الفصل الحادی عشر فی بدایة العشق و امتحانه
معلوم رأی جانان باشد که حال این خسته دل مرغی را ماند، که در چمن باغ سعادت بر اغصان وَردِ دولت ترنمی میکرد، و از راه عافیت در هوای انس و حریت پر و بالی بنعت تسبیح و تهلیل میزد، و بر جویبار انس عبادات لآلی ذکر میسفت، و هر ساعتی در هوای انس با مرغان مقدس در فضای روزگار راه معرفت میرفت. گه از روی اشتباه دانهای اندوه میچید؛ گه از چشم عشق روی معشوق میدید، گه با همدمان محبت سر ازل میگفت؛ گه از صدفهای علم غیب جواهر حکمت میجست؛ گه در حلقهای مرغان خاموش مراقب قربت میبود، و از آینۀ لطف زنگار اندوه میزدود؛ گه در چنین زلف یار مأوای خود میساخت، و بر عرصۀ کم زنان ارادت مهرهای مهر میباخت.
این چنین عندلیبی خوش سرای با چندان هزار نوای، ناگهان در دام دامیار امتحان افتاد، و به امید دانۀ دیدار در خارستان گلستان رخسار آن نگار ماه روی ملازم بزم درد او ماند. گه نگار کنان اندوه از خانۀ خیال معزول میکند؛ گه نسرین حسن از باغ اشتیاق آن دلبر میچیند. در این دام بسی کام ندارد، و در این کام بسی آرام ندارد. گه از سر نایافت روي یار، «لن ترانی» میگوید: گه از روی امید دیدار و وصل حریف دلنواز از درج اندوه، آیت «لاتثریب» یوسفی میخواند.
نه بر درد وی راحمی؛ نه درمان وی را مشفقی؛ نه سوز او را سازشی؛ نه سازش او را غم بری. از بهشت خلوت بخاکدان عشق آمده، و صد هزار رشک مهر با خود آروده. در این تنگنای فقذ احباب همدمی نبیند، در این بیچارگی عشق هم رازی ندارد. گهی که خاموش شود بی تو درد خود با نااهلان از بیاختیاری عشق گوید، و هر ذرهای از وجود از چمن باغ جمالت خیالی بیند.
لاجرم درخت امدیش بی بر بمانده است، و بلبل عشق او از دفتر خیالت چنین حرفها نخوانده است. با صوفیان صافی در زایههای محبت ساختههای تو گوید، وجامهای پر خون عشق از مهر تو به آب دیدهها شوید. اگر لشکر غمهای او به صحرای عشق آیند، همانا که ره قَرْلُغ و یغما بکاروان عشق لیلی و مجنون زنند.
چنین شهسواری در این جهان تنگ به کدام میدان در آید؟ وچنین آفتاب روئی روی آشنائی ازل در کدام آینه بنماید؟ که سطر «ینظرون الیک و هم لایبصرون» بروی جهان آشوب دارد. با آن همه در دو جهان درد آن نگار به سهام مژگان عشق قرین این محزونست، و به همه صفات از راه تهمت برونست، زیرا که صحن صفایش غبار علت ندارد، و در زمین وفا تخم جفا نکارد.
اگر ندانی از هم در دانش، استخبار فرمای، که ایشان دانند رسم تنگدلی، و ایشان خوانند سطر اندوهگینی، تا بدانی که مردی این جوانمرد در طریق عشق چیست، و این آشفته دل در میان شاهان معرفت کیست. چشم خودبین چنان عروسی ندیدست، و چنان پیادهای در راه وحدت کم دویدست.
بوالعجب همائیست که از آسمان بقا روی به جهان فنا دارد، و از جهان فنا روی به عالم بقا دارد. ببین که در دامت چه مرغیست، که آشیان سیمرغ عرش دانۀ وی برنتابد، و عروس بهشت از حق جز روی او نخواهد. در نگر که در سینۀ عشق درجهای سر ذوالجلالی دارد، که اگر از آسمان یک حرف ببینند، مستوری ملکوتی بشوخی عاشقی بدل کنند. جامۀ آسمان گون دَرَد، و دُرد آسمانیان خورَد.
در صف صوفیان عاشق سر «انا الحق» گوید، و صفات یگانگی از حقیقت سبحانی جوید. که داند رمز این حدیث جز عاشقان؟ یا که خواند این حرف صفت جز شایقان؟ محرمان معانی ازین معنی بیگانهاند، و در کار این شوریدۀ عشق عاقلان زمان دیوانهاند. مگر روزی در راه بام کبریا بنعت التباس جانان بجانت برون آید، و از کنگرۀ تارک کیوان ازل به آینۀ رؤیت سایه اندازد، تا چنین صوفی مستور در راه شریعت متواری کند، تا چنین رازها از آن حرف رمز عشق باز گوید، و چنین درجها با اهل صورت بی اختیار بازخواند. رباعیه: