند ( استفاده از باب تفعيل در اينجا دلالت بر زيادي فعل يا فاعل يا مفعول دارد)
۹۱۰يُصْلِحْتا اصلاح کند
۹۱۱يُصْلِحُاصلاح مي کند
۹۱۲يُصْلِحَاکه آن دو اصلاح کنند("وَإِنِ ٱمْرَأَةٌ خَافَتْ مِن بَعْلِهَا نُشُوزًا أَوْ إِعْرَاضًا فَلَا جُنَاْحَ عَلَيْهِمَا أَن يُصْلِحَا بَيْنَهُمَا صُلْحًا وَٱلصُّلْحُ خَيْرٌ وَأُحْضِرَتِ ٱلْأَنفُسُ ٱلشُّحَّ وَإِن تُحْسِنُواْ وَتَتَّقُواْ فَإِنَّ ٱللَّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا:(نساء۱۲۸): اگر زنی از این بترسد که شوهرش دیگری را جایگزین او کند یا از او روی گردان شود، بر آن دو گناهی نیست که بینشان را با قرارداد صلحی، اصلاح کنند و صلح بهتر است و بخل همراه با حرصی که عادت شده، نزد جانها حاضر شده است(که کار به این اختلافات رسیده است) و اگر نیکی کنید و تقوا پیشه کنید پس به یقین الله همواره از آنچه انجام می دهید، همیشه و بی اندازه باخبر بوده و هست(در این آیه به این نکته اشاره شده است که گرچه تکلیف الهی بر مرد، برقراری عدالت بین همسرانش می باشد ولی اگر زن و شوهری برای جلوگیری از ضرر شدیدتری چون طلاق، از برخی از حقوق خویش بگذرند و به این ترتیب با یکدیگر مصالحه کنند، مانعی ندارد. نکته دیگری که از این آیه برداشت می شود این است که هرگاه پافشاری برای گرفتن حقّی باعث شود تا حقّی بزرگتر ضایع گردد یا ضرری بیشتر حاصل شود پروردگار متعال به ما اجازه داده است تا از گرفتن آن حقّ کوچکتر صرفنظر کنیم)")
۹۱۳يَصِلُونَبپيوندند - مي پيوندند (در کافي از عمر بن يزيد روايت کرده که گفت : خدمت امام صادق (عليه‏السلام) عرض کردم : چه کساني منظور درآيه ي "و الذين يصلون ما امر الله به ان يوصل"که بايد با ايشان پيوند نمود ؟ فرمود : اين آيه در حق خويشان آل محمد (صلي‏ الله‏ عليه‏ و آله ‏و سلّم) نازل شده، ولي آيه عام است و شامل قرابت خود توهم مي‏شود . آنگاه فرمود : زنهار از کساني مباش که مي‏گويند فلان آيه فقط در فلان موضوع نازل شده)
۹۱۴يُصَلُّونَدرود مي فرستند - دعا مي کنند- طلب خير مي کنند(از صلوة و به معناي دعا است)
۹۱۵يَصْلَوْنَهَاملازم وداخل آن آتش مي شوند به تمام وکمال(آن قدر داخل آتش مي شوند که نهايت درجه حرارت آتش را لمس مي کنند)
۹۱۶يَصْلَيٰملازم وداخل آتشي مي شود به تمام وکمال(آن قدر داخل آتش مي شود که نهايت درجه حرارت آتش را لمس مي کند)
۹۱۷يُصَلِّيدرود مي فرستد - طلب خير مي کند- دعا مي کند - نماز مي خواند ( از صلوة و به معناي دعا است)
۹۱۸يَصْنَعُمي سازد ("کَانَ يَصْنَعُ " : مي ساخت)
۹۱۹يَصْنَعُونَمي سازند - مي کنند("کَانُواْ يَصْنَعُونَ ": می ساختند- می کردند)
۹۲۰يُصَوِّرُکُمْشکل مي بخشد - صورتگري مي کند - تصوير مي کند (کلمه تصوير به معناي انداختن عکس چيزي يا کسي است، ولي کلمه صورت اعم از آنست و شامل تمامي چيزهاي سايه‏دار و بي سايه مي‏شود)
۹۲۱يُصْهَرُآب مي شود - ذوب مي گردد - گداخته مي گردد (از کلمه صهر به معناي آب کردن)
۹۲۲يُصِيبُاصابت مي کند - مي رسد(کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر و لي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد)
۹۲۳يُصِيبَکُمکه به شما اصابت کند - که به شما برسد(کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر و لي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد)
۹۲۴يُصِيبَکُمُکه به شما اصابت کند - که به شما برسد(کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر و لي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد .حرکت آخرش از جهت تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۹۲۵يُصِيبَنَاکه به ما اصابت کند - که به ما برسد(کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر و لي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد .حرکت آخرش از جهت تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۹۲۶يُصِيبَهُمْکه به آنان اصابت کند - که به آنان برسد(کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر و لي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد)
۹۲۷يُصِيبُ بِـمی رساند- اصابت می دهد(کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر و لي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد)
۹۲۸يُصِيبَهُمْ بِـکه به آنان اصابت دهد - که به آنان برساند(کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر و لي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد)
۹۲۹يُضَاعَفُدو چندان مي شود - چندین برابر می شود - تکثیر می شود
۹۳۰يُضَاعِفُدو چندان مي کند - دو برابر مي کند- چندین برابر می کند - تکثیر می کند
۹۳۱يُضَاعَفْدو چندان شود - دو برابر مي شود - چندین برابر شود - تکثیر شود(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل ازخود مي باشد)
۹۳۲يُضَاعِفْهُآن را دو چندان مي کند - آن را دو برابر مي کند- آن را چندین برابر می کند - آن را تکثیر می کند(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل ازخود مي باشد. مثلا مي‏گويند عدد دو ضعف عدد يک و عدد چهار دو ضعف آن است . و گاهي هم آن را به معناي چيزي مي‏دانند که به انضمام چيز ديگري باعث تکرار شود، مانند واحد که به انضمام واحدي ديگر عدد يک را تکرار مي‏کنند و به اين اعتبار عدد يک را ضعف و عدد دو را ضعفان مي‏خوانند و همچنين عدد دو را که زوج است زوجين مي‏گويند)
۹۳۳يُضَاعِفَهُتا دو چندان کند - تا دو برابر کند - تا چندین برابر کند - تا تکثیر کند( مثلا مي‏گويند عدد دو ضعف عدد يک و عدد چهار دو ضعف آن است . و گاهي هم آن را به معناي چيزي مي‏دانند که به انضمام چيز ديگري باعث تکرار شود، مانند واحد که به انضمام واحدي ديگر عدد يک را تکرار مي‏کنند و به اين اعتبار عدد يک را ضعف و عدد دو را ضعفان مي‏خوانند و همچنين عدد دو را که زوج است زوجين مي‏گويند)
۹۳۴يُضَاعِفْهَاآن را دو چندان مي کند - آن را دو برابر مي کند- آن را چندین برابر می کند - آن را تکثیر می کند(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل ازخود مي باشد. مثلا مي‏گويند عدد دو ضعف عدد يک و عدد چهار دو ضعف آن است . و گاهي هم آن را به معناي چيزي مي‏دانند که به انضمام چيز ديگري باعث تکرار شود، مانند واحد که به انضمام واحدي ديگر عدد يک را تکرار مي‏کنند و به اين اعتبار عدد يک را ضعف و عدد دو را ضعفان مي‏خوانند و همچنين عدد دو را که زوج است زوجين مي‏گويند)
۹۳۵يُضَاهِئُونَشباهت پيدا مي کنند - شبيه می شوند
۹۳۶يَضْحَکُونَمي خندند
۹۳۷يَضْرِبُمي زند - مثال می زند(در عبارت "کَذَالِکَ يَضْرِبُ ٱللَّهُ ٱلْحَقَّ وَٱلْبَاطِلَ:")
۹۳۸يَضْرِبُمي زند
۹۳۹يَضْرِبَکه بزند
۹۴۰يَضْرِبُونَمي زنند
۹۴۱يَضْرِبُونَ فِي ٱلْأَرْضِمسافرت مي کنند
۹۴۲يَضَّرَّعُونَفروتني و زاري كنند -تضرّع کنند - اظهار ذلت و درماندگي کنند
۹۴۳يَضُرُّونَزيان مي رسانند - ضرر مي زنند
۹۴۴يَضُرُّهُمْبه آنان زيان مي رساند - به آنان ضرر مي زند
۹۴۵يَضَعُزمين مي گذارد (از"وضع" به معني نهادن و متضاد رفع كه به معني بلند كردن و برداشتن است. همانگونه كه در عبارت "وَٱلسَّمَاءَ رَفَعَهَا "در مورد آسمان كلمه ي رفع را به كار برده و در عبارت "وَٱلْأَرْضَ وَضَعَهَا لِلْأَنَامِ" از خلقت زمين تعبير به وضع كرده است چون زمين پايين و آسمان بالا است و در زبان عرب هر افتاده و پست را وضيع مي‏گويند. "يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَٱلْأَغْلَالَ ٱلَّتِي کَانَتْ عَلَيْهِمْ: تکلیف سنگین و طاقت فرسایشان از دوششان می اندازد و غل هایی که بر آنان است(غُل:قید و طوقی است که با آن دست و پا را به گردن می بندند)")
۹۴۶يَضَعْنَکه زمين بگذارند (از"وضع" به معني نهادن و متضاد رفع كه به معني بلند كردن و برداشتن است. "يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ " يعني مي زايند يا وضع حمل مي کنند. "يَضَعْنَ ثِيَابَهُنَّ "يعني :حجاب و روپوش خود را كنار بگذارند)
۹۴۷يُضَلُّگمراه مي شود ("يضل به الذين کفروا " يعني کافران به سبب آن گمراه مي شوند يا به عبارت ديگر ديگران ايشان را با اشاعه رسم غلط نسي ء گمراه نمودند(عرب را در جاهليت رسم چنين بود که وقتي دلشان مي‏خواست در يکي از چهار ماه حرام که جنگ در آنها حرام بوده جنگ کنند موقتا حرمت آن ماه را برداشته به ماهي ديگر مي‏دادند و آن ماهي را که حرمتش را برداشته بودند نسي‏ء مي‏ناميدند) معلوم مي شود يک شخص معيني، عرب جاهليت را گمراه نموده و اين رسم غلط را در ميان آنان باب کرده است)
۹۴۸يُضِلُّگمراه مي کند("إِن تَحْرِصْ عَلَىٰ هُدَاهُمْ فَإِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهْدِي مَن يُضِلُّ وَمَا لَهُم مِّن نَّاصِرِينَ(نحل۳۷):اگر که حریص باشی بر هدایتشان با این وجود به یقین الله کسی که (خودش و دیگران را)گمراه می کند را هدایت نمی کند(کسی که بنای گمراه کردن خودش و دیگران را دارد در واقع راه درست را می شناسد ولی تکبرش و دلبستگیش به متاع زودگذر دنیا مانع پذیرش حق و حقیقت می گردد و سنت پروردگار هم بر این است که چنین کسی را به زور و اجبار هدایت نکند، لذت یاد خود را از آنان بگیرد و برای گمراهی بهانه هم به دستش بدهد. در واقع این گمراهی نوعی مجازات در برابر کردار آنان است که با این همه چراغ هدایتی که پروردگار برایشان گذاشته باز اصرار به بیراهه رفتن دارند و به قول سعدی علیه الرحمة: "چندین چراغ دارد و بیراهه می رود***بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش" البته باز هم اگر دست از لجاجتشان بردارند و به سوی پروردگار باز گردند، پروردگار توبه آنان را پذیرفته و هدایتشان می کند مانند همانهایی که در چند آیه قبل در سر راههای منتهی به شهر مکه می ایستادند تا وقتی نمایندگان
قبائلی که برای خبر گرفتن از پیامبر و دعوتش راهی مکه شده بودند از آنها بپرسند که پروردگار چه چیزی نازل نموده بگویند: "افسانه های پیشینیان"، و اینگونه مانع دیدار آنها با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گردند چون می دانستند که هر کس قرآن را بشنود مجذوب آن می شود)برایشان هیچ یاریگری نیست(تفاسیر و ترجمه های موجود فاعل عبارت "مَن يُضِلُّ" را پروردگار گرفته اند که با آیات دیگر قرآن سازگار نیست مثلاً در قضیه گوساله پرستی بنی اسرائیل وقتی سامری مجسمه گوساله را ساخت آن گوساله، صدایی مانند یک گوساله واقعی داد و همین باعث شد مردم از خود بی خود شوند. امام صادق علیه السلام در این مورد فرمودند: "موسی گفت: " ای پروردگار من، چه کسی صدا و آواز گوساله به آن بت داد؟" پس پروردگار فرمود: "من، ای موسی، صدای گوساله به آن دادم" پس موسی گفت: " إِنْ هِیَ إِلَّا فِتْنَتُکَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدِی مَنْ تَشاءُ: این آزمایش توست که با آن هر که را بخواهی گمراه می کنی و هر که را بخواهی هدایت می نمایی".
می بینیم که بنی اسرائیل در اینجا شامل همان گمراهی مجازاتی توسط پروردگار شدند ولی بعد توبه آنها را پذیرفت و هدایتشان کرد پس این برداشت که پروردگار هر کس را که گمراه کرد، دیگر هدایتش نمی کند، صحیح نیست. در دو تفسیر و ترجمه دیگر "يُضِلُّ " را "گمراه می شود" ترجمه کرده اند که باز هم صحیح نیست اول اینکه این فعل در باب افعال بوده و متعدی است(مفعول دارد) دوم اینکه معنی جمله هم اشتباه می شود: "پروردگار هر کس را که گمراه می شود، هدایت نمی کند" که واضح است که صحیح نیست چون از صفات پروردگار هدایت کردن گمراهان است))
۹۴۹يُضِلَّکه گمراه کند - که منحرف کند
۹۵۰يَضِلُّگمراه مي شود - منحرف می شود - اشتباه مي كند - فراموش مي کند
۹۵۱يُضِلَّکَکه تو را گمراه مي کند - که تو را منحرف می کند
۹۵۲يُضْلِلْگمراه کند (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است)
۹۵۳يُضْلِلِگمراه کند (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است وحرکت آخرش از جهت تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۹۵۴يُضْلِلْهُاو را گمراه می کند (در عبارت "مَن يَشَإِ ٱللَّهُ يُضْلِلْهُ" جزمش به دلیل جواب واقع شدن برای شرط قبل از خود می باشد)
۹۵۵يُضِلُّنَاما را گمراه کند
۹۵۶يُضِلُّواْتا گمراه کنند - تا منحرف کنند - که گمراه کنند
۹۵۷يُضِلُّوکَتو را گمراه کنند - تو را منحرف کنند
۹۵۸يُضِلُّونَگمراه مي کنند - منحرف می کنند
۹۵۹يَضِلُّونَگمراه مي شوند -به بيراهه مي روند - منحرف مي شوند - اشتباه مي كنند - فراموش مي کنند
۹۶۰يُضِلُّونَکُمْشما را گمراه می کنند
۹۶۱يُضِلُّونَهُمآنان را گمراه مي کنند -آنان را به بيراهه مي برند - آنان را منحرف مي کنند
۹۶۲يُضِلَّهُکه گمراهش کند
۹۶۳يُضِلُّهُاو را گمراه مي کند
۹۶۴يُضِلَّهُمْکه گمراهشان کند
۹۶۵يُضِيءُروشني بدهد
۹۶۶يُضِيعَکه تباه کند - که ضايع کند ("مَا کَانَ ٱللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمَانَکُمْ " يعني : خدا بر آن نيست كه ايمان شما را تباه كند)
۹۶۷يُضَيِّفُوهُمَاکه آن دو را مهمان کنند
۹۶۸يَضِيقُتنگ مي شود
۹۶۹يُطَاعَکه اطاعت شود
۹۷۰يُطَاعُاطاعت مي شود
۹۷۱يُطَافُ عَلَيْهِم بِـگرداگردشان مي گردانند - دورشان طواف مي دهند (معناي طواف کردن، دور چيزي گردش کردن است، که از يک نقطه نسبت به آن چيز شروع شود و به همان نقطه برگردد لذا معناي طواف در عبارت "وَلْيَطَّوَّفُواْ بِـٱلْبَيْتِ ٱلْعَتِيقِ " فقط دور زدن اطراف کعبه نيست وشامل سعي صفا و مروه نيز مي گردد)
۹۷۲يَطْبَعُمُهرمي زند ( بر دل مهر زدن کنايه از اين است که راه ورود هدايت و نور به آن دل را ببندند همانطور که وقتي چيزي را مُهر وموم مي کنند چيزي نمي تواند به آن وارد شود.روی در جعبه یا بسته ای را که می خواستند مطمئن شوند کسی جز آن که بسته قرار است به دست او برسد، آن راباز نمی کند قطعه ای از جنسی شبیه گل می چسباندند و روی آن مهر مخصوصی می زدند. شکسته نشدن این مهر نشانه ای بود که این جعبه یا بسته، باز نشده و نه چیزی به آن اضافه گشته و نه کم شده است و ختم و مهر کردن کنايه است از بستن چيزي به طوري که باز نشود و مهر زدن بر دلها استعاره ای ایست برای اینکه دیگر نور هدایتی وارد آن نمی شود)
۹۷۳يُطِعِاطاعت کند (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است وحرکت آخرش از جهت تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۹۷۴يُطْعِمُطعام مي دهد - غذا مي دهد
۹۷۵يُطْعِمُنِيطعامم مي دهد - غذايم مي دهد
۹۷۶يُطْعِمُونَطعام مي دهند - غذا مي دهند
۹۷۷يُطْعِمُونِکه مرا طعام دهند - که به من غذا دهند (مخفف"يُطْعِمُونِي")
۹۷۸يَطْعَمُهُآن را بخورد
۹۷۹يَطْغَىٰسركشي ميكند - که سرکشي کند - طغيان مي کند - که طغيان کند (طغيان : به عدالت و انصاف رفتار نکردن)
۹۸۰يُطْفِئُواْکه خاموش کنند (کلمه اطفاء به معناي خاموش کردن آتش و يا نور است در عبارت "يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُواْ نُورَ ٱللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ " که فرموده : با دهن‏هايشان مي خواهند نور خدا را خاموش کنند براي اين است که معمولا چراغ را با دهن خاموش مي‏کنند از طرفي اين خواسته و هدفشان را مضحک دانسته، چون دهن‏ها تنها حريف خاموش کردن چراغ‏ها و نورهاي ضعيفند، نه نورهاي بزرگ همچون آفتاب و نورهاي بزرگتر از آن .مثل اينکه کسي بخواهد با فوت کردن خورشيد را خاموش کند)
۹۸۱يَطْلُبُهُآن را مي جويد - آن را طلب مي کند (عبارت "يُغْشِي ٱللَّيْلَ ٱلنَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثاً " يعني : شب را در حالي كه همواره با شتاب روز را مي جويد، بر روز ميپوشاند)
۹۸۲يُطْلِعَکُمْکه شما را با اطلاع کند - که شما را آگاه کند (عبارت "مَا کَانَ ٱللَّهُ لِيُطْلِعَکُمْ عَلَي ٱلْغَيْبِ" يعني : خدا بر آن نيست كه شما رابر غيب آگاه كند)
۹۸۳يَطْمَئِنَّتا آرامش يابد - تا اطمينان يابد (کلمه طمانينة و اطمينان به معناي سکون و آرامش نفس بعد از ناراحتي و اضطراب است و اين استعمال از اينجا آمده که وقتی مي‏گويند : "اطمانت الارض:زمين مطمئن شد" يا "ارض مطمئنة: زميني مطمئن"، منظورشان زميني است که در آن گودي وجود دارد و در هنگام باران آب در آنجا جمع مي‏شود و نيز سنگهای ریزش کرده از کوه هم به طرف آن سرازير مي‏گردد)
۹۸۴يَطْمَعَکه طمع کند (طمع :حرص و علاقه شديد)
۹۸۵يَطْمَعُطمع مي کند - طمع دارد (طمع :حرص و علاقه شديد)
۹۸۶يَطْمَعُونَبه شدت امید دارند - طمع دارند - طمع مي کنند (طمع :حرص و علاقه شديد)
۹۸۷يَطَّوَّفَ بِهِمَاکه ميان آن دو رفت و آمد کند - ميان آن دو طواف کند (معناي طواف کردن، دور چيزي گردش کردن است، که از يک نقطه نسبت به آن چيز شروع شود و به همان نقطه برگردد لذا معناي طواف در عبارت "وَلْيَطَّوَّفُواْ بِـٱلْبَيْتِ ٱلْعَتِيقِ " فقط دور زدن اطراف کعبه نيست وشامل سعي صفا و مروه نيز مي گردد)
۹۸۸يَطُوفُ عَلَيْهِمْپيرامونشان مي گردند - دورشان طواف مي کنند (معناي طواف کردن، دور چيزي گردش کردن است، که از يک نقطه نسبت به آن چيز شروع شود و به همان نقطه برگردد لذا معناي طواف در عبارت "وَلْيَطَّوَّفُواْ بِـٱلْبَيْتِ ٱلْعَتِيقِ " فقط دور زدن اطراف کعبه نيست وشامل سعي صفا و مروه نيز مي گردد)
۹۸۹يَطُوفُونَرفت و آمد ميكنند - طواف مي کنند (معناي طواف کردن، دور چيزي گردش کردن است، که از يک نقطه نسبت به آن چيز شروع شود و به همان نقطه برگردد لذا معناي طواف در عبارت "وَلْيَطَّوَّفُواْ بِـٱلْبَيْتِ ٱلْعَتِيقِ " فقط دور زدن اطراف کعبه نيست وشامل سعي صفا و مروه نيز مي گردد)
۹۹۰يُطَهِّرَکه بسیارپاک و پاکيزه گرداند(از معانی باب تفعیل زیادی و کثرت است)
۹۹۱يُطَهِّرَکُمْکه شما را بسیار پاک و پاکيزه گرداند(از معانی باب تفعیل زیادی و کثرت است. "إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنکُمُ ٱلرِّجْسَ أَهْلَ ٱلْبَيْتِ وَيُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيرًا(احزاب۳۳): جز اين نیست که الله می خواهد که همه پلیدیها و آلودگیها(الف و لام بر سر کلمه "ٱلرِّجْسَ"، "همه" را به ترجمه اضافه می کند) را از شما اهل این خانه(الف و لام بر سر کلمه "ٱلْبَيْتِ"، "این" را به ترجمه اضافه می کند) برطرف کند(همان خانه ای که پیامبر اکرم در آن همراه با علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام در زیر عبایی جمع شدند و سپس پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم این دعا را کرد که پروردگار تعالی آنها را از تمامی آلودگیها و پلیدیها پاک گرداند) و شما را بسیار طاهر و پاک سازد طاهر و پاک شدنی بسیار و وصف ناشدنی(برطرف نمودن همه آلوگیها و پلیدیها توسط پروردگار تعالی از اهل بیت علیهم السلام معادل با عصمت آنهاست. گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد بنابراین استفاده از کلمه "عَنکُمُ"، این نظر را که عبارت "إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنکُمُ ٱلرِّجْسَ أَهْلَ ٱلْبَيْتِ وَيُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيراً" مانند ابتدای آیه در مورد زنان پیامبرباشد را رد می کند)")
۹۹۲يَطْهُرْنَکه آن زنان پاک شوند
۹۹۳يَطِيرُپرواز ميكند
۹۹۴يَطَّيَّرُواْفال بد ميزدند - شوم مي شمردند (در اصل "طير" مرغي مانند کلاغ است که عرب با ديدن آن فال بد مي‏زد و سپس مورد استعمالش را توسعه دادند و به هر چيزي که با آن فال بد زده مي‏شود طير گفتند و چه بسا که در حوادث آينده بشر نيز استعمال مي‏کنند و چه بسا بخت بد اشخاصي را طائر مي‏گويند، با اينکه اصلا بخت امري است موهوم، ولي مردم خرافه‏پرست آن را مبدأ بدبختي انسان و محروميتش از هر چيز مي‏دانند .مرغان در عرب دو حال داشتند يا از طرف چپ مسافر به طرف راست وي پرواز مي‏کردند که آن را سانح مي‏ناميدند و يا طرف چپ خود را در برابر طرف راست ايشان قرار مي‏دادند و آن را بارح مي‏خواندند و اصل اين نامگذاري اين بود که مرغ اگر سانح بود تيرانداز به سهولت مي‏توانست صيدش کند، ولي اگر بارح بود نمي‏توانست به خوبی نشانه بگيرد)
۹۹۵يُطِيعُکُمْاز شما پيروي كند - از شما اطاعت کند
۹۹۶يُطِيعُونَپيروي مي كنند - اطاعت مي کنند
۹۹۷يُطِيقُونَهُبرايشان طاقت فرساست - تمام طاقتشان صرف آن می شود(کلمه يطيقون از مصدر اطاقه است و اطاقه به معناي به کار بستن تمامي قدرت در عمل است که لازمه آن اين است که عمل نامبرده آنقدر دشوار باشد، که همه نيروي انسان در انجامش مصرف شود، در نتيجه منظور از عبارت "علي الذين يطيقونه" کسانی هستند که روزه تمام قوا و قدرت آنان را مي گيرد به حدي که توان انجام کار ديگري را ندارند و اين شرايط براي آنها در تمام روزهاي آن سال، باقي است)
۹۹۸يُظَاهِرُونَظِهار مي کنند - به زنانشان مي گويند تو مثل مادرم برمن حرام هستي (ظهار در عرب جاهليت يکي از اقسام طلاق بوده، به اين صورت که وقتي مي‏خواسته زنش را بر خود حرام کند مي‏گفته : انت مني کظهر امي - تو نسبت به من مانند پشت مادرم هستي . با گفتن اين کلام زنش از او جدا و تا ابد بر او حرام مي‏شده)
۹۹۹يَظْلَلْنَدائماً مي شوند - مي مانند (از افعال ناقصه است که معني اش با عبارت بعدش کامل مي گردد.عبارت "فَيَظْلَلْنَ رَوَاکِدَ عَلَيٰ ظَهْرِهِ " يعني : به روي آب ساكن و بي حركت ميمانند)
۱۰۰۰يَظْلِمْستم کند - ظلم کند (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است. ظلم عبارت از رفتاري است ناشايسته و نا به جا در قبال چيزي يا کسي،يا قرار دادن چيزي در غير از جايي که شايسته آن است . از این رو نافرماني و ناشکری پروردگار متعال را از جهت اين که مستحق عبادت و اطاعت و شکر گزاری است و همچنين مخالفت تکليف را ظلم مي‏شمارند اگر چه اين مخالفت از روي سهو ، فراموشي، جهل یا ناتوانی صادر شده و گناه نباشد)
۱۰۰۱يَظْلِمُونَستم مي کنند - ظلم مي کنند ("کَانُواْ يَظْلِمُونَ: ظلم مي کردند. ظلم عبارت از رفتاري است ناشايسته و نا به جا در قبال چيزي يا کسي،يا قرار دادن چيزي در غير از جايي که شايسته آن است . از این رو نافرماني و ناشکری پروردگار متعال را از جهت اين که مستحق عبادت و اطاعت و شکر گزاری است و همچنين مخالفت تکليف را ظلم مي‏شمارند اگر چه اين مخالفت از روي سهو ، فراموشي، جهل یا ناتوانی صادر شده و گناه نباشد)
۱۰۰۲يَظْلِمَهُمْکه به آنان ظلم کند (عبارت "مَا کَانَ ٱللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ" يعني :خدا بر آن نبود كه به آنان ستم ورزد. ظلم عبارت از رفتاري است ناشايسته و نا به جا در قبال چيزي يا کسي،يا قرار دادن چيزي در غير از جايي که شايسته آن است . از این رو نافرماني و ناشکری پروردگار متعال را از جهت اين که مستحق عبادت و اطاعت و شکر گزاری است و همچنين مخالفت تکليف را ظلم مي‏شمارند اگر چه اين مخالفت از روي سهو ، فراموشي، جهل یا ناتوانی صادر شده و گناه نباشد)
۱۰۰۳يَظُنُّگمان مي کند - مي پندارد - احتمال مي دهد- عقيده دارد
۱۰۰۴يَظُنُّونَگمان مي کنند - مي پندارند - احتمال مي دهند- عقيده دارند(استفاده از کلمه ظن در معنی یقین در قرآن کریم معمول می باشد. در تفسير عياشي از علي (عليه‏السلام) روايت کرده ، که در مورد عبارت"الذين يظنون انهم ملاقوا ربهم" فرمودند: "يعني يقين دارند به اينکه مبعوث ميشوند و مراد از ظن در اين آيه يقين است")
۱۰۰۵يُظْهِرَکه ظاهر کند - که به بار آورد
۱۰۰۶يَظْهَرُواْکه غلبه پیدا کنند - که چيره شوند - که دست يابند - که پيروز گردند(کلمه اظهار وقتي در مورد چيزي عليه چيز ديگر استعمال مي‏شود، معناي غلبه را مي دهد، وقتي مي‏گوييم دين اسلام را بر ساير اديان اظهار داد، معنايش اين است که آن را بر ساير اديان غلبه داد)
۱۰۰۷يَظْهَرُونَبر آن بالا مي روند (از ظهور به معناي علو و استيلاء است)
۱۰۰۸يَظْهَرُوهُکه بر آن بالا روند (از ظهور به معناي علو و استيلاء است)
۱۰۰۹يُظْهِرَهُتا آن را غلبه دهد - تا آن را پيروز کند(کلمه اظهار وقتي در مورد چيزي عليه چيز ديگر استعمال مي‏شود، معناي غلبه را مي دهد، وقتي مي‏گوييم دين اسلام را بر ساير اديان اظهار داد، معنايش اين است که آن را بر ساير اديان غلبه داد)
۱۰۱۰يَعْبُدُمي پرستد - عبادت مي کند (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد)
۱۰۱۱يَعْبُدُواْکه بپرستند - که عبادت کنند (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد)
۱۰۱۲يَعْبُدُونَمي پرستند - عبادت مي کنند (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد)
۱۰۱۳يَعْبُدُونِکه مرا بپرستند - که مرا عبادت کنند (مخفف"يَعْبُدُونِي"عبادت و اطاعت و بندگی مي کنيم (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد)
۱۰۱۴يَعْبُدُونَنِيتا مرا بپرستند - تا مرا عبادت کنند (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد)
۱۰۱۵يَعْبُدُوهَاکه او را بپرستند - که او را عبادت کنند (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد)
۱۰۱۶يَعْتَدُونَتجاوز مي کنند ("کَانُواْ يَعْتَدُونَ" تجاوز مي کردند. از مصدر اعتدا به معني بيرون شدن از حد است.عدو به معناي تجاوز و ضد التيام است که اگر نسبت به قلب ملاحظه شود عداوت و دشمني را معنا مي دهد و اگر نسبت به راه رفتن ملاحظه شود معناي دويدن می دهد و اگردر مورد اخلال در عدالت در معامله استفاده گردد معناي عدوان و ظلم را مي دهد و به اين معنا در آيه فيسبوا الله عدوا به غير علم آمده و اگر نسبت به اجزاي زمين و محل نشستن ملاحظه شود معناي ناهمواري را مي دهد)
۱۰۱۷يَعْتَذِرُونَمعذرت مي خواهند - عذر مي آورند - عذر خواهي مي کنند(عبارت"يَعْتَذِرُونَ إِلَيْکُمْ :به سوی شما عذر تراشی می کنند"یعنی: نزد شما می آیند تا عذر و بهانه بیاورند)
۱۰۱۸يَعْتَصِمتمسک جويد - طلب حفاظت کند (اعتصام به معناي آن حالتي است از انسان که در طلب حافظي که او را حفظ کند از خود نشان مي دهد . در عبارت "وَمَن يَعْتَصِم بِـٱللَّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ " جزمش به دلیل شرط شدن برای جمله بعد از خود می باشد)
۱۰۱۹يُعْجِبُبه تعجب مي آورد (عجب و تعجب به معناي اين است که امري که سببش براي انسان معلوم نيست بر نفس آدمي هجوم آورد و انسان به شکلی ناگهاني با آن روبرو شود)
۱۰۲۰يُعْجِبُکَتو را به تعجب مي آورد (عجب و تعجب به معناي اين است که امري که سببش براي انسان معلوم نيست بر نفس آدمي هجوم آورد و انسان به شکلی ناگهاني با آن روبرو شود)
۱۰۲۱يُعْجِزَهُکه او را عاجز کند
۱۰۲۲يُعَجِّلُشتاب ورزد
۱۰۲۳يَعِدُوعده مي دهد (در ترکيب "إن" و"إلّا" فعل بعد از "إن" منفي ترجمه مي شود مانند :"إِن يَعِدُ ٱلظَّالِمُونَ بَعْضُهُم بَعْضاً إِلَّا غُرُوراً" : بلكه ستمكاران يكديگر را جز از روي فريب وعده نميدهند. از طرفي چون جمله با فعل شروع شده است فعل مفرد آورده شده است ولي معني جمع مي دهد. کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۰۲۴يَعِدُکُمْبه شما وعده مي دهد (اگر اين وعده وعده ي بد و شر باشد (وعيد) آنگاه معني ترساندن هم مي دهد. کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۰۲۵يَعِدُکُمُبه شما وعده مي دهد (اگر اين وعده وعده ي بد و شر باشد (وعيد) آنگاه معني ترساندن هم مي دهد .حرکت آخرش از جهت تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد. کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۰۲۶يَعْدِلُونَمعادل و همتا مي گيرند - به عدالت حکم مي کنند - عدول مي کنند - منحرف مي شوند (کلمه عدل به معناي حد وسط در بين افراط و تفريط است . "مِمَّنْ خَلَقْنَا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِـٱلْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُونَ: و از آن کسانی که خلق کرده ایم، گروهی هستند که به وسیله حقّ(سخن پروردگار) هدایت می کنند و به وسیله آن به درستی و عدالت داوری می کنند(پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: ای مردم، من آن "راه مستقیم الله" هستم که به پیروی از آن امرتان کرد آنگاه بعد از من علی است و سپس فرزندانم از صلب او "ائمةٌ یهدون بالحق و به یعدلون: امامانی که به وسیله حقّ(سخن پروردگار) هدایت می کنند و به وسیله آن به درستی و عدالت داوری می کنند". امام علی علیه السلام فرمودند: "این امت به هفتاد و سه فرقه تقسیم می شوند هفتاد و دو فرقه در آتشند و یکی در بهشت و آنان کسانی هستند که پروردگار عزّ و جلّ درباره آنها فرمود: " وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ" و آنان من و شیعیانم هستیم". امام زمان عج علیه
السلام می فرمایند: "به یقین حق با ماست و در ما، غیر از ما کسی این را نمی گوید مگر بسیار دروغگوی افترا زننده و کسی آن را غیر از ما ادعا نمی کند مگر گمراه بسیار و همیشه به خطا رفته". امام علی علیه السلام می فرمایند: "زمین از قائمی(قیام کننده ای) برای الله، که مأمور به اجرای خواست و مشیت الهی است، خالی نمی ماند یا آشکار و شناخته شده یا بیمناک(گاهی پروردگار به امام، تکلیف می کند برای حفظ جانش سکوت کند) و پنهان"). عبارت "ثُمَّ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ بِرَبِّهِم يَعْدِلُونَ " يعني: "کافران براي پروردگارشان معادل وهمتا مي گيرند" يا "کافران به پروردگارشان ظلمت و نور و عدل و جور را معادل هم مي‏گيرند " . عبارت "بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ " يعني : آنان قومي هستند که منحرف مي شوند يا معادل وهمتا براي خداي تعالي مي گيرند يا خوبي و بدي پيش نظرشان مساوي و معادل است)
۱۰۲۷يَعْدُونَتجاوز مي کنند (يعدون در عبارت "إِذْ يَعْدُونَ فِي ٱلسَّبْتِ" از تعدي و در اينجا مقصود تجاوز از آن حدود و مقرراتي است که خداوند براي روز شنبه يهود جعل فرموده بود و آن اين بود که به دلیل بزرگداشت اين روز شکار ماهي را ترک کنند.عدو به معناي تجاوز و ضد التيام است که اگر نسبت به قلب ملاحظه شود عداوت و دشمني را معنا مي دهد و اگر نسبت به راه رفتن ملاحظه شود معناي دويدن می دهد و اگردر مورد اخلال در عدالت در معامله استفاده گردد معناي عدوان و ظلم را مي دهد و به اين معنا در آيه فيسبوا الله عدوا به غير علم آمده و اگر نسبت به اجزاي زمين و محل نشستن ملاحظه شود معناي ناهمواري را مي دهد)
۱۰۲۸يَعِدُهُمْبه آنان وعده مي دهد (اگر اين وعده وعده ي بد و شر باشد (وعيد) آنگاه معني ترساندن هم مي دهد. کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۰۲۹يَعِدُهُمُبه آنان وعده مي دهد (اگر اين وعده وعده ي بد و شر باشد (وعيد) آنگاه معني ترساندن هم مي دهد .حرکت آخرش از جهت تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد. کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۰۳۰يُعَذِّبُعذاب مي کند
۱۰۳۱يُعَذِّبَکه عذاب کند
۱۰۳۲يُعَذِّبْکُمْشما را عذاب کند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل ازخود مي باشد)
۱۰۳۳يُعَذِّبُکُمشما را عذاب مي کند
۱۰۳۴يُعَذِّبْهُاو را عذاب مي کند(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۱۰۳۵يُعَذِّبُهُاو را عذاب مي کند
۱۰۳۶يُعَذِّبْهُمُتا عذابشان کند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل ازخود مي باشد)
۱۰۳۷يُعَذِّبَهُمکه عذابشان کند
۱۰۳۸يُعَذِّبُهُمْعذابشان مي کند
۱۰۳۹يَعْرُجُبالا مي رود
۱۰۴۰يَعْرُجُونَبالا می روند - بالا روند("وَلَوْ فَتَحْنَا عَلَيْهِم بَاباً مِّنَ ٱلسَّمَاءِ فَظَلُّواْ فِيهِ يَعْرُجُونَ: و اگر بر آنها دری از آسمان باز کنیم آنگاه در آن پیوسته بالا روند ")
۱۰۴۱يَعْرِشُونَبر افراشته مي سازند - بنا مي کنند (معاني عرش عبارتند از : داربست و آلاچيق - سقفي که بر روي پايه‏هائي زده مي‏شود، تا بوته‏هاي مو را روي آن بخوابانند - چيزي که سقف داشته باشد-هودج - کجاوه - تخت سلطان (از جهت بلنديش))
۱۰۴۲يُعْرَضُعرضه مي شود (عرض به معناي اظهار و نمايش چيزي است تا طرف آن را ببيند و به موضع آن واقف گردد)
۱۰۴۳يُعْرِضْاعراض کند - روي گرداند (جزمش به دليل شرط شدن براي بعد ازخود مي باشد. از این جهت که کسی که روی بر می گرداند "عرض" صورتش را به سمت طرف مقابل می کند)
۱۰۴۴يُعْرِضُواْاعراض مي کنند - روي مي گرداند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل ازخود مي باشد. از این جهت که کسی که روی بر می گرداند "عرض" صورتش را به سمت طرف مقابل می کند)
۱۰۴۵يُعْرَضُونَبه آنان عرضه مي شود (عرض به معناي اظهار و نمايش چيزي است تا طرف آن را ببيند و به موضع آن واقف گردد)
۱۰۴۶يُعْرَفُشناخته مي شود
۱۰۴۷يُعْرَفْنَکه شناخته شوند("يَا أَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاءِ ٱلْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَابِيبِهِنَّ ذَالِکَ أَدْنَىٰ أَن يُعْرَفْنَ فَلَا يُؤْذَيْنَ وَکَانَ ٱللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا: آهای پیامبر(در "یا أَیهَا" اصرار برای جلب توجه مخاطب بیشتر از "یا" و "ایها" به تنهایی است)، به همسرانت و دخترانت و زنانِ مؤمنین بگو: " قسمتی از روسریهایشان را بر روی خودشان پیش بکشند آن(انداختن ادامه روسری بر روی گریبان) نزدیکتر است به اینکه شناخته شوند(مردم او را به عنوان یک زن مسلمان بشناسند) در نتیجه اذیت نشوند(در مورد شأن نزول این آیه گفته شده است تعدادی از زنان مسلمان که قصد شرکت در نماز جماعت ظهر به امامت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را داشتند از آنجا که در آن ساعت خلوت روز به دلیل گرمای بسیار خروج یک زن از خانه معمولی نبود، مورد اذیت و آزار افراد فاسد مدینه قرار گرفته بودند. قبل از اسلام مرسوم بوده که زنان روسری می پوشیدند ولی پایین آن را پشت سر می انداختند در این آیه از زنان مؤمن می خواهد که طرز روسری پوشیدنشان را به شکلی قرار دهند که گریبانشان را بپوشاند و به این نحو از زنان غیر مسلمان متمایز گردند و شناخته شوند و مورد تعرض افراد فاسد قرار نگیرند به عبارت
دیگر افراد فاسد آن زمان مدینه با دیدن این شکل روسری پوشیدن یک زن می فهمیدند که او زنی مسلمان و بنابراین پاک دامن است واهل فساد نیست بنابراین متعرض او نمی شدند وبه سراغ دیگران می رفتند(البته این سخن به این معنی نیست که هر زن بی روسری هرزه و فاسد باشد). در آیه شریفه ۳۱ سوره مبارکه نور مشخص می گردد که کاربرد اصلی این روسری، پوشاندن سینه و گریبان زنان است("وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَىٰ جُيُوبِهِنَّ: بنابراین باید که روسریهایشان را بر گریبانهایشان بیندازند") بنابراین تصور برخی که گمان می کنند که این روسری باید به نحوی پوشیده شود که حتی یک تار مو و ذره ای بیشتر از قرص صورت نمایان نگردد، یک نظر افراطی و زیاده روی است. در واقع اصل در فلسفه و دلیل حجاب زنان بنا بر آیات قرآن کریم علامتی است برای مردان که به زنی که چنین نشانه ای دارد، طمع نداشته باشند چون او با این علامت(پوشاندن گریبان و سینه هایش علاوه بر پوشش معمول بدن)، اعلام نموده که اهل هرزگی نیست ولی متأسفانه در طول تاریخ مردان هوسبازی که حتی اگر از
يُعْرَفْنَیک زن تنها چشم او معلوم باشد، باز هم تحریک می شوند به غلط ملاک حجاب زنان را تحریک نشدن مردان قرار داده خودسرانه و بدون سندی الهی برای پوشش زنان مقررات وضع نموده اند)" البته الله همواره و بی اندازه آمرزنده و مهربان بوده و هست(واجب بودن حجاب به معنای مجوز اجباری کردن آن نیست در ترجمه تفسیر المیزان جلد ۱۶ صفحه ۵۱۰ (ترجمه استاد موسوی همدانی) آمده: "زنان غير مسلمان و نيز کنيزان در آن دوره حجاب نداشتند و حجاب علامت زنان مسلمان بود و در نتيجه کسي متعرض آنان نمي ‏شد..." با توجه به قول پروردگار تعالی که "لا اکراه فی الدین: هیچ اکراه و اجباری در دین نیست(آیه شریفه۲۵۶ سوره مبارکه بقره)" همچنین آیات شریفه ۹۹ سوره مبارکه یونس، ۲۸ سوره مبارکه هود، ۲۲ سوره مبارکه غاشیه که اجبار و اکراه را در دین ممنوع می کنند و رفتار پیامبر که در زمان حیاتشان در جامعه اسلامی حجاب را اجباری نکرده بود، بهتر است به جای پافشاری بر اجباری
کردن حجاب، نگران عمل نکردن به این آیات شریفه و آیه شریفه یک از سوره مبارکه حجرات(يَا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُقَدِّمُواْ بَيْنَ يَدَيِ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِ: ای کسانی که ایمان آوردید بر الله و پيامبرش پيشی مگيريد) باشیم.ممکن است مخالفین این نظر به برخی احادیث یا روایات در این خصوص استناد کنند ولی خود پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند که احادیث ما رابه قرآن عرضه کنید اگر موافق با قرآن بود بپذیرید و گرنه به دیوار بکوبید. از آنجایی که هر کس اختیار نگاهش را دارد بی حجابی تعرضی به حقوق دیگران محسوب نمی شود . البته قرآن کریم حتی در خصوص زنان مسلمان سالخورده وقتی مجوز می دهد که بدون سر انداز باشند با عبارت " غَيْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِينَةٍ " جلوی افراط در بی حجابی را هم می گیرد یعنی اگر حجاب و سر انداز داشتن اجباری نیست مجوزی هم برای لخت و عریان ظاهر شدن در جامعه صادر نشده است)")
۱۰۴۸يَعْرِفُونَمي شناسند (کلمه عرفان و معرفت، به معناي آن است که انسان وضعی را ببیند یا احساس کند و سپس بفهمد که این با سابقه ی ذهنی که در این مورد دارد مطابقت می کند و تشخيص دهد که اين همان است بدين جهت است که گفته‏اند معرفت عبارت است از ادراک بعد از علم قبلي)
۱۰۴۹يَعْرِفُونَهُاو را مي شناسند (کلمه عرفان و معرفت، به معناي آن است که انسان وضعی را ببیند یا احساس کند و سپس بفهمد که این با سابقه ی ذهنی که در این مورد دارد مطابقت می کند و تشخيص دهد که اين همان است بدين جهت است که گفته‏اند معرفت عبارت است از ادراک بعد از علم قبلي)
۱۰۵۰يَعْرِفُونَهَاآن را بشناسند (کلمه عرفان و معرفت، به معناي آن است که انسان وضعی را ببیند یا احساس کند و سپس بفهمد که این با سابقه ی ذهنی که در این مورد دارد مطابقت می کند و تشخيص دهد که اين همان است بدين جهت است که گفته‏اند معرفت عبارت است از ادراک بعد از علم قبلي)
۱۰۵۱يَعْرِفُونَهُمْآنان را مي شناسند (کلمه عرفان و معرفت، به معناي آن است که انسان وضعی را ببیند یا احساس کند و سپس بفهمد که این با سابقه ی ذهنی که در این مورد دارد مطابقت می کند و تشخيص دهد که اين همان است بدين جهت است که گفته‏اند معرفت عبارت است از ادراک بعد از علم قبلي)
۱۰۵۲يَعْشُوانمود کند کوراست
۱۰۵۳يَعْصِنافرماني کند - عصيان کند (عصيان، در لغت به معناي تحت تاثير قرار نگرفتن و يا به سختي قرار گرفتن است، مثلا وقتي گفته ميشود کسرته فعصي معنايش اين است که من آن چيزرا شکستم، ولي نشکست، يعني از عمل من متاثر نشد، پس عصيان به معناي متاثر نشدن است و عصيان امر و نهي هم به همين معنا است و اين هم در مخالفت دستورات واجب صادق است و هم در مورد به کار نبستن راهنماييهاي خير خواهانه . جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد و حرکت آخرش به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۱۰۵۴يَعْصِرُونَعصاره ميوه مي گيرند - شير مي دوشند (يعصرون از ماده عصر است که به معناي روغن‏کشي و آب‏گيري بوسيله فشار دادن است، مانند گرفتن آب انگور و خرما جهت شيره و امثال آن و گرفتن روغن زيتون و کنجد جهت خوردن و يا مصرف چراغ و امثال آن و ممکن است مراد از آن، دوشيدن باشد، يعني در آن سالهاي فراواني نعمت، از پستانهاي دامها شير مي‏دوشند. در عبارت "ثُمَّ يَأْتِي مِن بَعْدِ ذَالِکَ عَامٌ فِيهِ يُغَاثُ ٱلنَّاسُ وَفِيهِ يَعْصِرُونَ" به این اشاره دارد که پس از پایان خشکسالی هفت ساله سالی پر باران و برکت می آید که در آن، قدر محصولات فراوانند که از عهده خوردنشان بر نمی آیند و به ناچار مقدار زیادی از آنها را آب می گیرند و مصرف می کنند)
۱۰۵۵يَعْصِمُکَتو را نگه مي دارد - تو را حفظ مي کند
۱۰۵۶يَعْصِمُکُمشما را نگه مي دارد - شما را حفظ مي کند
۱۰۵۷يَعْصِمُنِيمرا را نگه مي دارد - مرا را حفظ مي کند
۱۰۵۸يَعَضُّبا فشار دندان مي گيرد - به دندان مي گزد (از عض به معني گاز گرفتن با دندان با فشار است. "وَيَوْمَ يَعَضُّ ٱلظَّالِمُ عَلَىٰ يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي ٱتَّخَذْتُ مَعَ ٱلرَّسُولِ سَبِيلًا: (در ادامه بیان اوصاف روز قیامت) و روزی که ظالم بر دو دستش با فشار دندان می زند(از ناچاری خشمش را بر سر وسیله ای که با آن ظلم کرده، خالی می کند یعنی دستش را به شدت دندان می گیرد و در آن حال)می گوید: "ای کاش همراه این رسول راهی گرفته بودم"(به همان راهی می رفتم که پیامبر می رفت. امام صادق علیه السلام می فرمایند: "مسلمان کسی است که مردم از دست و زبان او آسوده باشند و مؤمن کسی است که مردم او را امین مال و جان خود بدانند")")
۱۰۵۹يُعْطُواْکه بپردازند- بدهند (کلمه اعطاء به معناي انفاق و انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است)
۱۰۶۰يُعْطِيکَبه تو مي دهد - به تو اعطاء مي کند (کلمه اعطاء به معناي انفاق و انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است)
۱۰۶۱يَعِظُکُمْشما را موعظه مي کند (موعظه و وعظ به معناي تذکر دادن به انجام عملي خير و ترساندن از عواقب ترک آن است، به بياني که دل شنونده را براي پذيرفتن آن تذکر نرم کنند)
۱۰۶۲يُعْظِمْبزرگ مي دارد(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي است.
۱۰۶۳يُعَظِّمْبسیار بزرگ شمارد(جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد. از معانی باب تفعیل کثرت و زيادی است)
۱۰۶۴يَعِظُهُاو را موعظه مي کند (موعظه و وعظ به معناي تذکر دادن به انجام عملي خير و ترساندن از عواقب ترک آن است، به بياني که دل شنونده را براي پذيرفتن آن تذکر نرم کنند)
۱۰۶۵يَعْفُبگذرد - گذشت کند( کلمه عفو به معنی محو کردن اثر چیزی است وقتی پروردگار بنده اش را عفو می کند یعنی با او طوری برخورد می کند گویی اصلاً گناهی انجام نداده است و بنا به روایت حتی یاد و خاطره آن گناه را از ذهن او نیز پاک می کند است . جزمش به دليل جواب واقع شدن براي قبل از خود مي باشد)
۱۰۶۶يَعْفُوَکه بگذرد -که گذشت کند ( کلمه عفو به معنی محو کردن اثر چیزی است وقتی پروردگار بنده اش را عفو می کند یعنی با او طوری برخورد می کند گویی اصلاً گناهی انجام نداده است و بنا به روایت حتی یاد و خاطره آن گناه را از ذهن او نیز پاک می کند است)
۱۰۶۷يَعْفُواْمي گذرد -گذشت مي کند ( کلمه عفو به معنی محو کردن اثر چیزی است وقتی پروردگار بنده اش را عفو می کند یعنی با او طوری برخورد می کند گویی اصلاً گناهی انجام نداده است و بنا به روایت حتی یاد و خاطره آن گناه را از ذهن او نیز پاک می کند است)
۱۰۶۸يَعْفُونَکه آن زنان بگذرند -که آن زنان گذشت کنند ( کلمه عفو به معنی محو کردن اثر چیزی است وقتی پروردگار بنده اش را عفو می کند یعنی با او طوری برخورد می کند گویی اصلاً گناهی انجام نداده است و بنا به روایت حتی یاد و خاطره آن گناه را از ذهن او نیز پاک می کند است)
۱۰۶۹يَعْقِلُونَتعقل می کنند - عاقلانه رفتار می کنند - عقلشان را به کار می گیرند(عقل عبارت است از استقامت و پایداری تفکرو اصل این کلمه به معناي بستن و گره زدن است از اين رو آنچه انسان دريافته و در دل پذيرفته و اعتقادش به آن محکم شده، را عقل ناميده اند،همچنين آنچه در وجود انسان مبناي تشخيص خير و شر و حق و باطل مي شود،را نيزعقل ناميده ‏اند بنا به روایات عقل دانشی است که منجر به بندگی پروردگار می شود)
۱۰۷۰يَعْقُوبَازپيامبران الهي علي نبينا وعليه السلام و لقب ايشان اسرائيل است (کلمه اسرائيل در اصل نام يعقوب پيغمبر (علي نبينا وعليه السلام) بوده است و او را بدين سبب اسرائيل ناميده بودند که سخت در راه خدا مجاهدت مي‏کرده و موفق و پیروز به آن بوده است. از سوي ديگر اهل کتاب هم اين کلمه را به کسي اطلاق مي‏کنند که مظفر و غالب بر خدا باشد و چون معتقدند که يعقوب با خدا در محلي بنام فنيئيل کشتي گرفته و پشت خدا را به خاک رسانده . لذا او را اسرائيل ناميدند . البته اين از سخناني است که قرآن آنرا تکذيب و عقل هم آن را محال مي‏داند)
۱۰۷۱يَعْکُفُونَملازمت داشتند (ازعکوف به معناي ملازمت و ايستادن نزد چيزي به جهت بزرگداشت و مراقبت و مواظبت از آن می باشد. عبارت "قَوْمٍ يَعْکُفُونَ عَلَيٰ أَصْنَامٍ لَّهُمْ" يعني :همواره بر پرستش بتهاي خود ملازمت داشتند)
۱۰۷۲يَعْلَمَکه بداند - که معلوم ومشخص کند (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۱۰۷۳يُعْلَمَکه دانسته شود (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۱۰۷۴يَعْلَمُمي داند(علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۱۰۷۵يَعْلَمِبداند (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است.جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد و حرکت آخرش به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد )
۱۰۷۶يُعَلِّمُکَبه تو مي آموزد
۱۰۷۷يُعَلِّمُکُمُبه شما مي آموزد (حرکت آخرش به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۱۰۷۸يُعَلِّمُکُمبه شما مي آموزد
۱۰۷۹يَعْلَمَنَّقطعا مي شناسد - قطعاً مي داند(علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است. "وَلَقَدْ فَتَنَّا ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ صَدَقُواْ وَلَيَعْلَمَنَّ ٱلْکَاذِبِينَ(عنکبوت۳): حال آن که سوگند که چه بسیار کسانی از قبل آنها را آزمودیم(سنت ما در مورد پیشینیان آزمایش بسیار بود پس چون سنت و روش الهی تغییر نمی کند آنها نیز مورد آزمایش قرار می گیرند) آنگاه سوگند که به یقین الله بداند کسانی که راست گفتند(ادعای ایمانشان واقعی بود) همچنین سوگند که به یقیندروغگویان را بداند(علم پروردگار بی نهایت است چون اگر علمش محدود بود، آن چه علم او را محدود کرده بر او تسلط داشت، پس چون هیچ چیز بر پروردگار تسلط ندارد، علم او نیز مانند تمام خوبیهایش نامحدود است پس در اینجا در واقع "تا بداند" معنی "تا معلوم کند" می دهد و این قبیل استفاده از این عبارت، در زبان فارسی نیز رایج است مثلًا به کودکی که اصرار می کند تا خودش لباسش را بپوشد، با اینکه می دانیم که این کار را نمی تواند انجام دهد، می گوییم: "بیا بگیر تا بدانم یا ببینم، می توانی بپوشی" و در واقع با این جمله می خواهیم حقیقت را برای او آشکار کنیم و گرنه خودمان از حقیقت خبر داریم به این نکته هم توجه
کنید که استفاده از کنایه های زبان محاوره مردم در قرآن کریم رایج است مثل عبارت "ید الله فوق ایدیهم: دست الله بالای دستهای آنان است". هیچ کاری در عالم اتفاقی و شانسی نیست و بر اساس حکمت و علم ثبت شده الهی اتفاق می افتد که طبق آیه شریفه ۳۸ سوره مبارکه انعام در کتابی به نام لوح محفوظ ثبت است البته ثبت وقایع جهان هستی در این کتاب گاهی به صورت ثابت و تغییر ناپذیر است مانند تابع ثابت در ریاضیات و گاه ثبت آن واقعه به صورت تعیین معادله آن است که شامل متغیرهایی از قبیل اعمال بندگان می باشد به همین دلیل هم ما از بعضی جهات مجبوریم و در برخی دیگر صاحب اختیار پس علم پروردگار، هم علم به مقادیر ثابت است و هم علم به معادلات از این رو "لِیعْلَمَ ٱللَّهُ" معنایش این می شود که تمام متغیرهای معادله ای که برخی از آنها هنوز واقع و موجود نشده اند مقادیرشان معلوم گردد تا حاصل این معادله مشخص گردد معادله ای که با تمام پیچیدگی و جملات بسیارش در علم بی نهایت الهی قرار دارد.
عدم توجه به این نکته کلیدی که علم به چیزی که نیست، علم محسوب نمی شود تا عدم اطلاع از آن را نقص علم برای پروردگار بگیریم، باعث بحثهایی گیج کننده و بی پایان در این خصوص شده است مثلًا بگوییم آیا پروردگار تعالی می داند که چشم فرزند نوه من چه رنگی است؟ وقتی من هنوز نوه ای ندارم این سؤال از اساس اشتباه است پس نباید روی مثبت یا منفی بودن جوابش بحث نمود ولی علم پروردگار بر معادله حاکم بر این موضوع باعث می گردند وقتی متغیرهای آن معادله مقدار دهی شدند نتیجه را اعلام کند پس تا الله بداند "لِیعْلَمَ ٱللَّهُ" همین معنی را می دهد یعنی متغیرهای معادله مقدار دهی شوند تا مقدار کلی آن معلوم شود)")
۱۰۸۰يَعْلَمُواْکه بدانند (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۱۰۸۱يَعْلَمُونَمي دانند (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۱۰۸۲يُعَلِّمُونَمي آموزند - ياد مي دهند
۱۰۸۳يَعْلَمْهُآن را مي داند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي قبل از خود مي باشد.علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۱۰۸۴يَعْلَمَهُکه آن را مي داند(علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۱۰۸۵يُعَلِّمُهُبه او مي آموزد - به او ياد مي دهد
۱۰۸۶يَعْلَمُهُآن را مي داند (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۱۰۸۷يَعْلَمُهَاآن را مي داند (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۱۰۸۸يُعَلِّمُهُمُبه آنان بياموزد - به آنان تعليم دهد (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است. حرکت آخرش به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۱۰۸۹يَعْلَمُهُمْآنان را مي شناسند - آنان را مي داند(علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۱۰۹۰يُعْلِنُونَآشکار مي کنند
۱۰۹۱يُعَمَّرُعمر داده شود( کلمه عمارت ضد خرابي است و عمر اسم مدت عمارت و آبادي بدن است، يعني مدت زندگي و آبادي بدن بوسيله ي روح. "وَمَا يُعَمَّرُ مِن مُّعَمَّرٍ وَلَا يُنقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِي کِتَابٍ إِنَّ ذَالِکَ عَلَى ٱللَّهِ يَسِيرٌ: و هر عُمر کننده ای آنچه را عُمر داده شود و از عمرش کاسته گردد، جز اين نيست که در کتاب و نوشته ای است(هر لحظه ای که از عمر کسی می گذرد و آنچه از عمرش کاسته می شود را پروردگار تعالی در تقديرش ثبت نموده است) به يقين آن(ثبت و تعيين مدتِ عمر همگان) بر الله همواره و بسيار آسان است")
۱۰۹۲يَعْمُرُآباد مي کند ( کلمه عمارت ضد خرابي است و عمر اسم مدت عمارت و آبادي بدن است، يعني مدت زندگي و آبادي بدن بوسيله ي روح)
۱۰۹۳يُعَمَّرَکه عمر طولاني کند - که عمر طولاني داده شود - که عمر داده شود( کلمه عمارت ضد خرابي است و عمر اسم مدت عمارت و آبادي بدن است، يعني مدت زندگي و آبادي بدن بوسيله ي روح)
۱۰۹۴يَعْمُرُواْکه آباد و تعمیر کنند( کلمه عمارت ضد خرابي است و تعمير هم از همين ماده و به همين معنا است و همچنين عمر ، چون عمر عبارت است از تعمير بدن بوسيله روح و اگر هم زيارت کعبه را عمره مي‏گويند به این دلیل است که زيارت مردم مايه آباداني بيت الله الحرام است )
۱۰۹۵يَعْمَلُانجام مي دهد - عمل مي کند(فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۱۰۹۶يَعْمَلْانجام دهد - عمل کند (جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد، فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۱۰۹۷يَعْمَلُونَعمل مي کنند - انجام مي دهند(فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۱۰۹۸يَعْمَهُونَبه شدت سرگردان وحيرانند(کلمه يعمهون از ماده عمه و به معناي تردد، حیرت و سرگرداني شدید است)
۱۰۹۹يَعُودُواْبرگردند
۱۱۰۰يَعُودُونَبر مي گردند
۱۱۰۱يَعُوذُونَپناه مي برند
۱۱۰۲يَعُوقَنام يکي از پنج بت مهم قوم نوح (اين پنج بت عبارت بودند از ود و سواع و يغوث و يعوق و نسر)
۱۱۰۳يُعِيدُباز مي گرداند - بر مي گرداند ("إِنَّهُ هُوَ يُبْدِئُ وَيُعِيدُ"يعني خداي تعالي هم براي اولين بار چيزي را پديد مي آورد و هم چيزي را که قبلاً پديد آورده و از بين رفته را دوباره بر مي گرداند)
۱۱۰۴يُعِيدَکُمْکه شما را باز گرداند - که شما را برگرداند
۱۱۰۵يُعِيدُکُمْشما را باز مي گرداند - شما را برمي گرداند
۱۱۰۶يُعِيدُنَاما را باز مي گرداند - ما را برمي گرداند
۱۱۰۷يُعِيدُوکُمْشما را باز مي گردانند - شما را برمي گردانند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۱۱۰۸يُعِيدُهُآن را باز مي گرداند - آن را برمي گرداند
۱۱۰۹يُغَاثُفرياد رسي مي شود(اگر ريشه اش "غوث: فرياد رسي"، باشد) - باران بر ... باريده مي شود (اگر ريشه اش "غيث: باران" باشد) - براي ... علف و گياه رويانده مي شود (اگر ريشه اش "غيث: علف" باشد)
۱۱۱۰يُغَاثُواْفرياد رسي مي شوند - به دادشان مي رسند
۱۱۱۱يُغْرِقَکُمشما را غرق کند
۱۱۱۲يُغْرِقَکُمکه شما را غرق کند
۱۱۱۳يَغْشَاهُآن را مي پوشاند - آن را احاطه مي کند
۱۱۱۴يَغْشَاهَاآن را مي پوشاند - آن را احاطه مي کند
۱۱۱۵يَغْشَاهُمُآنان را مي پوشاند - آنان را احاطه مي کند
۱۱۱۶يُغْشَيٰپوشيده شده - احاطه شده ("يُغْشَيٰ عَلَيْهِ مِنَ ٱلْمَوْتِ "يعني بيهوشي و غشوه مرگ او را فرا گرفته يا به عبارت ديگر در حال احتضار است، در نتيجه مشاعر خود را از دست داده و چشمانش در حدقه به گردش درآمده باشد)
۱۱۱۷يُغْشِيمي پوشاند ("يُغْشِي ٱللَّيْلَ ٱلنَّهَارَ "يعني شب را بر روز مي پوشاند)
۱۱۱۸يَغْشَيٰاحاطه مي کند - مي پوشاند - فرا مي گيرد
۱۱۱۹يُغَشِّيکُمُبه شما مسلط کرد - بر شما احاطه داد - به شما پوشاند (حرکت آخرش به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۱۱۲۰يَغْضُضْنَچشم فرو بندند - نظر کوتاه کنند (کلمه غض به معناي روي هم نهادن پلک‏هاي چشم است و اگر در مورد صوت به کار رود به معني آهسته کردن صداست در عبارتهاي "قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّواْ مِنْ أَبْصَارِهِمْ "و"يَغْضُضْنَ" منظور اين است که اگر بي اختيار و يا از روي ضرورت نگاهشان به نامحرم افتاد نگاه خود را کوتاه کنند و در کوتاهترين زمان ممکن نظر خود را برگردانند)
۱۱۲۱يَغُضُّواْچشم فرو بندند - نظر کوتاه کنند (کلمه غض به معناي روي هم نهادن پلک‏هاي چشم است و اگر در مورد صوت به کار رود به معني آهسته کردن صداست در عبارتهاي "قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّواْ مِنْ أَبْصَارِهِمْ "و"يَغْضُضْنَ" منظور اين است که اگر بي اختيار و يا از روي ضرورت نگاهشان به نامحرم افتاد نگاه خود را کوتاه کنند و در کوتاهترين زمان ممکن نظر خود را برگردانند)
۱۱۲۲يَغُضُّونَپايين مي آورند- آهسته مي کنند (کلمه غض به معناي روي هم نهادن پلک‏هاي چشم است و اگر در مورد صوت به کار رود به معني آهسته کردن صداست مانند عبارت " إِنَّ ٱلَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِندَ رَسُولِ ٱللَّهِ أُوْلَـٰئِکَ ٱلَّذِينَ ٱمْتَحَنَ ٱللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَيٰ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ عَظِيمٌ " : بي ترديد كساني كه صدايشان را نزد رسول خدا پايين مي آورند، آنانند كه خدا دل هايشان را براي پرهيزكاري امتحان كرده، براي آنان آمرزش و پاداشي بزرگ است)
۱۱۲۳يَغْفِرْتا بيامرزد (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است. کلمه عفو به معنی محو کردن اثر چیزی است وقتی پروردگار بنده اش را عفو می کند یعنی با او طوری برخورد می کند گویی اصلاً گناهی انجام نداده است و بنا به روایت حتی یاد و خاطره آن گناه را از ذهن او نیز پاک می کند و اصل در معنی کلمه "مغفرت" پوشاندن است و غفور بودن پروردگار اشاره به این دارد که گناه و خطای بنده اش را از دیگران می پوشاند و آبرویش را نمی برد)
۱۱۲۴يَغْفِرُمي آمرزد(کلمه عفو به معنی محو کردن اثر چیزی است وقتی پروردگار بنده اش را عفو می کند یعنی با او طوری برخورد می کند گویی اصلاً گناهی انجام نداده است و بنا به روایت حتی یاد و خاطره آن گناه را از ذهن او نیز پاک می کند و اصل در معنی کلمه "مغفرت" پوشاندن است و غفور بودن پروردگار اشاره به این دارد که گناه و خطای بنده اش را از دیگران می پوشاند و آبرویش را نمی برد)
۱۱۲۵يُغَفَرْبخشيده مي شود(کلمه عفو به معنی محو کردن اثر چیزی است وقتی پروردگار بنده اش را عفو می کند یعنی با او طوری برخورد می کند گویی اصلاً گناهی انجام نداده است و بنا به روایت حتی یاد و خاطره آن گناه را از ذهن او نیز پاک می کند و اصل در معنی کلمه "مغفرت" پوشاندن است و غفور بودن پروردگار اشاره به این دارد که گناه و خطای بنده اش را از دیگران می پوشاند و آبرویش را نمی برد)
۱۱۲۶يَغْفِرَکه بيامرزد (کلمه عفو به معنی محو کردن اثر چیزی است وقتی پروردگار بنده اش را عفو می کند یعنی با او طوری برخورد می کند گویی اصلاً گناهی انجام نداده است و بنا به روایت حتی یاد و خاطره آن گناه را از ذهن او نیز پاک می کند و اصل در معنی کلمه "مغفرت" پوشاندن است و غفور بودن پروردگار اشاره به این دارد که گناه و خطای بنده اش را از دیگران می پوشاند و آبرویش را نمی برد. ذنب تنها به معناي نافرماني پروردگار تعالي نيست بلکه هر وبال و اثر بدي که عمل آدمي داشته باشد هر چند آن عمل نافرماني امرالهی نباشد نيز ذنب گفته مي‏شود و در نتيجه مغفرت نيز تنها به معناي آمرزش و پوشاندن معصيت نيست بلکه هر ستر و پوششي الهي، مغفرت الهي است هر چند ستر و پوشاندن آثار سوء و عوارضی باشد که عمل صالح انسان دارد و اگر پروردگار متعال آن اثر سوء را نپوشاند سعادت و آسودگي خاطر از آدمي سلب مي‏شود که در عبارت "لِيَغْفِرَ لَکَ ٱللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِکَ وَمَا تَأَخَّرَ" خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منظور همین جنبه از ذنب و مغفرت می باشد)
۱۱۲۷يَغْفِرْبيامرزد (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي قبل از خود مي باشد .کلمه عفو به معنی محو کردن اثر چیزی است وقتی پروردگار بنده اش را عفو می کند یعنی با او طوری برخورد می کند گویی اصلاً گناهی انجام نداده است و بنا به روایت حتی یاد و خاطره آن گناه را از ذهن او نیز پاک می کند است و اصل در معنی کلمه "مغفرت" پوشاندن است و غفور بودن پروردگار اشاره به این دارد که گناه و خطای بنده اش را از دیگران می پوشاند و آبرویش را نمی برد)
۱۱۲۸يَغْفِرُواْگذشت کنند (امر غائب. کلمه عفو به معنی محو کردن اثر چیزی است وقتی پروردگار بنده اش را عفو می کند یعنی با او طوری برخورد می کند گویی اصلاً گناهی انجام نداده است و بنا به روایت حتی یاد و خاطره آن گناه را از ذهن او نیز پاک می کند و اصل در معنی کلمه "مغفرت" پوشاندن است و غفور بودن پروردگار اشاره به این دارد که گناه و خطای بنده اش را از دیگران می پوشاند و آبرویش را نمی برد)
۱۱۲۹يَغْفِرُونَگذشت مي کنند (کلمه عفو به معنی محو کردن اثر چیزی است وقتی پروردگار بنده اش را عفو می کند یعنی با او طوری برخورد می کند گویی اصلاً گناهی انجام نداده است و بنا به روایت حتی یاد و خاطره آن گناه را از ذهن او نیز پاک می کند و اصل در معنی کلمه "مغفرت" پوشاندن است و غفور بودن پروردگار اشاره به این دارد که گناه و خطای بنده اش را از دیگران می پوشاند و آبرویش را نمی برد)
۱۱۳۰يَغُلَّکه خيانت کند
۱۱۳۱يَغْلِبْغلبه کند - چيره شود - پيروز گردد
۱۱۳۲يَغْلِبُواْغلبه مي کنند - چيره مي شوند - پيروز مي گردند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۱۱۳۳يَغْلِبُونَغلبه مي کنند - چيره مي شوند - پيروز مي گردند
۱۱۳۴يُغْلَبُونَمغلوب مي شوند - شکست مي خورند
۱۱۳۵يَغْلُلْخيانت کند ( جزمش به دليل شرط شدن براي جمله بعدي است)
۱۱۳۶يَغْلِيمي جوشد
۱۱۳۷يُغْنِبي نياز مي کند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۱۱۳۸يُغْنِهِمُبي نيازشان مي کند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است)
۱۱۳۹يُغْنِيهِاو را بي نياز مي کند (" لِکُلِّ ٱمْرِئٍ مِّنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ(عبس۳۷): در آن روز برای هر کسی از آنها کاری است که او را بی نیاز می کند(آن قدر گرفتاریهای خودش زیاد است که حواسش به دیگری نیست)")
۱۱۴۰يُغْنِيَهُمکه بي نيازشان کند
۱۱۴۱يَغُوثَنام يکي از پنج بت مهم قوم نوح (اين پنج بت عبارت بودند از ود و سواع و يغوث و يعوق و نسر)
۱۱۴۲يَغُوصُونَغوّاصي مي کنند (در عبارت "وَمِنَ ٱلشَّيَاطِينِ مَن يَغُوصُونَ لَهُ "منظور از غوص بيرون آوردن مرواريد و ساير منافع دريا است)
۱۱۴۳يُغْوِيَکُمْکه شما را گمراه کند - که شما را از رسیدن به هدف و مقصود باز بدارد(غوايت مخالف رشد و رشد رسيدن به هدف ومقصود است)
۱۱۴۴يُغَيِّرُنَّکه به شدت تغيير دهند
۱۱۴۵يُغَيِّرُواْکه تغيير دهند
۱۱۴۶يَغِيظَتا به خشم آورد
۱۱۴۷يَغِيظُبه خشم مي آورد
۱۱۴۸يَفْتَحِبگشايد (از فتح به معناي برداشتن قفل و حل اشکال است. جزمش به دليل شرط شدن براي جمله بعدي است . حرکت آخرش به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۱۱۴۹يَفْتَحُمشکل گشايي مي کند - داوري مي کند ( از فتح به معناي برداشتن قفل و حل اشکال است)
۱۱۵۰يَفْتَدُواْتا فديه وعوض بدهند (عبارت " لِيَفْتَدُواْ بِهِ مِنْ عَذَابِ يَوْمِ ٱلْقِيَامَةِ " يعني : تا آن را براي
نجاتشان از عذاب روز قيامت عوض دهند)
۱۱۵۱يَفْتَدِيتا فديه وعوض بدهد - تا فدا کند
۱۱۵۲يَفْتَرُونَافترا می بستند- دروغ مي بندند ("کَانُواْ يَفْتَرُونَ " : دروغ مي بستند.عبارت "ضَلَّ عَنْهُم مَّا کَانُواْ يَفْتَرُونَ " يعني : آنچه را افترا می بستند، از آنان گم شد (در روز قیامت قدرت و شوکتی که برای آن شریکان تصور می کردند، از پیش نظرشان محو و گم می شود آنچه را همواره به دروغ به عنوان شريك پروردگار می دانستند و به عبارت دیگر او را هم علاوه بر پروردگار در خیر و شرّ خود شریک و سهیم می دانستند و برای به دست آوردن حمایت او و خوشایندش، نافرمانی پروردگار را می کردند. در واقع منظور این نیست که در آخرت اربابان خود را نمی بینند بلکه منظور این است که آنان را به هیچ می انگارند و به حساب نمی آورند))
۱۱۵۳يُفْتَرَىٰبه دروغ بافته شده باشد- افتراء زده شده باشد(افتراء:نسبتي به دروغ دادن -کاري را به غير کننده اش نسبت دادن، از ریشه "ف ری" به معنی قطع و شکافتن است هم در جهت اصلاح مثل کار خیاط(معمولاً ثلاثی مجرد آن معنی اصلاح می دهد) و هم در جهت فساد مانند کسی که قصد تخریب چیزی را دارد. در کلمه "افتراء" به این دلیل از این ریشه معنی "نسبت دروغ دادن" برداشت می شود که شخص افتراء زننده واقعیت و حقیقت را قطعه قطعه می کند تا آن را وارونه جلوه دهد و از این طریق سخن دروغ خود را باورپذیر کند یا اینکه جامه ای از دروغ بریده و برتن حقیقت می کند تا آن را بپوشاند. کلمه "فَريَّآ: نوظهور و عظیم" نیز ازهمین ریشه است گویی آن واقعه عجیب، جریان معمولی و مشهور موضوعی را شکافته و بیرون زده است و برای همین بسیار به چشم می آید)
۱۱۵۴يَفْتَرِيدروغ مي بندد - افتراء مي زند(افتراء:نسبتي به دروغ دادن -کاري را به غير کننده اش نسبت دادن، از ریشه "ف ری" به معنی قطع و شکافتن است هم در جهت اصلاح مثل کار خیاط(معمولاً ثلاثی مجرد آن معنی اصلاح می دهد) و هم در جهت فساد مانند کسی که قصد تخریب چیزی را دارد. در کلمه "افتراء" به این دلیل از این ریشه معنی "نسبت دروغ دادن" برداشت می شود که شخص افتراء زننده واقعیت و حقیقت را قطعه قطعه می کند تا آن را وارونه جلوه دهد و از این طریق سخن دروغ خود را باورپذیر کند یا اینکه جامه ای از دروغ بریده و برتن حقیقت می کند تا آن را بپوشاند. کلمه "فَريَّآ: نوظهور و عظیم" نیز ازهمین ریشه است گویی آن واقعه عجیب، جریان معمولی و مشهور موضوعی را شکافته و بیرون زده است و برای همین بسیار به چشم می آید.
إِنَّمَا يَفْتَرِي ٱلْکَذِبَ ٱلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِئَايَاتِ ٱللَّهِ وَ أُوْلَـٰئِکَ هُمُ ٱلْکَاذِبُونَ: تنها کسانی که به آیات الهی ایمان نمی آورند به دروغ نسبت ناروا می دهند(به دیگران تهمت می زنند یا سخن ناحقی را به عنوان سخن پروردگار معرفی کرده وارد دین می کنند) و تو شاهد باش(بر این گفته پروردگار) آنان همان دروغگویانند(دروغگوها به دیگران تهمت ناروا می زنند و خرافات را وارد دین می کنند. از این آیه برداشت می شود که دروغگویان به آیات الهی ایمان ندارند پس باور کنیم که اگر دروغ می گوییم ایمان نداریم زیرا دروغگو باور ندارد که پروردگاری هست که در مقابل دروغش او را مجازات می کند در تأیید این برداشت از آیه امام علی علیه السلام نیز می فرمایند: "هيچ بنده ای طعم ايمان را نمی چشد مگر تمامی دروغها را ترک کند چه شوخی آن و چه جدّيش"))
۱۱۵۵يَفْتَرِينَهُآن را به دروغ و افتراء نسبت ندهند (عبارت "وَلَا يَأْتِينَ بِبُهْتَانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَأَرْجُلِهِنَّ " يعني : طفل حرامزاده خود را به دروغ و افترا به شوهرانشان نبندند. افتراء:نسبتي به دروغ دادن -کاري را به غير کننده اش نسبت دادن، از ریشه "ف ری" به معنی قطع و شکافتن است هم در جهت اصلاح مثل کار خیاط(معمولاً ثلاثی مجرد آن معنی اصلاح می دهد) و هم در جهت فساد مانند کسی که قصد تخریب چیزی را دارد. در کلمه "افتراء" به این دلیل از این ریشه معنی "نسبت دروغ دادن" برداشت می شود که شخص افتراء زننده واقعیت و حقیقت را قطعه قطعه می کند تا آن را وارونه جلوه دهد و از این طریق سخن دروغ خود را باورپذیر کند یا اینکه جامه ای از دروغ بریده و برتن حقیقت می کند تا آن را بپوشاند. کلمه "فَريَّآ: نوظهور و عظیم" نیز ازهمین ریشه است گویی آن واقعه عجیب، جریان معمولی و مشهور موضوعی را شکافته و بیرون زده است و برای همین بسیار به چشم می آید)
۱۱۵۶يَفْتِنَکُمُکه به شما آسيب و آزار رسانند (کلمه فتن در اصل به معناي اين عمل بوده که طلا را در آتش کنند تا خوبي و بديش معلوم شود، آن وقت استعمالش را توسعه داده داخل کردن هر چيز در آتش و يا سوزاندنش همچنين آزمودن آن را فتنه خوانده‏اند و در داخل آتش شدن انسان نيز استعمال شده، از آن جمله قرآن کريم فرموده "يوم هم علي النار يفتنون" روزي که در آتش گداخته مي شوند و نيز فرموده: "ذوقوا فتنتکم: بچشيد عذابتان را پس گاهي وسيله عذاب یا خود عذاب را هم فتنه مي‏گويند" مانند آيه "الا في الفتنة سقطوا " آگاه باش که در فتنه افتاده‏اند و گاهي در آزمايش به کار مي‏رود، مانند "وفتناک فتونا" دراين موارد مانند کلمه "بلاء " است وهم درمورد سختي و هم آساني که جنبه امتحان داشته باشد به کار مي رود مانند آيه"و نبلوکم بالشر و الخير فتنة : شما را به خير و شر مي‏آزماييم، آزمودني "که استعمال هر دو کلمه با هم شدت امتحان را مي رساند)
۱۱۵۷يَفْتِنُوکَکه تو را به فتنه بيندازند - که تو را منحرف سازند (عبارت "وَٱحْذَرْهُمْ أَن يَفْتِنُوکَ عَن بَعْضِ مَا أَنزَلَ ٱللَّهُ إِلَيْکَ " يعني : و از آنان برحذر باش كه مبادا تو را از بخشي از آنچه خدا به سويت نازل كرده منحرف كنند.کلمه فتن در اصل به معناي اين عمل بوده که طلا را در آتش کنند تا خوبي و بديش معلوم شود، آن وقت استعمالش را توسعه داده داخل کردن هر چيز در آتش و يا سوزاندنش همچنين آزمودن آن را فتنه خوانده‏اند و در داخل آتش شدن انسان نيز استعمال شده، از آن جمله قرآن کريم فرموده "يوم هم علي النار يفتنون" روزي که در آتش گداخته مي شوند و نيز فرموده: "ذوقوا فتنتکم: بچشيد عذابتان را پس گاهي وسيله عذاب یا خود عذاب را هم فتنه مي‏گويند" مانند آيه "الا في الفتنة سقطوا " آگاه باش که در فتنه افتاده‏اند و گاهي در آزمايش به کار مي‏رود، مانند "وفتناک فتونا" دراين موارد مانند کلمه "بلاء " است وهم درمورد سختي و هم آساني که جنبه امتحان داشته باشد به کار مي رود مانند آيه"و نبلوکم بالشر و الخير فتنة : شما را به خير و شر مي‏آزماييم، آزمودني "که استعمال هر دو کلمه با هم شدت امتحان را مي رساند)
۱۱۵۸يُفْتَنُونَآزمايش مي شوند - گداخته مي شوند (کلمه فتن در اصل به معناي اين عمل بوده که طلا را در آتش کنند تا خوبي و بديش معلوم شود، آن وقت استعمالش را توسعه داده داخل کردن هر چيز در آتش و يا سوزاندنش همچنين آزمودن آن را فتنه خوانده‏اند و در داخل آتش شدن انسان نيز استعمال شده، از آن جمله قرآن کريم فرموده "يوم هم علي النار يفتنون" روزي که در آتش گداخته مي شوند و نيز فرموده: "ذوقوا فتنتکم: بچشيد عذابتان را پس گاهي وسيله عذاب یا خود عذاب را هم فتنه مي‏گويند" مانند آيه "الا في الفتنة سقطوا " آگاه باش که در فتنه افتاده‏اند و گاهي در آزمايش به کار مي‏رود، مانند "وفتناک فتونا" دراين موارد مانند کلمه "بلاء " است وهم درمورد سختي و هم آساني که جنبه امتحان داشته باشد به کار مي رود مانند آيه"و نبلوکم بالشر و الخير فتنة : شما را به خير و شر مي‏آزماييم، آزمودني "که استعمال هر دو کلمه با هم شدت امتحان را مي رساند)
۱۱۵۹يَفْتِنُونَکَتو را به فتنه بيندازند - تو را منحرف سازند (کلمه فتن در اصل به معناي اين عمل بوده که طلا را در آتش کنند تا خوبي و بديش معلوم شود، آن وقت استعمالش را توسعه داده داخل کردن هر چيز در آتش و يا سوزاندنش همچنين آزمودن آن را فتنه خوانده‏اند و در داخل آتش شدن انسان نيز استعمال شده، از آن جمله قرآن کريم فرموده "يوم هم علي النار يفتنون" روزي که در آتش گداخته مي شوند و نيز فرموده: "ذوقوا فتنتکم: بچشيد عذابتان را پس گاهي وسيله عذاب یا خود عذاب را هم فتنه مي‏گويند" مانند آيه "الا في الفتنة سقطوا " آگاه باش که در فتنه افتاده‏اند و گاهي در آزمايش به کار مي‏رود، مانند "وفتناک فتونا" دراين موارد مانند کلمه "بلاء " است وهم درمورد سختي و هم آساني که جنبه امتحان داشته باشد به کار مي رود مانند آيه"و نبلوکم بالشر و الخير فتنة : شما را به خير و شر مي‏آزماييم، آزمودني "که استعمال هر دو کلمه با هم شدت امتحان را مي رساند)
۱۱۶۰يَفْتِنَهُمْکه آنان را شکنجه و عذاب دهند (کلمه فتن در اصل به معناي اين عمل بوده که طلا را در آتش کنند تا خوبي و بديش معلوم شود، آن وقت استعمالش را توسعه داده داخل کردن هر چيز در آتش و يا سوزاندنش همچنين آزمودن آن را فتنه خوانده‏اند و در داخل آتش شدن انسان نيز استعمال شده، از آن جمله قرآن کريم فرموده "يوم هم علي النار يفتنون" روزي که در آتش گداخته مي شوند و نيز فرموده: "ذوقوا فتنتکم: بچشيد عذابتان را پس گاهي وسيله عذاب یا خود عذاب را هم فتنه مي‏گويند" مانند آيه "الا في الفتنة سقطوا " آگاه باش که در فتنه افتاده‏ اند و گاهي در آزمايش به کار مي‏رود، مانند "وفتناک فتونا" دراين موارد مانند کلمه "بلاء " است وهم درمورد سختي و هم آساني که جنبه امتحان داشته باشد به کار مي رود مانند آيه"و نبلوکم بالشر و الخير فتنة : شما را به خير و شر مي‏آزماييم، آزمودني "که استعمال هر دو کلمه با هم شدت امتحان را مي رساند.
به عبارت ساده تر،اصل کلمه فتنه به معني در آتش کردن طلا براي تشخيص اصالت آن است پس هم معني آتش به پا کردن مي دهد مثل آتش اختلاف و جنگ و ظلم در جامعه و هم معني آزمايش و از آنجا که گاهی آتش وسیله شکنجه بوده است معنی شکنجه و عذاب دادن هم می دهد مثل همین کلمه که در سوره مبارکه یونس آیه شریفه ۸۳ آمده است)
۱۱۶۱يُفْتِيکُمْبه شما فتوا مي دهد (کلمه فتوا به معناي پاسخ دادن به حکمي است که تشخيص دليل آن براي ديگران مشکل باشد و چون گفته مي‏شود : من از فلاني استفتاء کردم و او به من چنين افتاء کرد معنايش اين است که من از او حکم شرع را پرسيدم و او حکم را برايم بيان کرد . و آنچه از موارد استعمال اين ماده لغوي فهميده مي‏شود اين است که معناي اين کلمه جواب دادن به امور مشکل است، البته نه هرجوابي بلکه جوابي که از خود شخص باشد و شخص آن جواب را با قابليتهاي خود بدست آورده باشد و به همين جهت است که مساله گو(بازگو کننده نظرات دیگران) را صاحب فتوا نمي‏خوانيم)
۱۱۶۲يَفْجُرَکه باز کند - که بشکافد (از فجر به معناي انفجار و شکاف وسيع برداشتن است، گناه را هم بدان جهت فجور ناميدند که باعث شکافته شدن و دريده شدن حرمت ديانت است. "بَلْ يُرِيدُ ٱلْإِنسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ: بلکه انسان می خواهد مقابل وپيش رويش را باز کند و بشکافد(قصد و غرض کسانی که قیامت را انکار می کنند این است که مانعی در ذهنشان برای ارتکاب گناهان نداشته باشند)")
۱۱۶۳يُفَجِّرُونَهَاآن را جاري مي سازند - آن را مي جوشانند (کلمه يفجرون از باب تفعيل از مصدر تفجير ساخته شده و تفجير در زمين به معناي شکافتن زمين به منظور بيرون کردن آبهاي آن است)
۱۱۶۴يَفِرُّفرار مي کند
۱۱۶۵يَفْرَحُخوشحالي مي کند-شادماني مي کند
۱۱۶۶يَفْرَحُواْخوشحالي مي کنند-شادماني مي کنند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي است)
۱۱۶۷يَفْرَحُونَخوشحالي مي کنند-شادماني مي کنند- شادمانند
۱۱۶۸يَفْرُطَپيشي گيرد - شتاب کند ("قَالَا رَبَّنَا إِنَّنَا نَخَافُ أَن يَفْرُطَ عَلَيْنَا أَوْ أَن يَطْغَىٰ: آن دو(موسی و هارون علیهما السلام) گفتند: "ما واقعًا می ترسیم که بر ما شتاب و پیشی بگيرد(قبل از اینکه حرفمان را بزنیم ما را بکشد یا به زندان بیندازد و شکنجه کند) یا اینکه سرکشی و طغیان(طغيان : به عدالت و انصاف رفتار نکردن) کند(یا بگذارد حرفمان را بزنیم ولی با شنیدن سخنان ما خشمگین شود و ما را بکشد یا شکنجه کند)". فَرَط آن کسي است که پيشاپيش کاروان به منزل مي‏رود تا آب و مسکن تهيه کند ، و وقتي گفته مي‏شود : "افرطه" معنايش اين است که فلاني را جلوتر فرستاده)
۱۱۶۹يُفْرَقُجزء جزء مي شود (به تمام جزئياتش پرداخته مي شود) - فيصله مي يابد (از فرق به معناي جدا کردن چيزي از چيز ديگر است، به طوري که از يکديگر متمايز شوند.عبارت "فِيهَا يُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِيمٍ : در آن(شب قدر) هر امر و کار همواره و بسیار محکمی جزء جزء مي شود (به تمام جزئيات امور مهمی که در زندگی انسانهاست پرداخته می شود و بر اساس حالی که آنها در آن شب دارند سرنوشتشان تعیین می گردد)")
۱۱۷۰يُفَرِّقُواْکه جدايي بيفکنند - که تفرقه بيندازند (از فرق به معناي جدا کردن چيزي از چيز ديگر است، به طوري که از يکديگر متمايز شوند)
۱۱۷۱يَفْرَقُونَدر اضطراب و ترس به سر ميبرند (از کلمه فرق به معناي دلهره از ضرري است که احتمال آن مي‏رود)
۱۱۷۲يُفَرِّقُونَجدايي مي افکنند - تفرقه مي اندازند (از فرق به معناي جدا کردن چيزي از چيز ديگر است، به طوري که از يکديگر متمايز شوند)
۱۱۷۳يَفْسَحِتا جا باز کند - تا فراخي و وسعت دهد (از فسح به معني فراخي است و منظور از فراخي دادن در مجالس در عبارت "تَفَسَّحُواْ فِي ٱلْمَجَالِسِ فَـٱفْسَحُواْ يَفْسَحِ ٱللَّهُ لَکُمْ " اين است که آدمي خود را جمع و جور کند تا جاي آن ديگري فراخ شود و فسحت دادن خدا به چنين کس به اين معنا است که جاي او را در بهشت وسعت دهد . جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي است و حرکت آخرش به دليل رسيدن به حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد است)
۱۱۷۴يُفْسِدُفساد وتباهي به بار مي آورد -فساد مي کند
۱۱۷۵يُفْسِدَکه فساد وتباهي به بار آورد - که فساد کند
۱۱۷۶يُفْسِدُواْکه فساد وتباهي به بار آورند - که فساد کنند
۱۱۷۷يُفْسِدُونَفساد وتباهي به بارمي آورند - فساد مي کنند("کَانُواْ يُفْسِدُونَ: فساد وتباهي به بارمي آوردند، فساد مي کردند)
۱۱۷۸يَفْسُقُونَاز دایره اطاعت خداوند خارج شده و گرايش به معصيت پيدا مي کنند- از بندگي بيرون مي روند - از فرمان پروردگار سرپيچي مي کنند ( کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، به همین جهت به کسی که از دایره بندگی خدا بیرون رفته نیز "فاسق" می گویند)
۱۱۷۹يُفَصِّلُجزء به جزء بيان مي کند - مفصلاً بيان مي کند -در نهايت روشني بيان مي کند(و مراد از تفصيل آيات قرآن در عباراتي نظير "کِتَابٌ فُصِّلَتْ ءَايَاتُهُ "اين است که اجزاي آن از يکديگر به حدّي جدا و متمايز شده و مفصّل بيان شده تا شنونده ي آگاه به اسلوب و قواعد کلام بتواند معاني و مقاصد آن را بی کم و کاست، بفهمد. تفصيل به معناي روشن ساختن معاني و رفع اشتباه از آن است، به نحوي که اگر خلط و تداخلي در آن معاني شده و در نتيجه مراد و مقصود مبهم شده باشد آن خلط و تداخل را از بين ببرد. به عبارت دیگر تفصيل به معناي بیان معنی به شکلی کامل است که منظور را به دور هر گونه ابهامی برساند. صفت "تفصیل الکتاب" برای قرآن کریم از این روست که در این کتاب منظور پروردگار مبهم بیان نشده است البته کج فهمی ها و برداشتهای اشتباه از آیات آن یا عمدی است به این صورت که سلیقه و هوای نفس خود را بر قرآن تحمیل می کنند یا ناشی از کم دانشی نسبت به زبان قرآن(عربی مبین) یا عدم توجه به این نکته که آیات قرآن در تکمیل یک معنا به هم کمک می کنند
مثلاً اگر در سوره مبارکه حمد این دعا را می آورد که "ما را به راه کسانی که نعمتشان داده ای هدایت بفرما" در سوره مبارکه نساء آیه شریفه ۶۹ توضیح داده که "انعمت علیهم"، انبیاء، صالحین و صدیقین و شهیدانند البته همانگونه که در سوره مبارکه آل عمران آیه شریفه ۷ آمده است براي فهم آيات متشابه قرآن(آیاتی که امکان دارد خواننده معنی اشتباهی از آن برداشت کند) بايد از "راسخون في العلم" که همان معصومين عليهم السلام هستند، کمک گرفت البته به راحتی می توان احادیث جعلی را از روی عدم هماهنگی آنان با آیات قرآن کریم تشخیص داد که متاسفانه تعداد این احادیث بسیار بیشتر از احادیث واقعی است پس چنانچه این قواعد را برای فهم قرآن کریم به کار ببندیم همان گونه که در شش آیه قرآن کریم با شانزده تأکید و سوگند آمده است(کلمه "يسرنا: بسیار آسان نمودیم" را در کل قرآن جستجو کنید) فهم این کتاب برای همگان بسیار بسیار آسان است و آنان که به مردم القا می کنند که فهمیدن قرآن بسیار سخت است و کار هر کسی نیست سخنی برخلاف قرآن گفته اند تا مردم را از این چشمه زلال هدایت دور نگه داشته و به سمت مقاصد پلیدشان فریب دهند)
۱۱۸۰يَفْصِلُداوري مي کند - جدايي مي اندازد (از فصل به معني تميز و درک تفاوت بين دو چيز است و اگر روز قيامت را روز فصل خوانده، بدين دليل است که آن روز، روز جدا شدن حق از باطل است، روزي که به حکم خدا و قضاي او بين حق و باطل و يا بين مجرم و متقي، جدايي مي‏افتد . و هر يک از ديگري متمايز مي‏شود. از همين جهت به داوري کردن معني شده است)
۱۱۸۱يَفْعَلْانجام دهد (جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد. فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۱۱۸۲يُفْعَلُانجام مي شود (فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۱۱۸۳يَفْعَلُانجام مي دهد - مي کند (فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۱۱۸۴يُفْعَلَکه انجام شود (فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۱۱۸۵يَفْعَلُواْانجام دهند (جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد. فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۱۱۸۶يَفْعَلُونَانجام مي دهند - مي کنند ("کَانُواْ يَفْعَلُونَ " : انجام مي دادند. فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۱۱۸۷يَفْعَلْهُآن را انجام دهد (جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد. فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۱۱۸۸يَفْقَهُواْتا بفهمند(کلمه فقه يعني فهميدن چيزي ودرپي آن در پذيرش و تصديقش استقرار يافتن. فقيه: کسی که هميشه و بسيار می فهمد و بر اساس آنچه فهميده است، عمل می کند. )
۱۱۸۹يَفْقَهُونَمي فهمند - بفهمند(کلمه فقه يعني فهميدن چيزي ودرپي آن در پذيرش و تصديقش استقرار يافتن، فقيه: کسی که هميشه و بسيار می فهمد و بر اساس آنچه فهميده است، عمل می کند)
۱۱۹۰يَفْقَهُوهُکه آن را بفهمند(گاهي بعد از كلمه " أَنْ" فعل برعكس ظاهرش معني مي شود و اين قسم استعمال در جائي که حرف "أن" در کلام باشد، شايع است مانند عبارت" وَجَعَلْنَا عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ: و ما بر دلهايشان پوششهايی قرار داديم که آن را نفهمند".کلمه فقه يعني فهميدن چيزي ودرپي آن در پذيرش و تصديقش استقرار يافتن)
۱۱۹۱يُقَاتِلُواْکه بجنگند (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد)
۱۱۹۲يُقَاتِلُوکُمْکه با شما بجنگند (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد)
۱۱۹۳يُقَاتَلُونَمورد جنگ و هجوم قرار ميگيرند - با آنان جنگ مي شود (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد)
۱۱۹۴يُقَاتِلُونَمي جنگند (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد)
۱۱۹۵يُقَاتِلُونَکُمْبا شما مي جنگند (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد)
۱۱۹۶يُقَالُگفته مي شود
۱۱۹۷يَقْبِضُتنگ مي گيرد - مي گيرد ( قبض به معني گرفتن چيزي و کشيدن آن به طرف خويش است)
۱۱۹۸يَقْبِضْنَمي بندند - بسته مي کنند ( قبض به معني گرفتن چيزي و کشيدن آن به طرف خويش است. عبارت "أَوَلَمْ يَرَوْاْ إِلَي ٱلطَّيْرِ فَوْقَهُمْ صَافَّاتٍ وَيَقْبِضْنَ مَا يُمْسِکُهُنَّ إِلَّا ٱلرَّحْمَـٰنُ" يعني : آيا به پرندگان بالای سرشان نظر نکرده و نمی کنند در حالي كه بال مي گشايند و مي بندند، آنان را جز رحمان نگه نمي دارد)
۱۱۹۹يَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْامساک مي ورزند - بخل مي ورزند ( قبض به معني گرفتن چيزي و کشيدن آن به طرف خويش است)
۱۲۰۰يَقْبَلُقبول مي کند
۱۲۰۱يَقْتَتِلَانِآن دو مي جنگيدند - به قصد کشت با يکديگر زد و خورد مي کردند (از آنجا که یکی از معانی باب افتعال مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر است اقتتال به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد)
۱۲۰۲يَقْتَرِفْفراهم آورَد- به دست آورَد(ازاقتراف به معناي اکتساب است.جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد. "ذَالِکَ ٱلَّذِي يُبَشِّرُ ٱللَّهُ عِبَادَهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّالِحَاتِ قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا ٱلْمَوَدَّةَ فِي ٱلْقُرْبَىٰ وَمَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنًا إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ(شوری۲۳): آن (باغهای بی نهایت زیبا و خوشبوی بهشت) چیزی است که الله به آن بشارت داده است به بندگانش که ایمان آوردند و همه کارهای شایسته را انجام داده اند(نه به صورت گزینشی. الف و لام بر سر "ٱلصَّالِحَاتِ"، کلمه "همه" را به ترجمه اضافه نموده است). (ای پیامبر)بگو: بر مبنای آن(انجام رسالتم) کوچکترین(به دلیل نکره آوردن "أَجْرًا") اجر و مزدی از شما درخواست نمی کنم مگر آن مودّت(همان مودّتی که پیش از این هم بارها شما را به آن سفارش کرده ام. مودّت: محبّت با آثار عملی بسیار) در مورد آن نزدیکترینها(در تفسیر درالمنثور از مهمترین تفاسیر اهل سنت آمده است که رسول اکرم صلی ‏الله‏ علیه ‏و آله ‏و سلّم در پاسخ به این سؤال که "قربی" در این آیه، چه کسانی هستند، فرمودند: "علی و فاطمه و پسران او" دلیل
صحت این روایت و روایات مشابه از قرآن کریم این است که در آیات شریفه اسراء۲۶، روم۳۸ به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم امر می شود که سرزمین فدک که در سوره مبارکه احزاب آیه شریفه ۲۷ با عبارت "أَرْضًا لَّمْ تَطَؤُوهَا: زمینی که در آن قدم نگذاشته بودید" از آن یاد شده است را به "ذَا ٱلْقُرْبَىٰ" ببخشد و پیامبر در عمل به این آیات، فدک را به حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها بخشید، پس معلوم می گردد که منظور از "ٱلْقُرْبَىٰ" در آیات مورد بحث همان اهل بیت علیهم السلامند. از نشانه های هدایتگر واقعی این است که برای هدایت نمودن به دنبال اجر و مزد نیست چون از عواملی که باعث می شود افراد خرافات را وارد دین کنند و سخنانی را به دروغ به پروردگار نسبت دهند، کسب درآمد از راه دین است به همین جهت در قرآن کریم از قول پیامبران مختلف به عنوان دلیلی برای راستگوییشان، ده بار این جمله تکرار شده است که: "من در برابر رسالتم کوچکترین اجر و مزدی از شما نمی خواهم". در این آیه موّدتِ اهل بیت علیهم السلام، به عنوان تنها اجر و مزدی که مردم باید در برابر انجام رسالت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بپردازند، بیان شده تا با الگو و وسیله قرار دادن آنها(توسّل)، به پروردگار خود
يَقْتَرِفْنزدیک شوند. امام صادق علیه السلام(در دعای ندبه) می فرمایند: "سپس اجر محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) را در کتابت دوست داشتن آنها به شکلی که این دوستی در عمل ظاهر گردد قرار دادی پس گفتی: "لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْرًا إِلَّا ٱلْمَوَدَّةَ فِی ٱلْقُرْبَىٰ(سوره مبارکه شوری آیه شریفه ۲۳): بر آن اجری جز مودّت اهل بیتم نمی خواهم" و گفتی: " مَا سَأَلْتُکُم مِّنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ(سوره مبارکه سبإ آیه شریفه ۴۷): هر اجری از شما خواستم در واقع برای خودتان هست(سودش به خودتان می رسد)" و گفتی: "مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَاءَ أَن یتَّخِذَ إِلَىٰ رَبِّهِ سَبِیلًا(سوره مبارکه فرقان آیه شریفه ۵۷)" پس معلوم می شود که آنان همان راه و سبیل به سوی تواند و همان مسلک و طریق به سوی رضایت و خشنودی همه جانبه و بسیار تو". به همین جهت امام زمان(عج) علیه السلام نیز فرموده اند: "باید هر کسی بر آن اساس عمل کند که
به محبّت ما نزدیک می شود") و هرکس نیکی و حسنه ای به دست آورد(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند) در آن(نیکی که به دست آورده) نیکی و حسنه ای می افزائیم یقینًا الله همیشه و بی اندازه آمرزنده و شکرگزار است(بنا به روایات از جمله روایتی از امام باقر علیه السلام این "اقتراف حسنة" در عبارت انتهایی آیه اشاره به همان "مودة" در ابتدای آیه دارد و مقصود این است که هرکس حسنه و نیکی محبّت اهل بیت علیهم السلام را به دست آورد این محبّت و نیکی زمینه ساز، انجام نیکیهای دیگر نیز می گردد و پروردگار تعالی توفیق انجام نیکیهای دیگر را نیز به او عطا می کند و این شکرگزاری پروردگار تعالی از بندگانی است که اجر ومزدی را که پیامبرش از آنها خواسته بود را با دوست داشتن و اقتدا به اهل بیت آن حضرت داده اند به عبارت دیگر آنها با نیکی و حسنه ی محبت اهل بیت علیهم السلام به هدف اصلی که همان محبّت پروردگار تعالی است، می رسند زیرا با تقلید از این انسانهای نمونه، به گونه ای عمل می نمایند که مورد رضای الهی است)")
۱۲۰۳يَقْتَرِفُواْکه فراهم آورند- که به دست آورند (ازاقتراف به معناي اکتساب است)
۱۲۰۴يَقْتَرِفُونَفراهم مي آورند- به دست مي آورند (کَانُواْ يَقْتَرِفُونَ : فراهم مي آوردند- به دست مي آوردند . ازاقتراف به معناي اکتساب است)
۱۲۰۵يُقْتَلْکشته شود (در عبارت "وَمَن يُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً" جزمش برای شرط شدن برای جمله بعد از خود می باشد)
۱۲۰۶يُقْتَلُکشته مي شود
۱۲۰۷يَقْتُلَکه بکُشد
۱۲۰۸يَقْتُلْبکُشد (جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد)
۱۲۰۹يُقَتَّلُواْکه بسيارکشته شوند ( در اينجا استفاده از باب تفعيل براي نشان دادن کثرت است)
۱۲۱۰يَقْتُلُوکَکه تو را بکشند
۱۲۱۱يَقْتُلُونَمي کشند - به قتل مي رسانند
۱۲۱۲يَقْتُلُونِکه مرا بکشند (مخفف"يَقْتُلُونِي")
۱۲۱۳يُقَتِّلُونَبسيارمي کشند( در اينجا استفاده از باب تفعيل براي نشان دادن کثرت است)
۱۲۱۴يُقْتَلُونَکشته مي شوند
۱۲۱۵يَقْتُلُونَنِيمرا بکشند
۱۲۱۶يُقَدِّرُبسیار اندازه گيري مي کند - به دقت تعيين اندازه مي کند(از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازه‏گيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن مي‏شود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است)
۱۲۱۷يَقْدِرُاندازه گيري مي کند - تعيين اندازه مي کند(از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازه‏گيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن مي‏شود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است)
۱۲۱۸يَقْدُمُ قَوْمَهُپيشاپيش قوم خود مي‏آيد(""يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ ٱلنَّارَ وَبِئْسَ ٱلْوِرْدُ ٱلْمَوْرُودُ(هود۹۸): (فرعون)پیشاپیش قوم خود می آید آنگاه آنها را وارد آن آتش(آتش جهنّم) می کند و چه بد آبی است، آبی که به لب آن رسیده اند(کسانی که از فرد گمراهی پیروی کرده اند همان گونه که در دنیا دنباله روی او بودند در قیامت هم در حالی که پشت سر او حرکت می کنند، وارد جهنم می شوند و این جزایی کاملًا عادلانه است چون ظالمی مانند فرعون بدون حمایت و پیروی آنها توانایی انجام ظلمی به این گستردگی را هرگز نداشت. کلمه "وِرْد" به معنای آبی است که انسان و حیوان پس از تلاش و چرخیدنش به دنبال آن به گلویش می ریزد و در عبارت "وَبِئْسَ ٱلْوِرْدُ ٱلْمَوْرُودُ: چه بد آبی است، آبی که به لب آن رسیده اند" تلاش فرعونیان و امثال آنها را در این دنیا تشبیه کرده به کسی که پس از تلاش بسیار برای رسیدن به آب به جای اینکه آبی خنک و گوارا در گلوی خود بریزد آتش جهنم و آب متعفنی که نوشیدنی اهل جهنم است نصیب او شده)")
۱۲۱۹يَقْذِفُمي افکند (کلمه قذف به معناي نهادن و يا انداختن است. "قُلْ إِنَّ رَبِّي يَقْذِفُ بِـٱلْحَقِّ عَلَّامُ ٱلْغُيُوبِ(سبإ۴۸): بگو به یقین پروردگار من، حق(سخن و فرمانش و آنچه می پسندد که معادل است با آنچه درست است) را (به دل)می اندازد(در فارسی هم می گوئیم "به دلم افتاد". و استفاده از فعل انداختن یا افتادن در این مورد اشاره به ظهور بی مقدمه و به یکباره و خارج از انتظار این معنا در دل است) (همان پروردگارم که)بسیار و بی اندازه داننده ی همه غیبهاست(عبارت "إِنَّ رَبِّي" به قرینه لفظی برای خبر "عَلَّامُ ٱلْغُيُوبِ" حذف شده است. الف و لام در کلمه "ٱلْغُيُوبِ" باعث می شود که "همه غیبها"، ترجمه شود)". در عبارت " أَنِ ٱقْذِفِيهِ فِي ٱلتَّابُوتِ فَـٱقْذِفِيهِ فِي ٱلْيَمِّ "قذف اول به معناي نهادن و قذف دوم به معناي انداختن است و معنا اين است که او را در صندوق بگذار و به دريا بينداز شايد هم از جهت رها کردن وبي اعتنايي هر دو به معني دوم باشد)
۱۲۲۰يَقْذِفُونَمي افکنند - پرتاب مي کنند - هدف قرار می دهند(کلمه قذف به معناي نهادن و يا انداختن است. "وَقَدْ کَفَرُواْ بِهِ مِن قَبْلُ وَيَقْذِفُونَ بِـٱلْغَيْبِ مِن مَّکَانٍ بَعِيدٍ(سبإ۵۳): در حالی که به طور کامل به آن(قرآن کریم) از قبل کفر ورزیدند بدین شکل که آن غیب(اخبار عالم غیبی که در قرآن آمده بود) را از مکانی همواره و بسیار دور، هدف قرار دادند(سخن گفتن آن کافران در مورد قرآن را به تیرانداز یا سنگ اندازی تشبیه نموده که قصد هدفی را کرده که آن را نمی بیند و علاوه بر این به دلیل دوری، تیر و سنگش هم به آن نمی رسد. کنایه از اینکه در مورد آیات قرآن بدون اینکه دقیقًا معنای آن را بفهمند، قضاوت نموده و از آنجایی که علم محدود و ناچیزشان به معنای بلند قرآن نمی رسید، با دلایلی واهی و باطل آنها را انکار نمودند)". در عبارت " أَنِ ٱقْذِفِيهِ فِي ٱلتَّابُوتِ فَـٱقْذِفِيهِ فِي ٱلْيَمِّ "قذف اول به معناي نهادن و قذف دوم به معناي انداختن است و معنا اين است که او را در صندوق بگذار و به دريا بينداز شايد هم از جهت رها کردن وبي اعتنايي هر دو به معني دوم باشد)
۱۲۲۱يُقْذَفُونَبه سويشان پرتاب ميشود(کلمه قذف به معناي نهادن و يا انداختن است در عبارت " أَنِ ٱقْذِفِيهِ فِي ٱلتَّابُوتِ فَـٱقْذِفِيهِ فِي ٱلْيَمِّ "قذف اول به معناي نهادن و قذف دوم به معناي انداختن است و معنا اين است که او را در صندوق بگذار و به دريا بينداز شايد هم از جهت رها کردن وبي اعتنايي هر دو به معني دوم باشد)
۱۲۲۲يَقْرَءُونَمي خوانند
۱۲۲۳يُقَرِّبُونَاکه ما را نزديک کنند ( عبارت "مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَي ٱللَّهِ زُلْفَيٰ " يعني : ما اين معبودان راجز براي اينكه ما را هر چه بيشتر به خدا نزديك كنند نمي پرستيم)
۱۲۲۴يُقْرِضُقرض مي دهد - وام مي دهد
۱۲۲۵يُقْسِمُسوگند مي خورد
۱۲۲۶يُقْسِمَانِآن دو نفر سوگند مي خورند
۱۲۲۷يَقْسِمُونَقسمت مي کنند - تقسيم مي کنند
۱۲۲۸يَقُصُّحکايت مي کند - داستان نقل مي کند- قصّه مي گويد- پیگیری می کند(کلمه قص به معناي دنباله جاي پا را گرفتن و رفتن است و جمله قصصت اثره به معناي رد پاي او را دنبال کردم است و اين کلمه به معناي خود رد پاهم هست، مانند آيه فارتد علي آثارهما قصصا و آيه و قالت لاخته قصيه و قصص به معناي اخبار دنبال شده نيز آمده مانند آيه لهو القصص الحق و آيه في قصصهم عبرة و جمله قص عليه القصص و جمله نقص عليک احسن القصص. عبارت "يَقُصُّ ٱلْحَقَّ " یعنی : پی حقّ را می گیرد(حکمش در جهت اجرای حق و حقیقت است))
۱۲۲۹يَقُصُّونَحکايت مي کنند -نقل می کند- داستان نقل مي کنند- قصّه مي گويند(کلمه قص به معناي دنباله جاي پا را گرفتن و رفتن است و جمله قصصت اثره به معناي رد پاي او را دنبال کردم است و اين کلمه به معناي خود رد پاهم هست، مانند آيه فارتد علي آثارهما قصصا و آيه و قالت لاخته قصيه و قصص به معناي اخبار دنبال شده نيز آمده مانند آيه لهو القصص الحق و آيه في قصصهم عبرة و جمله قص عليه القصص و جمله نقص عليک احسن القصص)
۱۲۳۰يَقْضِ عَلَيْنَاما را بميراند("وَنَادَوْاْ يَا مَالِکُ لِيَقْضِ عَلَيْنَا رَبُّکَ قَالَ إِنَّکُم مَّاکِثُونَ: و (اهل جهنم) بلند صدا می زنند: "ای مالک(مالک نام دربان جهنم است)، پروردگارت ما را بمیراند(به پروردگارت بگو جان ما را بگیرد و راحتمان کند) (مالک)می گوید: به یقین شما مکث و درنگ کنندگانید(مدتها در اینجا خواهید ماند. هنگام اشاره به واقعیت حتمی فعل ماضی، مضارع ترجمه می شود)".
کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)")
۱۲۳۱يَقْضِيداوري ميكند (کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)"
۱۲۳۲يَقْضِيَتا تحقق دهد - تا محقق گرداند (کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)")
۱۲۳۳يُقْضَيٰکه پايان پذيرد - که تمام شود - تا پایان پذیرد - تا تمام شود (کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)"
۱۲۳۴يَقْطَعَکه قطع کند ( قطع دابر کنايه از نابود کردن و منقرض ساختن چيزي است به طوري که بعد از نابودی اثر و دنباله ای از آن باقي نماند)
۱۲۳۵يَقْطَعُونَقطع مي کنند
۱۲۳۶يَقْطِيننوعي از کدو است که برگهاي پهن و مدور دارد
۱۲۳۷يَقُلْبگويد (جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد)
۱۲۳۸يُقَلِّبُمرتبًا جابه جا مي کند - مرتبًا وارونه و دگرگون مي کند- مرتبًا زير و رو مي کند (ازکلمه قلب به معناي برگرداندن چيزي از اين رو به آن رو است و چون به باب تفعيل برود مبالغه در اين عمل را مي‏رساند، پس تقليب يعني بسيار زيرورو کردن يک چيزي و تقلب هم قبول همان تقليب است پس تقلب قلوب و ابصارعبارت است از برگشتن دلها و ديده‏ها از وجهه ادراکي که بايد داشته باشند به وجهه‏اي ديگر. "وَأُحِيطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ کَفَّيْهِ عَلَىٰ مَا أَنفَقَ فِيهَا يُقَلِّبُ کَفَّيْهِ عَلَيٰ مَا أَنفَقَ فِيهَا: و ثمرش را فرا گرفت(آن عذابی که انتظارش می رفت درست وقتی که موقع برداشت محصول بود، کل محصولش را در بر گرفت) آنگاه صبح نمود در حالی که بر آنچه در آن باغ خرج کرده بود دو دستش را مرتبًا زیر و رو می نماید(این حالتی است که نا خود آگاه فرد بیچاره ای که با ضرری عظیم روبرو شده به خود می گیرد.
علت اینکه فعل " يُقَلِّبُ: زیر و رو می کند" را به صورت مضارع آورده به کار بردن یک آرایه(زیبا سازی) ادبی است در واقع به طور غیر مستقیم از مخاطب می خواهد تصور کند در آن زمان حضور دارد و آن مرد کافر را می بیند که صبحگاهان به سراغ باغش که کاملاً ویران شده، رفته و پس از مشاهده وضعیت اسفناک آن از ناراحتی دستهایش را مرتب پشت و رو می کند و ... .)")
۱۲۳۹يُقَلِّلُکُمْشما را اندک مي کند (عبارت "يُقَلِّلُکُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ " يعني : شما را در چشم آنان اندک نشان داد. بعد از "إذ" مضارع ماضي معني شده است)
۱۲۴۰يَقْنُتْاطاعت خاضعانه كند (از قنوت و قنوت به معناي اطاعتي است مداوم که با خضوع و فروتني همراه باشد. جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد)
۱۲۴۱يَقْنَطُنا اميد مي شود
۱۲۴۲يَقْنَطُونَنا اميد مي شوند
۱۲۴۳يَقُولُمي گويد
۱۲۴۴يَقُولَکه بگويد
۱۲۴۵يَقُولَاکه آن دو بگويند
۱۲۴۶يَقُولَنَّحتماً مي گويد
۱۲۴۷يَقُولُنَّحتماً مي گويند
۱۲۴۸يَقُولُواْمي گويند (در عبارت "وَإِن يَرَوْاْ کِسْفاً مِّنَ ٱلسَّمَاءِ سَاقِطاً يَقُولُواْ سَحَابٌ مَّرْکُومٌ "جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل ازخود مي باشد)
۱۲۴۹يَقُولُواْکه بگويند - تا نگویند (در عبارت"وَکَذَالِکَ نُصَرِّفُ ٱلْئَايَاتِ وَلِيَقُولُواْ دَرَسْتَ " گاهي بعد از كلمه " أَنْ" فعل برعكس ظاهرش معني مي شود و اين قسم استعمال در جائي که حرف "أن" در کلام باشد، شايع است در این آیه نیز کلمه "لِيَقُولُواْ" مخفف "لِأن يقولوا" می باشد و همین اتفاق افتاده است و مفهوم آیه این است که اگر ما داستانهای کتابهای تورات و انجیل را به همان شکلی که در آنها آمده بود در قرآن کریم برای تو ای پیامبر بازگو می کردیم تو را متهم می کردند که اینها را علمای یهود به تو درس داده اند ولی قرآن به شکلی کاملتر و همه جانبه تر از تورات آن داستانها را بازگو نمود و به این ترتیب این احتمال که علمای یهود آن را به پیامبر آموخته اند را رد نمود)
۱۲۵۰يَقُولُونَمي گويند
۱۲۵۱يَقُولُونَ عَلَىنسبت می دهند به
۱۲۵۲يَقُومَکه بر خيزد(منظور از عبارت"لِيَقُومَ ٱلنَّاسُ بِـٱلْقِسْطِ "این است که : که مردم به قسط و عدالت عادت کرده و خوي بگيرند)
۱۲۵۳يَقُومُبه پا ايستد - به پا شود - بر پا مي شود - به پا خيزد
۱۲۵۴يَقُومَانِآن دو مي ايستند
۱۲۵۵يُقِيمَاکه آن دو نفر بر پا دارند
۱۲۵۶يُقِيمُواْبه پا دارند (امر غائب)
۱۲۵۷يُقِيمُواْکه به پا دارند
۱۲۵۸يُقِيمُونَبرپا مي دارند
۱۲۵۹يَقِينُيقين (کلمه يقين به معناي علمي است که شک و ترديد در آن راه نداشته باشد. مراتب یقین در قرآن کریم این گونه است: ۱-علم الیقین(یقین به سبب نشانه ها و از معلول به علت پی بردن) ۲-عین الیقین(یقین حاصل از دیدن) ۳-حق الیقین(یقین حاصل از رسیدن به اصل و حقیقت))
۱۲۶۰يَکُباشد (جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد)
۱۲۶۱يَکُ يَنفَعُهُمْسود مي دهد - نفع دارد ("فَلَمْ يَکُ يَنفَعُهُمْ إِيمَانُهُمْ لَمَّا رَأَوْاْ بَأْسَنَا " يعني : ولي زماني كه عذاب سخت ما را ديدند، ايمانشان سودي به آنان نداد)
۱۲۶۲يَکَادُنزديک است (از افعال ناقصه یعنی معنی اش با فعل بعد از آن کامل می شود يَکَادُ لَيُزْلِقُونَکَ: نزدیک است تو را بکشند)
۱۲۶۳يَکَادُونَ يَسْطُونَنزديک است با خشم حمله ور شوند (کلمه يسطون از سطوت به معناي اظهار حالتي خشمگين و وحشت‏آور است. سطوت و بطش هر دو به يک معنا است و بطش يعني گرفتن چيزي با خشم وصولت. معنی فعل يکادون با فعل بعد از آن کامل می شود)
۱۲۶۴يَکْبِتَهُمْکه آنان را خوار و ذليل و رسوا سازد
۱۲۶۵يَکْبُرُبزرگ می شود("قُل کُونُواْ حِجَارَةً أَوْ حَدِيدًا(اسراء۵۰): بگو: "سنگی باشید یا آهنی ، أَوْ خَلْقًا مِّمَّا يَکْبُرُ فِي صُدُورِکُمْ فَسَيَقُولُونَ مَن يُعِيدُنَا قُلِ ٱلَّذِي فَطَرَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْکَ رُءُوسَهُمْ وَيَقُولُونَ مَتَىٰ هُوَ قُلْ عَسَىٰ أَن يَکُونَ قَرِيبًا(اسراء۵۱): یا خلقی از آنچه در سینه هایتان بزرگ می شود(رجوع به آیه قبل در مورد مشکل ترین حالتی که می توان برای خلقت دوباره تصور کرد)" به زودی خواهند گفت: "چه کسی ما را بر می گرداند؟" بگو: "آنکه شما را اولین بار آفرید(فَطَرَ: آفرید، معنی اصلی کلمه فطر پاره کردن و چاک زدن چیزی است از طرف درازای آن. گویی پروردگار متعال عدم و نیستی را پاره می کند و موجودات را از شکم آن بیرون می آورد) بلافاصله به سوی تو به جهت ریشخند و استهزاء سرهای خود را تکان خواهند داد و خواهند گفت: "آن چه وقت است؟" بگو: "چه بسا که همواره و بسیار نزدیک باشد"")
۱۲۶۶يَکْبَرُواْکه بزرگ شوند
۱۲۶۷يَکْتُبَکه بنويسد
۱۲۶۸يَکْتُبُمي نويسد
۱۲۶۹يَکْتُبُونَمي نويسند
۱۲۷۰يَکْتُمُکتمان مي کند - مخفي مي کند
۱۲۷۱يَکْتُمْنَکه کتمان کنند - که مخفي کنند
۱۲۷۲يَکْتُمُونَکتمان مي کنند - مخفي مي کنند("کَانُواْ يَکْتُمُونَ" مخفی می کردند)
۱۲۷۳يَکْتُمْهَاآن را کتمان کند - آن را مخفي کند (جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد)
۱۲۷۴يُکَذِّبُانکار مي کند - تکذيب مي کند (تکذيب : دروغ پنداشتن - دروغ انگاشتن)
۱۲۷۵يُکَذِّبُکَتو را تکذيب مي کند(عبارت "فَمَا يُکَذِّبُکَ بَعْدُ بِـٱلدِّينِ: پس بعد از این چه تو را در مورد دین و قیامت تکذیب می کند" یعنی: هیچ دلیلِ منطقی برای رد ادعای تو در مورد وجود جهان آخرت و قیامت، نیست همچنین نمی توانند ثابت کنند هیچ حکم دینی بر خلاف عقل و منطق است)
۱۲۷۶يُکَذِّبُوکَکه تو را تکذيب کنند (تکذيب : دروغ پنداشتن - دروغ انگاشتن)
۱۲۷۷يُکَذِّبُونَتکذيب مي کنند
۱۲۷۸يُکَذِّبُونِکه مرا تکذيب کنند - که دروغگويم شمارند
۱۲۷۹يَکْذِبُونَدروغ مي گويند ( "کَانُواْ يَکْذِبُونَ" : دروغ می گفتند)
۱۲۸۰يَکْرَهُونَکراهت دارند - خوششان نمي آيد - خوش ندارند
۱۲۸۱يُکْرِههُّنَّآن زنان را وادار کند
۱۲۸۲يَکْسِبْکسب کند - به دست آورد (کلمه کسب به معناي جلب منفعت به وسيله سعي و عمل است، با صنعت و يا حرفه و يا زراعت و امثال آن و اين کلمه در اصل به معناي به دست آوردن چيزهائي است که حوائج مادي زندگي را برآورد، ولي بعدها به عنوان استعاره در مورد تمامي دست‏آوردهاي انسان استعمال شد، چه دست‏آوردهاي خير و چه شر. جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد)
۱۲۸۳يَکْسِبُونَکسب مي کنند - به دست مي آورند (کلمه کسب به معناي جلب منفعت به وسيله سعي و عمل است، با صنعت و يا حرفه و يا زراعت و امثال آن و اين کلمه در اصل به معناي به دست آوردن چيزهائي است که حوائج مادي زندگي را برآورد، ولي بعدها به عنوان استعاره در مورد تمامي دست‏آوردهاي انسان استعمال شد، چه دست‏آوردهاي خير و چه شر. جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد)
۱۲۸۴يَکْسِبُهُآن را کسب مي کند - آن را به دست مي آورد (عبارت "مَن يَکْسِبْ إِثْماً فَإِنَّمَا يَکْسِبُهُ عَلَيٰ نَفْسِهِ " يعني : هر كس مرتكب گناهي شود، فقط به زيان خود مرتكب ميشود)
۱۲۸۵يَکْشِفُبرطرف مي کند - کنار مي زند ( عبارت " بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَکْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شَاءَ:پس اگر بخواهد آنچه را به سویش خوانده اید، برطرف می کند " يعني : آن گرفتاری را که برای نجات خود از آن، پروردگار را صدا زده اید، بر طرف می کند)
۱۲۸۶يُکْشَفُ عَن سَاقٍاز ساق کنار زده می شود(پوشش از روی ساقی که به دلیل عظمتش ناشناخته است کنار زده می شود)شدت وسختي به نهايت مي‏رسد (در عبارت "يَوْمَ يُکْشَفُ عَن سَاقٍ وَيُدْعَوْنَ إِلَى ٱلسُّجُودِ فَلَا يَسْتَطِيعُونَ: روزی که از ساقی کنار زده می شود(پوشش از روی ساقی که به دلیل عظمتش ناشناخته است کنار زده می شود) و به سوی سجده کردن دعوت می شوند پس هر چه سعی می کنند نمی توانند"، برداشتن حجاب يا کشف از ساق کنايه اي است براي نشان دادن نهايت درجه شدت و سختي، چون وقتي انسان به سختي دچار زلزله يا سيل يا گرفتاري ديگر مي‏شود، دامن لباسش را بالا می کشد، تا بهتر و سريع‏تر به تلاش بپردازد و وسيله فرار از گرفتاري را فراهم سازد و در این حالت ساقش پیدا می گردد. از طرفي طبق روايتی از امام کاظم علیه السلام استعاره اي است براي نشان دادن جلوه اي از پروردگار در روز قيامت که موجب مي شود همه آنهايي که در دنيا اهل سجده واقعي بوده اند، بي اختيار به سجده بيفتند و آنان که در دنیا اهل سجده نبوده اند در آن هنگام توان سجده کردن ندارند و در حسرت لذت این سجده می مانند.
البته معنای دوم با آیه سازگارتر است مخصوصاً به دلیل باب استفعال "فلا یستطیعون" که در آن طلب نمودن با کوشش بسیار نهفته است)
۱۲۸۷يَکُفَّکه باز دارد (کلمه کف به معناي کف دست آدمي است که آن را باز و بسته مي‏کند و معناي کففته اين است که من او را با کف دست زدم و دفع کردم و به همين مناسبت متعارف شده که اين کلمه را در معناي دفع هر چند که با کف دست صورت نگيرد استعمال شود، حتي شخص کور را هم به دلیل اينکه چشمش بسته شده مکفوف گفته‏اند)
۱۲۸۸يُکْفَرُ بِهَانسبت به آن چشم پوشی می شود(آن را نادیده گرفته و انکار می کنند)
۱۲۸۹يَکْفُرْکافر شود - کفر ورزد(جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است .کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان است از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۲۹۰يَکْفُرُکافر مي شود - کفر مي ورزد(جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است .کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان است از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۲۹۱يُکَفِّرُناديده گرفته و مي بخشد - مي پوشاند - محو مي کند(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان است از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۲۹۲يُکَفِّرْناديده گرفته و مي بخشد - مي پوشاند - محو مي کند(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان است از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۲۹۳يُکَفِّرَکه ناديده گرفته و ببخشد - که بپوشاند - که محو کند(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان است از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۲۹۴يَکْفُرُواْکه کافر شوند - که کفر ورزند(جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است .کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان است از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۲۹۵يَکْفُرُونَکافر مي شوند - کفر مي ورزند(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان است از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او)
۱۲۹۶يَکْفُلُتکفل و سرپرستي ... را به عهده بگيرد
۱۲۹۷يَکْفُلُونَهُتکفل و سرپرستي او را به عهده بگيرند
۱۲۹۸يَکْفُلُهُتکفل و سرپرستي او را به عهده بگيرد
۱۲۹۹يَکْلَؤُکُمشما را محافظت مي کند (از کلائه، به معناي حفظ است)
۱۳۰۰يُکَلِّمُسخن مي گويد
۱۳۰۱يُکَلِّمَهُکه با او سخن بگويد
۱۳۰۲يَکُنْباشد (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي يا شرط واقع شدن براي بعد از خود مي باشد)
۱۳۰۳يَکُنَّکه آن زنان باشند
۱۳۰۴يَکُنِباشد (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است و حرکت آخرش به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد است)
۱۳۰۵يَکْنِزُونَزراندوزي مي کنند - گنج جمع مي کنند(از کلمه کنز به معناي روي هم نهادن مال و نگهداري آن است و در اصل از کنز خرما گرفته شده و زمان کنز، آن فصلي است که در آن خرما ذخيره مي‏شود و ناقة کناز آن شتري است که گوشت بدنش روي هم انباشته شده و به عبارت ساده ‏تر چاق باشد و يکنزون در جمله و الذين يکنزون الذهب و الفضة به معناي انباشتن و ذخيره کردن است)
۱۳۰۶يُکَوِّرُدرهم مي پيچد (کلمه تکوير که مصدر فعل کورت است به معناي پيچيدن چيزي و به شکل مدور در آوردن آن است، نظير پيچيدن عمامه بر سر و شايد تکوير خورشيد استعاره باشد از اينکه تاریکي بر جرم خورشيد احاطه پيدا مي‏کند)
۱۳۰۷يَکُونُباشد
۱۳۰۸يَکُونَکه باشد
۱۳۰۹يَکُوناًمسلماً باشد ( در عبارت "وَلَيَکُوناً مِّنَ ٱلصَّاغِرِينَ " براي سهولت تلفظ جايگزين "يَکُونَنَّ "شده)
۱۳۱۰يَکُونَاکه آن دو باشند
۱۳۱۱يَکُونُنَّحتماً خواهند بود
۱۳۱۲يَکُونُواْکه باشند
۱۳۱۳يَکُونُونَباشند ( عبارت "کَادُواْ يَکُونُونَ عَلَيْهِ لِبَداً" يعني : نزديك بود جمعيت انبوه و متراكمي بر سر او بريزد)
۱۳۱۴يَکِيدُواْنقشه مي کشند - حيله مي کنند-چاره انديشي مي کنند(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است پس علاوه بر مکر و حیله معنی نقشه کشیدن و چاره اندیشی نیز می دهد گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است. جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي است)
۱۳۱۵يَکِيدُونَنقشه مي کشند - حيله مي کنند-چاره انديشي مي کنند(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است پس علاوه بر مکر و حیله معنی نقشه کشیدن و چاره اندیشی نیز می دهد گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است)
۱۳۱۶يُلَاقُواْکه ملاقات کنند - که ديدار کنند
۱۳۱۷يَلْبِسَکُمْشما را به جان هم اندازد (عبارت " يَلْبِسَکُمْ شِيَعاً " يعني : شما را گروه گروه و حزب حزب به جان هم اندازد . از لبس که هم به معني پوشيدن استفاده مي شود و هم مشتبه شدن و چون مشتبه شدن ناشي از اختلاط و درهم شدن درست ونادرست مي باشد از اين رو در عبارت مورد نظر براي به جان هم افتادن گروه ها نيز از اين کلمه استفاده کرده است)
۱۳۱۸يَلْبِسُواْکه مشتبه کنند (مشتبه شدن ناشي از اختلاط و درهم شدن درست ونادرست مي باشد)
۱۳۱۹يَلْبِسُونَمي پوشانند -به اشتباه می گیرند- مشتبه مي کنند - پوشيده و مشکل مي کنند - به اشتباه مي اندازند - دچار اشتباه مي کنند(در عبارت "وَلَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَکاً لَّجَعَلْنَاهُ رَجُلاًَ وَلَلَبَسْنَا عَلَيْهِم مَّا يَلْبِسُونَ" منظور اين است که اگر در پاسخ انکار کنندگانِ پيامبر که به بشر بودنش یا اینکه فرشته ای همراهش نیست، ايراد مي گرفتند، فرشته اي را به عنوان پيامبر یا همراهش تعيين مي کرديم باز هم آن فرشته را به صورت انساني قرار مي داديم زيرا اگر پروردگار متعال فرشته را به صورت واقعيش ظاهر کند مرز بین عالم غیب و عالم آشکار از بین می برد مثل اینکه در امتحانی پاسخ هر سؤال را زیرش نوشته باشند که در این صورت آن امتحان، دیگر امتحان نیست چنين هدايتي یک هدایت اجباري است که در سنت و روش و برنامه پروردگار متعال نیست و با قصد او از خلقت این جهان که محل امتحان است، سازگار نمی باشد در این صورت بازهم براي به اشتباه افتادنشان بهانه اي به دستشان داده بودیم و می گفتند این هم که انسان است)
۱۳۲۰يَلْبَسُونَمي پوشند
۱۳۲۱يَلْتَقِطْهُبدون جستجو پيدا مي کند
۱۳۲۲يَلْتَقِيَانِبه یکدیگرمی رسند - با یکدیگرملاقات می کنند
۱۳۲۳يَلِجُفرو مي رود
۱۳۲۴يَلِجَکه فرو رود
۱۳۲۵يُلْحِدُونَبه انحراف مي گرايند - نسبت نادرست مي دهند - از جايگاه واقعيش منحرف مي کنند (الحاد به معناي انحراف است .عبارت "ٱلَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي ءَايَاتِنَا "يعني : کسانيکه آيات ما را از جايگاه واقعيش منحرف مي کنند و تغيير مي دهند و به تفسير و تأويلي نادرست متوسل مي شوند)
۱۳۲۶يُلْحِدُونَ إِلَيْهِبه او این نسبت نادرست را می رسانند - به او اشاره اي نادرست مي کنند - به او نسبتي نادرست مي دهند (الحاد به معناي انحراف است .عبارت "ٱلَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي ءَايَاتِنَا "يعني : کسانيکه آيات ما را از جايگاه واقعيش منحرف مي کنند و تغيير مي دهند و به تفسير و تأويلي نادرست متوسل مي شوند. "وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ ٱلَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَـٰذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِينٌ: و سوگند که به یقین می دانیم که آنان می گویند: "جز این نیست که آن را بشری به او می آموزد زبان کسی که به او این نسبت نادرست را می رسانند اعجمی(غیر عربی یا عربی همراه با لکنت و عدم تسلط) است در حالی که این زبان عربی مبینی(واضح و بدون ابهام) است(می گفتند غلامی رومی یا سلمان فارسی که کتابهای آسمانی پیشین را خوانده و از پیروان پیامبر شده بود این سخنان را به او می آموزد که می فرماید چطور ممکن است کسی که خودش به زبان عربی مسلط نیست و آن را با لکنت ادا می کند بتواند چنین سخنانی بگوید که حتی ادیبان و شاعران عرب از گفتن مثل آن عاجزند)
۱۳۲۷يَلْعَبْکه بازي کند ("لَعِب" بازي نظامدار و قانونمندي است که دو طرف بازي به نظام و قانون آن آشنايي دارند، مانند فوتبال و نظاير آن که بازي کنندگان به منظور رسيدن به غرضي خيالي که همان بردن مي باشد، آن را انجام مي ‏دهند و "لَهْو" هر عمل سرگرم کننده‏ اي است که انسان را از کاري مهم و حياتي و وظيفه اي واجب باز بدارد)
۱۳۲۸يَلْعَبُواْکه بازي کنند ("لَعِب" بازي نظامدار و قانونمندي است که دو طرف بازي به نظام و قانون آن آشنايي دارند، مانند فوتبال و نظاير آن که بازي کنندگان به منظور رسيدن به غرضي خيالي که همان بردن مي باشد، آن را انجام مي ‏دهند و "لَهْو" هر عمل سرگرم کننده‏ اي است که انسان را از کاري مهم و حياتي و وظيفه اي واجب باز بدارد)
۱۳۲۹يَلْعَبُونَبازي مي کنند ("لَعِب" بازي نظامدار و قانونمندي است که دو طرف بازي به نظام و قانون آن آشنايي دارند، مانند فوتبال و نظاير آن که بازي کنندگان به منظور رسيدن به غرضي خيالي که همان بردن مي باشد، آن را انجام مي ‏دهند و "لَهْو" هر عمل سرگرم کننده‏ اي است که انسان را از کاري مهم و حياتي و وظيفه اي واجب باز بدارد)
۱۳۳۰يَلْعَنِلعنت کند (کلمه لعن به معناي دور کردن ملعون از رحمت است. جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است و حرکت آخرش به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد است)
۱۳۳۱يَلْعَنُلعنت مي کند (کلمه لعن به معناي دور کردن ملعون از رحمت است)
۱۳۳۲يَلْعَنُهُمُآنان را لعنت مي کند (کلمه لعن به معناي دور کردن ملعون از رحمت است. جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است و حرکت آخرش به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد است)
۱۳۳۳يَلْقَروبرو شود - ملاقات کند- برسد - پيش روي خود مي بيند(عبارت "يَلْقَ أَثَاماً" يعني : به كيفر سختي برسد. جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي است)
۱۳۳۴يَلْقَاهُآن را پيش رويش مي بيند - با آن ملاقات مي کند
۱۳۳۵يُلْقُونَمي اندازند(" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد)
۱۳۳۶يُلَقَّوْنَروبرو مي شوند("يُلَقَّوْنَ فِيهَا تَحِيَّةً وَسَلَامًا(فرقان۷۵): و در آن با درود و تحيّتی وصف ناپذیر(تحيّت از حيات به معنی زندگی گرفته شده است و شامل هر دعايی که برای طول عمر يا بهتر شدن زندگی کسی بکنند(مثل سلام) و هر کار خير و هديه ای که زندگيش را بهتر کند، می شود) و سلامی با عظمت(در اینجا نکره آوردن "سلام" برای رساندن عظمت ناشناخته آن می باشد همان سلام با عظمت پروردگار به آنها که در آیه شریفه ۵۸ از سوره مبارکه یس به آن اشاره شده است: "سَلَامٌ قَوْلًا مِن رَّبٍّ رَّحِیمٍ: سلامی با عظمت که گفتاریست از پروردگار همیشه و بسیار مهربان". سَلَامٌ: دعایی است در آغاز و پایان سخن گفتن با دیگران به این معنی که به لطف پروردگار سلامتی بخش، در سلامت و عافیت باشی و نیز این که من جز سلامت تو را نمی خواهم و جنگ و ستیزی با تو ندارم، از اسامی پروردگار متعال به معنی کسی که با سلامت و عافیت برخورد کند، نه با جنگ و ستیز و یا شر و ضرر. در اینجا این سلام حاوی این پیام است که خیالتان راحت که در پناه پروردگار تعالی از سختیها و بلاهای قیامت، ایمن و در سلامت خواهید بود.
با مقایسه "سلام" و معادلهای آن در زبانهای مختلف در می یابیم که این کلمه با وجود اختصار بار معنایی بیشتری نسبت به همه آنها دارد) روبرو می شوند")
۱۳۳۷يُلْقُونَ ٱلسَّمْعَکاملًا گوش می سپارند و تمام آن سخنان را بی کم و کاست شنیده و می پذیرند(کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عقلا از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و برآوردن تقاضا و حاجت. " القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد. "يُلْقُونَ ٱلسَّمْعَ وَأَکْثَرُهُمْ کَاذِبُونَ(شعراء۲۲۳): کاملًا گوش می سپارند(تمام سخنان شیاطین را بی کم و کاست شنیده و می پذیرند) با اینکه در حقیقت اکثرشان دروغگویند(این بسيار دروغگويان تهمت زننده ی همواره و بسیار گناه پيشه به بهانه های مختلف از
شنیدن و پذیرفتن سخن پروردگار تعالی در قرآن کریم که تمامش راست و حقیقت است، خودداری کرده و آن را انکار می کنند ولی در مقابل تمام سخنان شیاطین را به خوبی شنیده و باور می کنند در حالی که اکثر آن شیاطین دروغگویند. اینکه فرمود اکثر آن شیاطین دروغگویند اشاره به این نکته است که شیاطین برای باورپذیری بیشتر دروغهایشان، گاهی سخنان راست نیز می گویند. امروزه نیز شاهدیم سخن کسی را که تا کنون دروغی از او نشنیده اند، باور نمی کنند ولی در بست تمام سخنان کسانی را اکثرًا دروغ می گویند، باور کرده و می پذیرند)")
۱۳۳۸يَلْقَوْنَهُاو را ديدار مي کنند - به لقاء او ميرسند - او را ملاقات مي کنند("تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلَامٌ...(احزاب۴۴): درود و تحیتشان، در روزی که او(پروردگار تعالی) را ملاقات می کنند، سلامی با عظمت است(در اینجا نکره آوردن "سلام" برای رساندن عظمت ناشناخته آن می باشد. هنگامی که بهشتیان با یکدیگر ملاقات می کنند یا فرشتگان نزدشان می آیند در ابتدای کلامشان با گفتن "سلام" برای هم دعا و طلب خیر می کنند و از اینها بالاتر سلام با عظمت پروردگار به آنها که در آیه شریفه ۵۸ از سوره مبارکه یس به آن اشاره شده است: "سَلَامٌ قَوْلًا مِن رَّبٍّ رَّحِیمٍ: سلامی با عظمت که گفتاریست از پروردگار همیشه و بسیار مهربان".
سَلَامٌ: دعایی است در آغاز و پایان سخن گفتن با دیگران به این معنی که به لطف پروردگار سلامتی بخش، در سلامت و عافیت باشی و نیز این که من جز سلامت تو را نمی خواهم و جنگ و ستیزی با تو ندارم، از اسامی پروردگار متعال به معنی کسی که با سلامت و عافیت برخورد کند، نه با جنگ و ستیز و یا شر و ضرر. در اینجا این سلام حاوی این پیام است که خیالتان راحت که در پناه پروردگار تعالی از سختیها و بلاهای قیامت، ایمن و در سلامت خواهید بود. ملاقات با پروردگار برای هر کسی وقتی اتفاق می افتد که او به این درک برسد که خودش هیچ است و همه چیز از پروردگار است و عاقبت، همه انسانها به فهم این نکته خواهند رسید ولی برای بدکاران وقتی اتفاق می افتد که دیگر سودی برایشان ندارد)")
۱۳۳۹يُلْقَىٰافکنده بشود -افکنده مي شود - که القاء شود (" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد. "أَوْ يُلْقَىٰ إِلَيْهِ کَنزٌ أَوْ تَکُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْکُلُ مِنْهَا وَقَالَ ٱلظَّالِمُونَ إِن تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَّسْحُورًا: یا اینکه به سویش گنجی القاء شود یا برایش باغی باشد با درختان انبوه به شکلی که از بالا پوشش درختان مانع دیدن زمین می شود، به صورتی که از آن بخورد(اصل در معنای کلمه "القاء" جداشدن چیزی از جایی و رسیدنش به جای دیگر است(به دلیل
رفتنش به باب افعال معنایش بر عکس ملاقات کردن در ثلاثی مجرد شده است که از کاربردهای باب افعال است) و منظورشان از به کار بردن فعل "يُلْقَىٰ" این بود که چرا به جای القاء این سخنان یعنی قرآن کریم به سوی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، گنجی از آسمان جدا نشد تا به سوی او بیاید در واقع طعنه می زدند که این آیات چه فایده ای دارد، اگر گنجی به او القاء می شد بهتر بود یا به جای این وعده های بهشت، یک باغ زمینی داشت که واقعًا از میوه هایش می خورد، سودش بیشتر بود) علاوه بر این آن ظالمان گفتند: "جز این نیست که مردی سحر و جادو شده را پیروی می کنید"(وقتی ایرادی در آیات قرآن کریم پیدا نمی کردند با اینکه به دقت کلمه به کلمه آن را گوش می دادند به جای ایمان آوردن از سر ناچاری می گفتند که این سخنان جادو است و گوینده آنها یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شخصی جادو شده است و جنیان با زبان او سخن می گویند گرچه این سخن آنها سخن باطلی بود ولی خود شاهدی است بر اینکه آنها که خود از سخنوران عرب بودند درک می کردند که قرآن سخنان بشر نیست ولی از سر لجاجت به جای اینکه بگویند سخن پروردگار است، می گفتند سخن جنیان است)"
۱۳۴۰يُلْقِيالقاء مي کند (" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد )
۱۳۴۱يَلْمِزُکَبر تو خرده مي گيرند - از تو عيب جويي مي کنند(اصل ماده همز به معناي شکستن است و کلمه لمز نيز به معناي عيب است پس همزه و لمزه هر دو به يک معنا است . ولي بعضي گفته‏اند : بين آن دو فرقي هست و آن اين است همزه به آن کسي گويند که دنبال سر مردم عيب مي‏گويد و خرده مي‏گيرد و اما لمزه کسي را گويند که پيش روي طرف خرده مي‏گيرد و بعضي گفته‏اند : همزه کسي را گويند که همنشين خود را با سخنان زشت آزار دهد و لمزه آن کسي است که با چشم و سر عليه همنشين خود اشاره کند و به اصطلاح ادای او را در آورد . صيغه فُعَلة براي مبالغه نيز استفاده مي شود لذا در معناي همزه و لمزة کثرت طعنه زدن و عيبجويي نيز نهفته است .پس معناي آيه "وَيْلٌ لِّکُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ " که : واي بر هر کسي که بسيار مردم را عيبگويي و غيبت مي‏کند)
۱۳۴۲يَلْمِزُونَعيب جويي مي کنند - خرده گيري مي کنند (اصل ماده همز به معناي شکستن است و کلمه لمز نيز به معناي عيب است پس همزه و لمزه هر دو به يک معنا است . ولي بعضي گفته‏اند : بين آن دو فرقي هست و آن اين است همزه به آن کسي گويند که دنبال سر مردم عيب مي‏گويد و خرده مي‏گيرد و اما لمزه کسي را گويند که پيش روي طرف خرده مي‏گيرد و بعضي گفته‏اند : همزه کسي را گويند که همنشين خود را با سخنان زشت آزار دهد و لمزه آن کسي است که با چشم و سر عليه همنشين خود اشاره کند و به اصطلاح ادای او را در آورد . صيغه فُعَلة براي مبالغه نيز استفاده مي شود لذا در معناي همزه و لمزة کثرت طعنه زدن و عيبجويي نيز نهفته است .پس معناي آيه "وَيْلٌ لِّکُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ " که : واي بر هر کسي که بسيار مردم را عيبگويي و غيبت مي‏کند ." ٱلَّذِينَ يَلْمِزُونَ ٱلْمُطَّوِّعِينَ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ فِي ٱلصَّدَقَاتِ: کسانی که در مورد صدقات از آن مؤمنانی که بدون اجبار و اكراه و از روی میل و رغبت صدقه می دهند، خرده گیری و عیبجویی می کنند ")
۱۳۴۳يَلُونَکُمهمجوار شما هستند - نزديک شمايند
۱۳۴۴يَلْوُونَمي پيچانند - تحريف مي کنند (از ماده ل ي ي است و مصدر "ليّ" در اصل به معناي تابيدن طناب مي باشد و وقتي در مورد سر و يا زبان استعمال شود، معناي غير طبيعي کردن سر و زبان یا التفات و متمايل کردن آنها به اين سو و آن سو را مي دهد و در قرآن کريم در باره ليّ سر آمده : لووا رؤسهم و عبارت "وَلَا تَلْوُونَ عَلَيٰ أحَدٍ " که يعني به کسي توجه نمي کرديد و در باره ليّ زبان آمده : ليّا بالسنتهم و ظاهرا مراد از جمله : يلوون السنتهم اين باشد که سخنان غير آسماني که خود آن را جعل مي‏کردند، به لحني مي‏خواندند که با آن لحن تورات را مي‏خواندند تا وانمود کنند اين سخنان نيز جزء تورات است، با اينکه از تورات نبود يا در عبارت "وَإِن تَلْوُواْ"به این معنی است که: آنچه را ديده ايد، موقع به زبان آوردن با چرب زباني طور ديگري جلوه دهيد يا به عبارت ديگر تحريف کنيد)
۱۳۴۵يَلْهَثزبان از كام بيرون مي آورد (کلمه لهث وقتي در سگ استعمال مي‏شود به معناي بيرون آوردن و حرکت دادن زبان از عطش است .خداوند متعال وضعيت بلعم باعورا را که اسم اعظم مي دانست و به واسطه آن مستجاب الدعوه بود ولي به دليل تمايلش به فرعون عاقبت به گمراهي و شقاوت رو آورد، به سگي تشبيه کرده که در همه حال زبانش از دهان بيرون آمده اين مثال از اين جهت است که بلعم باعورا نيز چه خداوند به او لطف و مرحمت کند و چه او را براند باز بر خلق و خوي ثابت خود که همان پستي و پليدي است باقي مي ماند همانگونه که زبان بيرون آوردن سگ نيز جزء عادات هميشگي اوست . جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي است)
۱۳۴۶يُلْهِهِمُکه آنان را سرگرم کند (از لهو ولهو به معناي هر عمل سرگرم کننده‏اي که انسان را از کاري مهم و حياتي و وظيفه‏اي واجب باز بدارد)
۱۳۴۷يَمِّدريا - رودخانه وسیع و عمیق
۱۳۴۸يُمَارُونَبا پا فشاري بحث و مجادله مي کنند(از مرية که معنايش به پستان ماده شتر جهت دوشيدن شير دست کشيدن است و جدال را از اين روممارات خوانده‏اند که شخص مجادله کننده با کلام خود مي‏خواهد همه حرفهاي طرف خود را از او بدوشد و رد کند . کلمه يمارون مضارع از مصدر ممارات است و ممارات به معناي پافشاري بر جدال است)
۱۳۴۹يَمُتْبميرد (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است)
۱۳۵۰يَمْتَرُونَشک مي ورزند
۱۳۵۱يُمَتِّعْکُمتا شما را برخوردار کند(جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي است)
۱۳۵۲يُمَتَّعُونَبرخوردار شده اند ("کَانُواْ يُمَتَّعُونَ " برخوردار مي شدند)
۱۳۵۳يَمْحُمحو مي کند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي است)
۱۳۵۴يُمَحِّصَکه پاک کند - که خالص گرداند (مصدر تمحيص که فعل يمحص از آن مشتق است به معناي خالص کردن چيزي است از آميختگي و ناخالصيهائي که از خارج داخل آن چيز شده)
۱۳۵۵يَمْحَقَتا پي در پي نقصان دهد(از کلمه محق به معني نقصان پي درپي به نحوي که منجر به محو شدن چيزي گردد)
۱۳۵۶يَمْحَقُپي در پي نقصان مي دهد(از کلمه محق به معني نقصان پي درپي به نحوي که منجر به محو شدن چيزي گردد)
۱۳۵۷يَمْحُواْمحو مي کند("يَمْحُواْ ٱللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ ٱلْکِتَابِ": الله هرچه را بخواهد محو می کند و ثابت و پا برجا می نماید(نابودی و محو هر چیز یا ایجاد و استحکام و پا برجا شدن آن در هر لحظه در تمام هستی به اراده پروردگار بستگی دارد نابودی و محو هر چیز یا ایجاد و استقرار و پا برجا شدنش در هر زمان و مکان به اراده پروردگار بستگی دارد به عنوان مثال حکومت فرعون که در اوج قدرت و ثبات بود را به یک لحظه محو و نابود ساخت و در همان لحظه موسی و قومش که خود را در یک قدمی نابودی می دیدند را وارث مُلک آنها نمود و این بر خلاف عقیده باطل برخی از جمله یهودیان است که پروردگار پس از خلقت جهان آن را به حال خود رها کرده و در امور آن تأثیری نمی گذارد مثل ساعتی که کوکش کرده اند و به کارش ادامه می دهد) و فقط اصل و اساس کتاب نزد اوست.
امام صادق علیه السلام در مورد این آیه مثالی زده اند به این مضمون که مثلاً پروردگار به بنی اسرائیل فرمود که داخل سرزمین مقدس شوید ولی پس از نافرمانی و بهانه جویی آنها این فرمانش را محو و بی اثر کرد و پس از چهل سال سرگردانی آن را برای فرزندانشان ثابت و مقرر فرمود و همچنین مثالی در مورد صله رحم که شخص که عمرش رو به اتمام است با صله رحم پروردگار مدتی را به عمرش اضافه می کند و یا بر عکس با قطع رحم از عمر مقرر کسی می کاهد)
۱۳۵۸يُمْدِدْکُمْتا شما را ياري کند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي است.عبارت "يَأْتُوکُم مِّن فَوْرِهِمْ هَـٰذَا يُمْدِدْکُمْ رَبُّکُم" يعني : دشمنان در همين لحظه، جوشان و خروشان بر شما بتازند، پروردگارتان شما را ياري مي دهد)
۱۳۵۹يُمِدَّکُمْکه شما را ياري دهد
۱۳۶۰يَمُدُّونَهُمْآنان را مي کشانند
۱۳۶۱يَمُدُّهُآن را مدد رساند - آن را کمک کند
۱۳۶۲يَمُدُّهُمْآنان را مهلت مي دهد (عبارت "يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ" يعني : و آنان را در سركشي و تجاوزشان مهلت مي دهد در حالی که سرگردان وحيران هستند)
۱۳۶۳يَمُرُّونَمي گذرند (مرور بر هر چيز به معناي رسيدن به آن و گذشتن از آن و رسيدن به موجود بعدي آن است، بنا بر اين مرور به آيات آسماني و زميني در عبارت "وَکَأَيِّن مِّن ءَايَةٍ فِي ٱلسَّمَاوَاتِ وَٱلْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا " به معناي مشاهده يکي پس از ديگري آنها است)
۱۳۶۴يَمْسَسْکَ بِـبه تو تماس دهد(از کلمه مس که در لغت به معناي تماس گرفتن دو چيز با يکديگر است.جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد. "وَإِن يَمْسَسْکَ ٱللَّهُ بِضُرٍّ فَلَا کَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ:(یونس۱۰۷): چون اگر الله به تو ضرر ناچیزی تماس دهد(ضرری ناچیز را به تو برساند آن هم رساندنی در حد یک تماس. ناچیز بودنش از نکره آوردن "ضُرٍّ" برداشت می شود. در واقع تحمل اندک انسان باعث می شود که ضرر و آسیبهای ناچیز نیز برای او بزرگ و عظیم باشد) در این صورت برای آن(ضرر) برطرف کننده ای جز او نیست(حتی با وجود کوچکی آن ضرر کسی جز پروردگار توانایی دفعش را ندارد)")
۱۳۶۵يَمْسَسْکُمْبه شما برسد (از کلمه مس که در لغت به معناي تماس گرفتن دو چيز با يکديگر است.جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد)
۱۳۶۶يُمْسِکُنگه مي دارد (از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است)
۱۳۶۷يَمَسَّکَکه به تو برسد (از کلمه مس که در لغت به معناي تماس گرفتن دو چيز با يکديگر است)
۱۳۶۸يُمْسِکْباز دارد - نگه دارد (جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد. از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است)
۱۳۶۹يُمَسَّکُونَچنگ ميزنند - تمسک مي کنند-بسیار محکم می گیرند (تمسک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است. عبارت "ٱلَّذِينَ يُمَسِّکُونَ بِـٱلْکِتَابِ : آنان که به کتاب چنگ می زنند" یعنی : آن را بسیار محکم می گیرند کنایه از اینکه به تمام آیات آن یقین دارند و کاملاً بر اساس آنها عمل می کنند)
۱۳۷۰يُمْسِکُهُاو را نگه دارد (از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است)
۱۳۷۱يَمَسَّنَّحتماً مي رسد (از کلمه مس که در لغت به معناي تماس گرفتن دو چيز با يکديگر است)
۱۳۷۲يَمَسَّنَّکُمحتماً به شما مي رسد (از کلمه مس که در لغت به معناي تماس گرفتن دو چيز با يکديگر است)
۱۳۷۳يَمَسُّهُمبه آنان مي رسد (از کلمه مس که در لغت به معناي تماس گرفتن دو چيز با يکديگر است. حرکت آخرش به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۱۳۷۴يَمْشُونَراه مي روند
۱۳۷۵يَمْشِيراه می رود - قدم بر می دارد - قدم می زند
۱۳۷۶يَمْکُثُمي ماند - درنگ مي کند(کلمه مکث به معناي سکونت در مکان است، به تدريج و مرور زمان)
۱۳۷۷يَمْکُرُنيرنگ مي کند - مکر مي کند (کلمه مکر به معناي آن است که با حيله شخصي را از هدفي که دارد منصرف کني که سه حالت دارد يکي به نحوی پسنديده مثل اينکه بخواهي با حيله او را به کاري نيک وا بداري و چنين مکري به پروردگار هم نسبت داده مي‏شود، همچنان که خودش فرمود "و الله خير الماکرين" دوم به نحو نکوهيده و آن اينکه بخواهي با حيله او را به کاري زشت وا بداري، که از پروردگار سر نمی زند يا به معناي اين است که شخص ديگري را غافلگير کرده و به او آسيبي برسانند، اين عمل از پروردگار تعالي وقتي صحيح است که به عنوان مجازات صورت بگيرد، انسان معصيتي کند که مستحق عذاب شود و پروردگار او را از آنجايي که انتظارش را ندارد، معذب نمايد و يا سرنوشتي براي او تنظيم کند که او خودش با پاي خود و غافل از سرنوشت خود بسوي عذاب برود اما چنین مکری بدون اينکه بنده معصيتي کرده باشد تا مستحق آن گردد، از پروردگار متعال صادر نمی شود)
۱۳۷۸يَمْکُرُواْکه نيرنگ کنند - که مکر کنند (کلمه مکر به معناي آن است که با حيله شخصي را از هدفي که دارد منصرف کني که سه حالت دارد يکي به نحوی پسنديده مثل اينکه بخواهي با حيله او را به کاري نيک وا بداري و چنين مکري به پروردگار هم نسبت داده مي‏شود، همچنان که خودش فرمود "و الله خير الماکرين" دوم به نحو نکوهيده و آن اينکه بخواهي با حيله او را به کاري زشت وا بداري، که از پروردگار سر نمی زند يا به معناي اين است که شخص ديگري را غافلگير کرده و به او آسيبي برسانند، اين عمل از پروردگار تعالي وقتي صحيح است که به عنوان مجازات صورت بگيرد، انسان معصيتي کند که مستحق عذاب شود و پروردگار او را از آنجايي که انتظارش را ندارد، معذب نمايد و يا سرنوشتي براي او تنظيم کند که او خودش با پاي خود و غافل از سرنوشت خود بسوي عذاب برود اما چنین مکری بدون اينکه بنده معصيتي کرده باشد تا مستحق آن گردد، از پروردگار متعال صادر نمی شود)
۱۳۷۹يَمْکُرُونَنيرنگ مي کنند - مکر مي کنند (کلمه مکر به معناي آن است که با حيله شخصي را از هدفي که دارد منصرف کني که سه حالت دارد يکي به نحوی پسنديده مثل اينکه بخواهي با حيله او را به کاري نيک وا بداري و چنين مکري به پروردگار هم نسبت داده مي‏شود، همچنان که خودش فرمود "و الله خير الماکرين" دوم به نحو نکوهيده و آن اينکه بخواهي با حيله او را به کاري زشت وا بداري، که از پروردگار سر نمی زند يا به معناي اين است که شخص ديگري را غافلگير کرده و به او آسيبي برسانند، اين عمل از پروردگار تعالي وقتي صحيح است که به عنوان مجازات صورت بگيرد، انسان معصيتي کند که مستحق عذاب شود و پروردگار او را از آنجايي که انتظارش را ندارد، معذب نمايد و يا سرنوشتي براي او تنظيم کند که او خودش با پاي خود و غافل از سرنوشت خود بسوي عذاب برود اما چنین مکری بدون اينکه بنده معصيتي کرده باشد تا مستحق آن گردد، از پروردگار متعال صادر نمی شود)
۱۳۸۰يُمَکِّنَنَّقطعاً استوار مي سازد - قطعاً استقرار مي دهد و امکانات مورد نیازش را تأمین می کند(کلمه مکان به معناي قرارگاه هر چيز است از زمين و معناي امکان و تمکين،قرار دادن در محل است . و بسیار پیش می آید که کلمه مکان و مکانت به استقرارگاه امور معنوي اطلاق مي‏شود، مثل اينکه مي‏گوئيم فلاني مکانتي در علم دارد و يا مکانتي در نزد مردم دارد . و وقتي گفته مي‏شود من فلاني را از فلان چيز امکان دادم و او تمکن يافت معنايش اين است که او را قدرت دادم و او قادر بر آن شد، ولي اين تعبير از باب کنايه است . و شايد مراد از اينکه فرمود : ما يوسف را در زمين تمکين داديم اين باشد که ما او را طوري در زمين جاي داديم که بتواند در زمين از مزاياي حيات، با وسعت هر چه بيشتر تمتع ببرد، بر خلاف آنچه برادرانش مي‏خواستند که او از ماندن در روي زمين محروم باشد)
۱۳۸۱يُمِلَّکه املا کند (بگويد تا بنويسند)
۱۳۸۲يَمْلِکُمالک است - اختيار و قدرت دارد (عبارت "فَمَن يَمْلِکُ لَکُم مِّنَ ٱللَّهِ شَيْئاً إِنْ أَرَادَ بِکُمْ ضَرّاً أَوْ أَرَادَ بِکُمْ نَفْعاً" يعني : اگر خدا بخواهد گرفتارتان کند و يا سودي برايتان بخواهد کيست که چنين اختيار و قدرتي را دارا باشد که جلو آن را بگيرد.ملک يعني استقلال داشتن در کار و امور مربوط به خود عبارت "فَمَن يَمْلِکُ مِنَ ٱللَّهِ شَيْئاً: پس چه کسی مالک چیزی است از الله" یعنی : "چه کسی می تواند صاحب چیزی باشد در حالیکه پروردگار متعال صاحب همه چیز است")
۱۳۸۳يَمُنُّمنّت مي نهد (از کلمه منّ به معني نعمت دادن زياد و با ارزش است و منّت به معناي آن است که نعمتي که به کسي داده ‏اي را با زبان خود، بر او سنگين سازي يا به عبارت ديگر کاري را که براي او کرده اي بزرگ بشماري. از آنجا که منشأ اصلی نعمتها از پروردگار است و نعمتهايي که پروردگار متعال به ما داده همه بزرگ و با ارزشند منت نهادن پروردگار تعالي پسنديده است اما اگر گوينده اي غير از او بگويد: "بر شما منت نهادم"، پسنديده نيست چون ديگران مالک چيزي نيستند و مالک همه چيز پروردگار است)
۱۳۸۴يَمْنَعُونَمنع مي کنند - جلوگیری می کنند("وَيَمْنَعُونَ ٱلْمَاعُونَ(ماعون۷): و از وسایل ضروری زندگی، جلوگیری می نمایند(با تظاهر به دینداری، صاحب حکومت و ریاست شده، بر اموال عمومی جامعه تسلط پیدا می کنند و مانع توزیع عادلانه آن ثروتها بین مردم می شوند. امام صادق علیه السلام در مورد کسانی که با وجود رفتن به مسجد و نماز و قرآن خواندن بسیار، اهل جهنّم شده اند، می فرمایند: "نگهبان جهنّم به آنها می گوید: "ای بدبختها مگر شما چه حالی داشته اید؟" می گویند: "ما عملمان برای غیر پروردگار بود(ریاکار بودیم) پس به ما گفته شد بروید و پاداشتان را از همان کسی بگیرید که برایش کار می کردید""
خواسته با نمازش، دهد فريبِ مردم***با ظاهرِ عابدش، خورَد نصيب مردم)")
۱۳۸۵يَمُنُّونَمنّت مي نهند (از کلمه منّ به معني نعمت دادن زياد و با ارزش است و منّت به معناي آن است که نعمتي که به کسي داده ‏اي را با زبان خود، بر او سنگين سازي يا به عبارت ديگر کاري را که براي او کرده اي بزرگ بشماري. از آنجا که منشأ اصلی نعمتها از پروردگار است و نعمتهايي که پروردگار متعال به ما داده همه بزرگ و با ارزشند منت نهادن پروردگار تعالي پسنديده است اما اگر گوينده اي غير از او بگويد: "بر شما منت نهادم"، پسنديده نيست چون ديگران مالک چيزي نيستند و مالک همه چيز پروردگار است)
۱۳۸۶يُمْنَيٰدر رحم ريخته مي شود(امناء مني به معناي ريختن آن در رحم است)
۱۳۸۷يُمَنِّيهِمْآرزومندشان مي کند
۱۳۸۸يَمُوتُمي ميرد
۱۳۸۹يَمُوتُواْتا بميرند
۱۳۹۰يَمُوتُونَمي ميرند
۱۳۹۱يَمُوجُموج مي زند("وَتَرَکْنَا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَنُفِخَ فِي ٱلصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعًا: و در آن روز برخی از آنان را وا می گذاریم(برخی از مردم از آشوب و اضطراب ناشی از یورش قوم يأجوج و مأجوج در آستانه قیامت ایمنند) در حالی که در بعضی موج می زند("موج" اضطراب و تلاطم دریاست و موج زدن جمعیت مردم تشبیهی از همان موج دریا است یعنی ازدحام و شلوغی جمعیت به حدی است که گروهی گروه دیگر را هل داده، عقب رانده و سپس روی هم می ریزند پس پیشگویی قرآن کریم در مورد کیفیت یورش قوم يأجوج و مأجوج به تعدادی از مردم چنین است که مردم سراسیمه و مضطرب از آنها می گریزند به حدی که دسته دسته روی هم می ریزند) در همان حین در صور دمیده می شود(صُور: بوق - شاخی تو خالی که با دمیدن در آن صدایی بلند و پر طنین ایجاد می گردد که از آن صدا برای اعلان همگانی یک خبر استفاده می کردند. "نفخ صور": دميدن در صور(بوق)، بنا به آیات قرآن کریم وقتی پروردگار تعالی اراده نماید تا قیامت برپا شود نوعی ارتعاش، فرکانس یا صدا در دو نوبت در کل جهان منتشر می گردد
شگفت انگیز اینکه مدلی که هم اکنون دانشمندان برای شکل کلی جهان پس از انفجار بزرگ(Big Bang) ترسیم می کنند، Horn-Shaped Universe نامیده می شود یعنی جهان بوق یا شاخی شکل پس دمیدن در بوق یعنی انتشار آن صدا و فرکانس در تمامی جهان. در نوبت اول "نفخ صور" با همین صدا، همه موجودات می میرند به قسمی که جز پروردگار حیّ و قیوم کسی زنده نمی ماند. سپس دوباره در صور دمیده می شود و این بار علاوه بر کسانی که به تازگی مرده اند، آنان که در گذشته مرده اند نیز دوباره زنده شده و محشور می شوند یعنی فرشتگان همه آنها را در محلی برای حسابرسی جمع می کنند) پس بی درنگ آنان را جمع می کنیم جمع کردنی نگفتنی(با آغاز قیامت و مردن تمام انسانها بر روی کره زمین در واقع به یکباره ارواح تمام نسل بشر در عالم دیگر جمع می شوند از این رو آن را جمع کردنی شگفت و وصف ناشدنی خطاب نموده است. چنانچه صیغه ماضی برای نشان دادن حتمی بودن اتفاقی در آینده استفاده شود به صورت مضارع ترجمه می گردد)")
۱۳۹۲يَمْهَدُونَآماده مي کنند - ذخيره مي کنند (کلمه يمهدون از مهد است، که به معناي گستردن بستر و استفاده از آن است)
۱۳۹۳يُمِيتُمي ميراند
۱۳۹۴يُمِيتُکُمْشما را مي ميراند
۱۳۹۵يُمِيتُنِيمرا مي ميراند
۱۳۹۶يَمِيزَتا جدا کند
۱۳۹۷يَمِيلُونَهجوم برند - بتازند
۱۳۹۸يَمِينِدست راست - سمت راست - خيرو سعادت - قهر و غلبه و نيرومندي - دين (جمله "قالوا انکم کنتم تاتوننا عن اليمين" کنايه از اين است که شما خود را خيرخواه ما معرفي مي‏کرديد و استعمال کلمه يمين در اين معنا شايع است بعضي از مفسرين گفته ‏اند : مراد از کلمه يمين دين است . و اين گفتار به وجه قبلي نزديک است . بعضي ديگر گفته ‏اند : مراد از يمين قهر و غلبه و نيرومندي است همچنان که در آيه فراغ عليهم ضربا باليمين، به همين معنا است، چون زدن با دست راست قوي‏تر است. اگر به معنی سمت راست باشد جمع ندارد)
۱۳۹۹يَمِينِکَدست راست تو
۱۴۰۰يَمِينِهِدست راست او - دست قدرت او ("مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ": در قبضه قدرت اوست)
۱۴۰۱يَنْئَوْنَدور مي شوند
۱۴۰۲يَنَابِيعَچشمه ها (کلمه ينابيع جمع ينبوع است و آن جايي است که آب از آن مي‏جوشد)
۱۴۰۳يُنَادِندا مي دهد- با صدای بلند، صدا مي زد - فرا مي خواند(ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۱۴۰۴يُنَادَوْنَندا داده مي شوند- با صدای بلند، صدا زده مي شوند - فرا خوانده مي شوند (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۱۴۰۵يُنَادُونَکَبا صدای بلند، تو را صدا مي زنند - تو را ندا مي دهند (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۱۴۰۶يُنَادُونَهُمْبا صدای بلند، آنان را صدا مي زنند - آنان را ندا مي دهند (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۱۴۰۷يُنَادِيندا مي دهد- با صدای بلند، صدا مي زد - فرا مي خواند (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۱۴۰۸يُنَادِيهِمْبا صدای بلند، آنان را صدا مي زند - آنان را ندا مي دهد (ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است)
۱۴۰۹يَنَالُهُبه او می رسد
۱۴۱۰يَنَالُهُمْبه آنان می رسد
۱۴۱۱يُنَبِّئُکُمشما را آگاه مي کند - شما را با خبر مي سازد
۱۴۱۲يُنَبِّئُهُمآنان را آگاه مي کند - آنان را با خبر مي سازد
۱۴۱۳يُنَبِّئُهُمُآنان را آگاه مي کند - آنان را با خبر مي سازد ( حرکت آخرش به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد است)
۱۴۱۴يُنَبَّأُآگاه مي شود - باخبر مي شود
۱۴۱۵يُنبِتُمي روياند - کِشت مي کند (زرع و نجم عبارت است از آنچه از زمين مي‏رويد و مانند درخت ساقه ندارد و کلمه شجر عبارت است از آنچه که ساقه و شاخه دارد و کلمه نبات هر دو قسم روييدني را شامل مي‏شود)
۱۴۱۶يُنبَذَنَّحتماَ پرت مي شود - حتماً انداخته مي شود (نبذ به معناي پرت کردن و دور انداختن چيزي است)
۱۴۱۷يَنبُوعاًچشمه( جايي که آب از آن مي‏جوشد)
۱۴۱۸يَنتَصِرُونَانتقام مي گيرند - از يکديگر ياري مي طلبند - يکديگر را ياري مي کنند(کلمه انتصار و کلمه استنصار هر دو به معناي طلب ياري، يا يکديگر را ياري کردن است و از آنجايي که اغلب شخص مظلومي که به دليل ضعفش در مقابل ظالم، به وي ظلم شده است با ياري گرفتن از ديگران ضعفش را به قدرت بدل مي کند تا انتقامش را از ظالم بگيرد، به معناي انتقام گرفتن نيز مي آيد بر اين اساس معناي آيه "وَٱلَّذِينَ إِذَا أَصَابَهُمُ ٱلْبَغْيُ هُمْ يَنتَصِرُونَ " مي‏شود : "مؤمنين کساني‏اند که چون به آنها ظلمي رسد از ديگران طلب ياري مي‏کنند. " و يا : "مؤمنين کساني‏اند که چون به آنها ظلمي رسد، يکديگر را ياري مي کنند."ويا "مؤمنين کساني‏اند که چون به آنها ظلمي رسد، انتقام مي گيرند"وجه مشترک سه معني اين است که در مقابل ظلم مقاومت مي‏کنند و با آن مقابله مي کنند)
۱۴۱۹يَنتَظِرُانتظار مي برد - منتظر است
۱۴۲۰يَنتَظِرُونَانتظار مي برند - منتظرند - انتظار می کشند
۱۴۲۱يَنتَقِمُانتقام مي گيرد
۱۴۲۲يَنتَهُواْدست بردارند - بس كنند - باز ايستند
۱۴۲۳يَنتَهُونَدست برمي دارند - بس مي كنند - باز مي ايستند
۱۴۲۴يُنَجِّينجات مي دهد
۱۴۲۵يُنَجِّيکُمشما را نجات مي دهد
۱۴۲۶يُنجِيهِاو را نجات دهد
۱۴۲۷يَنْحِتُونَماهرانه و هنرمندانه مي تراشند ("کَانُواْ يَنْحِتُونَ " : ماهرانه و هنرمندانه مي تراشيدند)
۱۴۲۸يُنذِرَکه بيم دهد - که بترساند
۱۴۲۹يُنذِرَکُمْکه شما را بيم دهد - که شما را بترساند
۱۴۳۰يُنذِرُواْکه بيم دهند - که بترسانند
۱۴۳۱يُنذَرُواْکه بيم داده شوند - که ترسانده شوند
۱۴۳۲يُنذَرُونَبيم داده مي شوند - ترسانده مي شوند
۱۴۳۳يُنذِرُونَکُمْشما را بيم مي دهند - شما را مي ترسانند
۱۴۳۴يَنْزِعُمي کـَنـَد - بيرون مي کشد(ازکلمه نزع به معناي کندن چيزي از جائي است که در آن استقرار يافته)
۱۴۳۵يَنْزَغُدشمني مي افکند - آشوب به پا مي کند - تحريک مي کند (از کلمه نزغ به معناي نخس است، يعني سيخ و يا تازيانه زدن به پهلوي حيوان و يا به عقب آن تا تحريک شود و تندتر برود)
۱۴۳۶يَنْزَغَنَّکَدر تو آشوب به پا کند - تو را تحريک کند (از کلمه نزغ به معناي نخس است، يعني سيخ و يا تازيانه زدن به پهلوي حيوان و يا به عقب آن تا تحريک شود و تندتر برود)
۱۴۳۷يُنْزَفُونَمست و بي هوش ميشوند (عبارت "وَلَا هُمْ عَنْهَا يُنزَفُونَ " يعني : نه آنان مست و بي هوش مي شوند)
۱۴۳۸يُنَزَّلُبسيارنازل مي شود- کاملاً نازل مي شود - به تدريج نازل مي شود(از معاني باب تفعيل تکثير،مبالغه و تدريج است. انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۱۴۳۹يُنَزَّلَکه بسيارنازل شود- که کاملاً نازل شود - که به تدريج نازل شود (از معاني باب تفعيل تکثير،مبالغه و تدريج استانزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۱۴۴۰يُنَزِّلَکه بسيارنازل کند- که کاملاً نازل کند - که به تدريج نازل کند (از معاني باب تفعيل تکثير،مبالغه و تدريج استانزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۱۴۴۱يُنَزِّلُبسيارنازل مي کند- کاملاً نازل مي کند - به تدريج نازل مي کند(از معاني باب تفعيل تکثير،مبالغه و تدريج استانزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۱۴۴۲يَنْزِلُنازل مي شود - پايين مي آيد
۱۴۴۳يَنسَخُازبين مي برد - مي زدايد و محو ميکند ( کلمه نسخ به معناي از بين بردن چيزي است به وسيله چيزي که دنبال آن قرار دارد، مانند از بين رفتن سايه به وسيله آفتاب و از بين رفتن آفتاب به وسيله سايه‏اي که دنبالش مي‏آيد و از بين رفتن جواني به وسيله پيري، که به دنبالش مي‏آيد و نسخ کتاب عبارت از آن است که صورت آن کتاب را به کتابي ديگر منتقل سازي، به طوري که مستلزم از بين رفتن صورت اول نباشد، بلکه صورتي مثل آن در ماده‏اي ديگر پديد آري، مانند نقش کردن خطوط يک مهر در موم‏هاي متعدد)
۱۴۴۴يَنسِفُهَاآن را مي پراکند (وقتي گفته مي‏شود : فلاني گندم را نسف کرد، معنايش اين است که آن را با منسف بالا انداخت تا پوستهايش بپرد)
۱۴۴۵يَنسِلُونَبه سرعت بيرون مي جهند (کلمه ينسلون از نسول به معناي بيرون جستن با سرعت است و از اين رو جستن گرگ را نسلان گويند)
۱۴۴۶يُنسِيَنَّکَتو را به فراموشي اندازد
۱۴۴۷يُنْشِئُپديد مي آورد (نشا و نشاة به معناي احداث و تربيت چيزي است)
۱۴۴۸يُنَشَّأُپرورش مي يابد (نشا و نشاة به معناي احداث و تربيت چيزي است)
۱۴۴۹يَنشُرُمي گستراند - گسترش مي دهد
۱۴۵۰يَنشُرْتا بگستراند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۱۴۵۱يُنشِرُونَمرده زنده مي کنند (کلمه انشار به معناي زنده کردن مردگان است)
۱۴۵۲يَنصُرُياري مي کند
۱۴۵۳يَنصُرَکَکه ياريت کند
۱۴۵۴يَنصُرْکُمُشما را ياري کند (جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد و حرکت آخرش به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۱۴۵۵يَنصُرُکُمشما را ياري مي کند
۱۴۵۶يَنصُرْکُمْشما را ياري کند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۱۴۵۷يَنصُرَنَّقطعاً ياري مي کند
۱۴۵۸يَنصُرُنَاما را ياري مي کند
۱۴۵۹يَنصُرَنَّهُقطعاً او را ياري مي دهد
۱۴۶۰يَنصُرُنِيمن را ياري مي کند
۱۴۶۱يُنصَرُونَياري شوند
۱۴۶۲يَنْصُرُونَياري مي کنند
۱۴۶۳يَنصُرُونَکُمْشما را ياري مي کنند
۱۴۶۴يَنصُرُونَهُاو را ياري مي کنند
۱۴۶۵يَنصُرُونَهُمآنان را ياري مي کنند
۱۴۶۶يَنصُرُهُاو را ياري مي کند
۱۴۶۷يَنطِقُسخن مي گويد (کلمه منطق و نيز کلمه نطق هر دو به معناي صوت يا صوت‏هاي متعارفي است که از حروفي تشکيل يافته و طبق قرارداد واضع لغت، بر معني‏هايي که منظور نظر ناطق است دلالت مي‏کند و در اصطلاح، اين صوتها را کلام مي‏گويند)
۱۴۶۸يَنطِقُونَسخن مي گويند ("کَانُواْ يَنطِقُونَ " : سخن مي گفتند .کلمه منطق و نيز کلمه نطق هر دو به معناي صوت يا صوت‏هاي متعارفي است که از حروفي تشکيل يافته و طبق قرارداد واضع لغت، بر معني‏هايي که منظور نظر ناطق است دلالت مي‏کند و در اصطلاح، اين صوتها را کلام مي‏گويند)
۱۴۶۹يَنظُرَکه ببیند
۱۴۷۰يَنظُرُنگاه مي کند - مي بيند
۱۴۷۱يَنظُرُواْتا ببينند (جزمش به دليل شرط واقع شدن براي جمله بعدي است)
۱۴۷۲يَنظُرُونَنظر مي کنند - نگاه مي کنند - انتظار دارند (در عبارت"فَهَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ ٱلْأَوَّلِينَ ")
۱۴۷۳يَنْعِقُغر و لند می کند - اعتراض می کند - غارغار می کند - جیغ می کشد و های و هوی می کند(."وَمَثَلُ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ کَمَثَلِ ٱلَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لَا يَسْمَعُ إِلَّا دُعَاءً وَنِدَاءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ: و مثال کساني که كافر شدند مانند كسي است كه جیغ می کشد و های و هوی می کند به دلیل آنکه جز خواندن و صدا زدنی نمی شنود(وقتی پیامبر یا هر فرد خیر خواهی با کافران صحبت می کند به دلیل آلودگی ضمیرشان که از عادت به ارتکاب گناه حاصل شده، سخن او را نمی فهمند انگار گوششان فقط صدایی را می شنود بدون هیچ درکی از معنی آن از این رو سر و صدا و جیغ و داد به راه می اندازند و مانع ادامه سخنش می گردند
مثل وقتی می خواهند کلاغی را که در جایی گیر کرده نجات دهند و هر چه به او می گویند که آرام باش تا نجاتت دهیم، نمی فهمد و به همین جهت دست از غارغار کردن و تقلا بر نمی دارد. به هر صدایی شبیه های و هوی، جیغ، صدای قورباغه، غارغار کلاغ یا قدقد مرغ یا صداهایی شبیه آن مثل صدای اردک و مرغ ماهیخوار، شیهه اسب و صداهای کوتاه مدت، بلند و ناگهانی و غالباً نا مفهومی که به هنگام اعتراض و غر و لند کردن از کسی شنیده می شود، نعیق می گویند و فعل ینعق یعنی صداهایی از این قبیل را در آورد). کر و لال و کور، پس آنان عقلشان را به کار نمي اندازند(صدای هدایت کننده را می شنوند ولی مفهومی از آن درک نمی کنند)")
۱۴۷۴يَنْعِهِرسيدن و کامل شدنش (منظور از ينع ميوه، رسيدن و پخته شدن آن است)
۱۴۷۵يُنفَخُدميده مي شود (نفخ به معناي دميدن هوا در داخل جسمي است بوسيله دهان يا وسيله‏اي ديگر البته اين معناي لغوي نفخ است ولي آن را بطور کنايه در تاثير گذاشتن در چيزي و يا القاء امر غير محسوسي در آن چيز استعمال مي‏کنند. صُور: بوق - شاخی تو خالی که با دمیدن در آن صدایی بلند و پر طنین ایجاد می گردد که از آن صدا برای اعلان همگانی یک خبر استفاده می کردند. "نفخ صور": دميدن در صور(بوق)، بنا به آیات قرآن کریم وقتی پروردگار تعالی اراده نماید تا قیامت برپا شود نوعی ارتعاش، فرکانس یا صدا در دو نوبت در کل جهان منتشر می گردد شگفت انگیز اینکه مدلی که هم اکنون دانشمندان برای شکل کلی جهان پس از انفجار بزرگ(Big Bang) ترسیم می کنند، Horn-Shaped Universe نامیده می شود یعنی جهان بوق یا شاخی شکل پس دمیدن در بوق یعنی انتشار آن صدا و فرکانس در تمامی جهان. در نوبت اول "نفخ صور" با همین صدا، همه موجودات می میرند به قسمی که جز پروردگار حیّ و قیوم کسی زنده نمی ماند. سپس دوباره در صور دمیده می شود و این بار علاوه بر کسانی که به تازگی مرده اند، آنان که در گذشته مرده اند نیز دوباره زنده شده و محشور می شوند یعنی فرشتگان همه آنها را در محلی برای حسابرسی جمع می کنند)
۱۴۷۶يَنفَدُفاني مي شود - به اتمام مي رسد - تمام مي شود - پايان مي يابد
۱۴۷۷يَنفِرُواْکه خارج شوند - که کوچ کنند-که با شتاب بيرون روند( از " نفر" به معناي کوچ کردن با شتاب (شبيه گريختن)به سوي هدفي است که مورد نظر باشد و اصل اين کلمه به معناي فزع (ترس و هراس)بوده)
۱۴۷۸يَنفَضُّواْکه متفرق شوند
۱۴۷۹يَنفَعُسود دارد - نفع مي رساند (عبارت "يَنفَعُ ٱلنَّاسَ" يعني : براي مردم سود دارد)
۱۴۸۰يَنفَعَنَاکه براي ما سودمند باشد - که به ما نفع برساند
۱۴۸۱يَنفَعُونَکُمْبه شما سود مي رسانند - به شما نفع مي رسانند
۱۴۸۲يَنفَعُهُمْبه آنان سود برساند - به آنان نفع برساند(عبارت "لَمْ يَکُ يَنفَعُهُمْ " اين چنين نبوده ونيست که به آنان سود برساند)
۱۴۸۳يُنفِقُانفاق مي کند(کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است)
۱۴۸۴يُنفِقُواْکه انفاق کنند (کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است)
۱۴۸۵يُنفِقُونَانفاق مي کنند- خرج می کنند(کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است)
۱۴۸۶يُنفَوْاْ مِنَ ٱلْأَرْضِکه تبعيد شوند - که نفي بلد گردند
۱۴۸۷يَنقَضَّکه سقوط کند - که فرو ريزد
۱۴۸۸يَنقُضُونَمي شکنند - نقض مي کنند
۱۴۸۹يَنقَلِبْبر مي گردد ( جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود است)
۱۴۹۰يَنقَلِبُبرمي گردد
۱۴۹۱يَنقَلِبُواْکه برگردند
۱۴۹۲يَنقَلِبُونَباز مي گردند
۱۴۹۳يَنکُثُنقض عهد مي کند - خُلف وعده مي کند- مي شکند(کلمه نکث به معناي نقض است و نقض که مقابلش واژه ابرام است، به معناي افساد چيزي است که محکم شده از قبيل طناب يا فتيله و امثال آن و هر چيزي که بعد از تابيده شدن و يا رشته شدن نقض گردد، آن را انکاث مي‏گويند، چه طناب باشد و چه رشته)
۱۴۹۴يَنکُثُونَنقض عهد مي کنند - خُلف وعده مي کنند- مي شکنند(کلمه نکث به معناي نقض است و نقض که مقابلش واژه ابرام است، به معناي افساد چيزي است که محکم شده از قبيل طناب يا فتيله و امثال آن و هر چيزي که بعد از تابيده شدن و يا رشته شدن نقض گردد، آن را انکاث مي‏گويند، چه طناب باشد و چه رشته)
۱۴۹۵يَنکِحَکه ازدواج کند
۱۴۹۶يَنکِحْنَکه آن زنان ازدواج کنند
۱۴۹۷يُنکِرُانکار مي کند(عبارت "وَٱلَّذِينَ ءَاتَيْنَاهُمُ ٱلْکِتَابَ يَفْرَحُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْکَ وَمِنَ ٱلْأَحْزَابِ مَن يُنکِرُ بَعْضَهُ" يعني : و کساني که به آنان کتاب داديم(يهوديان و مسيحيان) به واسظه آنچه به سوی تو نازل شده شادمانند (یهودیان و مسیحیان راستین از نزول قرآن شادند چون منتظرش بودند) و از گروهها کسی است که بعضی از آن را انکار می کند(ولی برخی تعدادی از آیات قرآن کریم را نادرست می دانند). کلمه نکر هم به معناي زيرکي، از آن جهت که فرد زیرک نیز کاری را به طریقی نا معمول و ناشناخته ابداع می کند و هم به معناي امري دشوار است، که اذهان آن را نمي‏شناسد لذا به عمل زشت نيز چون نامأنوس با جامعه ي انساني است منکر مي گويند)
۱۴۹۸يُنکِرُونَهَاآن را انکار مي کنند(کلمه نکر هم به معناي زيرکي، از آن جهت که فرد زیرک نیز کاری را به طریقی نامعمول و ناشناخته ابداع می کند و هم به معناي امري دشوار است، که اذهان آن را نمي‏شناسد لذا به عمل زشت نيز چون نامأنوس با جامعه ي انساني است منکر مي گويند)
۱۴۹۹يَنْهَوْنَنهي مي کنند - باز مي دارند(در عباراتی نظیر "وَلْتَکُن مِّنکُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى ٱلْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِـٱلْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ ٱلْمُنکَرِ: و بايد از شما گروهي باشند که به سوي همه ي خير و خوبيها دعوت نمايند و به کارهاي معروف (شناخته شده و مردم پسند) امر کنند و از کارهاي زشت بازدارند"، از آنجایی که در قرآن کریم به دفعات از اجبار نمودن مردم به دینداری نهی نموده است(مانند "لَا إِکْرَاهَ فِي ٱلدِّينِ: در دين، هيچ اکراه و اجباري نيست") این امر ونهی در مورد کارهایی است که به حقوق انسانها نسبت به یکدیگر مرتبط است نه رفتاری که هر انسانی با پروردگار خود دارد، مثلاً کسی که به مردم ظلم می کند را باید امر نمود که با عرف جامعه یا همان معروف سازگار شود البته در مرحله اول باید با ملایمت و سخن ليّن و نرم و در مراحل انتهایی به سراغ اجبار و امر و نهی رفت و مسلماً امر و نهی و اجبار کردن مردم به انجام امور دینی که رابطه بین آنها و پروردگارشان می باشد، مخالفت صریح با کلام پروردگار است و اتفاقاً کسی که مردم را در این مورد مجبور می سازد را باید مجبور و امر ونهی نمود تا دست از عمل ناشایستش که باعث تنفر مردم از دین می شود، بردارد)
۱۵۰۰يَنْهَیٰنهي مي کند - باز مي دارد
۱۵۰۱يُنِيبُپي در پي بازمي گردد - پي در پي رجوع مي کند( کلمه انابه به معناي رجوع است . و انابه به سوي خدا به معناي بازگشت به سوي اوست به توبه و اخلاص عمل و اين کلمه از ماده نوب است که به معناي برگشتن پي در پي است)
۱۵۰۲يُوَادُّونَمودّت دارند - دوست دارند به نحوي که اين دوست داشتن در عمل نيز ظاهر مي گردد (مودّت يعني محبتي که اثرش در مقام عمل ظاهرشود)
۱۵۰۳يُوَارِيبپوشاند (کلمه موارات که فعل مضارع يواري از آن گرفته شده به معناي پوشاندن است و اصلش از کلمه وراء به معناي پشت هر چيز است)
۱۵۰۴يُوَاطِئُواْکه هماهنگ و مطابق سازند - که همگام سازند (از کلمه وطئ به معناي قدم نهادن.رسم عرب در جاهليت چنين بود که وقتي دلشان مي‏خواست در يکي از چهار ماه حرام که جنگ در آنها حرام بوده جنگ کنند موقتا حرمت آن ماه را برداشته به ماهي ديگر مي‏دادند تا از طرفي مقصودشان فراهم گردد و از طرفي تعداد ماههاي حرام نيز مطابق و هماهنگ با آنچه خداوند حرام کرده باشد و آن ماهي را که حرمتش را برداشته بودند نسي‏ء مي‏ناميدند .عرب معتقد به حرمت اين چهار ماه بوده و با اينکه مشرک بودند از ملت و شريعت ابراهيم اين سنت را به ارث برده بودند، ليکن چون کار دائمي آنان قتل و غارت بوده و بسياري از اوقات نمي‏توانستند سه ماه پشت سر هم دست از جنگ بکشند، لذا بر آن شدند که در مواقع ضرورت، حرمت يکي از آن ماهها را به ماه ديگري بدهند و آزادانه به قتل و غارت بپردازند و معمولا حرمت محرم را به صفر مي‏دادند و در محرم به قتل و غارت پرداخته در صفر آن را ترک مي‏کردند و گاهي اين معاوضه را تا چند سال ادامه داده، آنگاه دوباره محرم را حرام مي‏کردند و اين کار يعني تغيير حرمت محرم به صفر را جز در ذي الحجة انجام نمي‏دادند آن هم بوسیله اعلام توسط شخص خاصی که متصدی این کار بود و البته این کار با تطمیع اوتوسط ذی نفعان این تغییر، صورت می گرفت)
۱۵۰۵يُوبِقْهُنَّآنها را نابود مي کند (کلمه يوبقهن مضارع باب افعال از مصدر ايباق است و ايباق به معناي اهلاک و نابود کردن است و ضمير مؤنث در آخر اين کلمه به کلمه "جوار" در دو آيه قبل بر مي‏گردد. جزمش به دليل شرط شدن براي قبل از خود مي باشد)
۱۵۰۶يُوَجِّههُّاو را روانه مي کند(عبارت "أَيْنَمَا يُوَجِّههُّ لَا يَأْتِ بِخَيْرٍ " يعني : او را هر كجا روانه مي كند، منفعت و سودي نمي آورد. به عبارت ديگر او را پي هر کاري مي فرستند دست خالي بر مي گردد)
۱۵۰۷يُوحُونَالقاء مي کنند - وحي مي کنند (وحي در اصل به معناي اشاره سريع است البته اشاره اي به صورت رمز به همين جهت ازاين کلمه در مورد القاي معنا به شخصی به نحوی پوشيده از دیگران استفاده مي شود، کلمه وحي در موارد القاي معنا در فهم حيوان از طريق غريزه " و اوحي ربک الي النحل" و ورود معنا در نفس انسان از طريق رؤيا "و اوحينا الي ام موسي "و همچنين از طريق وسوسه"الا ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم" و يا اشاره "فاوحي اليهم ان سبحوا بکرة و عشيا"،درقرآن کريم استفاده شده است. ولي بيشترين استفاده از اين کلمه در تکلم با انبياء و رسل است "ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا")
۱۵۰۸يُوحِيوحي مي کند (وحي در اصل به معناي اشاره سريع است البته اشاره اي به صورت رمز به همين جهت ازاين کلمه در مورد القاي معنا به شخصی به نحوی پوشيده از دیگران استفاده مي شود، کلمه وحي در موارد القاي معنا در فهم حيوان از طريق غريزه " و اوحي ربک الي النحل" و ورود معنا در نفس انسان از طريق رؤيا "و اوحينا الي ام موسي "و همچنين از طريق وسوسه"الا ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم" و يا اشاره "فاوحي اليهم ان سبحوا بکرة و عشيا"،درقرآن کريم استفاده شده است.ولي بيشترين استفاده از اين کلمه در تکلم با انبياء و رسل است "ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا")
۱۵۰۹يُوحِيَکه وحي کند (وحي در اصل به معناي اشاره سريع است البته اشاره اي به صورت رمز به همين جهت ازاين كلمه در مورد القاي معنا به شخصی به نحوی پوشيده از دیگران استفاده مي شود، كلمه وحي در موارد القاي معنا در فهم حيوان از طريق غريزه " و اوحي ربک الي النحل" و ورود معنا در نفس انسان از طريق رؤيا "و اوحينا الي ام موسي "و همچنين از طريق وسوسه"الا ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم" و يا اشاره "فاوحي اليهم ان سبحوا بکرة و عشيا"،درقرآن كريم استفاده شده است.ولي بيشترين استفاده از اين كلمه در سخن گفتن پروردگار یا فرشتگان با انبياء و رسل است "ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا")
۱۵۱۰يُوحَىٰوحي مي شود(وحي در اصل به معناي اشاره سريع است البته اشاره اي به صورت رمز به همين جهت ازاين کلمه در مورد القاي معنا به شخصی به نحوی پوشيده از دیگران استفاده مي شود، کلمه وحي در موارد القاي معنا در فهم حيوان از طريق غريزه " و اوحي ربک الي النحل" و ورود معنا در نفس انسان از طريق رؤيا "و اوحينا الي ام موسي "و همچنين از طريق وسوسه"الا ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم" و يا اشاره "فاوحي اليهم ان سبحوا بکرة و عشيا"،درقرآن کريم استفاده شده است.ولي بيشترين استفاده از اين کلمه در تکلم با انبياء و رسل است "ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا")
۱۵۱۱يَوَدُّدوست دارد(ود نوع خاصي از حب و دوست داشتن است و آن حبي است که آثار و پيامدهايي آشکار دارد)
۱۵۱۲يَوَدُّواْدوست دارند(ود نوع خاصي از حب و دوست داشتن است و آن حبي است که آثار و پيامدهايي آشکار دارد.جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود است)
۱۵۱۳يُورَثُاز او ارث مي برند (ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده. "وَإِن کَانَ رَجُلٌ يُورَثُ کَلَالَةً أَوِ ٱمْرَأَةٌ وَلَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ: و اگر مرد یا زنی بود كه از او به شکل كلاله ای ارث می برند(وارثش برادر یا خواهر مادری باشد) و برای او برادر یا خواهری است")
۱۵۱۴يُورِثُهَاآن را به ميراث مي دهد- آن را به ارث مي دهد (ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده)
۱۵۱۵يُوزَعُونَدر جاي خود نگه داشته می شوند به نحوي که با ديگران تداخل نکنند(کلمه يوزعون از ماده وزع به معناي منع است و يا به قول بعضي ديگر، به معناي حبس مي‏باشد. "وَحُشِرَ لِسُلَيْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ ٱلْجِنِّ وَٱلْإِنسِ وَٱلطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ(نمل۱۷): بر همین اساس(که به حضرت سلیمان و پدرش حضرت داوود علیهما السلام مورد فضل الهی قرار گرفتند) برای سلیمان لشکریانش از جن و انسان و پرندگان گردآوری شد برای به شکلی که در جاي خود نگه داشته می شوند به نحوي که با ديگران تداخل نکنند(مانع از این می شدند که این سه دسته جنیان و انسانها و پرندگان با هم مخلوط شوند. علت اینکه از فعل مضارع "يُوزَعُونَ" برای بیان مطلبی در گذشته استفاده نموده است به کار بردن یک آرایه(زیبا سازی) ادبی است در واقع به طور غیر مستقیم از مخاطب می خواهد تصور کند در آن زمان حضور دارد و کیفیت لشکر عظیم حضرت سلیمان علیه السلام را مشاهده می کند)")
۱۵۱۶يُوسُفَاز پيامبران الهي و فرزند حضرت يعقوب علي نبينا و عليهما السلام
۱۵۱۷يُوَسْوِسُوسوسه مي کند (وسوسه در لغت به معناي دعوت کردن به امري است به آهستگي و پنهاني)
۱۵۱۸يُوصَلَکه وصل شود - که پيوند برقرار شود (در کافي از عمر بن يزيد روايت کرده که گفت : خدمت امام صادق (عليه‏السلام) عرض کردم : چه کساني منظور درآيه ي "و الذين يصلون ما امر الله به ان يوصل"که بايد با ايشان پيوند نمود ؟ فرمود : اين آيه در حق خويشان آل محمد (صلي‏ الله‏ عليه‏ و آله ‏و سلّم) نازل شده، ولي آيه عام است و شامل قرابت خود توهم مي‏شود . آنگاه فرمود : زنهار از کساني مباش که مي‏گويند فلان آيه فقط در فلان موضوع نازل شده)
۱۵۱۹يُوصَيٰوصيت مي شود (کلمه وصيت به معناي اين است که عملي را به ديگري پيشنهاد کني، پيشنهادي که همراه با پند و اندرز باشد)
۱۵۲۰يُوصِيوصيت مي کند (کلمه وصيت به معناي اين است که عملي را به ديگري پيشنهاد کني، پيشنهادي که همراه با پند و اندرز باشد)
۱۵۲۱يُوصِيکُمُبه شما سفارش مي کند - به شما وصيت مي کند (کلمه وصيت به معناي اين است که عملي را به ديگري پيشنهاد کني، پيشنهادي که همراه با پند و اندرز باشد. حرف ميم در آخر آن به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۱۵۲۲يُوصِينَآن زنان وصيت مي کنند (کلمه وصيت به معناي اين است که عملي را به ديگري پيشنهاد کني، پيشنهادي که همراه با پند و اندرز باشد)
۱۵۲۳يُوعَدُونَوعده داده مي شوند (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۵۲۴يُوعَظُموعظه مي شود(موعظه و وعظ به معناي تذکر دادن به انجام عملي خير و ترساندن از عواقب ترک آن است، به بياني که دل شنونده را براي پذيرفتن آن تذکر نرم کنند)
۱۵۲۵يُوعَظُونَموعظه مي شوند(موعظه و وعظ به معناي تذکر دادن به انجام عملي خير و ترساندن از عواقب ترک آن است، به بياني که دل شنونده را براي پذيرفتن آن تذکر نرم کنند)
۱۵۲۶يُوعُونَدر ظرف قرار مي دهند - در ظرف جمع آوري مي کنند (کلمه يوعون مضارع از مصدر ايعاء است به معناي قرار دادن چيزي در وعاء (ظرف) است . عبارت "وَٱللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا يُوعُونَ" يعني : و الله است که به آنچه در ظرف قرار دادند، داناتر است(دلهایشان را به ظرفی تشبیه نموده و کردار نیک و بد را به متاعی که در آن ظرف قرار می دهند))
۱۵۲۷يُوَفَّبه طور کامل داده مي شود (اصلش ازکلمه وفاء به معناي تمام است. جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد)
۱۵۲۸يُوفِضُونَمي شتابند (ازمصدر ايفاض به معناي سرعت گرفتن است)
۱۵۲۹يُوَفِّقِتوافق و اصلاح بر قرار مي‏کند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي شرط قبل از خود مي باشد و حرف ق در آخر آن به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۱۵۳۰يُوفُونَوفا مي کنند(اصلش ازکلمه وفاء به معناي تمام است)
۱۵۳۱يُوَفَّيبه طور کامل داده مي شود (اصلش ازکلمه وفاء به معناي تمام است)
۱۵۳۲يُوَفِّيَنَّهُمْقطعاً به طور کامل به آنان مي دهد - قطعاً به طور کامل به آنان پرداخت مي کند (اصلش ازکلمه وفاء به معناي تمام است. در عبارت "وَإِنَّ کُـلاًَّ لَّمَّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ رَبُّکَ أَعْمَالَهُمْ " عبارت "إنَّ کلّاً " معادل است با "إن کلهم ": همه آنان (اختلاف کنندگان) و خبر آن جمله ليوفينهم است کلمه لمّا مرکب است از لام قسم و ما ي تشديدداري که خاصيت آن در اينجا اين است که ميان دو لام (لام قسم و لام تأکيد)فاصله شود و کلمه قابل تلفظ گردد. علاوه بر اين، خاصيت تاکيد را هم دارد و جواب قسم حذف شده، زيرا خبر" إن" دلالت بر آن مي‏کند و حاجتي به ذکرش نيست . و معناي آيه ظاهراً اين است که : همه اين اختلاف کنندگان، سوگند مي‏خورم که بطور مسلم پروردگارت اعمالشان را به ايشان برمي‏گرداند، يعني جزاي اعمالشان را مي دهد يا اينکه صورت باطني اعمالشان را به عنوان جزا به آنها مي دهد. يا اينکه چنانچه مرسوم است بعد از لمّا يک فعل مجزوم را حذف شده فرض کينم و بهتر اين است که محذوف را يوفوها بگيريم، آن وقت معنا چنين مي‏شود : به درستي که هر يک از اين امم که اعمالشان به ايشان داده نشده، خداي تو البته خواهد داد)
۱۵۳۳يُوَفِّيهِمْبه طور کامل به آنان مي دهد - به طور کامل به آنان پرداخت مي کند (اصلش ازکلمه وفاء به معناي تمام است)
۱۵۳۴يُوَفِّيَهُمْکه به طور کامل به آنان بدهد - که به طور کامل به آنان پرداخت کند (اصلش ازکلمه وفاء به معناي تمام است)
۱۵۳۵يُوَفِّيهِمُبه طور کامل به آنان مي دهد - به طور کامل به آنان پرداخت مي کند (اصلش ازکلمه وفاء به معناي تمام است. حرکت آخرش به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد است)
۱۵۳۶يُوقَبازداشته شده - حفظ شده (جزمش به دليل شرط شدن براي جمله بعدي است مضارع مجهول از مصدر وقايه به معناي حفظ کردن است. "فَـٱتَّقُواْ ٱللَّهَ مَا ٱسْتَطَعْتُمْ وَٱسْمَعُواْ وَأَطِيعُواْ وَأَنفِقُواْ خَيْرًا لِّأَنفُسِکُمْ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَـٰئِکَ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ: پس حال که اين گونه است(که پاداش همواره و بسيار عظيم تنها نزد پروردگار تعالي است) هر آنچه در توان داريد، تقواي الهي پيشه کنيد(بر اطاعت و ياد کردن از پروردگار مداومت و محافظت کنيد) و (کلام پروردگار را)بشنويد و اطاعت کنيد و انفاق کنيد (که اينها همه)براي خودتان بهتر است(بهترين کارهايي هستند که بيشترين سود را به خودتان می رسانند وگرنه اطاعت و بندگي شما برای پروردگار تعالي نفعی ندارد) و هر کس جلوي بخلِ همراه با حرص خودش که به عادت تبديل شده را بگيرد در نتيجه تو شاهد باش(بر اين گفته پروردگار) آنان همان رستگارانند(از هر بدبختي و شقاوتی رها شده اند. امام صادق عليه السلام مي فرمايند:"بخيلِ شناخته شده، کسي است که در سلام، بُخل بِوَرزد(بخيل بودنِ چنين شخصی قطعی است)"")
۱۵۳۷يُوقَدُافروخته مي شود - شعله ور مي شود
۱۵۳۸يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي ٱلنَّارِبر آن هیزم می اندازند در آتش(از ايقاد به معناي افکندن هيزم در آتش است)
۱۵۳۹يُوقِعَکه قرار دهد - که بوجود آورد - که بيندازد
۱۵۴۰يُوقِنُونَيقين مي کنند (در عبارت "وَهُم بِـٱلْئَاخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ" :تکرار ضمير "هُمْ " براي اين است که دلالت کند بر اينکه اين يقين به آخرت شأن مردم با ايمان است و مردم با ايمان اهل يقينند و بايد چنين انتظاري از ايشان داشت و توقع نمي‏رود که با داشتن ايمان به روز جزا کفر بورزند و معني آن مي شود آنها همانهايي هستند که به آخرت يقين دارند)
۱۵۴۱يُولِجُفرو مي کند (کلمه ايلاج که مصدر يولج است، به معناي فرو کردن است و ايلاج شب در روز به معناي آن است که با طولاني کردن شب، روز را کوتاه کند و ايلاج روز در شب آن است که با طولاني کردن روز، شب را کوتاه کند و مراد از اين دو جمله اين است که : به اختلاف شب و روز از نظر بلندي و کوتاهي اشاره کند، که به طور دايم در ايام سال جريان دارد)
۱۵۴۲يُوَلُّنَّ ٱلْأَدْبَارَقطعاً پشت کنان از اين سو به آن سو فرار مي کنند (ولي از هر سو مي روند برگردانده مي شوند)
۱۵۴۳يُوَلُّوکُمُ ٱلْأَدُبَارَبه شما پشت کرده از اين سو به آن سو فرار مي کنند (يُوَلُّوکُمُ: از هر طرف با شما روبرو می شوند به سوی دیگر فرار می کنند از کلمه "ولّی"به معنی هر سو مي رود برگردانده مي شود،جزمش به دليل جواب واقع شدن براي قبل از خود مي باشد)
۱۵۴۴يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُدر آن روز به آنان پشت کرده از اين سو به آن سو فرار کند (يُوَلِّهم: از هر طرف با آنان روبرو می شود به سوی دیگر فرار می کند از کلمه "ولّی"به معنی هر سو مي رود برگردانده مي شود، جزمش به دليل شرط شدن براي جمله بعدي است)
۱۵۴۵يَوْمِروز - مقداري از زمان که حادثه ي قابل ملاحظه اي در آن رخ داده است - دوران (يوم به معناي مقدار قابل ملاحظه از زمان است، که حادثه‏اي از حوادث را در بر گرفته باشد و به همين جهت کوتاهي و بلندي اين زمان بر حسب اختلاف حوادث مختلف مي‏شود، هر چند که استعمالش در مدت زمان بين طلوع و غروب خورشيد شايع شده است ولي چه بسا که در ملک و سلطنت و قهر و غلبه و امثال آن نيز استعمال بشود مثلاً به جاي" روزي که فلان جماعت در آن اجتماع کردند"، مي‏گويند : روز فلان جماعت که در عبارت "وَتِلْکَ ٱلْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ ٱلنَّاسِ" ازهمين موارد است و یعنی: و آن روزهاست که آن را میان مردم دست به دست می گردانیم(هر روز به کام گروهی است و اینکه امروز اوضاع بر وفق مراد یک گروه است الزامًا دلیل این نیست که آنها بر حقند).
کلمه نهار علاوه بر معناي روز دلالت بر گسترش نور نيز دارد و تنها اين کلمه در مقابل کلمه ليل استعمال مي‏شود ولي کلمه يوم را در جائي استعمال مي‏کنند که قصد اشاره به گسترش نور نداشته باشند، مواردي مانند شمردن ايام (عشرة ايام : ده روز)،اشاره به مکانهائي که وقايع بزرگي در آن مکانها اتفاق افتاده (روز بدر، روز احد، روز خندق)، اشاره به اجتماعات و مردمي که کار مهمي در آن روز را انجام دادند(روز احزاب و روز تميم)،اشاره به حادثه ي آن روز( روز فتح مکه))
۱۵۴۶يَوْمِ ٱلْئَاخِرِروز پایان - قیامت (ءَاخِر:انتها - پايان)
۱۵۴۷يَوْمَ ٱلْئَازِفَةِروز نزدیک - قیامت (کلمه آزفه از اوصاف روز قيامت و به معناي نزديک است و اين معنا يعني نزديک بودن قيامت در آيه "انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا : یقیناً آنان آن را دور می بینند و ما آن را نزدیک می بینیم"نيز آمده است)
۱۵۴۸يَوْمِ ٱلْأَحْزَابِروز (عذاب) گروهها (روز عذاب قوم نوح ، عاد ، ثمود و آنهايي که بعد از ايشان بوده‏اند)
۱۵۴۹يَوْمُ ٱلْبَعْثِروز برانگيختن- قیامت (بعث: برانگیختن، برپاداشتن چيزي و آن را به طرفي حرکت دادن)
۱۵۵۰يَوْمَ ٱلْتَقَى ٱلْجَمْعَانِروزی که دو گروه با هم روبروشدند (در آیات شریفه ۱۵۵و۱۶۶ سوره مبارکه آل عمران منظور جنگ احد و در آیه شریفه ۴۱ سوره مبارکه انفال منظور جنگ بدر می باشد)
۱۵۵۱يَوْمُ ٱلتَّغَابُنِروز پشيماني و احساس خسارت- قیامت (اصل آن ازغبن به معناي اين است که وقتي با کسي معامله مي‏کني از راهي که او متوجه نشود کلاه سر او بگذاري، اگر مي‏خري پول کمتري بدهي و اگر مي‏فروشي پول بيشتري بگيري ومنظور از يوم التغابن که در قرآن آمده روز قيامت است، چون در آن روز براي همه مردم کشف مي‏شود که در معامله‏اي که آيات ذيل به آن اشاره نموده مغبون شده‏اند، آياتي نظير" و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله - بعضي از مردمند که جان خود را در برابر خوشنوديهاي خدا مي‏فروشند، ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم ... - خدا از مؤمنين جانهايشان را خريداري کرده ... و الذين يشترون بعهد الله و ايمانهم ثمنا قليلا - آنهايي که با عهد خدا و سوگندهاشان بهاي اندکي به دست مي‏آورند . "در روز قيامت براي همه اين معامله‏گران کشف مي‏شود که مغبون شده‏اند، آن کس که معامله نکرده مي‏فهمد که از معامله نکردن مغبون شده و آن کس که در معامله‏اش بهاي اندک دنيا به دست آورده مي‏فهمد که از معامله کردنش مغبون شده، پس همه مردم در آن روز مغبون خواهند بود)
۱۵۵۲يَوْمَ ٱلتَّلَاقِروز ملاقات - روزديدار- روز تلاقی - روز قیامت (بدين جهت روز قیامت را به اين نام ناميده که در آن روز خلايق يکديگر را ملاقات مي‏کنند و يا روز دیدار خالق و مخلوق است و يا اهل آسمان و زمين با هم تلاقي مي‏کنند و يا ظالم و مظلوم به يکديگر مي‏رسند و يا در آن روز هر کسي به عمل خود مي‏رسد البته تلاقي خالق و مخلوق محتمل تر است و يکي از آيات که اين مضمون را خاطر نشان مي‏سازد آيه شریفه ۸ از سوره مبارکه روم است:"... وَإِنَّ کَثِيراً مِّنَ ٱلنَّاسِ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ لَکَافِرُونَ ")
۱۵۵۳يَوْمَ ٱلتَّنَادِروز ندا دادن - قیامت (نامیدن قيامت به اين اسم به اين دليل است که قيامت،روزي است که اهل دوزخ و اهل بهشت يکديگر را ندا دهند يا به خاطر اين است که در آن روز ستمگران يکديگر را با صداي بلند صدا مي‏زنند و داد و فريادشان به واويلا بلند مي‏شود، همانطور که در دنيا به داد و فرياد عادت کرده بودند. ندا به معناي صدا زدن و خواندن با صداي بلند است. امام باقر علیه السلام فرمودند: "همانا اهل آتش، تشنه می‌میرند و تشنه وارد قبرهایشان می‌شوند و تشنه محشور می‌شوند و تشنه وارد جهنّم می‌شوند پس خویشاوندانشان را در بهشت به آنان نشان می‌دهند و به آنان می‌گویند: "أَفِیضُوا عَلَیْنا مِنَ الْماءِ أَوْ مِمَّا رَزَقَکُمُ اللهُ". در روایتی دیگر از آن حضرت آمده است که به دلیل همین ندا دادن برای درخواست آب از بهشتیان توسط کافران به روز قیامت "" یوم التناد: روز ندا دادن" می گویند)
۱۵۵۴يَوْمَ ٱلْجَمْعِروز جمع کردن - قیامت (منظور از روز جمع، روز قيامت است که خداي تعالي در جاي ديگر در باره‏اش فرموده : "ذلک يوم مجموع له الناس ... فمنهم شقي و سعيد" البته خوبها با خوبان جمع می شود و بدها با بدان)
۱۵۵۵يَوْمَ ٱلْحَجِّ ٱلْأَکْبَرِروز حج بزرگتر- روز عید قربان (منظور از "حج اکبر" حج تمتع می باشد که نسبت به حج عمره(حج اصغر) دارای اعمال بیشتری است و از آنجا که روز عید قربان شاخصی برای حج تمتع است و تمامی حاجیان در این روز در سرزمین منا برای انجام قربانی و رمی جمرات جمع می باشند، از عید قربان به عنوان " يَوْمَ ٱلْحَجِّ ٱلْأَکْبَرِ" یاد شده است در آیات ابتدایی سوره مبارکه توبه به پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم امر می شود که در "روز حج اکبر" یا همان عید قربان(سال نهم هجری) اعلام همگانی نماید که چهار ماه به مشرکانی که قبلاً اداره مراسم حج را به دست گرفته و با داخل نمودن رسوم جاهلیت در آن مانند طواف نمودن به حالت عریان، عملاً این مراسم را تبدیل به مضحکه و گناه کرده اند، فرصت داده می شود که این اماکن متبرکه را ترک کنند یا توبه کرده و ایمان بیاورند و هر کس عهدي دارد عهدش تا آخر مدتش معتبر است و اگر عهدش بدون ذکر مدت است مدتش همین چهار ماه خواهد بود(بيست روز از ذي الحجة و تمامي محرم و صفر و ربيع الاول و ده روز از ربيع الثاني)
در منابع بسیاری از جمله تفسیر درالمنثور از مهمترین تفاسیر اهل سنت آمده است که این اعلام به فرمان پروردگار توسط حضرت علی علیه السلام انجام شد از القاب حضرت علی مؤذن(اعلام کننده) در دنیا و آخرت است که آیه شریفه ۳ از سوره مبارکه توبه به مؤذن بودنش در دنیا و آیه شریفه ۴۴ از سوره مبارکه اعراف به مؤذن بودنش در آخرت اشاره دارد)
۱۵۵۶يَوْمَ ٱلْحِسَابِروز حساب - قیامت
۱۵۵۷يَوْمَ ٱلْحَسْرَةِروز حسرت - قیامت (منظور از يوم الحسرة روزي است که مرگ را مجسم کرده،مي‏آورند و ذبح مي‏کنند، به این معننی که ديگر کسي دچار مرگ نمي‏شود و به اهل بهشت مي‏گويند که ديگر مرگي نداريد و جاودانه در بهشت خواهيد بود و به اهل آتش مي‏گويد ديگر مرگي نداريد و در آتش جاوداني خواهيد بود ، اين است که خداي تعالي مي‏فرمايد و انذرهم يوم الحسرة ... . با اعلام این موضوع، اهل بهشت آنقدر خوشحال مي‏شوند که اگر در آن روز مرگي براي کسي بود قطعا از خوشحالي مي‏مردند و اهل آتش دچار حسرتي مي‏شوند که اگر آن روز مرگي ممکن بود قطعا مي‏مردند )
۱۵۵۸يَوْمُ ٱلْخُرُوجِروز خروج (از قبرها) - قیامت
۱۵۵۹يَوْمُ ٱلْخُلُودِروز جاودانگي - قیامت (کلمه خلود به معناي برائت و دوري هر چيز از در معرض فساد بودن و باقي ماندنش بر صفت و حالتي است که دارد، عرب هر چيزي را که زود فاسد نمي‏شود با کلمه خلود وصف مي‏کند، مثلا سنگ‏هاي يک پايه را که اسم اصليش اثافي است، خوالد مي‏خوانند،با اينکه يک پايه جاویدان و همیشگی نیست و اين تعبير به خاطر اين است که سنگ مذکور سنگ محکمي است که دير از بين مي‏رود)
۱۵۶۰يَوْمِ ٱلدِّينِروز جزا - قیامت (دین : جزا و پاداش) -روز دین - روز جزايي که فقط دينداري در آن روز به کار مي آيد
۱۵۶۱يَوْمُ ٱلزِّينَةِروز زینت - روز آراستن (روز زينت در ميان مصريان روزي بوده که همچون روز عيد خود را زينت مي‏کردند و بازارها را آذين مي‏بستند که این روز به عنوان زمان مقابله موسی و ساحران تعیین شد.زينت : آن حالت و وضعي که موجودي، به خود مي‏گيرد و باعث مي‏شود که موجودي ديگر جذب به آن شود)
۱۵۶۲يَوْمِ ٱلظُّلَّةِروز آن ابر سایه افکن(ظله: ابري است سايه افکن و بيشتر به ابري ظلة مي‏گويند که عواقب ناگواري داشته باشد - این روز، روز عذاب قوم شعیب علی نبینا و علیه السلام است.مردم مدين بجز چند نفر به حضرت شعیب ايمان نياوردند بلکه در عوض شروع به اذيت او و مسخره کردن و تهديدش نموده ، مردم ديگر را از پيروي آن جناب بر حذر داشتند ، بر سر هر راهي که به جناب شعيب منتهي مي‏شد مي‏نشستند و رهگذران را از اينکه نزد شعيب بروند مي‏ترساندند و کساني که به وي ايمان آورده بودند را از راه خدا منع مي‏کردند و راه خدا را کج و معوج نشان مي‏دادند و مي‏خواستند هر چه بيشتر اين راه را زننده در نظرها جلوه دهند .
و سپس شروع کردند به تهمت زدن ، گاهي او را ساحر خواندند و زماني کذابش معرفي کردند و خود آن جناب را تهديد کردند که اگر دست از دعوتت برنداري سنگسارت خواهيم کرد و بار ديگر او و گروندگان به او را تهديد کردند که از شهر بيرونتان مي‏کنيم مگر اينکه به کيش بت‏پرستي ما برگرديد .
و به اين رفتار خود همچنان ادامه دادند تا آنکه آن حضرت از ايمان آوردنشان بکلي مايوس گرديد و بناچار رهايشان کرده به حال خودشان واگذار نمود و در آخر دعا کرد و از خداي تعالي درخواست فتح نموده ، عرضه داشت : "ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين"
دنبال اين دعا خداي تعالي عذاب يوم الظله را نازل کرد، روزي که ابر سياه همه جا را تاریک کرد و باراني سيل‏آسا بباريد، پس صيحه آسمان و زلزله ای آنها را بگرفت در نتيجه در دیارشان به زانو در آمده و مردند و خداي تعالي شعيب و مؤمنين به وي را نجات داد ، پس شعيب پشت به آن قوم مرده کرده ، گفت : چقدر در ابلاغ رسالت پروردگارم به شما کوشيدم و چقدر نصيحتتان کردم حالا چگونه مي‏توانم در باره سرنوشت شوم مردمي کافر اندوهناک باشم. بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام از شدت گرما به زیر سایه ابری رفتند سپس با صاعقه ای که از آن ابر بیرون آمد هلاک شدند)
۱۵۶۳يَوْمَ ٱلْفُرْقَانِروز جداکننده (روز جدا کننده حق از باطل که در آیه شریفه ۴۱ سوره مبارکه انفال منظور جنگ بدر می باشد)
۱۵۶۴يَوْمُ ٱلْفَصْلِروز جدایی - قیامت (فصل به معني فصل به معني تميز و درک تفاوت بين دو چيز است و اگر روز قيامت را روز فصل خوانده، بدين دليل است که آن روز، روز جدا شدن حق از باطل است، روزي که به حکم خدا و قضاي او بين حق و باطل و يا بين مجرم و متقي، جدايي مي‏افتد . و هر يک از ديگري متمايز مي‏شود)
۱۵۶۵يَوْمُ ٱلْقِيَامَةِروز برپا داشتن - قیامت
۱۵۶۶يَوْمِ ٱلْمَوْعُودِروز وعده داده شده - قیامت (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۵۶۷يَوْمُ ٱلْوَعِيدِروز وعده عذاب - قیامت (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۵۶۸يَوْمِ ٱلْوَقْتِ ٱلْمَعْلُومِروز وقت معلوم - روز ظهور امام زمان علیه السلام (در تفسير عياشي از وهب بن جميع و در تفسير برهان از شرف الدين نجفي با حذف سند از وهب نقل کرده که گفت : از امام صادق عليه‏السلام از ابليس پرسش نمودم و اينکه منظور از يوم وقت معلوم در آيه رب فانظرني الي يوم يبعثون قال فانک من المنظرين الي يوم الوقت المعلوم چيست ؟ فرمود اي وهب آيا گمان کرده‏اي همان روز بعث است که مردم در آن زنده مي‏شوند ؟ نه ، بلکه خداي عز و جل او را مهلت داد تا روزي که قائم ما ظهور کند که در آن روز موي ناصيه ابليس را گرفته گردنش را مي‏زند ، روز وقت معلوم آن روز است)
۱۵۶۹يَوْمَئِذٍدر آن زمان -در آن هنگام -آن روز- در آن روز(يوم به معناي مقدار قابل ملاحظه از زمان است، که حادثه‏اي را در بر گرفته باشد و به همين جهت کوتاهي و بلندي اين زمان بر حسب اختلاف حوادث مختلف مي‏شود، هر چند که استعمالش در مدت زمان بين طلوع و غروب خورشيد شايع شده است ولي چه بسا که در ملک و سلطنت و قهر و غلبه و امثال آن نيز استعمال بشود مثلاً به جاي" روزي که فلان جماعت در آن اجتماع کردند"، مي‏گويند : روز فلان جماعت که در عبارت "وَتِلْکَ ٱلْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ ٱلنَّاسِ" ازهمين موارد است و یعنی: و آن روزهاست که آن را میان مردم دست به دست می گردانیم(هر روز به کام گروهی است و اینکه امروز اوضاع بر وفق مراد یک گروه است الزامًا دلیل این نیست که آنها بر حقند).
کلمه نهار علاوه بر معناي روز دلالت بر گسترش نور نيز دارد و تنها اين کلمه در مقابل کلمه ليل استعمال مي‏شود ولي کلمه يوم را در جائي استعمال مي‏کنند که قصد اشاره به گسترش نور نداشته باشند،مواردي مانند شمردن ايام (عشرة ايام - ده روز)،اشاره به مکانهائي که وقايع بزرگي در آن مکانها اتفاق افتاده (روز بدر، روز احد، روز خندق)، اشاره به اجتماعات و مردمي که کار مهمي در آن روز را انجام دادند(روز احزاب و روز تميم)،اشاره به حادثه ي آن روز( روز فتح مکه))
۱۵۷۰يَوْمِکُمروزتان("لَا يَحْزُنُهُمُ ٱلْفَزَعُ ٱلْأَکْبَرُ وَتَتَلَقَّاهُمُ ٱلْمَلَائِکَةُ هَـٰذَا يَوْمُکُمُ ٱلَّذِي کُنتُمْ تُوعَدُونَ: حزن و اندوه آن ترس و وحشت بزرگ(ترس و وحشت قیامت که طبق آیه شریفه ۱۷ از سوره مبارکه مزمل اگر کودکی هم اکنون با آن ترس و وحشت روبرو شود، پیر می گردد) بر دلشان سنگینی نمی کند(حزن:اندوهي که بر دل سنگيني کند، از آنچه واقع شده یا ممکن است در آینده واقع شود) و فرشتگان با اشتیاق به استقبالشان(چون باب تفعل در "تَتَلَقَّاهُمُ" معنای "قبول اثر فعل" را اضافه می کند) می آیند (و فرشتگان در آن حال به آنها می گویند:) این روز شماست(این روز قیامت همه چیزش همان گونه است که شما می خواهید اشاره به آیه قبل که می فرمود اهل بهشت هر چه بخواهند برایش همیشه فراهم است در فارسی هم اگر وقایع روزی بر وفق مراد شخصی باشد مرسوم است که به او می گویند: "امروز روز تو است") که وعده داده می شدید(بنا به فرموده امام صادق علیه السلام آن کار نیکی که منظور آیه "مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ
فَلَهُ خَیرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یوْمَئِذٍ آمِنُونَ" می باشد و باعث در امان بودن از وحشت روز قیامت است، ولایت و محبّت اهل بیت علیهم السلام است و آن بدی که اگر آورده شود صاحب آن بدی به حکم آیه "وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیئَةِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النَّار" با صورت به آتش در افتد، کینه و دشمنی اهل بیت علیهم السلام است)")
۱۵۷۱يَوْمِهِمُروزشان(يوم به معناي مقدار قابل ملاحظه از زمان است، که حادثه‏اي را در بر گرفته باشد و به همين جهت کوتاهي و بلندي اين زمان بر حسب اختلاف حوادث مختلف مي‏شود، هر چند که استعمالش در مدت زمان بين طلوع و غروب خورشيد شايع شده است ولي چه بسا که در ملک و سلطنت و قهر و غلبه و امثال آن نيز استعمال بشود مثلاً به جاي" روزي که فلان جماعت در آن اجتماع کردند"، مي‏گويند : روز فلان جماعت که در عبارت "وَتِلْکَ ٱلْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ ٱلنَّاسِ" ازهمين موارد است و یعنی: و آن روزهاست که آن را میان مردم دست به دست می گردانیم(هر روز به کام گروهی است و اینکه امروز اوضاع بر وفق مراد یک گروه است الزامًا دلیل این نیست که آنها بر حقند).
کلمه نهار علاوه بر معناي روز دلالت بر گسترش نور نيز دارد و تنها اين کلمه در مقابل کلمه ليل استعمال مي‏شود ولي کلمه يوم را در جائي استعمال مي‏کنند که قصد اشاره به گسترش نور نداشته باشند،مواردي مانند شمردن ايام (عشرة ايام - ده روز)،اشاره به مکانهائي که وقايع بزرگي در آن مکانها اتفاق افتاده (روز بدر، روز احد، روز خندق)، اشاره به اجتماعات و مردمي که کار مهمي در آن روز را انجام دادند(روز احزاب و روز تميم)،اشاره به حادثه ي آن روز( روز فتح مکه))
۱۵۷۲يَوْمَيْنِدو روز(يوم به معناي مقدار قابل ملاحظه از زمان است، که حادثه‏اي را در بر گرفته باشد و به همين جهت کوتاهي و بلندي اين زمان بر حسب اختلاف حوادث مختلف مي‏شود، هر چند که استعمالش در مدت زمان بين طلوع و غروب خورشيد شايع شده است ولي چه بسا که در ملک و سلطنت و قهر و غلبه و امثال آن نيز استعمال بشود مثلاً به جاي" روزي که فلان جماعت در آن اجتماع کردند"، مي‏گويند : روز فلان جماعت که در عبارت "وَتِلْکَ ٱلْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ ٱلنَّاسِ" ازهمين موارد است و یعنی: و آن روزهاست که آن را میان مردم دست به دست می گردانیم(هر روز به کام گروهی است و اینکه امروز اوضاع بر وفق مراد یک گروه است الزامًا دلیل این نیست که آنها بر حقند).
کلمه نهار علاوه بر معناي روز دلالت بر گسترش نور نيز دارد و تنها اين کلمه در مقابل کلمه ليل استعمال مي‏شود ولي کلمه يوم را در جائي استعمال مي‏کنند که قصد اشاره به گسترش نور نداشته باشند،مواردي مانند شمردن ايام (عشرة ايام - ده روز)،اشاره به مکانهائي که وقايع بزرگي در آن مکانها اتفاق افتاده (روز بدر، روز احد، روز خندق)، اشاره به اجتماعات و مردمي که کار مهمي در آن روز را انجام دادند(روز احزاب و روز تميم)،اشاره به حادثه ي آن روز( روز فتح مکه))
۱۵۷۳يُونُسَاز پیامبران الهی علی نبینا و علیه السلام("وَذَا ٱلنُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَىٰ فِي ٱلظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَـٰهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّي کُنتُ مِنَ ٱلظَّالِمِينَ: و ذا النون(به او هدایت الهی را دادیم. فعلش به قرینه لفظی در آیه شریفه ۴۸ حذف شده است، که فرمود: "وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا مُوسَىٰ وَهَارُونَ ٱلْفُرْقَانَ وَضِيَاءً وَذِکْرًا لِّلْمُتَّقِينَ: و سوگند که به بهترین شکل به موسی و هارون آن جدا کننده کامل و همه جانبه(حق از باطل) و منبع نوری عظیم و ذکری بسیار برای متقین را دادیم") هنگامی که خشمگین رفت در صورتی که گمان می کرد هرگزبر او تنگ نمي گيريم این گونه شد که در آن تاریکی ها با صدای بلند صدا زد: "معبودي جز تو نيست هيچ عيبي نداري به يقين من از ظالمان بودم(عيب از من بود)"("ذَا ٱلنُّون"، لقب حضرت يونسِ پيامبر فرزند متي علي نبينا و عليهما السلام است. کلمه نون به معناي ماهي و ذا النون يعني صاحب و همنشین ماهي، همان گونه که در آیه شریفه ۴۸ سوره مبارکه قلم، "صَاحِبِ ٱلْحُوتِ" خطاب شده است. بنا به قسمتی از روایات که با قرآن کریم همخوانی دارند، يونس علیه السلام از سوی
يُونُسَپروردگار تعالی پیامبر قومی شد ولي آنها ايمان نياورده و به او آزار بسیار رساندند آنگاه نفرينشان کرد و از پروردگار تعالی درخواست عذاب آنها را نمود و قبل از نزول عذاب، شهر را ترک کرد ولی همين که نشانه‏ هاي عذاب نمودار شد مردم، نصیحت فرد عالمی را پذیرفته و توبه کرده و ايمان آوردند و پروردگار با همگان، همیشه و بی اندازه مهربان توبه آنان را پذیرفت و عذاب را از ايشان برطرف نمود وقتی يونس علي نبينا و عليه السلام به شهر برگشت و دید که مردم عذاب نشده اند از اينکه به اين آساني پروردگار تعالي از گناهان قومش گذشته، ناراحت شد وسوار بر یک کشتی شد و آن سرزمین را ترک نمود عبارت "فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ" به این اشاره دارد که گمان نمی کرد این کارش را پروردگار تعالی نپسندد و تنبیهی در پی داشته باشد چون گناهی مرتکب نشده بود اما سنت پروردگار تعالی بر این است که عمل بندگان نیکوکارش را بهبود و کمال بخشد این بود که ماجرایی را پیش آورد تا ماهی بزرگی شروع به دور زدن اطراف کشتی نمود به شکلی که مسافران فهمیدند طالب کسی است این بود که قرعه کشیدند و
يُونُسَقرعه به نام یونس افتاد و به ناچار درون آب پرید و ماهی او را بلعید. تاریکی و تنهایی زندان شکم ماهی باعث شد یونس به رفتار خودش فکر کند و به کوتاهی و تقصیرش پی برد آنجا بود که با گفتن جمله "لَّا إِلَـٰهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّي کُنتُ مِنَ ٱلظَّالِمِينَ: معبودي جز تو نيست هيچ عيبي نداري به يقين من از ظالمان بودم(عيب از من بود)" از پروردگارش معذرت خواست و پروردگار تعالي نیز بلافاصله او را از شکم ماهي نجات داد. وقتی ماهی یونس را به ساحل آورد او بی هوش روی زمین افتاده بود ودر این وضعیت با پوست رطوبت دیده ی او در شکم ماهی و گرمای آفتاب ساحل، طولی نمی کشید که جان می داد ولی به امر پروردگار بوته ی کدویی در کنار او روئید و برگهای پهنش را محافظ بدن یونس در برابر آفتاب نمود نقل است که وقتی یونس به هوش آمد آن بوته کدو شروع به خشک شدن نمود یونس که دلش به آن بوته کدو که حافظ جانش شد، انس گرفته بود، اشکش سرازیر شد اینجا بود که پروردگار تعالی به او فرمود: "ای یونس تو طاقت دیدن خشک شدن این بوته را که خود نیز آن را خلق نکرده ای نداری چگونه انتظار داری که من قوم تو را که خود خالقشان بوده ام، عذاب کنم". این گونه یونس مهر بی انتهای
يُونُسَپروردگارش را بهتر شناخت و دوباره به سراغ قومش رفت و به هدایت آنها مشغول شد. گاه سختی هایی که پروردگار تعالی برای مؤمنی پیش می آورد به جهت کمال و رشد دادنش و اصلاح عمل اوست وعبارت "کَذَالِکَ نُنجِي ٱلْمُؤْمِنِينَ: همین گونه مؤمنان را هم نجات می دهیم" در آیه بعد به این اشاره دارد که راه خلاصی از این قبیل سختی ها گفتن همان ذکر حضرت یونس علیه السلام(ذکر یونسیه) است به همین جهت امام صادق عليه السلام مي فرمايند: "در شگفتم براي کسي که اندوهگين است، چگونه به اين ذکر پناه نمي برد:"لَّا إِلَـٰهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّي کُنتُ مِنَ ٱلظَّالِمِينَ ")")
۱۵۷۴يُهَاجِرْهجرت کند - مهاجرت کند (جزمش به دليل شرط شدن براي جمله بعدي است)
۱۵۷۵يُهَاجِرُواْکه هجرت کنند
۱۵۷۶يَهَبُعطا مي کند - مي بخشد
۱۵۷۷يَهْبِطُسقوط مي کند - پايين مي افتد
۱۵۷۸يَهْتَدُونَهدايت را مي پذيرند -هدايت مي شوند- هدايت مي يابند- هدايت را با کوشش بسیار طلب می کنند و از دل و جان می پذیرند - راه یابند(اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است. "وَجَعَلْنَا فِي ٱلْأَرْضِ رَوَاسِيَ أَن تَمِيدَ بِهِمْ وَجَعَلْنَا فِيهَا فِجَاجًا سُبُلًا لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ: و در زمین ثابتها و استواران را قرار دادیم(رواسی جمع راسیه و از ماده رسی و به معنای ثابت و برقرار است و مراد از آن، در اینجا کوهها هستند که در جایگاه خود ثابت و استوارند) تا آنان(کسانی را که پروردگار خود را نادیده گرفته و فراموشش کرده اند(کافران)) را از انحراف به چپ و راست و لغزش رهایی بخشد و در آن(زمین) دره هایی به شکل راههایی(دره هایی که از آنها به عنوان مسیر تردد استفاده می شود. اگر در میان کوههای بلند دره هایی قرار نداشت رفت و آمد انسانها در زمین بسیار مشکل می شد) قرار دادیم تا راه یابند(با مراجعه به نقشه سوابق زلزله در روی کره زمین مشاهده
می کنیم که مناطق کوهستانی زلزله خیز ترند به عنوان مثال یکی از کمربندهای زلزله خیز دقیقًا بر روی رشته کوههای راکی و آند قرار دارد و همین مسأله باعث شده است تا برخی تصور کنند که امثال این آیه با واقعیتهای علمی تناقض و اختلاف دارد ولی با مراجعه به مقالات علمی در این خصوص در می یابیم که کوهها در واقع زمین لرزه های بزرگ را به تعداد زیادی زمین لرزه کوچک تجزیه می کنند به زبان ساده تر کوهها شدت زلزله ها را کاهش می دهند و نه تعداد آنها را و به این ترتیب زمین را برای ما انسانها سکونت پذیر می نمایند علاوه بر این کوهها مانند منابع آب شیرین مرتفعی هستند که ۶۰ تا ۸۰ درصد آب مورد نیاز ساکنان زمین را تأمین می کنند و ارتفاع آنها انرژی جنبشی لازم برای جاری شدن نهرها و آبیاری نقاط مختلف زمین را فراهم می کند و همین جریان آب، در میان مناطق کوهستانی دره هایی ایجاد می کند که انسانها از آنها به عنوان راه و مسیر تردد استفاده می کنند)")
۱۵۷۹يَهْتَدِيهدايت را مي پذيرد - هدايت مي شود- هدايت مي يابد - هدايت را با کوشش بسیار طلب می کند و از دل و جان می پذیرد(اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
در واقع هدایت شدن بالاترین نیاز بشر در زندگی است چون اگر در زندگی کوتاه و گذرای دنیا هدایت شد حیات ابدیش آباد می گردد و چنانچه طریق هدایت را نپیمود حاصل زندگی دنیایش حتی اگر تمام ثروت دنیا مال او باشد و به بزرگترین مقامات آن رسیده باشد، چیزی جز یک محرومیت ابدی نیست و برای همین در این آیه (وَأَنْ أَتْلُوَ ٱلْقُرْءَانَ فَمَنِ ٱهْتَدَىٰ فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ...) و آیات مشابه از باب افتعال هدایت استفاده نموده تا خاطر نشان کند که انسان برای هدایت شدن باید به آب و آتش بزند و تمام تلاشش را بنماید تا این گوهر کمیاب را از میان انبوه سنگهای بی ارزش بیابد و گرنه فرصت زندگیش به پایان خواهد رسید و تا ابد دست خالی خواهد ماند به همین دلیل انتخاب دین و مذهب در این دنیا حساسترین و پیچیده ترین انتخاب ما در زندگی خواهد بود کاری که بدون مطالعه دقیق بهترین و کاملترین کتاب آسمانی یعنی قرآن کریم غیر ممکن خواهد بود همان گونه که امام رضا علیه السلام می فرمایند: "هدایت را در غیر از قرآن مجویید که در آن صورت گمراه می شوید")
۱۵۸۰يَهْجَعُونَمي خوابند (کلمه هجوع که مصدر فعل يهجعون است، به معناي خواب در شب است . بعضي هم گفته‏اند اصلا به معناي خواب اندک است لذا ممکن است در عبارت "کَانُواْ قَلِيلاًَ مِّنَ ٱللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ "کلمه ما زائده باشد و کلمه يهجعون خبر باشد. "کانوا يَهْجَعُونَ": مي خوابيدند)
۱۵۸۱يَهْدِهدايت کند (اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است. جزمش به دليل شرط شدن براي جمله بعدي است)
۱۵۸۲يَهْدُونَهدايت مي کنند (اصل در معني اين کلمه بازگشتن است .کلمه هدي به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۵۸۳يَهْدُونَنَاما را هدايت مي کنند (اصل در معني اين کلمه بازگشتن است .کلمه هدي به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۵۸۴يُهْدَيٰکه هدايت شود(اصل در معني اين کلمه بازگشتن است .کلمه هدي به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۵۸۵يَهْدِيهدايت مي کند(اصل در معني اين کلمه بازگشتن است .کلمه هدي به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۵۸۶يَهْدِيَکَکه تو را هدايت کند (اصل در معني اين کلمه بازگشتن است .کلمه هدي به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۵۸۷يَهْدِيَکُمْکه شما را هدايت کند (اصل در معني اين کلمه بازگشتن است .کلمه هدي به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۵۸۸يَهْدِيکُمْشما را هدايت می کند (اصل در معني اين کلمه بازگشتن است .کلمه هدي به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۵۸۹يَهْدِيَنِکه مرا هدايت کند (مخفف"يَهْدِيَنِي". اصل در معني اين کلمه بازگشتن است.هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است. مخفف "يَهْدِيَنِي")
۱۵۹۰يَهْدِيَنِيکه مرا هدايت کند (اصل در معني اين کلمه بازگشتن است.هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۵۹۱يَهْدِيهِاو را هدايت مي کند - او را رهنمون مي شود (اصل در معني اين کلمه بازگشتن است .کلمه هدي به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۵۹۲يَهْدِيَهُکه او را هدايت کند (اصل در معني اين کلمه بازگشتن است.هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۵۹۳يَهْدِيهِمْآنان را هدايت مي کند (اصل در معني اين کلمه بازگشتن است.هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۵۹۴يَهْدِيهِمُآنان را هدايت مي کند (اصل در معني اين کلمه بازگشتن است.هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است.حرکت آخرش به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد است)
۱۵۹۵يَهْدِيَهُمْکه آنان را هدايت کند (اصل در معني اين کلمه بازگشتن است.هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۵۹۶يُهْرَعُونَهجوم مي آورند به طوري که يکديگر را به شدت و زور و تهدید به جلو هل مي‏ دهند(از اهراع به معناي سوق دادن و به جلو هل دادن به شدت و زور و تهدید است)
۱۵۹۷يُهْلِکَکه نابود کند - که هلاک کند
۱۵۹۸يَهْلِکَکه نابود شود - که هلاک شود(عبارت "لِّيَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَيِّنَةٍ وَيَحْيَيٰ مَنْ حَيَّ عَن بَيِّنَةٍ" يعني : تا هلاک گردد هر كه هلاك شد از از روي دليلي روشن و زندگی کند هر كه زنده ماند از روي دلیلی روشن(با این شرائط روبرو شدن مسلمانان با لشکر کفار در جنگ بدر، پیروزی مسلمانان جز با معجزه الهی ممکن نبود و این ماجرا اتمام حجتی برای هر دو طرف بود پس قبل از انتخاب هلاکت و زندگی ابدی توسط آنان به وضوح هر یک از دو راه برای طرفین مشخص شده بود) )
۱۵۹۹يُهْلَکُنابود مي شود - هلاک مي شود
۱۶۰۰يُهْلِکُونَنابود مي کنند - هلاک مي کنند
۱۶۰۱يُهِنِخوار کند
۱۶۰۲يَهُودُپيروان حضرت موسي علي نبينا و عليه السلام-یهودیان (در روايت آمده که يهود بدان جهت يهود ناميده شده‏اند، که از فرزندان يهودا، پسر حضرت يعقوب علي نبينا و عليه السلام مي باشند)
۱۶۰۳يَهُودِيّاًيهودي - پيروان حضرت موسي علي نبينا و عليه السلام (در روايت آمده که يهود بدان جهت يهود ناميده شده‏اند، که از فرزندان يهودا، پسر حضرت يعقوب علي نبينا و عليه السلام مي باشند)
۱۶۰۴يُهَيِّئْتا فراهم کند - تا مهيا کند (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي قبل از خود مي باشد)
۱۶۰۵يَهِيجُخشک مي شود(از مصدر هيج است که به معناي نهايت مرتبه خشک شدن نبات)
۱۶۰۶يَهِيمُونَحيران و سرگردانند (کلمه يهيمون از هام - يهيم - هيمانا است و اين واژه به معناي آنست که کسي پيش روي خود را بگيرد و برود . "أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي کُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ(شعراء۲۲۵): آیا ندیده و نمی بینی که آنان به واقع در هر سرزمینی حیران و سرگردانند(این آیه شریفه در مورد شاعرانی است که برای رسیدن به مال دنیا، مدح ظالمان را می کنند و به همین دلیل همواره به این چشم دوخته اند که چه کسی در رأس کار است تا مدحش کنند به همین سبب با جابه جا شدن حاکمان هم از لحاظ مکانی دچار سرگردانی هستند و هم مضمون اشعارشان دچار سردرگمی است زیرا با توجه به موقعیتهای مختلف متغیر بوده و پایه و اساس ثابتی ندارد در حالی که اگر شعرشان رنگ الهی داشت همیشه بر محور ثابتی بود)")