الفصل الخامس عشر فی الطریق العشق فی القلب العاشق
اعلم یا اخی زادک الله معرفة العشق که بلبل عشق چون از شاخ گل صفت برخیزد، و به دریچۀ بام ازل بر آید، عصمتش جز در قفس جان مقدس نباشد. که در صفت فعل برآید، گه در خالص صرف درآید. آنچه مصفاست از لباس حدثان، بی حدثان در حدث درآید. آنچه ممزوح بسر فعل باشد، به لباس حدثان درآید.
مع الحدیث، چون انوار جمال از عین الله به آئینۀ روی آدم داخل شد، جان آدم در آئینۀ آدم نگرد، و صفات خاص در فعل خاص بیند. لاجرم سر استعداد یافته، به صفاء نظر خاص در مشاهدۀ آن شاهد مست و عاشق شود. آن حدیث که جان جان انبیاست، و قوت جان اولیا وغذای جان ملک، و بسر جان عاشق مباشر شود؛ حقیقت جان با عشق جانان یکتا شود.
جان عشق با جان جانان از فرط تجلی و نعت ظهور بسر سر متحد شود. جهان جان به اشراق جان عشق از غیر عشق مطهر کند. اخلاق بشری از بشر به ملکی مبدل کند. از طبع خوی، طبع عشق یار بستاند. عقل ساکن را براوق عشق در خلوتخانۀ دل از غیرت جانان در طلب جانان بیخود کند. دل را ا زمعانی عشق عشق پر کند، تا مسامیر عشق محترق به آتش عشق به دل عاشق فرو برد، و عروق دل از شهوت عشق در روی جانان میان جان مهذب کند.
جوهر اصلی که کل دلست، در گل دل هم رنگ خودکند، ونجوی عشق برآرد. بعد از تهذیب سلطان عشق در مسکن عشق خوش بنشیند. عقل طبیعی را با نفس حیوانی از زمین دل به زندان طبیعت بیند مجاهدۀ عشق برنهد، و زمین «واشرقت الارض بنور ربها» در این جهان التباس بنور تجلی طور قدرت منور و مصفاء کند. اعوان شیاطین که تخم وساوس ممزوج به تخم شهوت در زمین طبیعت میپاشند، تا حنظل کفر و ضلالت میرویانند، لالهزار و گلزار عشق در جان عاشق تباه میکنند، و از حواشی عرصۀ دل برانند.
روح خندان از فرح یافت جانان در مزار دل روی نماید، در هوای انس دل پروازی کند؛ دل و عقل را بنید پای بند عشق برنهاده، و در وادی طلب اصول در فروغ افکنده؛ از راه اهلیت در بساتین دل فرو آید. صیاد عشق آن عندلیت خوش سرای را به بانگ جرس عهد «الستُ» و دانۀ سر «ونفخت فیه من روحی» صید کند، و در قفس دل به منزل عقل در خانۀ درد ملازم بیت احزان عشق مقید کند.
چون شاه عشق شهر صورت با شهر دل از غوغای غیر عشق منقی کرد، مکان جان و دل و عقل به منازل و مراقد و مراحل انوار عشق بیاراید، و طریق تربیت از عالم طبیعت به جهان عقل به سیر همم منور کند. این سه لطیفه را نَجْوی یکدیگر کند، تا بی زحمت انسانی به رنگ روحانی در لباس ربانی برآیند، و در شهر خدای در روی نگارین جانان ازل بنور افعالش بجویند، و از وسایط ربوبیت سیر کند، و عقل را مقام پدید آید، و سیرانش مهیا شود.
دل را احوال پیدا شود، و از کؤس افعال شراب ربانی باز خورد. روح را مدارج معارف پدید آید. سر را معارج توحید کشف شود. از این عالم که عین افعالست، به عین صفات سیر کند، و از صرف احوال حقایق طریق مشاهده آموزد. این آنگه شودکه راهرو در بدایت عشق انسانی طلب عشق ربانی کند، و در این عشق خوش سیر در اندوه مشاهدۀ حق کند. و هر دم در این دم لباس افعالی از سر عشق جان جان در بزمگه این عشق نزد عروس پنهان قدم بر میاندازد، تا آنگهش این عشق مسلم شود و اگر نه در حرف عشق از حرف عشق کافر شود، و به حقیقت عشق هرگز نرسد، زیرا که هر که گرَو خودشد، از روی نگارین عشق و معشوق معزول شد. مگر ندیدی که آن ترک رعنا دلم را چون غارت کرد، تا بدان حد که دزدان طبیعت را به دست زنگیان زلف عنبرینش داد، تا در تحت اوراق گلستان رویش سر از تن آدم برداشتند؟ مگر ندیدی که رنگ چشم شوخش به جان آشفته در طلب جانان از نایافت دیوانه شراب مفرح عشق چون داد؟
چون لطایف کلامش بشنیدم، رقاصان غیب در میان مرقع پوشان ازل به بام کشور ملکوت با عروسان جبروت و راء حظیرة القدس بدیدم. چون در چادر دلربایش نماز شام در کوچۀ غلط بیافتم، درد فقدان در عین وجدان با ملکوتیان جان بگفتم. در حال میان نوحه گران اندوه زهرۀ اسرار را چنگ زنان نوحه گر دیدم. بیائید، تا در آستانۀ آن ترک قفچاق لشکر وسواس عشق ببینیم، که با لشکر جمالش در میدان هجر و وصالش، چون برمقدمۀ خیال شکستهاند، و جهانهاء سلامت بغارتیدهاند.
دریغا زهاد! اگر استعداد عشق داشتندی، در پیچ مقنعۀ زلف یار ترکان تجلی بدیدندی، که چون جان عشاق به چوگان سلب در میدان اصطلام میزنند، و از کنج سر انسان به گنج خانۀ قدم رحمان چون میبرند. چگویم: دولت یافت در دایرۀ «صورکم فَاَحسنَ صُورَکُم» است، چه میشنوی: لذت محبت خاص در جام عصمت آن ترکست. مگر ندانی که این قبهای که صورت آدم است، به رنگ آن دم که نفخ اولست؛ قبۀ جان اولیاست، که به لباس ملامت در بازار سلامت از اغیار محصون و محفوظ آمد. بر خوان سر الهام در زبان سید اهل پیغام علیه الصلواة و السلام که «اولیائی تحت قبابی لایعرفهم سوائی».
تا تو را دیدم، ای ماه آسمان قدرت، ای ترک بی شفقت، از قبلۀ رسوم برگردیدم، و روی جان به قبلۀ خاص که در فعل خاص است، آوردم؛ که در آن جهان قبلۀ شریعت و حقیقت یکرنگست. اگر ندانی، از کتاب مجید بر خوان «فأینما تولوا فئم وجه الله». بما نمای روئی که خلوق چهرۀ ازل دارد، تا ترکان یغمائی را در عسکر صفاء عشق چاکر باشم. بیرون آی از گل انسانی، تا به روح روحانی طراز شعر ربانی ببینم. بیت: