الفصل التاسع فی وصف العاشقین الذین بدایتهم العشق الانسانی
اعلم یا اخی ذوقک الله تعالی طعم العشق که نصیب عاشقان در عشق جز غم نیست. غمشان وصولست، و در این وصول جز آتش و نم نیست. زیر کان دیوانه اند، آشنایان بیگانهاند، مجنونان هشیارند، سینه بر روح گوا دارند، دل و جان را در عشق معشوق برای فنا دارند، مرغان قفس شکنند، باغبانان گل بدنند، ره روان بی برگند، زندگان بی مرگند. سفرشان جز حقیقت نیست، سرمۀ دیدهشان جز خاک کوی شریعت نیست.
حران رهینند، سیارگان سموات یقیناند. جانِ حُرشان بندۀ عشقست، زانگه مرغان روحشان قفس جسم بشکست. در باغِ عشق را بسر پیش شوند، دُرِّ دریای عشق را بجان خویش شوند. ویران کنُان سرای طبیعتاند، بیخودان راه حقیقتاند، رخش دلشان جز بار محبت نکشد، لب جانشان جز شراب الفت نچشد. عشوه خران بیمقصود و استادان بیمزدوراند. در ره عشق افسردگی دوراند.
نازکان دلخوشند، مهرویان کَشند، شربتشان جز خون جگر نباشد، زانگه ابر عشق جز اشک غم در دل ایشلن نباشد. شب ایشان همه روز است، روز ایشان هم نوروز است. بطریق خیال دردان خانۀ جانانند، چه کنند که جز دزدی نمیدانند؟ طراران یار فریبند، جز در کوچۀ یار از دست غم نگریزند. سحر نمایان هندند، از کم زنی درعاشقی جز سحر نمیدانند. خَلقشان جوانمردیست، طریقشان پارسائی و مردیست. در محل طاعت تواضع کنند. اولیا را بحضرت بشفاعت برند.
میسوزند و میسازند، میدانند و میباشند. ترنم نوای دردشان، سماع خوش مِزمار مُزیل گردشان، بشَهرود عشق توای آشفته زنند، زیرا که بلبل دردشان در عشق واله، و جان بوالعجب شان بروی یار مایلست. در راه جانان جان و دل بگدازند، تا کار جدائی براندزند در مزکت کوچۀ یار مناجاتی باشند، در صومعۀ زهاد خراباتی باشند. هر چند گویی، نشنوند؛ و در عشق یار یکدم نغنوند. ملوکان زمانه را پیش ایشان قدم نیست، زیرا که عشق ایشان از ملک دو جهان کم نیست.
صد دروغ از چاکران یار براست گیرند، و به جان خویش عشوۀ ایشان بپذیرند. چون مست شوند، از پیش یار بگریزند، و در طلب مشهود ازل خونها دیده بریزند. چرخ جز بار عشق ایشان نکشد. دهر در مجلس دردشان جز شربت غم نچشد. چون بگریند، ابر بگرید. چون بنالند، کوه بنالد. کاینات در میزان عشقشان سبکسار است. عقل کل در ملکت دلشان از بو الفضولی بی کار است.
آوه کنانِ غم زدهاند، مصیبت زدگان دلشدهاند. خوردنشان مدد جانست، خفتن شان منهاج ایمانست. با حریف درد عشق دَرِ قمار خانه کم زدهاند، زیرا که در عاشقی نو آمدهاند.
یوسف بن حسین رازی علیه الرحمة گوید که در مجلس ذوالنون رحمة الله علیه بمصر حاضر بودم، و آنجا هفتاد هزار خلق نشسته بودند. در محبت خدای تعالی جل جلاله کلام میراند، یازده تن بمردند. چون مجلس به آخر آمد، عیاری برخاست که او را خباب گفتندی شصت سال روزه داشته بود، و شبانگه جز قشر باقلا نخورده بود. گفت «ای ابوالفیض! از محبت باری بسی یاد کردی، در محبت مخلوق به مخلوق چیزی بگوی!» ذوالنون آوه بر آورد، جامه را چاک کرد، برخاست و بروی در آمد، رویش پر خون شد، بزبان تازی میگفت «غَلقتْ رُهونُهم و استعبرتْ عیونُهم».
این بود حکایت عاشقان که شنیدی. ای در بنا گوشت رنگ سیمرغ ازل پیدا! وای در چمن باغ زلفت صد هزار بلبل جان عاشق شیدا! وصف آن آشفتگان از صفت بیرونست، و در این گفت صد هزار رمز افزونست. رباعیه: