الفصل السابع عشر فی خلاصة العشق الانسانی
اعلم یا اخی زادک الله فهم القاء السمع که چون شموس و اقمار افعال در ابراج افلاک جان بسیر حقیقت درآمد، نقطۀ زمین دل که مرکز فلک عشق است بدورانش بین اطباق سموات طبایع بسرعت هیجان مقید کرد؛ درجات و مقامات و منازل در طرایق غیب روح ناتوان عشق را سُلم شد. بهر لحظهای بجوم بروج سعادت در جهان دل وصورت اشکالهای غیبی حادث کند.
که زهره بربط عشق در مقام عشق زند. گه مشتری در منزل کیوان آئینۀ داری حسن کند، و در آن مرآت که صفت فعلست، حقیقت روی حقیقت نماید. گه کیوان در بام فلک هفتم که اثبات عقل کلست شهر عشق بسلطنت حکمت و توحید بگیرد. مریخ در بزم جان به شمشیر عق کل سر نفس کل بردارد. عطارد که عقل روحانست در مدارج غیب از اشکال غیب در درج خیال روحانی حرف مزور نویسد. شمس صفت که روح اولست از کوهسار عقول ربانی در جهان روحانی سیر کند، وظلمت طبایع از طرف حقایق ببرد. قمر که سر ضمیر فواد است، ونور غیب که پیشور عکس روحست ولایت اقالیم فضاء دل را مربی باشد، بهر یکی بعد ازسکون سلطنت و آشوب ملک در ملکوت کبری به اذن اسرار الهام وحقیقت کلام مقامی از مقامات پیدا کند، اخلاق را بپروراند و اشجار احوال در زمین دل برویاند.
از بطنان غیب وسر فعل در جهان دل و جان نوری از انوار صفت وزیدن گیرد. جمیع اشکال باطن از پوست افعال بیرون آیند، و در فضاء صفاء فعل و مرغزار لوایح کشوف غیب صفت منزل کنند. وهر یکی از طبع معادن انسانی و روحانی و جسمانی و حیوانی بیرون آیند، و از حق به حق منزل خواهند، در سراب فقد در سایۀ صفت بنشینند، تا انوار تجلی بی التباس در رسد، و همگنانرا ذوق حقیقت بدهد؛ نارسیدگان افعال را در عین نور تجلی برساند، و درحقیقت از منزل تلوین به جهان تمکین رساند.
آنگاه در عین الله از شرک افعال نادم شوند، و در جمال مشاهده بنعت تحیر «ربنا ظلمنا» گویند. روح ناطقه از منازل «هذا ربی» به ابراج افعال فلک صفت بگذرد؛و در مطالع توحید طوالع تحقیق روی به جهان قدم آورند، و اشارت کنند تربیت گرفتگان حدثان را، که از مادر فعل شیر صفت خوردهاند در جهان اختیار، که «اننی بریٌ مما تشکرون» عقل کل در مقام معلوم «تربیت الیک» گوید. سلطان تجلی جان جانرا در طلب اول از ممخاض صلصال به معرفت صفات خاص برساند.
و عروس جان را از زوایاء انسانی به حجلۀ انس ربانی آورد، و لباس انوار جمال حق در او پوشد. چون نور صفت مباشر جان مقدس آمد، دگر از حق در آئینۀ کون ننگرد، زیرا که بعد از بدایت عشق اولی منزلی از ارادت عشق خاص است، و در آن منزل فترت و مواسات التباس نیست. لیکن عاشقان را این حدیث در بدایت مهم است، زیرا که منهاج عشق ربانی انسانیست. و اگر و العیاذ بالله دَمِ عشق انسانی در بدایت عشق ربانی پدید آید، مرد را در فترت طبیعت افکند، و دیر دیر با منازل خود رسد، زیرا که آن در این شرکست.
اما در وسط احوال که طریق ارواح در منازل جمال وجلالست، از خوف آنکه اسرار و ارواح در وله بهشت افتند، ایشان را جمال در افعال باز نمایند، تا در عین ربانی در رفاهیت عشق بیاسایند. اما در منزل سیم که عالم و توحید است، روح را در محل صحو و محو است. در محو احتراق جانست بأنوار قدم در شفقت حق، او را به عین صحو باز آورند، و سر قدم در سر حدثان روح را باز نمایند، تا در مقام صحو خلاصۀ مقام محو که عین فناست به چشم سر به بیند، و به نغمات صلصل عشق قدم نوزادگان عدم بیاسایند. اگر نه چنین بودی، بعد از «لااُحصی ثناءً»، «رأیتُ ربی فی احسن صورة» نفرمودی. تا بدین جایست منازل سیارگان سموات قدم، که سیرشان در ابراج حدثانست.
چون بدین دروازه که اسرار فعلست، بشهر قدم رسیدند، در باغ توحید بلابل تفرید جز بر اغصان ورد تجرید ننشینند، و شراب صفت در صفت جز از حق نگیرند. دانند ملازمان معارف و راه روان انوار کواشف که این منازل جز راه روان حق را نیست. ایشان توانند گفت: شرح مقامات عشق ربانی در عشق انسانی، که حروف مجهول در الواح جمال اتراک چنین خواندهاند، و آن عروس بوالعجب درکنگرۀ بام فلک عشق دیدهاند. دریغا؛ اگر این حدیث دانستی، معجز از روی نگارین عروس وحدت قدم برانداختی، که آفتاب احدیت بی چگونه از مشارق جمالش برمیآید، تا این کنج زن قمار خانۀ توحید در سطر کج فعلی حرف صفت بخواندی.
مگر ذوایب عنبرینش نزد نور جمالش، آیت «تُولج اللیل فی النهار و تولج النهار فی اللیل» خواند. دانم که عکس روح ناطقه است، که بر چهرۀ آن نگار است. جز سایۀ صفت نیست، که «السطان ظل الله فی الارض». نیران مدرج امتحانست، هیزم آتش جانست، معراج بهشت جاودانست، نقش خاتم «وصورکم فأحسن صورکم» قالب دائرۀ جانست. اشارت «سَنُریهم» دارد؛ اثر کواکب مشرق قدمست، که نقش «هذا ربی» دارد.
«اثر الله فی ارضه» صفت اين صوفیست، زیرا اثر را در آن اثر اثر است. جنبش اجزا سوی کلست، سواقی سوی بحر پوید. در این نهضت شخص کون آئینه دار فعلست. از عکس صفت جملگی آن حسن بیند، تا درین دم به عشق متواری باشد. میان عارفان به زیور عشق با اقبال شدم. نزد زهاد این حدیث کفر است، زیرا که کج زنان سرای جانان رنگ ملامت برچهرۀ سلامت دارند، و در جان جانْ جان دارند. بر صورتشان رقم شقاوتست، زیرا که در لوح محفوظ حرف اسماشان از ابصار ملکوتیان باز گونه است. در سطر عصمت جان نور سعادت ازل دارند، زیرا منهاج روش اسرارشان نور قدم در شب عدم دارد، و این از تأثیر «والله یعصمک من الناس» است. بیت: