قرآن کریمبه زبان فارسی

الفصل السادس عشر — فی بیان مقامات العشق الانسانی و ترقیها فی مقامات العشق الربانی

عبهر العاشقین — روزبهان بقلی شیرازی

الفصل السادس عشر فی بیان مقامات العشق الانسانی و ترقیها فی مقامات العشق الربانی

اعلم یا اخی رباک الله بغداء العشق که چون عالم جان از غیر عشق به عشق آسوده شد، و از هوای دل غبار حوادث به طوفان عشق مضمحل گشت، و مرغ روح ناطقه که به بانگ «الست» سر مست مشاهدۀ بقاست، با طیرانش عشق از منقار شاهین قدم دانۀ الفت حقیقت در وَکران دل گرفت، و پای بند سر فعل گشت، بی علم و جهل در این کارخانه که عشق انسانیست، وی را منازل و مراتب عشق پدید آید.

اول منزلی از این منازل فوز استعداد است؛ دیگر هیجان صفت؛ دیگر الهام خدعت؛ دیگر نور دیدۀ اصل در دیدۀ صورت؛ دیگر رعونت طبع؛ دیگر ترصد بی اختیار؛ دیگر ترقب با اختیار، که آن از ساده دلی، و این خوشدلی است؛ دیگر التفات؛ دیگر لحظات؛ دیگر طرب؛ دیگر بصر؛ دیگر رویت؛ و در این دم بهَتتِ دلست؛ تحیر عقلست، جوشش سر است، لذت روحست، تروح طبع روحانیست، انس طبع جسمانیست؛ دیگر تخیل خیالست، دیگر تحفظ خیال روحانیست. اشکال و حروف ربانی جهان صورت را در این دم اضطرابست؛ جهان معانی را در این رؤیت احتراقست.

دیگر سلب است، و در سلب طلبست، و در طلب هیجانست. دیگر ماجرای وسواس خاطر است؛ دیگر تحیر وطنات دلست، خوف از عالم شریعت است، زیرا که او در عشق نه بصیر است، تا در آن منزل بود، جرأت نیست، نداند از سادگی که جهان رسوم و تکلیف و تکلف است. دیگر بیکاریست: دیگر قبض است از نایافت ممزوج با نشاط این یافت: دیگر مشورت با یارانست؛ دیگر خاموشی از خوف محبت ولذتست؛ دیگر از هیجان عشق پرده دریدنست.

آنگه طلب احوالست، تفحص معشوقست، مخافت مهلکت است، جست و جوی در بیخودی، گفت و گوی در بیدلی؛ خود بداند که باز رستن نمیتواند. آنگه جانان را به حقیقت طلب کند، و به در خانهاش متواری شود، چون کاروانی که مرکوب گم کرده، چون آشنائی دل افکنده، مستنشق نفحات دوست در کوی دوست، مرهون جمال روی دوست بمانده، استخبار کنان شوریده، خان و مان برانداخته، از درجۀ عافیت افتاده، میان بیم و امید ترسان و لرزان، و از وُشاة و رُماةِ خانگاه معشوق هراسان، تا ناگه در حرف غلط خدعت نگرد، وحیلهاء وصول جانان اندیشه کند، اُفتان و خیزان لذت و بلا در پلّۀ میزان خوف و رجا از ریاح وفا و جفا مضطرب باشد:

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت بگدائی.

خود را به مکر در اصطبل دوابش وخربندگان ولایتش چاکروار در بندد، و به حیل فالگیری و دارو فروشی و آئینهگری در کوچهای وی گذر کند، تا ناگهان خود را به حیل پیش چاکران خانهاش معروف و مشهود کند، و همگنان را بندگی کند، بیت:

خود را به حیل در فکندم مست آنجاتا بنگرم آن جان جهان هست آنجا
یا پای رساندم به مقصود و مرادیا سر بنهم همچو دل از دست آنجا،

تا روزی به دهلیز جانان جمال بیند، و در حسن و جمالش بماند متحیروار. از روی حیل با آن مکار سخنان کج گوید. یار پر معنی در حروف کجش حرف عشق بشناسد «و لتعرفنهم فی لحن القول». چون بداند، ازو پنهان شود، تا او عشق را خوش خوش در میان شود. تا بدین جایست سیر مقامات.

دیگر در سیر احوال شود: اولش هموم است، حضور در حضور، سوزش در سازش، نغمات در نغمات، و طنات در وطنات، هیجان در هیجان، بیخوابی در بیخوابی، آشوب در آشوب، بیکاری در بیکاری. چون عشق محکم شد، جان و دل را عقرب عشق نیش پرورد زهر زد. بُکا در بکاست، حزن در حزن، بی بکا ضحک، با بکا ضحک؛ با هیجان از سوز رجای بی بکاست، ترقی عقلست در منهاج معاملات، صمود روح است به معراج مشاهدات.

در حالات قرب جانست، قرب عقل، درد دل، آوه ابراهیمی است، زَعَقات موسوي است تخريق ثیابست، رقص و تصفیق، گفتن و در بدن، خوف حقیقت است، و در خوف فترت طلب نیست. رجای کلیست، و در آن صولت و جرأت نیست. بعد از این اسرار شرب محبتست، در د اشتیاق است، شور عشقست، بدایت مشاهده است، و از آن این اشکال بر میخیزد؛ خطابست، و سلب جان که از راه بی عافیتی در آید. بعد از این تأثیر وصلست، و در وصل حیاست، خوف با رجاست، خوف بیرجاست، رجاء بی خوفست، قبض اصلی در بسط اصلی، یافت مشاهدۀ کلیست. عرفان افعالست، عرفان صفاتست، عرفان جوهر ذاتست، عرفان اخلاقست. انس کلیست، انبساط کلیست، امن است، حکمت، معاشرتست، مباشرتست، مسامرتست، مناجاتست، خلوتست، یکتائیست، در عين قهر فنا شدندست، در لطف باقی شدندست.

این هر یکی به صد هزار اشکال در ولایت این صفات عشق انسانی از اشکال افعال در دور افلاک زمان عشق در صفات عاشق تأثیر کند، تا عاشق استعداد یافته، در عین کمال عشق انسانی به بدایت عشق ربانی رسد، و آنگاه آموزگار عشق از این صفتش بستاند، و بر مراکب افعال به جهان جلال قدم برد، تا ازلاً و ابداً در حضرت جبروت با ملازمان ملکوت در آداب ربانی بر بساط در عین مشاهدۀ جاودانی متمکن شود.

اینست مرکب های آن عالم، هر کرا هست. اینست نردبان پایۀ عشق ذوالجلالی، هر که داند؛ چنانچه این غریب شیفته دل؛ گفت: «عشق الانسان سُلَّم عسق الرحمن». هر که را دادند، دادند؛ و هر که داند، داند؛ تا به طرف جدار خانۀ خدعت آن ترک چینی دیدم، بسهام مژگانش از غیر عشق ببریدم. غرایب اشارتش این صوفی رنجور را خانقاه مراقبان غیب جمال متواری کرد.

مپندار که این درد را حاصلیست، یا در آن رنگ ما را منزلیست. این رنگ از رنگ بوقلمون افعال خاصست،که در آئینۀ فنا جمال بقا مینماید. هان هان! که در این آتش جبرئیل جان بسوخته است، و سلب غم در عزت خانۀ عبودیت بدوخته است.میپندار آن ترک که این پردۀ اوست. نداند که او خود پردۀ ماست، و بدین حدیث درد ما گواست. لابل نه اینست، و نه آن. آری! عشق جاودانست. ساعتی در شبی به خانۀ غمگینان آمد، و ما را در عاشقی هم رنگ خویش کرد، تا لاجرم اقدام جان در خطوات سر ورای افلاک کون آمد. بیت:

دوش منبودم و نگارم بود و زفلک برگذشته کارم بود.