قرآن کریمبه زبان فارسی

الفصل الرابع عشر — فی نزول العشق

عبهر العاشقین — روزبهان بقلی شیرازی

الفصل الرابع عشر فی نزول العشق

اعلم، یا حبیبی، که چون طیرا انس که روح ناطقه است در قفس دل به معاشرت عشق در کون صغری که جسم آدمست پرواز کند، و سر حقیقتش به تفاضی عشق در بطنان غیب صورت به حرکت درآید، تا دل عقل را به طلب جانان اعلام کند، اوباش طبیعت ملازمان خلیفت را در جسم و جان خفته بیند. به خلوت خانۀ عقل کل درآید، پیش مهد دل در پائین سایۀ الهی نشیند، که آن سر خلاصۀ حدثانست که مرد را امیر حاجب وخلیفۀ خاص روح خوانند، و به ترنم طلب آن زادۀ سرای ازل را از خواب فطرت بیدار کند، و با او در عرصۀ دل به خلوت خانۀ مهر کبریایی هم نفس شود ،و با او شرح اصوات جَرَس «الست» بگوید، تا طبیعت خلیفت انسانی و روحانی را در طلب سفر عشق به کار درآورد. سالکان سرای طبیعت را که حواس روحانی و جسمانی اند بعد از کمال استعداد از نزول عشق خبر دهد، تا آن خلیفه با عروسان خليقت در تحت قبّۀ کون صغری مترصد کشوف صدمات سلطان عشق شوند.

همگنان عالم علوی و سفلی و مَلکی و روحانی و ربانی و جسمانی و حیوانی با استعداد کمال فعل قدرت و مباشرت عشق را استعداد یافته، لکن از منقار شاهین عشق بیخبر، تا ناگه سر ازل تقاضی کند از حقیقت خدائی که این خام جوهر انسانی را خلعت استعداد عشق ازل بپوشی، تا ناگاه عرایس تجلی در شموس خانۀ وجود انسانی بنعت کشف نقاب فعل در آینۀ قدرت دریدن گیرد.

و آنجا جان صورت و معنی متحرک آید به آثار نفخات عشق و جذب سلسلۀ ارادات، تا لشکر توفیق کل گل انسانرا در آید ا زره تحقیق، تا مرد را شایستۀ مجلس خاص عروس قدم کند. لابد ناگهان این صوفی از رباط سموات ازل ببازار ابتلا در کوچهای شیراز برآید. از کان علم مجهول در مکتب شریعت مقلد حقیقت شده، متقلب قلب ارادت قدرت سرگردان مشیت مشغول صفت باشد.

نداند که غلمان صفاتی در تحت ملاحف التباسی از حجرۀ خاصیت گل آدم بیرون خواهند آمد، تا ناگهان از مرقع مراقبه سر بر آورند، و چشم جان در چشم صورت آمد؛ در عالم مقادیر بنعت جانان نظاره میکرد. ناگاه از کوچۀ خرابات فعل ترک خانقاه قدرت به چادر شب عصمت برون آمد، و بدیدۀ بی دیده در خیال دیدۀ جانش مکشوف شد، تا لاجرم در بازار تقلید شریعت و کارخانۀ خلیقت از تأثیر نزول عشق به ترکان تجلی غارت جان و صورت فرمود، زیرا که قابلۀ مادر آدم بود، که از ره افعال به کوچۀ کشف قدرت برآمده بود، تا از ملکوت حقیقت عرایس مشاهده در طبع خلیقت بنعت «و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض» روی بنماید، تا ناگه به رسم نطق نبوی محمدی صلوات الله و سلامه علیه مفرد از تشبیه و حلول و نزول، گوید که «رایتُ ربی فی احسن صورة».

چون در درج متشابهات حرف مشکل التباس «خلق الله آدم عی صورته» خوانده بود، و خلیل وار صلوات الله و سلامه علیه در آسمان ملکوت فعل عروس قدرت در آینۀ فعل دیده بود، لاجرم روح نو آموز ازل رعنا در عشق بذروهئی که پایهای صورت انسانست، سر از مغازۀ دیدۀ رسم صورت آدم بیرون کرده، آیات مجهول را نشانۀ عروس قدم میکرد، میگفت: «هذا ربی».

ناگاه نیران کبریا در شمع روح زد، و او را از نور ذوالجلالی فیض سناء مشاهدۀ ذات پوشانید، تا «نور علی نور» شمع الهی در شهر صورت ساکنان طبیعت را منور کرد. چون سهام نور مشاهده از کنانۀ فعل خاص ترکان تجلی برکشیدند، و در اهداف معانی آدم زدند، در هر منزلی بهر معنیی نشان نقاذ حقیقت عشق یافت. همه را اسیر منت عشق دید، روح را بر چنین صفت از رنجوری عشق رهین محنت دید. عقل را به شمشیر عشق پی کرده یافت، دل را به زخم سنان عشق مجروح یافت، نفس را در بیابان مجاهدۀ عشق در دست لشکر عشق اسیر دید. بازار عنصر و حواس صورت نزد عناصر و حواس ظاهر و باطن پریشان دید، فهم گریخته، عقل یاوه، وهم مضمحل شده، حسن اصلی با فطرت انسانی از دیوانگی عشق روح بهمدیگر مختلط دید.

به یک کشف نقاب خدائی عالم اجسام و عقول ونفوس و ارواح سلطنت عشق به هم دیگر برآورد. قوله تعالی «قالت ان الملوک اذا دخلوا قریةً افسدوها وجعلوا اعزّةَ اهلها اذلَةً و کذلک یفعلون». بعد از این آشوب جانان از جان مختفی شد، و این شهر پر آشوب به سلطنت عشق مشمر بگذاشت. هر زمان از راه اشتیاق این خلیفت خدای به حرکات درآید، و در بیابان اشتیاق هر لشکری از حواس ظاهر و باطن به امیر حاجب عشق نزد سرای جانان فرستد. جمله گریان و نالان و سوزان و خروشان، روح مشاهدۀ صرف در روی آن ترک خواهد.

عقل الهی در حلاوت مشاهدۀ آیات نماید. نفس را خرمن تهمت شهوت به آتش عشق بسوزد، وبعد از تزکیه در عشق جانان هم رنگ جان شود. وهم خبر جانان به جان آورد؛ فهم به زورق آیات استنباط حرف عشق کند، خیال روحانی با عشق غریزی هم کتاب شوند، و جملۀ صورت مشاهدۀ تجلی از دفتر آیات در خیال انسانی به صورت جاودانی تزویر کند.

دل بسواقی عین الله در دریای فعل شود، و به لذت تجلی اندوه جانان خورد. سر حقیقت جوهر آدم در وطنات جان با عشق معشوق متحد شود، و حواس باطن به نزول عشق از ابتلا بیاسایند، زیرا که اطعمۀ الفت قدم از رضوان عشق در جنان جان بخورند. حواس صورت از راه طبیعت در نخاس خانۀ فعل شهوت جسمانی و روحانی مسترق باشند.

در این بازار بهر دستی جوهری، و در این کارگاه بهر گوشهئی از سر قدم کشوری. گه ترکان عشق سر نفس کافر بردارند، و دیوان شریعت در سرای طریقت بغارتند. گه ره تقلید فرو بندند. گه دروازۀ عبودیت بگشایند، و در منزل شریعت هزار بار در هر طاعتی روی معشوق بنمایند. گه معراج جان در عشق پدید آید. که معشوق را بی تلبیس التباس بینند. گه از خود بیزار شوند. گه معشوق را باز نیاوند.

گهی گریان، گهی خندان، گهی سوزان، گهی سازان باشند. گه جوهر طینت آدم را به آتش محبت بسوزند. گه با ترنم نوای ازل بسازند، گه در سُکر، گه در صحو، گه در محو. گهی در قبض، گهی در بسط، گهی در خوف، گهی در رجا، گهی در فراق، گهی در وصال. نه در فراقش منزلی، نه در وصالش محلی. این چنین عاشقی را حق در این جهان به مدارج عشق انسانی به معراج عشق رحمانی رساند، زیرا که در باغ عشق هم عشقست، و رسم آن عشق از دفتر این عشق توان خواند.

این ره امتحان عشق عشاق ازلیست، تا بر این صراط چو موی که حلاوت عشق انسانیست، به بالای دوزخ طبیعت بنگردند؛ به بهشت مشاهدۀ ازل نرسند، زیرا که فضا مقضی آمد. چون عشاق را از قرب عروس قدم تاگریز آمد، فرمود «و ان منکم الا واردها کان علی ربک حتماً مقضیّاً» لکن «باطنه فیه الرحمة و ظاهره من قبلة العذاب»، زیرا که دیوار سرای طبیعت با سور شهرستان ازل بسته است، و از این سوی نیران امتحان، و از آن سوی مشاهدۀ بی نشانست.

چون مذهب در طریقت از عین الله عاشقان عروس وحدت را به شفقت الهی چنین صادر شد، لاجرم، ای شمع طراز! این صوفی مستور را در عشق رعنا کردی، و در شور شوق جمال خود در کوچهای غلط کم زنان کج با زمحبت شیدا کردی. ای آشیان عنقای مغرب عشق ازل! این مرغ دردناک را در وَکران سیمرغ صفت با سر مشاهده هم قران کن. ای ماه خوش روی! این سوار فرسان تصوف در میدان انس با خود هم عنان کن، تا به بینی از جا پر شورش آنچه رضوان در جنت مأوی ندیدست، و از سر جانش رمزهای حقایق بشنوی، که گوش پاکان ملکوت نشنیده است.

ای در چنین زلفت جانم را در شب هجران جمالت هر دمی صد هزار صبحدم تجلی است، وی در جهان جانم از جمالت دلم را هر زمان با نور صفت صد هزار تدلی است؛ منزل «دَنَی فتدلی» روی جهان آشوب تُست؛ «قاب قوسین» مشاهده در میان جزع لعل نوشین تست؛ گه که در کشف جمالت روحم «لااحصی ثناءً» گوید، و از جان پاکت سر جانان ازل جوید. ای ناقۀ مشک صفت! و این بزمگاه رزم آوران معرفت! مگر ندانی که حد تنگدلی تا کجاست؟ و منزل جانان از جان کجاست؟ ورقی از دردم باز کن، تا حرفهای علم مجهول بینی، و از آن عشق خوشم بی زحمت وسواس طبع درنشان بی نشان دانی. چگویم! این حدیث سر خواجگان معرفتست، این رمز هم ایشان دانند، و در تنگدلی نایافت این حروف هم ایشان خوانند. بیت:

سریست نهان ز همت آدمیان آن را که نمودند، بریدند زبان.