الفصل الثانی عشر فی لزوم العشق و تأثیره
اعلم ایها الممتحن بالعشق! که عشق تخم فعل قدیمست در زمین دل به آب صفای صفت بر لذت اسرار آورده، و عروق جان جان در شفاف قلب اصلی از صوافی صفت به وسایط فعل آب خورده. این شجر بیخ مهر در گل آدم دارد، و سر سوی آسمان قدم دارد. «اصلها ثابت، و فرعها فی السماء». همیشه بردهد، و در حرکات انفاس عشاق ثمرهای الفت و محبت و لذت و حکمت دهد، تا بدان بباسایند.
مبارزان قلوب وشهسواران میدان غیوب «تُؤتی اُکُلها کلَّ حین باذن ربها». دل گم شده شمع خدایست، که در لگن صورت به تأثیر حواس و طبیعت محکم است. روح قدسی نور آن شمع دان «یضیء و لولم تمسسه نار». لگن محاذی قبلۀ قدمست، از شموس ازلیات و انوار ابدیات نور گیرد، و حقیقت نور حقیقی بوسایط حدثان از قنادیل حکمت غیبی پذیرد.
سلطان عشق را مفرح دولت مهر الهیست، لیکن در مجمرۀ جان انسی از روی انسان سوزد، وخیاط حکمت آن جان بوقلمون را جلباب نور صفت دوزد. گاه گاه در زمان عشق معشوق ازل در عشق انسانی برآید به تجلی جلال از کل روحانی. تو ندانی که این حدیث چه بوالعجب نامهایست، تا بعد از کشف عین الله در ظهور فعل خود را به رسم آلاء و نعماء در پوست حدثان به عارفان نماید، تا از راه حدث در عین قدم آورد، زیرا که برتبت حدث از منزل حدث حرکت نماید.
اگر چه قدم او را به قدم رساند، مزدوران افلاک آسمان اسرار در شور لاابالی بریاحین حسن انسان بیاسایند، زیرا که نردبان پایۀ آسمان ازلست. بد خوئی مکن. ای ترک رعنا! چون مجمرۀ عود فعل خاص در روی تست، و شراب الفت شاهد قدم در قدح جان پاک تست. این صوفی مستور از صرف توحید در این منزل مهجور است، و در امتحان عشق تو رنجورست. در عزت خانۀ «انما اشکو بثی و حزنی الی الله» منتظر جمال یوسف جاهیست. مصرع:
زیرا که در آن شمع زمان نور الهیست.
قبلۀ جان شدی، تا در خوردِ جانان، جانان شدی. جان را از جانان مججوب جهان مدار، که جان بی جانان نتواند بود. جان از عالم جان آسیب عشق تو دارد، تا در اوراق ورد صفت در باغ روی تو نو عروسان تجلی مکشوف بیند. جان جان آفرینت در جان جان نهانست. تو بگو تا در میان دو صفت این حدیث کدامست، بیت:
گه در تخم مرقع آشنایان در کوچهای غم تو، در سر ازل مناجات کنم، و به رسم ترنم از روی عشقت با مغنیان مجلس خاص ملکوت مباهات کنم، و رد دائرۀ انسانی دم ربانی زنم، و در کارخانۀ حكمت خدائی در کارگاه انسانی ابریشم حلۀ نیم کار آدم تنم. گاه در زمان شوق از شرق جان به خاک راه جانان مفرح آمیزدم. و گاه گاه از روی غیرت جلالی حق قفس روینده به درگه نفسِ گوینده بر آویزم، تا در بازار ربانی آشوب اوباش طبیعت انسانی نباشد.
زیرا که مشهود سرای ازل و عرایس مشاهدۀ ابد از نخاس خانۀ غیب روی عفت به بیگانگان طبیعت بنمایند، و از صاحبان دل در تهیج اسرار عشق بکابین وصفایف جنان قرب جانها خواهند: از این مرید بی سرمایه مرغ وحدانیت آشیان جان بی زحمت خواهد، تا باز فردانی در آشیان جان روحانی درآید، و به منقار نور کبریا هر چه جز خدا برباید. شوخ دیدهای دارم، چون دیدم آنچه دیدم، و آنگاه او را در این بینم. بیت: