ح
واژههای قرآنی — حرف حا
| ردیف | واژه قرآنی | معنای فارسی |
|---|---|---|
| ۱ | حَاجَّ | دليل آورد - حجت آورد |
| ۲ | حَاجِّ | حاجيان |
| ۳ | حَاجَةً | نياز |
| ۴ | حَاجَجْتُمْ | بگو مگو کرديد - دليل آورديد |
| ۵ | حَاجِزاً | مانعي که بين دو چيز باشد |
| ۶ | حَاجِزِينَ | موانعي که بين دو چيز باشد |
| ۷ | حَاجَّکَ | با توبگو مگو کرد - براي تو دليل آورد |
| ۸ | حَاجُّوکَ | با تو بگو مگو کردند - براي تو دليل آوردند |
| ۹ | حَاجُّوکُم | با شما بگو مگو کردند - براي شما دليل آوردند |
| ۱۰ | حَاجَّهُ | براي او دليل آورد - با او بگو مگو کرد |
| ۱۱ | حَادَّ | دشمني کرد(از ريشه محادة به معني تجاوز با مخالفت٬منع کردن و خودداري نمودن وشدت غضب است به حدي که عقل و تدبير آدمي را از بين ببرد) |
| ۱۲ | حَاذِرُونَ | آماده کارزاران(از مکري که ممکن است دشمن عليه ما بکند بر حذريم. "وَإِنَّا لَجَمِيعٌ حَاذِرُونَ(شعراء۵۶): و سوگند که به یقین ما همگی آماده کارزارانیم(برای جنگیدن با آنها و نابودیشان کاملًا آماده ایم به شکلی که خطری از جانب آنها ما را تهدید نمی کند و از این نظر بر حذریم)") |
| ۱۳ | حَارَبَ | جنگيد |
| ۱۴ | حَاسَبْنَاهَا | ازآن حساب کشيديم |
| ۱۵ | حَاسِبِينَ | حسابگران |
| ۱۶ | حَاسِدٍ | حسد ورز-حسود |
| ۱۷ | حَاشَ لِـ | منزه است - از هر عيبي مبري است |
| ۱۸ | حَاشِرِينَ | کوچ دهندگان (کلمه حاشر اسم فاعل از حشربه معنی کوچ دادن به مکاني ديگر به زور و اجبار است) |
| ۱۹ | حَاصِباً | بادي است که سنگريزهها را از جاي بکند - باد کشندهاي که در بيابان برخيزد - طوفان بیابانی- طوفان کشنده بياباني که سنگریزه ها را هم بلند می کند |
| ۲۰ | حَاضِراً | حاضر -آنچه حضور دارد |
| ۲۱ | حَاضِرَة | حاضر -آنچه حضور دارد(مؤنث. مقصود از حاضر دريا بودن در عبارت "ٱلْقَرْيَةِ ٱلَّتِي کَانَتْ حَاضِرَةَ ٱلْبَحْرِ " در نزديکي دريا و مشرف به آن قرار داشتن است) |
| ۲۲ | حَاضِرِي | حاضرين (چون مضاف واقع شده است نون آن حذف شده) |
| ۲۳ | حَافِرَةِ | اول و ابتداي هر چيز-حالت اوليه |
| ۲۴ | حَافِظٌ | حافظ - نگهبان |
| ۲۵ | حَافِظَاتِ | حافظان - نگهبانان (مؤنث) |
| ۲۶ | حَافِظُواْ | حفاظت کنيد("حَافِظُواْ عَلَى ٱلصَّلَوَاتِ والصَّلَوٰةِ ٱلْوُسْطَىٰ: بر همه نمازها و نماز ميانه(وسطي) محافظت کنيد(فعل "حافظوا" در باب مفاعله و از معاني اين باب مشارکت است پس معني که اين وزن به اصل فعل اضافه مي کند اين است که در مراقبت و محافظت از نماز با يکديگر همکاري کنيد يعني نه تنها خود مراقب نمازتان باشيد و آن را به بهترين صورت بخوانيد بلکه شرائطِ محافظت ديگران از نمازشان را نيز فراهم کنيد مثلاً والدين با تشويق و جايزه دادن به فرزندانشان آنان را در محافظت نمازشان ياري کنند، کارفرمايان شرائط را براي نمازخواندن کارگرانشان فراهم کنند و ... ") |
| ۲۷ | حَافِظُونَ | حافظان - نگهبانان("إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا ٱلذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ: به یقین ما خودمان آن ذکر(قرآن کریم) را نازل نمودیم و سوگند که به یقین ما(پروردگار و فرشتگانش و اهل الذکر که اهل بیت علیهم السلامند) برای آن حفاظت کنندگانیم (کتابهای آسمانی پیشین دچار تحریف شده اند(به عنوان مثال نسخه هاي متعدد انجيل، کليسا را بر آن داشت تا انجيلي را به عنوان انجيل اصلي(عهد جديد) معرفي کند که ترکيبي از چهار انجيلي است که متي، مرقس، لوقا و يوحنا نوشته اند و بقيه انجيلها را فاقد اعتبار بداند) و به قول قرآن احبار و رهبانها(عالمان دینی) به طمع شهرت، مقام و ثروت به سلیقه خود آیات الهی را تغییر می دادند اما در این آیه بیان شده که پروردگار متعال اراده نموده تا قرآن کریم را برای همیشه از تغییر و تحریف حفاظت کند. به طور معمول در مورد هیچ کتابی با این قدمت و تعداد بسیار زیاد نسخه برداری چنین چیزی ممکن نیست مگر به اراده و معجزه ای الهی که تنها در مورد کتاب قرآن اتفاق افتاده است: |
| نسخه اي از قرآن کریم که در کتابخانه دانشگاه بیرمنگام انگلیس نگهداري می شود که با روش کربن ایزوتوپ ۱۴ قدمت آن بین ۵۶۸ تا ۶۴۵ میلادي تعیین گردیده است یعنی معاصر با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم(تولد پیامبر(ص) در سال ۵۷۰ یا ۵۷۱ میلادي بوده است). دو صفحه از این قرآن در سایت ویکی پدیا به نمایش گذاشته شده است در مقاله ای که می توانید آن را از وبلاگ قرآن مبین به آدرس https://mobin۱۱۰.blogfa.com دریافت کنید همین دو صفحه را با قرآن امروزي مقایسه کرده ام حتی در حد یک حرف نیز با هم تفاوت ندارند. شما هم می توانید با مشاهده آن بدون تحریف بودن قرآن را به چشم خود ببینید)") | ||
| ۲۸ | حَافِظِينَ | حافظان - نگهبانان |
| ۲۹ | حَافِّينَ | احاطه کننده - حلقه زننده دور چيزي (اسم فاعل از ماده حف) |
| ۳۰ | حَاقَ | احاطه کرد - فرا گرفت |
| ۳۱ | حَاقَّةُ | ثابت و مقرر واقعي (از مصدر حق) |
| ۳۲ | حَاکِمِينَ | داوران - حکم کنندگان (حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا یا قضاوت برای پایان دادن به اختلافات است و درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً "، علم به معارف حقه الهي و کشف حقايقي که در پرده غيب و از نظر عادي پنهان است، ميباشد) |
| ۳۳ | حَالَ | حائل شد ("حَالَ بَيْنَهُمَا" : میان آن دو فاصله انداخت - میان آن دو حائل شد) |
| ۳۴ | حَامٍ | شتر نري که ده فرزند از او به وجود آمده باشد (جزء حيواناتي است که اعراب جاهليت کشتن و خوردن آن را بر خود حرام کرده بودند. گفتهاند که حامي عبارت است از شتر نر ، عرب را رسم چنين بوده که اگر ماده شتري از صلب و نطفه شتر نري ده شکم بچه ميآورده آن شتر نر را هم مبارک ميشمرده و پشتش را محترم دانسته و بر آن بار نمينهاده و سوارش نميشده اند و از هيچ آب و علفي منعش نميکردند. در نقلی دیگر حام به شتر نری مي گفتند که تا دوران بلوغ فرزند زاده خود زنده مانده و آن را نیز آبستن کند. به چنين شتري مي گفتند : "حمي ظهره" يعني پشتش مصون شد ، ديگر نبايد بر آن سوار شد. به احتمال قوي اين اختلاف اقوال ناشي از اختلاف در سليقه هاي اقوام و قبائل مختلف بوده و همه اين معاني صحيح باشد) |
| ۳۵ | حَامِدُونَ | سپاس گزاران- ستايشگران ستایش کنندگان(حمد:ثنا و ستايش در برابر عمل زیبایی است که ثنا شونده به اختيار خود انجام داده) |
| ۳۶ | حَامِلَاتِ | حمل کنندگان |
| ۳۷ | حَامِلِينَ | حمل کنندگان |
| ۳۸ | حَامِيَةً | گداخته - درنهايت درجه حرارت |
| ۳۹ | حَبِّ | دانه (هم ريشه با محبت لذا درسوره مبارکه انعام آیه شریفه ۹۵ "إِنَّ ٱللَّهَ فَالِقُ ٱلْحَبِّ وَٱلنَّوَىٰ " از آن تعبير به طينت مؤمن هم شده است که خداوند محبت خود را در آن جاي داده) |
| ۴۰ | حُبَّ | دوست داشتن |
| ۴۱ | حِبَالُهُمْ | طنابهايشان |
| ۴۲ | حَبَّبَ إِلَيْکُم | محبوب شما قرار داد |
| ۴۳ | حَبَّةٍ | دانه |
| ۴۴ | حَبِطَ | باطل شد (حبط به معني باطل شدن وبي تأثير شدن عمل است به قولي اصلش از حَبَط به معني پرخوري حيوان است به نحوي که موجب آزارياهلاکش شود) |
| ۴۵ | حَبِطَتْ | باطل شد(حبط به معني باطل شدن وبي تأثير شدن عمل است به قولي اصلش از حَبَط به معني پرخوري حيوان است به نحوي که موجب آزاريا هلاکش شود) |
| ۴۶ | حُبُکِ | مسیرهای دارای پیچ وشکن شبیه جعد و فر مو و رد باد بر شن و آب("وَٱلسَّمَاءِ ذَاتِ ٱلْحُبُکِ: سوگند به آسمان داراي مسيرهاي پيچ وشِکَن دار شبيه جعد و فِر مو و رد باد بر شن و آب(آزمايشات علمي در اواخر قرن نوزدهم نشان مي داد که نور رفتاري متفاوت با ديگر چيزها دارد و سرعت آن به سرعت ناظر بستگي نداشته و هميشه ثابت است براي اينکه سرعت نور ثابت بماند فضا و زمان نمي توانند از هم مستقل باشند و بايد با هم ترکيب شوند و ساختار واحدي به نام فضا-زمان را بسازند به عنوان مثال فرض کنيد سوار بر وسيله اي شده ايد که با سرعت نور حرکت مي کند و جسم ديگري که آن هم با سرعت نور حرکت مي کند از روبرو به شما نزديک مي شود طبق قوانين فيزيک نيوتني بايد با سرعتي معادل دو برابر نور به آن جسم نزديک شويد ولي از آنجايي سرعت نور ثابت است حرکت اين دو جسم به سمت هم باعث خميدگي نمودار فضا-زمان مي شود به قسمي که زمان طولاني تر شده و دو برابر مقدار معمول طول مي کشد تا سرعت نور ثابت بماند به همين شکل حرکت اجسام در فضا يا همان آسمان باعث خميدگي ها و پيچ و شکنهاي بسيار در نمودار فضا-زمان مي شوند بدين صورت که در اطراف اجسام سنگين زمان طولانی تر |
| می گردد. ۱۴۰۰ سال پيش در قرآن کريم در آيه شريفه ۷ از سوره مبارکه ذاريات به زيبايي با استفاده از کلمه "حُبُک: مسيرهاي پيچ وشِکَن دار شبيه جعد و فِر مو و رد باد بر شن و آب" به خميدگيهاي و پيچ و شکنهاي فضا-زمان، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسيده، آيا قرآن چيزي جز کلام پروردگار است؟)") | ||
| ۴۷ | حَبْل | سببي که تمسک به آن باعث مصونيت و حفظ گردد - ريسمان محکم ایمنی بخش- طناب(در مورد هر چيزي که نوعي امنيت و عصمت و مصونيت آورد نيزاستعمال ميشود. "وَٱعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ ٱللَّهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُواْ: همگی به ریسمان محکم الهی چنگ زنید و طلب حفاظت کنید و متفرّق نشوید(در روایات "حبل الله" به قرآن کریم و اهل بیت(پیامبر و ائمه اطهار) علیهم السلام تعبیر شده است از جمله در کتاب "دُر المنثور" از مهمترین تفاسیر اهل سنت و سی و پنج منبع دیگر حدیثی معروف به حدیث ثقلین از رسول الله صلی الله علیه و آله نقل شده است که:"من پیشرو شمایم و قبل از شما از دنیا می روم و سپس شما بر لبه حوض(حوض کوثر) بر من وارد می شوید پس مراقب باشید بعد از من چگونه با ثقلین رفتار می کنید".شخصی پرسید : "یا رسول الله ثقلین کدامند ؟" فرمود : "ثقل بزرگتر کتاب الله عزوجل است که یک سرش به دست پروردگار و سر دیگرش به دست شما است ، پس بعد از من به آن تمسک جوئید که اگر تمسک |
| کنید نه از بین می روید و نه گمراه می شوید و ثقل کوچکتر، عترت من است و این دو ثقل هرگز از یکدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض بر من در آیند و من این معنا را برای آن دو از پروردگارم درخواست کرده ام پس مبادا از آن دو جلو بیفتید، که اگر چنین کنید هلاک خواهید شد و مبادا به آن دو چیزی تعلیم بدهید که آن دو از شما عالم ترند". بنا به روایتی مشهور بین شیعه و سنی،بعد از پیامبر هفتاد و دو فرقه از امت اسلام، حبل الله را رها می نمایند و تنها یک فرقه به آن چنگ زنند") | ||
| ۴۸ | حُبِّهِ | دوست داشتنش |
| ۴۹ | حَتْماً | امري قطعي و حتمي |
| ۵۰ | حَتَّىٰ | حتي - تا - تا اينکه - تا وقتی که - تا زمانی که - تا جایی که |
| ۵۱ | حَثِيثاً | شتابان |
| ۵۲ | حَجَّ | قصد کرد-قصد کردن(چون هرکس که بخواهد همان مناسکي را که حضرت ابراهيم عليه السلام انجام دادبه جا آورد،بايد قصد خانه خداکند به اين اعمال نيز "حج"مي گويند) |
| ۵۳ | حِجُّ | قصد کردن |
| ۵۴ | حَجِّ ٱلْأَکْبَرِ | عيد قربان |
| ۵۵ | حِجَابٌ | پوشش- هر چيزي که چيزي غير از خودش را بپوشاند(در عبارت "وَإِذَا قَرَأْتَ ٱلْقُرءَانَ جَعَلْنَا بَيْنَکَ وَبَيْنَ ٱلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِـٱلْئَاخِرَةِ حِجَابًا مَّسْتُورًا: و هنگامی که قرآن خواندی بین تو و کسانی که به اخرت ایمان نمی آورند حجاب و پوششی کامل قرار دادیم" کلمه "مَّسْتُورًا" برای تأکید بر کامل بودن آن حجاب دارد مانند "إِنَّهُمْ لَفِي شَکٍّ مِّنْهُ مُرِيبٍ: سوگند که به یقین ما در مورد آنچه ما را به سوی آن می خوانی در تردید و شک کننده ایم " که کلمه "مریب" به منظور تاکيد همان شک است، همچنین ظلا ظليلا و حجابا مستورا و حجرا محجورا و امثال آن) |
| ۵۶ | حِجَارَة | سنگ - سنگها(حجارة من طين : کلوخي که مثل سنگ سفت شده باشد) |
| ۵۷ | حُجَّةٌ | دليل(در اصل به معناي قصد بوده و به تلاش براي به کرسي نشاندن مقصد و مدعا نيز اطلاق مي گردد.) |
| ۵۸ | حُجَّةُ ٱلْبَالِغَة | حجت و دلیل رسا- حرف حسابی که جواب ندارد (امام صادق عليه السلام در مورد عبارت "فلله الحجة البالغة" فرمودند: "پروردگار تعالي روز قيامت به هر یک از بندگان خود ميفرمايد: "بنده من، بگو ببينم در دنيا عالم بودي يا جاهل؟" اگر بگويد عالم بودم ميپرسد: "پس چرا به علم خود عمل نکردي" و اگر بگويد:"جاهل بودم"، ميفرمايد: "چرا علم نياموختي تا بدان عمل کني ؟ "این است حجت بالغه(حرف حسابی که جواب ندارد)) |
| ۵۹ | حُجَّتُنَا | دليل ما(در اصل به معناي قصد بوده و به تلاش براي به کرسي نشاندن مقصد و مدعا نيز اطلاق مي گردد) |
| ۶۰ | حُجَّتُهُمْ | دليل آنها(در اصل به معناي قصد بوده و به تلاش براي به کرسي نشاندن مقصد و مدعا نيز اطلاق مي گردد) |
| ۶۱ | حِجَجٍ | حج ها -سالها(چون هرسال شامل يک حج اکبر مي گردد) |
| ۶۲ | حَجَرَ | سنگ |
| ۶۳ | حِجْرٍ | حرام- ممنوعيت با تحريم - قُرُق-فاصله -دامن - کنار-عقل (چون عقل هم برخی کارها را برای انسان حرام و ممنوع می کند- لذي حجر: صاحب عقل،اصحاب حجر: عبارتند از قوم ثمود، يعني قوم حضرت صالح علي نبينا وعليه السلام و حجر اسم شهري بوده که در آن زندگي ميکرده اند) |
| ۶۴ | حِجْراً مَّحْجُورًا | مانعی نفوذناپذیر("يَوْمَ يَرَوْنَ ٱلْمَلَائِکَةَ لَا بُشْرَىٰ يَوْمَئِذٍ لِّلْمُجْرِمِينَ وَيَقُولُونَ حِجْرًا مَّحْجُورًا: روزی که فرشتگان را ببینند در آن روز برای مجرمان هیچ بشارتی نیست و به همین جهت می گویند: "حِجْرًا مَّحْجُورًا: مانعی نفوذ ناپذیر"(عبارت "حِجْرًا مَّحْجُورًا" عبارتي است که براي دفاع از خود در عرب مرسوم بوده يعني به دشمن قدرتمندی که به سمتشان هجوم می آورد و توان مقابله با او را نداشتند، می گفتند: "حِجْرًا مَّحْجُورًا" یعنی بر تو حرام است که به من آسیبی برسانی، چون ماه حرام است تا بلکه اعتقاد آن دشمن به حرمت ماه حرام باعث شود دست از سر او بردارد. در اصل عبارت "حِجْرًا مَّحْجُورًا" به معنای "مانع نفوذناپذیر" که در آیه شریفه ۵۳ از سوره مبارکه فرقان از همان معنای اصلیش استفاده شده است و به این اشاره دارد که بین آب شور دریا و آب شیرین رودخانه مرزی نفوذ ناپذیر است. در پی ملاقات فرشتگان با مؤمنان رحمت و یاری پروردگار تعالی شاملشان می شود پس آمدنشان نزد |
| آنها بشارت است ولی این متکبرانی که خودشان را برتر از این می دیدند که بشری آنها را هدایت کند و تقاضای نزول فرشتگان را به جای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می نمودند، دیدارشان با فرشتگان در روز قیامت به جای بشارتِ رحمت، مقدمه ای است بر عذاب الهی و این را از ظاهر فرشتگانی که به سمتشان می آیند، تشخیص می دهند و ناله و فریاد "حجرًا محجورًا" سر می دهند یعنی آرزو می کنند در محفظه ای قرار بگیرند که آن فرشتگان نتوانند به آنها نزدیک شوند. به عبارت دیگر آن کسانی که درخواست می کردند فرشتگان نزدشان بیایند روزی می رسد که آرزو می کنند فرشته هایی که به سمتشان می آیند، نتوانند به آنها نزدیک شوند)") | ||
| ۶۵ | حُجُرَاتِ | حجره ها - اطاقها |
| ۶۶ | حُجُورِکُم | دامان شما |
| ۶۷ | حِدَادٍ | تيز و برنده ها (اصل اين کلمه از "حد" به معناي منع است) |
| ۶۸ | حَدَائِقَ | باغها(جمع حديقه به معناي باغی از درختان میوه که در زمین گودی قرار دارد و دور تا دور آن را دیوار یا زمین بلندی محصور نموده و در میان آن دریاچه ای از آب است یا اینکه آب در میان آن جمع می شود) |
| ۶۹ | حَدَبٍ | زمينهاي بلندي که بين زمينهاي پست قرار گرفته باشد . |
| ۷۰ | حَدِّثْ | خبر بده(ازمصدرتحديث در اصل به معنی پیداشدن یک ناپيدا است وتحديث نعمت به معناي ذکروياد آوري ونشان دادن آن است به زبان يا به عمل و اين عمل شکر نعمت است،امام کاظم علیه السلام فرمودند: "تحدث(بازگويی و يادآوری) نعمتها، شکر و ترک آن کفران و ناسپاسی است" ) |
| ۷۱ | حُدُودُ | حدها - مرزها(کلمه حد به معناي ديوار و حائل بين دو چيز است در اصل به معناي منع است. منظور از حدود الهی، حد و مرزهای که پروردگار برای هر امری تعیین نموده اعم از میزان مجازات مجرمان و یا مرزهایی که محدوده حلال و حرام هر چیزی را مشخص می کند) |
| ۷۲ | حُدُودَهُ | مرزهايش (کلمه حد به معناي ديوار و حائل بين دو چيز است در اصل به معناي منع است. منظور از حدود الهی، حد و مرزهای که پروردگار برای هر امری تعیین نموده اعم از میزان مجازات مجرمان و یا مرزهایی که محدوده حلال و حرام هر چیزی را مشخص می کند) |
| ۷۳ | حَدِيثٍ | سخن - خبر - سرگذشت(در اصل ناپيدايي که پيدا شود یا هر فعل یا سخن تازه بی سابقه یا کم سابقه به همین جهت به خبری که تازگی داشته باشد نیز حدیث می گویند) |
| ۷۴ | حَدِيدِ | آهن - دائماً و همواره تيز(اصل اين کلمه از "حد" به معناي منع است. "وَلَهُم مَّقَامِعُ مِنْ حَدِيدٍ: و برایشان گرزهایی از آهنی ناشناس است(نکره آوردن "حَدِيدٍ" باعث می شود که کلمه "نا شناس"، به ترجمه اضافه گردد بدین معنا که شباهتش به آهن دنیا باعث این نامگذاری شده وگرنه با آهنهای دنیا تفاوت بسیار دارد. "مَقَامِع"جمع مقمعة به معناي پتک و گرز و اصل آن به معنى ردع(بازداشتن) و دفع است، زيرا دشمن با آن دفع مي شود همچنین به وسیله ای که با آن حیوان را می زنند تا رام شود به ویژه به وسیله ای که فیل سوار، آن را بر سرفیل می زند، می گویند. آری این گرزها برای کسانی است که در دنیا معروف به "کله گنده" بوده و از تکبر، خدا را بنده نبودند و به بندگانش ظلم و فخرفروشی می کردند و با این گرزها در جهنم آن سرکشان را رام می کنند و مانع خروجشان از چاهِ جهنم می گردند)") |
| ۷۵ | حَذَر | ترسيدن و دوري جستن |
| ۷۶ | حِذْرَکُمْ | احتیاط شما - اسلحه شما(حِذ ْر: وسيله بر حذر شدن مثل سپر و زره) |
| ۷۷ | حِذْرَهُمْ | احتیاط آنها - اسلحه آنها(حِذ ْر: وسيله بر حذر شدن مثل سپر و زره) |
| ۷۸ | حُرُّ | آزاد |
| ۷۹ | حَرِّ | دما - گرما - حرارت("سَرَابِيلَ تَقِيکُمُ ٱلْحَرَّ: پوششهایی که شما را از دما حفظ می کند(یا از تابش مستقیم آفتاب بر بدن جلوگیری می کند و سایه ای بر پوست می اندازد که با جذب قسمت اعظم اشعه ماورای بنفش خورشید مانع آسیب دیدن آن می گردد یا اینکه به هنگام سرما با حبس هوای اطراف بدن یک عایق حرارتی می سازد که مانع سرد شدن بیش از اندازه بدن می گردد)") |
| ۸۰ | حَرَام | حرام - ممنوع - دارای حرمت(عبارت "بيت الحرام" یعنی خانه ای که دارای حرمت است و انجام بعضی کارها که در جاهای دیگر حلال می باشد،در آن حرام است. حرام : هم ممنوع حکمي وهم قهري) |
| ۸۱ | حَرْبٍ | جنگ |
| ۸۲ | حَرْثَ | زراعت |
| ۸۳ | حَرْثَکُمْ | زراعت شما |
| ۸۴ | حَرْثِهِ | زراعت او |
| ۸۵ | حَرَجٍ | به زحمت افتادن - در تنگنا بودن - نفوذ ناپذیر بودن(امام باقرعليه السلام فرموده اند: "مادامي که قلب به حق دست نيافته همواره در زير و رو شدن است و از جاي خود تا حنجره کنده ميشود تا به حق دست بيابد ، آن موقع در جاي خود قرارميگيرد" راوي ميگويد : امام عليه السلام موقعي که فرمود : در جاي خود قرار ميگيرد ، انگشتهاي دو دست را در هم حلقه زد و سپس آيه"فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا" را تلاوت نمود.همچنین حضرت دستها را محکم به يکديگر چسبانيده و فرمود : "اين را حرج ميگويند که نه چيزي در آن فرو ميرود و نه چيزي از آن بيرون ميآيد". آیه "کِتَابٌ أُنزِلَ إِلَيْکَ فَلَا يَکُن فِي صَدْرِکَ حَرَجٌ مِّنْهُ لِتُنذِرَ بِهِ وَذِکْرَىٰ لِلْمُؤْمِنِينَ: کتابی که به سوی تو نازل شده پس در سینه ات از آن تنگنا و نفوذ ناپذیری از جانب آن نباشد تا با آن بیم دهی و تذکر و یاد آوری بسیار برای مؤمنان" یعنی: به این اطمینان دست پیدا کن که هر چه در این قرآن آمده از جانب پروردگار و حقّ است تا بتوانی به پشتوانه این یقین با آیات آن مردم را از عواقب بدیها بترسانی و به مؤمنان تذکر دهی) |
| ۸۶ | حَرْدٍ | منع |
| ۸۷ | حَرَساً | جمع حارس به معني نگهبان |
| ۸۸ | حَرَصْتَ | حرص ورزيدي |
| ۸۹ | حَرَصْتُمْ | حرص ورزيديد |
| ۹۰ | حَرِّضِ | تشويق کن |
| ۹۱ | حَرَضاً | مشرف به هلاکت - نيمه جان (کسي که نه، مرده تا از يادها برود و نه، مانند زندگان می تواند کارهای شخصی خود را انجام دهد مانند شخص فلجی که در بستر افتاده و توانایی هیچ حرکتی ندارد) |
| ۹۲ | حَرْف | طرف - جانب - سو - لبه - حرف("وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَعْبُدُ ٱللَّهَ عَلَىٰ حَرْفٍ: و از مردم کسانی هستند که بر پایه حرف و جهتی الله را عبادت و بندگی می کنند(بسته به اینکه کلمه "حَرْف" را به همان معنی معروف "حرف" بگیریم یا "سو و جهت" دو معنی صحیح همزمان دارد و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است: اول اینکه برخی از مردم دینشان از حد حرف و سخن فراتر نمی رود و هنگامی که پای عمل و تحمل کمترین سختی به میان می آید به راحتی دینشان را رها می کنند امام حسین علیه السلام در این مورد می فرمایند: "به يقين مردم بندگان دنيايند و دين مانند اندک غذايي است که با ليسيدن بر روي زبانهايشان قرار گرفته، دور آن را مي گيرند(آن را در دهانشان نگه مي دارند) تا زماني که زندگيهايشان بچرخد پس وقتي گوشه اي از آزمايش و بلا برايشان آشکار گردد، دينداران کمند" دوم اینکه برخی از مردم فقط به قسمت و جهتی از دین عمل می کنند که احساس کنند نفعی برای دنیایشان دارد و آن جهتهایی از دین را که برای دنیایشان مضرٍ می دانند، رها کرده و حتی با آن مخالفت می کنند |
| البته این یک جهته عمل کردن نتیجه نادانی آنهاست چون مجموعه کامل دین، سعادت دنیا و آخرت را تأمین می کند البته آن دینی که پایه و اساسش بر مبنای کتاب منیری مانند قرآن کریم باشد که شکی در الهی بودن تمامی آیاتش نیست وگرنه احادیث و روایات جعلی بسیارند البته استفاده از احادیث صحیح که صحتشان به فرموده اهل بیت علیهم السلام از همخوانی آنها با قرآن کریم دریافت می شود برای فهم قرآن کریم ضروری است)") | ||
| ۹۳ | حَرِّقُوهُ | اورا بسوزانيد |
| ۹۴ | حُرِّمَ | حرام شد - ممنوع شد (حرام : هم ممنوع حکمي وهم قهري) |
| ۹۵ | حَرَّمَ | حرام کرد - ممنوع کرد (حرام : هم ممنوع حکمي وهم قهري) |
| ۹۶ | حُرُمٌ | جمع حرام به معني هر چيزي که هتک و اهانت به آن جايز نباشد -مُحرِم (کسي که برخي کارها بر اوحرام شده) |
| ۹۷ | حَرَم | مکان محترم و دارای حرمت("حرم" جایی است که به دلیل حرمت و احترامش برخی کارها که در مکانهای دیگر حلال است در آنجا حرام می باشد) |
| ۹۸ | حُرُمَاتِ | حرامها(جمع حرام به معني هر چيزي که هتک و اهانت به آن جايز نباشد. "ذَالِکَ وَمَن يُعَظِّمْ حُرُمَاتِ ٱللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَّهُ عِندَ رَبِّهِ وَأُحِلَّتْ لَکُمُ ٱلْأَنْعَامُ إِلَّا مَا يُتْلَىٰ عَلَيْکُمْ فَـٱجْتَنِبُواْ ٱلرِّجْسَ مِنَ ٱلْأَوْثَانِ وَٱجْتَنِبُواْ قَوْلَ ٱلزُّورِ: تو شاهد باش(بر این سخن پروردگار تعالی) آن بود(سخنان پروردگار که اراده ای او را بر قداست و احترام بخشیدن به کعبه، تحقق می بخشید از جمله این که آن را "بَيْتِي: خانه ام" نامید) بنابراین هر کس حرامهای الهی را بزرگ شمارد(در اينجا حرام به معنی چيزی است که حرمت دارد و بايد به آن احترام ويژه ای گذاشت مثلًا یکی از نامهای کعبه "بیت الحرام" است یعنی خانه ای که دارای حرمت است و انجام بعضی کارها که در جاهای دیگر حلال می باشد، در آن حرام است) در این صورت آن برای او نزد پروردگارش بهتر است(امام صادق فرمودند: "برای پروردگار عزّوجلّ در زمین پنج حرمت است: حرمت رسول الله، حرمت خاندان رسول الله حرمت کتاب الله، حرمت کعبه و حرمت انسان مؤمن")") |
| ۹۹ | حُرِّمَتْ | حرام شد - ممنوع شد (حرام : هم ممنوع حکمي وهم قهري) |
| ۱۰۰ | حَرَّمْنَا | حرام کرديم - ممنوع کرديم (حرام : هم ممنوع حکمي وهم قهري) |
| ۱۰۱ | حَرَّمُواْ | حرام کردند (حرام : هم ممنوع حکمي وهم قهري) |
| ۱۰۲ | حَرَّمَهَا | آن را حرمت نهاده - آن را محترم کرده ("إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هَـٰذِهِ ٱلْبَلْدَةِ ٱلَّذِي حَرَّمَهَا وَلَهُ کُلُّ شَيْءٍ وَأُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ ٱلْمُسْلِمِينَ(نمل۹۱): جز این نیست که امر شده ام که پروردگار این سرزمین خاص(مکه و مسجدالحرام) را عبادت و بندگی کنم(عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای |
| بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد) آنکه آن را حرمت نهاد و محترم نمود(پروردگار تعالی برخي کارهایی که در مکانهای دیگر حلال است را به دلیل قداست ویژه مکه و مسجد الحرام، در محدوده آن حرام نموده است مثلًا جنگیدن در آن حرام است مگر برای دفاع البته تعداد این حرمتها در زمان حج و همچنین محدوده مسجدالحرام بیشتر می شود) زیرا فقط برای اوست هر چیزی(چون همه چیز برای اوست اختیار صدور چنین فرامینی را دارد) و امر شده ام که از تسلیم کنندگان و مسلمین باشم(مسلمین، کسانی هستند که امر خود را تسلیم پروردگار کرده اند، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده اند و همان را می خواهند که او بخواهد و همان کاری را می کنند که او بپسندد)") | ||
| ۱۰۳ | حَرَّمَهُمَا | آن دو را حرام کرده (حرام : هم ممنوع حکمي وهم قهري) |
| ۱۰۴ | حَرُورُ | شدت حرارت آفتاب |
| ۱۰۵ | حَرِيرٌ | لباس نازک - ابريشم خالص |
| ۱۰۶ | حَرِيصٌ | علاقمند شديد |
| ۱۰۷ | حَرِيق | آتش - زبانه آتش - همواره و بسیار سوزاننده(اگر صفت مشبهه در معنای اسم فاعل آمده باشد) |
| ۱۰۸ | حِزْب | جماعت - جماعتي که يک نوع فشردگي و تراکم داشته باشند (حزب الله: جماعتی که کردار و رفتارشان در جهت جلب رضایت الهی است) |
| ۱۰۹ | حِزْبَهُ | حزبش(حزب: جماعتي که يک نوع فشردگي و تراکم داشته باشند) |
| ۱۱۰ | حِزْبَيْنِ | دو حزب(حزب: جماعتي که يک نوع فشردگي و تراکم داشته باشند) |
| ۱۱۱ | حُزْنِ | اندوهي که بر دل سنگيني کند، چه اندوه از امري که واقع شده و چه از آن چه بخواهد واقع شود |
| ۱۱۲ | حَزَنَ | اندوهي که بر دل سنگيني کند، چه اندوه از امري که واقع شده و چه از آن چه بخواهد واقع شود |
| ۱۱۳ | حُزْنِي | اندوهم (حزن:اندوهي که بر دل سنگيني کند از آنچه واقع شده یا ممکن است در آینده واقع شود) |
| ۱۱۴ | حِسَابِ | حساب - حسابرسي |
| ۱۱۵ | حِسَابِکَ | حساب تو |
| ۱۱۶ | حِسَابُهُ | حساب او |
| ۱۱۷ | حِسَابِهِم | حساب آنها |
| ۱۱۸ | حِسَابِيَهْ | حساب من(هاء آخرآن هاي وقف است، که اصطلاحا آن را هاي استراحت مينامند) |
| ۱۱۹ | حِسَانٌ | زنان زيبا روي - جمع حسناء |
| ۱۲۰ | حَسِبَ | پنداشت - حساب کرد |
| ۱۲۱ | حُسْبَانٍ | پندار-جمع حساب-حساب شده و دقیقها - حسابگری همه جانبه - وسیله های حساب کردن - محاسبه شده ای بسیار دقیق و همه جانبه("وَيُرْسِلَ عَلَيْهَا حُسْبَانًا مِّنَ ٱلسَّمَاءِ فَتُصْبِحَ صَعِيدًا زَلَقًا: و بر آن(باغ) محاسبه شده ای بسیار دقیق و همه جانبه("حُسْبَان" دراصل نام تيرهاي کوچکي بوده که چندعدد آن رابا يک زه ميانداختند واين درسواران فارس مرسوم بوده اگرآنها راحسبان ميناميدند بدين مناسبت بوده که پرتاب آنها محاسبه ای بسیار دقیق تر از تیرهای معمولی لازم داشته است. استفاده از این کلمه کنایه از این است که عذابی که پروردگار تعالی برای نابودی آن باغ فرستاد بسیار دقیق و حساب شده فقط به همان باغ اصابت نمود) از آسمان بفرستد که در اثر آن به شکل تلی از گل لیز و لغزنده در آید") |
| ۱۲۲ | حَسِبْتَ | پنداشتي - حساب کردی |
| ۱۲۳ | حَسِبْتُمْ | پنداشتيد - حساب کردید |
| ۱۲۴ | حَسِبَتْهُ | پنداشت که آن - حساب کرد که آن |
| ۱۲۵ | حَسِبْتَهُمْ | پنداشتي که آنها - حساب کرد که آنها |
| ۱۲۶ | حَسْبَکَ | براي تو بس است |
| ۱۲۷ | حَسْبُکَ | براي تو بس است |
| ۱۲۸ | حَسْبُنَا | براي ما بس است |
| ۱۲۹ | حَسِبُواْ | پنداشتند |
| ۱۳۰ | حَسْبُهُ | برايش بس است |
| ۱۳۱ | حَسْبُهُمْ | برايشان بس است |
| ۱۳۲ | حَسْبِيَ | برايم بس است |
| ۱۳۳ | حَسَداً | از روي حسد |
| ۱۳۴ | حَسَرَاتٍ | حسرتها |
| ۱۳۵ | حَسْرَةً | حسرت(حسر دراصل عبارت است از کنار زدن لباس از هر چيزي که ملبس به آن است و کنايه از برملا شدن ناتوانيهاست همچنين اندوه ندامت از فرصتي که از دست رفته از آن جهت که جهالتي که مسبب آن بوده بر ملا شده است) |
| ۱۳۶ | حَسْرَتَنَا | حسرت ما (حسر دراصل عبارت است از کنار زدن لباس از هر چيزي که ملبس به آن است و کنايه از برملا شدن ناتوانيهاست همچنين اندوه ندامت از فرصتي که از دست رفته از آن جهت که جهالتي که مسبب آن بوده بر ملا شده است) |
| ۱۳۷ | حَسْرَتَيٰ | وا حسرتا (حسر دراصل عبارت است از کنار زدن لباس از هر چيزي که ملبس به آن است و کنايه از برملا شدن ناتوانيهاست همچنين اندوه ندامت از فرصتي که از دست رفته از آن جهت که جهالتي که مسبب آن بوده بر ملا شده است) |
| ۱۳۸ | حُسْن | نيک - نيکي-نیکو(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند) |
| ۱۳۹ | حَسَن | نيکو و شادی بخش(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند) |
| ۱۴۰ | حَسُنَ | نيکوست(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند) |
| ۱۴۱ | حَسَنَاتِ | نیکیها-خوشیها(جمع حسنة به معني عملي که مورد رضاي پروردگار متعال باشد. حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند) |
| ۱۴۲ | حَسَنَةً | نيکو و شادی بخش- نیکی- زیبایی- خوشی-عملي که مورد رضاي پروردگار متعال باشد(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند) |
| ۱۴۳ | حَسُنَتْ | نيکوست(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند. "خَالِدِينَ فِيهَا حَسُنَتْ مُسْتَقَرًّا وَمُقَامًا(فرقان۷۶): جاودانگانند در آن(بهشت) نیکو است از جهت محل استقرار و قرارگاه دائمی و اقامتگاه و به ثبات رسیدن(انسان در زندگی مرتبًا در جستجوی رسیدن به آرامش، در تکاپو و آزمودن موقعیتهای مختلف است در این آیه به این جستجوگران خاطر نشان می کند که بهترین جا برای آرام و قرار گرفتن، بهشت است علاوه بر این اقامت در بهترین اقامتگاههای دنیا موقتی است ولی اقامتگاه بهشتی دائم و همیشگی است)") |
| ۱۴۴ | حُسْنُهُنَّ | زيبايي و نيکويي آنها(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند) |
| ۱۴۵ | حُسْنَىٰ | نيکوترين(مؤنث أحسن. حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند. "إِنَّ ٱلَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُم مِّنَّا ٱلْحُسْنَىٰ أُوْلَـٰئِکَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ: به یقین آنان که از جانب ما آن نیکوترین(از آیه شریفه ۶۲ سوره مبارکه نحل مشخص می گردد که منظور از "ٱلْحُسْنَىٰ: نیکوترین" در این آیه، بهشت است در آن آیه به کسانی اشاره شده بود که مانند یهودیان اعتقاد دارند که بهشت فقط برای آنهاست و به جای کلمه "بهشت"، همین کلمه "ٱلْحُسْنَىٰ" را به کار برده بود) برایشان پیشی گرفت تو شاهد باش(بر این گفته پروردگار) آنها از آن(جهنّم) دور نگه داشته شدگانند(همان گونه که در آیه شریفه ۷۱ سوره مبارکه مریم به این موضوع اشاره شده بود که یکی از سنتها و برنامه های پروردگار که آن را بر خود واجب و حتمی ساخته این است که روز قیامت همه انسانها از لبه بالایی جهنم عبور |
| کنند. حکمت عبور نیکان از کنار جهنم در این است که با دیدن مناظر جهنم بیشتر قدر جایگاه بهشتی خود را می دانند و در واقع این عبور نیکان از کنار جهنّم تجسمی است از اینکه در دنیا نیز به آنها گناهان عرضه و پیشنهاد می شد ولی آنها خود را کنار می کشیدند و به گناه آلوده نمی شدند مانند وقتی که با مال حرام یا رشوه ای روبرو می شدند ولی از آن دوری می کردند در واقع در این آیه می فرماید فرشتگان به سلامت و بدون هیچ آسیبی و حتی طبق آیه بعد بدون احساس کوچکترین صدايي از جهنم، کسانی که از قبل اسمشان جزء اهل بهشت ثبت شده است(سَبَقَتْ لَهُم مِّنَّا ٱلْحُسْنَىٰ) را از جهنم دور می کنند)") | ||
| ۱۴۶ | حُسْنَيَيْنِ | دو نيکويي(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند) |
| ۱۴۷ | حُسُوماً | داغ کننده های پی در پی و مکرر (جمع حاسم) |
| ۱۴۸ | حَسِيباً | هميشه و بی اندازه حسابگر |
| ۱۴۹ | حَسِيرٌ | خسته(حسر دراصل عبارت است از کنار زدن لباس از هر چيزي که ملبس به آن است و کنايه از برملا شدن ناتوانيهاست استفاده از آن در معني خستگي از آن جهت است که نا تواني قوا آشکار مي شود) |
| ۱۵۰ | حَسِيسَهَا | صوتي که احساس شود |
| ۱۵۱ | حُشِرَ | گرد آورده شد(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و اجبار است در عباراتی نظیر "إِنَّ رَبَّکَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ: به يقين پروردگار تو همان است که آنان را محشور می کند" به زنده کردن مجدد و بیرون کشیدن آنها از قبرها برای حسابرسی اعمالشان اشاره دارد) |
| ۱۵۲ | حَشْرٌ | محشور کردن -بيرون کردن از ديار(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و اجبار است در عباراتی نظیر "إِنَّ رَبَّکَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ: به يقين پروردگار تو همان است که آنان را محشور می کند" به زنده کردن مجدد و بیرون کشیدن آنها از قبرها برای حسابرسی اعمالشان اشاره دارد) |
| ۱۵۳ | حَشَرَ | گرد هم آورد(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و اجبار است در عباراتی نظیر "إِنَّ رَبَّکَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ: به يقين پروردگار تو همان است که آنان را محشور می کند" به زنده کردن مجدد و بیرون کشیدن آنها از قبرها برای حسابرسی اعمالشان اشاره دارد) |
| ۱۵۴ | حُشِرَتْ | محشور شد (کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و اجبار است در عباراتی نظیر "إِنَّ رَبَّکَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ: به يقين پروردگار تو همان است که آنان را محشور می کند" به زنده کردن مجدد و بیرون کشیدن آنها از قبرها برای حسابرسی اعمالشان اشاره دارد) |
| ۱۵۵ | حَشَرْتَنِي | مرا محشور کردي (کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و اجبار است در عباراتی نظیر "إِنَّ رَبَّکَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ: به يقين پروردگار تو همان است که آنان را محشور می کند" به زنده کردن مجدد و بیرون کشیدن آنها از قبرها برای حسابرسی اعمالشان اشاره دارد) |
| ۱۵۶ | حَشَرْنَا | گرد آورديم(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و اجبار است در عباراتی نظیر "إِنَّ رَبَّکَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ: به يقين پروردگار تو همان است که آنان را محشور می کند" به زنده کردن مجدد و بیرون کشیدن آنها از قبرها برای حسابرسی اعمالشان اشاره دارد. عبارت"حَشَرْنَا عَلَيْهِمْ کُلَّ شَيْءٍ قُبُلًا" یعنی : همه چيز را از بالا در برابرشان جمع کنيم(آن چه در عالم بالا و غیبی است را در برابر آنها ظاهر کنیم) . که د راین ترجمه از کلمه "عليهم" معنی از بالا آمدن آنهاة، برداشت شده است) |
| ۱۵۷ | حَشَرْنَاهُمْ | آنان را محشور کرديم(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و اجبار است در عباراتی نظیر "إِنَّ رَبَّکَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ: به يقين پروردگار تو همان است که آنان را محشور می کند" به زنده کردن مجدد و بیرون کشیدن آنها از قبرها برای حسابرسی اعمالشان اشاره دارد) |
| ۱۵۸ | حَصَادِهِ | درو کردنش - چيدنش - برداشت آن |
| ۱۵۹ | حَصَبُ | آتش گيره - هيزم |
| ۱۶۰ | حَصْحَصَ | قسمتی واضح وهويدا گشت- گوشه ای بر ملا شد- بخشی پدیدار شد(حصه به معناي قطعهاي است ازيک چيز يکپارچه و به جاي بهره و نصيب استعمال ميشود پس عبارت "ٱلْئَانَ حَصْحَصَ ٱلْحَقُّ " یعنی : الآن گوشه ای از حقیقت بر ملا شد) |
| ۱۶۱ | حَصَدتُّمْ | درو کرديد |
| ۱۶۲ | حَصِرَتْ | تنگ شده (در جمله حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ اشاره به تنگي سينه به خاطر بخل و ترس مي کند) |
| ۱۶۳ | حُصِّلَ | پديدارشد- برداشت محصول می شود (در جمله "حُصِّلَ مَا فِي ٱلصُّدُورِ "ااگر به معنی اول بگیریم اشاره به جداسازي صفات خوب وبد از هم دارد، و اگر به معنی دوم به این اشاره دارد که بهشت و جهنم جلوه ای از نیتهای درونی انسانهاست) |
| ۱۶۴ | حَصُوراً | به معناي آن کسي است که با زنان نميآميزد (مردي که هرگزازدواج نکرده)- نگاهدارنده (خود از خواهشهاي نفساني) |
| ۱۶۵ | حُصُونُهُم | دژهاي استوارشان - قلعه هاي محکمشان |
| ۱۶۶ | حَصِيدٌ | دروکردني - درو شده - بريده شده- بسیار بریده و درو شده- برچیده شده(از "حصد"به معناي بريدن و درو کردن زراعت. زراعت درو شده را نيز حصيد ميگويند. عبارت "مِنْهَا قَائِمٌ وَحَصِيدٌ: برخی از از آنها برپاست و برخی برچیده شده اند" یعنی برخی از آن شهرهای عذاب شده هم اکنون نیز وجود دارند و از برخی از آنها هیچ اثری باقی نمانده ) |
| ۱۶۷ | حَصِيراً | همواره و بسیار حبس کننده و در مضيقه و تنگنا قرار دهنده - زندان("وَجَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْکَافِرِينَ حَصِيرًا: و جهنم را برای کافران، زندانی قرار دادیم" در اینجا صفت مشبهه به جای اسم فاعل به کار رفته است) |
| ۱۶۸ | حَضَرَ | حاضر شد - فرا رسيد (در جمله"حَتَّيٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ ٱلْمَوْتُ") |
| ۱۶۹ | حَضَرُوهُ | نزد او حاضر شدند |
| ۱۷۰ | حُطَاماً | کاه و خس متفرق - گياهي که از شدت خشکيدگي ميشکند(از ریشه "حطم" به معنی شکستن. وزن فُعال اغلب در مورد هر چيزي که شکسته و خرد شده باشد به کار ميرود مانند "رُفَات") |
| ۱۷۱ | حَطَب | هيزم |
| ۱۷۲ | حِطَّةٌ | خداوندا گناهان ما را بريز- فرود آمدن - محدوديت |
| ۱۷۳ | حُطَمَة | بسيار خورد کننده (صيغه مبالغه است و مبالغه در حطم يعني "شکستن " را ميرساند)- سومين طبقه از هفت طبقه جهنم |
| ۱۷۴ | حَظِّ | بهره آدمي از سعادت و بخت |
| ۱۷۵ | حَفَدَةً | نوه ها (جمع حافد به معناي متحرک سريع و کسي است که در خدمت، جنب و جوش سريع دارد و کنايه از نوه ها چون آنها نيز در خدمت به شخص کوشاتر از ديگران هستند) |
| ۱۷۶ | حُفْرَةٍ | حفره (شفا حفره، به معناي لبه حفره است، البته لبهاي که هر کس قدم بر آن بگذارد، مشرف بر سقوط در آن شود) |
| ۱۷۷ | حَفِظَ | حفظ کرده(حفظ:ضبط کردن صورت آن چيزي است که براي ما معلوم شده است، به طوري که هيچ دگرگوني و تغييري در آن پيدا نشود) |
| ۱۷۸ | حِفْظاً | حفظ کردن(حفظ:ضبط کردن صورت آن چيزي است که براي ما معلوم شده است، به طوري که هيچ دگرگوني و تغييري در آن پيدا نشود) |
| ۱۷۹ | حَفَظَةً | حفظ کنندگان -نگاهبانان (جمع حافظ از حفظ به معني ضبط کردن صورت آن چيزي است که براي ما معلوم شده است، به طوري که هيچ دگرگوني و تغييري در آن پيدا نشود) |
| ۱۸۰ | حَفِظْنَاهَا | آن را حفظ کرديم(حفظ:ضبط کردن صورت آن چيزي است که براي ما معلوم شده است، به طوري که هيچ دگرگوني و تغييري در آن پيدا نشود) |
| ۱۸۱ | حِفْظُهُمَا | حفظ آن دو(حفظ:ضبط کردن صورت آن چيزي است که براي ما معلوم شده است، به طوري که هيچ دگرگوني و تغييري در آن پيدا نشود) |
| ۱۸۲ | حَفَفْنَاهُمَا | آن دو را احاطه کرديم |
| ۱۸۳ | حَفِيٌّ | همواره و بسیارعالم و با خبر از چيزي ( اين کلمه از ماده "حفيت في السؤال : اصرار کردم در پرسش" گرفته شده) |
| ۱۸۴ | حَفِيظٍ | هميشه و بی اندازه نگهبان-هميشه و بی اندازه حافظ (حفظ:ضبط کردن صورت آن چيزي است که براي ما معلوم شده است، به طوري که هيچ دگرگوني و تغييري در آن پيدا نشود. در عبارت "مَا جَعَلْنَاکَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً : ما تو را ای پیامبر بر آنان همیشه و بی اندازه نگهبان قرار ندادیم" با ظرافتی خاص به جای استفاده از کلمه "حافظ:نگهبان" از کلمه "حفیظ: همیشه و بی اندازه نگهبان" استفاده کرده است و منظورش این است که در حدی معقول، پیامبر وظیفه دارد که از امتش در برابر به گناه و خطا رفتن حفاظت و نگهبانی کند ولی دیگر مسئول خطای کسی که با این همه مراقبت به خطا رفته نیست) |
| ۱۸۵ | حَقّ | حق - حقیقت - ثابت - قضاوت و حکمی که از سوی پروردگار متعال صادر شده و آن را حتمي کرده باشد به عبارت دیگر حقّ، سخن و فرمان الهی است که ذره ای با درستی و واقعیت اختلاف ندارد و هر عمل یا سخنی که برخلاف رضای الهی باشد ،"ناحق" است(عبارت "ٱلْحَقَّ لِلَّهِ: تمام حق برای الله است" بدین معناست که تنها سخنی که همیشه باید راست پنداشته شود و تنها فرمانی که باید همیشه اطاعت شود سخن و فرمان پروردگار تعالی است و راستی دیگر سخنان و اطاعت پذیری دیگر فرامین از تطابقشان با سخن و فرمان پروردگار تعالی حاصل می گردد. "ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّکَ فَلَا تَکُونَنَّ مِنَ ٱلْمُمْتَرِينَ(بقره۱۴۷): تمام حقّ از سوی پرورش دهنده توست(حقّ، سخن و فرمان الهی است)پس حتمًا از تردید کنندگان مباش(همان گونه که در آیه شریفه ۷ از سوره مبارکه حج و آیاتی دیگر آمده است الله، همان حق است یعنی هم بودن و وجودش حقیقت دارد هم هر چه بگوید راست و حقیقت است و هم هرچه کند همان حق و صحیح و صواب است. بنابراین قرآن کریم که سخن اوست حق و حقیقت و واقعیت محض است و هرچه درباره هر چیز گفته کاملًا درست و صحیح است تمامِ حقّ زِ سوی، پروردگارت بُوَد***پس مَبادا که شَک، راه به قلبت بَرَد") |
| ۱۸۶ | حَقَّ | محقق و ثابت شد - قضاي حتمي رانده شد( از حق به معنی قضاوت و حکمی ثابت که از سوی پروردگار متعال صادر شده و آن را حتمي کرده باشد به عبارت دیگر حقّ، سخن و فرمان الهی است که ذره ای با درستی و واقعیت اختلاف ندارد و هر عمل یا سخنی که برخلاف رضای الهی باشد ،"ناحق" است) |
| ۱۸۷ | حُقُباً | مدت زیاد و نامعلومي از زمان(بعضي هم این کلمه را به چهل، هفتاد،هشتاد و يا هشتاد و چند سال محدود کردهاند. در روایتی امام باقر علیه السلام، حُقُب را هشتاد سال ذکر کرده اند) |
| ۱۸۸ | حَقَّتْ | محقق و ثابت شد - قضاي حتمي رانده شد( از حق به معنی قضاوت و حکمی ثابت که از سوی پروردگار متعال صادر شده و آن را حتمي کرده باشد به عبارت دیگر حقّ، سخن و فرمان الهی است که ذره ای با درستی و واقعیت اختلاف ندارد و هر عمل یا سخنی که برخلاف رضای الهی باشد ،"ناحق" است) |
| ۱۸۹ | حُقَّتْ | به قضا و حکم حتمی الهی گردن نهاد - قضا و حکم حتمی الهی را پذیرفت (از حق به معنی قضاوت و حکمی ثابت که از سوی پروردگار متعال صادر شده و آن را حتمي کرده باشد به عبارت دیگر حقّ، سخن و فرمان الهی است که ذره ای با درستی و واقعیت اختلاف ندارد و هر عمل یا سخنی که برخلاف رضای الهی باشد ،"ناحق" است) |
| ۱۹۰ | حَقَّهُ | حق او ( از حق به معنی قضاوت و حکمی ثابت که از سوی پروردگار متعال صادر شده و آن را حتمي کرده باشد به عبارت دیگر حقّ، سخن و فرمان الهی است که ذره ای با درستی و واقعیت اختلاف ندارد و هر عمل یا سخنی که برخلاف رضای الهی باشد ،"ناحق" است) |
| ۱۹۱ | حَقِيقٌ | واجب - سزاوار ( از حق به معنی قضاوت و حکمی ثابت که از سوی پروردگار متعال صادر شده و آن را حتمي کرده باشد به عبارت دیگر حقّ، سخن و فرمان الهی است که ذره ای با درستی و واقعیت اختلاف ندارد و هر عمل یا سخنی که برخلاف رضای الهی باشد ،"ناحق" است) |
| ۱۹۲ | حُکَّامِ | حاکمان (حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا،علم به معارف حقه الهيه و کشف حقايقي که در پرده غيب است و از نظر عادي پنهان است ميباشد درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً ") |
| ۱۹۳ | حَکَمَ | حکم کرد-فرمان داد(حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا،علم به معارف حقه الهيه و کشف حقايقي که در پرده غيب است و از نظر عادي پنهان است ميباشد درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً ") |
| ۱۹۴ | حُکْمَ | حُکم- -فرمان محکم ونافذ واستوار- بريدن نزاع به وسيله قضا یا قضاوت برای پایان دادن به اختلافات است - قضاوتی که پایان بخش اختلافات است -علم به معارف حقه الهيه و کشف حقايقي که در پرده غيب است و از نظر عادي پنهان است ميباشد (درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً ". از آنجا که در قرآن کریم عين همین عبارت "دادن حکم و علم"، برای همه پیامبران علیهم السلام به کار رفته، کنایه ایست از رساندن به مقام پیامبری. در عبارت "وَکَذَالِکَ أَنزَلْنَاهُ حُکْماً عَرَبِيّاً: و تو شاهد باش آنگونه نازلش کردیم به صورت حُکمی عربی نازل نمودیم"، حُکم به معنی فرمان محکم و نافذ و استوار الهی که پایان بخش اختلافات در هر زمینه ای است و علم و حکمتی بی نقص که از علم پروردگار عالم پیدا و نهان سرچشمه گرفته است، می باشد. اینکه می فرماید به کسی "حُکم" می دهد یعنی به او فهم و درکی بیشتر از مردم عادی می دهد و در نتیجه مردم به اختیار خودشان برای قضاوت در مورد اختلافاتشان به او رجوع می کنند که معنایی متفاوت با "مُلک" دارد که مردم چه بخواهند و چه نخواهند مجبورند از آن کس که " مُلک" دارد، اطاعت کنند) |
| ۱۹۵ | حَکَماً | حکم کننده(حکم:فرمان محکم ونافذ واستوار،: لفظ حَکم و حاکم به يک معنا است، جز اينکه حکم در رسانيدن مدح بليغتر است، براي اينکه در حق کسي اطلاق ميشود که استحقاق حکم کردن را دارد و جز به حق حکومت و قضاوت نميکند، به خلاف حاکم که مطلق است و به اشخاصي هم که گاهي به باطل حکومت و قضاوت ميکنند اطلاق ميشود) |
| ۱۹۶ | حِکْمَةَ | علم کاربردی و حُکم بدون سستی- معرفت علمي است در حدي که نافع باشد -علمی است که کاربردی باشد و در مرحله عمل نیز سربلند است و صاحب آن بتواند از آن علم برای آبادی دنیا و آخرتش بهره بگیرد-نوعي حکم که سستي در آن نيست(حکمة بر وزن فعلة است که وزني است مخصوص افاده نوع، يعني دلالت برنوع خاصی از معنا مي کند که در ریشه کلمه آمده پس حکمت به معناي نوع خاصی محکم کردن و اطمینان بخشیدن و يا نوعي از امر محکم و مطمئن است آن چنان که هيچ رخنه و يا سستي در آن نباشد و اين کلمه بيشتر در معلومات عقلي و حق و صدق استعمال مي شود و معنايش در اين موارد اين است که بطلان و کذب به هيچ وجه در آن معنا راه ندارد به عبارتی ساده تر حکمت علمی است که در مرحله عمل نیز سربلند است و حکیم شخصی است که توانایی به کار بستن علمش را دارد و علمش نیز در عمل آثارش درخشان و مثبت است و آن چه ساخته یا حکم کرده بی نقص و به نهایت محکم است) |
| ٱدْعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّکَ بِـٱلْحِکْمَةِ وَٱلْمَوْعِظَةِ ٱلْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِـٱلَّتِي هِيَ أَحْسَنُ(نحل۱۲۵): به سوی راه و روش پروردگارت با حکمت(حکمت علمی است که در عمل نیز نافع و سربلند است یا نوعی حُکم که سستی در آن نیست در اینجا مقصود این است که چیزی را بگو که خود نیز به آن عمل می کنی و از طرفی طوری سخن بگو که قابل انکار نباشد و بتوانی آن را اثبات کنی) و آن موعظه و پند نیکو(بنا به روایتی از امام صادق عليه السلام یعنی با "قرآن کریم") دعوت کن و با آنان مجادله کن(مجادله: اصرار در بحث و پافشاري کردن در يک مساله براي اثبات برتری رأي و نظر خود نسبت به طرف مقابل) به شکلی که نیکوترین است(به فرموده امام صادق علیه السلام شبیه پاسخ قرآن به کسی که پرسید چه کسی این استخوان پوسیده را زنده می کند: "بگو: "همان کسی که بار اول خلقش کرد"". حکمت آن علمی است که سستی در آن راه ندارد و کاربردی است و صاحب آن بتواند از آن علم برای آبادی دنیا و آخرتش بهره بگیرد) | ||
| ۱۹۷ | حَکَمْتَ | حکم کردي(حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا،علم به معارف حقه الهيه و کشف حقايقي که در پرده غيب است و از نظر عادي پنهان است ميباشد درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً ") |
| ۱۹۸ | حَکَمْتُم | حکم کرديد(حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا،علم به معارف حقه الهيه و کشف حقايقي که در پرده غيب است و از نظر عادي پنهان است ميباشد درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً ") |
| ۱۹۹ | حُکْمِهِ | حکمش(حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا،علم به معارف حقه الهيه و کشف حقايقي که در پرده غيب است و از نظر عادي پنهان است ميباشد درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً ") |
| ۲۰۰ | حُکْمِهِمْ | حکمشان (حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا،علم به معارف حقه الهيه و کشف حقايقي که در پرده غيب است و از نظر عادي پنهان است ميباشد درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً ") |
| ۲۰۱ | حَکِيمُ | هميشه و بی اندازه محکم(محکم به معناي چيزي است که طوري درست شده که فساد و شکاف در آن پيدا نميشود) - حکيم يکي از اسماي حسناي الهي و از صفات فعل او است که از محکم کاري او در صنع عالم خبر مي دهد (حکیم شخصی است که توانایی به کار بستن علمش را دارد و علمش نیز در عمل آثارش درخشان و مثبت است و آن چه ساخته یا حکم کرده بی نقص و به نهایت محکم است) |
| ۲۰۲ | حِلٌّ | حلول کننده(حلول به معناي اقامت و استقرار در مکان است و اصلش ازکلمه حل به معناي باز کردن گره است چون برای اقامت گره بارشان را باز می کردند) |
| ۲۰۳ | حِلاًَّ | حلال(از "حِلّ" که در اصل به معناي باز کردن گره است) |
| ۲۰۴ | حَلَّافٍ | کسي که بسيار سوگند مي خورد |
| ۲۰۵ | حَلَالٌ | حلال (از "حِلّ" که در اصل به معناي باز کردن گره است) |
| ۲۰۶ | حَلَائِلُ | حلال شده ها-همسران (حلائل جمع حليلة به معنی حلال شده است و از کلمه حلال مشتق شده و مذکر آن حليل و جمع مذکرش أحله است، مانند عزيز که جمعش اعزه ميآيد و اگر زن حلال را حليله و مرد حلال را حليل ناميدهاند به اين مناسبت است که نزديکي و همخوابگي این دو برای هم جايز و حلال است) |
| ۲۰۷ | حَلَفْتُمْ | سوگند خورديد |
| ۲۰۸ | حُلْقُومَ | گلو-حلقوم |
| ۲۰۹ | حَلَلْتُمْ | از احرام درآمديد (از "حِلّ" که در اصل به معناي باز کردن گره است) |
| ۲۱۰ | حُلُمَ | حِلمها- بردباریها(کنايه از رسيدن به بلوغ چون در این سن شایسته است که انسان حلم و شکیبایی داشته باشد، جمع حِلم به معني حوصله که ضبط و نگهداری نفس و کنترل طبع است از اينکه دچار هيجان شود. به همین جهت حُلُم به معنای احتلام(دچار جنابت شدن در خواب) نیز می باشد چون نشانه ای است برای به بلوغ رسیدن. دلیل استفاده از "لَمْ" برای منفی نمودن فعل در اینجا این است که با یکبار واقع شدن این حالت نیز حکم بالغ پیدا می کند و نیازی به تکرار این وضعیت نیست) |
| ۲۱۱ | حُلُّواْ | تزيين شده اند( مصدر آن تحليه است و تحليه به معناي خودآرايي است) |
| ۲۱۲ | حِلْيَةٍ | زيور |
| ۲۱۳ | حَلِيمٌ | هميشه و بی اندازه بردبار |
| ۲۱۴ | حُلِيِّهِمْ | زيورهایشان (جمع حلي و آن چيزهايي است که آدمي خود را با آن زينت مي دهد از قبيل طلا، نقره و امثال آن) |
| ۲۱۵ | حم | از حروف مقطعه قرآن کریم(در روايتي از امام صادق عليه السلام آمده که " حم " معنايش " حميد مجيد "است يعني ستوده صفات و با مجد وعظمت. و در جای دیگر فرمودند: "این حروف اجزایی از اسم اعظم الهی هستند و رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلّم) وائمه اطهار علیهم السلام می توانند آنها را تركیب نموده، اسم اعظم را درست كنند، آن وقت هر گاه با آن اسم اعظم دعا كنند مستجاب می شود". البته بیشتر از همه به این واقعیت اشاره دارد که قرآنی با این عظمت و زیبایی از همین حروف الفبایی که در دسترس شما نیز هست درست شده و اگر معتقدید که این قرآن کلام الهی نیست شما هم همین حروف را به کار گیرید و مانند قرآن را بیاورید |
| از طرفی غیر معمولی بودن چنین کلمه ای باعث جلب توجه مخاطب به ادامه کلام می گردد همچنین حروف مقطعه مشابه در ابتدای برخی از سوره ها به نوعی آنها را در دسته ای مشترک قرار می دهد مفهوم دیگر این است که اگر می خواهی مقصود اصلی قرآن کریم را بفهمی باید به تک تک حروف آن با دقّت توجه کنی البته مانعی برای صحت همزمان تمام این معانی نیست که با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است روابط ریاضی که برای این حروف نقل شده دارای تناقض می باشد و پس از بررسی مشخص می گردد که برای همه سوره ها صادق نیست که هم بی اعتمادی می آورد و هم باعث انحراف از غرض اصلی که همان توجه به معانی آیات است، می شود مثل اینکه هواپیمایی که وسیله پرواز است را تبدیل به انباری کنند) | ||
| ۲۱۶ | حم عسق | از حروف مقطعه قرآن کریم(در روايتي از امام صادق عليه السلام آمده که حمعسق معنايش حليم، مثيب ( ثواب دهنده)،عالم، سميع، قادر، قوي، است و در جای دیگر فرمودند: "این حروف اجزایی از اسم اعظم الهی هستند و رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلّم) وائمه اطهار علیهم السلام می توانند آنها را تركیب نموده، اسم اعظم را درست كنند، آن وقت هر گاه با آن اسم اعظم دعا كنند مستجاب می شود". البته بیشتر از همه به این واقعیت اشاره دارد که قرآنی با این عظمت و زیبایی از همین حروف الفبایی که در دسترس شما نیز هست درست شده و اگر معتقدید که این قرآن کلام الهی نیست شما هم همین حروف را به کار گیرید و مانند قرآن را بیاورید |
| از طرفی غیر معمولی بودن چنین کلمه ای باعث جلب توجه مخاطب به ادامه کلام می گردد همچنین حروف مقطعه مشابه در ابتدای برخی از سوره ها به نوعی آنها را در دسته ای مشترک قرار می دهد مفهوم دیگر این است که اگر می خواهی مقصود اصلی قرآن کریم را بفهمی باید به تک تک حروف آن با دقّت توجه کنی البته مانعی برای صحت همزمان تمام این معانی نیست که با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است روابط ریاضی که برای این حروف نقل شده دارای تناقض می باشد و پس از بررسی مشخص می گردد که برای همه سوره ها صادق نیست که هم بی اعتمادی می آورد و هم باعث انحراف از غرض اصلی که همان توجه به معانی آیات است، می شود مثل اینکه هواپیمایی که وسیله پرواز است را تبدیل به انباری کنند) | ||
| ۲۱۷ | حِمَارِ | الاغ |
| ۲۱۸ | حِمَارِکَ | الاغ تو |
| ۲۱۹ | حَمَّالَةَ | حمل کننده |
| ۲۲۰ | حَمَإٍ | گل سياه - لجن("وَلَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ: و سوگند که به بهترین شکل انسان را از صلصالی (گل خشکیده ای) که حاصل از حمإ مسنون(گل سیاه تغییر یافته) بود، خلق نمودیم". حَمَإٍ: گل سیاه، لجن، مخلوط آب با خاکی که علاوه بر مواد معدنی(عناصر و ترکیبات شیمیایی)، شامل مواد آلی(ملکولهایی که در بدن موجودات زنده تولید می شوند) نیز می باشد که اضافه نمودن صفت "مَسْنُونٍ: تغییر شکل یافته، گندیده، متعفن" به آن، اشاره به این دارد که آن قدر این گِل، مانده، که باکتریها بقایای موجودات زنده در آن را کاملاً تجزیه نموده و تغییر داده اند به شکلی که شباهتی به حالت اولیه شان ندارند و به همین جهت به رنگ سیاه در آمده و بوی تعفن نیز می دهد امروزه از چنین گِلی با انجام برخی تغییرات کرمهای مخصوص ترمیم و زیبایی پوست نیز ساخته می شود. پس معنی آیه این می شود که پروردگار متعال انسان را از گل خشکیده ای که قبل از خشکیدن، لجن سیاه متغیر و متعفن بوده، آفریده است) |
| ۲۲۱ | حَمْدُ | ثنا و ستايش در برابر عمل زیبایی است که ثنا شونده باختيار خود انجام داده (ولي مدح به عمل غير اختياري هم اطلاق مي گردد .در عبارت "ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ" با اضافه شدن "ٱلْ"به معني همه ستايشهاست) |
| ۲۲۲ | حَمْدِکَ | ثنا وستايش تو (حمد:ثنا و ستايش در برابر عمل زیبایی است که ثنا شونده باختيار خود انجام داده) |
| ۲۲۳ | حَمْدِهِ | ثنا وستايش او (حمد:ثنا و ستايش در برابر عمل زیبایی است که ثنا شونده باختيار خود انجام داده) |
| ۲۲۴ | حُمْرٌ | سرخ ها (جمع احمر به معني سرخ) |
| ۲۲۵ | حُمُرٌ | گورخران - (جمع حمار به معني الاغ در آيه مورد نظر مراد گورخر يا همان الاغ وحشي است) |
| ۲۲۶ | حِمْل | بار (کلمه حِمْل وحَمْل هر دو به معنی "بار" است چيزي که هست اگر با کسره خوانده شود مراد از آن باري خواهد بود که در ظاهر حمل ميشود مانند بارهايي که به دوش کشيده ميشود و اگر با فتحه خوانده شود مراد از آن بارهاي باطني است مانند طفل در شکم) |
| ۲۲۷ | حَمَلَ | حمل کرد |
| ۲۲۸ | حُمِّلَ | بر او حمل شد(در جمله " عَلَيْهِ مَا حُمِّلَ ": برعهده اوست آنچه بر او تکليف شده است) |
| ۲۲۹ | حَمْل | بار (کلمه حِمْل وحَمْل هر دو به معنی "بار" است چيزي که هست اگر با کسره خوانده شود مراد از آن باري خواهد بود که در ظاهر حمل ميشود مانند بارهايي که به دوش کشيده ميشود و اگر با فتحه خوانده شود مراد از آن بارهاي باطني است مانند طفل در شکم) |
| ۲۳۰ | حَمَلَتْ | حمل کرد |
| ۲۳۱ | حُمِلَتِ | حمل شد (منظور از حمل شدن زمين و جبال در جمله "حُمِلَتِ ٱلْأَرْضُ وَٱلْجِبَالُ "اين است که قدرت الهي برزمين و کوهها احاطه مييابد. حرکت حرف "ت" به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدیددار کلمه بعد می باشد) |
| ۲۳۲ | حُمِّلْتُمْ | بر شما حمل شد(در جمله " عَلَيْکُم مَّا حُمِّلْتُمْ ": برعهده شماست آنچه بر شما تکليف شده است) |
| ۲۳۳ | حَمَلْتَهُ | حمل کردي |
| ۲۳۴ | حَمَلَتْهُ | حمل کرد او را |
| ۲۳۵ | حَمَلْنَا | حمل کردیم |
| ۲۳۶ | حُمِّلْنَا | بر دوش ما گذاشته شده بود("قَالُواْ مَا أَخْلَفْنَا مَوْعِدَکَ بِمَلْکِنَا وَلَـٰکِنَّا حُمِّلْنَا أَوْزَارًا مِّن زِينَةِ ٱلْقَوْمِ فَقَذَفْنَاهَا فَکَذَالِکَ أَلْقَى ٱلسَّامِرِيُّ: (وقتی موسی علیه السلام از مردم گله نمود که حتی چهل روز نتوانستید بر عهد و پیمانتان با پروردگار تعالی صبر کنید)گفتند: "ما از زمان وعده تو به اختیار و اراده خودمان تخلف نکردیم بلکه بارهای سنگینی از زینت آن قوم(طلا و جواهراتی که از لشکر غرق شده فرعون به جا مانده بود) بر دوش ما گذاشته شده بود(از حمل این همه طلا که مجبور بودیم با خود به این طرف و آن طرف ببریم خسته شده بودیم) پس آن را انداختیم پس در نتیجه سامری چنین طرحی پیاده کرد(آن طلاها را دور ریختیم سامری هم برای آن که از این طلاها حیفش می آمد با آنها برای ما یک خدا ساخت. در تورات امروزی که یکی از نشانه های تحریفش نسبتهای ناروایی است که به پیامبران الهی داده است نامی از "سامری" برده نشده و ساخت گوساله طلایی را به حضرت هارون علیه السلام نسبت داده است)") |
| ۲۳۷ | حَمَلْنَاکُمْ | شما را حمل کرديم |
| ۲۳۸ | حَمَلْنَاهُ | اورا حمل کرديم |
| ۲۳۹ | حَمَلْنَاهُمْ | آنان را حمل کرديم |
| ۲۴۰ | حُمِّلُواْ | بر آنها حمل شد (در جمله "حُمِّلُواْ ٱلتَّوْرَاةَ " :عمل کردن به تورات به آنها تکليف شد) |
| ۲۴۱ | حَمْلُهُ | حمل کردن او (کلمه حِمْل وحَمْل چيزي که هست اگر با کسره خوانده شود مراد از آن باري خواهد بود که در ظاهر حمل ميشود مانند بارهايي که به دوش کشيده ميشود و اگر با فتحه خوانده شود مراد از آن بارهاي باطني است مانند طفل در شکم) |
| ۲۴۲ | حَمْلَهَا | بار آن - طفل در شکمش (کلمه حِمْل وحَمْل چيزي که هست اگر با کسره خوانده شود مراد از آن باري خواهد بود که در ظاهر حمل ميشود مانند بارهايي که به دوش کشيده ميشود و اگر با فتحه خوانده شود مراد از آن بارهاي باطني است مانند طفل در شکم) |
| ۲۴۳ | حَمَلَهَا | آن را حمل کرد |
| ۲۴۴ | حِمْلِهَا | بارآن (کلمه حِمْل وحَمْل چيزي که هست اگر با کسره خوانده شود مراد از آن باري خواهد بود که در ظاهر حمل ميشود مانند بارهايي که به دوش کشيده ميشود و اگر با فتحه خوانده شود مراد از آن بارهاي باطني است مانند طفل در شکم) |
| ۲۴۵ | حَمْلَهُنَّ | بارشان(کلمه حِمْل وحَمْل چيزي که هست اگر با کسره خوانده شود مراد از آن باري خواهد بود که در ظاهر حمل ميشود مانند بارهايي که به دوش کشيده ميشود و اگر با فتحه خوانده شود مراد از آن بارهاي باطني است مانند طفل در شکم) |
| ۲۴۶ | حَمُولَةً | چهارپايان بزرگسال یا درشت هیکل( از اين جهت آنها را حموله ميخوانند که طاقت برداشتن و حمل بار را دارند. همچنین طبق روایتی به چهارپایان درشت هیکل مثل گاو و شتر حموله گفته شده و به چهارپایان با جثه کوچکتر مثل گوسفند "فرش" می گویند) |
| ۲۴۷ | حَمِيَّةَ | حميّت - خشم و غضب فوران کننده و شدید |
| ۲۴۸ | حَمِيدٌ | هميشه و بی اندازه ستوده شده به دليل خوبيهاي اختياري |
| ۲۴۹ | حَمِيرَ | الاغها |
| ۲۵۰ | حَمِيم | دوست یا خویشاوندی که در رابطه دوستانه اش همواره و بسیار گرم است - خويشاوندي که نسبت به آدمي مشفق باشد -دوست - آب بسيار داغ و همواره سوزنده -حرارت همواره و بسيار زياد("فَمَا لَنَا مِن شَافِعِينَ (شعراء۱۰۰): در نتیجه برای ما هیچ شفاعت کننده ای نیست("شَفَاعَةٌ ": از ریشه "شَفع: جفت" است، که مخالف "وَتر:تک" است، در حقیقت شخصی که از شفیع کمک می گیرد، نیروی خودش به تنهائی برای رسیدنش به هدف کافی نیست، بنابراین نیروی خود را با نیروی شفیع گره می زند و در نتیجه آنرا دو چندان نموده، به آنچه می خواهد می رسد، بطوری که اگر این کار را نمی کرد و تنها نیروی خود را به کار می برد، به مقصود خود نمی رسید، چون نیروی خودش به تنهائی ناقص، ضعیف و کوتاه بود. در مورد شفاعت نیز مانند بقیه اعتقادات دینی هم عده ای مانند برخی از شیعیان دچار افراط و زیاده روی شده اند و هم عده ای مانند برخی از اهل تسنن مبتلا به تفریط. گروه اول گمان می کند هر گناهی که انجام دهد، با ریختن قطره اشکی بر مصیبت امام حسین یا صرف داشتن عنوان شیعه امیر المؤمنین علی |
| علیهما السلام، پاک می گردد و در بهشت داخل می شود و این گونه بدون عمل صالح و با کوله باری از گناه به نیکبختی آخرت دلخوش کرده است که آیه شریفه ۱۲۳ از سوره مبارکه نساء خط بطلانی است بر تمام این آرزوهای پوچ. در مقابل گروه دوم منکر هر گونه شفاعتی است که آیه شریفه ۲۸ از سوره مبارکه انبیاء نیز به باطل بودن عقیده آنها اشاره می کند و می فرماید که "عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ:بندگان گرامی داشته شده" شفاعت می کنند منتها برای هر کسی که(الله) بپسندد. این سؤال پیش می آید که اگر پروردگار مهربان فقط شفاعت را در مورد کسی که خودش می پسندد، قبول می کند، چرا دیگر آمرزش را موکول به شفاعت کرده است.فرض کنیم پدری می خواهد فرزند خطاکارش را ببخشد ولی به او می گوید اگر مادرت تو را ضمانت و شفاعت کرد، تو را می بخشم در واقع قصد پدر از این سخن ایجاد محبت و احترام بیشتر بین فرزند و مادر است تا بدین وسیله فرزند از تربیت مادر بیشتر بهره بگیرد پروردگار متعال نیز چون می خواهد بین بندگانش با "عباد مکرمون" که از مصادیقش انبیاء و جانشینان آنانند، پیوند و محبتی بر قرار کند که باعث الگو پذیری از آنان گردد، بخشش خود را موکول به شفاعت آن بندگان | ||
| برگزیده اش نموده است. به فرموده امام صادق علیه السلام این آیه به شفاعت اهل بیت علیهم السلام برای شیعیان(پیروان) خود اشاره دارد و آیه بعد به شفاعت شیعیان اهل بیت علیهم السلام برای دوستان و خویشاوندان نزدیک خود) وَلَا صَدِيقٍ حَمِيمٍ(شعراء۱۰۱): و نه دوست یا خویشاوندی همواره و بسیار صادق که در رابطه دوستانه اش همواره و بسیار گرم است("صَدِيق" دوست یا خویشاوندی است که در دوستی و محبتش نسبت به دوست خود صادق است از جمله اینکه در جایی که او حضور ندارد نیز خیرش را می طلبد و در سختیها تنهایش نمی گذارد و اضافه شدن صفت "حَمِیم" به آن، گرمی همواره و بسیار این رابطه و عاشقانه بودنش را خاطر نشان می کند. به فرموده امام صادق علیه السلام این آیه به اهمیت دوست واقعی برای انسان نیز اشاره دارد جایی که اهل جهنّم در قیامت آرزو و تمنای داشتن چنین دوستی را دارند)") | ||
| ۲۵۱ | حَمِئَةٍ | گل سياه - لجن (آیه شریفه ۸۶ از سوره مبارکه کهف نیز دلیل دیگری بر این مدعاست که کورش کبیر همان ذی القرنین می باشد: "حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ ٱلشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ: تا وقتی که به محل غروب خورشید رسید و آن(خورشید) را این گونه یافت که در چشمه ی لجن سیاهی فرو می رفت(از خصوصیات این مکان چنین بود که موقع غروب آفتاب به نظر می رسید که خورشید در لجن سیاه فرو می رود. دریاچه تچیرگیول، با مشخصاتی که در آیه داده شده، همخوانی دارد. Techirgiol در زبان محلی به معنی دریاچه ی گلیِ راه راه است. در برخی مناطق این دریاچه رگه های نمک حالت راه راه به آن داده اند. این دریاچه مساحتی حدود دوازده کیلومتر مربع دارد و با نوار باریکی به عرض سه کیلومتر از دریای سیاه جدا شده است و همین فاصله بسیار نزدیک باعث می شود آب شور دریای سیاه از کف این دریاچه مانند چشمه بجوشد. گل سیاه این دریاچه خواص درمانی داشته و از جاذبه های توریستی کشور رومانی است و از همه مهمتر با حد غربی قلمرو کورش مطابقت دارد که دلیلی دیگر بر این مدعاست |
| که ذی القرنین همان کورش علیه السلام می باشد) و نزدیک آن(چشمه) قومی را یافت. گفتیم ای ذا القرنین(مستقیمًا به ذی القرنین(کورش، رجوع کنید به توضیحات مربوط به کلمه "ذی القرنین" در مجموعه حرف ذال)، وحی نمودیم) که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری(این آیه پیامبر بودن ذی القرنین را اثبات می کند چون نشان می دهد که به او وحی می شد و معصوم بوده چون نظرش همان خواست پروردگار است و به همین دلیل پروردگار تعالی در مورد پاداش دادن و مجازات مردم اختیار کامل به او داده است) | ||
| ۲۵۲ | حَنَاجِرَ | حنجره ها |
| ۲۵۳ | حَنَاناً | مهرباني -عاطفه به خرج دادن و شفقت کردن |
| ۲۵۴ | حِنثِ | شکستن عهد و پيمان مؤکد به سوگند - گناه عظيم - گناه کبيره |
| ۲۵۵ | حُنَفَاءَ | جمع حنيف به معني معتدل و بدون انحراف به سمت افراط يا تفريط("حُنَفَاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِکِينَ بِهِ: (از پلیدی پرستش و فرمانبری دیگران به جای پرستش و اطاعت پروردگار تعالی و سخن ناحق و دروغ دوری کنید) در حالی که برای الله، معتدل و بدون انحراف به سمت افراط يا تفريط هستید(همان گونه عمل می کنید که پروردگار تعالی می پسندد یعنی در هر کار نه زیاده روی می کنید و نه کوتاهی) بدون مشرک بودن نسبت به او") |
| ۲۵۶ | حَنِيذٍ | بوسيله سنگ سرخ شده وبا آتش کباب شده (بعضي هم گفته اند همه گونه کباب را حنيذ گويند) |
| ۲۵۷ | حَنِيفاً | معتدل و بدون انحراف به سمت افراط يا تفريط - خالص |
| ۲۵۸ | حُنَيْنٍ | اسم بياباني است ميان مکه و طائف که غزوه معروف حنين در آنجا اتفاق افتاد |
| ۲۵۹ | حَوَارِيُّونَ | ياران خاص و خالص (جمع حواري و حواري کسي است که از ميان همه مردم به آدمي اختصاص داشته باشد، ميگويند : اصل آن حور به معناي سفيدي خيلي زياد است و حواري و پیروان یک شخص مانند اسب پيشاني سفيد مشخص و دارای نشانند و مردم او را به عنوان دوست و ياور او ميشناسند ولي در قرآن کريم جز در مورد خواص اصحاب عيسي (عليهالسلام) استعمال نشده است. برخی علت نامگذاری آنان به این نام را داشتن شغل رختشویی می دانند ولی امام رضا علیه السلام در مورد عّلت اصلی نامگذاریشان می فرماید"به این علت بود که هم نفس خود را خالص کرده بودند و هم ديگران را با پند و اندرز از آلودگي گناهان پاک ميکردند) |
| ۲۶۰ | حَوَارِيِّينَ | ياران خاص و خالص (جمع حواري و حواري کسي است که از ميان همه مردم به آدمي اختصاص داشته باشد، ميگويند : اصل آن حور است که به معناي سفيدي خيلي زياد است و مانند اين است که حواري فلان شخص مانند اسب پيشاني سفيد داراي نشان است و مردم او را به عنوان دوست و ياور وي ميشناسند ولي در قرآن کريم جز در مورد خواص اصحاب عيسي (عليهالسلام)، استعمال نشده است. برخی علت نامگذاری آنان به این نام را داشتن شغل رختشویی می دانند ولی امام رضا علیه السلام در مورد عّلت اصلی نامگذاریشان می فرماید"به این علت بود که هم نفس خود را خالص کرده بودند و هم ديگران را با پند و اندرز از آلودگي گناهان پاک ميکردند) |
| ۲۶۱ | حَوَايَا | روده ها |
| ۲۶۲ | حُوباً | گناه |
| ۲۶۳ | حُوتَ | ماهي |
| ۲۶۴ | حُوتَهُمَا | ماهي آن دو |
| ۲۶۵ | حُور | سفيدان (جمع حوراء است و "حور عين " به معناي زناني است که سفيدي چشمانشان بسيار سفيد و سياهي آن نيز بسيار سياه باشد و يا به معناي زناني است که داراي چشماني درشت چون چشم آهو باشند) |
| ۲۶۶ | حَوْل | سال ( در عبارت"مَّتَاعاً إِلَى ٱلْحَوْلِ") - پيرامون(در عبارت "حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ ٱلْعَرْشِ ") |
| ۲۶۷ | حِوَلًا | تحوّل - تغییر("خَالِدِينَ فِيهَا لَا يَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلًا: جاودانگانند در آن(بهشت فردوس) و از آن کمترین تغییر و تحولی طلب نمی کنند(هیچگاه از نعمتهای آن بهشت فردوس خسته و دلزده نمی شوند و به همین جهت خواهان کوچکترین تغییری در آن وضعیت نیستند. به دلیل نکره آوردن "حِوَلًا" کلمه "کوچکترین" به ترجمه اضافه شده است)") |
| ۲۶۸ | حَوْلِکَ | پيرامون تو |
| ۲۶۹ | حَوْلَکُم | پيرامون شما |
| ۲۷۰ | حَوْلَهُ | پيرامون آن - اطراف آن |
| ۲۷۱ | حَوْلَهَا | پيرامون آن(مؤنث) - اطراف آن(مؤنث) |
| ۲۷۲ | حَوْلَهُم | پيرامون آنها |
| ۲۷۳ | حَوْلَيْنِ | دوسال |
| ۲۷۴ | حَيُّ | زنده |
| ۲۷۵ | حَيَّ | زنده هست |
| ۲۷۶ | حْيَاءٌ | شرم |
| ۲۷۷ | حَيَاةِ | زندگي |
| ۲۷۸ | حَيَاتِکُمُ | زندگي شما (حرکت حرف میم به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد می باشد) |
| ۲۷۹ | حَيَاتُنَا | زندگي ما |
| ۲۸۰ | حَيَاتِي | زندگي من |
| ۲۸۱ | حَيَّةٌ | مار بزرگ |
| ۲۸۲ | حِيتَانُهُمْ | ماهي هاي ايشان |
| ۲۸۳ | حَيْثُ | هرجا - هر زمان-کجا- چه وقت - جایی که |
| ۲۸۴ | حَيْرَانَ | سرگردان |
| ۲۸۵ | حِيلَ | جدایی انداخته شد - حائل قرار داده شد |
| ۲۸۶ | حِيلَةً | از حالي به حال ديگر درآمدن ("إِلَّا ٱلْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ ٱلرِّجَالِ وَٱلنِّسَاءِ وَٱلْوِلْدَانِ لَا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَلَا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا(نساء۹۸): مگر مردان مستضعف و زنان و کودکان که هر چه بکوشند توانایی از حالي به حال ديگر درآمدن را ندارند(توانایی تغییر وضعیت خود را ندارند معادل "چاره ای ندارند" در فارسی.حِیلَةً: از حالی به حال دیگر درآمدن) و هر چه تلاش کنند به راهی هدایت نمی یابند(راه و چاره ای برای مهاجرت و کوچ کردن از سرزمینی که در آنجا آنها را مجبور به گناه می کنند، نمی یابند این گروه مستضعف واقعی هستند)") |
| ۲۸۷ | حِين | يک قطعه محدود از زمان است، حال چه کوتاه باشد و چه طولاني - زمانی که - هنگامی که |
| ۲۸۸ | حِينَئِذٍ | درآن هنگام - دراين هنگام |
| ۲۸۹ | حَيُّواْ | درود فرستید - تحیت گویید-برای سلامتی و طول عمردعا کنید(مثل گفتن سلام ، درود و تحيت) |
| ۲۹۰ | حَيَوَانُ | زندگاني |
| ۲۹۱ | حَيَّوْکَ | به تو درود فرستاد |
| ۲۹۲ | حُيِّيتُم | به شما درود و تحيّت فرستاده شد- برای سلامتی و طول عمر شما دعا شد(تحيّت از حيات به معنی زندگی گرفته شده است و شامل هر دعايی که برای طول عمر يا بهتر شدن زندگی کسی بکنند(مثل سلام) و هر کار خير و هديه ای که زندگيش را بهتر کند، می شود) |