قرآن کریمبه زبان فارسی

الفصل العشر فی بدایة العشق

عبهر العاشقین — روزبهان بقلی شیرازی

چون جان ساده ممزوج و مطبوع استعداد عشق آمد، قلم فتوی درد از محبرۀ ذوق مداد محبت برداشت، و در دایرۀ دل حروف عشق بر سم مباشرت فعل بنگاشت؛ سطر لایزالی اقتضای لاابالی آمد؛ نظایر «کَتَبَ فی قلوبهم الایمان» مرقوم کرد، تا در راه عشق مذهب عشق هم عشق آمد. از صافِ «و مزاجه من تسنیم، عیناً یشرب بها المقربون»، جوهر جان مرید را جانان صبغ التباس بیرسم صرف صفاتی داد. لطافت صفات خاص در اقداح اَفراحِ فعل جان بتأثیر آمد، او را تهییجی نمود، بصفای وجد اقتضای طلب کرد.

چون بجست و جوی معشوق درآمد، جوهر فطرت روح ناطقه از سر ارادت در مرکب طلب از رنجوری نایافت کام در بطنان اشباح استرواح طلب کرد. ندانست که آن حدیث بیرسم دخول وخروج صفات رحمانی در حواشی حدثانی برون از گِل انسانیست، تا بیمکان را عروس قدم بشستی. چون فطنتِ ادراک حقایق در زمان ارادت دستش نداد، رسم عشق او را در آینۀ اکوان و حدثان جمال معشوق نمود. زیرا که از امر ربانی در دیدۀ جاودانی پردۀ عروس قدم داشت، از معشوق برسم معشوق محجوب شد. لاجرم این مسکین از نایافت صرف قدم، بدید نوازدگان عدم مبتلا گشت، و روزی ببازار امتحان برآمد، تا مگر در دریای نیستی در طلب جوهر هستی از غم جانان دست و پائی زند، تا ناگه آن عروس طرازی بصفت بینیازی درآمد، و این غرچۀ روزگار عشق چون کردان ابله بروی نگارین جانِ بوالعجبش برُبود، و از سرش مایۀ عاقلی بستند.

و لب جانش را صافی از جام «واشربوا فی قلوبهم العجل برسم تنصر از راه «ثالثُ ثلثة» با تهمت حلول بیزحمت امتزاح لاهوت در ناسوت آن شربت داد، و بحلاوت چهرۀ کبریا در رنگ خضاب خلوق «لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم» سُستش کرد، تا چنین در صف صوفیان عاشق غمهای دل گوید، و بلغتی خوش در حدیث آن عروس هزید اندوه دل جوید، گَهَش اقتضای رعنائیست، گَهَش سر برانداختن از پاکبازیست، گهش در سجود عشق قرائت زند و پازند وسواس محبت از لوح خیال جمال آن عروس خواندن است، که از حومۀ خرمن هممِ عالیه دزد او باش طبیعت راندن است.

در این میدان، ای جان و جهان! سخت ممتحن و رنجور است؛ با سر زلف کژ و رنگ چشم شوخ تو از حرف حَدَثان دور است. سخت چابک غواصی است در بحر مهر تو، تا از شوراب دریای امتحان اصداف لآلی مشاهدۀ جلالی برون میآورد، که در قعر آن بحر عمیق صد هزار نهنگ شهوتست، که همه در نیش قهر زهر «و لقد همت به وهم بها» دارند. در ظلمات طبایع از چشمهزار شهوات نفس اماره از عین جمیع که آن را «عین الله» گویند، عارفانه وخضروار آب حیات خورد، و از سر تنزیه در روی چون تو نگاری مرقعهای غیبی دَرَد. که بسوزن غم جیب غیب دوزد، که به آتش جان از روی غیرت خرمنهای عیب نفس اماره سوزد.

لاجرم عارفان در صدر صحن جان عاشقان جز راوق صفا نخورند، و در جهان حکمت ملازمان صحبتش از روی ارادت در وقت اشتیاق از این آشفته دل به دامن و جیب سر حدیث لطایف مهر برند. اگر چه آشنائی در اصول، در فروغ عشق بیگانهئی: و اگر نه در جهان یک سر انگشت نماندی، که نه آن محل از راه شکر این حدیث با چنین حریفی مسجد سجود تو بودی؛ مگر ندانی که این در مکنون که عهد «و نفخت فیه من روحی» است در صدف فعل خاص در طینت «ان الله تعالی خمر طینة آدم بیده اربعین صباحاً»، چون بنظر تجلی پرورده است، تا چنین دری شده است که از هزار عالم بسر غربال امتحان باز آمده است.

در رنگ صفاء جوهرش بوالفضولان شریعت و خرده گیران طریقت رسم حلول بینند. و الله که ندیدند آن ها که بدیدند! فکیف آنها که ندیدند؟ چنین فرمود در رسم الهام که «اولیاء تحت قبابی لایعرفهم سوائی»، و چنین نمود در سر پیغام که عروسان بقا تحت حجال امتحان بحجاب غیرت قدم محفوظند، و مستورند. گفت «ینظرون الیک و هم لایبصرون»، تا مصون باشد جمال جلال جان جهان آشوب از چشم زخم حساد قهر، تا شارت کرد مر عروس سرای وحدت و خلاصۀ جوهر آدم را ماه بنی هاشم، شمس مطالع انوار قدم، شاهد مادر عدم، محمد مصطفی صلوات الله و سلامه علیه «و ان یکاد الذین کفروا لیزقونک بابصارهم» بیت:

هیچ منمای روی شهر افروزچون نمودی، بر آن سپند بسوز!
آن جمال تو چیست؟ مستی تو.وان سپند تو چیست؟ هستی تو.